« October 2004 | Main | December 2004 »

November 2004 Archives

November 1, 2004

پراكنده گويي 2

اول اينكه سايت دبش در اين يك ماهي كه از راه اندازي كجدار و مريزش گذشت، هر روز به طور متوسط 500 نفر بازديد كننده داشته است، كه در حدود نيمي از بازديدكنندگان مقيم ايران و بقيه مقيم خارج بوده اند. براي اطلاع از جزئيات بيشتر مي توان به اين آدرس{+} رفت (البته اگر مثل خط من، فيلتر نشده باشد!). ضمنا بر طبق نظر سنجي اين سايت در مورد نظر كلي بازديدكنندگان نسبت به دبش، از كل 133 نفر شركت كننده (تا اين لحظه)31 نفر گزينه عالي، 46 نفر گزينه خوب،26 نفر گزينه متوسط و 30 نفر گزينه ضعيف را انتخاب كرده اند. بنابراين 5/22 درصد دبش را ضعيف، 5/19 درصد متوسط و8/57 درصد آن را خوب و عالي دانسته اند. (به علت متقارن نبودن پاسخها، از نظر علمي بايد گزينه عالي را هم ارز خوب محاسبه كرد)
دوم اينكه اين سايت به زودي شاهد تغييراتي خواهدبود. پيش از همه ستون دوستاني كه با ... هاي بي مورد خود نه تنها نظم نصفه موجود را به هم مي زنند، بلكه باعث بد آموزي هم مي شوند(!) حذف خواهد شد و به جاي ايشان دوستاني كه متقاضي عضويت در اين حلقه اند، خواهند نشست و بعد هم در نظر است ستوني به نام «تريبون» يا «سخن‌گاه» راه اندازي شود براي عزيزاني كه مايلند نظراتشان در اين سايت منعكس شود، اما نمي خواهند يا نمي توانند به طور ثابت در اين جمع باشند.
سوم اينكه علي معظمي لطف فرموده و زرت (روي كلمه زرت تاكيد دارم) يكي از نوشته هايش را كه خيلي ها به آن لينك داده بودند يا در مورد آن صحبت كرده بودند (يا دست كم مثل يادداشت قبلي من، به آن كنايه زده بودند) را حذف كرده است. حالا مرجع ضمير اين لينك ها و ارجاعات و كنايه ها كجاست؟
چهارم اينكه چند تا عكس توپ از اميد مهرگان گرفتم براي سايت. كلي تهديد و تطميع و بالاخره خواهش كرد ( تعجب نكنيد، كارهايش برعكس است!) كه اين كار رانكنم. به نظر شما بكنم يا نكنم؟

November 3, 2004

مرزبندي هاي عبث

يكي از وبلاگهايي كه به طور تحليلي و عميق به مسايل مي پردازد، وبلاگ «يك ليوان چاي داغ» است كه حامد قدوسي در آدرسhttp://chaay.persianblog.com مي نويسد. (اتفاق جالب آنكه اين وبلاگ هم مثل سايت ما، اسمش را از يكي از ملزومات روشنفكري، يعني چاي گرفته است!) حامد در يادداشت پيشين خود، به بهانه يكي از مقالات من با عنوان " تاملي در موضع «تفكيك» در مقابل عقل و علوم عقلي؛ حجيت عقل از وحي است يا حجيت وحي از عقل؟" بحث را با تكيه بر كتاب ارزشمند «عقل و اعتقاد» ديني باز كرده است و بعد نظرات خود را هم تا حدي وارد كرده است كه به نظرم خواندني و جالب آمد. با اين حال، يك پاراگراف مطلب حامد به نظرم جالبتر از بقيه آمد و گرچه نكته اي كه او نوشته شايد براي اهل فن بديهي باشد، اما به مصداق «جانا سخن از زبان ما مي گويي» من كه آفرين بلندي گفتم. اجازه بدهيد اول آن بخش را نقل كنم:
«تفکيک خوبی را در رابطه با عقل و دين را در كتاب «عقل و اعتقاد ديني» ديده‌ام (اميدوارم اشتباه نكنم چون اين‌جا به منابع دسترسي ندارم). نويسنده طيفي را ترسيم مي‌كند كه سه نقطه اصلي و برجسته آن عبارتند از
۱- بي اعتنايي به عقل
۲- اعتماد به عقل
۳- عقلانيت انتقادی
(هميشه ترس داشته‌ام از اين تقسيم‌بندي‌هاي سه گانه كه دو سر طيف را بد شمرده و طبيعتا خيرالامور اوسطها و البته تصادفا گوينده هم هميشه در وسط قرار دارد. خوشبختانه اين يكي چندان از آن نوع نيست) »

اصل بحث بماند براي بعد ولي همانطور كه نويسنده در پرانتز توضيح داده متاسفانه اين سبك مرزبندي ها و آنطور موضع گيري ها بين بسياري از انديشمندان ( يا انديشمندنماها!!) اپيدمي شده است. يك عادت تكراري و بي فايده كه هيچ نوع معرفتي در پي ندارد. برنامه هاي انديشمندانه تلويزيون را نگاه كنيد!

November 7, 2004

تاملات هوشمندانه به شيوه مصنوعي


بسياري از داستان‌هاي تخيلي- علمي امروزه به واقعيت پيوسته‌اند و ماجراهايي كه تصور آنها نيز مردم روزگاران نه‌چندان دور را به حيرت وا مي‌داشت، اكنون وقايعي روزمره محسوب مي‌شوند. انسان‌ها مي‌توانند پرواز كنند، با سرعت فراوان و بدون هيچ خستگي‌اي بر روي زمين حركت كنند، با صرف هزينه‌اي نه‌چندان زياد دنياي زير آبها را ببينند و صدا و تصوير‌ها را از هزاران فرسنگ آنسوتر دريافت دارند. با اين حال تغييرات معرفتي زيادي صرفاً به خاطر اين تحولات شگرف تكنولوژيكي به وجود نيامده است. گرچه به تبع سهولت دسترسي به دانش، اطلاعات و ساير منابع معرفتي، آهنگ رشد در اين زمينه بسيار سريع‌تر شده است؛ اما نقش تكنولوژي در اين ميان صرفاً در حد «رسانا» بوده است. حركت بر فراز ابر‌ها، سرعت سرسام‌آور در راه‌ها، تجربه دنياي زير آب‌ها و صد‌ها و هزاران تجربه شگرف ناشي از فناوري‌هاي نوين، هرچند اندك‌اندك زندگي مدرن و ملزومات آن را به تمام انسان‌هاي اين كره خاكي تحميل مي‌كنند؛ اما چالش خاصي را در حوزه معرفتي انسان ايجاد نمي‌كنند. هيچ فرقي نمي‌كند كه «دكارت» در خانه‌اي قديمي مقابل شومينه نشسته باشد و راجع به صفات مومي كه آب مي‌شود تامل كند يا در آسمان‌خراش مدرن مسكن گزيده باشد و در مقابل مايكروفر به بحر تفكر فرو رفته باشد. هيچ دليلي وجود ندارد كه نتيجه معرفت‌شناختي او تغيير كند، مگر آنكه تكه موم آگاهانه در مقابل دكارت مقاومت كند!

Continue reading "تاملات هوشمندانه به شيوه مصنوعي" »

November 11, 2004

یه خبر خوش

عارضم به حضور تمام خوانندگان دبش و نویسندگان این سایت معظم ( البته بعدازاین!) که داریم یک کارهایی می کنیم کارستان. اول از همه اینکه یک تهدید حسابی کردیم آقای حمیدرضا ابک را که منجر شد به اینکه ایشان چیزکی حواله دهد به وبلاگ مغلطه. دوم آنکه چند نفر از دوستان عزیز از مکان های مختلف( از کانادا تا مشهد و البته تهران) پسندیده اند دبش را و درخواست کرده اند به عنوان نویسندگان غیرثابت به ما بپیوندند که در اولین فرصت سعی خواهیم کرد قسمتی را به آنها اختصاص دهیم. اما از همه اینها مهمتر: استاد مراد فرهادپور دبش را دیده و کمی تا قسمتی پسندیده اند. صحبتی هم شده که فعلا برخی از مطالب ایشان رادر دبش منتشر کنیم و بعد کم کم - چشم حسود کور، گوش شیطون کر!- وبلاگی هم به ایشان اختصاص دهیم. تا چه شود... .

November 12, 2004

عرفات گاندي نبود

عرفات مرد. زياد غمگين نيستم. خوشحال هم نيستم. همانطور كه وقتي حافظ اسد مرد. اين دو مرداني بودند كه به ما مربوط نبوده و نمي شوند. آنها گاندي نبودند، هر چند سياستمداراني بزرگ بودند. شايد سياستمداراني خبره و شايد شجاع هم بودند؛ اما گاندي نبودند. گاندي بزرگتر از هند و به بزرگي انسانيت پاك بدون خشونت بود. اهميت و بزرگي اش هم – براي ما، غير هندي و انگليسي ها- به خاطر مبارزه با استعمار انگليس و استقلال هند نبود. اگر به صرف اينها بود، او هم سياستمداري مشهور بود مثل عرفات. اما او به انسانيت، به صداقت و به عدم خشونت (اهيمسا) مي انديشيد و به همين خاطر براي ما كه بسيار بيشتر از هند و انگليس، اين مقولات انساني برايمان مهم است؛ گاندي مهم و فراتر از «يك سياستمدار با شهامت» بوده وهست. اما ابوعمار چنين نبود و به همين دليل است كه در آينده اي نه چندان دور –در گستره جهاني- فقط نامي از او باقي خواهد ماند فوقش در حد چه گوارا. نامي سرشار از شهامت و ماجراجويي خودخواهانه و ناسيوناليستي.

Continue reading "عرفات گاندي نبود" »

November 14, 2004

تامل ناكرده اي درباره عيد فطر!

مي خواستم به مناسبت عيد فطر مطلبي بنويسم در باب اين جلو عقب رفتن رويت ماه شوال و درنتيجه رسمِ اخيرِ اعلامِ نا بهنگامِ عيد فطر كه از يك طرف حكومتها پيرو تحكم اند و طبيعتا به علم رو مي آورند كه با محاسبات سر و كار دارد و ماهها قبل مي گويد كدام روز عيد است و در تقويها ثبت مي شود؛ و از يك سو شرع و سنت است كه مي گويد بايد ماه را ديد آن هم به چشم غير مسلح و در نتيجه و بر مبناي اين نظريه هيچ مانعي ندارد در يك كشور مثلا دو روز عيد گرفته شود يا پيروان هر مرجعي، روزي را كه او تعيين مي كند عيد بدارند. حالا اين وسط حكومت ما شده چوب دو سر طلا كه هم مي خواهد سنت شرعي را مراعات كند و هم تحكم حكومتي مدرن و رسمي را... . بعد ديدم اي بابا... مگر دنبال دردسر مي گرديم كه اين مسايل را تحليل كنيم، و تازه آن هم براي كي؟ اين بود كه منصرف شدم، صلواتي فرستادم، دست و رويي آب زدم و نشستم پاي تلويزيون!!

November 16, 2004

به جاي تشكر!

آقاي علی اصغر سيدآبادی دبير گروه فرهنگ روزنامه های ياس نو، نوروز و وقايع اتفاقيه و از پايه گذاران وبلاگ گروهی 'هنوز' مطلبي را در وب سايت فارسي بي بي سي نوشته است با عنوان «وبلاگ های گروهی، حلقه های آغازین گفت و گو» كه خواندني و در نوع خود جالب است. ايشان در آن نوشته اشاره اي هم به سايت دبش داشته است اما متاسفانه با دو سهل انگاري كوچك. سيد آبادي نوشته است:
«وبلاگ های گروهی همچنین روش های مختلف دارند، وبلاگ های "هنوز" که توسط تعدادی از اعضای تحریریه دو روزنامه توقیف شده یاس نو و وقایع اتفاقیه اداره می شود و"فانوس" روش تحلیلی دارند، اما هر از گاهی از خبر هم استفاده می کنند. در حالی که وبلاگ "دبش" که بخشی از تحریریه روزنامه شرق در آن قلم می زنند، کاملا تحلیلی است.»
كه در اينجا ضمن سپاس از لطف ايشان بايد دو نكته كوچك را يادآوري كنم:

اولا دبش وبلاگ نيست. سايتي است متشكل از چند وبلاگ كاملا جدا از هم كه به طور اتواماتيك، بخشي از آخرين نوشته هر وبلاگ در صفحه اصلي سايت درج مي شود. جالب اينجاست كه سيدآبادي در بخشي ديگر مي نويسد: « ...در همین جا باید به حلقه ملکوت نیز بار دیگر اشاره کرد که تجربه جدیدی در وبلاگستان ایرانی است و بر خلاف دیگر وبلاگ های گروهی که گروهی از افراد را در بر می گیرند، ملکوت گروهی از وبلاگ ها را در بر می گیرد.» كه اين تعريف بسيار نزديكتر است تا اطلاق وبلاگ گروهي.

ثانيا دبش «كاملا تحليلي» نيست و در بخش تازه هاي دبش، از همان روز اول راه اندازي اين سايت، برخي از اخبار لينك داده شده اند. افزون بر اين گه گاه يادداشتها و گزارش هايي توسط اعضاي اين سايت منتشر مي شود كه آن را از حالت كاملا تحليلي خارج مي سازد.

November 17, 2004

دكل دزدي!

همسرم در شركت برق تهران كار مي كند. تعريف مي كرد كه اندكي قبل مراسم پر خرجي مي گيرند در آنجا و همه پرسنل مديران را جمع مي كنند و مطابق معمول از روحانيون معظم هم دعوت مي كنند.
آقاي مدير در بخشي از صحبتهايش به برق دزدي (گرفتن انشعاب غير مجاز) و سرقت لوازم (عمدتا سيمهاي مسي) اشاره مي كند و بعد از حاج آقا... دعوت مي كند چند كلامي بقيه را مستفيض فرمايند. حاج آقا پس از استقرار پشن تريبون و صدور جملاتي درباب معنويت هوس مي فرمايند من باب عقب نيودن از قافله، چند كلامي هم راجع به برق دزدي صحبت كنند! ديگ علم و دانايي كل ايشان اندك اندك غليان مي كند و در جايي ضمن ذم شديد عمل قبيح برق دزدي، مصداقاً اشاره اي به كار زشت «دزديدن دكل برق» مي كنند. همكاران كه گمان مي برند حاج آقا شوخي كرده يا حواسش نبوده موضوع را زياد جدي نمي گيرند. اما استاد با تاكيد فراوان بر آن مصداق همه را شيرفهم مي كند كه نه خير منظورشان واقعا دزديدن يك دكل برق فشار قوي است!!
يكي از دوستان راست مي گفت كه مي گفت طنزنويس شدن در ايران كار سختي نيست!

November 20, 2004

جنون العاشقي!

با اينكه عهد كرده بودم مطالبي كه مرتبط با روزنامه شرق باشد را (به خاطر جلوگيري از اين شايعه كه سايت دبش ارتباط خاصي با روزنامه شرق دارد) كمتر بنويسم، اما دلم نمي آيد دو مطلب كوچك طنز آميز كه روز جمعه اتفاق افتاد و بازيگر نقش اول هردو «اميد مهرگان» بود را ننويسم:
اول آنكه يكي از بچه ها جكي تعريف كرد درمورد نيش زنبور. اميد بعد از آن يك ربعي با لحني جدي (خداشاهده كاملا جدي) در مورد «گاز گرفتن» يا «فروكردن نيش زنبور» سووال مي پرسيد!! بعد هم كه فهمانديمش كه زنبورها «گاز نمي گيرند» سخت مايل بود بداند آيا نيش زنبور درد فيزيكي و واقعي دارد؟!!
دوم اينكه يك سري كيك پخش كردند بعد از ظهر به عنوان عصرانه. بچه ها يكي يكي باز كردند كيكها را و متوجه شديم تقريبا همه آنها كپك زده است. چند دقيقه بعد آمدند از خدمات و گفتند كيكها را نخوريد كه تاريخ گذشته بوده است ( والبته تقريبا همه قبل از آن، كيكها را روانه سطل زباله كرده بوديم). اميد تازه متوجه شد كه نبايد كيك را مي خورده. نگاه كرديم ديديم پس مانده كيكش سبز است. گفت: «اِ ديدم ترش بود!»
پس مانده كيكش اندازه يك بند انگش بود!!

November 25, 2004

خوش آمد گويي به آقاي فرهادپور و يك مطلب مهم

مي توانيد باور كنيد مي توانيد هم باور نكنيد، ولي حقيقت اين است كه وب سايت جوان «دبش» مورد استقبال خوبي قرار گرفته و نه تنها خوانندگان خودش را دارد، بلكه عده اي هم از فرهيختگان و انديشمندان معاصر و غيره(!) مايلند در آن بنويسند (اصلا هر كس كه متقاضي نوشتن در دبش است لاجرم بايد يا فرهيخته باشد يا دانشمند! اين يك اصل قديمي است) .
ما هم از پيوستن دوستان جديد استقبال مي كنيم ولي متاسفانه طراحي گرافيكي دبش به صورت استاتيك است و به هم زدن قالب صفحه اصلي دبش كار آساني نيست. چندي پيش تصميم بر آن شد كه براي بهره مندي از مطالب سروراني كه مايلند در دبش بنويسند يكي از وبلاگها حذف و به جاي آن يك وبلاگ عمومي تشكيل شود. اما باز هم مشكل آن بود كه حذف هر وبلاگ باعث دلگيري صاحب آن مي شد و اين پايان خوبي براي از دست دادن يك دوست نبود! (حتي آقاي ابك كه نه حال نوشتن دارد و نه جديدا كسي را تحويل مي گيرد!)
الغرض، عاقبت به اين نتيجه رسيديم كه هر عضو قديمي، وبلاگش را با يك دوست به اشتراك بگذارد؛ البته به اين صورت كه نفر ثاني (يا ثالت...) همانند نفر اصلي يوزر و پسورد جداگانه داشته باشد، مطلب به نام خودش منتشر شود و در انتشار مطالبش همان آزادي بقيه را دارا باشد.
اين مشخصات بعد از توافقات اوليه به فوريت از طرف مدير سايت صادر مي شود.
در حال حاضر اشتراك وبلاگ آقاي مهرگان با آقاي فرهادپور به همين دليل است و ضمن خوشآمد گويي به آقاي فرهادپور، از نويسندگان دبش و همينطور عزيزاني كه مايل به همكاري با دبش بودند خواهشمندم كه سريعا همديگر را پيدا كنند!

November 27, 2004

خواب

ديشب خواب مي ديدم، يك پليس بيخود و بي جهت سيزده هزار تومان جريمه ام كرد. خيلي عصباني شدم و داشتم حرص و جوش مي خوردم كه شنيدم كسي (شايد خودم بودم) به من گفت: «اين يك خواب است و نهايتا جريمه اي كه شده اي تا صبح كه ازخواب بيدار شوي معتبر است! پس چرا اينقدر حرص مي خوري و جوش مي زني؟»
اما باز هم من ول كن ماجرا نبودم و خلاصه تا وقتي از خواب بيدار شدم عصباني بودم! صبح، زماني به ياد خواب ديشب افتادم كه مشغول رانندگي بودم در همان مكاني كه در خواب پليس جريمه ام كرده بود. فكر كردم به اينكه آدم بداند كل يك ماجرا (يا حتي جهاني كه محيط بر آن ماجراست) «مجازي» است و آن وقت باز هم قضيه را جدي بگيرد؟!
تكاني خوردم... .
بعضي وقتها بد پريشان مي شوم.

November 29, 2004

تجربه هاي خطرناك

جايي خواندم كه دكتر سروش نوشته بود "پيامبران براي اين مبعوث شده اند ( يا يكي از دلايل نزول آنها اين بود) كه بشر هر چيزي را امتخان نكند" (نقل به مضمون) البته من با اين جمله چندان موافق نيستم اما با اين نظريه كه "انسان نبايد «هر» چيزي را آزمايش كند" موافقم. از تجربه هاي بزرگ فاشيسم و كمونيسم تا تجربه هايي نظير حودكشي جمعي گروه ... ( اسمش را يادم رفته ولي ماجرا را به طرز وحشتناكي حفط ام) همگي شواهدي بر اين مدعايند. نمونه اي كه در پي مي آيد را جديدا يافتم و فكر كردم براي شما هم جالب و در عين حال تكان دهنده باشد، ماجراي فريدس هوف و كلني او: در دهه 60 و 70 کلونی ها و کمون های مختلفی شکل گرفت. جوانانی که اندیشه انقلابی داشتند و از روابط جوامع سرمایه داری بیزار بودند در صدد بر آمدند که جامعه دلخواه خود را در کنار این جامعه تشکیل دهند و محلی برای زیست انسان آزاد به وجود آورند. این کلنی ها اکثرا با اندیشه چپ و اندیشه برابری انسان و مخالفت با استثمار و بهره کشی از انسان ، مخافت با مالکیت شخصی و دیگر آرمانهای انقلابی شکل می گرفت . در آن دوران بعضی از این گروه ها را هیپی نیز می خواندند. ماجرایی که در زیر می خوانید آنچه است که بر سر یکی از کلونی ها که با عقاید بسیار خاصی در مورد سکسوالیته و روابط جنسی تشکیل شد ، رفته بود. ماجرای کمون فریدس هوف که نسبتا بیشتر از دیگر کمون ها بر پا باقی ماند و حدود 30 سال عمر کرد. در سال 1970 گروهی، نزدیک به 30 نفر از جوانان انقلابی در آلمان و اتریش تصمیم گرفتند که از جامعه جدا شوند و اجتماع ایده آل خود را به وجود آورند. از سرکرده گان عمده این گروه اتو میل OTTO MÜHL بود که روانشناس بود ، او به همراه دیگرافراد گروه در سال 1972 در گوشه ای ، درون طبیعت و دور از اجتماع ، در محلی به نام فریدس هوف در اتریش ، کلنی خود را بنیاد گذاشتند. این گروه که تا آن سال به چیزی حدود 300 نفر رسیده بود تصمیم بر آن داشت که این تجربه انسانی را لحظه به لحظه ثبت کند. این آزمایشگاه بزرگ انسانی با فیلم برداری از لحظه به لحظه اعمال و رفتار و فعالیت های خود ، با برداشتن عکس و نوشتن روزنگار ، آرشیو مفصلی در اختیار آیندگان قرار داد که امروز نیز در دسترس است و مورد تحقیق و بررسی بسیاری از محققان و جامعه شناسان از سراسر دنیا قرار می گیرد. تجربه فریدس هوف تجربه ای نسبتا منحصر به فرد است که در تقریبا دو نسل را در بر گرفت و اطلاعات بسیار جامعی در مورد این نوع زندگی در اختیار می گذارد. افراد کلنی انسانهایی روشنفکر بودند که ساختار های اجتماعی را زیر سوال می بردند. مانیفست کلنی که در سال 1973 تدوین شد تلفیقی بود از مارکسیسم ِ آنتی ماتریالسم و نظریات فروید و بیش از هر چیز آزادی جنسی. افرادی که به کلنی ملحق شده بودند از جامعه ، شغل ، پدر و مادر ، و آینده ای که در انتظارشان بود دست کشیدند و خود را و تمام امکانات مالی خود را به کمون سپردند. کمونی که به رهبری اتو اداره می شد. کلنی قوانین را زیر سوال می برد. از هیرارکی های اجتماعی متنفر بود و آنها را مانع رشد انسان می دانست . کلنی خانواده و قوانین مربوط به خانواده را ناشی از قوانین جامعه انسانی بر مبنای مالکیت خصوصی می دانست و قصد نفی خانواده کرد.

Continue reading "تجربه هاي خطرناك" »

About November 2004

This page contains all entries posted to باران در دهان نيمه باز in November 2004. They are listed from oldest to newest.

October 2004 is the previous archive.

December 2004 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
This weblog is licensed under a Creative Commons License.
Powered by
Movable Type 3.35