چهارشنبه، 2 دیماه 1383

خطابه صبحگاهی

«.... به عبارت دیگه ایشون معتقده که وجود انسان با کسب چیزهایی مثل دانش و معرفت منبسط میشه.... واقعا برام عجیبه! ... البته ایشون حکیم بزرگی بوده و احترامش واجب ولی...» چشمهایم را باز می کنم و بهش خیره می شوم. «اَدَ..بَبَ...بوفف...» کارش همین است. باز چشمهایم را می گذارم روی هم. «... مثلا کدوم آدم منصفی می تونه ادعا کنه که وجود من کوچیکتر از وجود ایشونه؟!» از پشت همان پلکهای بسته هم مطمئنم که منظورش منم. لحن صدایش را احساسی می کند. «امروز صبح داشتم به این دستم نگاه می کردم. انگشتای سفید توپولیم رو با حیرت تکون می دادم و مرتب با خودم می گفم: وجود همینه!» می غلطانمش آنطرف. اعتراض می کند«اَگَگَ..تَ...ایش» ساعت باید شش و هفت صبح باشد. مادرش چیزی می دهد به دستش و می کشاندش آنطرف. جغجغه را تکان می دهد. دیرینگ دیرینگ دیرینگ. «چشمهاتونو باز کنین.هیچ چی بالاتر از من نیست. من آخر وجودم...»

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35