بايگانی مقاله

چرا افسرده‌اید؟ فراموش نکنید که این بهترین حالت ممکن است!

این روزها دوستان بسیاری را می‌بینم که افسرده‌اند. این افسردگی ناشی از آن می‌شود که آنها گمان می‌کنند وضعیت فعلی بدترین وضعیت موجود است. از یک نظر این فکر می‌تواند درست باشد: کمتر کسی گمان می‌کرد حتی با انتخاب دوباره احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری چنین وضعیت اسف‌باری پیش آید. آنچه که نهایتا قابل پیش‌بینی بود ادامه‌ی همان وضعیت اقتصادی فرهنگی و سیاسی دوراه اول احمدی‌نژاد بود البته با سیر نزولی بیشتر. اما آنچه که در این سه هفته شاهد بودیم یک بحران و فاجعه‌ی به تمام معنا بود. خود من که در کل دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد و با وجود مشکلاتی مضاعف (از جمله خدمت 20 ماهه‌ی نظام وظیفه با داشتن زن و بچه!) به هر حال گلیم‌ام را از آب بیرون کشیده بودم؛ از 23 خرداد تا الان کاملا بیکار شده‌ام. تمام ستون هایم تعطیل شده‌اند، آی طنز را فیلتر کردند، خرده فعالیت‌های اقتصادی ام کاملا راکد شده‌اند و حتی چند پروژه‌ی تلویزیونی هم درباره‌ی آنها با من صحبت شده بود متوقف شده‌اند. جالب اینجاست که چند روز پیش به یکی از فعالان مطرح اقتصادی که از دهه چهل در کشور فعال بوده و ده‌ها سال در اتاق بازرگانی سمت‌های عالی داشته صحبت می‌کردم و او می‌گفت بلایی که در این چند هفته بر سر اقتصاد ایران آمده است حتی در بهمن 57 هم نیامده بود.

با تمام این اوصاف من معتقدم اگر از منظر دیگری نگاه کنیم وضعیت فعلی نه تنها بدترین نیست بلکه می تواند در دراز مدت بهترین هم باشد. اول بیایید دو نتیجه‌ی ممکن برای این انتخابات را بررسی کنیم:


1- اینکه احمدی‌نژاد قبول کند بازنده است و به موسوی تبریک بگوید یک خواب شیرین است که با توجه به روحیات و خلق و خوی احمدی نژاد هیچگاه قابلیت تحقق ندارد. در دولت احمدی‌نژاد قعطا باید نام احمدی‌نژاد از صندوق دربیاید. اما احمدی‌نژاد اگر اینقدر حرص و ولع برای شکستن رکورد خاتمی و خاک‌مال کردن کروبی و رضایی را نداشت می توانست به گونه‌ی دیگری عمل کند. اگر انتخابات به دور دوم می رفت و آنگاه او در مقابل موسوی مثلا 53 درصد رای می‌آورد قابل باور بود و این موج عظیم علیه او راه نمی‌افتاد. اعتراض‌های کوچکی نهایتا شکل می گرفت که خود معترضین هم زیاد به درستی اعتراض خود اعتقاد نداشتند. آنگاه احمدی نژاد می توانست با لبخند ملیحی بر صفحه تلویزیون ظاهر شود از همه تشکر کند و اعلام کند همه کسانی که در این مدت به او حمله کرده‌اند را می‌بخشد و یک ملودرام اشک‌انگیز از رئیس جمهور محبوب (دست کم برای 30 چهل درصد از مردم ایران) بازی کند و مخالفان را آچمز کند. کروبی اوت می‌شد، موسوی به کنج خانه‌اش برمی گشت و رضایی هم نهایتا به مجمع تشخیص برمی گشت.  آن‌وقت او 4 سال دیگر به ترکتازی ادامه می داد و ما هم همچنان از اینکه او «نظام جمهوری اسلامی» را تضعیف می‌کند حرص می خوردیم تا دق کنیم.


2- فرض اینکه احمدی‌نژاد بگذارد کسی جز خودش رئیس جمهور شود محال بود اما فرض رئیس جمهور شدن موسوی محال نبود. کاملا محتمل بود که با دخالت رهبر یا دوراندیشی عقلای قوم، موسوی علی‌رغم تمام مجاهدت‌های محصولی و کردان و رحیمی... رئیس جمهور شود. اینکه اصولا احمدی نژاد کلا صلاح نیست هیچ مسئولیتی درکشور داشته باشد که البته درست است اما من معتقدم حتی اگر حضرات احمدی نژاد را بهترین رئیس جمهور ایران می دانند هم صلاح بود موسوی رئیس جمهور بشود. ساده‌ترین دلیلش اینکه طرفداران احمدی‌نژاد اصولا نمی توانستند در صورت اعلام نام موسوی به نام برنده به تقلب اعتراض کنند چون موضوعیت نداشت اما طرفداران موسوی توانستند و همچنان به اعتراضات ادامه خواهند داد.
با این حال دیدیم  که موسوی رئیس جمهور نشد و از این جهت هرچند تداوم نابودی 4 ساله کشور تاسف برانگیز است و هر ایرانی حق دارد به خاطر این واقعیت تلخ خون گریه کند؛ اما از منظری پراگماتیستی بهترین حالت ممکن اتفاق افتاده است. چرا؟ به این دلایل:


1- احمدی‌نژاد رئیس جمهور شده است اما در بدترین حالت ممکن و با بیشترین تعداد مخالفان. علاوه بر کسانی که خیلی ساده به موسوی رای دادند و حالا خیلی خشمگین و جدی اعتراض می کنند که رای‌شان نادیده گرفته شده، من به چشم خودم دیده‌ام که بعضی از کسانی که به احمدی نژاد رای داده‌اند و انصاف دارند هم، اکنون با مخالفان همراهی می‌کنند. در میان تمام راه‌های رئیس جمهور شدن خوشبختانه احمدی نژاد و حامیان اصلی‌اش پرهزینه‌ترین راه را برگزیده‌اند.


2- «وجهه داشتن و چهره بودن» که بزرگترین عامل حرکت و جوهره‌ی اعتماد احمدی نژاد است از او ستانده شد. حالا او باید در حالی به سفرهای استانی برود که می داند مخالفانش که پیش از این نهایت اعتراضشان این بود که قاطی جمعیت مستقبلین او نشوند؛ حالا با انگیزه‌ای بالاتر از مخالفانش به پیشواز او خواهند آمد! او اگر با گارد و پلیس و جماعت لباس شخصی چماق‌بدست به سفر استانی برود دیگر آن "رئیس جمهور محبوب مردمی" نخواهد بود و اگر اینها را فرو بگذارد باید هر بار هزاران نفر را که علیه او شعار می دهند را تحمل کند.
در سفرهای خارجی وضعیت برایش بدتر خواهد بود. دیگر عده ای ساده‌دل که او را رئیس جمهور صادق و استکبارستیز مسلمانی می دانستند که به جای توجه به افکار عمومی جهان به ملتش پشتگرم است به استقبالش نخواهند آمد و حتی مخالفانش هم برای هو کردنش به هیچ دانشگاهی دعوتش نمی کنند. او هر جا که پا بگذارد اعتراض‌های شدید خواهد دید و سردی. و سردی و بی‌اعتنایی از همه چیز برای کسانی با روحیه‌ی احمدی‌نژاد خردکننده تر است.


3- با رویدادهایی که پس از اعلام نتایج رخ داد بسیاری از مشکلات و معضلات سیاسی و اجتماعی ایران که با روند پیش از این 20 سال طول می‌کشید تا چند میلیون نفر به آنها واقف شوند، در عرض چند روز (حد اکثر از شنبه 23 خرداد تا بعد از ظهر جمعه 29 خرداد) برای بیش از 20 میلیون نفر روشن شد. فراموش نکنید که تنها مشکل بزرگ ما احمدی‌نژاد نبود بلکه سیستمی بود که به احمدی‌نژادها میدان می دهد و از آنها حمایت می‌کند. یکی از آنها مساله بسیج است که اشکالات ساختاری وارد به آن تا پیش از این با توجیهاتی نظیر "بین همه قشر خوب و بد وجود دارد" در ذهن عامه مردم قابل حل بود اما الان میلیون‌ها ایرانی نسبت به آنها طور دیگری می اندیشند و حتی بسیاری از بسیجی‌های منصف نسبت به آفات تداخل نهادهای نظامی و غیر نظامی آگاه شده‌اند. معضلات و مشکلات بزرگتر هم به همچنین...


4- هنوز احمدی‌نژاد در ایران میلیون‌ها طرفدار دارد. اما این‌ها همان میلیون‌ها طرفدار دوره‌ی پیش نیستند و میلیون‌ها علامت سوال و تردید در ذهن آنها رسوخ کرده است. در پس ذهن همه‌ی آنها کلماتی مثل دروغ، فریب، آمار ساختگی و امثال آن قرار دارد که قابلیت رشد دارند. حالا تمام حرکات احمدی نژاد که در طول 4 (بلکه 6) سال گذشته صرفا با جنگ روانی و بازی‌های رسانه‌ای و شلوغ‌کاری‌های خودشان لاپوشانی و حتی به صورت عکس نشان داده می شد زیر ذره بین مخالفان و حتی طرفداران احمدی نژاد است. این مناظره‌ها در حکم آن کودکی‌ بود که گفت شاه لخت است. واقعیت را او کشف نکرد، اما به رو آورد و همهمه آورد و شد آنچه شد.


5- فراموش نکنید که اگر نام موسوی یا هر کس دیگری به عنوان رئیس جمهور بعدی ایران از صندوق درمی آمد او بلافاصله رئیس جمهور نمی‌شد. احمدی نژاد در هر حال تا شهریور ماه امسال رئیس جمهور بود و طی این مدت بلایی به سر بنگاه های اقتصادی و شرکت‌های عظیم صنعتی ایران می‌آمد که فقط و فقط با عقب‌نشینی زمانمند نظامی قابل مقایسه است. در یک عقب‌نشینی نظامی که زمان معینی برای آن در اختیار است، اصل بر این است که هیچ چیز قابل استفاده‌ای به دست «دشمن» نیفتد. از این رو یا تجهیزات غنیمتی به همراه نیروهای خودی به عقب برده می‌شوند و یا با آتش سوزی و بمب‌گذاری نابود می‌شوند. و فراموش نکنید که در نزد این دولت، همه‌ی غیرخودی‌ها دشمن‌اند!


6- امسال نه از نفت 150 دلاری خبری‌ست و نه از صندوق ذخیره ی ارزی پر و پیمان. میرحسین موسوی اگر رئیس جمهور می‌شد به معنای کامل کلمه به خاک سیاه می‌نشست. او نه فقط صنعت و اقتصاد ایران را – که به شرح فوق مشمول عقب‌نشینی قرار گرفته بود!- ویران تحویل می‌گرفت بلکه توان بازسازی آن را نمی داشت. بر طبق گمانه‌زنی های مدلل، صندوق ذخیره ارزی ایران تا اول مهر ایران کاملا تهی خواهد شد و دولت حتی برای تامین پرداخت حقوق کارمندهایش با مشکلات جدی روبرو خواهد بود. روستائیانی که در سال های اخیر عادت به گرفتن پول از دست رئیس جمهور کرده‌اند (گیریم هر دو سال یکبار) اگر با رئیس جمهور موسویِ کیسه تهی مواجه می‌شدند همه اشکالات را به پای او و همه ی خوبی ها را با هزاران آه و اندوه و نوستالژی به پای احمدی‌نژاد می نوشتند. حتی شاید بسیاری از طرفداران موسوی هم در مقابل بحران‌های عظیم پیش رو و بوق‌های رسانه‌ای مخالف دولت فرضی (نظیر کیهان) در مورد توانایی و کفایت موسوی و تیمش به تردید می افتادند. اما حالا همه‌ی توپ‌ها در زمین احمدی نژاد است که تا پیش از این با دادن پول و اضافه حقوق و وام رای جمع کرده است و مردمی را به این شیوه عادت داده.


7- فراموش نکنید که ما الان از میرحسین موسوی یک تصور بیشینه داریم که احتمال بسیار زیادی دارد با واقعیت منظبق نباشد. بی شک اگر در دوم خرداد خاتمی به ریاست جمهوری نمی‌رسید ما همین تصور را از خاتمی می داشتیم و گمان می کردیم اگر خاتمی ریس جمهور می‌شد ایران مدینه فاضله می شد یا دست کم جلوی بی‌قانونی‌ها گرفته می‌شد. اما دیدیم چنین نشد و با اشتباهات، خیانت‌ها و بی‌عرضگی‌های فاحش بعضی از اصلاح‌طلبان (و با عرض پوزش: تا حدودی خود خاتمی) بخش اعظم دوران اصلاحات به فجایعی گذشت که هرکدام زمینه‌ساز فجایعی بزرگتر شد. فقط در دوران رئیس جمهور 20 میلیونی بی‌عرضه‌ای چون خاتمی ممکن بود گناه فاجعه ای چون 18 تیر در حد دزدیدن یک ریش‌تراش خلاصه شود، کسی که به صورت نایب‌رئیس شورای شهر تیرزده و به ترورهای دیگری هم اعتراف کرده است بعد از چند ماه نه فقط آزاد شود بلکه در طرشت به دانشجوها قمه بزند، ضاربان دو وزیر کشور هیچ عقوبتی نبینند (دستور دهنده که فیلمساز هم شد!)... و در نهایت مردم از شر اصلاح‌طلبانی که حتی در شورای شهر پایتخت نمی توانند با شهردار و وزارت کشور همسو با خودشان بسازند (با رای دادن یا ندادن) به دامن اقتدارگراهای متحجری پناه ببرند که همین مردم وقتی دوم خرداد 5 سال پیش به خاتمی رای می‌دادند امیدوار بودند آنها را به زباله دان تاریخ سپرده باشند.
احتمالی هم وجود دارد که موسویِ بی‌حزب و بی استراتژی و خط فکری مشخص در صورت رسیدن به ریاست جمهوری؛ اشتباهاتی مشابه همان‌ها را تکرار می کرد که در نهایت به ضرر کشور و اصلاحات منجر می‌شد و این احتمال وقتی شدت می گیرد که بدانیم موسوی پیروز تمام بازندگان دولت نهم، شورای نگهبان، راست‌های سنتی و طیف وسیعی از سپاه را در مقابل خود و به عنوان اپوزوسیون داشت. اما اکنون و بدون آن هزینه‌ها، بسیاری از شعارها و انتظارات اصلاح‌طلبانه به وجود آمده که به جای صبر و مداراها و توجیهات بی مورد دوران 8 ساله‌ی خاتمی، بسیار صریح و روشن به پیش می‌روند....

 

دستور العمل عمومی دعوا کردن – سطح متوسط

مقدمه:  مجید؛ داداش کوچیکه‌ی من است که با هم ماجراها داشتیم. وقتی آمد کلاس اول دبستان من سال چهارم بودم و آنقدر شر که بدنامی من باعث می‌شد به عنوان "برادر اون فرجامی" همیشه برایش خط و نشان بکشند که اگر بخواهد راه من را برود از مدرسه اخراجش می‌کنند. یک سال بعد همه تعجب می‌کردند که چطور دوتا برادر یکی اینقدر شر است و یکی آنقدر آرام.

در دبیرستان دوباره به هم رسیدیم و این‌بار بدنامی من جدی‌تر شده بود. آنقدر جدی که فکر کنم همان روز ثبت نام ازش تعهد گرفته بودند که مثل من نباشد! طفلکی شاید اولین خاطره اش از دبیرستان اندیشه این باشد که داداشش با یکی از داش‌های مدرسه توی حیاط زد و خورد کرده بود. "یهو گفتند داداشت با فلانی دعواش شده. تا آمدم دیدم زیر چشم یارو یک بادمجان سیاه کاشته شده و محمود هم کف حیاط ولوست"
از این ماجراها زیاد داشتیم.

چند سال بعد دوباره در دانشگاه به هم رسیدیم. اما این بار در محیط تیره، خاک‌آلود و شادی‌کش دانشگاه همه طور رمقی از من گرفته شده بود. یک مقداری هم به جای کلاس‌های کانگ فو به کلاس‌های اخلاق یک حاج‌آقایی می‌رفتم که خیلی آرام و خونسرد بود. اما در این سال‌ها آقا مجید داشت جبران می‌کرد. داداش کوچیکه نه فقط هیکلش در این سال ها دوبرابر من شد و تُن صدایش از مقیاس دسی‌بل به ریشتر رسید بلکه از هیچ نوع دعوایی، از خیابانی بگیر تا سیاسی و دانشگاهی ابا نداشت. هرچقدر من بیشتر در خود فرو می رفتم داداشی بیشتر در دیگران! آنقدر که روزهای آخر تحصیل در دانشگاه وقتی با یکی از کارمندها دعوایم افتاد گفت "آقای فرجامی؛ پرونده‌ات سیاه هست، سیاه‌ترش نکن!" و بعدا کاشف به عمل آمد که ما را اشتباه گرفته...

خب... گمانم دیگر بس است و قبل از اینکه بیشتر از این پته پوته‌ی خودم و آقا داداش که یکی از مهندسان خوب عمران در مشهد است را روی آب بریزم؛ برویم سراغ راهنمای مفیدی برای دعوا که مهندس فرجامی، صاحب‌نظر انواع دعوا با کارگرهای ساختمانی، رهگذران پررو، راننده‌های بددهن، سوسول‌های مزاحم، جوات‌های لایی‌کش، روسای دانشگاه راستی، دخترهای 4 ساله‌ی شیطون (مثل دختر خودش) ... و خلاصه هرکس و هرچیزی که توانایی بالقوه برای کتک خوردن داشته باشد؛ نوشته است.

با توجه به تجربیات تئوری و معمولا ارزشمندی که اخوی در زمینه دعوا داشت (هرچند که خودش فروتنانه همواره می‌گوید ما شاگرد شماییم آقا محمود!) از او خواستم که برای راهنمایی هر چه بیشتر خوانندگان این وبلاگ آنها را بنویسد. خوشبختانه این نوشته در آستانه‌ی انتخابات که نیاز به بعضی از بندهای آن  -به خصوص برای عزیزان اصلاح‌طلبی که قرار است با چماق بدست‌های آنطرفی مبارزه‌ی فراانتخاباتی داشته باشند- بیشتر است به دستم رسید.

شما با خواندن این دستوالعمل به تجربیات ارزشمندی در مورد دعوا کردن، فحش دادن، دادگاه رفتن، فرار کردن و خلاصه هرچیزی که مرتبط با این امور باشد دست خواهید یافت. این شما و این هم دستورالعمل سطح متوسط دعوا کردن به قلم کارشناس شهیر مجید فرجامی. با این توضیح که توضیحات داخل پرانتزها از من است.

هو القهار
دستور العمل عمومی دعوا کردن – سطح متوسط

چند روز قبل در خیابان یک دعوا کوچولو داشتم . اینکه آنجا چی شد مهم نیست . این مهمه که در دعوا چگونه باید بود و چه باید کرد و چه نباید کرد . بر همین اساس به این نتیجه رسیدم که تجربیات خودم را با تجربیات چند نفر آدم با تجربه و شنیده های معتبر دیگر ، در قالب این نوشته جمع آوری کنم و در قالب " دستور العمل عمومی دعوا کردن – سطح متوسط " در اختیار دوستان قرار دهم تا از این دستورالعمل در موقع لزوم استفاده کنند . این اصول شامل سه اصل مهم است که مانند اصول نیوتن نقش کلیدی دارند :
1- اصل اول و بسیار مهم اینکه دعوا نکنید . تا حد امکان از دعوا کردن و به ویژه فحاشی بپرهیزید چرا که دعوا کردن و فحاشی در شان شما نیست . (من: جدی نگیرید!)


2- اصل دوم ضعیف کشی نکنید . از برخورد فیزیکی یا فحاشی به افراد ضعیف تر از خود دوری کنید . در تمامی موارد ، افرادی که بخاطر مشت یا پشت قوی تر خود ، دعوا یا فحاشی کرده اند به سرعت نتیجه اش رابه شکل بسیار سختی دیده اند و در کوتاه مدت در مقابل افراد قوی تر از خود ، ضعبف واقع شده اند .


3- اصل سوم اینکه از دعوا کردن با افراد مسن و زنان بپرهیزید . این دسته معمولاً مورد حمایت افراد رهگذر و کناره قرار می گیرند و بعضاً با وجود مقصر بودن مظلوم نمایی می کنند . در این مواقع می توانید با اشاره به "حرمت موی سفید" و یا اینکه "ضعیفه که ارزش دعوا ندارد" (من: با پوزش از تمامی فیمینیست‌های محترمه خصوصا استاد سیبیل طلا) از خیر ! دعوا بگذرید .

و اما اصول بعدی :
4- اگر جایی مجبور به دعوا کردن شدید از فحاشی به ویژه فحش های ناموسی و رکیک بپرهیزید. هرگز خواهر و مادر طرف را جلوی چشمش نیاورید . پرهیز از فحاشی سه دلیل مهم دارد . اول اینکه این قبیل فحش ها به آدم غیرتمند انرژی مضاعفی می دهد و امکان دارد شما را ناک اوت کند . (من: فتامل!) دلیل دوم اینکه ، فحاشی به آدم بی غیرت ، اجازه فحاشی متقابل را می‌دهد و چه بسا طرف شما از فحاشی شما ناراحت نشود اما فحاشی ها شما را به سمت کارهای پیش بینی نشده سوق دهد و یک آن به خودتان بیایید و ببینید طرف رو زمین افتاده و دهان و دماغش یکی شده است . دلیل سوم اینکه فحش از نظر قضایی دردسر دارد و جرایم سنگین و زندان به همراه دارد . دوستی که در دعوا دستش شکسته بود و دادگاه طرف مقابل را دیه محکوم کرده بود به خاطر یک فحش ناموسی به 6 ماه زندان محکوم شده بود .


5- در تکمیل موارد قضایی فحاشی توجه به این نکته اساسی است که فحش دادن در مواردی که نسبتی به طرف مقابل وارد نمی شود فقط جریمه دارد ولی فحاشی که با نسبت دادن همراه باشد حد و تعزیر دارد . (من: قابل توجه خانم فاطمه رجبی عزیز!)
به عنوان نمونه (با عرض پوزش از خواهران محترم) اگر شما به کسی بگویید خواهرت فلانه این فحش در صورت اثبات حد و تعزیر دارد اما اگر بگویید خواهرت را فلان می کنم این فحش در صورت اثبات جریمه نقدی دارد . (من: با پوزش از خواهران محترمی و پوزش مضاعف از برادران غیرتمند)


6- دعوا را کش دار نکنید . دوران لجاره کشی تمام شده است . هر اتفاقی در بین دعوا رخ دهد رخ داده و معمولا تمام می شود . اگر در دعوا کتک خوردید به هر شکلی همانجا تلافی کنید . معمولاً 90% دعواها در پاسگاه خاتمه می یابد و طرفین به هم رضایت می دهند و روی هم را می بوسند! (من: برادران همجنسگرا از این مورد صرفنظر بفرمایند)


7- در هنگام حضور مامور کلانتری یا ... ، بر خود مسلط باشید و با حاضرین به ویژه مامور کلانتری مودب صحبت کنید . در هنگام حضور در پاسگاه نهایت ادب خود را نشان دهید تا نظر مامورین به عنوان تهیه کنندگان گزارش برای دادگاه به شما مثبت باشد . ضمن آنکه شغل خودتان را اعلام کنید به ویژه اگر فرهنگی ، دانشجو ، مهندس ، پزشک و یا اداری هستید . 


8-  در هنگام دعوا از ضربه زدن به هر شکلی به سر و صورت طرف مقابل بپرهیزید . این قسمت ها به سرعت کبود شده و دیه های سنگینی در بر دارد . بهترین قسمت برای دعوا های معمولی سینه ، پهلو و ران پا است . همچنین در دعوا از چوب ، میله ، قفل فرمان ، زنجیر ماشین و ... اکیداً استفاده نکنید . این وسایل ، جو پیرامون دعوا را بر علیه شما سوق می دهد . اگر جایی مجبور به استفاده از این وسایل شدید فقط به روی ران پاهای طرفتان ضربه بزنید چرا که هیچ اثری باقی نمی گذارد . (من: مجید! تو هم؟)


9- به طور کلی در دعوا از وسایل خطرناک استفاده نکنید . چه بسا اتفاقات جبران ناپذیری رخ دهد.


10- اگر مجبور به دعوا شدید و کتک زدید تا حد امکان صحنه را ترک کنید . به قول معروف بزنید و فرار کنید . این عاقلانه ترین کار است . هیچ اتفاقی نمی افتد . اگر در محل خاصی یکی را زدید و فرار کردید تا چند روزی (چند هفته ای ) آن طرف ها آفتابی نشوید .


11-  از دعوا در محل کار یا سکونت طرف مقابل بپرهیزید . همچنین از دعوا در روستاها به ویژه روستاهای کوهستانی دوری کنید.


12-  در محل کار یا زندگی خود دعوا نکنید . این گونه دعواها در هر شکلی به آبروریزی برای شما منجر خواهد شد .


13- اگر در سفر مجبور به دعوا با افراد محلی شدید مظلوم نمایی بهترین توصیه است . سعی کنید افرادی را که با شما مشترکاتی دارند را با خود همسو کنید . به عنوان نمونه اگر سفر شما به شمال کشور است در حین دعوا دیگر مسافران را با جمله هایی نظیر « غریب گیر آوردی؟» یا «چرا به مسافر زور می گی؟» به خودتان جذب کرده و همراه و پشتیبان خود کنید .


14-  در دعوا از هل دادن شدید و پر فشار بپرهیزید . چون در این گونه هل دادن نیروی هل شما و مقاومت طرفتان مشخص نیست این امکان که طرفتان سرش به جایی بخورد و یا عقب عقب رفته و از جایی بیفتد زیاد است . (من: به خصوص اگر مثل نویسنده دارای قدی نزدیک به 190 سانت و وزنی بیش از صد کیلو هستید)


15-  با تازه دامادها که با همسر یا نامزدشان هستند درگیر نشوید . این افراد حس خاصی دارند که در اوایل ازدواج بیشتر است . سعی کنید به غرور این دسته احترام بگذارید .

------------------------------------------------

توضیح ضروری: با خواندن این متن درباره‌ی نویسنده و خانواده‌اش فکرهای بد نکنیدها! همه‌ی اصلاح طلب‌ها در جوانی از این کارها کرده‌اند. سهل است –بلانسبت- آدم هم کشته اند! باور نمی کنید؟ یک سری به آرشیو روزنامه‌های اول انقلاب بیندازید... (اصولگراها هم که اصولا همین الان هم در همان فضا به سر می‌برند!)

هشتم مارس، روز زنان و حقوقی زنانه‌ای که مربوط به همه‌ی ماست

من از شماره‌ی اول شرق، تا آن روزی که برای همیشه ارتباط آن‌مدلی‌ام با مطبوعات را بستم، ماهی چند تا یادداشت و مقاله و گزارش در آن روزنامه داشتم. آشنایی من با آن تیم از همکاری با صفحه‌ی اندیشه‌ی ضمیمه‌ی جهان روزنامه همشهری – که بعدا تیم شرق را تشکیل دادند- شروع شد. آن زمان دانشجوی فلسفه بودم و انصافا قوی‌ترین تیم در این زمینه در روزنامه شرق با دبیری حمیدرضا ابک بود. با محمد رهبر هم که صفحات اجتماعی و شهری را درمی‌آورد از همان زمان آشنا شده بودم. یک مدتی هم مسئول صفحات کامپیوتر در سرویس علم شرق بودم. ضمن آنکه همزمان سردبیر یک نشریه داخلی پرتیراژ هم بودم... و با این سوابق نصفه نیمه حتما خیلی عجیب بود که موضوع یکی از گزارش‌های من یک "زن" باشد! آنهم نه یک زن روشنفکر، مبارز، محکوم و از این دست صفات. بلکه یک زن آرایشگر هشتاد و چند ساله که به نوعی معتبرترین آرایشگر زن ایران محسوب می‌شد (و می‌شود).


به طور اتفاقی پیدایش کرده بودم و وقتی قرار شد یک صفحه با نام "آدم‌ها" در شرق دربیاید، رفتم و از آن خانم ( ماکروهی استپانیان - ملقب به مادام) گزارشی تهیه کردم و دو روز بعد هم چاپ شد...


چشمتان روز بد نبیند... انگار که قتل کرده باشم. اینقدر طعنه و تمسخر دیدم و شنیدم که نگو و نپرس. یادم هست دو نفر که مشخصا به رویم آوردند. یکی‌اش آقایی بود همدانشکده‌ای خودم که گه‌گاهی مطلب به سرویس اندیشه می‌داد و وقتی من را دید گفت خیلی تعجب کرده و تاسف خورده که دیده یک دانشجوی فوق‌لیسانس فلسفه رفته با یک سلمونی زنانه گفتگو کرده.
یکی دیگر هم خانمی بود از همکاران سرویس اجتماعی که توصیه کرد بهتر است وارد این مسائل نشوم. عذاب‌آورتر ار اینها اما ایما و اشاره‌ها و نیشخندهای آنچنانی بود...


چند وقت پیش که اسم بعضی از همان همکاران و از جمله محمد قوچانی را در شناسنامه هفته‌نامه زنانه ایراندخت دیدم آن ماجرا برایم زنده شد...

**** حتما منتظرید که با آن مقدمه درادامه برسیم به نیش و کنایه‌های متقابل من به این دوستان؛ نه؟ نه اینطور نیست. هرچند که از بعضی‌هاشان همچنان دلخورم – و چه نشانه‌ای بهتر از اینکه هیچوقت از سال 84 تا به حال با آنها هیچ تماسی نداشته‌ام- اما در عوض نه فقط سرزنشی نمی‌کنم که این کارشان را تحسین هم می کنم. هفته‌نامه‌ی ایراندخت به نظر من یک نشانه‌ی یک اتفاق خجسته در جریان ژوزنالیسم روشنفکرانه‌ی ماست. اهمیت دادن به حوزه‌ی زنان، آن هم نه صرفا از دریچه‌ی روشنفکرانه. و درک عمیق و پراگماتیستی این مساله که فیمینیسم برج عاج نشین دردی از این مملکت دوا نمی کند. با زن‌ها باید زنانه برخورد کرد. زن‌های ایرانی همانقدر که به جنس دوم سیمون دوبوار احتیاج دارند به اجناس بازارچه و بوتیک و بولوار احتیاج دارند! البته درباره ایراندخت دقیقا نمی دانم داستان چیست. برایم مهم هم نیست. آنهایی که در پس یک کار خوب همیشه دنبال یک داستانی هستند مگر کجا را گرفتند؟ (یک روز غرفه شرق بودم در نمایشگاه مطبوعات، آنقدر "شما آدم‌های هاشمی هستید" شنیدم که داشتم بالا می آوردم. یکی نبود بگوید گیریم که درست؛ خب که چی؟ بد بوده هاشمی "آدم‌هایش" آنقدر قدرت داشته‌اند که بهترین روزنامه تاریخ معاصر ایران را درآورده‌اند؟) آنچه من می‌بینم انتشار اولین هفته‌نامه زنانه ایران است که در کنار بحث‌های روشنفکرانه فمینیستی، بازارچه‌ای هم دارد برای معرفی محصولات و پیشنها خریدهای بهتر. مخلوطی از شهروند امروز و زندگی ایده‌آل. چیزی که زنان و مردان عادی جامعه ما می توانند با هزار تومان بخرند و علاوه بر سرگرمی و کسب اطلاعات مفید، روشن‌تر شوند. بسیاری از روشنگری‌ها زیرپوستی و البته اثرگذارتر است. مثلا همین چند هفته پیش کاوه فیض اللهی چند صفحه پر و پیمان درباره داروین و نظریه‌ی مشهورش به بهانه دویستمین سالگرد تولد داروین درآورده بود. علمی، جذاب و به زبان ساده. در یک کلام: عالی بود. شما فکر می‌کنید کسی که "تکامل انواع" را مزمزه کند دیگر آن "آدم" سابق می‌شود؟ یا هفته پیش در صفحه آخر ایراندخت یکی گزارشی نوشته بود درباره تورهای یکروزه‌ی تهران با این خطاب که آی ملت بجای لم دادن روی مبل یا ولو شدن توی پارک، با فلان تورها بروید مرنجاب و موزه‌ی ملی ایران. چقدر خوب. فکر می‌کنید تاثیر فرهنگی آنکه پنجاه نفر به جمعیت آنهایی اضافه شود که موزه می‌روند بیشتر است یا اینکه صد نفر، بجای بیست مقاله‌ی روشنفکرانه، در یک مجله بیست و یک مقاله بخوانند؟ راستش من سال هشتاد و چهار و بعد از انتخاب احمدی‌نژاد تصمیم گرفتم مسیر زندگی‌ام را عوض کنم. آن موقع با داشتن زن و بچه به سربازی رفتم و ژانر روزنامه‌نگاری‌ام را هم کلا تغییر دادم. از همه‌ی اینها مهمتر اینکه شروع کردم به فکر کردن. فکر کردن در چارچوب یک جور جامعه شناسی خودمانی. حالا بعد از سه چهارسال می‌توانم در مورد نتایج تاملات صادقانه بگویم که به نظر من مهمترین مساله‌ی ما برای اصلاح زنان هستند. باور کنید کمتر مشکلی بود که در ذهنم ریشه یابی کنم و عاقبت به مساله زن نرسم. ظلمی که جامعه‌ی ما به زنان می‌کند و زیانی که زن‌ها می‌بینند یک سو؛ و ضررهای هنگفت اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی‌ای که کل جامعه از آن می‌بیند هم یک سو. هیچ راهی فوری‌تر و عملی تر از اصلاحات در حوزه زنان نیست. این نتیجه‌ایست که من قلبا به آن رسیده‌ام. و مهمتر آنکه به موازات آن به نتیجه رسیده‌ام که این فرآیند باید با در نظر گرفتن طبقه‌ی متوسط زنان جامعه باشد. مثلا اگر صدها جلد کتاب روشنفکرانه فیمینیستی چاپ شود هیچوقت عملا به اندازه‌ی یک رسانه‌ی زنانه عمومی اما با سویه‌های روشنفکرانه مفید نخواهد بود. می‌دانید اشکال بسیاری از ما کجاست که نمی توانیم برای زن‌ها کاری بکنیم یا حتی بگذاریم آنها برای خوشان کاری بکنند؟ به خاطر اینکه ما یا زن‌ها در کیف و کفش و طلا و پخت و پز و کار و میهمانی و غیبت و های لایت و حراج می بینیم یا در حوزه کتاب و مقاله و بحث و فیمینیسم و کار علمی و این چیزها. اما واقعیت این است که دست کم حوزه‌ی دوم از حوزه‌ی نخست جدا نیست. همه می دانیم که قاعدتا این زنان روشنفکر و فعالان حوزه‌ی زنان هستند که می توانند کاری برای روشنگری عموم زنان بکنند، اما ما با تفکیک آنها، و به خصوص تحقیر خواسته‌های عمومی زنانه، اعتماد به نفس زنان این طبقه را می‌گیریم. روز روز هشتم مارس است. روز جهانی زن. اگر خواننده‌ی قدیمی وبلاگ من باشید شاید باورش اندکی برایتان سخت باشد که بگویم که من نه فقط امروز، بلکه -در این چند ساله‌ی اخیر- هر روز به حقوق زنان فکر کرده‌ام و آن را گرامی داشته‌ام. منتی هم ندارم. عاقلانه هم که نگاه کنیم، حقوق همه‌ی ما در گرو حقوق زن‌هاست. مثلا در باب حجاب اجباری، اگر از ظلمی که به تمام زنان (چه آنهایی که دسوت دارند حجاب داشته باشند و چه آنهایی که خوش ندارند) می‌رود بگذریم، این مساله به طور مستقیم و غیر مستقیم حوزه‌های دیگر را هم شامل می‌شود. فقط یک مساله‌ی اقتصاد رادر نظر بگیرید: چرا صنعت توریسم در کشور ما فلج است و خواهد ماند؟ آیا یکی از دلایل مهم آن مساله حجاب اجباری نیست؟ یا مثلا در بعد امنیت روانی: چقدر به اعصابِ همه‌ی ما از اینکه خود یا اعضای خانواده‌مان در خیابان مورد اذیت و آزار شبه قانونی قرار بگیریم، در این سی ساله فشار آمده است؟ چقدر میهمانی‌هایمان با ترس و لرز یا احمقانه برگزار شده‌است؟ یا مثلا در حوزه‌ی هنر: ببینید چقدر به بهانه حجاب زنان، تئاترها توقیف شده‌اند، فیلم‌ها سانسور شده‌اند... همین الان می دانید چند میلیون دلار تابلو نقاشی در انبار موزه‌ی هنرهای معاصر به خاطر مساله حجاب دارد خاک می خورد؟ مساله خیلی فراتر از اینهاست که در یک یادداشت وبلاگی یا مقاله بتوان آنها را واکاوید. فقط خواستم در این یادداشت ضمن تبریک روز زن به همه زنان، اندکی هم مواضع و طرز فکر خودم درباره مسائل زنان را روشن کرده باشم. امیدوارم شده باشد، به خصوص برای بعضی از رفقای مذهبی که عمیقا در اینباره دچار سوتفاهم هستند...

طنز تاریخ مصرف‌دار در برابر طنز غیر قابل مصرف!

امروزه، طنز مکتوب، و به خصوص طنز مطبوعاتی ما بیشتر عاملی شده‌است برای ریشخند کردن، انتقام گرفتن از دیگران و مجموعه فعالیت‌های افشاگرانه‌ای که به " دراز کردن" معروف شده است. شخصا هیچ مشکلی با این چیزها، یعنی ریشخند کردن، انتقام گرفتن و رسوا کردن دیگران در قالب طنز ندارم. چه بسا که بخش مهمی از رسالت طنز در مطبوعات همین باشد و اصولا در عرصه‌ی طنز جز با همین سلاح‌ها نمی‌توان به جنگ وقاحت‌ها، سواستفاده‌ها و نامردمی هایی که هر روز در عرصه‌ی سیاست و جامعه ظاهر می‌شوند رفت. اما سخن آن است که نه این تمام کارکرد طنز است و نه باید باشد. نمی خواهم مثل بزرگترها متر و معیار بردارم و انواع طنز و نوشته‌ی طنزآمیز را طبقه‌بندی کنم. نه در این حدم و نه به این مترها و معیارها و طبقه‌ها معتقد. اما همینقدر می دانم که طنز اگر فقط در خدمت خندیدن به افکار و کردار دیگران باشد (دیگرانی که شاید مستحقش هم باشند) نقش اصلاحی چندانی در جامعه نخواهد داشت. و بر همین اساس گمان می‌کنم طنزی بهتر و اثرگذارتر است که در کنار رعایت مسائل تکنیکی طنزپردازی، نقایص بزرگتر و ریشه‌دارتر انسانی را بنمایاند.

چنین طنزهایی لازم نیست حتما "فاخر" باشند. لازم نیست علنا درباره‌ی معضلات بزرگ تاریخ بشر یا شخصیت‌ها و وقایع بسیار مشهور و با اهمیت باشند. لزومی ندارد حتما "به روز" باشند و حتما درمورد موضوعاتی باشند که به قول امروزی‌ها "تاریخ مصرف" نداشته‌باشند. به قول بزرگی که نامش را به خاطر ندارم "می‌توان درباره‌ی کل جهان فیلمی ساخت که به اندازه‌ی مگسی ارزش نداشته‌باشد و می توان درباره‌ی بال یک مگس فیلمی ساخت که به یک دنیا بیرزد." آنچه فراتر از مولفه‌هایی چون درشتی و نرمی زبان و کلمات و حتی خود موضوعات است، دغدغه و تکنیک است. دغدغه جز با زندگی در متن، کشیدن رنج و درک عمیق و متفکرانه‌ی مشکلات و معضلات به وجود نمی‌آید. و وقتی دغدغه‌های انسانی با ظرافت و هنرمندی درهم بیامیزند حاصل شاهکار خواهد شد. نمونه‌های عالی چنین طنزهایی در آثار کسانی چون حافظ و عبید فراوانند. حافظ در متن جامعه و زمانه‌ی خود به چنان جهان‌بینی رندانه‌ای رسیده که وقتی ریاکاری مردمان زمانه‌ی خود را به سخره می‌گیرد گویی ریاکاری تمام زهدفروشان عالم را همزمان توصیف و نقد و به سخره می‌گیرد. تاریخ مصرف نداشتن، بر خلاف آنچه که امروزه در اذهان جا افتاده به فاصله گرفتن از زمان و زمانه‌ی خود، نیست. حافظ و عبید، که تقریبا هم‌عصرند؛ با زبان‌هایی متفاوت غالبا کسانی را به تلویح یا تصریح هجو می‌کنند که کاملا مشخص و معین هستند، اما بن‌مایه‌ی هجو و ریشخند آنها غالبا آنقدر انسانی و عمیق و ظریف است که نه تنها با مرگ و بلاموضوع شدن رفتار آنها، کهنه نمی‌شود بلكه همچون ستاره‌های درخشانی در آسمان ادب ايران و جهان هميشه مي درخشند. از این منظر، چندان تفاوتی میان حافظ با آن زبان پالوده‌ و اشارات غیرمستقیم‌اش با عبید که زبانی صریح و تند وبعضا سرشار از کلمات رکیک و اشارات مستقیم دارد نیست. در این مقام، طنز حافظ با آن زبان نرم و موزون و استفاده از شراب و شاهد و ساقی ، فخری بر طنز عبید با آن کلمات غیرقابل نقل ندارد. طنز فاخر اینجا بی‌معناست. تصویر ریا و سست‌عنصری و قدرت‌پرستی و فسادهای دیگر اخلاقی یک جامعه خوب و دقیق و در عین حال دلنشین و اثرگذار باید منعکس می‌شده که شده. و البته هر یک به بیانی و با دیدگاهی مخصوص. طنز امروزه‌ی ما از این منظر است که در جایگاه خوبی قرار ندارد. وضعیت کتاب‌های منتشره در حوزه‌ی طنز که غم‌انگیزتر و از نظر تعداد کمتر از آنست که بتوان در مورد آنها نظری داد. وضعیت طنز مطبوعاتی هم اگر چه چندان مناسب نیست اما در همین وضعیت نامطلوب از نظر تولید و نشر طنز مطبوعاتی، هر روز چندین طنز سیاسی به گرایش‌های متفاوت در روزنامه‌ها و وب‌سایت‌های خبری منتشر می‌شوند که تقریبا همه‌ی آن‌ها محتوایی انتقادآمیز علیه شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی دارد و در میان آنها به ندرت می‌توان طنزی را یافت که بن‌مایه‌اش نقد رفتارها و اعتقادات غلط مردم (یعنی خود ما) باشد. گویی ما مردمانی هستیم بی‌عیب و نقص و تمام مشکلات و معضلاتی که در جامعه داریم تقصیر چند شخصیت سیاسی، احزاب و در نهایت دولت و حکومت است. از همینجاست که در مورد کوچکترین گاف فلان مسئول سیاسی ده‌ها نقد و طنز می توان خواند و در مورد بزرگترین مشکلات روزمره‌ی جامعه، از ریا و تقلب و نژاد پرستی گرفته تا مسائل ملموس‌تری مثل وضعیت رانندگی بد، آشغال ریختن در خیابان و جوی‌ها، وضعیت ظاهری بد و دلمرده‌ی آدم‌ها و شهرها... کمتر چیزی می‌توان یافت. شاید پرهیز از نوشتن در مورد چنین موضوعاتی بیش از هر چیز باز هم به وضعیت جامعه برگردد. طنزنویسی که –بر خلاف تصور عموم- درک می‌کند که امنیت نوشتن طنزهای تندی در نقد رفتار شخصیت‌ها و احزاب سیاسی بسیار بیشتر از نوشتن درباره‌ی عادات زشت مردمان است و استقبال از آن تیپ کارها هم بسیار بیشتر است طبعا به آن سمت گرایش پیدا می‌کند. این مطلب در وهله‌ی نخست برای کسانی که تا کنون نوشتن طنز برای نشر را نیازموده‌اند شاید عجیب باشد اما واقعیت آن است که علی‌رغم تمام مشکلاتی که در زمینه طنز و نقد بر جامعه و وضعیت سیاسی ما حکمفرماست؛ نوشتن درباره‌ی سیاست و به خصوص در راستای "دق دل خالی کردن" بسیار بیشتر مطلوب جامعه است تا نوشتن درباره‌ی معضلات ریشه‌ای و اخلاقی جامعه. آیا راحت‌تر نیستیم اگر به جای دادن تصویری واقعی یا طنزآمیز از میزان راست‌گویی و یا قبح دروغ در جامعه، در مورد دروغ فلان وزیر مطلب بنویسیم؟ آیا مخاطب بیشتری نخواهیم داشت اگر ارتباطات ولنگارانه‌ی جنسی بهمان ورزشکار را به جای وضعیت بحرانی اخلاق جنسی در یک جامعه‌ی به ظاهر اخلاق‌گرا به سخره بگیریم؟ آیا محبوب‌تر نخواهیم بود اگر رفتار بی‌ادبانه یک مسئول با یک خبرنگار را به جای رفتار شوینیستی و توهین‌آمیز خودمان علیه یک ملت دیگر با بیانی طنزآمیز بازگو و نقد کنیم؟ پاسخ به تمام پرسش‌های بالا و پرسش‌های تاکیدی بسیاری از این دست مثبت است. اما آیا قرار است هنرمند و روشنفکر همیشه به دنبال سلیقه عموم و عوام باشد؟ طنزنویس هم قرار است فقط بخنداند و بچزاند و دل خنک کند؟ ------------------ بازانتشار از آی طنز
نوشته شده توسط farjami در شنبه، 28 دیماه 1387 ساعت 5:58 PM

طنز به مثابه شیرین‌دهنی

یک روایت رسمی که البته بیشتر به درد کتاب‌های ادبیات دوره دبیرستان و تست‌های کنکور می‌خورد، گفتار و نوشتار خنده‌دار را به سه دسته تقسیم می‌کند: طنز، هجو و هزل. بر طبق این تقسیم بندی هزل چیزی‌ست صرفا خنده‌دار و بدون ارزش ادبی و هنری خاص. هجو گفته یا نوشته‌ایست خنده‌دار که بر اساس اغراض شخصی و بر ضد شخص یا اشخاص معینی نوشته می‌شود و طنز هم نوشته یا گفته‌ایست برای اهداف اجتماعی و سیاسی غیر شخصی که دارای بار ادبی و فرهنگی بالاتری نسبت به دو گونه‌ی قبلیست.

این تعریف، یکی از مشهورترین تعاریف رسمی در این زمینه است که همچون سایر تعاریف رسمی به خوبی از عهده‌ی وظیفه‌ی خود، یعنی برپایی نظام‌ ارزش‌گذاری مفهوم‌گرا و آلوده کردن و منحرف کردن ذهن‌ها برآمده است!

اصطلاح "طنز" به آن معنایی که امروزه در زبان ما بکار می‌رود، سابقه‌ی چندانی در زبان پارسی ندارد. واژه‌ی طنز در متون ادبی کهن، هرچند به معنای "سخره کردن" نیز بوده است، اما نه معنای آن فقط این بوده و نه اصولا کاربرد چندانی داشته است. آنچه نزدیک به معنای امروزی طنز در ادبیات کهن ما وجود دارد هجو است و هزل.

احتمالا واژه "طنز" با کاربرد امروزی آن را زنده‌یاد عمران صلاحی جا انداخت. حتی مجله‌ی توفیق هم تا شماره‌آخرش در سال 1350خود را به عنوان "روزنامه فکاهی" معرفی می‌کرد. (جالب اینجاست که همین صفت "فکاهی" که پسوند مجله‌ی معتبر توفیق بود، فقط در عرض بیست سال تبدیل به صفتی تحقیرآمیز در مقابل "طنز" شد!)

شاید تا همین‌جا برای به چالش کشیدن آن تعریف رسمی از طنز و طبقه‌بندی کذایی کافی باشد؛ اما من فکر می‌کنم این تعریف و آن طبقه‌بندی که در بسیاری اوقات مثل وحی منزل پذیرفته می‌شوند باعث شده و می‌شوند که جریان غالب طنز ما اندک اندک "طعم" دیگری به خود بگیرد.

امروزه بسیاری از طنزپردازان ما "طنز" را وسیله‌ای برای یک هدف سیاسی یا اجتماعی می‌دانند. از نظر این دوستان که اکثرا حرفه‌ای به این مقوله می‌پردازند یا در این مسیر قرار دارند، طنز فقط له یا علیه یک اندیشه سیاسی یا اجتماعی خاص معنا پیدا می‌کند. به خصوص از آنجایی که طنز در ایران بیشتر در غالب مطبوعاتی شناخته و تعریف می‌شود؛ این مساله نمود بیشتری می‌یابد.

البته شکی نیست که بکارگیری طنز (یا لحن طنزآمیز) در راه مقاصد سیاسی و فرهنگی و اجتماعی خاص نه تنها اشکالی ندارد بلکه در همه جای دنیا معمول هم هست. اما آنچه در این میان گویی مغفول مانده این است که طنز همه‌اش این نیست.

طنز برابرنهاد "نقد" نیست. ذات طنز "خنده" است و خنده لازم نیست حتما به ریش کسی باشد! تعریف طنز با کارکردهای سیاسی و اجتماعی، و آنگاه عَلَم کردن یک نظام ارزشگذاری و ترفیع درجه دادن به طنز به این خاطر که مثلا "ستمکاران را رسوا می‌کند"، باعث شده است تا طنز به جای ابزاری برای خنداندن به ابزاری برای دراز کردن(!) تبدیل شود.

یکی از اثرات مستقیم چنین تغییر دیدگاهی – که پیشاپیش ارزشگذاری هم شده- آن است که طنزنویسان از طنز خود فاصله می‌گیرند. منظور دقیقترم آنست که طنزنویس‌ها شخصیت حقیقی‌شان را از "سوژه" فاصله می‌دهند.
به این معنا که هرگز تمایلی به سوژه شدن خود، خانواده و کسانی که دوستشان دارند؛ ندارند.
وقتی قرار است طنز "فقط" برای رسوا کردن بدکاران و انتقاد از کاستی‌ها و گرفتن انتقام‌های شخصی و گروهی بکار رود؛ چه دلیلی دارد ما سوژه‌اش باشیم؟

طنزنویس‌ها در چنین فضایی بیشتر و بیشتر از اول شخص دور می‌شوند و به سوم شخص نزدیک می‌شوند. اینچنین است که طنز آرام آرام از بذله‌گویی و شیرین‌دهنی دور می‌شود و بیشتر و بیشتر به ورطه‌ی انتقاد و انتقام جویی می‌افتد. شوخی، سر به سر گذاشتن، ریشخند کردن، نقد و اموری از این دست با رئیس جمهور، وکلا، سیاسمتداران، اصناف، ترافیک، گرانی، شخصیت‌های مشهور و خلاصه هرکسی غیر از "ما" مشروع است، اما نوک این پیکان هرگز نباید به سوی خود ما برگردد!

شاید یکی از دلایل فاصله گرفتن طنز ایرانی از جریان طنز جهانی همین باشد. بسیاری از طنزپردازان و کمدین‌های مشهور جهانی استندآپ کمدی‌هایی اجرا می‌کنند که سوژه‌ی اصلی در آنها خودشان هستند. از جمله وودی آلن، کمدین، نویسنده و فیلمساز مولفی که جایگاه ممتازی در عالم روشنفکری دارد، استندآپ کمدی‌های محبوبی در آمریکا اجرا کرده است که در آنها بیش از هر چیز با خود، خانوده و آیین اجدادی‌اش (یهودیت) شوخی کرده است. همین شوخی‌ها به وفور در فیلم‌های آلن هم وجود دارند... آیا چنین چیزی در این سوی دنیا ممکن یا "آبرومند" است؟

من فکر می کنم از این منظر ما طنز را زیادی جدی گرفته‌ایم. ما مثل تمام معناگراها، به جای تکنیک به هدف مشغول شده‌ایم. "شکار سوژه" جای "هنر پرداخت" را گرفته است. طنز شاید بیشتر هنر روایت فکاهی و بذله‌گویی باشد تا کشف سوژه‌هایی برای نقد و تمسخر.
در فضای مطبوعاتی البته خواه و ناخواه آنچه مطلوب است طنزهای سیاسی و اجتماعی است، اما در هنر و ادبیات چه؟ از آن مهمتر در وبلاگ‌ها، این رسانه‌های نوظهورِ "شخصی" چه؟

نگاهی به وبلاگ‌های موضوعی طنز یا وبلاگ‌های شخصی طنزنویسان بیندازید. در میان اینهمه طنزهای خوب و بد (از لحاظ تکنیکی) درباره احمدی‌نژاد و بوش و خاتمی و بی‌برقی... چند نوشته شیرین درباره‌ی خود نویسنده یا وقایع روزمره‌ی اطرافش پیدا می‌کنید؟ نوشته‌هایی که نحوه بیان اتفاقات یا چیدمان نقطه نظرات نویسنده آنقدر شیرین و جذاب باشد که تا انتها بخوانید و لبخندی هم میهمان شوید. مثالی بخواهم بزنم، وبلاگ شراگیم زند را به عنوان یک نمونه استثنای نادر ببینید. وبلاگی که البته با آن معیارهای "خیلی جدی" رسالت‌های سیاسی و اجتماعی ما، اصولا یک وبلاگ طنز به حساب نمی‌آید اما از لحاظ تکنیکی، و مهمتر از آن شیرین دهنی و بذله‌گویی، یکی از بهترین وبلاگ‌های طنزآمیز فارسی‌ است که سوژه‌ی آن خود نویسنده و روایت‌ها تقریبا همگی واقعی هستند.

در مقابل به چندین و چند وبلاگ نوظهور اما نسبتا مشهور سیاسی طنزآمیز که به مدد لینکدونی‌هایی مثل بالاترین در عرض مدت کوتاهی بالا آمده‌اند نگاه کنید. وبلاگ‌هایی که هر چقدر مملو از فحش‌های مستقیم سیاسی هستند از شیرینی و ملاحت دورند. صفحاتی برای خنک کردن دل و نه خنداندن خواننده.

******************

دو هزار سال پیش، در یونان "کمدی" را اینگونه تعریف می‌کردند: «تئاتری که پایانش خوش است.» امروزه چنین تعریفی اگر وجود دارد برای آنست که بدانیم یونانی‌ها چه می‌گفتند؛ و نه ساختن کمدی بر اساس آن!

-------------------------

نقل از آی طنز

آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد

حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی بدربخوری در آن یافت می شد. یکبار از سر ناچاری و بی حوصلگی، کتاب "سیاحت شرق و غرب" آقا نجفی را برداشتم. قبلا به واسطه مدرس معارفی که خیلی دوست داشت دانشجویان دانشکده مهندسی را از خدا و فردا بترساند، با سیاحت غرب این آقا نجفی آشنا شده بودم و به نظرم خیلی پرت و خرافی آمده بود. استاد عزیز یکبار با آب و تاب فراوان از انتقال عالِمی به نام آقانجفی به عالم برزخ برایمان گفته بود و بعد نواری را گذاشته بود که گویا چند بازیگر با افکت های خاص، از روی مشاهدات آقانجفی مذکور که در "سیاحت غرب" مکتوب شده بود، ساخته بودند و قرار بود ما را خاضع و خاشع کند. دیگران را نمی دانم ولی تاثیری که آن ماجرا و قیافه ترحم انگیز حضرت استاد روی من گذاشت این بود که آقانجفی، به چشمم یک آخوندِ بازاری بیسوادِ خرافاتی نان به نرخ روزخور آمد!

با چنین تصوری به سراغ سیاحت شرق و غرب رفتم. البته به زودی فهمیدم که من در این کتاب با "سیاحت شرق" آقا نجفی طرف هستم و آن "سیاحت غرب" کذایی که شرح رویایی از آقانجفی و به قلم خود اوست، جزوه کوچکی است که بعدا به ته این کتاب چسبانده شده. اما اصل کاری، سیاحت شرق است که اتوبیوگرافی آقا نجفی قوچانی از بدو تولد تا دوران میانسالی اوست و از جهات بسیاری ارزشمند و تحسین برانگیز.
اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد و به نظرم همین عامل جایگاه یگانه ای به این اتوبیوگرافی می دهد، طنز و شوخ طبعی گیرای نگارنده در توصیف وقایع و موقعیت هاست. به خصوص از آن جهت که آقانجفی، بر خلاف بسیاری از نویسندگان و شاعران کهن ایرانی، هجو و فکاهه و مطایبه را در جهت تحقیر مخالفان و دشمنان خود بکار نمی گیرد. حتی بعکس، بیشتر این شوخی ها و هجاها را درمورد خود و دوستانش استفاده کرده و از این جهت ظریفترین و انسانی ترین نوع طنز را در شرح زندگی واقعی خود بکار می گیرد. این امر به خصوص با در نظر گرفتن سنتی بودن نگارنده و قدمت سیاحت شرق (اواخر دوره قاجار) و نیزموقعیت والای دینی و اجتماعی او در هنگام نگارش این متن (که آیت الله، حاکم شرع و رئیس حوزه علمیه قوچان بوده است) تحسین برانگیز است.

یادداشتهایی از نکات طنزآمیز سیاحت شرق برداشتم و بعدها با استفاده از آنها و مرور دوباره کتاب، مقاله ای درباره طنز خاص آقا نجفی در سیاحت شرق نوشتم که (مطابق معمول با حذفیات) در ویژه نامه طنز مجله خردنامه چاپ شد. در هنگام مطالعه این مقاله در نظر داشته باشید که با گذشت نزدیک به نود سال از انتشار این کتاب و تحولات بسیار در زمینه طنز و شوخ طبعی و بالارفتن سطح تحصیلات و فرهنگ عامه، هنوز که هنوز است هم "شوخی با خود" در جامعه ما جلف و سبک تلقی می شود و همچنان در نظر مردم طبقه متوسط و حتی سطح بالای ایران، طنز آبرومند، طنزی است که برای برملا کردن کژکاری های "دیگران" و بردن آبروی "بدکاران" (عموما سیاستمداران) بکار برده شود. یعنی اصولا طنز به عنوان وسیله ای برای "تخریب" و بردن آبرو و "مسخره کردن" و در مجموع «ابزار خالی کردن دق دلی» شناخته می شود و قاعدتا کسی مگر مجنون و خودآزار باشد که بخواهد با چنین اسلحه مخوفی به سراغ خودش برود!

به خاطر همین برداشت غلط از طنز است که بندرت کسی یافت می شود که تعمدا و بدون هیچ منظور جانبی (مثلا استفاده از شوخی با خود برای طعنه زدن به دیگران) با خود شوخی کرده باشد. در چنین محیطی ست که به رغم شوخ طبعی ذاتی ایرانیان و انعطاف زبانی ما، مثلا هرگز کسی مانند وودی آلن (که شهرتش را از راه استند آپ کمدی هایی بدست آورد که در آنها رو بروی مردم می ایستاد و عادت های زشت خود و خانواده اش را مسخره می کرد و با آنها مردم را می خنداند) در ایران ظهور نکرده است.

با چنین دیدگاهی، به نظر من جایگاه آقانجفی قوچانی، که نه هرگز ادعای ادیب بودن کرده و نه به طنزآوری شناخته می شود اما تعمدا و با بزرگ و کوچک کردن وقایع در اتوبیوگرافی خود، تعمدا خنده سازی کرده منحصر بفرد است. درباره این دیدگاه بعدا بازهم خواهم نوشت؛ فعلا متن مقاله...

*******************

كتاب «سياحت شرق» آقانجفي قوچاني كه همراه شرح خوابي از وي با نام «سياحت غرب» به صورت يك مجلد و با عنوان «سياحت شرق و غرب» تاكنون بارها منتشر شده، يكي از كتاب‌هاي ارزشمند اواخر دوره قاجار و عصر مشروطيت است كه علاوه بر ارزش تاريخي، از جنبه طنز نيز قابل توجه و بررسي است.
اين كتاب به قلم «سيدمحمد حسن»، معروف به «آقانجفي»، فرزند «سيدمحمد» است كه همان‌گونه كه از پسوند نام وي پيداست، زاده حومه قوچان در خراسان است. اهل قوچان عموما از 3 نژاد ترك، فارس و كرد هستند. پدر آقانجفي فارس و مادرش كرد بود. پدر هرچند كه ساكن روستا بود و به كشاورزي مشغول، اما سواد اندكي داشت و شديدا راغب بود تا فرزند بزرگش به دنبال تحصيل علوم ديني برود. «سيد محمد حسن» به اجبار پدر و از روي كراهت، طلبگي پيشه كرد اما پس از مدتي لذت علم‌آموزي را درك كرد و خود با شوقي وافر اين راه را ادامه داد.
«سياحت شرق» شرح برخي ماجراها و احوالاتي است كه بر «آقانجفي قوچاني» در اين راه رفته است. اين كتاب به قلم خود آقانجفي نوشته شده و از تولد وي تا هنگامي كه او از نجف به قوچان مراجعت مي‌كند را دربر مي‌گيرد. نثر «سياحت شرق» ساده و بي‌تكلف است و با وجود آنكه نويسنده آن با علوم قديمه سر و كار داشته و اصولا در هنگام نگارش آن، هنوز مكلف‌نويسي به ويژه براي اهل علوم قديم حسن محسوب مي‌شده صميمي و بي‌پيرايه تحرير شده است و تقريبا تمام متن اين كتاب (به استثناي عبارات عربي و شرح برخي بحث‌ها و براهين) براي خواننده امروزي قابل فهم است.
ويژگي منحصر به فرد اين كتاب كه آن را از تمام كتاب‌ها و شرح حال‌هاي مشابه متمايز مي‌كند، وجود رگه‌هاي طنز قوي و متنوع در اين كتاب است. اين ويژگي به‌خصوص از آن جهت شگفت مي‌نمايد كه آيت‌الله آقانجفي قوچاني، در اواخر دوره ميانسالي و هنگامي كه به‌عنوان يك مجتهد و فقيه، مشهور شده و عملا حاكم شرع قوچان نيز بوده آن را نوشته اما به‌رغم اين موقعيت والاي اجتماعي، وي نه فقط از نوشتن بسياري از گفته‌ها و افكار و حالات طنزآميز خود چشم‌پوشي نكرده، بلكه بعضا مواردي را مكتوب كرده است كه در يك جامعه شديدا مذهبي و سنتي نكوهيده به شمار مي‌روند.
متأسفانه «سياحت شرق»، آن‌چنان كه شايسته آن بوده مورد توجه قرار نگرفته است و چنانچه اسمي از «آقانجفي» به گوش مي‌رسد، بيشتر به خاطر «سياحت غرب» اوست كه شرحي است از خواب (يا رؤياي) آقانجفي از عالم برزخ كه در مقابل كتاب ارزشمند «سياحت شرق» از وزن و اعتباري برخوردار نيست؛ تا جايي كه به جرأت مي‌توان گفت موقعيت جزوه «سياست غرب» در مقابل كتاب «سياحت شرق»، نظير «فالنامه حافظ» است در مقابل «ديوان حافظ» كه اتفاقا اين امر از نظر شمارگان چاپ و اقبال عوام نيز صادق است!
در اين نوشتار قصد بر آن است كه به جنبه‌هاي طنزآميز «سياحت شرق» پرداخته شود، اما از آنجا كه بررسي جنبه‌هاي خاص كتابي كه احتمالا خوانده نشده چندان مفيد نخواهد بود و همچنين با توجه به ارزش والاي كتاب در شرح حال ملك و مردمان ايران در اواخر دوره قاجار و اوايل انقلاب مشروطه و نيز روايت جسورانه‌اي كه راوي از درون حوزه‌هاي علميه آن زمان مي‌دهد، سعي شده است تا شرح مختصر و چكيده‌اي از محتواي كتاب و هر بخش از زندگي راوي نقل و به همراه آن، نكات برجسته طنزآميز نقل و بررسي شوند.
مرجع اين نوشتار نسخه‌اي از كتاب «سياحت شرق و غرب» نوشته «آيت‌الله آقانجفي قوچاني» است كه توسط «انتشارات الميزان» در بهار 1377 به چاپ رسيده و متاسفانه متني نامنقح با اشكالات نگارشي زياد است.

طفل گريزپايي به نام سيدمحمد حسن
سياحت شرق از تولد آقانجفي شروع مي‌شود كه او درمورد مكان آن، فقط به ذكر «يكي از قراء قوچان» بسنده مي‌كند، اما از قراين چنين برمي‌آيد كه سال تولد وي 1254 هجري شمسي(زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار) بوده است. او در 3 سالگي مبتلا به مرض سختي مي‌شود كه در نتيجه آن تا سر حد مرگ مي‌رود، اما سرانجام پس از 3 سال نجات مي‌يابد. پس از آن قرآن را نزد پدر ختم مي‌كند و در هفت سالگي به مكتب مي‌رود. البته به قول خودش «از اول زمستان تا فصل بهار» كه معمول مكتب رفتن بچه‌هاي دهات بوده و بقيه سال را به كار و كمك به پدر در امور كشاورزي و باغداري و دامداري مشغول مي‌شده است. آقانجفي از همين ابتداي زندگينامه خود، ضمن شرح نسبتا دقيقي از راه و رسم مردمان آن نواحي در كار و تفريح و مداواي مريضان و چنين اموري كه به كار هر مردم‌شناس يا تاريخ‌داني- دست‌كم در حد يك روايت شخصي، اما دست اول- مي‌آيد، نظرات اقتصادي و اجتماعي خود، به ويژه تاكيد بسيار زيادش به قناعت و «استقلال اقتصادي» را يادآور مي‌شود. نكته‌اي كه بايد در اينجا يادآور شد و در سرتاسر «سياحت شرق» مدنظر داشت اين است كه نوشتن زندگينامه خود يا «اتوبيوگرافي» در قديم، نه فقط براي نمايش بي‌طرفانه احوالات نويسنده، بلكه محملي براي بيان عقايد و دفاع از آنها در اثناي بازگويي حوادث مختلف نيز بوده است و اي بسا كه دليل اصلي نوشتن بسياري از زندگينامه‌ها همين عامل بوده است. اتفاقا با در نظر داشتن چنين نكته مهمي، جسارت آقانجفي در بيان بسياري از نكات طنزآميز بهتر ديده مي‌شود؛ از جمله اعتراض‌ها و حتي ناسزاهايي كه آقانجفي بعضا حواله پدرش مي‌كند؛ هرچند طبيعتا به خاطر سفارش اكيد اسلام به رعايت احترام والدين، نقل آنها درخور مجتهد بزرگي چون آقانجفي نيست، اما وي از نقل آنها چشم نمي‌پوشد. اولين مورد از اين دست هنگامي است كه سيدمحمد حسن در هنگام بردن خرهاي حامل بارهاي پدرش، با خطر سقوط آنها مواجه مي‌شود. او جان خودش را به خطر مي‌اندازد و به‌رغم جثه نحيفش با اراده آهنيني كه دارد، موفق مي‌شود آنها را نجات دهد اما اين راه مجبور مي‌شود كمربند خود را كه قطعه كرباس كهنه‌اي بود و جهت علامت سيادت، رنگ او را سبز نموده بودند، زير دم الاغ ببندد اما از ديگر سو اين را اهانت بزرگي به مقام سيادت دانسته و از ترس اينكه «عالم متزلزل شود يا بلايي نازل گردد يا كافر شود، ساعت‌ها گريه مي‌كند. پس از آن، روايت واقعه، جنبه طنزآميزي به خود مي‌گيرد؛ «الجمله با گريه و لند لند با پدرم، وارد خرمنگاه شدم. اول به فوريت، كمربند خود را از در كون الاغ باز كردم و او را بوسيدم، به كمر بستم و به همان الاغ كه سبب اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبي هم به سر حيوان زدم و لكن عمده عيض من از پدرم بود كانه پدرم را كشته»! اما طنز جسورانه آقانجفي وقتي شكل مي‌بندد كه از هيات يك راوي پنجاه و چند ساله به در مي‌آيد و با ادب و ادبيات يك كودك 8 ساله گريان و عصباني به پدرش مي‌گويد: «نه خودت به آدم مي‌ماني و نه زراعت و اسباب زراعتت به ديگران مي‌ماند و نه خرت به خر آدم مي‌ماند و نه زير دمي خرت به زيردمي خر آدميزاد مي‌ماند؛ بيخود خود را زراعتكار اسم گذاشته‌اي» (ص14).
مطلب كلي ديگري كه ذكر آن در اينجا لازم مي‌نمايد، اين است كه آقانجفي در نگارش خاطرات خود، قلم و منطق مشخص و منظمي را دنبال نكرده است. مثلا در بيان شرح همين ماجراي شال به زير دم خر بستن كه صرف‌نظر از جنبه طنزآميز آن و توصيف موردي طرز تفكر آقانجفي در كودكي، اهميت چنداني ندارد، وي چندين صفحه را به شرح دقيق گفت‌وگوها و استدلال‌هاي خود با پدرش اختصاص داده است كه هرچند در عمل با بيان براهين عقلي و نقلي، از سطح سيد محمد حسن 8 ساله فراتر رفته و به معلومات آقانجفي پنجاه و چند ساله نزديك مي‌شود، اما در كل نه به جذابيت روايت كمكي مي‌كند، نه وصف حال و موقعيتي را باعث مي‌شود و نه معرفت خاصي به خواننده مي‌افزايد. البته در بسياري جاها، در چنين استدلال‌هايي به وضوح مي‌توان مشاهده كرد كه آقانجفي راوي عمدا از تركيب معلومات كنوني خود با افكار و رفتارهاي كودكي و نوجواني خود گفت‌وگوها و استدلال‌هاي طنزآميزي را روايت كرده است كه در اصل چنان نبوده‌اند. يكي از اين موارد، آنجاست كه پدر سيد محمد حسن، سر زمستاني، دوباره از او مي‌خواهد كه به مكتب برود و كودك مكتب‌گريز چنين پاسخ مي‌دهد: «مكتب چه فايده‌اي دارد؟ من هزار كار جهت تو مي‌كنم كه بهتر است از اينكه بدانم ضرب در اصل الضرب بوده، الف و لام مصدريه را برداشتيم تا عين‌الفعل را فتحه داديم. يعني «را» و «با» را زبر داديم ضَرَبَ شد. صرفيين چنين كردند ما هم چنين كرديم. اولا صرفيين كي و در كجا چنين كردند؟ مگر صرفيين قبل از بعرب بن قحطان بوده‌اند و اين الفاظ را يكي يكي ساخت و پرداخت، مثل لقمه‌هاي نان به دهان اولادش گذاشت. لغات كه فرقي نمي‌كند مگر ما زد را از زدن مي‌سازيم كه نون مصدريه را انداختيم... آيا تو خودت اين كار را كرده‌اي؟ ... و يا از كسي از پيرمردهاي قديم شنيده‌اي كه چنين كند و بر فرض كه كرده باشد، مگر تقليد او واجب است كه او چنين از بيكاري گترم كاري كرده، ما هم بكنيم؟ ... ضرب و يضرب و ضارب نظير ته‌ديگي خوردن است؛ او كه بعد از زحمت زيادي همان پلو مي‌شود، من همان پلو را از اول مي‌خورم. اين هم حرفي شد كه يك نفر چنين كرد، ما هم چنين كرديم، شايد كسي (...) خورده باشد!...» (ص 24 و 25). همان‌طور كه در اينجا به وضوح معلوم است، يك كودك نوآموز نمي‌تواند چنين در مورد صرف و نحو سخن بگويد و اين آيت‌الله آقانجفي قوچاني است كه طنزپردازي پيشه كرده و تعمدا استنكاف محمدحسن 10-9 ساله از رفتن به مكتب را در گفت‌وگويي چنين خنده‌دار تصوير كرده است. از اين استدلال و گفت‌وگوهاي طنزآميز- كه هرچند در راستاي توصيف حالات و واقعيت‌هاي زندگي آقا قوچاني است، اما بيشتر حاصل تلاش او در مقام يك طنزنويس است تا شرح‌حال‌نويس- در «سياحت شرق» فراوان است. با وجود اين تمام جملات و تعابير اين كتاب از اين سنخ نيستند و در برخي مواقع خواننده امروزي شك مي‌كند به اينكه عبارتي از كتاب كه او را به خنده مي‌اندازد، تعمدا به صورت طنزآميز نوشته شده يا دقيقا حاصل طرز فكر و گفته واقعي آدم‌هاي حقيقي است. نمونه‌اي از اين دست آنجاست كه پدر سيد محمد حسن، براي مكتب رفتن او چنين استدلال مي‌كند كه چون او «4 قران» پول بابت كتاب پرداخته است پس پسرش بايد به مكتب برود تا «كتاب‌هاي خوبش كه مانده است» را بخواند!

مرحمت‌هاي استاد آشنا!
سرانجام پدر سيد محمدحسن، هنگامي كه او 13سال دارد وي را براي تحصيل علوم ديني به قوچان مي‌برد. در ابتداي ورود باز هم آقانجفي شوخ‌طبع، تصويري طنزآميز از «مدرسه» به دست مي‌دهد؛ «... آمدم ميان مدرسه در يك حجره تحتاني ديدم قال و قيل شديدي بلند است، نزديك است همديگر را بزنند. گفتم اينها را چه مي‌شود؟ گفتند مباحثه علمي مي‌نمايند. گفتم معني مباحثه را فهميدم ولكن با جنگ‌هاي ديگر هيچ فرقي ندارد. مگر در كيفيت زدن كه در آنجا با چوب به سر يكديگر مي‌زنند و در اينجا با دست به كتاب و زمين مي‌زنند، اما در داد زدن و فحش دادن و بد گفتن هيچ فرقي ندارد.» (ص29). تمام توصيفي كه آقانجفي از اولين مواجهه‌اش با جلسه مباحثه عمومي طلاب مي‌نمايد، همين چند جمله طنزآميز است، اما او با ظرافت فراوان، تصويري درست و دلنشين به دست مي‌دهد.
پدر آقانجفي، او را در اينجا به آخوندي از آشنايان مي‌سپارد و علاوه بر پرداخت مخارج پسر «سفارشات اكيده» مي‌كند كه از او به نيكويي نگهداري كنند و در تعليمش بكوشند. اما به محض رفتن پدر، «آخوند آشنا» نه فقط به تعليم پسر وقعي نمي‌نهد بلكه مثل يك برده از وي براي انجام كارهاي شخصي خود و خانواده‌اش كار مي‌كشد. آقانجفي در توصيف همين دوران تيره نجتي خود نيز طنازي مي‌كند، به اين ترتيب كه اين داستان واقعي را دقيقا از همان هنگام رفتن و شروع خرده‌فرمايشات جناب استاد، با جزئيات جاروكشيدن و قليان چاق كردن و آفتابه آب‌كردن به تصوير مي‌كشد؛ به اين ترتيب، علاوه بر آغازي تكان‌دهنده از يك دوره سياه، مجالي هم براي خنده‌سازي به خود مي‌دهد و لبخندهايي تلخ و هراس‌انگيز بر لب خواننده مي‌نشاند؛ «...گفت: هر وقت قليان خواستم اين‌طور بساز... كه اگر دفعه‌اي از آنچه ديدي و شنيدي تخطي شود، همچو بزنم كه بميري كره‌خر. من از اين حرف چنان خوف و رعبي به دلم افتاد كه بر خود لرزيدم. با خود گفتم: حالا خوب شد هنوز من خلاف نكرده‌ام كره‌خر مي‌گويد! گفت: آفتابه را ببر از چاه پر كن... [پس از انجام خرده‌فرمايش‌ها] با خود گفتم: يقين كار امروز من همين كارها بوده؛ هنوز درس سطح نخوانده، درس خارج مي‌خوانم! عجب به اين زودي ترقي كردم! پدرم كه به من اصرار مدرسه رفتن داشت، خوب فهميده بود!» (ص34).
به‌رغم تمام اعمال استاد كه سيد محمدحسن را تا حد «شاگرد قهوه‌چي» و «نوكر بازار» تنزل داده و حتي از او در اموراتي چون رفع حوائج منزل و «ترياك مالي» كار مي‌كشد، او اندك اندك به درس و بحث علاقه‌مند مي‌شود و پس از بيماري «سيد استاد» و رفتن وي از قوچان به «قلعه» و سپس درگذشت او، آقانجفي نوجوان به‌كلي از قيد و بندها آزاد مي‌شود و با شور و شوق فراواني به علم‌آموزي مي‌پردازد. اما در قوچان «وبا» شايع مي‌شود و سيد محمد حسن ناچار به ده مي‌رود. در آن هنگام زلزله مي‌آيد و خرابي فراواني در قوچان به بار مي‌آيد به طوري كه چند تن از هم‌حجره‌اي‌هاي وي در زير آوار كشته مي‌شوند. پس از مدتي، پدر به پسر پيشنهاد مي‌كند كه براي ادامه تحصيل به سبزوار برود و پسر قبول مي‌كند؛ «چون آنجا آشنايي نيست»! (ص 39)

سفر پرمخافت
از اينجا سفرهاي پرماجراي آقانجفي براي تحصيل علم آغاز مي‌شود و خواننده با شخصيت و طرز فكر او، در خلال حوادث و موقعيت‌ها بيشتر آشنا مي‌شود. شوخ‌طبعي آقانجفي كه بيشتر در قالب «شوخي با خود» است نيز به همين موازات ادامه مي‌يابد. البته طبع ماجراجو و روحيه لجوج او (به تعبير خودش) نيز در به وجود آوردن ماجراها و گفت‌وگوهاي طنزآميز تاثير بسياري دارد، اما همان‌گونه كه آمد، او در مقام راوي نيز تعمد دارد كه با خواندن بسياري از بخش‌هاي اين كتاب خنده بر لب خواننده بنشيند. از همين جمله‌اند توصيف او از يك صبح سرد، تعقيب و گريز با گرگ و آزمايش سيم‌هاي تلگراف كه تمام اينها در راه سبزوار به مشهد كه سيد محمدحسن و دوستش پس از مدتي براي كسب علم بيشتر پياده طي مي‌كنند، نقل مي‌شود. آقانجفي به همان ميزان كه در بيان زندگينامه خود شوخ‌طبعي به خرج مي‌دهد، زباني تند و صريح براي بازگويي كژانديشي و بدكاري‌هاي برخي از اهل علم دارد. يعني او به جاي آنكه همچون بسياري از كسان كه براي پوشيده‌گويي و پرهيز از عواقب انتقادات تند و گزنده، راه طعن و كنايه و بذله‌گويي را در پيش مي‌گيرند، از طنز، بيشتر براي وصف موقعيت‌ها و شوخي با خود استفاده مي‌كند و در بيان اين قبيل انتقادات- كه عموما علما و طلاب به دليل تعصب صنفي از بازگويي عمومي آنها و به‌خصوص مكتوب كردن‌شان، ابا دارند- هيچ ترديد و تعارفي ندارد. اين يكي ديگر از ويژگي‌هاي طنز آقانجفي و سياحت شرق اوست. همزمان با درگذشت ناصرالدين شاه و در حالي كه سيدمحمدحسن پس از چند سال تحصيل در مشهد، از فضاي مدارس آنجا دلزده شده است، با كسي كه او فقط وي را «رفيق يزدي» مي‌نامد، از راه يزد عازم اصفهان مي‌شوند؛ مسيري كه توسط اين طلبه پياده طي مي‌شود و در جاهايي به قدري صعب و خوف‌انگيز بوده كه به تعبير آقانجفي، فقط با شنيدن وصف آن، اين دويار «انالله و انااليه راجعون» مي‌گويند و طي آن «اميد حيات منوط به ديدن سرگين الاغ [پيش‌روان] بود و نعمتي بزرگ بود و شكرش لازم»! (ص 65)
با اين همه آقانجفي كسي نيست كه در توصيف تلخ‌ترين شرايط و موقعيت‌ها نيز، دست از شوخ‌طبعي بردارد. به عنوان مثال؛ «وقتي كه به صورت رفيق نظر مي‌كردم، مرده‌اي بيست روزه به نظر آمد كه از قبر بيرون آمده؛ از گودي‌افتادن چشم‌ها و كشيدگي دماغ و پژمردگي و زردي چهره و خشكي لب‌ها و گردآلود بودن صورت، و البته خودم هم از او بدتر بودم. به او گفتم: موتوا قبل ان تموتوا به عمل آمده، المؤمن مرآه المؤمن محقق گشته!» (ص 70) كه يك عبارت نسبتا كوتاه، نه‌فقط توصيف مناسبي از وضعيت جسماني خود و دوستش داد، بلكه با به كار بردن هوشمندانه 2 حديث ديني، طنز مليحي را به وجود آورده است.
«سياحت شرق» متني است كاملا شخصي، از اين‌رو كه آقانجفي در نگارش آن هيچ زبان و قلم خاصي را رعايت نمي‌كند؛ گه‌گاه مباحثه‌اي بي‌حاصل با جزئيات مفصل و با بياني فاضل‌مآبانه نقل مي‌شود و گاهي راوي با كمترين تكلف، روايتي ذوقي از ماجراها دارد. روند تاريخي ماجراها نيز هرچند خطي و روبه‌جلوست اما نظم و نظام خاصي ندارد و اي‌بسا كه شرح مكالمات يا حالات و مناظر كوتاهي در چندين صفحه شرح داده مي‌شوند، اما براي روايت چندساله، به چند سطر بسنده مي‌شود كه اين مي‌تواند از نقايص «سياحت شرق» محسوب شود. با اين حال، اين شخصي‌نويسي و عدم رعايت نظام‌هاي تعريف‌شده براي روايت تاريخي و نيز رسم‌الخط ناهمگون اين كتاب، به صميميت بيشتر در روايت و نيز خلق فضاهاي طنزآميز كمك كرده است. مثلا در جايي از روايت همين سفر پرمخافت يزد، راوي ناگهان بي هيچ مقدمه‌اي، چندين سطر را به لهجه يزدي مي‌نويسد (ص 75)، تا در سطور بعدي – به تعبير خود آقانجفي - «سينما»يي را كه هر شب با بازيگري همسفران يزدي شاهد آن بوده را توصيف كند! در صفحات بعدي كتاب و وقتي كه او درحال تعريف آسيب‌ديدگي خود در دوران كودكي براي ميزبانان يزدي‌اش است هم ناگهان بخشي را به لهجه يزدي مي‌نويسد!(ص 84) نكته‌اي كه درمورد شخصيت آقانجفي در جريان اين اين سفر و باقي ماجراها مشهود است، «وفاداري» و «دست و دلبازي» وي است تا جايي كه وي بارها آسايش و حتي جان خود را در راه دوستش به خطر مي‌اندازد و اين درحالي است كه خود او، فروتنانه از ذكر چنين صفاتي خودداري مي‌كند و در مقابل، خود را بارها «لجوج» توصيف مي‌كند؛ ضمن اينكه او - هرچند از عواقب بسياري از ماجراهايي كه نقل مي‌كند باخبر است – اما پابه‌پاي خواننده جلو مي‌آيد و پيش‌بيني و پيش‌داوري نمي‌كند.

درس‌آموزي بدون آقاشناسي در اصفهان
پس از اقامتي كوتاه در يزد، اين دو طلبه جوان به اصفهان مي‌روند و محضر اساتيد مختلف را تجربه مي‌كنند. آقانجفي به اين بهانه نيز انتقادات سختي به بعضي طلاب و حتي علمايي كه به جاي درس و اخلاق و دين، به حواشي مشغولند وارد مي‌كند و البته با بيان خاص خود و استفاده از كلماتي طيبت‌‌آميز، اين توصيفات و انتقادات را بعضا طنزآميز ارائه مي‌كند؛ مثلا «معلوم است كه طلاب هم غالبا طالب دنيا هستند و هركجا پول و «آقاشناسي» ثمر مي‌دهد، آنجا مي‌روند»(ص 92) يا؛ «و گهگاهي به درس آقانجفي و دو برادرش ثقه‌الاسلام و حاج‌آقا نورالله مي‌رفتيم كه از «حمام زنانه» قال و قيل و داد و فرياد بيشتر بود؛ نه استاد چيزي مي‌گفت و نه شاگردها چيزي مي‌فهميدند».(ص 93) يا ماجراي آوازخواندن طلبه‌اي در سر درس با صداي بلند كه از فرط قيل و قال استاد گمان مي‌برد طرح اعكال مي‌كند (ص 103)؛ هرچند او انصاف را نيز از دست نمي‌دهد و ادوالات علمايي چون شيخ عبدالكريم گزي كه بسيار فاضل و قانع و باتقوي و خوش‌محضر بوده‌اند را توصيف و ستايش مي‌كند.
در تمام اين ايام، آقانجفي روزگار را در نهايت تنگدستي مي‌گذراند تا آنجا كه بر اثر مناعت طبع او كه حاضر به سؤال و حتي قرض‌كردن از سايرين نمي‌شود چندين‌بار بر اثر گرسنگي تا آ‌ستانه مرگ پيش مي‌رود.
شايد ابتلا به حصبه در ميان چنين بي‌كسي و فقر و غربتي، نهايت تلخي باشد اما راوي شوخ‌طبع سياحت شرق، از آن هم تصويري طنزآميز مي‌سازد؛ آنجا كه رفيق يزدي سيدمحمد حسن تصميم مي‌گيرد تا او را به عراق بياورد؛ «يك لحاف از خودش بود كرباسي، روي من انداخت و لحاف ديگري آورد او را هم انداخت. دو خرقه داشتيم هردو را انداخت. گفتم نفسم تنگي مي‌كند، خفه مي‌شوم، باز ديدم نمدي دولا كرده آن را هم انداخت. در بين آنكه داد من بلند بود كه حالا خفه مي‌شوم يك مرتبه خودش را مثل قورباغه از روي همه اثقال به روي من انداخت... نفس به سينه پيچيده آنچه زور زدم و تلاش كردم كه آخوند خر را دور كنم، ضعف غالب بود، زورم نرسيد. آنچه فحش و ناسزا گفتم اين احمق لجوج نشنيد. گريه گرفت و آنچه التماس و زاري و قسم خوردم كه من مي‌ميرم، بلكه بگذارد به آسودگي جان بدهم ثمر نكرد و از صدا افتادم و نفس به شماره افتاد. سر تسليم به اين عزرائيل يزدي به لاعلاجي سپردم و از خود گذشتم؛ آيسا من حيوه‌الدنيا و عارف علي‌الموت...(ص 107). آقانجفي در بسياري از جاها، از احاديث، روايات، اصطلاحات عربي و فارسي و ضرب‌المثل‌ها در خدمت خلق فضاي طنزآميز بهره برده است؛ همچون همين «آيا من حيوه‌الدنيا و عارفا علي‌الموت» كه به خودي خود، نه طنزآميز است و نه حتي حالتي خاص و پيچيده را روايت مي‌كند، اما در اينجا به خوبي در خدمت موقعيت طنز قرار گرفته است. بعضي موقعيت‌ها هم آن‌چنان كميك هستند كه صرف روايت آنها براي خنداندن خواننده كافيست، مانند ماجراي پناه‌بردن آقانجفي در شبي سرد به مسجد دهي كه در حياط آن «ده پانزده سگ هركدام چون شيري به هم پريده» و داخل آن تابوت مرده‌اي را گذاشته‌اند! (ص 114)

سفر به عتبات / اين سيد كيست؟
پس از اقامت چندساله در اصفهان و درك محضر اساتيد مختلف، آقانجفي به فكر مسافرت به عتبات مي‌افتد. در اين سفر يكي از شاگردان وي كه نزدش «مطول» خوانده هم كتاب‌هاي خود را مي‌فروشد و با او همراه مي‌شود. «ميرزا حسن» جواني است شيرازي، كند و مردد و تنبل كه اتفاقا همين صفات او و همسفري‌اش با آقانجفي كه آدمي است مصمم، سريع، كاري و مغرور، برخي ماجراهاي اين سفر را كميك مي‌سازد. البته يادآوري و درنظرداشتن اين نكته ضروري است كه تمام شوخي‌هايي كه آقانجفي در «سياحت شرق» با خود و هم‌لباسانش مي‌كند را بايد با درنظرگرفتن غرور و حتي تعصب فراون وي نسبت به شأن و جايگاه روحانيت و لباس اهل علم شيعه خواند. اتفاقا از همين روي هم هست كه شوخي‌ها و توصيفات او از طلاب و علما هم، نه تنها رنگ توهين و تحقير به خود نمي‌گيرد بلكه بازهم از جنس همان «شوخي با خود» ارزيابي مي‌شود. او هرچند كه در توصيف و انتقاد، صريح و بي‌پرواست و چندان «پرواي صنفي» ندارد اما معمولا از طنز و هجو براي شيرين‌تركردن روايت وقايع و حوادث استفاده مي‌كند و نه تحقير و انتقام‌گيري از كساني كه وي را آزرده‌اند. سواي تعصبات شخصي، موقعيت راوي در مقام يك مجتهد مشهور نيز در جلوگيري از سوءتفاهم و واكنش‌هاي منفي درباره شوخي‌هاي فراوان وي با خود و هم‌صنفانش نقش دارد والا توصيفات و عباراتي نظير «در شب تاريك گربو سمور مي‌نمايد (ص 124، آنجا كه از احترام و بوسيدن دست او و 2 آخوند ديگر توسط رهگذران ناشناس مي‌نويسد) يا «حقا كه آخوند، بلكه جوهر آخوندي»(ص 151 آنجا كه به همسفر شيرازي كه با كلك سوار پالكي شده است، ‌اعتراض مي‌كند) يا «ما يكي آخوند و يكي سيد، يكي مرده‌خور و ديگري زنده‌خور!»(ص 154، در پاسخ به عربي كه مي‌خواهد سر آنها را كلاه بگذارد) به خودي خود مي‌توانند اهانت‌آميز و شهرآشوب باشند. آقانجفي با دوست شيرازي‌اش بعد از سفر به كاظمين و سامرا راهي كربلا مي‌شوند. وي حتي در شرح زيارت حرم امام حسين(ع) نيز دست از شوخ‌طبعي برنمي‌دارد، آن هنگام كه براي تماشاي زواياي حرم به قسمتي وارد مي‌شود و در كمال شگفتي ضريحي را مي‌بيند كه مشابه ضريح اباعبدالله(ع) است؛ «تعجب نمودم كه اين حرم از كيست... و متوجه سيدي شدم در آن طرف كه آن هم متوجه من است. من از حيا سر به زير انداختم و از گوشه چشم نظر كردم كه اگر منصرف از من شده ثانيا در فكر اين حرم بيفتم، ‌ديدم آن سيد نيز از گوشه چشم نظر به من دارد و در تفتيش حال من است. زير لب با خود گفتم عجب خري است كه با ناشناسي به جد در كمين من ايستاده... خدايا دو امام كه در كربلا مدفون نيست! باز نظرم به سيد افتاد كه چهاردانگ حواسش متوجه من است. گفتم خدايا اين سيد از من چه مي‌خواهد كه از دم اين سوراخ پس نمي‌رود؟ نزديك بود كه به آن سيد چند تا ناسزايي بگويم كه متوجه شدم كه اين آيينه بوده... باز خدا رحم كرد كه زودتر ملتفت شدم والا به مفاحشه و مجادله و زد و خورد منجر مي‌شد؛ يقينا آينه مي‌شكست و اين خود توفيقي است!»(ص 155) قطعا چنين سوءتفاهمي بيش از چند ثانيه طول نكشيده است، اما اينكه آقانجفي اين‌چنين آن را با آب و تاب شرح مي‌دهد، ‌مشخص مي‌كند كه وي تعمدي در نوشتن طنز دارد، ‌چراكه اگر واقعا چنين اتفاقي هم افتاده باشد، ارزش تاريخي چنداني در يك اتوبيوگرافي پرفراز و نشيب ندارد. آقانجفي نه تنها از اين سوءتفاهم‌هاي كوچك و خنده‌دار بلكه از شرح سخت‌ترين شرايط و حالات نيز گزارش‌هاي طنزآميزي مي‌آفريند؛ به‌خصوص آنكه پس از واردشدن وي به شهر نجف و تصميم وي براي ادامه تحصيل در آن شهر، سخت‌ترين دوران زندگي او نيز شروع مي‌شود. آقانجفي در شهر نجف - كه بد آب و هواست – در كمال تنگدستي و بي‌كسي درحالي كه حتي از تهيه زيرانداز و لحاف و متكايي براي خود عاجز است و در مخروبه‌اي شب‌ها را به صبح مي‌رساند، عاشقانه به تحصيل علم مشغول مي‌شود؛ «باز... بدون غذا و بي‌پول شدم و به‌قدر هفت هشت سير لقمه نان خشكه در كناره‌هاي طاقچه جمع شده، گفتم البته خدا تا چشمش به اينهاست كاري نخواهد كرد، چون اينها نگهبان حيات من هستند و اينها را بايد هرچه زودتر معدوم كرد. چند لقمه‌اي در آن شب سدرمق نمودم و صبح كه لباس‌هاي ناشور را بردم به دريا كه بشورم، نان خشكه‌ها را نيز جمع كردم و با خود بردم به يكي از سقاها دادم كه به الاغ خود بدهد چون مأكول آدميزاد نبود. لباس‌ها را شستم و آمدم به حجره. به خدا عرض كردم كه «در حجره نان خشكه نيست كه كما في‌السابق آسوده باشي، حالا يا موت است و يا نان‌دادن»! ... ظهر روز چهارم ]خدا[ ديد از خودش لجبازتر هم هست، دو تومان پول به توسط كسي فرستاد...»(ص 175 و 176).

در نجف، در محضر آخوند، با تهمت بابيت
آقانجفي در سياحت شرق تاريخ وقوع اتفاقات را چندان مشخص نمي‌كند؛ آنچه هست اينكه تقريبا مصادف با بحبوحه انقلاب مشروطه‌خواهي در ايران، او در نجف مشغول تحصيل بوده و پس از مدتي كه در آنجا جاگير مي‌شود نامه‌اي به اصفهان مي‌نويسد و چند تن از رفقا و ازجمله همان رفيق يزدي را به نجف دعوت مي‌كند و آنها نيز به نجف مي‌روند. از اينجا به بعد، از نظر به‌دست‌دادن يك روايت داخلي از حوزه نجف و موضع‌گيري اين حوزه بسيار مهم در برابر جريانات مهمي چون انقلاب مشروطه و جنگ جهاني اول، سياحت شرق اهميت بيشتري مي‌يابد، هرچند شوخ‌طبعي‌هاي آقانجفي پايان نمي‌گيرد؛ ازجمله وقتي كه او عزم مي‌كند تا حجره اشغال‌شده خود را از طلبه‌هاي متهوري كه متصرف شده‌اند پس بگيرد. اوضاع در آنجا چنان خراب و غاصبين چنان متهور و متحدند كه رفقاي آقانجفي از خير پس‌گرفتن حجره مي‌گذرند اما او كه اساسا ماجراجو، غيرتمند، لجباز و بي‌باك است يك‌تنه به مصاف مي‌رود. كار به جنگ تن‌به‌تن مي‌كشد؛ «... يكدفعه سيد ترك از دست آن ترك خود را خلاص نموده، ‌بادبزني به دستش افتاد، به ما حمله نمود با دم بادبزن و من هم جلو رفتم كه به قوت تمام، دم بادبزن را مثل تير حرمله نواحت به نافگاه و قلب مبارك من، ولكن خدا رحم نمود در آن حال، او را و مرا عقب كشيدند كه دم بادبزن با ناف عريان‌شده من في‌الجمله تماسي پيدا نمود كه اگر من و او را عقب نبرده بودند، دم بادبزن تا هم فيهاخالدون رفته بود و رگ و تين قطع و مدرسه صحراي كربلا شده بود...!(ص 182 و 183). با اين اوصاف، آقانجفي كه اندك اندك به درجه اجتهاد نيز نزديك مي‌شود همچنان زندگي زاهدانه‌اي دارد و هرگز اين تهور و تيزهوشي و رندي را وسيله‌اي براي جمع مال يا كسب شهرت نمي‌كند و باوجود اينكه در اين ايام متاهل و عيالوار مي‌شود، نه تنها طمع به غير ندارد بلكه همچنان با مناعت طبع، همان داشته‌‌هاي اندك خود را نيز بعضا با ديگران به اشتراك مي‌گذارد. جو غالب اما با طلاب و فضلايي همچون آقانجفي نيست و با بالاگرفتن بلواي مشروطه، كساني چون او و حتي آخوند خراساني كه مشروطه‌خواهند در فشار و مضيقه فراواني قرار مي‌گيرند تا آنجا كه «... از هيچ تهمت و بهتان و نسبت بابيت و ارتداد فروگذار نمي‌كردند و به آ‌قاي آخوند نسبت مي‌دادند كه اصلا فرنگي است و ختنه نشده است!» وقتي كار به كشتن طلاب ايراني به دست اعراب باديه به اتهام مشروطه‌خواهي مي‌كشد.(ص 248). مطالعه اين بخش از كتاب براي هر پژوهنده‌اي كه خواستار درك مناسبي از فضاي حوزه‌هاي علميه و جناح‌بندي‌هاي موجود در دوران انقلاب مشروطه باشد، لازم است. در چنين شرايط سختي، آخوند خراساني نيز به طرز مشكوكي فوت مي‌كند و اين براي كسي چون ‌آقانجفي كه آخوند نه تنها مراد و معلمش بلكه تمام پشت و پناهش هم بوده، بسيار هولناك است.
نكته قابل تأمل در اينجا آنكه نويسنده سياحت شرق بلافاصله پس از نقل خبر فوت آخوند، به متن، حالتي هذيان‌گونه مي‌دهد و بدين ترتيب با كمترين عبارات، حالت رواني خود را توصيف مي‌كند: «يعني مرده؟ راستي مرده؟ از راستي مرده؟ از دنيا رفته؟ به كجا رفته؟ سهله‌رفتن رمز بوده؟ اصل به سفررفتن رمز بوده؟ به ايران رمز بوده؟ به وطن اصلي رفته؟ چرا؟ آنجا فحش نيست، ناسزا نيست، روس نيست، آزادي است، آزادي است، قانون نيست، قانون شخصا موجود است، قانون طبيعي است»(ص 257). البته نبايد فراموش كرد كه آقانجفي فردي نسبتا مدرن بوده و احتمالا به واسطه خواندن روزنامه‌ها و برخي كتاب‌هاي ادبي آن دوران، با ادبيات جديد هم چندان ناآشنا نبوده، ضمن اينكه با مفاهيم كلي اقتصادي و برخي واژه‌هاي علمي (مثلا «ميكروب» به عنوان يكي از عوامل بيماري) آشنايي داشته است.

جنگ اول و هزيمت حاج ويلهلم!
آقانجفي همچنان در نجف مشغول درس و بحث است كه جنگ جهاني اول درمي‌گيرد. جو غالب ايران و ايرانيان، دشمني با روسيه و همدلي با آلمان است؛ «در روزنامه‌اي ديدم تفنگي از شخص صربي صدا كرده وليعهد اتريش كشته شده و كشف كرده‌اند آن فشنگ نشان دولتي نداشته، فورا اتريش اعلان جنگ با دولت صرب داد، روس گفت تو خر كجا هستي!؟ اعلان جنگ به آلمان داد. آلمان گفت تو چكاره هستي گردن‌كلفت بي‌غيرت!؟ اعلان جنگ با روس داد، فرانسه نيز اعلام جنگ با آلمان داد. آلمان گفت تو هم بالاي روس؛ پدر تو را هم درمي‌آ‌ورم، انگليس گفت دهنت مي‌چايه كه پدر فرانسه را دربياوري. آلمان گفت اي روباه‌باز پدرسگ تو هم بالاي همه. و بالجمله اروپاي متمدن با كمال وحشيگري در ظرف بيست و چهار ساعت خرتوخر شد!(ص 277)
نفرت از روس، به‌خصوص به‌خاطر پشتيباني آن دولت از مستبدين و به توپ‌بستن حرم حضرت رضا(ع) آن‌چنان فراوان است كه آقانجفي و تقريبا تمام ايرانيان عراق، با خشنودي و اميد به پيروزي «حاج ويلهلم مؤيدالاسلام» (تعبير از آقانجفي است) شرايط سخت جنگي را تحمل مي‌كنند، اما با شكست آلمان و عثماني در اين جنگ، شرايط روحي و مادي آنان بدتر از پيش مي‌شود؛ به‌خصوص با قدرت‌گرفتن طيف مخالفان آخوند و مشروطه‌خواهان، براي آقانجفي كه مريد سرسخت آخوند و شهره به مشروطه‌طلبي است و درعين‌حال با مناعت‌طبعي كه دارد حاضر به تملق و نزديك‌كردن خود به زعماي جديد و نيز كسب درآمد از راه‌هايي كه به زعم خودش دور از شأن انساني و ديني است، نمي‌شود. شرايط آن‌قدر سخت مي‌شود كه او با آن ذهن تيز و اندوخته فراوان علمي و درجه‌اي در حد اجتهاد، براي امرارمعاش، روزه و نماز استيجاري مي‌پذيرد. اما برخي داعيه‌داران علم و تقوي همين را هم از او دريغ مي‌كنند و آقانجفي چنان در مضيقه قرار مي‌گيرد كه حتي از تهيه آب شرب مناسب براي خانواده‌اش عاجز مي‌ماند. مرد آزاده در مقابل با تهيه مكينه (چرخ خياطي)، دوختن كلاه با همسرش در شب‌ها و فروختن آنها، امرار معاش مي‌كند اما تن به ذلت و دين‌فروشي نمي‌دهد؛ «به پدرم لعنت مي‌كردم كه چرا مرا به مدرسه گذاشت و محتاج نان كثيف ملايي كرد».(ص 284) تا اينكه اندك اندك اوضاع بهتر مي‌شود و پس از شرح وقايعي كه از حوصله اين نوشتار خارج است، آقانجفي به همراه خانواده‌اش – احتمالا در سال 1297 هجري شمسي – به ايران باز مي‌گردد. سياحت شرق در اينجا تمام مي‌شود و آقانجفي درمورد ورودش به مشهد و سپس قوچان چيزي مكتوب نكرده است، اما آن‌چنان كه در شرح حال او نوشته‌اند او به درخواست مردم قوچان به آنجا رفت و 25 سال باقي عمر خود را در مقام فقاهت، رياست حوزه علميه قوچان، تدريس و حاكميت شرع قوچاني و نواحي اطراف آن گذراند و سرانجام در سال 1322 هجري شمسي درگذشت.

شوخي با خود؛‌ لطيف‌ترين نوع طنز
علاوه بر شرح طنزآميز ماجراها، كه برخي از آنها ذكر شد، سياحت شرق و حتي سياحت غرب سرشار از اصطلاحات طيبت‌آميزي است كه آقانجفي آنها را جعل يا نقل كرده است؛ نظير «انتريكات»(ص 50)، «ميرزا الاغ»(ص 68)، «استاد بزرگ جناب آقاي معاويه»(ص 90)، «آقاشناسي»(ص 92)، «]علم[ اصول بي‌پدر و مادر»(ص 105) و «پفيوزالشريعه»(ص 199).
خصوصيت بسيار بارز اين كتاب در زمينه طنز، جنس شوخي‌هاي آن است كه اكثرا از جنس «شوخي با خود» است؛ يعني آقانجفي برخلاف كاركرد قديمي طنز كه بيشتر در خدمت هجو و كوچك‌شماري مخالفان و دشمنان و وسيله‌اي براي انتقام‌گيري بود، مطايبات فراوان اين كتاب را در خدمت توصيف‌كردن دلپذيرتر موقعيت‌ها قرارداده است و سوژه طنز و خنده، بيشتر خود و دلبستگي‌هاي شخصي‌اش هستند تا دشمنان شخصي و عقيدتي وي.
كاملا مشخص نيست كه تا چه حد وقايع و گفت‌وگوهاي اين كتاب واقعي و بر پايه حافظه بسيار قوي آقانجفي‌اند و تا چه ميزان حاصل ذوق و خيال‌پردازي وي؛ آنچه مسلم است اينكه «سياحت‌ شرق» در كل يك اتوبيوگرافي واقعي است كه راوي به‌طور عمدي در آن طنزنويسي كرده است. البته خواننده امروزي بايد اين نكته بسيار مهم را درنظر داشته باشد كه هر مطلبي كه در اين كتاب به نظر وي مضحك و خنده‌دار جلوه كند، حاصل طنزپردازي آقانجفي نيست. به‌طور مثال استدلال‌هايي نظير مخالفت آقانجفي با استفاده از راه‌آهن براي سفر به كربلا كه آنها را با مفاهيم اقتصادي هم به زعم خود مستدل مي‌كند يا اعتقاد شديد وي به متعه و ماجراهايي كه در اين راه نقل مي‌كند، شايد به‌نظر خواننده امروزي طنزآميز برسد، اما حاصل طنزپردازي آقانجفي نيست و به همين دليل به طور كلي از نقل و بررسي آنها در اين نوشتار صرف‌نظر شده است.

چه كسي از ابراهيم گلستان نمي‌ترسد؟

مقاله مفصلی نوشته بودم درباره ابراهیم گلستان و مصاحبه اخیر مهدی یزدانی خرم با او. امروز که مجله خردنامه این ماه (بهمن) روی دکه آمد دیدم چاپ شده اما با حذف تقریبا نیمی از آن! البته بعد از تایپ مشخص شده بود که باید مقداری از آن حذف شود و من هم حدود سه هزار کلمه اش را طوری با صرف وقت زیاد طوری حذف کرده بودم که زیاد لطمه ای که به مقاله نخورد، اما بعد از چاپ دیدم که بسیاری از پاورقی های لازم هم حذف شده که خیلی متاسف شدم. حاصل ده روز وقت گذاشتن و بیش از پانزده صفحه خلاصه برداری و چندیدن پاک نویس من شده سه صفحه از مجله، و در حالی که برای نسخه چاپی تمام پاورقی ها را با دقت خلاصه و تعدیل کرده بودم، هیچی از آنها چاپ نشده. افسوس، هرچند که می دانم سردبیر خردنامه برای حفظ همین نیمه از گزند حذف، زحمت بسیاری کشیده...

آن متن خلاصه را می توانید در صفحات میانی مجله بخوانید و متن کامل مقاله را از سایت روزنامه همشهری در ادامه می آورم. اما چون متن کامل چیزی بیش از 8هزار کلمه است، و خواندن مطلبی با این حجم بر روی وب شاید سخت باشد، فکر می کنم بهتر باشد چکیده ای از این مقاله را اینجا بیاورم تا خواننده بعد از خواندن آن تصمیم بگیرد که اصل مقاله به خواندنش می ارزد یا نه.

این مقاله نقدی است بر ادبیات و نوع نگاه ابراهیم گلستان نسبت به "آدم ها" و با تکیه بر مصاحبه چاپ شده اخیر با او که توسط مهدی بزدانی خرم و در مجله شهروند امروز منتشر شد. این مصاحبه ارزش خاصی در شناخت ابراهیم گلستان دارد، چرا که اولا بارها و بارها توسط خود او ویرایش شده و ثانیا آنطور که اعلام شده آخرین گفتگوی مطبوعاتی اوست. من سعی کرده ام با آوردن فکت هایی از همین گفتگو، گلستان را نقد کنم، هرچند که اگر آزادانه و با استفاده از منایع گوناگون این کار را می کردم راحتتر بودم.

اول نشان داده ام که گلستان بی دلیل و بی مدرک رفتارهای دیگران را نقد ناعادلانه می کند و در مورد کسانی نظیر شاملو، نصر، منشی زاده، بازرگان و براهنی سخنانی بر لب می آورد که نه مربوط به پرسش های مصاحبه گر است و به گلستان ربطی دارد. بیشتر نوعی متلک گفتن و اتهام زنی ناعادلانه است.

بعد رفتار گلستان در برابر منتقدینش و نقدهای علیه او را بررسی کرده ام و با نقل گفته هایی از او در این نوشته نشان داده ام که گلستان بدترین تحقیر و توهین ها را در حق آنها روا می دارد، اما هرگز حاضر به پاسخگویی نمی شود.

پس از آن با نقل بخش های دیگری از گفته های گلستان نشان داده ام که دایره این تحقیر و توهین ها از محدوده منتقدین شخص گلستان و کارهایش تا حد کل منتقدین آثار هنری و ادبی پیش می رود.

اما در اینجا هم متوقف نمی شود و کل جامعه روشنفکری ایران را دربر می گیرد. بماند اینکه آقای گلستان اصلا چیزی به مفهوم فضای روشنفکری در ایران را قبول ندارد و بجز چند نفری نعدود از رفقای خود، بقیه را فاقد فکر و اندیشه می داند.

در اینجا چون سخن به مدعیات آقای گلستان علیه روشنفکران و به خصوص اتهام زنی ایشان علیه آنها به خاطر انقلابی نبودن و برای مردم کاری نکردن می رسد، به ناچار به بررسی محدود روابط عمیق ایشان با دربار قبل از انقلاب و گسست کامل ایشان با مردم و مملکت در بعد از انقلاب و دوران جنگ می پردازیم.

بعد نگاهی عمیق تر به نوع نگاه گلستان می اندازیم و برخورد بسیار تحقیرآمیز ایشان با روشنفکرانی چون گلشیری و به آذین را –در همین مصاحبه- بررسی می کنیم.

در نهایت به این سخن می رسیم که هر شان و پایگاهی که گلستان در ادب و هنر معاصر ایران داشته باشد، هیچکدام مجوزی برای اعمال و رفتار غیر اخلاقی و نوع نگاه فاشیستی او به مردم نمی شود. البته آقای گلستان – مثل همه صاحبان چنین دیدگاهی- مستقیما مردم را نشانه نمی گیرد و اتفاقا نقدش علیه دیگران با دستاویز مردم است، اما آنچه مهم است این است که این نگاه ضد انسانی، با محمل جایگاه ادبی و هنری او توجیه و تبلیغ می شود. هرچند که در تاثیر گذاری و حقی که گلستان بر سینما و ادبیات ایران دارد هم غالبا غلو می شود و سازنده دو فبلم بلند و چهارفیلم مستند و نویسنده چند قصه کوتاه و بلند، که سی سال است از او جز فحاشی و رجزخوانی اثرجدیدی زاده نشده اگر در کنار کسانی چون بیضایی و شاملو و کیارستمی و مهرجویی قرار بگیرد که هم سابقه درخشانی دارند و هم لاینقطع به کار مشغول بوده اند، جلای چندانی نخواهد داشت.

اما با فرض قبول تمام غلوهایی که درباره جایگاه والا و اثرگذاری غیرقابل قیاس گلستان می شود، باز هم اصل ماجرا توفیری نمی کند. نگاه فاشیستی، رفتارضدانسانی، هتاکی و پرده دری که در رفتارها و گفتارهایی چون تحقیر اشخاص و توهین به روشنفکران و زیرسوال بردن رفتارهای شخصی دیگران و اتهام زنی های قابل پیگرد آقای گلستان به وضوح و دفعات نمود می یابد، نه فقط با روشنفکری و عالم و هنرمند و باسواد بودن آقای گلستان تطهیر نمی شود بلکه با درنظر گرفتن این خصوصیات کار خرابتر و خطر بالقوه گلستانیسم آشکارتر می شود.

بخصوص در این زمانه و در میان نسلی که از تکرار و تعارف و ریا خسته شده است، هتاکی را به جای صراحت جا زدن و بازی با حرمت آدم ها را به شجاعت منسوب کردن و پرهیز از هر گفتگو نقدی را به جایگاه والا ربط دادن...

چکیده را زیاد بلند نکنم. اصل مطلب را بخوانید.

***********************************************
چه كسي از ابراهيم گلستان نمي‌ترسد؟
نقدي بر گفت‌وگوي اخير گلستان با شهروند امروز
محمود فرجامي

گفت‌وگوي مفصل مهدي يزداني‌خرم با ابراهيم گلستان كه در «شهروند امروز» شماره63 (شانزدهم دي 1386) به چاپ رسيد، از زواياي گوناگون قابل نقد و بررسي، و بسيار تامل‌برانگيز است. زبان گلستان در اين گفت‌وگو، همچون گفت‌وگوي پيشين او با پرويز جاهد (نوشتن با دوربين) تند و صريح است و به‌خصوص آنجا كه درباره آدم‌هاي شناخته‌شده نظر مي‌دهد، جنجالي. پس از انتشار «نوشتن با دوربين»، نقدهاي پراكنده‌اي درباره محتواي آن كتاب و شخص ابراهيم گلستان در رسانه‌هاي گوناگون منتشر شد كه منتقدين در آنها با نگاهي به «نوشتن با دوربين» و استفاده از ساير منابع، اشكالاتي به مدعيات و لحن‌ گلستان وارد كرده بودند كه تقريبا به هيچ‌كدام از آنها پاسخي مناسب و منطقي داده نشد.
در اين نوشتار قصد دارم مصاحبه اخير مهدي يزداني‌‌خرم با ابراهيم گلستان كه در كتابچه ضميمه شهروند امروز و با عنوان «ضد خاطرات» منتشر شده است را بررسي كنم؛ منتها نه به شيوه سايرين، بلكه با واكاوي دقيق اظهارات آقاي گلستان در همين مصاحبه. آنگونه كه يزداني‌خرم در مقدمه نوشته است، اين گفت‌وگو بارها و بارها مورد بازبيني و ويرايش دقيق آقاي گلستان قرار گرفته است و از اين رو هرچند در قالب گفت‌وگوست اما عاري از تسامحات و بي‌دقتي‌هاي معمولي است كه در پياده‌سازي و انتشار يك گفتار پيش مي‌آيد. علاوه بر آن اعلام شده است كه اين آخرين گفتگوي آقاي گلستان خواهدبود و از اينرو اهميت خاصي نسبت به ساير گفتگوهاي ايشان دارد.
تقريبا تمام ارجاعات اين متن، فقط به همان گفت‌وگوست و متن‌هاي داخل گويمه عينا بازنويسي شده‌اند كه در انتهاي هر يك، شماره صفحه آنها آمده است.


گلستان و حريم آدم‌ها

آقاي گلستان آدم تند و صريحي است. اين را همه مي‌دانند و البته شايد به عنوان يك خصوصيت فردي چندان مهم نباشد اما جالب اينجاست كه هرچقدر اين تندي و صراحت بيشتر به سمت عصبانيت و پرخاشگري پيش مي‌رود، طرفداران ايشان بيشتر مي‌كوشند تا آن را با صراحت و صداقت و روح هنرمندانه گلستان توجیه کنند و آنهايي كه از او انتقاد مي‌كنند را به داشتن «سوءتفاهم و ناآگاهي و حسادت و ذهن‌متورم و صداي بيمار و روابط شخصي ناسالم» متهم مي‌كنند. (نگاه كنيد به مقدمه مهدي يزداني‌خرم در صفحات 2 و 3) خود آقاي گلستان هم البته معتقد است «وقتي در خميره يا بارآمدنت تقلب و خفض جناح و تمرين و نكبت و اين‌جور چيزها نباشد» نتیجه چنين مي‌شود.
اما اين، همهء واقعيت نيست و اعتراض های كه بر انتقادهاي آقاي گلستان مي‌شود فقط از سر محافظه‌كاري و حفظ منافع و پرهيز از حقيقت يا بت‌سازي از كساني كه ايشان به آن‌ها حمله مي كند، نيست؛ اين سوءتفاهم يا تهمتي نارواست. بحث بر سر اين نيست كه چرا آقاي گلستان در مورد فلان شاعر يا نويسنده مشهور مي‌گويد بلد نبود، سواد نداشت، بد مي‌نوشت... قطعا آقاي گلستان به‌عنوان يك هنرمند و نويسنده صاحب سبك و مشهور- و حتي اگر اين هم نباشد - مي‌تواند در مورد هر كسي چنين نظري بدهند و كساني كه تاب چنين نظراتي را ندارند، به كيش شخصيت دچارند و مشغول بت‌سازي‌اند.
گلستان سينما را خوب مي‌شناسد؛ پس اگر معتقد است فيلمي خوب يا بد است، ‌نظرش شنيدني و قابل تأمل است (هرچند ممكن است درست نباشد). مشكل در اينها نيست؛ مشكل در آنجاست كه آقاي گلستان به تهمت‌زني‌هاي بيجا و خارج از موضوع مي‌پردازد و با توهين و تحقيرهاي بي‌مورد و بعضا با دخالت در حريم خصوصي و نيمه‌خصوصي افراد، نقد اثر و مؤثر را درهم مي‌آميزد. به اين نمونه‌ها كه همگي از يك گفت‌وگوي 33صفحه‌اي جمع‌آوري شده‌اند توجه كنيد:
1- گلستان در مورد سيد حسين نصر- يكي از بزرگ‌ترين فيلسوفان معاصر و از سنت‌گرايان مشهور جهان- با طعنه مي‌گويد: «اين آقاي نصر با تمام اطلاعاتي كه دارد، اين اطلاعات را به حد يك نوع چيزها يا در جهت‌هاي ديگر به‌كار مي‌برد». (ص4)
2- گلستان، مهدي بازرگان را «يكي از بي‌اطلاع‌ترين آدم‌هايي كه بودند» توصيف مي‌كند و چند بار (ص11) از لفظ «دربار» براي توصيف (يا تحقير؟) اطرافيان بازرگان در ماجراي ملي‌شدن صنعت نفت استفاده مي‌كند.
3- گلستان در مورد شاملو- در پاسخ به سؤالي كه ربطي به شاملو ندارد- ضمن اينكه او را به سوءاستفاده از دسترنج ديگران در ترجمه‌ها متهم مي‌كند، مي‌گويد: «آيا آن رفتاري كه با طوسي حائري كرد درست بود؟ تمام سكوي پرش شاملو ترجمه‌هايي است كه طوسي حائري كرده است. طوسي اين كارها را براي او مي‌كرد. طوسي از سال 1318، 1319 در مجله اطلاعات هفتگي، ترجمه‌هاي درخشان فرانسه چاپ مي‌كرد. درس خوانده بود، زبان مي‌دانست. بعد هم شاملو او را از خانه بيرون مي‌كند». (ص11)
4- گلستان، منشي‌زاده را «آدم فاشيستي» توصيف مي‌كند (در پاسخ به پرسشي كه ربطي به هيچ‌كدام ندارد: «در قصه‌هاي شما هم چنين چيزي وجود دارد؛ اينكه كودكان در حال نگاه كردن هستند») و آن هم در جايي كه بحث درباره شاملوست و گلستان در 3-2جمله مي‌خواهد بگويد كه شاملو «گيلگمش» را كه دكتر منشي‌زاده خوب ترجمه كرده بود، بازنويسي كرد و به اسم خودش منتشر كرد. (ص11)
5- از نظر گلستان، يكي از كساني كه مي‌توانست بفهمد و واقعا مي‌فهميد، پرويز داريوش بود كه البته او هم «مشغول پرت و پلا گفتن» شد. (ص 20)
6- در مورد رضا براهني مي‌گويد: «اگر براهني به چرت و پرت‌هايي كه مي‌گفت اعتمادي داشت، اصلا چرا اين شكلي كار مي‌كرد؟ مي‌خواست برود وردست سيمين بشود. مدام مجيز شوهر سيمين را مي‌گفت، هميشه تملق سيمين را مي‌گفت تا سيمين به عنوان وردست خودش در دانشگاه كاري برايش بكند». (ص25)
7- گلستان در پاسخ كوتاهي كه به پرسشي درباره سكوت خود در سال‌هاي اخير مي‌دهد، دانشنامه ايرانيكا را هم بي‌نصيب نمي‌گذارد: «هنر براي ضخيم كردن مجموع هيچ تاريخ و «دانشنامه»اي اعم از «جابلقائيكا» يا «بابلسائيكا» يا «ايرانيكا» يا «تيغ زنيكا»- كه اين دو آخري يكي هستند- درست نخواهد شد». (ص30)

اينها فقط بخشي از حملات تند آقاي گلستان به ديگران است كه چون مطلقا نه ربطي به آقاي گلستان و نه ربطي به پرسش‌هاي گفتگو‌گر داشته، در اينجا آوردم‌شان والا حديث از اين مفصل‌تر است. ضمن اينكه در بازنويسي و ويرايش‌هاي متعددي كه در طول ماه‌ها روي اين گفت‌وگو انجام گرفته، به راحتي امكان حذف يا تعديل آنها وجود داشت اما آقاي گلستان اين كار را نكرده و در نتيجه نه از باب حرف‌هاي زائدي كه در يك گفت‌وگو پيش مي‌آيد، هستند و نه از باب تسامح گفت‌وگوگر؛ اينها نظراتي هستند كه آقاي گلستان روي گفتن و نوشتن آنها تعمد و ابرام داشته است.اين قبيل حرف‌ها نه نقدند و نه جواب نقد؛ اتهام‌زني و تحقيرهاي بي‌موردي هستند كه به صرف بزرگ و فهميده و صريح بودن هيچ گوينده‌اي قابل توجيه نيستند؛به خصوص اگر گوينده این حرف ها همانی باشد كه در مورد ادعاي رابطه داشتنِ شخص دیگری با شاعره‌اي در گذشته- كه هیچکدام كوچك‌ترين نسبت قانوني‌اي با گلستان نداشته- به شدت عصباني و پرخاشگر مي‌شود.(1)

گلستان و منتقدين
از نظر ابراهيم گلستان تمام آنهايي كه به كارهاي او- و به‌خصوص آثار سينمايي‌اش- ايراد گرفته و مي‌گيرند، مشتي آدم حقير و زبون و ضعيف و حسود و را مانده و بي‌سوادند و دراین زمینه هیچگاه از قیود استثنا استفاده نمی کند. سر و صدا و نقد و ايراد آنها برای در حكم «عوعو كردن‌ها»يي است كه براي گلستان نه مهم است و نه فرقي مي‌كند. (ص27)
از نظر گلستان، هيچ‌كدام از اين نقدها نقد نيست و «يك شاهد و مدرك يا كلام منطقي» در آنهايي كه ادعاي نقد آثار وي را دارند يافت نمي‌شود بلكه اينها «ناله‌هاي حسرت ته‌مانده از آرزوهاي وامانده‌ست». (ص31)
آقاي گلستان هرچند كه بارها در اين گفت‌وگو تاكيد مي‌كند قصد پاسخ‌گفتن به منتقدان و نقدهايشان را ندارد اما حجم بزرگي از همين گفت‌وگو را صرف تحقير و توهين به آنها كرده است و حتي در انتهاي گفت‌وگو، بخش بزرگي را به صورت مكتوب به اين امر اختصاص داده است كه به خاطر طولاني بودن، يزداني‌خرم نشر كامل آن را به كتابي حواله كرده است.
آقاي گلستان كه خودش در همين گفت‌وگوها ده‌ها بار به نقد بجا و بي‌جاي ساير هنرمندان و روشنفكران- عمدتا بدون «شاهد و مدركي» كه او از منتقدان‌اش طلب مي‌كند- پرداخته است و حتي از تقبيح بعضي رفتارهاي نيمه‌خصوصي آنها هم فروگذار نكرده است. او منتقدان خود را به سگ‌هايي تشبيه مي‌كند كه در سرزميني كه سنگ‌ها را بسته‌اند، رها شده‌اند و ادعا مي‌كند كه هرگز دندان به پاي سگ نمي‌برد. (ص33)
اما معلوم نيست چنين آزاده‌مردي كه ادعا مي‌كند اگر تيغ هم بر سرش بزنند دندان به پاي سگ نمي‌برد چرا هزاران كلمه در وصف «بي‌شعوري و بي‌سوادي و شهوت خودنمايي و حقارت و عقده‌اي بودن و دلقكي و جاه‌طلب بودن و نكبت و چرت و پرت گفتن و حسادت...» منتقدان‌اش -و عموما در پاسخ به پرسش‌هايي كه ربط چنداني به منتقدان ندارند- به كار مي‌برد.

گلستان و نقد
مشكل آقاي گلستان، فراتر از نفرت يا تحقير ايشان نسبت به منتقدان خودش است؛ گويا وی با نفس نقد مشكل دارد و آن را كار آدم‌هاي ضعيف و زبون مي‌داند. در يكي از رمان‌هاي فرانسوي، گدايان شهر از جوانكي شاعر درباره علت شاعر شدن‌اش مي‌پرسند و او- در موقعيتي خنده‌آور- مي‌گويد چون نه زور بازوي هيزم‌شكني، نه سرمايه تجارت و نه خانواده‌اي اشرافي (و خلاصه نه هيچ‌چيز بدرد بخوري) داشته، شاعر شده است! شوخي بامزه‌اي است اما اگر كسي جدا به آن معتقد باشد، بايد در عقل يا شعورش شك كرد.
آقاي گلستان درباره منتقدين صراحتا مي‌گويد: «امروزه آنها كه فيلم مي‌سازند، ده‌ها مرتبه بهترند از آنها كه درباره فيلم چيز مي‌نويسند». (ص29) این را کسی می گوید که در مدح او، درباره تسلط کم نظیرش بر تاریخ هنر بسیار سخن می گویند و بنابراین با تاثیر غیرقابل انکار منتقدان ادبی و هنری بر اعتلای هنر و ادبیات غرب، آشناست.
بحث فقط بر سر يك كلام نيست؛ در سراسر همين گفت‌وگوي قابل استناد آقاي گلستان و حتي در «نوشتن با دوربين»، اين حرف پايه و مايه تمام اظهارنظرهاي آقاي گلستان درباره منتقدين است و با عرض پوزش در حد اظهارات همان جناب فيلمسازي ست كه در پاسخ به نقدهاي منتقدي مشهور درباره فيلمش به تحقير و كنايه گفته بود پول تخمه‌اي كه تماشاچي‌هاي فيلم من در وقت ديدن آن شكسته‌اند، از كل فروش فيلم‌هاي او بيشتر است!
نياز به گفتن ندارد كه هيچ شكي در «امكان» چرندگويي و حسدورزي و بي‌سوادي منتقدين نيست اما حكايت، حكايت درِ مسجد است و چند تارک الصلات.
چند نقدي كه آقاي گلستان به عنون شاهد مثال اشاره مي‌كند هم، حكم سراغ جرجيس رفتن از ميان تمام پيامبران را دارد؛ به طوري كه دست روي پرت‌ترين قسمت نقدها درباره آثارش گذاشته است. همچنان كه از ميان بيشتر مدعياتِ محتاج جواب، جناب گلستان روي حرف‌هاي غريب و كم‌وزن شمس آل‌احمد مانور مي‌دهد، از تمام نقدهايي كه در اين سال‌ها و به‌خصوص بعد از انتشار «نوشتن با دوربين» درباره او و آثارش نوشته شده نيز، به قسمت كوچك و كم‌اهميت نقدي درباره داستان «خروس» اشاره مي‌كند و به آن جواب مفصل مي‌دهد.(2)
رفتاري هم كه آقاي گلستان در برابر نقدها در پيش گرفته، در همين منظومه نفرت از نقد و تحقير منتقدان معنا مي‌يابد و با كمي دقت، پاسخ اين پرسش تكراري كه «چرا به منتقدان‌تان جواب نمي‌دهيد؟» آشكار مي‌شود. در واقع جواب ندادن‌ آقاي گلستان به نقدها هم- البته اگر به همچون چيزي قائل باشيم با وجود چنين حملات تندي كه دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ابدا!- تاكتيكي است براي تحقير بيشتر و حتي عصباني كردن منتقدان كه آقاي گلستان به تلويح و تصريح، چندين بار در همين مصاحبه به آنها اشاره كرده است.(3)
اين جواب ندادن‌ها واقعا از روي بي‌اعتنايي يا بزرگ‌منشي نيست؛ نوعي تحريك منتقدان و در ضمن، فرار از نقدها و سؤالاتِ بجاست. نه سکوت اینقدر دیگران را عصبانی می کند و نه کار آقای گلستان سکوت است. سال‌هاست كه سيمين دانشور درباره جلال آل‌احمد سكوت كرده است و حتي نامه صد و چند صفحه‌اي آقاي گلستان كه از او خواسته تا سكوت خود را بشكند هم (که اتفاقا و از قضا و قدر و در عين مخالفت آقاي گلستان چاپ هم شده است!) او را به واكنشي وا نداشته است. چرا از اين نوع سكوت‌ها و ده‌ها مورد مثل اين كسي «حرصش» نمي‌گيرد؟ يا چرا از اظهار نظرهاي تند و صريح درباره - مثلا آل‌احمد، كه نمونه بارز آن گفت‌وگوی همين مجله شهروند با ضيا موحد بود و او تندترين تعابير درباره آل احمد را به كار برده بود- كسي چنين آشفته نمي‌شود؟ آيا اين تفاوت برخوردها به خاطر اين نيست كه وقتي ضيا موحد درباره آل‌احمد سخن مي‌گويد، به طرز فكر او مي‌تازد و وقتي گلستان در مورد او سخن مي‌گويد، وارد مسائلي چون خيانت در امانت و منبع درآمد و شرايط كاري هم مي‌شود؟
و تازه بعضي مسائل را «بايد» جواب داد و بار حقوقي دارند؛ نظير ماجراي سوءاستفاده آقاي گلستان از صهبا و ورزي در فيلم «اسرار گنج دره جني» (4) كه كاملا قابل پيگيري قضايي هم بوده و پاسخ به آنها بیشتر «وظيفه» تلقی می شود و نه «لطف» و هنوز جا دارد كه مصاحبه‌گري كه زياد مرعوب يا مجذوب آقاي گلستان نباشد، در لابه‌لاي توضيحات بسيار لازمي كه ايشان درباره شاملو و اعتمادزاده و نصر و اخوان و آل‌احمد و رفتارهاي ايشان مي‌دهد، چنين سؤالاتي را هم بپرسد و بخشي از فضاي كتاب يا نشريه‌اي كه حجم بزرگي از آن به تحقير دیگران اختصاص مي‌يابد را براي پاسخگويي به چنين سؤالاتي هم در نظر گيرد.

گلستان و روشنفكران
همچنان كه موج تحقير و توهين از محدوده منتقدان آقاي گلستان مي‌گذرد و تا شعاع كل منتقدان پيش مي‌رود، در اين گستره هم محدود نمي‌ماند و تقريبا تمام روشنفكران را دربر مي‌گيرد. حمله شديد و وسيع و كم‌استثناي گلستان به روشنفكران به حدي است كه كمتر از سوي ديگران سابقه دارد و البته دلايلي هم كه ایشان ارائه مي‌كند كم‌سابقه است.
در مورد روشنفكراني كه در دهه‌هاي 30 و 40 (50 و 60 ميلادي) بنابر سنت جهاني، كافه‌ها را پاتوق خود قرار داده بودند، مي‌گويد: «تازه مگر آدم‌هايي كه كافه مي‌رفتند كه بودند؟ اداي احمق‌ها را درمي‌آوردند...». (ص20)
ابراهيم گلستان «كانون نويسندگان ايران» را «مركز هوچي‌گري» توصيف مي‌كند (ص13) و معتقد است «فقط يك شيوه‌اي بود براي عده‌اي كه مي‌خواستند شلوغ بكنند»(ص14). (5) همچنين بعد از زير سؤال بردن تعهد و مسئوليت «ساكنان بار مرمر يا كافه فيروز يا انستيتو گوته»، در مورد دوري خودش از چنين جاهايي مي‌نويسد: «من بروم در بار مرمر بنشينم عرق و آبجو بخورم؟ -من هرگز عرق و آبجو نمي‌خورم- بعد هم بيايم به انستيتو گوته و فكر كنم شاعر انقلابي منم. تمام اين آدم‌هايي كه در سراسر مملكت قيام كردند حساب نيستند ولي آنهايي كه حتي فارسي را نمي‌توانستند درست بنويسند- و اگر هم مي‌توانستند بلد نبودند شعر و قصه بگويند- در انستيتو گوته انقلاب كردند؟». (ص22)
اما ماجرا به همين اداي احمق‌ها را درآوردن و كافه‌نشين بودن روشنفكران و شلوغ‌بازي كانون نويسندگان و عرق‌خوري در بار مرمر ختم نمي‌شود؛ آقاي گلستان به كل منكر وجود چيزي به نام فضاي روشنفكري در آن سال‌ها مي‌شود و در جواب به پرسشي در اين‌باره با قاطعيت مي‌گويد: «عزيز من، كدام فضاي روشنفكري؟ آن‌قدر نگو. اصلا چنين چيزي وجود نداشت. شما چرا اسم‌گذاري مي‌كنيد و مي‌گوييد فضاي روشنفكري. كي مي‌گويد اينها روشنفكر هستند؟ چه چيزي از روشنفكري در اينها ديده‌ايد؟ آخر به من بگوييد، من را روشن كنيد». و بعد در پاسخ مصاحبه‌گر كه به حداقل راضي شده و مي‌گويد «مثلا يك سري حركت‌هاي فكري‌اي وجود داشت...»، به طور كل آن را هم رد مي‌كند و چنين حكم مي‌دهد: «اصلا فكر وجود نداشت كه بخواهد حركت فكري‌اي وجود داشته باشد. كدام حركت فكري؟! در سال1318 به ما گفتند بياييد در مسابقات قهرماني كشور شركت بكنيم. در شيراز و در جايي كه مسابقه بوده، به جاي استخر حوضي بود پر از لجن و قرار بود ما در اين حوض 20متري پر از لجن شنا بكنيم!‌ واضح است كه نمي‌شد، حالا هم نمي‌شود و هيچ‌وقت هم نبايد بشود، همين. بنابراين چه كسي مي‌گويد اين فضا، فضاي روشنفكري است؟ از توي اين فضاي روشنفكري چه چيزي درآمده است كه به شما اجازه مي‌دهد اين لغت را براي آن آدم‌ها به كار ببريد؟... چيزي كه بود بيشتر واكنش حسي و عصبي و آرزويي و خيالي بود و مطلقا تفكري نبود». (ص22)
نفي فضاي روشنفكري و اصولا وجود هرگونه تفكري و تشبيه آن فضا به حوضي پر از لجن، به‌علاوه وصف عرق‌خوري و شلوغ‌بازي و حماقت جمع كثيري از كساني كه امروز به عنوان شاعران و نويسندگان و هنرمندان و روشنفكران ايران شناخته مي‌شوند، نه از سوي سردبير روزنامه افشاگر سابقا عصر است (كه اتفاقا در يكي از داستان‌هاي عجيبش ابراهيم گلستان را هم به مديريت شبكه‌هاي لس‌آنجلسي و عربي حاشيه خليج فارس متهم كرده بود و آقاي گلستان چند بار با تمسخر از آن ياد مي‌كند) و نه از سوي يك جوان وبلاگ‌نويس پرخاشگر؛ كه يكي از سر غرض‌ورزي و نفرت و همه چيز را توطئه‌ ديدن و ديگري از سر جهل و هيجان و نياز به جلب توجه، نوشته باشد. این در حالیست که عموم صاحب نظران بی غرض، دهه چهل را از نظر جهش ادبی و هنری در دوره معاصر ایران کم نظیر می دانند و آثار متعدد هنری و ادبی درخشانِ بجا مانده از آن دوران، از فیلم سینمایی و مستند و داستان کوتاه و بلند و دیوان اشعار و انواع هنرهای تجسمی و نمایش و نمایشنامه و انیمیشن... موید این امرند و بعید هم می نماید که همگی محصول «کمک های عملی» آقای گلستان باشند!(6)
جالب‌تر از اينها، انتقادات تندي است كه آقاي گلستان به خاطر عدم تأثيرگذاري روشنفكران بر روند انقلاب و براندازي رژيم پيشين- البته به زعم ايشان- به روشنفكران وارد مي‌كند؛ به طوري كه حتي اين عدم متابعت مردم از روشنفكران در ماجراي انقلاب را به عنوان دليل يا نشانه‌اي بر نبود فكر و انديشه و فضاي روشنفكري قلمداد مي‌كند.
یکی از انتقادات اصلی آقای گلستان به آنهایی که ما روشنفکران می نامیم، آن است که برای انقلاب و مردم کاری نکرده اند. چنان كه گويي آقاي گلستان مبارزي انقلابي بوده است كه پس از انقلاب هم پابه‌پاي مردم جنگ و تحريم، هزار بلا و مصيبت كشيده، ايستاده و كار كرده است. در این جا قصدم به‌هيچ‌عنوان پيش كشيدن و پرداختن به مسائلي نظير ارتباط ابراهيم گلستان با دربار پهلوي، اميرعباس هويدا، شركت نفت و سپس خروج از ايران و غيبت و سكوت ايشان در سخت‌ترين سال‌هايي كه هر مددي- حتي در حد تأمين مخارج اندك مجله‌اي يا تهيه فيلمي- بسيار مفيد و ضروري بود را چندان لازم نمي‌دانم اما چنين تخطئه‌اي از سوي آقاي گلستان که پیش از انقلاب روابط حسنه ای با هویدا و دربار داشته و پس از انقلاب هم جز اقامت در قصر ساکس و بدو بیراه گفتن و تحقیر جمعی از ایرانیان کار دیگری نکرده، بهت‌آور است.

گلستان، هویدا، نفت و دربار
قراردادهاي هنگفت آقاي گلستان با شركت نفت ملي ايران را به هر صورتي كه بتوان توجيه كرد اما ارتباط نزديك او با دربار و نخست وزیر وقت و چند نكته‌اي كه در اين خصوص در همين مصاحبه بر زبان و قلم آورده، در تضاد كامل با ژست آزادي‌خواهي و انقلابي ايشان است. آقاي گلستان مي‌گويد هويدا هر روز به استوديوي من مي‌آمد و با اوقات تلخي از آنجا مي‌رفت و در جاهاي ديگر از حسادت و بدخواهي و كينه‌توزي هويدا سخن به ميان مي‌آورد؛ پس چگونه ممكن است آدمي- با هر درجه از ضعف شخصيت- كه نخست‌وزير مملكت هم هست، روزهاي بسياري با اوقات تلخي از نزد كسي برود و باز فردا برگردد؟ و اگر اختلاف‌نظر گلستان با او اين‌قدر جدي بوده است و با رژيم هم مشكل داشته، چرا هويدا به او وعده خريد كتاب‌هاي انتشاراتي‌اش را مي‌دهد و گلستان به وعده او اعتماد مي‌كند؟(8)
قابل انكار نيست كه در برخي كارهاي گلستان، نيش و كنايه‌هايي به رژيم سلطنتي هست ولي از آن‌سو نيز به‌هيچ‌وجه نمي‌توان منكر شد كه مثلا امكان ساخت فيلم مستند گلستان از موزه جواهرات سلطنتي، به توصيه و حمايت شاه و فرح پهلوي ميسر شده و آقاي گلستان هم در چند جا اشاره مي‌كند كه هويدا شخصا فيلم‌هاي او را براي نمايش در دربار به آنجا مي‌برده است.
در مقابلِ این ها، آقاي گلستان مي‌كوشد تا مشكلاتِ عمدتا اداري خود در سازمان هايي دولتي نظير وزارت فرهنگ و هنر را با مسائل سياسي پيوند بزند اما با مراجعه به منابع ديگر و ازجمله «نوشتن با دوربين» مشخص مي‌شود كه اگر در بخش‌ها و اداراتي در رژيم گذشته با گلستان مخالفت مي‌شده و در كارهايش كارشكني مي‌كرده‌اند، به خاطر اخلاق شخصي تند خود او و تحقيركنندگي مدامش بوده است كه مثلا باعث مي‌شده وزير فرهنگ وقت با او همكاري نكند وگرنه اگر كوچك‌ترين خطري از جانب او واقعا رژيم را تهديد مي‌كرد، در طرفه العيني مقدمات ورشكستگي كامل استوديو گلستان، توقيف آثارش و دستگيري خودش فراهم مي‌آمد. همانگونه كه مفصلا در اين گفتگو هم شرح داده‌شده، آقاي گلستان كلا يك روز در بازداشت بوده است كه بلافاصله با عذرخواهي آزاد مي‌شود و البته چنان نفوذي در دستگاه داشته كه فردايش از مقام امنيتي عالي‌رتبهء ذي‌ربط، بابت اين امر توضيح بخواهد. اين خود مشخص مي‌كند كه اين بازداشت، از قبيل همان نوع «حال‌گيري‌ها» و «روكم‌كني‌ها»يي بوده‌است كه در هر رژيمي، آدم‌هاي دسته‌هاي مخالف هم برسر هم درمي‌آورند و ابدا جدي نبوده و الا كدام آدم بي‌نوايي را ساواك دستگير كرد و بعد از يك روز با سلام و صلوات و عذرخواهي رها كرد كه ابراهيم گلستان دومي آن باشد؟!(9)
قصدم به‌هيچ‌وجه سرك كشيدن در رابطه هنرمند- نويسنده‌اي كه 30سال است از ايران رفته با رژيمي كه به كل ساقط شده نيست؛ غرض تلنگري است به اين ادعاهاي به‌ظاهر محكم و حق به جانب از سوي كسي كه نزديك‌ترين فيلمساز و نويسنده به دربار پهلوي بوده است و 30سال است كه سرخوش در قصرش روزگار مي‌گذراند و وقتي هم كه زبان و قلمش به كار مي‌افتد، سيل ناسزا و تحقير و توهين را به نويسندگان و هنرمندان و روشنفكران سرازير مي‌كند كه در آن زمان اداي احمق‌ها را درمي‌آورده‌اند و هيچ كاري براي انقلاب و مردم نكرده‌اند و سر آخر مواخذه مي‌كند كه كدام يك از اينها در اين 30سال كاري براي اين مردم كرده‌اند؟!
بعد هم به يك عده جوان كه آن زمان نبوده‌اند تا تأثير معترضانه ترین و انقلابی ترین فيلم گلستان، یعنی «اسرار گنج دره جني» را در جامعه آن دوران ببينند، اين‌طور تلقين مي‌كنند كه از اين اثر انقلابي‌‌تر نبود و آن صحنه آخرش، دربار را به‌هم ريخت و رژیم با دستپاچگی آن را از اکران برداشت و چه و چه!(10)

تأثير گلستان بر ادب و هنر معاصر
آقاي گلستان در زمانه خود نويسنده‌اي خاص و فيلمسازي نوآور بوده‌است و همانند ديگران، به ميزان كيفيت و كميت آثار هنري‌اي كه توليد كرده، بر فضاي فكري و فرهنگي ايران تاثير گذاشته است. قطعا اگر آقاي گلستان شاگرداني را مستقيما تربيت مي‌كرد يا به بهانه پاسخگويي به نقدها، نظرات خود را بهتر و بيشتر تبيين مي‌نمود، يا به انتشار نشريه‌اي ياري مي‌رساند، يا امكاناتي را براي هنرجويان بي‌بضاعت تامين مي كرد... اين تاثيرگذاري بيشتر مي‌بود ولي به هر حال بدون اين كارها هم تاثير ايشان به قدر خود بوده و هست. این یک قاعده عمومی است که باعث می شود تا گلستان هم در کنار سایر بزرگان ادب و هنر معاصر نظیر احمد شاملو و بهرام بیضایی و هوشنگ گلشیری و محمود دولت آبادی و دريابندري ده ها نفر دیگر قرار بگیرد. در نظر نگرفتن همین اصل ساده و مبالغه بیش از حدِ شیفتگان و مبلغین گلستان (که تسامحا آنها را گلستانیست می نامم) درباره ابراهیم گلستان باعث می شود تا گلستان به جای قرارگرفتن "در کنار" نویسندگان و هنرمندان بزرگ معاصر، "بر بالای" آن ها فرض شود و همین سرمنشا بیشتر سوتفاهم ها و خطاهاست.
اثرگذاري هنري و ادبي، چيزي نيست كه با بزرگنمايي اين و تحقير آن كم و زياد شود. فرهنگ مسير خود را به آرامي مي‌پيمايد و بحث دراين‌باره بي فايده مي‌نمايد، اما از آنجا كه همين دِين مفروض و جايگاه وهم‌آلود منشا برخي سوتفاهم‌ها، و از جمله قرار دادن مجموعه آثار آقاي گلستان در برابر كل فضاي فرهنگي و روشنفكري چند دهه (كه البته ايشان معتقدند اصولا در آن دوران فضاي روشنفكري و حتي تفكري وجود نداشته) مي‌شود، بد نيست به تاثير آقاي گلستان بر ادب و هنر ايران نگاه دقيقتري شود.
آقاي گلستان در مجموع دو فيلم سينمايي بلند و سه‌چهار فيلم مستند ساخته است و چند قصه بلند و کوتاه منتشر کرده است، که با فرض بسیار عالی و فوق العاده و اثر گذار بودن تمام آنها، باز هم جایگاهی بیش از جایگاه یک هنرمند و نویسنده خوب و درجه اول که چند فیلم ساخته و چند قصه نوشته نصیب ایشان نمی کند.
گذشت زمان خود روشنگر پایه و مایه هر کس است، اما از آنجا که گلستانیست ها در اینباره غلو می کنند و یکی از دلایل توجیه درشت گویی های آقای گلستان درباره سایر روشنفکران و تخطئه عمومی فضای فرهنگی ایران توسط ابراهیم گلستان، همین جایگاه موهوم است باید به آن پرداخت.
از آخرین اثر منتشر شده آقای گلستان در ایران، بیش از سی سال است که می گذرد و بسیاری از کارهای آقای گلستان در سالهای اخیر دوباره چاپ و روانه بازار شده اند و فیلم های ایشان هم تقریبا به راحتی در دسترس اند. او که در تخطئه كانون نويسندگان و ديگر حركت‌هاي اعتراضي عليه سانسور، ادعا مي‌كند كه «هيچ‌كس به اندازه من كتاب توقيفي ندارد»(در ص27)، خود در جای دیگری مي‌گويد 2تا از كتاب‌هايش در وزارت ارشاد مانده است اما چه در «نوشتن با دوربين» و چه در همين مصاحبه، بارها اين‌گونه تلقين مي‌كند كه آثار بسياري دارد كه مجال انتشار آنها نيست. اما مگر اين نويسنده بسيار تأثيرگذار ما، در اين سي و چند سالي كه در انگليس زندگي مي‌كند، چه محدوديتي براي نوشتن و انتشار آثار خود داشته است؟ مگر جز اين است كه نوشتن فقط به قلم و كاغذ نياز است و انتشار كتاب حتي اگر اين سو مشكلي داشته باشد، در آن‌سو براي ايشان با هيچ محدوديتي مواجه نيست؟ نه از نظر سانسور و نه هزینه های انتشار – به خصوص برای ساکن بسیار ثرتمند قصر ساسكس كه برنده مبلغ هنگفتي از لاتاري هم شده است(11).
گلستانیست ها دائما نثر آهنگين آقاي گلستان را بزرگ مي‌كنند. بله، درست است، «عباس مرده است» يك نثر آهنگين شعرگونه، بدون سكته و بي‌غلط دارد، اما خب كه چي؟ گيريم منتقدان و روشنفكران دشمنان مغرض آقاي گلستان هستند، جايگاه اين كتاب در ميان توده اهل كتاب ايراني كجاست؟ آن هم در زبان فارسي كه موزون‌بودن هميشه جايگاه خاص خودش را داشته و دارد؟ جز اين است كه- مثل همه كتاب‌هاي ديگر- بعضي پسنديده‌اند و «چه خوب!» و «چه عالي!» گفته‌اند و تمام؟
همه چيز به صنعت و وزن نيست كه با نثر مصنوعِ آهنگين گلستانی، ادعای تاثیر عظیم کرد. آن هم در روزگاري كه دست و پاي شعر نیز از وزن و قافيه باز شده است. صفحات 31 تا 33 از همين كتابچه شهروند مستقيما به قلم خود آقاي گلستان نوشته شده است و البته زیباست و آهنگین و به مذاق برخی خوش. اما نخوانده‌ها بخوانند و شگفتي اين نثر را که قرار بوده يا هست كه تأثيري شگرف بر ادبيات كشور بگذارد را نمودار کنند.
آقاي گلستان سانسور و «دعواي دائمي» و «سلطه مردمان حقير» (ص29) را از دلايل كم‌كاري پيش از انقلاب‌اش مي‌داند اما در دوره زندگي در خارج از كشور، تقريبا هيچ كاري ارائه نداده است و در حالي ديگران را به تنبلي و رخوت و تكرارِ خود متهم مي‌كند كه يكي از معدود نوشته‌هاي ايشان كه در نشريات كنوني انتشار يافته («از راه رفته و رفتار»، شهروند امروز شماره 31، 9 دي 1386)، بازنويسي شده متني است كه خود ايشان پيش از اين در نشريه‌اي ديگر منتشر كرده بود.
آقاي گلستان كه همواره براي تحقير روشنفكران و نشان دادن بي‌حاصلي كار آنها، از عدم تأثيرگذاري آثار و آراي آنها در توده مردم (حتي توده انقلابي) مايه مي‌گذارد، اكنون چه تأثير خاصي بر فضاي ادبي و هنري ايران دارد؟
گيريم كه روشنفكران و منتقدان عموما بي‌سواد و عقده‌اي و حسود باشند؛ جايگاه ايشان در ميان مردم- يعني توده اهل كتاب و دانشجويان و علاقه‌مندان به ادب و هنر- كجاست؟ جز اين است كه ايشان اگر هم جايگاهي داشته باشند، در «بين» امثال گلشيري و شاملو و سپهري و فروغ و دولت‌آباي و فرخ غفاری و بيضايي است و نه «وراي» آنها؟ و تازه اين هم- با عرض پوزش- با تسامح بود و الا تأثيري كه حاصل خون‌جگرهاي شاملو و گلشيري است كجا و تأثير گلستان كجا؟
اگر فروش نسبتا زياد و واكنش‌هاي اين طرف و آن طرف در مورد كتاب «نوشتن با دوربين» باعث اين سوءتفاهم شده است كه بايد يادآوري كرد بخش بزرگي از اين توجه به خاطر ادعاهاي جنجالي آقاي گلستان درباره ديگران، كنجكاوي در مورد فروغ فرخ‌زاد و جذابيتِ طبیعی اظهار نظرهای شخصی و تند و تیز و آنچه که «تاریخ شفاهی» ناميده مي‌شود، بوده و واكنش‌ها، نتيجه طبيعي ادعاهاي اغلب نادرست و هتاکانه جناب گلستان درباره خود و ديگران است.(11.1) یعنی همان عواملی که باعث می شود فلان روزنامه افشاگر همواره مورد توجه باشد و خاطراتِ بهمان بی مخِ کودتاچی، بارها و بارها تجدید چاپ شود.
والا مگر حرف‌هاي درست اما مکرری نظير اينكه «خودت باش» و «شعور داشته باش» و «بايد درست فهميد» و «واژه‌ها را دقيق به كار ببريم» و «هر کس مستحق همان قدر است که سعی و تلاش کرده» چه بداعت و جذابيتي مي‌تواند داشته باشد؟ يا لحن آمرانه و نيمه قجري آقاي گلستان (كه البته به مذاق عده‌اي زيبا و جذاب است و مثل هر نثر ديگري هواداران خاص خود را دارد) چه تأثيري در ادبيات امروز دارد؟ يا چه نظريه و نقد و بحث عميقي در اين گفت‌وگوها تبيين شده است كه تأثيرگذار باشد؟ اگر آقاي گلستان تاثيري داشته باشد در اين نسلي كه عموما 2 فيلم بلند و چند فيلم مستند ايشان را نديده و حوصله خواندن كتاب‌هايشان را ندارند، اما «نوشتن با دوربین» و امثال آن را مشتاقانه می خوانند، نه از اين باب‌هاست؛ از جهت ديگري است كه به آن خواهم پرداخت.

والاحضرت گلستان
از تحقير و توهين‌هاي تند و عتاب‌آلود، چيز بدتر و خردكننده‌تر و موهن‌تري هم هست و آن واكاوي‌هاي بالادستانه ترحم‌انگيزِ شخصيت و پايگاه اجتماعي و مسائل خصوصي افراد است و آقاي گلستان از اين منتها درجهء وهن هم فروگذار نمي‌كند. فحش ناموسي اگر عصباني‌كننده است، واكاوي دلسوزانه وضعيت خانوادگي به رخ كشيدن عيب‌ها و حقارت‌هاي واقعي (كه هر كسي دارد) خردكننده و نابودكننده است. آقاي گلستان در مورد هوشنگ گلشيري- آن هم در پاسخ به سؤالي كه ربطي به شخصيت گلشيري ندارد- با همين لحن به جايگاه اجتماعي پرداخته و با دلسوزي بسيار موهني مي‌گويد: «از كتاب‌هاي گلشيري «شازده احتجاب» را خوانده‌ام و يكي ديگر كه آقاي ميلاني به من داد. خب، من به اين چيزها اعتقاد ندارم وليكن گلشيري زحمت كشيده و خودش را از آن پايين بالا كشيده است...».(ص7)
نكته بسيار تأمل‌‌انگيز اين است كه اين جملات بخشي از پاسخ آقاي گلستان به اين سؤال است؛ «يك نكته‌اي كه درباره شما گفته شده يا نوشته‌اند اين است كه برخي شما را نويسنده‌اي رئاليست مي‌دانند كه از فضاي شهري‌تر و عيني‌تر نوشته‌ايد اما...» كه گلستان سؤال مصاحبه‌گر را قطع مي‌كند و مي‌گويد: «اول اينكه اين «مي‌دانند» خيلي مجهول‌گرايي است، زخم زبان دارد، گلشيري گفته». عجبا! استفاده از فعل مجهول براي آقاي گلستان زخم‌زبان دارد و «رئاليست بودن» بهتان ناحق محسوب مي‌شود؛ آن وقت اين مرد آزاده با اين دل نازك چگونه به خودش اجازه مي‌دهد تا به اين حد به شخصيت يك نفر بتازد؟ آن «مجهول‌گرايي» اگر زخم زبان داشته باشد، آيا اين معلوم‌گرايي(!) از نيش عقرب جرار كمتر است كه آقاي گلستان اضافه و تأكيد مي‌كند: «فراموش نكنيد كه او (گلشيري) از جاي پاييني خودش را بالا كشانده بود. منظورم بيغوله و خرابه فكري محيط است...».(ص7) قاعدتا منظور از اين «محيط» جامعه ايران نيست؛ چرا كه همه در همين محيط (چه واقعا بيغوله و خرابه فكري باشد چه نه) رشد كرده‌اند و نيازي به گفتن و تأكيد ندارد بلكه منظور آقاي گلستان محيط شخصي و خصوصي‌تري است كه گلشيري در آنجا رشد و نمو كرده. در انتهاي همين پرسش (درباره رئاليست بودن يا نبودن گلستان در مقام نويسنده)، پس از ذكر داستان ديدارش با گلشيري در لندن- كه البته تأكيد مي‌‌كند: «فقط و فقط به خاطر آنكه دخترم گفته بود» او را ديدم- مي‌گوید: «بعدها در نوشته‌هاي ميلاني و چيزهايي كه خود ميلاني درباره چطور بالا آمدن اين آدم تعريف كرده ديدم كه واقعا فوق‌العاده است». (ص7)
ابراهيم گلستان در چنين مواقعي به‌وضوح از قالب يك روشنفكر، هنرمند، نويسنده، منتقد و امثال چنين جايگاه‌هايي به مقام خان و شاهزاده‌اي صعود -يا سقوط- مي‌كند كه بزرگوارانه به خاطر زحمات رعاياي تحت امرش خشنود است و حتي به سبب اندك پيشرفت‌هاي آنان، تحسين‌شان نيز مي‌كند. او عمق بدبختي و منجلابي كه اين قشر مفلوك در آن دست و پا مي‌زنند را مي‌داند و از اين جهت سعي مي‌كند رجس و ناپالودگي رفتار و گفتار آنها را تحمل كند و اينها البته همه در صورتي است كه رعيت حد و مرز و مرتبه خودش را بشناسد و پا را از گليمش درازتر نكند كه اگر خداي ناكرده جسارتي به ساحت آن والامقام كند، حتما پايه تير و طايفه و پيشه اجدادي‌اش را پيش چشمش آورد تا بداند كه بوده و از كجا آمده و حد خودش را بهتر بشناسد.
قصدم از چنين مقايسه‌اي ابدا تشبيه بي‌پايه و تمسخر نيست؛ تمام برخوردي كه آقاي گلستان با ديگران دارد- چه معدودي كه از آنها تمجيد مي‌كند و چه كثيري را كه با انواع كنايه و دشنام و بي‌اعتنايي تحقير مي‌كند – در همين قالب قابل ارزيابي است و اين ربطي به شأن و مقام والاي آن جناب در هنر و ادبيات ندارد. چه توصيفي كه آقاي گلستان از بدبختي و حقارت و اعتياد و واماندگي كسي چون «مهدي اخوان ثالث»- كه گلستان در همين مصاحبه بارها تأكيد مي‌كند كه او را دوست داشته و اخوان مدت‌ها در خانه گلستان زندگي مي‌كرده- به دست مي‌دهد(12) و چه تعبيرهايي كه درباره محمود اعتمادزاده كه روزگاري نقدهايي بر گلستان كرده به‌كار مي‌برد، همگي از همين جايگاه است؛ جايگاهي بالا كه به‌غير از جايگاهي از بالا به پايين، روش ديگري براي نگاه كردن به كار نمي‌برد؛ همچون سلطاني كه چه از مدحي خرسند شود و چه از هجوي خشمگين، از تخت خود به‌زير نمي‌آيد؛ گرچه كيسه‌اي جلوي اين مي‌اندازد و آن يكي را فرمان تازيانه مي‌دهد.
آقاي گلستان در بخش مفصلي كه خود در انتهاي اين گفت‌وگو نوشته است- و البته بعد از چند بار تأكيد بر عزم ايشان بر پاسخ ندادن به منتقدان و مخالفان و خرده‌گيران خود و بي‌اعتنايي محض به اين قشر حقير و حسود و عقده‌اي و نكبت- درباره محمود اعتمادزاده (به آذین) هم مطلب مشابهی می نویسد و با همين ديد، قضاوت، نيت‌يابي و دلسوزي مي‌كند. گلستان مي‌گويد روزي به تماشاي باغ كيو رفته بودم در لندن كه ديدم محمود اعتمادزاده (به‌آذين) روي نيمكتي نشسته است. اين به‌آذين هماني بود كه در روزگاري كه تيمور بختيار چنين و چنان مي‌كرد، «با چپ‌نمايي سطحي‌اش براي حمايت از تزهاي ژدانفي» به من تاخت و من جوابش را ندادم. رفتم كنارش نشستم اما دلم نيامد چيزي بگويم چون فكر كردم اين از ايران آمده كه نفسي تازه كند و به قول معروف گناه دارد. «تازه از كجا معلوم كه سكوت من برايش بيشتر آزاردهنده نباشد؟» و بعد آقاي گلستان مي‌نويسد كه در آن روز به چه چيزهايي در مورد اعتمادزاده فكر كرده؛ مثل اينكه راه امثال اعتمادزاده شنيدن دستور بود نه سنجيدن براي به‌اجرا درآوردن و سهل باور بوده و به بازي گرفته بودندش و بعد هم البته تاييد مي‌كند که در شرف او و نه در سلامت فكرش شك نمي‌كرده است و بلافاصله با همان جبروت اعلام مي‌كند كه وقتي من به آدمي مثل اعتمادزاده جواب نمي‌دادم، به «اين راه‌گم‌كرده‌هاي از خود مست پر از ادعا و خالي از چيزهاي شايسته، خرد، بي‌خرد و بي‌سواد» و فلان و بيسار پاسخ بدهم و مشهورشان كنم؟ (ص31و32)
مسئله بر سر نگاه متفرعنانه آقاي گلستان به روشنفكران و منتقدين نيست؛ اين نگاه در آثار او هم ساري و جاري است؛ مثل وجود «نوكر» كه در بسياري از داستان‌ها و خاطرات و حتي گفت‌وگوهاي گلستان وجود دارد و معمولا موجود حقير بدبخت منفعلي است كه مورد عنايت و تفقد شخصيت‌هاي اصلي داستان‌هاي گلستان يا خود او قرار مي‌گيرد.
يا مثلا اين توصيف بسيار قابل تأمل آقاي گلستان از يك كتابفروش دوره‌گرد؛ «يك مرد بلندقد شيره‌اي الكلي دوره‌گرد مي‌آمد كه در واقع گدا بود كه براي گدايي خودش روزنامه‌ها و مجله‌هايي كه از خارجه مي‌آمد را مي‌فروخت»(ص6) كه به اندازه يك مقاله مفصل در توصيف نگاه گلستاني به آدم ها گوياست؛ نگاهي كه حقارت‌ياب و ايرادگير و نيت‌سنج است و يك كتابفروش دوره‌گرد معتاد را «در واقع» گدايي مي‌بيند شيره‌اي و همزمان الكلي كه «براي گدايي» خودش كتاب و مجله مي‌فروشد، آن هم مجله‌هاي خارجي را!(13)
زندگي و پيشينه هيچ هنرمند و نويسنده‌اي از آثار او جدا نيست؛ ماركز باشد يا گلستان فرقي نمي‌كند و از اين رو هنرمندان و نويسندگاني كه مزه فقر يا مشكلات زندگي در ميان طبقات متوسط جامعه را چشيده‌اند، بهتر توانسته‌اند آن را در آثار خود منعكس كنند و اين الزاما به متعهد بودن يا دقيق و ظريف‌تر بودن آنها برنمي‌گردد. بسياري از مشكلات يك جامعه قابل نوشتن و گفتن و خبر شدن و به آمار درآمدن نيستند كه كسي با رصد دقيق اخبار و رسانه‌ها بتواند آنها را بفهمد؛ بايد در يكي از شهرهاي ايران رانندگي كرد، به بيمارستان دولتي رفت، در صف نانوايي ايستاد، در اداره‌ها سرگردان شد... تا بتوان فهميد چه بر سر مردم مي‌آيد و چگونه حرمت انساني آدم‌ها در كوچك‌ترين مسائل و روابط شكسته مي‌شود. فاجعه‌هاي واقعي هيچ‌وقت منعكس نمي‌شوند، در دل راهروها و خيابان‌ها و اتاق‌ها و كوچه‌ها گم مي‌شوند ولي اثر خود را مي‌گذارند. و بدين‌گونه است كه كسي از قصر ساسكس يا درروس، فقط نشانه‌هاي اين نابهنجاري‌ها را مي‌بيند، عصباني مي‌شود و به تحقير عمومي مي‌پردازد. سركوفت زدن به روشنفكران در حقيقت سركوفت زدن به تمام جامعه است. مگر نه آنکه تمام رهبران فاشيست، نازيست و كمونيستي كه در حقیقت فرديت انسان‌ها و انسانيت توده‌ها برايشان ارزشي نداشته هميشه دفاع از مردم را دستاويز سركوب روشنفكران و منتقدان و دگرانديشان قرار مي‌داده و می دهند؟
بله، «آنها فقط قرحه‌هاي شاخص و نشانه بيماري وسيع تن دردمند يك اجتماع فروافتاده از فرهنگ و دور از درك حاجت امروزند» (ص32) و به نمايندگي از همه، مورد تنبيه و تحقير گلستان قرار مي‌گيرند.

گلستان و فاشيسم
تمام حكومت‌گراني كه با رفتارهاي ضدانساني خود، هزاران هزار انسان بي‌گناه را به دلايل اعتقادی، ايدئولوژيك يا نژادي به كام مرگ فرستادند و ما امروزه رفتارهاي آنها را فاشيستي مي‌دانيم- از استالين تا هيتلر و از پل‌پوت تا صدام- شعارهاي فريبنده‌اي در باب رهايي انسان‌ها و بهتر شدن دنيا و ارزشمندي كار و عمل مي‌دادند كه بعضا به آنها تا دم‌مرگ هم عقيده داشته‌اند. اما به‌رغم اختلاف‌هاي شديد سياسي و ايدئولوژيك ، معمولا عملكرد اين انسان‌ها در قلع و قمع انسان‌ها مشابه بوده است. كارشان مشابه بوده چون سيستم فكري‌شان مشابه بوده. خود محق‌بيني، پرهيز از گفت‌وگو، ترويج پرخاشگري، نيت‌سنجي، واكنش شديد به نقد، استفاده از روش‌هاي ناصواب براي رسيدن به هدفي والا، نفي روشنفكري (مگر به صورت كاملا محدود و كلاسه شده)، پايمال كردن حرمت افراد، دخالت در حريم خصوصي انسان‌ها، عملگرايي افراطي و مؤلفه‌هايي از اين دست، چنان افراد را به سمت فاشيسم و حكومت‌ها را به سمت توتاليتر شدن سوق مي‌دهند كه هيولاي خشونت به زودي از مخالفان و معترضان و دگرانديشان و منتقدان و روشنفكران به مردم عادي مي‌رسد و جامعه‌اي قرباني خشونت و اختناق مي‌شود.
گفتارهاي گلستان تمام اين مؤلفه‌ها را به خوبي دارد و متأسفانه مجذوبان و مبلغان وی نه تنها چشم بر روی این مولفه های خطرناک رفتار و گفتار گلستان می بندند بلکه با غلو در مورد شأن ادبي و هنري او، و سپس اتکای به آن، با دستاویز صداقت و صراحت و پرهيز از محافظه‌كاري، معايب را به جاي محاسن مي‌نشانند.
نقد هیچگاه در جامعه ایرانی وضعیت مناسبی نداشته و این جایگاه لرزان نقد و پایگاه نیمه ویران گفتگو، بیشترین آسیب ها را به «فرهنگ» رسانده است. از آن سو نسل امروز نسلیست خسته از تعارف و ریاکاری و محافظه کاری و از سیاست تا اجتماع و تا فرهنگ، زمینه برای حرکت های واکنشی و ظهور و بروز رادیکالیسم و آنارشیسم مهیاست. در چنین زمینه ای است که هتاکی و درشت گویی و کوبندگی و بازي با عرض و آبروي افراد، به جای صراحت و صداقت شجاعت گرفته می شود. به خصوص اگر از سوی کسی باشد که به هر حال خود از اهل هنر و انديشه محسوب مي‌شود.
در همين چند سال اخير چند دوست جوان را ديده‌ام كه صراحتا پرخاشگري‌ها و اظهارنظرهاي غيراخلاقي خود درباره شخصيت‌هاي مطرح معاصر را با تأسي و اشاره به «ابراهيم گلستان» توجيه كرده‌اند و البته همچون مراد خيالي‌شان، حاضر به بحث و گفت‌وگو و شنيدن نقد و تأمل در مورد خودشان نشدند.(13)
سرسري‌ترين پاسخ به چنين نمونه‌هايي «به من چه مربوط؟» است اما واقعيت به اين سادگي و صفر و يكي نيست. «به من چه مربوط» در مورد کسی صادق است که در گفتار و رفتارش مؤلفه‌هاي رفتارهاي غلط مقلدان‌اش به‌وفور نباشد. اگر جواني كتاب‌هاي پوپر را بخواند و فاشيست شود، مشمول «به من چه مربوط» پوپر است اما اگر كسي تحت تأثير هايدگر و نيچه فاشيست و نازيست شود، «به من چه مربوط» ديگر جواب نمي‌دهد؛ همان‌طور كه تأثير يك ايدئولوگ ايراني كه مي‌خواست از دين اسلحه بسازد- و در اين راه شور و جذبه و توجيه و عمل را جايگزين استدلال و تعقل مي‌كرد و اينها با انبوه حركت‌هاي مسلحانه مثلا ديني پس از مرگش به ترور مردم عادي هم انجاميد- با «به من چه مربوط» پاك نمي‌شود؛ هرچند كه قطعا او مخالف ترور مردم كوچه و بازار بوده است.
تأثير ادبيات‌ آقای گلستان در ادب معاصر ايران، بيش از آنكه در ادبيات آهنگين نوشته‌هاي او باشد، در ادبيات تند و حق‌بجانب و برنده گفتارهاي او خواهد بود و از اين لحاظ، اگر قرار باشد افشاگري‌هاي موضعي، نظرات تند، اتهام‌هاي سنگين، حق به‌جانب‌بيني، پرهيز از ديالوگ، استدلال‌هاي بي‌پايه، بازي با آبروي افراد (به‌خصوص كساني كه مرده‌اند و قدرت پاسخگويي ندارند) و نگاه از بالا به پايين آقاي گلستان تبليغ شود، چه نيازي به رفتن به اين راه دور؟ همين ميدان توپخانه كه نزديك‌تر است!
در هنگام خلط شان ادبی و هنری گلستان و ادبیات فاشیستی وی، فراموش نكنيم كه آن ادبيات هتاكانه چپي كه هنوز هم متأسفانه رسوبات شنيع آن در برخي مطبوعات ايران- بعضا با گرايش‌هيا سياسي و اقتصادي و اجتماعي كاملا متفاوت- وجود دارد، زاده حركت‌هاي چپي و حزب توده‌اي بود كه بسياري از نخبگان و روشنفكران زمانه جذب آن شده بودند. اما سواد بسيار و هنرمندي فراوان باعث نمي‌شود كه مؤلفه‌هاي ضدانساني و فاشيستي يك نوع نگرش از بين برود؛ همان‌طوري كه فضل و كمالات ادبي و هنري آقاي گلستان به‌هيچ‌وجه باعث تطهير نگاه فاشيستي ايشان نمي‌شود. در فضای رادیکال معمولا عموم مريدان و مقلدانِ صاحبان رفتارها و گفتارهای تند و بی پروا، سهل‌الوصول‌ترين راه‌هاي تشبه - يعني همين نگرش و نگاه- را مي‌گيرند. و شاید فرداروزی -هر چقدر هم كه ابراهيم گلستان به تعارف يا به جد فرياد زده باشد كه از مقلد و مريد و فاشيسم بيزار است- در این قاعده هم گلستان استثنا نباشد. و اين است نگراني كسي كه از تف هم به اندازه تفنگ(15) بيزار است درباره ساكن آن قصر نايس(16)!


پانویس ها

1- در مقاله‌اي که مايكل هيلمن كه در كتابي به زبان انگليسي درباره فروغ فرخزاد نوشته بود، اشاره‌اي هم به رابطه او با نادر نادرپور كرده بود، که این به شدت مورد اعتراض و پرخاشِ کتبی گلستان نسبت به هیلمن و نادرپور شد. 2- گويا منتقدي در مجله «هفت» در جايي از نقد خود درباره داستان «خروس»، مدعي شده كه اينكه ابراهيم گلستان نوشته است پارو را به كف دريا فشار مي‌داده‌اند اشتباه بوده است. آقای گلستان در این گفتگوی بلند از بين تمام نقدها و منتقدين، فقط به همين مطلب (مفصلا در صفحات 13 و 26) جواب مي‌دهد. 3- مثلا: «وقتي هم جواب نمي‌داده‌ام، آي، چه بدتر! حتي پيغام مي‌فرستاده‌اند چرا جواب نمي‌دهم به‌شان. بدتر، تكرار حرف‌هاشان كه بي‌جواب مي‌مانده است...». (ص31) 4- آن‌چنان كه گفته و نوشته‌اند ابراهيم گلستان از ابراهيم صهبا و ابوالحسن ورزي مي‌خواهد تا اشعاري را در مقابل دوربين قرائت كنند تا در فيلمي كه او براي يك انجمن خيريه مي‌سازد، استفاده كند؛ اما پس از نمايش عمومي «اسرار گنج دره جني»، مشخص مي‌شود كه اشعار آنها با صداي خودشان روي صحنه‌هايی با رقص شهناز تهراني و پرويز صياد قرار گرفته است؛ چيزي كه باعث اعتراض شديد و شكايت آنها عليه گلستان مي‌شود اما به جايي نمي‌رسد.

- در اين‌جا خواندن اين ماجرا از زبان آقاي گلستان هم خالي از لطف نيست: «يادم مي‌آيد از شاهي (قائم‌شهر) سوار شدم تا به زير آب و پل سفيد و آن طرف‌ها بروم... در آن قطار هدايت بود و بزرگ علوي و چوبك و خانلري (كه آمده بودند مازندران ميهمان كلبادي براي تعطيلي‌هاي عيد)...در قطار به هم برخورد كرديم. در آنجا علوي به من گفت ما داريم انجمن نويسندگان درست مي‌كنيم، كنفرانس زهرمار(!) درست مي‌كنيم و دعوتنامه تو را هم فرستاده‌ام. مواظب باش كه براي آن‌وقت آنجا بيايي. اين‌قدر خوشم آمد كه هدايت ناگهان تركيد و گفت اين را ولش كنيد، چي مي‌گوييد؟ اين همه چيز را ول كرده و آمده يك كاري بكند. اين كار را ول كند و بيايد پيش شما كه مي‌خواهيد زق زق بكنيد. نه آقا نيايي‌ها، بگذار اينها بروند هر غلطي مي‌خواهند بكنند...» اما كار بسيار مهم ابراهيم گستان، كه خيلي مهم‌تر از انجمن‌هاي اينچنيني و "كنفرانس زهرمار" بوده، چه بوده است؟ «يك شلوغي‌هاي حزبي‌اي به وجود آمده بود- و داشتم مي‌رفتم تا كار را درست كنم.» (ص9)
البته ماجراي سابقه عضويت و اعتبار جناب گلستان در حزب توده هم بسيار تأمل‌برانگيز است؛ آقاي گلستان که تأكيد مي‌كند مشكلي كه با كساني نظير شاملو و خانلري دارد بر سر مسائل اخلاقي و نامردي ايشان (مثلا اينكه شاملو حائري را از خانه‌اش بيرون كرده) است، نورالدين كيانوري را آدمي درستكار و بسيار خوب (ص13) توصيف مي‌كند و در مورد اطلاعات بسيار وسيع خود درباره ماركسيسم به ياد مي‌آورد؛ «شب دومي كه در حزب بودم، فردي كه مسئول حزب بود داشت يك مقدار درباره مسائل مربوط به ماركسيسم توضيح مي‌داد و به هر علتي كه بود حرف‌هايش درست نبود. من گفتم آقا، اين‌جور نيست و شروع كردم به كمك آن چيزهايي كه خوانده بودم، توضيح درست‌تري از ماركسيسم دادن؛ از ارزش اضافي و از تراكم سرمايه و از اين حرف‌ها زدن. در همين حال آقايي (نورالدين كيانوري) در اتاق موزه را باز كرد و آمد تو و نشست- خيلي هم احترام‌اش كردند- و وقتي كه گفته‌هاي من تمام شد گفت من اسم اين آقا را نمي‌دانم. تازه آمده‌اند؟ آقايي كه آنجا بود گفت ايشان آقاي گلستان هستند و شب دومي است كه به حزب آمده‌اند. گفت حرفشان كاملا درست». (ص6) اما آقاي گلستاني كه در شب دوم حضور در حزب چنين جولان مي‌دهد و نورالدين كيانوري «خوب و درستكار» هم اين‌گونه آن را تأييد مي‌كند و خودش هم ادعا مي‌كند كه با كيانوري رفيق شده است (ص13)؛ چرا در بالاترين سطح از فعاليت‌هاي حزبي خود، نهایتاً به سامان‌دهي وضعيت حزبي كارگران يكي از شهرهاي مازندران منصوب مي‌شود؟

6- گلستان پس از اندکی تواضع می گوید: «من به بعضي از آنها كمك عملي مي‌كردم؛ برايشان قصه ترجمه كردم كه بخوانند ولي قصه را بردند و فروختند»(4) که البته بعدا (در صفحه22) مشخص می شود يكي از –یا همه- اين بعضي‌ها جلال آل‌احمد بوده است كه به خاطر مخارج عروسي‌اش، كتاب آقاي گلستان را به ناشري مي‌فروشد و البته از مدافعان سرسخت آقاي گلستان هم بوده است.
7- مثلا آقاي گلستان در جایی مي‌پرسد «كدام يك از اين آدم‌ها در اين 30 سالي كه از انقلاب مي‌گذرد كاري كردند؟» (ص23)
8- آن روزگار انتشارات «روزن» را راه انداخته بودم. اميرعباس با ملعنت باعث ورشكستگي كامل آن شد... هويدا به من گفت: «به‌به، خيلي كار خوبي است. من دستور داده‌ام يا مي‌دهم كه دولت از هر كدام از اين كتاب‌ها هزار جلد بخرد براي توزيع در كتابخانه‌هاي عمومي و دبيرستان‌هاي سراسر كشور».(ص25)
7- شرح مبسوط اين دستگيري -به همراه ماجراي تهديد كردن بازجويان توسط آقاي گلستان به خاطر اهانت به شاه و ترسيدن و عذرخواهي آنها!- در صفحات23، 24 و 25 آمده است. آقاي گلستان سپس به توسط «دوست نزديكي كه مقام بي‌خدشه‌اي در دستگاه داشت»(ص25)، به ديدن مقام عالي‌رتبه امنيتي مي‌رود و از او بابت علت دستگيري‌اش سوال مي‌كند كه مشخص مي‌شود، علت دستگيري، جمله‌اي در يكي از قصه‌هاي آقاي گلستان بوده كه 29سال پيش از آن تاريخ نوشته شده بوده‌است.
10- در همين مصاحبه، مهدي يزداني خرم، اصرار دارد كه «اسرار گنج دره جني» اثري بوده كه سقوط رژيم را پيش‌بيني كرده بود. در هر رژيمي، ده‌ها و بلكه صدها اثر رسمي يا مخفيانه- بسته به ميزان آزادي بيان- منتشر مي‌شوند كه سقوط و اضمحلال نظم و نظام جاري را به تلويح يا تصريح آرزو و پیش بینی می کنند؛ حالا اگر چند سال بعد واقعا چنين اتفاقي افتاد، اين نشان‌دهنده پيش‌بيني دقيق و انقلابي بودن اثر و تاثير آن در انقلاب است؟

11- «من 3 سال پيش يك بليت لاتاري خريدم و خيلي بردم... آن‌قدر آن مرتبه بردم كه اگر 80سال ديگر عمر كنم و هر هفته 10 تا 20 تا هم بخرم و ببازم، باز از برد همان دفعه پيش است.» (ص10)

11.1- هرچند كه بسياري از بزرگان كنوني فضاي فرهنگي كشور، نظير نجف دريابندري، مدعيات آقاي گلستان را مضحك و سخيف‌تر از آن مي دانند كه نيازي به جواب داشته باشد. دريابندري در مصاحبه با سايت ميراث،( www.chn.ir/news/?id=1472§ion=4) ضمن رد و تكذيب چندباره اظهارات گلستان درباره خود، مي‌گويد: « آن موقع که من گلستان را مي شناختم اين طور نبود. من پنجاه سال پيش او را مي ديدم و مي شناختم.آن زمان سي و دو سه سال داشت، يعني حدود پنجاه سال پيش. او به مصاحبه کننده هم پرخاش مي کند، ظاهرا ديگر پير شده است. اين ها به خود آقاي گلستان مربوط است.ولي گلستاني که من مي شناختم اين شکلي نبود.» اين تغيير گلستان، نكته كليدي اما مغفولي است كه بسياري از كساني كه رفتار و گفتار گلستان امروز را با شان هنري و فرهنگي گلستان چهل، ژنجاه سال پيش توجيه مي كنند در نظر نمي گيرند.

12- مطلب مذكور در يكي از شماره‌هاي مجله سخن در پيش از انقلاب چاپ شده است.
13- يا ماجراي كبابي‌زدن برادر يكي از اطرافيان مهندس بازرگان در لندن، آن هم در پاسخ به اين پرسش كه «اصلا با جريان ادبيات متعهد گويا مشكل داريد؟». (ص10)
14- چندي پيش، يك وبلاگ‌نويس مشهور و جنجالي كه با اظهارنظرهاي هتاكانه و بي‌منطق و سرك كشيدن‌هاي بيجايش در حوزه خصوصي افراد، با آبرو، شخصيت و حتي امنيت بسياري از روشنفكران داخل و خارج ايران بازي كرده بود، در پاسخ به اعتراض‌ها نوشت «من ابراهيم گلستان وبلاگستان هستم!».
15- مهاجراني در بزرگداشت گلستان در ص38 همين كتابچه مي‌نويسد: «همين يكي دو روز پيش بود، پاره‌اي از شعر اوديش را خواند. اگر تفنگ ندارم / تف دارم! ببين در فارسي از انگليسي بهتر از آب درمي‌آيد» و بعضي وقت‌ها جداً هم كه فارسي بهتر از انگليسي از آب درمي‌آيد!
16- مسعود بهنود هم در جمله‌اي به راستي تأثيربرانگيز، دليل انتخاب اين مكان براي اقامت‌ آقاي گلستان را اين‌گونه شرح مي‌دهد: «ساكن اين قصر نايس- كه معمارش همان است كه كاخ پارلمان لندن را به شكل امروز ساخت- دليلش براي انتخاب اينجا براي زندگي اين است كه مي‌تواند در تالار بزرگ آن با صداي بلند موزيك گوش بدهد...». (ص39)

حاج منصور فقط نوک کوه یخی ست که به طرفمان می آید!

راستش این روزها آنقدر از اوضاع سیاسی و اجتماعی ناامید و دلزده ام که دست و دلم حتی به خواندن روزنامه هم نمی رود چه برسد به نوشتن؛ ولی در مورد این ماجرای اخیری که سر اظهارات منصور ارضی پیش آمد دریغم می آید چند نکته ای را ننویسم.
ماجرا را که لابد می دانید. حاج منصور در میانه دعای عرفه امسال، به قالیباف حمله کرده و او را با عمر سعد مقایسه کرده و شهرداری تهران را با جوی طویله ری. تا اینجای کار چیز چندان عجیبی نیست که این حضرت ارضی، از سالها قبل سابقه اظهار نظرهای اینچنینی و بسی تندتر از این را داشت. چه در دوران هاشمی و حمله اش به کارگزاران و دختر هاشمی و چه در ماجرای انتخابات دوم خرداد و چه بعد از آن در حمله های مکررش به اصلاح طلبان. پس در نفس ماجرا چندان تحولی اتفاق نیفتاده، فقط تخم عطالله و مرغِ فائزه در گذر این ایام شده شترِ قالیباف!

نکته ای که مهم است و نسبتا مغفول این است که این ماجرا و امثال آن فقط در حکم سر کوه یخی ست که از آب بیرون است و این اندکی که دیده می شود، در حکم نشانه و قراولی هراس آور از فاجعه خوف انگیزی است که در زیر و ظهر آن نهان است. سر این کوه را نه می توان برید و نه اینکار فایده ای دارد، باید به فکر کل آن بود. چطور بوجود آمد؟ چرا روان شد؟ به کدام سو می رود؟ چه می توان با آن کرد؟

پیش از هر چیز من باز هم تکرار می کنم که اگر مثلا انقلاب ایران – در یک برآیند کلی- روحانیون را مصدر کارها کرد، انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری انقلاب دومی ست که مداح ها را دست بالا می نشاند. در همان ایام پس از چهارم تیر 84 کذایی هم در یادداشتی این موضوع را نوشته و از جمله در آن اشاره کرده بودم که اگر یک زمانی نوحه خوان پامنبری و مجلس گرم کنِ آخوند بود، چند سالیست که این رابطه برعکس شده و الخ . هنوز هم فکر می کنم آن تحلیلم درست بوده و به برکت این لینکهای مستقیم، می توان آن را دید و ای بسا ارزش پیشگویانه هم داشته باشد!

در این دو سالی که گذشت من البته چیزهای بیشتری دیده و شنیده و خوانده ام. مثلا کمک های میلیاردی شهرداری تهران در آن ایام به برخی هیات های خاص مذهبی و به مداح های همسو -که بعضی با افتخار سند شده اند و بسیاری صاحب ناراضی قربه الی الله، هبه- و نیز کیسه گشاده سازمان فرهنگی هنری وقت که به جای ژیگول بازی هایی مثل سینما و تئاتر و موسیقی و نقاشی، میلیاردها تومان را به صرف ادعای موعود شناسی، برای موسساتِ اینچنینی در قم و تهران و اصفهان و مشهد صرف کرده و همچنین همسو کردن امکانات زیباسازی و مبلمان شهری با سلایق خرافی ترین اقشار جامعه و عمرکشان گیران و "حسین اللهی"ها؛ فقط چند قلم از کارهای آقایان در ایامیست که تهران را در دست داشتند.

البته اینکه با کدام مجوز قانونی و اخلاقی و حتی شرعی، پولی که مال مردم این شهر بزرگ است صرف چنین کارهایی شده، از آن مقولاتیست که در فرهنگ درخشان ما جزو دسته "صلاح مملکت خویش خسروان دانند" است! همینطور است فضولی در باب اینکه این چه نهادهای مردمی و خودجوش و غیروابسته ایست که تا حرف تاریخ شیعه و نهادهای غیردولتی می شود حضرات به آن می نازند، اما علی رغم اینکه هر سال با کمک های واقعی مردم مراسم مذهبی به خوبی برپا می شود، میلیاردها تومان از هزینه های جاری مملکت و پایتخت باید صرف حضرات مداح و دسته شان شود؟ همچنین سوالهایی از این دست که نحوه توزیع این پول عظیم در نهادهایی که اصولا سازمانی ندارند چه فسادی به بار خواهد آورد هم به ما نیامده...

من در مورد هیچکدام از این مسائل سوالی ندارم، شما هم نداشته باشید؛ چرا که اصولا این سوالات مشابه سوالات دیگری هستند که در نهایت به نقاط حساس و اساسیِ کل سیستم برمی گردند و اصولا هیچ سیستمی هم از این موضوع خوشش نمی آید.

حرف من درباره این است که شهردار سابق و اعوان و انصارش با ارتباط و تعامل سازمان یافته دقیقی توانستند شبکه (یا بزرگترین شبکه) مداحی کشور را با خودشان همگام کنند و به این ترتیب سررشته مهندسی و حتی شستشوی افکار بخش وسیعی از متدینین کشور را به دست بگیرند.
مداحان اولین وظیفه شان به غلیان درآوردن احساسات مردم است و چه فرصتی بهتر از اینکه بتوان القائات سیاسی را در هنگامی که مردم با میل خود، عواطف و احساساتشان را دست دوستان داده اند، باوراند؟ به خصوص اگر هاله ای از خاص بودن و تقدس و نظر کرده بودن به دور دوستانِ تلقین گر تنیده شده باشد؟ آن هم در وضعیت یک بام و دو هوایی که با (سوء؟!) استفاده از شعارِ رسمیِ عدم جدایی دین از سیاست، یک سخنور مذهبی می تواند همچون یک سخنگوی حزبی از سیاست حرف بزند، اما پیگیری حقوقی و حتی شرعی مدعیات و توهین ها و تهمت هایش  در حکم بر سر دار کردن منصور است!

استفاده از شبکه های مذهبی برای پیشبرد اهداف سیاسی البته از ابتدای انقلاب سابقه دارد، اما هیچگاه اینقدر سازمان یافته، پرهزینه، تندروانه و ویرانگر نبوده است. به خصوص اینکه احمدی نژاد و یارانش – که چه در دوران شهرداری و چه قبل از آن با هم بوده و هستند- هم درک درستی از افکار عمومی قشر مذهبیِ فرودست جامعه دارند و هم خود احمدی نژاد در بکارگیری رسانه ها و بازی دادن رسانه ای نبوغ حیرت انگیزی دارد.

فراموش نکنیم که احمدی نژادی با رسانه ای به نام تلویزیون که در معرض دید همگان است و بسیاری از مخاطبانش، مخاطب سایر رسانه ها هستند، توانسته است خود و دولتش را مظلوم، منطقی، صرفه جو، فراجناحی  -و خلاصه هر طور که خود خواسته- نشان دهد. او همان ابرمرد رسانه ای است که توانست از افتضاحی به نام واقعه دانشگاه کلمبیا به مدد بازی های رسانه ای، چنان حماسه ای بسازد که مخالفان خود را نیز وادار به تحسین کند... و طبعا آنهایی که در حضور عموم و اغیار چنین ماهرانه عمل می کنند، با رسانه ای خصوصی تر و مخاطبانی خاصتر و در حالاتی مخصوص، یعنی با استفاده از همان چیزی که من شبکه مداحی می خوانمش، ده ها و بلکه صدها برابر مخاطبانِ "دل داده" خود را بیشتر تحت تاثیر قرار می دهند.

خاطرم هست که در زمان شهرداری احمدی نژاد، برای چند روزی به مشهد رفته بودم. یکی از آشنایان فوت کرده بود و برای رفتن به مراسم خاکسپاری، با چند پیرمرد مذهبی، نیم ساعتی همسفر شدم. بحثشان بی جهت کشید به شهردار تهران که "می گویند خیلی کار می کند." آنها آنقدر جدی در مورد کاری و مخلص و بی ریا و پاک و با ایمان بودن و حتی پروژه های انجام شده به ید با کفایتِ شهردار وقت صحبت می کردند که گویی دست کم در مورد چند شهردار تهران تحقیق های مبسوطی کرده اند! در حالی که هیچ کدام از آنها از ابتدای دوره شهرداری احمدی نژاد اصلا به تهران نرفته بودند. (و تازه اگر هم می رفتند بعید بود پروژه هایی که شهروندان تهرانی قادر به دیدن آنها نبودند را دیده باشند!)
ته و توی کار را که درآوردم مکان این "می گویند"ها مجالس روضه و نوحه درآمد.
از این نمونه ها بسیار بود و در هنگام انتخابات و به خصوص آن موقع که وقت تخریب هاشمی رسید، قدرت مخوف این شبکه بیشتر نمایان شد. آنجا که نه فقط حرمت هاشمی که حتی روحانیون بلند پایه و مورد تایید همه جانبه نظامی چون جوادی آملی هم شکسته شد.

با روی کار آمدن دولت نو، جمهوری واقعی نوحه خوان ها آغاز شده است و صدها برابر بیش از پیش، پول و امکانات در اختیار این گروه کوچک قرار گرفته است. حالا نه فقط مداحان در سیاستهای کلان دخالت های ارشادی می کنند، بلکه دولت جدید تا آنجا که توانسته مدیران و مسوولان مهم را از میان "هیاتی"ها انتخاب کرده و می کند و این یعنی تاثیر مستقیم شبکه مداحی کشور بر سیاستهای کلان کشور و اجرای آنها. گذشته از این کل مملکت هم به صورت هیاتی اداره می شود و این "سیستم" که برای برگزاری یک مراسم خودجوش "عادی"، اما برای تبدیل شدن به فرهنگ کار و اداره مملکت یک "فاجعه تمام عیار" است، به سرعت فراوان در حال ریشه دواندن در تمام ارکان جامعه است.

قاعدتا منظورم تمام مداحان جامعه نیست و بیشتر همین شبکه معدود اما بسیار قدرتمند به سرکردگی افرادی مثل حاج منصور است؛ والا ای بسا که در میان این قشر آدمهایی اهل ادب و ادبیات و اخلاق هم باشند. نمونه بسیار روشنش یکی از خوشنام ترین مداحان مشهد، مرحوم ثابت (استادی) است که بیشتر از صدای خوش، ذوقِ شعر و شعور و ادب و آزادگی داشت و اتفاقا هر چند با رهبر کنونی انقلاب رفیق گرمابه و گلستان قدیمی بود، اما از فرط آزادگی و در عین تنگدستی، حاضر به نزدیک شدن به ایشان، نه در دوران ریاست جمهوری و نه رهبری نشد. (هر چند که همواره تاکید می کرد آقای خامنه ای را دوست دارد) سهل است هیچ وقت یک ریال هم از این راه نیندوخت و معتقد بود که مداحی برای پول حرام است.

اما در دو دهه اخیر نه فقط سکان جریان مداحی در کشور ما به دست کسانی افتاده که طور دیگری فکر و عمل می کنند، بلکه بسیاری از جریان های سیاسی هم وزن و اعتباری برای فعالیت های هیاتی –از سرهیات ها و مداحان گرفته یا میلیشای جنبی برخی از آنها- قائل شده اند و گویی که مثلا نفس اظهار نظرهای سیاسی حاج منصور اشکالی ندارد، اما نوک پیکانش به جایی نشانه رفته که نباید می رفته!
 
البته تا تفکر اینطور باشد، این جریان هم به همین گونه عمل خواهد کرد. گیریم اینبار قالیباف سر کیشه را شل تر کند، قُدی اش را کنار بگذارد، درصدی از مناصب را برای نوچه های حضرات کنار بگذارد و... خلاصه بتواند دل حضرات را بدست بیاورد و نوک پیکان را به سمت دیگری برگرداند. اما این چاره کار نیست.

چه قالیباف و دسته اش، چه اصلاح طلبان و چه روحانیت سنتی امثال هاشمی و دیگران و چه هر گروه دیگری که در کنار منافع جناحی، ذره ای دلش برای کشور و دین بسوزد، واقعا اگر می خواهند این درد را درمان کنند باید چاره ای اساسی بیندیشند. این قشر نه فقط در سیاست و اقتصاد و مدیریت و حکومت دارد فاجعه به بار می آورند، بلکه در خود دین و مذهب هم کم مصیبت به بار نیاورده اند. مهمترین آن همین رواج خرافات مذهبی که زمینه سازان آن مداحان هستند.

نمی خواهم راه حل های "خودعلامه بینانه" بدهم ولی فکر می کنم قطع یا کم کردن تدریجی کمک های نقدی و غیر نقدی به مداحان و هیات مذهبی یکی از کارها در این زمینه باشد. مردم و مومنین خودشان از پس دخل و خرج مراسم های مذهبی شان همیشه برآمده اند و این کمک هایی که رسم شده شهرداری ها و نهادهای دیگر می کنند، بیشتر باعث شر در هیات ها می شود تا خیر.
اصلاح طلبان و روشنفکران دینی هم باید روشنگری های فکری خودشان را به جای سیاست و فلسفه روی دین مترکز کنند و به جای لاس زدن با عوام مذهبی، دست کم به اندازه مسیح مهاجری، که در روزنامه اش صراحتا قداست مسجد جمکران را زیر سوال برد، شهامت داشته باشند.
روحانیون هم که خودشان از همه بهتر می دانند برای سرجای خود نشاندن این گروه پرمدعا چه کنند.

می ماند من و شما که کافیست نگوییم "من میرم پای دعاش حال کنم، چی کار دارم به این کاراش؟" روی نوک کوه یخ که نمی شود همینجوری اسکی بازی کرد؟ می شود؟!

 

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 15 دیماه 1386 ساعت 3:55 PM

پیروزی اراده و تجلی لج بازی

آقای نبوی عزیز؛
از پاسخ مفصل شما به یادداشت قبلی‌ام خوشحال شدم و فکر می کنم سوای حرف ها و بحث هایی که مطرح شده، این موضوع که در این دو مطلب، دو نفر که دارای دیدگاه های متفاوت و حتی بعضا اختلاف در مبانی هستند، توانسته اند بدون عصبانیت، پرخاش، درشتگویی و تهمت زنی با یکدیگر در یک فضای مجازی گفتگو کنند و دیگران را هم به اظهار نظر تشویق کنند، باعث خوشوقتی‌ست. امیدوارم این فضا ادامه پیدا کند.

و اما بعد، چند نکته‌ای درباره پاسخ شما به یادداشت من به نظرم رسیده است که به طور صریح و حتی المقدور خلاصه، می نویسم. پیش از آن باید باید برای چندمین بار تاکید کنم که دفاع من از گزاره هایی مثل "تجلی عادات و رفتار عمومی ایرانیان در گفتار و عملکرد رئیس جمهوری ایران" به هیچ وجه به منزله تایید و یا دفاع از خود کردار مردم و نماینده شان نیست و واقعا تعجب می کنم که چطور بعضی از خواننده ها گمان می برند که من مدافع احمدی نژاد و به خصوص وضعیت فلاکت بار کنونی هستم.
ضمن اینکه باز هم یادآوری می کنم که چون من در داخل ایران زندگی می کنم و با نام خودم  مطلب می نویسم، ناگزیرم که بسیاری از خطوط قرمز و نارنجی و حتی زرد را رعایت کنم تا از آنجایی که به قول معروف "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است"، دچار مشکلات زیست محیطی نشوم؛ بنابراین در بعضی از جاها ممکن است متن مقداری ناخوانا باشد، که این به لرزش دست من مربوط است!

 

1- یکی از محورهای اصلی نوشته شما در بیان این مطلب بود که توضیح بدهید که چرا احمدی نژاد را با الفاظ خاصی توصیف می کنید و خواننده مطلب شما آنقدر دلایل مختلف این مطلب را از نوشته شما، به دفعات مختلف می خواند که ناخودآگاه گمان می کند این نوشته، پاسخیست به کسی که به نبوی اشکال کرده که "چرا به احمدی نژاد توهین می کنید؟ یا در مورد او طنز می نویسید؟" در جای جای نوشته شما، بیش از ده مورد دیدم که به این اعتراضِ نکرده‌ی من معترض شده بودید و به خواننده هم تلقین کرده بودید که مثلا من به این دلیل و آن دلیل مخالف ان هستم که شما یا هر کس دیگری به احمدی نژاد نقد کند یا درباره اش طنز بنویسد .
من البته مخالف هرگونه توهین از رسانه ها و تریبون های رسمی هستم، و خودم هم سعی می کنم این کار را چه به اسم طنز و چه به هر اسم دیگری انجام ندهم، اما نوشته من ربط زیادی به این موضوع نداشت. گمان می کنم که باعث این سوءتفاهم تیتری باشد که لینک دهندگان محترم در سایتهایی مثل بالاترین و صبحانه به مطلب من داده بودند. (مثلا در بالاترین با این عنوان: " سه اشتباه بزرگ ابراهیم نبوی که باعث می شود به احمدی نژاد توهین کند") قاعتا قبول دارید که من پاسخگوی محتوای تیتری که دیگران برای نوشته من انتخاب کرده اند نیستم.

 

2- لطفا توجه داشته باشید که بحث من جامعه شناختی است و نه سیاسی و حزبی. البته من با "علم" جامعه شناسی بطور آکادمیک آشنا نیستم، ولی بر اساس یک جامعه شناسی خودمانی معتقدم که احمدی نژاد رئیس جمهور مردم ایران است که در ادامه بیشتر در این باره توضیح خواهم داد. اما پیش از آن در مورد مرحله اول انتخابات سال 84 و تخلفاتی که به گفته شما آن انتخابات را زیر سوال می برد، باید بیشتر صحبت کنیم. البته لابد شما هم می دانید که من در هر دو مرحله آن انتخابات، از رقیب احمدی نژاد حمایت می کردم و در تمام این چند سال، حتی یک ساعت هم طرفدار احمدی نژاد نبوده و نیستم؛ اما لازم می دانم در مورد تقلب های وسیعی که شما و برخی دوستان از آن ها یاد می برید، نکاتی را بگویم:

• اولا. آن قدرت سازماندهی شده‌ای که شما از آن یاد می کنید بیشتر از دو دهه است که در این وجود دارد و تا آنجا که من در این ده پانزده سال اخیر یادم می آید همیشه همینطورعمل کرده است؛ اما هیچگاه قدرت تعیین کننده اصلی در نتایج انتخابات نبوده است (مثل دوم خرداد). در نتیجه اگر -آنطور که بعضی از دوستان اصلاح طلب گمان می برند- واقعا اصلاحات ارزش و احترام قبلی را در نزد مردم داشت، باید در این انتخابات هم بمانند سال 76 یا 80، شاهد نتیجه ای دلخواه مردم و بر خلاف میل آن قدرتهای سازماندهی شده بدست می آمد.

• ثانیا. فرض کنیم که آن چند درصدی که –به گفته شما- سازماندهی شده پشت سر احمدی نژاد قرار گرفتند و باعث شدند او به مرحله دوم برود، فاقد این توانایی بودند و کروبی به مرحله دوم می رفت. خب به نظر شما مشکل حل بود و اصلاحات برنده شده بود؟ خواهش می کنم فورا مسیر بحث را عوض نکنید و بحث را به مشکلات جاری کشور و به خصوص مساله هسته ای نکشانید؛ چون من بحثم بر سر فرهنگ و جامعه است. چون من درباره زیاده خواهی، راحت طلبی، کم خردی جمعی و اینطور چیزها بحث می کنم و دغدغه‌ام اینهاست و نه جنگ قدرت آبادگران و اعتماد ملی.
بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم که اتفاقا در ارتباط مستقیم با بخشی از پاسخ شما به نوشته قبلی من هم هست. آنجا که به عنوان دلیلی بر ناموجه بودن نتایج انتخابات دور دوم و بروز تقلب وسیع نوشته اید " یک نکته مهم در آمارهای انتخابات نهمین رئیس جمهور، این است که آرای نامزدهای اصلاح طلبان( هاشمی، معین، کروبی، مهرعلیزاده) در مرحله اول جمعا 17 میلیون و آرای نامزدهای محافظه کاران( احمدی نژاد، قالیباف و لاریجانی) جمعا 12 میلیون بود، در مرحله دوم اصلاح طلبان 10 میلیون و محافظه کاران 16 میلیون رای آوردند."
خاطرم هست که آن شبی که نتایج انتخابات دور اول را اعلام کردند من در تحریریه روزنامه شرق بودم. محمد قوچانی، سردبیر شرق که می خواست تیتر فردای روزنامه را انتخاب کند، با عجله تعداد آرای هاشمی و کروبی و معین و مهرعلیزاده را با هم و آرای احمدی نژاد و قالیباف و لاریجانی را با هم جمع زد و تیتری زد با این محتوا که "مجموع ارای اصلاح طلبان 17 میلیون  و مجموع آرای اصولگرایان 12 میلیون"

خب البته آن موقع تب و تاب انتخابات بود و کار تبلیغی درست هم چنین می‌طلبید ولی همانجا به یکی از دوستانی که کنارم بود آهسته گفتم خدا کند این تیتر بعدها باور خود دوستان نشود. چرا که اگر کمی از بازیهای حزبی و جناحی دور شویم، به راحتی متوجه خواهیم شد که این خط کشی ها درست نیست. مثلا رای به کروبی رای به اصلاحات نبود، رای به "50 هزار تومان به هر نفر" بود که دقیقا شعاری پوپولیستی و البته با رویکردی عدالت طلبانه بود که سنخیت چندانی با شعارهای اصلاح طلبانه نداشت. به عبارت دیگر اگر از منظر جامعه به جای سیاست نگاه کنیم، رای به کروبی هم همان رای به احمدی نژاد بود و همین رای ها بودند که بدون توجه به محاسبات شما و آقای قوچانی، به دنبال تکه‌ای نان بیشتر (چه فرقی می کند 50 هزار تومان در ماه باشد یا جرعه ای نفت بر سر سفره هر وعده) از سبد کروبی، به گونی احمدی نژاد رفتند. اما شما هنوز با دودو تا چهارتای حزبی، می خواهید ثابت کنید در انتخابات مرحله دوم، "میلیون‌ها" رای نامعقول وجود دارد!

• ثالثا من بارها و بارها از شما و بسیاری دیگر از نویسندگان و تحلیلگران خوانده و شنیده ام که می گویید "هر کس دیگری که بجای احمدی نژاد به دور دوم می آمد، در مقابل هاشمی پیروز و رییس جمهور می شد."  بسیار دوست دارم بدانم که از کجا و با چه قرینه ای به این نتیجه رسیده اید؟ آیا به نظر شما اگر مثلا معین یا قالیباف (که شعارهای پوپولیستی کمتری نسبت به کروبی و احمدی نژاد داشتند) هم به دور دوم راه می یافتند حتما در مقابل هاشمی پیروز می شدند؟
دیگر آنکه می خواهم بدانم اگر واقعا چنین باشد و مردم از لج هاشمی به رقیب او (به قول شما: هر رقیبی) رای داده باشند و درباره مهمترین انتخابات کشور، که مستقیما با آینده خود و خانواده شان ارتباط دارد، اینقدر بچه گانه عمل کرده باشند، آیا سزاوار نماینده و رئیس جمهوری که لجباز باشد و تصمیم های بچه گانه بگیرد نیستند؟ لطفا صریح و شجاعانه و بدون توجه به خوش آمدِ توده پاسخ بدهید.

 

3- نوشته اید: « شما معتقدید احمدی نژاد از نظر خلقیات شبیه مردم ایران است و طبعا می توان وی را نماینده ملت ایران دانست، و در این استدلال خود بسیاری از معایب ایرانیان را مثال آورده اید. اتفاقا می خواهم بگویم شما راست می گوئید، احمدی نژاد نماینده بخشی از روحیات مردم ایران است، اما وقتی هشت سال قبل از او آقای خاتمی با رای بسیار بالاتر از احمدی نژاد در دو انتخاب رای آورد، و خلقیات آقای خاتمی با احمدی نژاد در همین مواردی که گفتید هیچ شباهتی ندارد، من باید بپذیرم که هم آقای خاتمی شبیه مردم ایران است، هم آقای احمدی نژاد؟» پاسخ شما را با صراحت می دهم: احمدی نژاد بسیار بیشتر از خاتمی و هاشمی، نماینده خلق و خوی عمومی ایرانیان است. یا دست کم می توان گفت خواسته‌ها و احتیاجات مردم ایران در سال 84، رئیس جمهوری چون احمدی نژاد یا کروبی را می طلبید. (با توجه به همان نکته بالا که گفتم جنس احمدی نژاد و کروبی یکی بود)
آقای نبوی؛ شاید اشکال شما این باشد که چند سالی است در خارج از ایران زندگی می کنید و در این مدت آنقدر از دریچه سیاسی و با چشم مطبوعات، بخشهای خاصی از کشور را رصد کرده اید، که وضعیت واقعی جامعه ایران را فراموش کرده اید یا آنرا در ذهن خودتان به شکل دیگری بازسازی کرده اید.
کاشکی شما هم هر روز مثل من با همسایه هایی مواجه بود که برای لج بازی با همدیگر، ده برابرِ طرف، به خودشان آسیب می رسانند زندگی می کردید. کاش تمام کوچه محل زندگی شما، با وجود سطل های ویژه زباله شهرداری پر از آشغال و حیوانات موذی بود. کاش شما هم برای بیست دقیقه رانندگی، پنجاه بار روی ترمز می زدید و ده بار از عصبانیت به زمین و زمان ناسزا می گفتید. کاش شما هم هر شب به خاطر بوق زدن یا صدای بلند ضبط اتوموبیل جوانان شهر از خواب می پریدید. کاش شما هم به خاطر اینکه همسایه های محل کارتان حاضر نمی شوند پول برق عمومی ساختمان را بپردازند، با وجود آسانسور مجبور بودید ماه‌ها هفت طبقه را با پله طی کنید. کاش شما هم درک می کردید، چه حسرتی ست که آدم از وحشت ماشین ها و موتورها و حتی عابرهای خودخواه، جرات نکند کودکش را تا بازار محله ببرد. کاش شما به جای بیانیه های گروه های دانشجویی، وضعیت فعلی تریای یکی از دانشگاه های پایتخت را می دید و حرف هایی که در قهوه خانه های چاله میدان هم گفتنشان وقاحت می خواهد را با گوش های خودتان از جوانان فرهیخته وطن می شنیدید. اگر شما هم برخورد غیر انسانی پزشکانی که ده ها سال درس خوانده اند را با بیماران در بیمارستان ها می دید...

بله. آنوقت می توانستید قضاوت کنید که آن رییس جمهوری که "قانون‌گرا و با دیسیپلین" بود بیشتر نماینده ایران بود یا کس دیگر!

 

4- نوشته‌اید "اما آقای فرجامی عزیز! اشتباه خطرناک شما این است که شاید گمان می کنید، رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است." و بعد هم از فجایعی که برخی از این نمونه ها در کامبوج و شوروی به بار آورده اند مثال زده اید. آقای نبوی عزیز؛ من گمان نمی کنم  رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است، اما فکر می کنم اگر رئیس جمهور شبیه عامه مردم باشد این یک حقیقت است واگر چنین اتفاقی رخ داد، نمی توان تمام ایرادها را متوجه آن رئیس جمهور کرد، همانطور که مثلا نمی توان توجه گناه جنایات آلمان در جنگ جهانی دوم را به گردن هیتلر انداخت. البته مردم آلمان دوست نداشتند بمباران شوند، دچار گرسنگی شوند، جوانانشان در شرق اروپا یخ بزنند و ده ها بلای دیگر سرشان بیاید اما آنها وقتی به هیتلر رای می‌دادند، وقتی بیشتر جوانان آلمانی بازوبندهای اس اس به بازو کردند و به گردن اندیشمندان مخالف، قلاده می انداختند، وقتی گروه گروه و مشتاقانه در ارتش ثبت نام می‌کردند و "پیروزی اراده" را به نمایش می‌گذاشتند و دیگران را تحقیر می‌کردند باید فکر عواقب آن را هم می کردند. شاید بی رحمانه باشد دوست عزیز ولی قانون طبیعت همین است. وقتی با سرعت دویست کلیومتر در ساعت در یک جاده خطرناک رانندگی کردی، این یعنی به میل خودت مرگ را انتخاب کرده‌ای، هر چند که در لحظه آخر ترمز بکشی و با صدای بلند از مقدسین تقاضای کمک بکنی!

من سعی می کنم بی طرفانه، تصویری از واقعیت بسازم . شما چرا فکر می کنید مخالف ترمز کشیدن یا کمک خواستن هستم؟!

 

احمدی نژاد رییس جمهور ایران است، دست کمش نگیرید!

آقای نبوی عزیز
مدتهاست که احساس می کنم شما در تحلیل از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران دچار برخی سوء تفاهم هایی هستید و بنابراین تصویر نادرستی را برای مخاطبان تانِ انبوهتان  ترسیم می کنید که اوج این سو تفاهم ها، در مطالبی که شما درباره آقای محمود احمدی نژاد، رییس جمهور ایران، می نویسید وجود دارد. به عنوان یکی از خوانندگان پر و پا قرص مطالب شما، اجازه می خواهم با صراحت به برخی از آنها اشاره کنم:

1- اولین اشتباه شما و بسیاری از همفکرانتان این است که گمان می کنید یا اینگونه نشان می دهید که احمدی نژاد با یک تقلب گسترده بی سابقه و چیزی شبیه کودتای انتخاباتی رییس جمهور ایران شده است و بنابراین رییس جمهور واقعی ایران نیست. به عنوان کسی که دست کم از اوایل دهه هفتاد و در دولت های گوناگون، به طور فعال در انتخابات های مختلف شاهد و ناظر فعالی بوده است به شما اطمینان می دهم که هیچ انتخاباتی کاملا بدون تخلف انجام نمی گیرد و انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز در شرایطی مشابه با سایر انتخابات ها برگزار شد. سهل است حتی این انتخابات نسبت به انتخابات دوم خرداد هشتاد و شش از سلامت و صحت بسیار بیشتری در برگزاری برخوردار بود و اگر اجماع مردم واقعا روی کاندیدای خاصی بود، امکان نداشت که نام کس دیگری از صندوق درآید؛ همانطور که در دوم خرداد، با وجود تمام تخلفات و حتی تقلب های سازمان یافته بر علیه خاتمی، بار هم این سید محمد خاتمی بود که با اختلاف بسیار زیاد به ریاست جمهوری برگزیده شد. فراموش نکنید که این را کسی برای شما می نویسد که در آن انتخابات در حمایت از رقیب احمدی نژاد فعالیت می کرد.

2- دومین اشتباه شما این است که فکر می کنید، احمدی نژاد اعمال و رفتاری دارد که بر اساس آنها نمی توان او را "نماینده" مردم ایران دانست. این موضوع شاید در برخی از رفتار و گفتار جزئی و موردی احمدی نژاد صحت داشته باشد، ولی قطعا شما هم موافق هستید که هیچ رئیس جمهوری در دنیا وجود ندارد که تمام اعمال و رفتارش دقیقا نشان دهنده خصوصیات مردم کشورش باشد.
بحث بر سر مواضع کلی و منطقِ تصمیم گیری هاست؛ که به نظر من با این معیار، احمدی نژاد به شایستگی نشان دهنده خلق و خو و طرز تفکر ایران امروز و مردم ماست. مشکل در اینجاست که شما بحث های اخلاقی را با مقولات جامعه شناسی مخلوط می کنید و نتیجه نادرستی می گیرید، در حالیکه در یک مساله مبتنی بر جامعه و روابط بین مردمان، نمی توان به راحتی یک مساله اخلاقی که از پیش جوابش روشن است، نتیجه گرفت و حکم صادر کرد. مثلا نمی توان به همان راحتی که می توان حکم داد "دستور رئیس جمهور آمریکا برای حمله به ویتنام درست نبود" پس نتیجه گرفت که "رئیس جمهور وقت آمریکا نماینده مردم آمریکا و افکار عمومی آن دوره در آمریکا نبود". (متاسفانه برای ارائه مثال دستم از این بازتر نیست!)

بیایید برای یک بار هم که شده، "واقعیت" را با "ایده آل" و "آنچه هست" را با "آنچه باید باشد" خلط نکنیم. فرق است بین تایید کارهای احمدی نژاد و تایید نمایندگی او. متاسفانه شما خواسته یا ناخواسته دارید با اصرار بر این نوع نتیجه گیری، آن عادت قدیمی ما ایرانی ها را که تمام تقصیرها را متوجه دیگران می دانیم –و منشا بسیاری از بدبختی هایمان هم همین فرافکنی هاست- تقویت می کنید. اتفاقا الان فرصت بسیار خوبیست که ما از این خواب و رویا بیدار شویم. انصافا احمدی نژاد مثل آیینه ایست که خلقیات واقعیِ بیشترِ ما ایرانی ها را به ما و دیگران نشان می دهد و از این رو نه فقط نماینده مردمیست که به او رای دادند، که نماینده بسیاری از کسانی که به او رای نداده اند هم هست.
شما انتظار دارید مردمی که هر روز به خاطر خودخواهی تلفات بیشتری در رانندگی می دهند، عاشق راه های میانبر هستند، وقت شناسی درمیانشان نادر است، کارهایشان هیاتی ست، به جای کار ریش سفیدی را برای حل معضلات انتخاب می کنند، تحمل شنیدن انتقاد را ندارند، عاشق تمجید شدن اند، خود را از همه بهتر و بزرگتر و برگزیده تر می دانند... چطور نماینده ای داشته باشند؟!

3- سومین اشتباه شما آنست که احمدی نژاد را فردی نادان یا به قول خودتان "مشنگ" توصیف می کنید که نمی فهمد چه می گوید و چه می کند. این اشتباه شما علاوه بر داشتن معایب مشکلات قبلی، بسیار هم خطرناک است و در ادامه این نوشته خواهید فهمید این خطر از کدام ناحیه است. اما قبل از آن باید با اطمینان بگویم که به هیچ وجه این گونه نیست و احمدی نژاد و نزدیکان او نه فقط ابله و مشنگ نیستند بلکه در بسیاری از امور زیرک و سیاستبازانی حرفه ای هستند. البته باز هم تاکید می کنم که "این یک قضاوت اخلاقی نیست" و اعتراف به زیرکی و آشنا بودن احمدی نژاد و بیشتر یارانش به رموز سیاست، به هیچ وجه به منزله درست دانستن کارهای آنها و نیز مفید بودن اعمال آنها برای مردم و مملکت نیست.

اما اگر دایره دید و تحلیل هایمان را از حد این دوسال ریاست جمهوری و بازتاب بخش بسیار اندکی از اعمال و رفتار احمدی نژاد در رسانه ها (که آنهم معمولا با اعوجاج انعکاس داده می شود) فراتر ببریم، با محمود احمدی نژادی مواجه خواهیم شد بسیار زیرک و سختکوش.
او در دوران سازندگی و زمانی که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بود، به سمت مهم استانداری اردبیل منصوب می شود که نشان از جایگاهِ سیاسی مناسب او داشته است و در زمانی که اصلاح طلبان برای هر گونه حرکتی، فقط چراغ دادن را انتخاب می کردند، آنقدر با چراغ خاموش به پیش می آید که ناگهان در برابر بهت همگانی، و حتی علی رغم برخی "مشکلات خاص" (مثل مشکلی؛ که بعدا در هنگام بررسی صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری در شورای نگهبان، محمدرضا باهنر در نامه ای با اشاره به یکی از آن ها، درخواست رد صلاحیت احمدی نژاد را کرد) به عنوان شهردار تهران انتخاب می شود. و درست از همان روز اول شهرداری، که بسیاری از مردم شمایل او را تحقیر می کردند؛ در تدارک ریاست جمهوری می شود که دیدارهای مردمی طولانی، اجابت درخواست تمام کسانی که برای گره گشایی به دیدار شهردار می رفتند، ایجاد ارتباطات وسیعِ شهرداری تهران با موسسات مذهبی به خصوص در قم، حمله به دولت و خاتمی در جایگاه رقیب، دادن شعارهای نو... همگی در همین راستا بودند.

او پس از رسیدن به ریاست جمهوری هم آنچنان با زیرکی (این زیرکی البته نام های دیگری هم دارد!) توانست منتقدان خود را دور بزند، که در نتیجه آن، با وجود اشتباه و حتی فاجعه بار بودن اکثر کارها و پروژه های دولت جدید، باز هم مخالفان در نزد افکار عمومی از جایگاه چندان بهتری برخوردار نیستند.
اکنون او تنها رییس جمهوری ست که در عرض دو سال به تمام استان های کشور سفر کرده و به تمام چند میلیون نفری که خطاب به او نامه نوشته اند، مساعدت (به خصوص کمک مالی) رسانده است. او تنها رییس جمهوری ست که می تواند تریبون ها و رسانه های کارآمد منتقدان، اعم از چپ و راست را عملا از کار بیندازد و البته با "صداقت" اعلام کند که "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است". او آنقدر حوصله دارد که با وجود شکست سنگین طرفدارنش در شورای شهر تهران، با تک تک اعضای جدید ارتباط برقرار کند و حتی شخصا ساعتها با کسی چون علیرضا دبیر رایزنی کند و در نتیجه حریف نیرومند و خوشنامی چون "قالیباف" را به چنان وضعیتی دچار کند که با پادرمیانی بزرگان نظام و فقط با یک رای بیشتر (آنهم در برابر حریفانی چون بیادی و خادم!) شهردار شود. او تنها کسیست که می تواند، یک نشست دانشگاهی در آمریکا که بیشترین واکنش حاضران به او "دشنام" و "هو" بوده را با استفاده از رسانه های دولتی تبدیل به چنان "حماسه ای" کند که حتی مخالفانش نیز جز تایید او چاره نداشته باشند. اوست که با شناخت دقیق مکانیسم تلقین، آنچنان دولتهای قبلی را به بی عدالتی، ناکارآمدی، فامیل سالاری، شعاری بودن وحتی عدم پایبندی به آزادی بیان متهم می کند، که نه فقط توده ها، بلکه بعضا کسانی که با آمارها نیز سروکار دارند، باور می کنند که از دولت موسوی بی عدالت تر و از دولت هاشمی ناکارآمد و شعاری تر و از دولت خاتمی فامیل سالار و سرکوبگرتر نبوده و نیست!

نه آقای نبوی؛ احمدی نژاد آنگونه که شما هر روز تکرار می کنید مشنگ نیست و ساختن چنین تصویر نادرستی از او به آن جهت خطرناک است که در نهایت باعث دست کم گرفتنِ این رقیب می شود. آنهم رقیبی که استاد حرکت با چراغ خاموش است و از اولین روز ریاست جمهوری، به فکر انتخاب در دور دوم بوده است و تا به حال هم با کارهایی که بعضی از آنها ذکر شد، چند میلیون رای قطعی برای خودش اندوخته است.

شما چطور غیر از این فکر می کنید؟!


پی نوشت:

این یادداشت بازخوردهای بسیار خوبی داشت. بعضی از آنها:

در بالاترین، با 77 امتیاز و ده ها نظر مفصل و خواندنی

پاسخ آقای نبوی در وبلاگشان؛ "چرا احمدی نژاد [...] است؟ "

***ضمنا من این مطلب و بقیه مطالبی که در جواب آقای نبوی خواهم نوشت را صرفا برای وبلاگ خودم می نویسم. از دوستانی که لطف می کنند و آنها را در سایت های دیگر منتشر می کنند تقاضا می کنم، با دادن لینک و ذکر این مطلب، خوانندگان را متوجه این نکته بکنند.

 

بیماری خبر سایبر ما (نقدی بر سایت های خبری اینترنتی ایرانی)

خیلی وقت بود که می خواستم درباره جریان بیمار خبری در فضای سایبر چیزی بنویسم ولی هر بار منصرف می شدم. تا اینکه چند شب پیش نزد دوستی بودم که بر چند سایت بزرگ خبری نظارت دارد. دیدم مدیریت بخش شمارشگرهای چند سایت بر روی لپ تاپش باز است و علاوه بر آن با استفاده از سایت الکسا، مشغول "مقایسه" آن سایت هاست. بعد هم نظر داد که فلان سایت اینقدر بازدید دارد و بهمان آنقدر و این در مدت یکماه اینقدر رنکش بالا رفته و آن آنقدر... و بعد هم یک نتیجه گیری بر همین مبنا و تعیین میزان موفقیت هر سایت.
از این مدل قضاوت ها در حوزه اطلاع رسانی اینترنتی قبلا هم البته دیده بودم، ولی وقتی به یادم آمد که این دوست، هم از سطح تحصیلات بالایی برخوردار است (دانشجوی دوره دکتری در دانشگاه تهران) و هم بطور رسمی و غیر رسمی، مورد مشورت چند شخصیت و نهاد مهم و تاثیرگذار هست؛ احساس کردم کار به جایی رسیده که نمک هم دارد می گندد! به این خاطر مصمم شدم مطلبی در این مورد بنویسم. شاید در رفع بعضی سوتفاهم ها و کژفهمی ها موثر باشد.
-----------------------

از ابتدای دهه هشتاد و بطور مشخص تر با راه افتادن و رونق گرفتن وب سایت های بازتاب و گویانیوز، توجه شخصیت ها و نهادهایی که به هر دلیلی علاقه مند به حضور رسانه ای در فضای اینترنت بودند؛ به این سو جلب شد. گویی قرار شد همان نقشی که مطبوعات در فاصله سال های 76 تا79 بجای احزاب بر عهده داشتند را این بار رسانه های اینترنتی بر عهده گیرند. خاصه آنکه با وجود تمام سختگیری ها باز هم در این سال ها حضور رسانه ای درفضای سایبر بسیار راحتتر از فضای واقعی بوده و هست. در چنین فضایی نه نیازی به گرفتن مجوز بود و نه معرفی مدیران و همکاران رسانه و نه حتی مشخص کردن مکان و شماره ای از آن. این خود باعث شد تا به خاطر دوری از نظارت نهادهای قانونی و (بخصوص فراقانونی!) تاحدودی فضای رسانه ای سایبر از فضای رسانه ای واقعی در ایران، بازتر باشد، اما در مقابل به همان میزان جا را برای شارلاتانیسم رسانه ای نیز هموار کرد.

این شمارنده های لعنتی
متاسفانه معمولا برای سنجش و مقایسه سایت های خبری؛ تعداد بازدیدکنندگان، تعداد صفحات بازدید شده و حتی میزان هیت، به عنوان ملاک بکار می رود. این در حالیست که عوامل بسیاری در بالارفتن تعداد بازدید یک سایت موثرند که بعضا مطلقا ربطی به وجه خبری ندارند. در مملکتی که –با تمام فیلترها- سایتی مثل "آویزون" میزان بازدید شگفت آوری دارد، کافیست در یک صفحه از سایتی، کلمه یا کلماتی که مورد علاقه جستجوگران فارسی زبان است، عمدا یا سهوا درج شود تا آمار بازدید آن سایت تا مدتها دستخوش تغییر شود و البته کم نیستند خبرنگاران و خبربسازانی که با استفاده از چنین ترفندهایی، آمار سایتشان را تضمین می کنند.(1)

نکته قابل توجه آنکه بر خلاف رسانه های کاغذی، این امکان در اینترنت وجود دارد که فقط یک یا چند مطلب از یک سایت مورد بازدید قرار گیرد، اما این دسترسی محدود بر روی آمار کل سایت تاثیر می گذارد. یعنی کافیست که یک خبر از یک سایت خبری با همان ترفند جذب موتورهای جستجو یا به مدد لینکدونی هایی مثل بالاترین و صبحانه پربیننده شود تا کل آمار سایت بیشتر شود و بر پایه آن، «تحلیلگرانی» که آمار سایت را ملاک کیفیت و تاثیرگذاری آن می دانند به قضاوت های نادرستی دچار شوند. این در حالیست که در خارج از این فضا، برآیند کل مطالب یک رسانه است که مخاطبان آن را جذب یا دفع می کند. یعنی به ندرت ممکن است که برای یک خبر خاص یا حتی یک ستون خوش کیفیت، مخاطبان به طور ناگهانی جذب یک رسانه شوند و اگر هم چنین شود معمولا موقتی ست و این حربه دوامی ندارد.(2)

این ها فقط چند مورد از آفات های "شمارنده محوری" است.

شنیده می شود
در یک جامعه خبری بیمار، آزادی بیان هم بیمار متولد می شود. اینچنین است که امکان ناشناس ماندن گردانندگان سایت های خبری و در نتیجه مصونیت آنها از تعقیب قضایی، بیشتر ازآنکه به آزادی بیان منجر شود به آنارشیسم خبری منتهی می شود. یکی از بزرگترین آفات رسانه های اینترنتی ایران، نقل یا به عبارت بهتر ساختن اخبار بر اساس شایعات یا اغراض خاص است. در سایه نظارتی که بسیار کمرنگ است، کافیست گردانندگان یک سایت –که معمولا هم مشخص نیستند- اراده کنند خبری بسازند که در آن به ایجاد یا رواج شایعه ای کمک کنند، آبروی کسی را ببرند، نهادی را تحت فشار بگذارند و هر کار بدور از اخلاق انسانی و حرفه ای را انجام دهند؛ و آن را در فاصله چند دقیقه انجام دهند.

تمام اینها در حالی صورت می گیرد که حتی امکان دسترسی کسیکه مثلا خواهان درج جوابیه در یک سایت خبری است، به صورت شفاف مهیا نیست. در بیشتر این سایت ها امکان ایجاد ارتباط خوانندگان با دستندرکاران رسانه بخش "نظرات" و صفحه "تماس با ما"ست که نه به هیچ کدام اعتمادیست و نه کسی بعدا می تواند ثابت کند که جوابیه ای فرستاده است. در صورتیکه که در یک نشریه کاغذی بالاخره آدرسی یا شماره ای مشخص است که شاکی می تواند با مراجعه حضوری، فکس یا ارسال پستی، رسما با رسانه ارتباط برقرار کند و سند داشته باشد.
شاید به همین خاطر هم باشد که گروه های فشار سیاسی و اقتصادی، علاقه وافری نسبت به تاسیس سایت خبری دارند تا به مدد آنها شایعات و تهمت ها را با کمترین هزینه وارد جریان خبری کنند.

نقل های بی تحلیلِ چرخشی
عدم پاسخگویی و حتی مشخص بودن هویت گردانندگان بسیاری از سایتهای خبری باعث می شود که آنها اخباری را بسازند که باب طبع گروهی از رسانه های رسمی باشد که خود از انتشار این اخبار به طور مستقل معذورند. این در کنار کم دانشی یا اغراض سیاسی دستندرکاران این رسانه های رسمی باعث شده است تا هر روز اخبار شگفت آور بسیاری، از این سایت های نا شناخته و کم بیننده در رسانه های رسمی و پرخواننده منتشر شود ودرچنین است فرآیندی این منابع مجهول الهویه به چرخه "رسمی" خبر وارد می شوند(3) و از آن سو رسانه های رسمی به کمک "ذکر منبع" هم خود را شر پاسخگویی و احیانا عواقب قضایی دور دارند و هم خواسته یا ناخواسته در تلقین موثق بودن این منابع عمل می کنند.

عجله کن... زود!
عجول بودن دستندرکاران و به خصوص اسپانسرهای مالی سایت های خبری در "بالا آمدن" یک پایگاه خبری، یکی از آفت های جدی این حوزه است. این بالا آمدن معمولا ناظر به جذب تعداد بیشتر بازدیدکنندگان (یا بالا رفتن آمار صفحات بازدید شده) و نیز "اثرگذاری" اخبار است. این "اثرگذاری" اما، نه از جنس آن اثرگذاری به معنای انتشار اخبار مهم و تحلیل های دقیق است، بلکه به معنای انتشار "اخبارِ بترکون" است! خبرهایی عجیب که زود نقل محافل شود یا آنقدر تند و تیز که واکنش های مختلفی در تکذیب آنها برانگیخته شود و جنجال به پا کند.

با این اوصاف اگر به یک کرشمه دوکار -و بیشتر- برآید بسیار مطلوبتر است: خبر هم عجیب باشد و هم واکنش مخالفان را برآشوباند و هم دشمنان را تحت فشار بگذارد و هم آمار بازدید را بالاتر ببرد!
و به این ترتیب است که هر روز مطالبی راست و دروغ از زندگی خصوصی فعالان سیاسی و اجتماعی بر روی اینترنت رواج می یابد و صد البته که مقبول صاحبان اصلی سایت ها هم هست.
در چنین شرایطی، حتی اگر خبرنگاری آنقدر فهیم و وظیفه شناس و با سواد باشد که بخواهد در مورد مسایلی چون محیط زیست، وضعیت سدها، خسارات کشاورزان، مشکلات کارگران و آلودگی صوتی گزارشی تهیه کند کدام مدیر سایتی حاضر خواهد شد بابت چنین مطالبی که نه بازدید را بالا می برد و نه کسی را به زیر می کشد و نه واکنش آنی را باعث می شود پول خرج کند؟ کیست که بخواهد چند ساعت –حتی توسط اینترنت- به دنبال آمارها بگردد، به ادارات تلفن بزند و به میان مردم برود، وقتی در طول یک ساعت می شود ده خبر ساخت و "ترکوند"؟!

معجزه کپی پیست
همین امروز چند سایت متوسط خبری فارسی را ببینید و نگاهی به ستون کناری هر کدام بیندازید. خواهید دید در هرکدام از این سایت ها یادداشت ها، گفتگوها و مقالات خوبی از عبدالکریم سروش، عباس عبدی، امیر محبیان، اکبر گنجی، فواد صادقی، مسعود بهنود، حسین شریعتمداری، کمال خرازی، محمد قوچانی و خلاصه هر کسی که مشهور است یا دست به قلم خوبی دارد، یافت می شود. روال کار چنین اعجازی البته معجزه کپی پیست است که به مدد نبودن قانون کپی رایت همه از آن بهره مندند. از موارد استثنا که بگذریم روال این کار اینست که در بعضی سایتها یکی از افراد مطلبی را می خواند آنرا می پسندد و بعد در سایت کپی پیست می کند آنگاه اگر با انصاف بود منبع آن را ذکر می کند و اگر نبود نه.
جنبه پیشرفته تر ماجرا آنست که در سایت های باقی مانده حتی زحمت خواندن مطلب را هم کسی به خود نمی دهد و با مراجعه به سایت های دست اول(!) مطالب کپی می شوند.

حاصل می شود ستونی که هر چند شاید مطالب آنها خواندنی باشند، ولی ارتباطی با هم ندارند و بودن بعضی از آنها در کنار دیگران، و در سایتی با خط و مشی کاملا متضاد، مضحک می نماید. این مطلب نه فقط به اعتبار خود این سایت ها لطمه می زند بلکه اگر پایگاهی بخواهد با رعایت حد اقل اصول روزنامه نگاری، با پرداخت حق التحریر به نویسندگان و روزنامه نگاران مطالبی را تولید کند به یاسخواهد کشید. وقتی در کمتر از چند دقیقه، مطلب تولیدی رسانه ای، در ده ها جای دیگر بازتولید(!) شود، آیا انگیزه و توانی برای آن خواهد ماند؟

به گزارش خودمان!
احتمالا رسانه های ایرانی تنها رسانه هایی هستند در دنیا که چه خبری را تولید کنند و چه از دیگران نقل کنند، حتما قید "به گزارش خودمان" را به آن اضافه می کنند!
همانقدر که در یک خبر "بی بی سی" دیدن کلمه "به گزارش بی بی سی" مضحک است در –تقریبا- تمام سایت های خبری رسمی و غیر رسمی ایرانی این امر معمولی تلقی می شود. دلیل این مساله شاید آن است که رسانه اینترنتی ایرانی احساس نیاز ترحم انگیزی نسبت به "نقل شدگی" توسط سایر رسانه ها دارد. خبرنگار یا دبیر یک خبرگزاری یا سایت خبری، حتی اگر خبری را فقط از سایت دیگری نقل کرده باشد، نام پایگاه خود را در عبارت "به گزارشِ..." حتما می گذارد تا وقتی همکار راحت طلبش در یک رسانه دیگر این خبر را کپی و پیست می کند، نام رسانه اش تکرار شود.

وقتی ملاک های موفقیت و تاثیر گذاری یک رسانه در سطح "شمارنده" و "جوابیه" و "نقل قول" باشد، این هم یک رویه خواهد شد. چرا که نه؟ امروز نام سایت ما 18 بار در روزنامه ها تکرار شده!

کشکول های خبری
فقط سایت های خبری ایرانی، علاقه فراوانی به "جامعیت" دارند. وقتی زحمت انتشار خبری تا حد یک کپی پیست راحت شده باشد و ملاک ها هم آنچنان که ذکرش رفت تعریف شده باشند، چرا یک سایت به جای چند موضوع محدود، به تمام موضوعات عالم نپردازد؟ البته به همین میزان "جامعیت" به "سطحی بودن" هم منجر خواهد شد، اما دقت و تخصص جزو ملاک های سنجش نیست. به همین دلیل هم هست که خبرهای فراوانی هر روز تولید و بارها بازمنتشر می شوند که با کمی دقت درآنها می توان اشتباهات فجیعی را یافت اما معمولا این اشتباهات توسط "کپی پیست کنندگان" حرفه ای کشف نمی شود. وخامت اوضاع تا بحدی است که حتی خبرگزاری های بزرگی چون ایرنا و فارس هم به این ورطه افتاده اند بطوریکه هر از بخش های تازه ای در آنها در آنها راه می افتد و میزان نقل اخبار عجیب از منابع ناشناخته فزونی گرفته است.(4)

------------------------------
آفت های این حوزه بسیار بیشتر از این هاست و جای آن دارد که در قالب مقالات تحقیقی و حتی پایان نامه های دانشگاهی به این مقوله پرداخته شود. این نوشته صرفا در حد پراکنده گویی های روزنامه نگاری است که بیش از دانش، تجربه ای در این زمینه دارد و با تجربه اندک خود بعضی مشکلات را عملا تجربه کرده است. این یادداشت له یا علیه هیچ رسانه یا گروهی نیست و از دوستان و همکاران می خواهم با نقد دقیق تر جریان خبری فارسی در فضای سایبر و آسیب شناسی سایت های خبری ایرانی، موضوع را پی بگیرند.

-----------------------------------------------------
پانویس ها
1) در یکی از سایت های خبری که با آن همکاری دارم، روزی دیدم که یکی از دوستان خبری تنظیم کرده با عنوان "انتشار عکس های تازه ای از بازیگر فیلم نرگس" و در آن نوشته بود "شنیده شده" که "تصاویر نامناسبی از بازیگر نقش زهره در جنجالی سریال نرگس در کنار دریا منتشر شده است"! و در مقابل اصرار من بر حذف این خبر، اطمینان می داد و شرط می بست که در طرفه العینی این خبر هزاران خواهد داشت و البته همه ما می دانستیم که در ادعایش صادق است؛ هرچند اصل خبرش کاذب باشد! (این خبر البته در آن پایگاه منتشر نشد)

(2) حتی در مسایل افشاگرانه هم این مساله صادق است. مثلا بسیاری از مردم، روزنامه کیهان را برای افشاگری های صفحه دوم آن می خرند تا با توجه به ارتباطات پیدا و پنهان آن با ساختار قدرت، بتوانند آمادگی های لازم را برای حوادث آتی(!) داشته باشند، اما روزنامه سیاست روز که افشاگری های مشابهی را هر روز به چاپ میرساند، هیچگاه اقبال کیهان را ندارد، چرا باز هم دربرآیند کلی نسبت به کیهان ضعیفتر است و در نتیجه مخاطب ترجیح می دهد کیهان بخرد. در صورتیکه اگر این دو روزنامه، بصورت دو سایت خبری فعالیت می کردند، همواره بخشی از خوانندگان به این مطالب علاقه دارند، به مدد لینکها، بخشی از مطالب کیهان را می خواندند و بخشی از مطالب سیاست روز را.

(3) به طور مثال، روزنامه دولتی ایران پس از آنکه به طور کامل به تصرف هواداران دولت نهم درآمد، همراه با منابع رسمی خبر (مثل خبرگزاری ها) اخبار سایت های جدیدالتاسیس همسو را نیز نقل می کند که این به طور ناخودآگاه این مطلب را به خوانندگان این روزنامه تلقین می کند که این منابع کاملا موثق اند. سایت خبری همسر سخنگوی دولت بیشترین سود را از این ترفند ایران برد.

(4) به عنوان مثال چندی پیش خبرگزاری فارس خبری مبنی بر "روپایی زدن پسر روپایی ایران از قم تا جمکران" را به نقل از «قمنا» به طور ویژه منتشر کرد! یا مثلا "خبرگزاری قرآنی ایران" که علی رغم تشکیلات و کارکنان عظیم در بهترین وضعیت روزانه 5 هزار بازدید بیشتر ندارد (http://www.alexa.com/data/details/traffic_details?site0=iqna.ir&site1=doomdam.com&site2=&site3=&site4=&y=p&z=3&h=300&w=610&range=3m&size=Medium&url=mtv.com">مقایسه با وبلاگ دوم دام)، بخش ویژه زبان "شیپ" دارد!

گلنساي عزيز، از ياد مبر...!

خانم پوپك صابري عزيز، سلام
در وبلاگتان خواندم كه ممكن است ماهنامه گل‌آقا تعطيل شود و بسيار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه تا بيشتر جستجو كنم، نبوديد، شماره همراهتان را هم نتوانستم بگيرم و اطلاعاتم از اين ماجرا محدود شد به همان يادداشت شما كه بعدا خبرنگار مهر هم از روي آن خبري تنظيم كرده بود.

پارسال براي اولين بار در موسسه گل‌آقا با شما گپ مفصلي زدم كه اي كاش نمي‌زدم. دليلش هم برمي‌گردد به مشكل شخصيتي خودم. آخر مي‌دانيد، من هم مثل خيلي از ايراني‌ها، تا با يكي سلام و عليكي كردم، خودم را درگير هزار جور محذوريت مي‌كنم و ديگر نمي توانم ارتباط كاري و صنفي خوبي با او داشته باشم. مثلا در مورد همين ماهنامه گل‌آقا بي اغراق بگويم ده ها بار خواسته‌ام چيزي بنويسم، اما هر بار كه به ياد برخورد خوب، مودبانه و چهره‌ مهربان شما مي‌افتادم، مي‌ترسيدم چيزي بنويسم كه باعث دلخوري شما بشود و پشيمان مي‌شدم.

البته تاكيد مي كنم كه اين يك اشكال من است و ارتباطي به شما ندارد، چرا كه مثلا اگر من نقدي هم بر ماهنامه مي‌نوشتم، ارتباطي به شخص شما نداشته و طبيعتا باعث دلخوري شما نمي‌شود؛ ولي چه مي‌شود كرد، بعضي ها مثل من در ذهن خودشان براي خودشان هزار بود حريم دست و پاگير درست مي‌كنند. اين‌هم روش!

خانم صابري عزيز
هر كس كه دستي بر طنز يا نشر در اين مملكت داشته باشد، مي داند كه درآوردن هركدام از نشريات گل‌آقا چقدر زحمت دارد و از اين بابت بايد اول درودي به روان مرحوم صابري و همكاران درگذشته‌اش انداخت و خسته‌نباشيدي به شما و همكارانتان گفت. با اين همه نمي‌توان كيفيت نازل ماهنامه گل‌آقا در ساليان اخير را ناديده‌گرفت و به نظر من اين صرفا محصول زمانه‌ بدي كه در آن بسر مي‌بريم نيست.
فراموش نكنيد كه ستون طنز گل‌آقا در روزنامه اطلاعات، زماني به وجود آمد و باليد كه زمانه ده‌ها بار از اكنون بسته‌تر بود و محذورات طنزنويسي بيشتر. همينطور هفته‌نامه گل‌آقا زماني متولد شد كه زمانه چندان از الان بازتر نبود. اما همين هفته نامه به سرعت طنزنويسان قديمي را گردهم آورد و استعدادهاي جوان را جذب كرد و تبديل به بهترين نشريه طنز ايران (حتي به جرات: كل تاريخ مطبوعات ايران) شد. بعد به اين هم بسنده نشد و نشرياتي چون ماهنامه، سالنامه و بچه‌ها گل‌آقا اضافه شدند كه همگي پرفروش و خواندني بودند.

ديگر آنكه قسمت بيشتر اشكالاتي كه به ماهنامه وارد است، اصولا ربطي به شرايط سياسي ندارد. مثلا مصاحبه‌هاي بسيار ضعيف (از لحاظ تكنيكي) در ماهنامه‌اي كه به حرمت اعتبارش به راحتي مي‌تواند با شخصيت‌هاي برجسته مصاحبه كند، آن هم با درج عكس‌هايي كه وسط آنها آرم يك وبلاگ خورده، چه توجيهي دارد؟ يا درج مطالب شبه چيستان؟ يا درشتي بيش از حد فونت برخي مطالب؟ يا چاپ كاريكاتورها در اندازه‌هاي نامناسب؟

مي‌دانيد خانم صابري؛ اين اشكالات را كه آدم در كنار ويراستاري بسيار دقيق ماهنامه بگذارد (تا آنجا كه بندرت مي توان حتي يك اشكال ويراستاري در هر شماره ماهنامه ديد) حس مي‌كند وسواس و شلختگي غيرقابل دركي تواماً در گل‌آقاست. همانطور كه محافظه كاري نهفته در بخش اعظم مطالب ماهنامه، با راديكاليسم موجود در طرح هاي روي جلد و بخش‌هاي اندكي از بقيه مطالب، موجب گيجي مخاطبي مثل من مي‌شود. اينگونه است كه گل آقاي كنوني نه راست است نه چپ، نه محافظه كار و نه راديكال و نه شلخته و نه دقيق، و با اين وجود، عناصري از تمام اين‌ها را -بي هيچ منطق قابل دركي- داراست.

در كيفيت مطالب و خبرگي نويسندگان هم همين بلبشو ديده مي‌شود. مطالب بسيار خوبي مثل بعضي از نوشته‌هاي آقاي احترامي و خانم صدر در كنار مطالب ضعيفي از نويسندگان ناآشنا، در هر شماره منتشر مي‌شوند و اين مضاف است بر آنكه هيچ سمت و سوي خاصي، يا ويراستاري كيفي منسجمي بر مطالب اعمال نمي‌شود. يعني حتي اگر تمام مطالب هر شماره ماهنامه هم خوب باشند، در نهايت كشكولي را تشكيل مي دهند به نام ماهنامه كه صرفا آنها را منتشر كرده است و ارزش آن صرفا در حد گردآوري است، چه رسد به آنكه مطالب ضعيف و زير حد متوسط هم در اين ميانه زيادند.

يكي از دلايل اين امر آنست كه آدم‌هاي خوش استعداد و باسواد در اين سال‌ها آنگونه كه بايد جذب گل‌آقا نشده‌اند. متاسفانه مجموعه گل‌آقا در چند سال اخير و به خصوص پس از تعطيلي هفته نامه، از جريان طنز كشور دور افتاده است و بسياري از طنزنويسان هم از آن دوري كرده‌اند. من كاري به دلايل دوري گزيدن يا ارتباط كمرنگ طنزنويسان برآمده از گل‌آقا (مثل زرويي) ندارم؛ اما اينقدر مي دانم كه بسياري از جوانان خوش قريه و باسواد هستند كه گل آقا فقط با ايجاد يك ارتباط ساده با ده نفر از آنها مي تواند از اين وضعيت درآيد. گل آقا خون تازه مي خواهد، نه اينكه فقط همان را كه دارد درون خودش بگرداند.
البته در اين ميان كلاس‌هاي طنزنويسي گل‌آقا و نيز وب‌سايت، مي توانست در حكم بازكردن دروازه‌هاي گل آقا به طنزپردازان تازه‌نفس باشد؛ اما وب سايت گل‌آقا بهترين كاري كه كرد اين بود كه از وبلاگنويسان بخواهد راجع به فلان موضوع بنويسند و بعد آنها را منتشر كند و كلاس‌هاي طنزنويسي هم در حد همان كلاس آموزشي براي محصلين و هنرآموزان ماند. كه اگر جز اين بود بايد الان دست كم آثار چند زرويي و نبوي نوجوان و جوان در هر شماره ماهنامه به چشم مي خورد؛ كه نمي خورد.

موسسه گل‌آقا اكنون سالهاست كه تبديل به دژي شده است كه هرچند ساكنان آن مهربان، ساده زيست و خوشدلند، اما در هر حال شازده‌اند! و گل آقا در حكم همان هيبت نامي است كه پدرش هم مي ترسيد صدايش كند!
واقعيت اين است كه امروزه به نظر مي‌آيد، "گل‌آقا" براي شما چنان قداستي دارد كه مجبوريد فقط متولي آن باشيد. اما طنزي كه خود به جنگ قدسيات دروغين مي رود خودش نمي تواند قداستي داشته باشد، پرده نشين باشد يا پرده نشينش بكنند. اين مثل آن است كه شمايل‌هاي مارتين لوتر را در محراب كليسا بگذارند و براي ابن تيميه گند و بارگاه بسازند.

روشنتر بگويم، گمان مي‌كنم شما آنقدر گل‌آقا را بزرگ گرفته‌ايد كه حاضريد كركره‌اش را پايين بكشيد، اما از آن چيزي كه –با روش استقرايي- "اصول گل‌آقايي" مي‌پنداريد، كوتاه نياييد و باز در اثر يك رودربايسي اشرافي، دوست داريد دولت آن ببندد تا خودتان مجبور به اين كار نشويد. اما دولت هم اين‌كار را نمي كند. آخر آنها هم جوگير همين قداست گل آقايند!

خانم صابري عزيز
باور كنيد طنزنويس نبودن هيچ عيبي نيست. من اگر جاي شما بودم ده هنري را كه داشتم برمي‌داشتم و از يك سوتفاهم و جدال ده ساله براي طنزنويس‌شدگي خودم را نجات مي‌دادم. آن‌وقت روح پدرم را از آن زندان شيك و تنگ نجات مي‌دادم، ميز و صندلي و كلاه و تمثالش را مي‌بردم خانه و بجايش آن اتاق بسيار تميز موسسه را مي‌كردم ‌اتاق كار چندتا طنزپرداز جوان و به اين ترتيب به جاي موزه كردن زحمات پدرم، كار او را زنده مي‌كردم. بعد هم سردبيري ماهنامه را مي‌دادم به يك نفر كه واقعا طنزنويس باشد...
يا اگر هم به تعصب شبه‌ناموسي نسبت به اين ميراث پدري نمي‌توانستم همچو كاري كنم، خودم را عذاب نمي‌دادم و بهانه هاي جورواجور جور نمي‌كردم. كركره را مي‌كشيدم پايين و خودم را از شر اين رودربايسي چند ساله نجات مي دادم....

اما متاسفانه يا خوشبختانه من جاي شما نيستم. حالا اين شماييد و سايه صابري بزرگ كه روي سر شما سنگيني مي‌كند. از لحاظ حقوقي اختيار داريد كه با هر دليل و يا توجيهي كركره ماهنامه را پايين بكشيد، يا به همين راهي كه هستيد ادامه بدهيد. ولي فراموش نكنيد كه گل‌آقا تنها جاييست كه در اين شرايط مي‌توان چشم اميد به آن بست؛ تنها جايي كه هنوز –اگر رويه‌اش را تغيير دهد- به راحتي مي‌تواند طنز نويسان جوان و پيشكسوت را دو هم جمع كند و جمع كردن بساط آن هم به هر حال مثل ساير نشريات به خوردني جرعه‌اي آب و به زحمت يك تلفن زدن نيست.
شايد اگر انساني‌تر نگاه كنيم ديگران هم سهمي از ميراث داشته باشند...
هان، جبریل قدیس!
از یاد مبر که جامه‌ات را
کولیان به تو بخشیده‌اند.

درباره رحیم پور ازغدی، تئوریسین رسمی جمهوری اسلامی

این آقای رحیم پور ازغدی یکی از آن آدم هایی ست که هر از چندی ذهن من را به خودش مشغول می کند و تا به حال چند بار می خواسته ام درباره اش یادداشتی بنویسم که جز یکبار، بقیه اوقات یا حالش نبوده، یا وقتش و یا هردو. امروز (جمعه) بعدازظهر که جعبه جادو را روشن کردم، دیدم در شبکه یک، سخنرانی او پخش می شود. چند بار دیگر هم در همین روز و ساعت ایشان را دیده ایم. احتمالا شبیه سخنرانی هایی آقای قرائتی که شب های جمعه پخش می شود، برنامه ای تامین کرده اند برای جمعه شب ها که عبارت است از یک سخنرانی حضرت استاذ. اندکی که دیدم و شنیدم حس و حالی آمد! این حاصلش:

 

 1-     بیراه نیست اگر بگوییم رحیم پور ازغدی تئوریسین جمهوری اسلامی است یا دست کم بخش های قدرتمندی از حکومت، خواهان این اند. رحیم پور هم در همین مسیر گام برمی دارد. تدریس را رها نمی کند، سخنرانی های پرشمار می گذارد، در دفاع از آنچه هویت اسلامی می گویندش غرب را زیر سوال می برد، سمت های متعدد در دستگاه های رسمی فرهنگی دارد... و البته در کنار همه این ها سعی فراوان دارد تا با گرمی کلام و شیرینی سخن، توده های مردم را هم پای گفتار خود جذب کند.

2-     با اندک دقتی در شیوه سخنوری رحیم پور، مشخص می شود که الگوی او در این کار علی شریعتی ست تا حدی که حتی رحیم پور، لحن کلام و آهنگ ادای کلمات خود را نیز همانند شریعتی برمی گزیند و اینها که به ته لهجه مشهدی رحیم پور اضافه شود، نا خودآگاه شنونده را به یاد همشهری شهیر او می اندازد. مهمتر از این، مخلوط کردن استدلال و وعظ و خطابه با یکدیگر است که شریعتی با استادی تمام و به مدد ذوق ادبی خود از آن استفاده بسیار می برد و البته در جو هیجان زده، عاطفی، آرمانخواه و انقلابی دهه های 40 و 50 نفوذ و کارکرد بسیار یافت. رحیم پور اما نه به میزان شریعتی با فلسفه غرب آشناست، نه آن ذوق ادبی را دارد و نه توان تهییج گری شریعتی را. این گونه است که این تلاش برای شبیه سازی، نه به "نسخه بدلی" از شریعتی، که رحیم پور را به "کاریکاتوری" از علی شریعتی بدل می کند.

3-     زمانه هم –با تمام لطف های پنهان و آشکاری که به این "متفکر رسمی" نظام دارد- زمانه رحیم پور نیست. او حتی اگر بجای کاریکاتور، خود شریعتی هم شود؛ باز در آن جایگاه نخواهد نشست. امروز، نه فقط در ایران، که در تمام این کره خاکی، دوران هیجانات انقلابی و شورهای آرمانگرایانه گذشته است و جز بخشی از نوجوانان و جوانان که بیشتر به مقتضای سن شان و بطور موقتی در طلب آن چیزها هستند، بقیه طور دیگر می اندیشند و زندگی می کنند. این است که دیگر ناصرها و چه گواراها و کاستروها "رو" نمی آیند؛ نه این که نباشند، بلکه استقبال و حمایت توده های عظیم مردمی و افکار عمومی را پی خود ندارند؛ والا ده ها و صدها دلیرتر و آرمانخواه تر و چریکتر و باسوادتر از آنها هستند. به همین میزان دوره سارترها و مارکوزه ها و کاموها وشریعتی ها هم گذشته است. یک بار که دوربین بر روی حاضرین و مستمعین سخنرانی های رحیم پور می گذرد نگاه کنید: عمدتا جوانانی که تازه نوجوانی را پشت سر گذاشته اند، پسرها تازه ریش درآورده و دخترها چادری، و چشم ها... (یکبار به چشم ها خوب دقیق شوید!)

4-     اشکالی در موافق و همراه بودن "اندیشمند" با "قدرت حاکم" نیست به شرط آنکه این "موافقت" به "خدمت" ختم نشود. اصولا اندیشه مدرن برخاسته –یا همراه همیشگی- نقد و کرتیک است و به همین خاطر کمتر اندیشمند و متفکر بزرگی را در یک دو قرن اخیر می توان یافت که در خدمت قدرت بوده باشد. نمی خواهم اصطلاح نه چندان مودبانه "هم از آخور خوردن و هم از توبره" را در اینجا بکار ببرم، اما واقعیت در اینجا، فحوای همین اصطلاح مشهور است. فرو رفتن در قالب یک متفکر آزاداندیش و ضمنا مدرنی که "دانشگاهیان" مخاطب اصلی اویند، با دفاع و تئوریزه کردن آنچه "بخش خاصی از قدرت" می طلبد و نقد و پرخاش بی استثنا نسبت به آنچه همان بخش خاص نمی پسندد و دشمنش می دارد؛ غیر قابل جمع و هضم است. تاکید می کنم که هیچ کدام از این دو راه و روش، فی نفسه بد نیستند، و هستند کسانی بسیار بزرگتر و باسوادتر و تیزهوشتر از رحیم پور که در جای خود، به عنوان تئوریسین نظریه خاصی در موافقت با حکومت یا نقد نظری مخالفان رسما وارد شده اند (مثل جواد لاریجانی) اما اینکه آدم همزمان بخواهد در هر دو جایگاه ظاهر شود، مثل این است که کسی شبها علی شریعتی باشد و روزها شجاع الدین شفا!

5-     رحیم پور از ضعف دانش هم رنج فراوان می برد و این نه برای صاحب نظران و دانش آموختگان روشن است بلکه برای هر دانشجویی که از سطح جزوه نویسی به خواندن چند کتاب و مجله در حوزه فلسفه و جامعه شناسی و اقتصاد رسیده باشد، به سرعت آشکار می شود (حتی اگر عضو بسیج دانشگاه باشد و هنوز دلبسته کتاب های شریعتی). او بلا استثنا در هر مجلس خطابه اش از ده ها دانشمند و فیلسوف غربی نام می برد، مختصری از مکتب های غربی را در چند دقیقه تقریر می کند و بعد هم نقد. البته این نوع بیان و نقد، برای دانش جو وطلبه ای که در پی آن است که با آگاهی از اسامی و مکتب های غربی (در حد چند سطر حتی) و نقد کوبنده آنها، از موضع منفعلانه بدر آیند و به قول معروف "پوز آنطرفی ها را بزند" شاید جواب بدهد، اما در نزد آنکسی که کمی جدی تر به قضیه نگاه می کند، دست کم شک برنگیز است. گویی رحیم پور هربار دست در آن اقیانوس فرو می برد، جانور بد شکلی کوچکی بیرون می آورد، به یک ضربت از هستی ساقطش می کند و باز تکرار می کند، غافل از اینکه بسیاری، می دانند که این اقیانوس، عمیق تر از این تردستی هاست و آن جانوران نه از آن اقیانوسِ نهنگ غرقه کن، که از آستین خود جناب بدر می آیند و این نمایش ها بدرد کسانی می خورد که در پی ساعتی سرگرمی و تعریف آن برای دوستان آب ندیده تر از خودشان هستند. والا مثلا نقل قولکی از ماکس وبر یا هابرماس... (یا هر فیلسوف دیگری که این روزها مد باشد و لاجرم نقدش واجب!) و نقد احساسی آن و بعد پریدن به شاخه ای دیگر و نفی و تاییدهای اینچنینی یعنی چه و چه جایگاه معرفتی دارند؟ (یا مثلا همین کلام عجیبی که امشب خود شنیدم که فرمود: اندیشه مدرن افتخار می کند که اقتصاد را از فلسفه و اخلاق جدا کرده است در حالیکه این یکی از بدترین کارها و یک جنایت بود!)

6-     دوستی و حتی ارادت دستگاه ها و ابزارآلات  پروپاگاندپروری، نسبت به هرچیزی که نسبتی با اندیشه داشته باشد، مثل دوستی خاله خرسه است. بخصوص در مورد اندیشه مدرن. و این گونه است که وقتی حضرت رحیم پور کالری و فسفر می سوزاند تا هزاران بیننده پای تلویزیون را به فضای اندیشناکِ دانشگاهیِ شریعتی گونه اش ببرد، کارگردان برنامه تصویر را منتقل می کند به یکی از چندین دوربینی که متصدی صید حاضرین در جلسه اند. یک بار دوربین که شدیدا روی جمعیت تِله شده، در صدد است تا ثابت کند که "نخیر، حاضرین صد نفر نیستند، دو هزار نفرند"، و یه بار دیگر با کلوز آپ از تصویر جوانی که چپه تراش کرده بگوید "دیدی اونطرفی ها هم هستند!" و بار دیگر با نشان دادن تصویر دختری که مشغول یادداشت برداری است نکته مشابهی را گوشزد کند. (وجالب اینجاست که سوتی هم زیاد می دهد: پسر کلوز آپ شده بی خبر، هوس می کند بینی اش را بخاراند، دختر خانم با شنیدن تکه بغل دستی پقی می زند زیر خنده، دیگری خمیازه ای می کشد که فیل را در جا می خواباند!) و اینها، اگر در برنامه آقای قرائتی، که خیلی ساده و بی پز روشنفکری دینی، برای عوام صحبت می کند و وعظ و شوخی را بهم آمیخته است، قابل تحمل و بلکه مفرح است؛ اما در یک برنامه متفکرانه که ضمنا قرار است مخاطبش فرهیخته هم باشد، مضحک و موهن است. چیزی که احتمالا خود رحیم پور هم به ان راضی نیست، اما کسی که به مدد خاله خرسه نفس کش می طلبد، مجبور به تحمل این بخش از لوازم دوستی او هم هست!

7- گمان من اینست که حسن رحیم پور یک عکس العمل دستوری در مقابل عبدالکریم سروش بود و هنوز هم احساس "نیاز" به او، از احساس "خطر" ناشی می شود. همچنین فکر می کنم این نقطه اوج فواره رحیم پور است و او اگر به همین راه و روش بخواهد ادامه دهد اندک اندک آنقدر پایین خواهد آمد تا به جایگاه اصلی خودش، یعنی یک مدرس میان مایه دروس انسانی (در حد کارشناسی) برسد. تاریخ قضاوتگر خوبی ست.

این شرم نیست، این حماقت است!

 1- روی جلد این هفته ویژه نامه آخر هفته هم میهن عکسی ست از زهرا امیرابراهیمی به بهانه آخرین نمایشگاه او. عکس، زیباست و هنرمندانه و پرتره آدمی شرم آگین؛ اما برای چند میلیون نفری که فیلمی سکسی- خصوصی از او (یا منتسب به او) را دیده اند این عکس، به خصوص این شرم، حالتی دیگر را القا می کند! البته عکاسِ هنرمند هم گویا این سابقه را در نظر داشته و تعارف اگر نداشته باشیم، دیگران هم در در کل این پروسه (گفتگو، انتخاب آن به عنوان تیتر یک، انتخاب عکس جلد...) این مطلب را در نظر داشته اند. و این تازه در صورتی ست که با تسامح قائل به "در نظر گرفتن" باشیم والا اگر واقع بینانه تر بخواهیم به این اتفاق نگاه کنیم شاید بیراه نباشد که ادعا شود از یک موضوع اروتیک، هم میهن ما برای "بفروش" تر کردن شماره پنج شنبه اش استفاده کرده است وگرنه مگر نمایشگاه نقاشی عکس یک بازیگر درجه 2 چه اتفاق مهمی بوده در این مملکت؟

zahraa.jpg


2- پیشتر از آنکه موج فیلم "زهره"ی امیرابراهیمی، کشورِ ایمان و امان را در برگیرد، دوستی خبرنگار با اصرار فراوان فیلمی را به من و چند نفر از همکاران نشان داد که در آن دختری با جوانی سکس داشت. فیلم کوتاه، بدون صدا و بد کیفیت بود. دوست ما معتقد بود که او زهرا امیرابراهیمی است و من اصرار فراوان داشتم که نیست. باقی  بین من و او سرگردان بودند. دلایل من بیشتر از عقلانی بودن، احساسی بودند چون معتقد باشم که اگر دختر فیلم زهرا هم باشد، باز این به خودش مربوط است و با انکار انتساب به او شاید بتوان اندکی جلوی تکثیر به آن را گرفت. یادداشت کوتاهی هم آن موقع در این باره نوشتم که به لطف امت همیشه در حال سرچ، خیلی پر بیننده شد. موج عظیم خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم کل کشور، از جامعه تا رسانه ها و حتی حکومت را درگیر کرد. زهرا امیرابراهیمی دستگیر شد و خیلی زود به واقعی بودن انتساب فیلم به خودش اعتراف کرد، اما باز هم من فکر می کردم به عنوان یک ژورنالیست متوسط بتوانم کمکی بکنم. همصدا شدم با کسانی که بحث حریم خصوصی را پیش کشیده بودم و با حرارت از حریم خصوصی دفاع می کردم. کارهایی کردیم از جمله آنکه یکی از همکاران همان جمع، مقاله درخشانی در مورد حریم خصوصی و الزامات حقوقی آن نوشت که تاثیر گذار بود. (تا آنجا که طی فکسی، یکی از مسوولان قوه قضائیه رسما از آن تقدیر کرد) با تلاش رسانه ای آدم های زیادی که یکی شان هم من بودم، جو برگشت و بسیاری از متدینین و مراجع امنیتی و قضایی شاید برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، در یک مقوله اخلاقی، موضعی جانبدارانه به نفع کسی که معتقد بودند مرتکب بی اخلاقی شده، گرفتند. این در حالی بود که با اندک تغییر موضع اینان، براحتی می توانست سر امیرابراهیمی و پارتنرش به جرم خدشه دار کردن عفت عمومی بالای دار رود. فراموش نکنیم فیلمِ خودگرفته امیرابراهیمی در کشوری ده ها میلیون بار دیده شد، که برای دختری که چند عکس نیمه عریان خودش را برای دوست پسرش فرستاده بود و از آنجا چند صدتایی تکثیر بولوتوثی شده بود، یک قاضی مازندرانی حکم اعدام صادر کرد!


3- ایران کشوری ست شدیدا مذهبی و این مذهبیت بیش از هر چیزی ناظر به اخلاق است. پدر من دوست دارد من و خواهرم مذهبی باشیم، اما از تمام ملزومات مذهبی بودن ایرانی-شیعی ( مثل نماز، روزه، جهاد، زکات، خمس...) مسایل اخلاقی برایش مهم است و بیش از مسایل اخلاقی عام ( راستی، بهتان نزدن، غیبت نکردن...) مسایل اخلاق جنسی برایش مهم است. او می تواند قبول کند که من دروغ بگویم و متملق و ریاکار باشم اما نمی تواند ارتباط جنسی من با زنی را خارج از قواعد ازدواج بپذیرد. و شاید بتواند با دلی ریش از این چشمپوشی کند اما قطعا روابط جنسی آزاد خواهرم را نمی تواند تحمل کند.
اینکه این اعتقادات چقدر درست و منطقی ست بحثی ست جدا و اینکه چقدر واقعیت دارد بحثی جدا. در مباحث جامعه شناختی، بحث بیشتر از آنکه معطوف به حقیقت باشد به واقعیت معطوف است و گمان نمی کنم کسی در اینجا زندگی کند و این واقعیت را با تمام وجود لمس نکرده باشد.


4- به هیچ عنوان در مقام داوری در مورد ماجرای امیرابراهیمی و فیلم منسوب به او نیستم. ده ها دلیل انساندوستانه برای رفع و رجوع آن می توان آورد و  تازه اگر مطمئن شویم این فیلم از خود اوست و شریک او هم هیچ قصد ازدواج نداشته و آندو هم تعمدا از عملشان (که در جمهوری اسلامی جرم محسوب می شود) فیلمبرداری کرده باشند و و و  باز هم من می توانم بگویم "اصلا به ما چه مربوط؟ چار دیواری اختیاری!"
اما این عقیده شخصی اگر هم درست باشد باز در محدوده "حقیقت" است و جامعه در حوزه "واقعیت" می گنجد و قیود زمان و مکان آن را تعبیر می کنند. (بر خلاف حقیقت که قید ناپذیر است)
اینگونه است که عقیده شخصیِ بالا، شاید در فرانسه با عقاید و افکار عمومی جامعه منطبق باشد ولی در ایران برعکس.


5- از اصل داستان دور نیفتیم. آدمی در این کشور و در این زمان، خواسته یا ناخواسته جامعه ای را زیر و زبر کرده است و متاسفانه در آن حوزه ای که بیشترین حساسیت جامعه بر روی آن است. او در مقابل میلیون ها پیر و جوان و دختر و پسر و مذهبی و لامذهب عریان شده و سکس مفصلی انجام داده. خیلی ها اولین فیلم سکسی عمرشان را با او تجربه کرده اند، چه بسیار آدمهایی که بادیدن آن فیلم به سختی تکان خورده اند و خیلی ها با دیدن آن صحنه ها پورنو-اروتیک تحت تاثیر قرار گرفته و انواع دیگری از سکس را تجربه کرده اند،.... آن هم در عصری که به مدد اینترنت و گوشی های مدرن به سختی می توان ندیدن را انتخاب کرد. (و به کسی که معترض است گفت: چشمت کور، می خواستی نبینی!) در بسیاری از دبیرستان های دخترانه این فیلم چنان دست به دست چرخیده که حاصل، مثل آن بوده که در چند نوبت برای همه فیلم را ویدئو پروجکشن کرده باشند...!
در جایی که نامش شرق است، جایی که برای بوسیدن دو هنرپیشه هندی در روی سن –دو هنرپیشه ای که کارشان رقص و آواز و بوسه است- چند شهر به هم می ریزد و حتی چند نفر کشته می شوند.
در جایی که نامش ایران است. تنها کشوری که در ان حجاب اجباریست، جایی که حجاب چادر از پیش از اسلام در آن زنها را در خود پنهان می کرده، جایی که هنوز در قرن بیست و یکم هر روز پدرانی دخترانشان را به خاطر "ناموس" شکنجه می کنند و می کشند. آری در چنین جایی چنان اتفاقی می افتد که اگر نه نزد ما، ولی قطعا در نزد پدران ناموس پرست ما اتفاقی عظیم است، اما از بخت خوش ورق چنان برمی گردد که به جای مجازات سخت، ترحم و همدردی نثار عامل (به تقصیر یا بی تقصیر) می شود.


6- در چنین وضعیتی سخت و گردابی چنان هائل، و البته بخت و اقبالی چنان بلند، سکوت بهترین راه است. دست کم باید گذاشت تا آبها از آسیاب بیفتد و خاطرات کمرنگ شود. اما امیرابراهیمی نه این راه را رفت و نه می خواهد برود. او در همان زمان که اوج بحران بود، همان زمان که خیلی ها – و از جمله من و همکاران "این طرفی"ام – سخت تلاش می کردیم بحران به فاجعه ختم نشود، با رسانه های خارجی مصاحبه های "آن طرفی" انجام می داد و طوری موضع می گرفت که گویی این فیلم در هلند توزیع شده است! و روز دیگر خبر از آن می داد که به زودی در تئاتر شهر به صحنه خواهد برد و... خلاصه داشت چنان می کرد که هوار رفقای مذهبی ما هم به هوا رفت و کم مانده بود فاجعه ی محتمل به تحریک همین مدافعان دیروز اتفاق بیفتد. چیزی که خیلی ها ندیدند ولی من با نگرانی شاهد آن بود و البته خوشبختانه واقع نشد، اما همچنان احتمال وقوعش هست.


7- امیرابراهیمیِ هم میهنِ امروز ما، همان که تصورش با شرمی اروتیکی، در اندازه ای مترویی چاپ می شود، فارغ از بیگناهی یا باگناهی عریان کذایی اش؛ ساده لوحی ست تمام عیار، که از فرط آن، نمی خواهد سکوت و عزلت -حتی موقتی- را بپذیرد و با اعتماد به نفسی عجیب و احمقانه، هزاران نگاه که او را در خیابان و گالری، همچنان در حال سکس می بیند را تحمل می کند تا نمایشگاهش را برگزار کند و هم میهنان رسانه ای ما، با رذالتی حماقت آمیز، خاکستری سردناشده که آتشی سوزنده را در درون دارد را به هم بر می کنند.


8- من همچنان سر حرفم هستم: "به ما مربوط نیست." ولی حرف دل من و زهرا امیرابراهیمی و محمد قوچانی، شاید حرف جامعه و شحنه و قاضی نباشد. و تمام حرف اینجاست:
حقیقت دلپذیر یا واقعیت نفسگیر؟

پ.ن.

بعضی کامنتها را پاسخ می دهم، شاید برخی کژفهمی ها جبران شود.

دو كلمه حرف حساب از حسين شريعتمداري!

shariatmadari.jpg

مي‌گويند حرف حق را بايد شنيد حتي اگر حسين شريعتمداري گفته‌باشد و حسين شريعتمداري در كيهان گفته:

معرفي شهردار شهامت مي‌خواهد

اين بهترين و حسابي‌ترين انتقادي‌ست كه مي‌توان كه مشتركاً به اصولگرايان و اصلاح‌طلبان در انتخابات شوراي شهر تهران وارد كرد.

احزاب در ايران پيشينه زياد و به خصوص واضح و شفافي ندارند و اين يعني شعارسالاري، به خصوص بعد از دوم خرداد كه هر گروهي با تقليد و دستچين كردن شعارهاي مردم‌پسند در انتخابات وارد مي‌شود. بطوريكه اكنون همه در نظر و شعار طرفدار كارآمدي، جوانگراي، تحول، خدمت صادقانه... و مخالف ركود، بريز وبپاش، آشنابازي،... هستند اما در عمل به شدت متضاد و متباعد با يكديگر ظاهر مي شوند.

اما حتي با فرض راستگويي احزاب و اشخاص، در انتخابات شوراي شهر كه مهمترين وظيفه‌شان و بزرگترين نمود اجرايي‌شان در انتخاب شهردار است، جز با معرفيِ پيشاپيشِ شهردار، نمي‌توان فهميد هر گروهي منظورش از اين شاخص‌ها چيست.

مثلا گروهي كه بخواهد قاليباف را شهردار كند(مثل اصولگرايان اصلاح‌طلب)، منظورش از كارآمدي، جوانگرايي، تحول‌گرايي، صرفه‌جويي و اين‌قبيل در منظومه‌اي قرار دارد و گروهي كه بخواهد علي‌آبادي يا محصولي يا بذرپاش را شهردار كند(مثل اصولگرايان حامي رييس جمهور)، منظورش از كارآمدي، جوانگرايي، تحول‌گرايي، صرفه‌جويي و اين طور چيزها در منظومه‌اي كاملا متفاوت معنا مي‌شود.

اين مطلب به‌خصوص در مورد گروه‌ها و احزابي با پيشينه اندك و بعضا خلق‌الساعه، بيشتر صدق مي‌كند. چرا كه در مورد اين گروه‌ها به خاطر كمي سابقه و همچنين اجراي انواع بندبازي‌هاي سياسي در همين مدت اندك (يعني كارهايي كه اصلا با شعارهاي خودشان هم نمي خواند مثل ماجراي دستور احمدي‌نژاد در مورد ورود زنان به ورزشگاه‌ها يا بريزو بپاش‌هاي حيرت‌آور در ايام انتخابات رياست‌جمهوري دور قبل توسط آبادگران و با بودجه شهرداري) نمي‌توان برداشت واضحي از شعارهاي ايشان در مقام عمل متصور شد.

به عبارت ديگر هرچند كه عدم معرفي شهردار مورد نظر از سوي كانديداها و يا گروه هاي سياسي، شعارهاي انتخاباتي آن‌ها را مبهم و تاويل‌پذير مي كند، اما اين مشكل در مورد كانديداهاي جوان و گمنام از ليست اصولگراها بيشتر صدق مي كند تا ليست اصلاح‌طلبان كه اكثر آنها پر سابقه و شناخته‌شده‌اند.

در اين رابطه شايد اگر مهرداد بذرپاش كه يكي از شناخته‌شده‌ترين كانديداهاي اين طيف است، با معصومه ابتكار از ليست اصلاح‌طلبان مقايسه شود، خود به اندازه كافي گويا باشد: در حالي كه مهرداد بذرپاش (احتمالا سرليست فهرست اصولگرايان حامي رييس جمهور(رايحه خوش خدمت)) متولد 1359 است و جز مشاور جوان احمدي‌نژاد بودن، هيچ سابقه و سليقه ديگري از او در دست نيست، معصومه ابتكار دست كم از زمان سخنگويي دانشجويان خط امام (اشغال سفارت امريكا- پيش از تولد بذرپاش) در سطح ملي و حتي جهاني شناخته شده بود و بجاي شغل سيال مشاورت، سال‌ها معاون رييس جمهور در امور محيط زيست بوده است.

از اين‌رو اين سخن كه "معرفي شهردار شهامت مي‌خواهد" و تشويق و ترغيب گروه‌ها به معرفي شهردار آينده تهران در صورت برنده‌شدن آنها، گام مهمي‌ست براي تعين بخشيدن به شعارها و چالشي‌جدي براي هوادارن احمدي‌نژاد كه در اين انتخابات با نام "رايحه خوش خدمت" وارد كارزار شده‌اند را به وجود خواهد آورد.

مي‌گويند حرف حق را بايد شنيد حتي اگر حسين شريعتمداري گفته‌باشد بخصوص اگر تاكتيك هوشمندانه‌اي را براي پرهيز از يك فاجعه ديگر، نشان داده‌باشد!

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 11 آذرماه 1385 ساعت 2:24 PM

من با شریعتی بودم

شریعتی هنوز در میان قشر جوان علاقه مند به معنویات یا دوستدار ایدئولوژی حضوری ملموس دارد. لااقل در مورد هم سن و سال های خودم می توانم بگویم تقریبا محال است نوجوانی سری پر از شور فلسفه و عرفان و جامعه شناسی می داشت و یر و کارش به جد با شریعتی نمی افتاد. حالا یکی زودتر از زیر سایه دکتر درآمد یکی دیرتر و یکی هنوز هم همانجاست!
اینکه چطور من از شریعتی بریدم، داستانی دارد که چون ضمایمی دارد که نمی خواهم و به صلاح نیست که آنها در یک مکان عمومی بنویسم، از آن صرفنظر می کنم.راجع به دکتر هم آنقدر زیاد گفته و نوشته شده که آدم می ماند چه بگوید.
مدتها بود که می خواستم در یک نوشته ی خوب و دلچسب و غیرتکرای(به گمان خودم) دینم را به شریعتی ادا کنم و عاقبت دو سال پیش – بعد از چند ماه کلنجار رفتن با خودم- این کار را کردم. یک روز، نرفتم سر کار و بجایش هر چه فیش و نوشته و بیوگرافی داشتم برداشتم و رفتم کاجستان پارک لاله. نوشتم و خط زدم، نوشتم و پاره کردم، نوشتم و... تا اینکه ساعت حوالی ده شب آن چیزی که راضی ام می کرد زاده شد. یکی از معدود نوشته هایم کلمه به کلمه در موردش فکر کرده بودم و هر چند که قالبی شبیه داستان داشت ولی خط به خط اش مستند بود و مدرک دار.
بعد از چاپ مطلب در روزنامه شرق با خودم گفتم "دیگه تموم شد، دیگه کارم با دکتر تموم شد".
ولی از آن موقع ده ها بار دکتر مرا مشغول خودش کرده. مشغول کردنی...

من با شريعتي بودم
سال ۱۳۱۲ و در كاهك سبزوار به دنيا آمد اما بيشترِ آن سال ها در مزينان بود تا در كاهك يا مشهد. اجدادش هم همه مثل خودش از دوستان من بودند، از ملاقربانعلى كه معروف بود، به آخوند حكيم و شاگرد خاص حاج ملاهادى تا شيخ محمود و البته پدرش، محمدتقى شريعتى. پدرش چه آن سال ها كه در لباس دين بود و چه بعد كه وارد فرهنگ شد و به سلك معلمى درآمد و چه از سال ۲۰ كه شروع به مبارزه فكرى با حزب توده كرد و چه در سال ۲۳ كه كانون نشر حقايق را با چند تن از همفكرانش تشكيل داد، هميشه دوست و انيس من بود.
البته مادرش كه زنى ساده و روستايى بود چندان مجالستى با من نداشت ولى دشمنى هم نمى ورزيد و به جاى اين كار ها حواسش به شوهر و پسر و دخترانش بود. على از همان اول در آغوش سنت بزرگ مى شد پس نه عجب اگر پيش از مدرسه در مكتب مادربزرگش ملازهرا نشست. اخلاق متناقض‌نمايش هم از همان اول نمايان بود: عاشق آموختن بود ولى از مكتب فرار مى كرد، ميل به سكوت داشت اما وقتى جاى خلوتى پيدا مى كرد سكوت را مى شكست و با خودش حرف مى زد، زياد فكر مى كرد اما بسيار هم حواس پرت بود، عاشق كتاب بود اما بى اعتنا به درس و مدرسه. از اين دوران به بعد را من خوب به خاطر دارم، آخر همان سال ها بود كه با من دوست شد و رشته اين دوستى هيچ وقت پاره نشد. پدرش مىگفت: «معلم ها هميشه گله مى كنند از دست على. آخر اين بچه كه روز و شب كتاب مى خواند و اين قدر دله است در مطالعه، چرا اين همه خسيس است در درس؟»** راست مى گفت على شب ها تا دو و سه بعد از نيمه شب كز مى كرد روى كتاب و همانجا خوابش مى برد، بعد صبح روز بعد ياد درس و مشقش مى افتاد و آن زمان هم كه بايد چند نفر جور حواس پرتى او را مى كشيدند و دنبال جوراب، دفتر، كتاب و قلمش مى گشتند. يا نمى رسيد مشقش را بنويسد و يا حتماً دير مى رسيد به مدرسه.
بعدها هميشه اين عادت به دير رسيدن برايش دردسر درست مى كرد، اما هيچ وقت حاضر نشد شب زنده دارى‌هايمان را فداى مقررات ادارى كند. البته اين طور نبود كه كند بودنش باعث دير كردن هاى هميشگى اش بشود، نه اتفاقاً خيلى هم به سرعت علاقه داشت. حتى وقتى در مزينان با بچه ها مسابقه الاغ سوارى مى‌گذاشتند عشق به سرعت و زود رسيدنش باعث مى شد چه سيخ ها كه به الاغ هاى بيچاره نزند! اتفاقاً اين عشق به سرعت و زود رسيدن و سيخ زدن به الاغ ها هم از آن عادت هايى بود كه هيچ گاه نتوانست آنها را از سر به‌در كند و بعدها دردسر هاى بزرگ ترى برايش ايجاد كردند! دوچرخه هم كه خريد و حتى سال‌ها بعد هم كه آن مسكوويچ سرمه اى رنگ را سوار مى شد، عاشق تند راندن و زود به مقصد رسيدن بود؛ مثل هميشه. مرا هم كه به دست مى گرفت باز تند مى راند.
خيلى وقت ها در دلم مى گفتم: «على جان آ هسته تر، چه خبر است؟ اين طورى پيش بروى هردويمان را از نفس مى اندازى.» اعتنايى نمى كرد اما انگار حرف مرا مى شنيد. گاهى رو به همسر و دوستانش، انگار كه به در مى گويد تا ديوار بشنود؛ مى گفت: «گاهى بعضى ها مى گويند اين اندازه از كار معقول نيست و از پا درت مى آورد و نمى توانى تا آخر عمر ادامه بدهى، اما معلوم هم نيست كه براى هميشه و تا آخر عمر فرصت همين كار را به آدم بدهند.» طعنه مى زد و با من بود! هميشه همين طور بود، طعنه‌زن و رند. وقتى در شانزده سالگى سيكل اولش را گرفت و به اصرار پدرش وارد دانشسرا شد، همين رندى و ملاحتش محبوبش كرد، والا آن قدر بى خيال و تنبل بود كه حتى تختش را دوستانش مرتب مى كردند. البته بى خيال مسائل عادى و تا حدودى معاشرت هاى مردمى بود، و نه جامعه و سياست و دين و عرفان. به همين خاطر هم سال 31 نصف روزى را در بازداشت گذراند؛ همان سالى كه دانشسرا را تمام كرد و استخدام اداره فرهنگ شد. اولين كار جدى مشتركمان تا آن موقع ترجمه «ابوذر غفارى» بود و بعد از اندكى «مكتب واسطه» البته اين دومى واقعاً كار مشتركمان نبود، بلكه خلاصه سخنرانى‌هايش در انجمن اسلامى دانش آموزان بود كه به دست خود او تاسيس شده بود. خيلى به تحصيل در دانشگاه علاقه مند بود، ولى چون ديپلم نداشت و دانشسرا رفته بود؛ نمى توانست به دانشگاه برود.
يك مقدارى از دانشسرا رفتنش تقصير من بود. آخر اجدادش جز من چيزى برايش به يادگار نگذاشته بودند و اين در جامعه اى كه به رغم تعارف‌ها و تمجيدها و تملق‌ها، «قلم» ارزش چندانى ندارد و صاحبش هميشه هشتش بايد گرو نُهش باشد، يعنى «فقر».
حالا ديگر خيالش تا حدودى راحت شده بود و دست كم مى دانست با آن «آب باريكه» و آن قناعت و مناعت ارثى‌اش، دستش پيش هيچ كسى دراز نخواهد شد. اسمش را در كلاس هاى شبانه نوشت و تا سال ۳۴ كه دانشكده علوم و ادبيات انسانى در مشهد تاسيس شد، ديپلم ادبى گرفت. آن اوايل به خاطر اينكه نمى توانست تمام روز را در دانشكده باشد، اجازه ثبت نام در دانشكده را نداشت و فقط يك مستمع آزاد بود، اما بعد دستور رسيد كه پاره وقت ها هم مى توانند ثبت نام كنند. پيش رفت. معلم مدرسه كاتب پور، دانشجوى رشته ادبيات و مترجم و مولف كتاب هاى «نمونه هاى اخلاقى در بحمدون اثر كاشف العظاء»، «ابوذر غفارى» و «تاريخ تكامل فلسفه» حالا توانسته بود هفته اى يك ساعت هم برنامه راديويى داشته باشد. هر چه كارش بيشتر مى شد شوقش هم افزون مى شد. همين سال ها هوس تجربه در شعر نو هم به سرش افتاد و كار هايى چون «من چيستم» و «غريب راه» را سرود. شور بسيار داشت و گرچه شورش را در نياورد اما سال ۳۶ با چند نفر ديگر دستگير شد و به زندان افتاد . گويا زياد هم از زندان بدش نمى آمد. يا با ديگران بحث مى كرد و يا با من بود و يا با سيگارش در خلوت به فكر كردن.
اما چه خوب شد كه آزاد شد. زندان خيلى چيز هاى خوب داشت اما يك چيز خيلى خوب در آن يافت نمى شد، زن! خيلى زود عاشق همكلاسى «بي حجاب»اش شد و پوران شريعت رضوى را مثل هوو داخل جمع مان كرد. اما من حسودى نكردم، پوران هم به ما حسودى نمىكرد و همين عشقشان را محكم تر كرد. اگرچه پوران خودش دخترى ساده و آرام و صلح جو بود و پدرش مردى بازارى، اما خانواده اش سخت با روحيات على سازگار بود: اهل دانش و فرهنگ بودند و شهيد داده و مذهبى اما نه امّل! به ويژه « آذر» كه در سال ۳۲ جلوى دانشگاه تهران به گلوله ستم كشته شده بود. على عاشق شده بود اما همانى بود كه بود، همچنان خواننده و نويسنده و البته سر به هوا؛ حتى سر عروسى اش هم دير آمد و با سروضع نامرتب. چه خجالتى كشيدم!

*********************************

تا زمانى كه چرخ هاى هواپيما آسفالت فرودگاه پاريس را لمس نكرد، هيچ كدام باورمان نمىشد كه بتوانيم به فرانسه برويم. از همان زمان كه به آرزوى ادامه تحصيل بيشتر درس مى خواند تا رتبه اول را به دست بياورد، مثل يك خواب و روياى دست نيافتنى بود. زمانى كه شاگرد اول شد و طبق مقررات براى اعزام به خارج معرفى شد هم اصلاً باورش نمى شد و حتى وقتى كه پس از دوندگى هاى بسيار و رفع موانع ناهموار بليت را به دست گرفت، باز هم باور نمي‌كرد. اين ها را من مى دانم، منى كه به اندازه رگ گردن به او نزديك بودم!
از مه ۵۹ تا يك سال بعد در دنياى خاصى بود. از همان اوايل از ايرانى ها كناره گرفت و با زحمت بسيار توانست در محله اى از پاريس كه به قول خودش «پاريس دست نخورده و به خارجى نيالوده» بود، منزل بگيرد. اينها عقايد خودش بود و من كاملاً بى تقصير بودم. خود او بود كه مى خواست «فرانسه را، پاريس را، آن رويه پنهان و ديرياب روح و زندگى و اجتماع اروپايى» را بشناسد. شايد هم به خاطر پيشرفت بيشتر در آموختن زبان فرانسه بود كه از ديدار فارسى‌زبان‌ها پرهيز مى كرد. نمى دانم؛ من فقط شاهد و ناظر بودم. شاهد خيلى چيز ها، اما محرم اسرارش نبودم. بله، منى كه به اندازه رگ گردن به او نزديك بودم هيچ گاه محرم اسرارش نشدم. نه در وطن او و غربت خودم و نه در غربت او يعنى وطن خودم. عاقبت ميهمان ناخواسته و تحميلى همين است. حتى مدت ها قبل از اينكه من مجرم و او متهم قلمداد شود هم اعتناى چندانى به من نمى كرد. خيلى وقت ها مرا در جيبش مى گذاشت و قبل از ورود به كلاس مى داد يكى مرا دور گردنش ببندد! فكر نمى كنم مذهب و سنت و اين حرف ها باعث آن رفتار هايش مى شد، چه، مگر خود او نبود كه هميشه در تريا با ديگران شطرنج بازى مى كرد؟ آن وقت مرا به اندازه آن لعنتى هم دوست نداشت.
اصلاً با ما مشكل داشت. خيلى زود هم از وطن من دلزده شد و شروع كرد به ايراد گرفتن از تمدن اروپايى. انگار نه انگار كه در همين تمدن بود كه توانست در «سوربن» ثبت نام كند و از لازار و گورويچ و ماسينيون درس بگيرد و با كارل و سارتر و فانون و صد ها نفر ديگر آشنا شود. گيرم آن موقع، موقع جنگ الجزاير بود و او با جبهه آزاديبخش الجزاير آشنا شده بود و پليس ضربه اى به سرش زده بود. (البته كار پليس بسيار بد بود كه ضربه اى آنچنان محكم به او زده بود كه از اصابت سرش به ديوار سه هفته اى بسترى شده بود، اما آيا كار او كه چمدان پر از بمب نهضت آزاديبخش را در اتاقش پنهان كرده بود، بد نبود؟!) وسط آن همه تمدن و غوغاى اومانيسم و اگزيستانسياليسم هم، «نيايش» آلكسيس كارل را ترجمه كرد مثلاً براى تقويت زبان، و «تاريخ فضايل بلخ» سراسر مذهبى را براى مثلاً پايان نامه اش انتخاب كرد. حاصل هم كارى سرهم بندى شده بود كه هم خودش مى دانست و هم استاد ژيلبرت لازارِ راهنمايش، و سر آخر با درجه نيم بند «قابل قبول» از آن دفاع كرد. البته كودن و سرهم‌بند نبود. و همين مرا عذاب مى داد؛ منى كه به قدر رگ گردن به او نزديك بودم؛ من، نمى فهميدم و سر درنمىآوردم از آن همه پارادوكس. تضاد ها و تناقضاتى كه حتى در زندگى خانوادگى اش هم مشهود بود. مثلاً در نامه‌اى كه براى تولد اولين فرزندش به همسرش نوشت، هيچ حرفى از اسم بچه نزد ولى در نامه بعدى انتخاب هاى خودش را نوشت: شهاب، ستار، محمد و... وداء و البته قبل از همه اينها «آخوندملا قربانعلى»! اين از اولين فرزندش و آن از آخرينش كه اول اسمش را «مهراوه»ي بودايى گذاشت و بعد كه خواست عوض كند به لغتنامه «عربى» المنجد سرى زد و چون به «منيه» برخورد، اسمش را گذاشت: مونا!
آن اوايل بيشتر به كلژ دوفرانس مى رفت تا از ژررگورويچ جامعه شناس بياموزد و به مركز ملى تتبعات عالى تا ژاك برك او را با جامعه شناسى مذهبى آشنا كند، اما از سال ۶۰ تا دو سال بعد، بيشتر با لويى ماسينيون بود و بيشترين تاثير را هم از آن اسلام شناس و شرق شناس پير گرفت. اروپا جاى همين كارها بود نه شركت در تظاهرات سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس! كه به‌خاطرش دستگير شد و به زندان افتاد، اما آنجا هم دست بردار نبود و دائماً در بحث ها شركت مى كرد. بيرون هم كه آمد فوراً عضو هيات تحريريه ماهنامه «ايران آزاد» شد و همكار فعال چند نشريه ديگر و بعد هم كه دومين كنگره كنفدراسيون دانشجويان ايرانى در لوزان سوئيس تشكيل شد زحمت بسيارى براى وحدت تشكل هاى دانشجويى خارج از ايران كشيد. اما از آنجا كه آدم هاى شرقى بايد عجيب باشند در همان سال با كليه نشريات قطع همكارى كرد. بعد، كلى از خبر تشكيل نهضت آزادى ذوق زده و علاقه مند شد تا يك سازمان زيرزمينى به وجود آورد! خوشبختانه مطالعه آثار «فانون» و آشنايى با سارتر از صرافت اين كارش انداخت و تحت تاثير آنها شروع به يك سلسله سخنرانى كرد.
هميشه همين طور بود و مطالعه كتابى خوب يا وقوع حادثه اى بد، به شدت بر روى سخنرانى بعدى اش اثر مى گذاشت، چه آن زمان، چه بعدها زمانى كه تحت تاثير اعدام احمدزاده‌ها «شهادت » را گفت و چه آن زمان كه تحت تاثير كشته شدن آلادپوش و متحدين، «حسن و محبوبه» را ضبط كرد و چه خيلى وقت هاى ديگر. سال ۶۳ از «على شريعتى» تبديل شد به «دكتر شريعتى». البته خودش به اين عنوان غربى هم مثل من بى توجه بود و هردوي‌مان را به چشم ابزارى مى ديد براى تدريس در دانشگاه و حضور در محافل علمى و ميان نسل جوان بودن. از نظر من ناسپاس بود، به من، به «دكتر»ش، به تمدن غرب و حتى به زيبايى هاى طبيعى آن. فكر مى كرد لذت بردن و براى خود بودن در غرب، يعنى بى دردى و بى مسئوليتى. بعدها بدتر هم شد. حتى وقتى در آخرين سفر بى بازگشتش به غرب، از آن زندان بزرگ فرار كرد هم فكر مى كرد لذت بردن از گل و گياه و جنگل يعنى خيانت به وطن. آجرهاى سرخ‌رنگ زيبا را كه مى ديد ياد «خون جوانان وطن» مى افتاد! حتى پرده هاى اتاقش را نمى كشيد تا مناظر زيبا را وقتى برادرانش در «سلول هاى تنگ و تاريك » هستند، نبيند و از همه بدتر آنكه ناسپاسانه مى‌گفت «به اين فكر مى كنم كه هواى خوب و طراوت طبيعت و شادابى مردمان اين سرزمين، آيا موهبتى الهى است يا در ايجاد بخش هايى از آن ستم هم در كار بوده است؟»
۱۹۶۴ به ايران برگشت و اولين چيزى كه در مرز سرزمين گل و بلبل انتظارش را مى كشيد، دستگيرى و انتقال به زندان قزل قلعه بود!

****************************

«خدا او را ساخته كه بيندازند گوشه زندان قزل قلعه و يك خروار كتاب بريزند دورش و يك قدح جلوش براى زيرسيگارى و يك شعبه اداره دخانيات هم دم دستش. والسلام» اينها را سال ها پيش پدرش گفته بود و اين يعنى كه همه از همان ابتدا از دوستى ما باخبر بودند. اصولاً اهل پنهان كارى نبود و به همين خاطر هم بود كه صاف و ساده و از طريق خط زمينى آمد ايران و دستگير شد. اما زياد نماند. شهريور ۴۳ آمد بيرون و شد معلم انشا و ديكته فارسى دبيرستان ها و هنرستان هاى مشهد. سال اول سخت گذشت اما سال بعد شد كارشناس كتب درسى و همكار برقعى و باهنر و بهشتى در تهران. همان سال بود كه «راهنماي خراسان» را نوشت براى آنها و «سلمان پاك» ماسينيون را ترجمه كرد براى خودش. بعد در دانشگاه مشهد استخدام و استاديار دانشگاه ادبيات، شد. تا ۴۸ زندگى آرامى داشت: به زن و بچه هايش مى رسيد، مى خواند، مى نوشت و درس مى داد. آرام بود ولى طبيعى نبود. همچنان لجباز بود و همچنان دير از خواب پا مى شد و همچنان حواس پرت. به قول خودش مثل مسكوويچش بود كه «هروقت دلش مى خواست حركت مى كرد، بوق مى زد، راه مى رفت و گاه لج مىكرد و اصلاً حركت نمى‌كرد» موقع نوشتن همه چيز را فراموش مى كرد، الا من.
براى اينكه از ديد و بازديدهاى اجبارى خلاص شود رك و راست دروغ مى گفت! حضور و غياب نمى كرد و همين شده بود يك مشكل با روساى دانشكده. گاهى هم مرا سركلاس مى برد و چاقم مى كرد! كلاس‌هايش سه برابر جمعيت معمول را داشت و معمولاً صدايش ضبط مىشد و بعد پياده و گاهى مى شد كتابى مثل «اسلام شناسى» و «تاريخ تمدن». بعضى كارهايش به قدرى عجيب بود كه اگر «سيگار» نبودم هم دود از كله ام بلند مى‌شد! مثل سئوالات عجيبى كه براى امتحان ها طرح مى كرد. سئوال ششم امتحان تاريخ تمدن ترم اول ۵۰-۴۹: «خبرنگارى در خانه يك فضانورد از كودكش مى پرسد: -بابا كجاست؟ - به كره مريخ رفته است. - كى برمى گردد؟ - حدود دوشنبه سوم اكتبر، ساعت هفده و بيست و يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه. - كومامان؟ -رفته دكان نانوايى نان بخرد. - كى برمى گردد؟ - معلوم نيست»! در گردش هاى علمى و تفريحى دانشجويان هميشه شركت مى كرد و با همه خودمانى بود؛ البته با من بيشتر! خوب يادم است وقتى ساواك اجازه نداد تا با اردوى دانشجويان به عراق برود، موقع بدرقه آنها چه پك هاى عصبى و تندى به من مى زد و گفت: «دقت داشته باشيد كه پرچم حرم امام حسين سرخ‌رنگ است.»
هر روز انقلابى تر مى شد و نطفه بسيارى از فعاليت هايش در حسينيه ارشاد، در همان مشهد ريخته شد؛ مثل نمايش ابوذر كه در دانشكده پزشكى مشهد اجرا شد. اما خلوت خودش را هم داشت و مثلاً در كنار آن همه سخنرانى و كتاب تند و تيز، «كويريات» را هم از دست نمى داد. از ۴۷ سخنرانى هايش در دانشكده هاى مختلف ايران شروع شد و يك سال بعد بود كه پايش به حسينيه ارشاد باز شد. اوايل مى رفت تهران به سخنرانى و برمى گشت مشهد به تدريس، تا اينكه از تدريس محرومش كردند و پرتابش كردند در اتاقكى در بخش تحقيقات وزارت علوم در تهران. همان را هم تاب نياوردند و فرستادندش خانه تا راحت تر (و البته كم خطرتر) به خدمتش ادامه دهد. پيش از آن سخنرانى هايش در حسينيه ارشاد هر روز با استقبال گرم تر نسل جوان و برخورد قهرآميزتر قشر مذهبى هاى سنتى مواجه مى شد و آنقدر ادامه يافت تا در اوايل سال ۴۸، رسماً از هيات امناى حسينيه خواسته شد تا از سخنرانى هاى او جلوگيرى كنند.
اينچنين نشد و به عكس، فعاليت او بيشتر هم شد. تا سال ۵۰ سه بار حج رفت و يك بار هم به مصر. آنقدر ماند و كار كرد تا عده اى كه او را تاب نمى آوردند، رفتند. جَو يكدست تر شد و دست او بازتر . زيرزمين حسينيه را هم گرفت و جلسات بحث و گفت وگو، كميته هاى هنرى، نقاشى، تئاتر، كودكان و نوجوانان، اديان و تحقيقات، قرآن و نهج البلاغه و گروه هاى تحقيقاتى را پايه گذارى كرد. تحمل اين وضعيت خيلى ها را آزرد و آنها على شريعتى را، اما او دست بردار نبود. آنقدر كارش زياد و سرش شلوغ شده بود كه ديگر حتى براى سخنرانى هايش وقت مطالعه نداشت و پاكت من شده بود دفترچه يادداشتش! از لبش نمى افتادم، به خصوص آن شبِ اجراى ابوذر در حسينيه ارشاد كه مخالفت ها باعث شد شب اول نمايش اجرا نشود و شب دوم تهديد شد كه زير سن بمب كار خواهند گذاشت. مثل من بود، آتش به سر داشت ولى نمى شد مثل من به راحتى خاموشش كرد! رفت و آنقدر حرافى كرد تا مطمئن شد كه بمبى در كار نيست كه اگر بود بايد زير پاى او منفجر مى شد.
حسينيه نه بعد از نمايش ابوذر و نه به واسطه بمب كه روز بعد از عيد فطر سال ۵۱ و به واسطه حكمى، بسته شد و به خاموشى گراييد. آن وقت همه -و خودش از همه بيشتر- مىدانستند كه مى خواهند دستگيرش كنند. مخفى شد. برادرزن و پدرش را به گروگان گرفتند، ساكش را بست، مرا در جيبش گذاشت و خودش را معرفى كرد. هر دو مى دانستيم كه دورانى تنهايى من و او آغاز خواهد شد اما هرگز گمان نمى كرديم خلوت ما ۱۸ ماه طول بكشد. همان اول به شوخى و جدى گفت: «اگر اجازه همراه داشتن سيگار را مى دهيد، مىمانم.» مرا مى گفت، مرحمت رفيق بدى كه تا آخر عمر به پايش سوخت و ساخت! يك بار تيمسار در سلول را باز كرد به قصد پرسش و پاسخ هاى ناخوشايند. دود آهِ مرا ديد و شريعتى را نديد كه من مثل دوست مهربانى در آغوشش داشتم. خيلى ترسيد و بعد كه دود مه آلود را كنار زد، مردى را ديد كز كرده در گوشه سلول و برلبش مرحمتي رفيق بد. اين طور بوديم با هم اما خيلى وقت ها هم كارى از من برنمى آمد، مثل آن موقعى كه يكى از شاگردانش را كه سخت شكنجه شده بود براى شكنجه او به ديدنش فرستادند و او نه از پس آن همه كبودى و خونمردگى و پارگى، كه تنها از صدايش او را شناخت و سخت «شكنجه شد.»
اما شاگردان و دوستانش همه زير شكنجه نبودند، بودند كسانى كه دستشان مى رسيد و كارى مى كردند، مثل آنها كه ژاك برك را به ديدن شاه فرستادند در لوزان و مثل آن دوستش كه وزيرى الجزايرى بود و رفت به ديدار شاه، همه خواستار آزادى شريعتى. شب عيد سال ۵۴ آزاد شد و از زندانى كوچك، رفت به زندانى بزرگ تر. به ظاهر آزاد شد تا بيشتر تحت نظر باشد. احضارهاى مداوم و مراقبت هاى شديد باعث شد تا از حداقل روابط اجتماعى هم چشم بپوشد. گه گاهى چيزكى هم مى نوشت براى نشريات خارجى يا كودكان اما اقناع نمى شد. در بدترين وضعيتِ ممكن اش بود: ممنوع الخروج از كشور و ممنوع الورود به دانشگاه. دلمرده و تلخ شده بود اما هنوز آن رندى قديم و ملاحت هميشگى را داشت: يك روز بچه ها را به كوه برد. خودش با آن لباس رسمى خواست راه رفتن را به بچه ها- سوسن و سارا و مونا- نشان دهد كه پايش روى يخ سرخورد و افتاد زمين. گفت: «بچه ها اينجورى بايد قدم برنداشت!» چند دهه گذشت تا اين جمله شريعتى ملكه ذهن ها شد!
فقط در ميهمانى هاى بسيار خصوصى مى توانست «سر سفره عبدالرحمن» بنشيند و «از على» سخن بگويد، آن هم فقط به اميد ضبط صوت روشن! هميشه مى گفت به مبارزه مسلحانه راضى نيست، اما من مى فهميدم كه آن سخنان پرشورش چه سرنوشتى خواهد يافت، سرنوشت من: يك سرش لب شريعتى و يك سرش آتش!تصميم گرفت برود و از بخت خوش يا بد، به مدد نام شناسنامه اى «على مزينانى»اش گذرنامه گرفت. بازهم باورش نمى‌شد و تا خود بروكسل از بهت و حيرت درنيامد.

***************************

«كشتى، خواب آلوده و آرام، در فضايى مه آلود و بارانى، شب را مى شكافد و مى رود و اين حال، سرنوشت مرا به يادم مى آورد.» دكتر على شريعتى اين را ساعت چهار بعد از نيمه‌شب از ميانه راه ساوتهمپتون به لوهاور مى‌نويسد. تقريباً به وضوح مى بينمش. سيگارى برلب دارد و قلمى به دست و دارد نامه مى نويسد به دخترانش. پايان ماجراست. كافى است از بروكسل تا ساوتهمپتون انگليس و از آنجا تا اكس‌آن‌پروانس فرانسه دنبالش كنم و بعد در آن منزل اجاره اى... با آن پنجره روبه باز جنگل...!
اما واقعاً شريعتى چگونه درگذشت؟ به مرگ طبيعى مرد يا كشته شد؟ شواهد براى قبول هركدام از اين دو ادعا فراوان است. عده اى عدم وجود هر شاهد جدى و قابل استنادى را دليلى محكم بر مرگ طبيعى او مى گيرند و ديگران خروج راحت، سلامتى جسمانى او و آن پنجره بازِ رو به جنگل را شواهدى بر شهادت ايدئولوگ بزرگ انقلاب بهمن ۵۷. بهمنى چاق مى كنم و دور ميز شطرنج قدم مى زنم. زنجره ها به صدا درآمده اند و اندك اندك از سروصدا پارك لاله كاسته مى شود.
ساعت رسيده به يازده و نيم شب و نيمكت ها و صندلى ها زير درختان كاج از ساعت شش تا به حال چندبار پر و خالى شده اند از دخترها و پسرهاى جوان و بعضاً ديگران. حالا راحت مى‌توانند دست همديگر را بگيرند و در چشم هاى همديگر نگاه كنند و با هم از عشق و دوستى حرف بزنند. يا مثل آن چند دختر شوخ و شنگ جيغ بكشند و شوخى كنند و بلندبلند بخندند و روى ميزها بنشينند. همانها كه وقتى داشتند مى رفتند نگاهى به دفتر و دستك من انداختند و يكى شان، مرد موتُنُكِ روى جلد كتاب را كه چشم هاى رندى داشت به ديگرى نشان داد و گفت: «سارا، اين يارو كچله عين باباى توئه» و آن ديگرى به شوخى زد به سر دوستش و «خفه شو لوس نُنُر»ى گفت و همه خنديدند و دنبال هم دويدند. تاب‌هاى آن طرف از صدا افتاده اند و بچه ها با پدر و مادرهاشان رفته اند. خودش مرد يا كشته شد؟ بهمن هم افاقه نمى كند حل اين معما را. پريسا تماس مى گيرد و يادآورى مى كند كه حتماً براى سهراب پوشك بخرم. دفتر و دستك را دارم جمع مى كنم. «مرا ببوس... مرا ببوس» يكى از ته دل مى خواند «براى آخرين بار، خدا ترا نگهدار» برمى گردم به جست وجوى صاحب صدا «كه مى روم به سوى سرنوشت» مى‌بينمش: مردى با چشم هاى رند و موى تُنُك. پدر ساراست؟

*روزنامه شرق 30/3/83

تاملاتی در باب کیشِ کافرکشی به‌نام "فوتبال"

1-برای من فوتبال ورزشی ست مثل باقی ورزش ها، یا اندکی جذاب تر؛ اگر وقتی و حالی داشته باشم و مسابقه مهمی تیم ملی داشته باشد، می نشینم ونگاه می کنم. بلکه هیجانی هم بشوم و داد و هواری هم راه بیندازم. دوسه تا ورزش دیگر هم برایم همینقدر جذاب اند که اولی اش کشتی است. با این‌حال به فوتبال هم مثل خیلی‌ چیزهای دیگر، "مومن" نیستم...

2- مدت‌هاست که وقتی جام‌جهانی فوتبال شروع می‌شود؛ دو حس عمیق را احساس می‌کنم: اول دلهره و دوم یاس. دلایل حس دلهره‌ام را راحت‌تر می توانم شرح بدهم چون عینی‌ترند.
دلهره‌ام در ایامی که تیم ملی بازی مهمی دارد - و به طریق اولی در این ایام که تیم ملی "در جام جهانی"،"بازی‌های مهمی دارد"- چیزی‌ست شبیه همان دلهره‌هایی که در این ده- پانزده سال، شب‌های چهارشنبه سوری به سراغم می‌آید: ترس از اینکه ناگهان چیزی زیر پایت منفجر شود، ترس ازاینکه آتش روی سرت ببارد، ترس از اینکه یک دفعه، یک عده از "جوانان وطن" -که طفکی‌ها فقط می‌خواهند کمی شاد باشند و انرژی‌شان را تخلیه کنند- شوخی‌شوخی بزنند و چشمت را کور کنند، ترسِ اینکه ظرف چند ثانیه، تمام یک شهر چند میلیونی به هم بریزد، ترسِ سقوط در میان جمعیتی مجنون و وندال...
مثلِ چند سال پیش که تیم ایران توانسته بود در بازی‌های مقدماتیِ جام جهانی، تیم دیگری را ببرد (گمانم تیم عراق بود) و فقط یکی از پسرهایِ مجتمع روبرویی حدود صدتا ترقه در حیاط خلوت مجتمع ما انداخت و من که به خاطر واکنش‌های عصبی در مقابل صدای انفجار تصمیم گرفته بودم در خانه بمانم، سه ساعت تمام صدای این ترقه‌ها را در آپارتمان 58 متری که سرِ حیاط خلوت بود، تحمل کردم و دم برنیاوردم. وبعد که ساعت ده شب به گل‌پسر و رفقایش گفتم دست کم اینقدر شیپور نزنید، اهل محل هوار شدند که ای بابا، یک بار هم که عرق ملی این بچه‌ها به جوش آمده و... شما چه کم تحملی و چه‌وچه. و درست چند روز بعد که ایران یک بازی دیگر را باخت، گفتم دست کم اینبار از آن ماجراها خلاصم؛ اما چه خیال باطلی که این بار محله زیر ور رو شد و کیوسک تلفن آتش گرفت و شیشه چند ماشین خورد شد... و فهمیدم که انگار فرقی نمی‌کند داروخانه میخ داشته باشد یا نه، حضرات کارشان را می کنند!

3- می‌گویند فیلسوفان و اندیشمندان قرن‌بیستم، آنهایی که در اوج شکوفایی اومانیسم، شاهد رواج یافتن نازیسم و فاشیسم بودند، همانهایی که جنگ مبهوت‌کننده دوم جهانی را دیدند و سقوط همه ارزش‌های انسانی و باورهای متعالی فلسفی را، تا مدتها بعد از جنگ چنان ناامید و سرخورده و مایوس بودند که صدای چندانی ازشان برنخاست.
شاید آنها با خودشان می گفته‌اند آیا این بود نتیجه آنهمه تمدن و تفکر و اندیشه‌های متعالی بشر؟ آیا هیتلر و آنهمه خلقی که در پس‌اش احمقانه و غیرمنطقی‌ترین شعارها را دادند و دنیا را به آتش کشیدند، از همان‌جا برآمدند که کانت برآمد و در همان سرزمین آدمها را به جرم دگر دینی و دگراندیشی بی‌خانمان کردند و سوزاندند که تا چند سال پیش حلقه وین در باب غامض‌ترین اندیشه‌های فلسفی قوی‌ترین بیانیه‌ها را می‌داد؟ این‌همه جنایت و پستی از این اروپایی برآمد که درست کم سه‌قرن است که پرچم‌دارِ اندیشه و آزادی در سراسر جهان است؟ زادگاه رنسانس؟ جایی که دم از "مسئولیت سفیدپوست بودن" می‌زد؟

4- من البته نه فیلسوفم و اندیشمندی اروپایی در روزگار جنگ دوم؛ اما احساس می‌کنم حس نومیدی و یاسی که در این ایام می‌کنم از همان جنس باشد. وقتی که می‌بینم "فوتبال" بدل به آیینی جدید شده که کافران به آن نه فقط نادیده گرفته‌می‌شوند که مجازات هم می‌شوند! و در این کافرکشی، نه فقط عوامِ کیش پرست که خواص مدافع دگر اندیشی و دگرباشی هم سهیم‌اند و اتفاقا بخش مایوس کننده داستان هم همینجاست.
از عوام که هیچوقت انتظاری نیست. از قدرت و حکومت هم هکذا که در میانداری توده‌گرایی و پوپولیسم، نه فقط تمام دستگاه‌های تبلیغی‌اش (از جمله رسانه‌ای که مقرر بوده ملی باشد!) که حتی پول من و مایی را هم که عشاق‌الفوتبال نیستیم را هم از کیسه خلفیه بکار گیرد. و مگر وقتی که صدها برابر بیش از آنکه قرار بوده خرجِ مثلا هیات‌های مذهبی یا ماجراجویی‌های نظامی یا گروه‌های هوادارِ عربی یا... می‌کند از ما نظر می‌خواهد که حالا انتظار داشته‌باشیم یکی برایمان توضیح دهد چرا مازاد بر بودجه های سرسام‌آوری که سازمان تربیت بدنی کابینِ فوتبال می‌کند، شهرداری تهران500 میلیون تومان به تیم ملی فوتبال می دهد و ریاست جمهوری بهمان تومان یا فلان ارگان دولتی نفری یک سمند و صدا و سیما ...؟ و از جیب و با اجازه کی؟ نه البته که هیچ انتظاری از اینها نیست.

اما نمی‌توان آن حس نومیدی را نداشت وقتی سوال‌هایی از این دست به ذهن می‌آید که: چرا وقتی این ایام می‌رسد گویی کثیرِ خواص ما هم طلسم می‌شوند و همپا و همدل عوام و قدرت در نادیده گرفتن ما اقلیتِ کافر کیش؟ آیا دگراندیشی و دگرباشی فقط درسیاست و دین است که هیچ صدایی از مدافعان موجه و پرجنب و جوش این مقولات در این ایام برنمی‌خیزد؟ و مگر کیش این روزگار که فوتبال باشد و مجازات آن که نادیده‌گرفتن و ضبط حقوقِ مسلم کافران؛ فرقی دارد با فلان دین که در روزگاری کیش بهمان قوم بوده و با مجازات‌هایی مثل تبعید و خراج گذاردن و لباس کوتاه پوشیدن؟ و مگر خود "نادیده‌گرفتن" نمی‌تواند ستم باشد و توهین؟ مثل همین رسانه‌ها و تریبون‌های عمومی که البته هیچگاه به اقلیت‌های مذهبی (البته آنهایی که "مجازند"!) علی‌الظاهر بی احترامی نمی‌کند ولی همیشه بینندگان عزیزش "موحد" و "مسلمان" و "عاشقان اهل بیت" هستند و فقط دغدغه‌های اینهاست که مد نظر قرار می گیرد...
و مگر چه فرقی‌ست بین آن وقت که از در و دیوار ایدئولوژی می‌بارد و ذهن افراد همیشه آلوده به باوری عمومی و توده‌وار، تا این هنگام که نه فقط تمام رسانه‌های دولتی و خصوصی، که حتی از برکت تلویزیون‌های شهری و بلندگوهای همیشه در صحنه، دمی در پارکی هم نمی‌توان از این فضای فوتبالیزه شده لعنتی دور بود؟

5- یاس و نومیدی هم گستره دارد و گستره‌ی یاس کسی مثل من، متاسفانه گستره‌ای بزرگتر از این "مرزِ پرگهر" دارد. آن‌طور که بویش می‌آید این آیینِ جنون‌آمیز گستره‌‌ای جهانی‌ دارد و هیچ امید بهبودی هم نیست. انگار پرستش کیش‌های کافرکش همیشه باید در طول زمان امتداد داشته باشد و فقط صورتِ کیش‌ها و روش‌های مجازات عوض می شوند. مثل انرژی که همیشه هست و فقط صورت و لباس عوض می کند.
فکر می‌کنید غرش غریوهایی که الان از هامبورگ می‌آید چقدر با هیاهوی فریادهایی که دوهزار سال پیش از رم برمی‌خواست فرق داشته باشد؟


چه کسی داریوش شایگان را جادو کرد؟!

این نوشته نقدی ست به مقاله "چون باد شديم..." علیرضا اشراقی، که 5 فروردین در روزنامه الکترونیکی روزآن لاین منتشر شد. در آن مقاله اشراقی نقدی عتاب آلود به جریان روشنفکری ایران امروز دارد که به عقیده او سیاست زده و سردرگم است.
مطلب اشراقی که به سبک و سیاق و ادبیات کم و بیش آشنایی نوشته شده چنان ملغمه ای از ادعاهای بزرگ و اتهامهای درشت، اما نامربوط، است که با خواندن آن این صحنه در ذهن مجسم می شود که کودکی با دیدن فیلم های جان وین و به تقلید از او، مشتی تیر و تفنگ اسباب بازی به دست گرفته و با اعتماد به نفس بالا وارد کتابخانه ای پر ابهت شده تا آدم بدها را به سزای اعمالشان برساند! شروع کرده به پرتاب تیر به هر سو و برایش مهم هم نیست که این تیرهای پلاستیکی و تفنگ های آبپاش به که نشانه رفته است. و این هم چند نمونه از آن:

" بر سر اين تابلو {سیاست} چه بيانيه‌ها كه امضا شد و چوب حراج‌ها كه بلند شد و فرود آمد. روشنفكران هم براي آن‌كه از هروله حاجيان باز نمانند و گذرگاه تنگ عافيت را جريده و گزيده نپيمايند ؛ لبيك‌گويان به سراي اين چارسوق آمدند. بير‌ق‌ها علم كردند و روضه‌ها خواندند. نام‌ها بسيارند. بگذريم از عبدالكريم سروش كه خود نيز نمي‌داند؛ حد وجودي‌اش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار. اما داريوش شايگان چرا؟ او را به چه وردي جادو كردند كه پس از اين همه سال زيستن زير آسمان‌هاي جهان، خود را به ديگ سياست انداخت. گيريم كه يوسف اباذري از صدقه سري همسايگي با حميد رضا جلايي پور در دانشكده علوم اجتماعي تهران سياست‌زده شده است. خوب؛ بابك احمدي و آيدين آغداشلو و مرحوم مرتضي مميز را چه بگوييم؟ و بسياري ديگر را؟ و محمود دولت‌آبادي را؟"

و اینجا: "روشنفكر ايراني مرام چريكي دارد. براي خودش پارتيزاني است. دوست دارد پرومته‌وار ستايش شود. يك پا تخريب‌چي است. چرا نباشد؟ دارد به الگوي لنيني‌اش تمسك مي‌جويد: بايد فرصت‌ها را بسنجد و از هر سوراخ فوري‌اي كه باز شد؛ براي كسب قدرت اقدام كند. بنابراين دغدغه و مساله‌اش مي‌شود سياست. مي شود خواب و خيالش، فكر و ذكرش، رويايش و دست از طلب نمي‌دارد تا كام دل برآرد."

- و به خصوص این بخش: (اگر شما چیزی از آن فهمیدید به من هم بگویید!)
" امثال فروغي و بديع‌الزمان فروزانفر مي‌شوند خارج از دايره روشنفكري اما خسروگلسرخي ها و... يك‌‌راست بر اين اريكه مي نشينند .آقاي بهمن فرمان‌آرا فيلم مي‌سازد و با يك بوس ناقابل كوچولو، ابراهيم گلستان را تخطئه مي‌كند، اما هوشنگ گلشيري مي‌شود نماد روشنفكر متعهد وطني. آدم‌ها به صرف مخالفتشان داعيه روشنفكري پيدا مي‌كنند. انگار هم نه انگار كه: نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست؛ كلاهداري و آيين سروري داند."

گمان می کنم نقل مقاله تا همین جا کافی باشد. تمام مقاله در لینک بالا هست و اگر کسی مایل باشد "بیشتر واصیل تر" در این باب بخواند، کافیست یکی کتاب های خاک خورده آل احمد را از کتابخانه ای یا کتابفروشی ای بگیرد و عقاید "ادبیاتی شده" فردید را بخواند تا خیلی بهتر و واضحتر بفهمد روشنفکران ایرانی چه موجوداتی هستند! گیریم آن یکی غربزده و شیر علمشان بخواند و این یکی (با همان ادبیات) سیاستزده و فرصت طلب.

ماجرای ورد و جادو!
حالا تا اینجای کار به من چه مربوط است؟ من مسوول دفاع از "روشنفکرانمان" هستم یا آنقدر همه چیز دان شده ام که برای این "جریان" و آدمهایش نسخه بپیچم؟ یا مسوول ردیابی ادبیات هوچی گرانه آل احمدی متاثر از فردید در نوشته دوستان جوان؟ خوشبختانه هیچکدام.
آنچه وادارم می کند پاسخی به این نوشته بدهم، دخالتی است که در ماجرای تنظیم حمایت نامه ای که نام بسیاری از روشنفکران در پای آن قرار گرفت، داشتم و از نزدیک آن چیزی را که به عقیده علیرضا "ورد و جادوست" را دیدم. و دیگر آنکه بنیان این مقاله بر چند بدفهمی است که حلاجی آنها شاید برای بسیاری دیگر که اشکالات مشابهی را طرح می کنند مفید باشد. اول اجازه دهید اصل ماجرا را صادقانه و خودمانی تعریف کنم:

درست در همان اولین لحظاتی که نام محمود احمدی نژاد به عنوان نامزد راه یافته به دور دوم انتخابات اعلام شد، این احساس که احتمال رای آوردن او در دور دوم زیاد است و در این صورت کشور با بحران تندروی مواجه خواهدشد؛ خیلی ها را تکان داد و من هم از همین دسته بودم. بلافاصله به فکرم رسید که اگر یک اعلام حمایت نوشته شود و به امضای افراد مشهور و محبوب و به خصوص روشنفکرانی که تا پیش از این مخالف سرسخت هاشمی بودند برسد، شاید خوب و موثر باشد. در عرض چند دقیقه متن حمایت نامه – که از فرط عجله، کوتاه و نازیبا نوشته شد- را در دفتر یک روزنامه تنظیم کردم و در اولین گام به همکاران دادم تا امضا کنند. بعضی ها امضا کردند، بعضی ها مردد بودند و بعضی هم گفتند که تحریمی اند و برایشان فرقی نمی کند چه کسی رییس جمهور شود. ساعتی نگذشته بود که من و چند نفر دیگر به صورت کاملا خودجوش افتادیم به دنبال امضا گرفتن برای حمایت نامه، حمایت نامه ای که در آن بر " مواضع كاملا متفاوت امضا کننده ها در مرحله اول انتخابات " تاکید شده بود.

اولین نفری که خودم برای امضا باهاش تماس گرفتم، محمد علی ابطحی بود که هم آشنا بود و هم اصلاح طلب و هم فعال. خیلی دمغ بود و بعد از شنیدن متن حمایت نامه گفت "این بازی بر و بچه های هاشمی است. من امضا نمی کنم. " و از این حرفها. خیلی حرفش برایم برخورنده بود و از اینکه – به نظر من- هولناک بودن اوضاع را درک نمی کرد و ضمنا اینقدر ما را دست کم می گرفت که فکر می کرد ملعبه دست "بروبچه های هاشمی" شده ایم به شدت عصبانی شدم. این جور برخوردها آن اوایل کار زیاد بود ولی به سرعت کم شد.
متن حمایت نامه را از همان اولین ساعتها روی سایت دبش گذاشتم و خیلی زود روند درج امضاها و اعلام حمایت وبلاگ ها و سایت ها بالا گرفت. صفحه اصلی هر روز چند بار با نام آدمهای امضاکننده و سایتهای حامی به روز می شد و کامنتها به صورت انفجاری می آمد. روزهای بعد چندبار اسامی به روز شده در سایت دبش، به همراه متن تند و تیز اعلام حمایت (البته با کمی تعدیل!) در روزنامه شرق چاپ شد.

از همان اول قرار بر سختگیری بود و به همین خاطر وقتی نام برخی از امضا کننده ها یا حامیان روی سایت نمی آمد، برخی می رنجیدند و سنگ اندازی می کردند. یک هفته تمام کار من شده بود دسته بندی و گزینش امضاهایی که دوستان زحمت جمع آوری اش را می کشیدند و سایتها و وبلاگ هایی که اعلام حمایت می کردند و بعد بروزرسانی اسامی، و روزهای آخر آنقدر حجم نام امضاکنندگان زیاد شده بود، که وقت برای به روز کردن کم می آمد و کم دقتی می شد. حتی بعضی هایی که اصلا انتظارشان را نداشتیم خودشان تماس می گرفتند و می خواستند که نامشان در فهرست بیاید. ابطحی هم خودش تماس گرفت و خواست نام خودش و سایتش در لیست امضا کنندگان و حامیان قرار بگیرد ،در سایتش به آن لینک داد و بقیه را هم تشویق کرد. خیلی های دیگر که روزهای اول کل ماجرا را بازی می دانستند و بعضی تحریمی ها هم، روز های بعد که اوضاع را دیدند امضا یا حمایت کردند.

نام بعضی امضا کننده ها آنقدر حتی برای ما -که همگی در کار خبر و گزارش بودیم- عجیب بود که خودمان هم باور نمی کردیم. مثل همین داریوش شایگان و بابک احمدی. مثلا آقای احمدی به دوری از مطبوعه چی ها شهرت داشت (و دارد) و خود من به خاطر داشتم وقتی که از طرف گروه اندیشه روزنامه همشهری (جهان) و بعدا شرق با عده ای از اساتید و اندیشمندان حوزه فلسفه و کلام تماس می گرفتم، تنها کسی که حتی بدون دانستن موضوع سووال، جواب رد می داد، همین بابک احمدی بود. اما حقیقت داشت وامضا کرده بودند. حتی با بعضی ها دوبار تماس گرفتیم که مطمئن شویم. جز یکی دو نفر کسی نه نگفت.

بعضی از این تماس ها برای گرفتن امضا، باعث نوشتن حمایت نامه هایی با ادبیات و امضاهای دیگری هم شد. مثل عباس کیارستمی که وقتی یکی از بچه ها برای گرفتن امضایش در پای همان حمایت نامه باهاش تماس گرفته بود، گفته بود که متن جداگانه ای خواهد نوشت و به دفتر روزنامه می آورد. که نوشت و آورد...
و بعد روز واقعه رسید...بقیه ماجرا را هم همه می دانند.

حالا دعوا بر سر چیست؟
در حقیقت برای اکثر امضا کننده ها قبل از رای گیری دور دوم، نتیجه به ضرر آنها تمام شده بود! چرا که در صورت رای آوردن احمدی نژاد شکست مستقیم بود و در صورت انتخاب هاشمی تحریمی ها و خیلی های دیگر به سخره و حتی لعنشان می گرفتند که "ببین... ما که از اول گفتیم این بازی خود هاشمی و حکومت است برای بالا رفتن تعداد آرای عالیجناب سرخ پوش..." (و جالب آنکه عده ای هنوز هم بر همین عقیده اند!) و هیچ نفع مادی و معنوی ای هم از رییس جمهور شدن کسی مثل هاشمی برای آدمهایی مثل شایگان و احمدی و فرهادپور و آغداشلو و آتشی و فولادوند و قابل و جهانبگلو... متصور نبوده و نیست!

با اینهمه گاهی پای آن چیز فراموش شده ای به میان می آید که نامش "احساس مسوولیت" است و این علت وارد شدن به بازی ای بود که از نظر شخصی ( ونه اجتماعی و ملی)، در هر صورت نتیجه برای روشنفکران امضا کننده باخت بود.
ورد و جادویی در کار نبود. ادباری و پشیمانی ای هم از امضای آن "بيانيه آسانگير و شتابزده" نیست، که اگر هست کو چند نفر را نشان دهید.
مگر نه آنکه شایگان در دیداری که ماهها بعد با بچه های روزنامه شرق داشت از آن دفاع کرد و اظهار خوشحالی از آنکه روشنفکران ما در ماجرای دور دوم انتخابات اخیر، بیش از تمام این سالها احساس مسوولیت کردند و یکصدا شدند؟

سوء تفاهم و بد فهمی دیگری که در ذهن اشراقی و بسیاری دیگر ریشه دوانده و در همان مقاله در قالب جملاتی مثل "عبدالكريم سروش كه خود نيز نمي‌داند؛ حد وجودي‌اش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار" خود را نشان می دهد؛ معلوم می کند که در ذهن خیلی از دوستان، مرزهای "صفر و یک مانندی" میان سیاست و فلسفه و کلا دنیای روشنفکری وجود دارد که بر مبنای آن، دیگرانی مثل سروش را مواخذه می کنند که "نمی داند حد وجودي‌اشان كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار"؟
بی پایگی منطقی چنین ادعایی ("اگر فیلسوف و دانشمندی پس نباید در سیاست نظر بدهی") آنقدر روشن است که از آن باید گذشت ولی دست کم دوستان همه چیزدانی مثل علیرضا که چپ و راست از این و آن نویسنده و آن فیلسوف غربی شاهد مثال می آورند بد نیست به کسی مثل راسل هم نگاهی کنند؛ بله با این دیدگاه، راسل هم "نمی داند حد وجودی اش کجاست!": فیلسوف است یا منطق دان یا فعال اجتماعی یا نظریه پرداز جنسیتی یا ریاضی دان؟ و یا نزدیکتر، این همه امضا و سخنرانی روشنفکران غربی در باب جنگ الجزایر و بوسنی و افغانستان و عراق و حتی انتخابات ریاست جمهوری اخیر امریکا. مثلا نوآم چامسکی، زبان شناس مشهور. یا همان میشل فوکویی که اشراقی از او نقل قول می کند.

امضای یک بیانیه که چیزی نیست. روشنفکر نه فقط می تواند که بهتر است که اگر می تواند در سیاست و حتی حکومت هم وارد شود. به عنوان نمونه بسیاری از روشنفکران منصف به یاد می آورند که در ایامی که آنها به سن امروز من و علیرضا بودند، دکتر پرویز ناتل خانلری به خاطر ورودش به دولت مورد استهزای روشنفکران کافه نشین آن دوران قرار گرفت اما کاری که او کرد و اصلاحاتی که در ایام کوتاه وزارتش در وزارت فرهنگ دوران محمدرضاشاه پهلوی انجام داد، تاثیرگذارتر و مفیدتر از صدها مقاله و کتاب و بحث حضراتی بود که –به تعبیر اشراقی- "حد وجودی شان" مشخص بود!
و البته آنها که از دور هم دستی بر آتش نگرفتند، اگر نامی از آنها در تاریخ بماند، شاید پرونده کم عیب تری از دکتر خانلری داشته باشند؛ چرا که "نمره دیکته نا نوشته همیشه بیست است"!

فرق بین روحانی و روشنفکر
در جای دیگری از آن مقاله آمده :" اگر آخوندي به مردمان بگويد که به کدام نامزد انتخاباتي راي دهند؛روشنفکر ما بر مي‌آشوبد و او را متهم مي‌کند و به باد پرسش مي‌گيرد که چرا از جايگاه روحاني‌اش چنين به نادرست بهره مي‌جويد. اما خودش هم به همين راه مي‌رود. سرمايه اندوخته اش را به ثمن بخس پاي سياست مي‌ريزد و علم و فلسفه و هنر و ادبياتي که آموخته را چوب حراج مي‌زند. پاي بيانيه را امضا مي‌کند و به ديگران مي‌گويد که چه بايد بکنند و به که بايد راي دهند و کدامين راه را بايد بروند... وظيفه روشنفکر اين نيست که به ديگران بگويد چه بايد بکنند. او به چه حقي مي‌خواهد اين کار را بکند؟"

این بخش حاوی چند اشتباه است، که تا به حال به طرق مختلف بارها و بارها عمدتا از طرف تحریمی ها مطرح شده. اول اینکه اعتراض ما به آخوندها، آنگاه که به دیگران اعلام می کند به فلان رای دهید و به بهمان رای ندهید، ناشی از این نیست که رایشان را اعلام می کنند بلکه به این خاطر است که متولیان رسمی دین (اعم از آخوند، کشیش، موبد...) شأن امر و نهی از طرف دین وامور الهی را برای خود ساخته اند و لاجرم وقتی به مقلیدینشان می گویند به این رای ده و به آن نده؛ حرفشان رنگ و بوی "امر و نهی قدسی" می گیرد ونوعی فرمان دینی واجب الاطاعه از جانب مومنین و مقلیدین محسوب می شود. اما بر روشنفکر یا هر کس دیگر هیچ عیبی نمی توان گرفت که چرا اعلام می کنی که به فلانی رای می دهی و از دیگران می خواهی به او رای دهند. فرق در همان "جایگاه" است که اتفاقا اشراقی هم به آن اشاره کرده. "روحانی" اگر از "جایگاه" دینی اش سخن نگوید، اشکالی بر او نیست. (همانطور که به عکس، اگر یک پزشک رای سیاسی خودش را رنگ و بوی "پزشکی" بدهد و به بیمارانش از این دریچه نظر سیاسی اش را اعلام کند، نه فقط مستحق مواخذه است که جای محاکمه هم دارد.)

کدام سرمایه بر باد رفت؟
دوم اینکه، در ماجرای استثناییِ مرحله دوم انتخابات نه"سرمایه ی اندوخته" روشنفکرانی که بر پای آن حمایت نامه امضا زدند -به تعبیر اشراقی- "به ثمن بخس به پای سیاست" ریخت و نه به " علم و فلسفه و هنر و ادبياتي"شان چوب حراج خورد. سوتفاهم از اینجاست که اشراقی و بسیاری دیگر از تحریمی ها هنوز نمی خواهند قبول کنند که این ماجرا، دوراهی انتخاب بین "بحران" و دست کم "وضع موجود" بود. داستان گناه نابخشودنی دیدن "نابینا وچاه" و خاموشی گزیدن بود که اگر غیر از این بود و این روشنفکران را سودای چیزی از خوان انتخابات بود، در دور اول که همه باور داشتند بالاخره هاشمی (یا در هر صورت آدمی معقولتر از احمدی نژاد) انتخاب خواهد شد باید نامی و نشانی از آنها در حمایت از این یا آن کاندیدا می بود.

هیچ جای سرزنشی برای هیچ گروه و جریان و فکری نیست که اگر هم باشد نه برای آن روشنفکرانی است که احساس مسوولیت می کنند و دستی بر آتش می گیرند بلکه برای آنانی است که با عملکرد خود ماجرا تا اینجا می رسانند و دست آخر طلبکار هم هستند.
(جالب اینجاست که بحران ها و سوءمدیریت های برآمدن احمدی نژاد، از آنچه ما هشدارش را می دادیم هم بیشتر شده؛ والا معلوم نبود حالا چقدر بدهکار تحریمی ها می شدیم!)
و اصلا گیریم به فتوای تحریمی ها، شایگان و احمدی و ممیز و اباذری و دولت آبادی و آغداشلو و... همه آن نخبه ها که امضا کردند؛ ذنبشان لایغفر باشد؛ کدام سبک سری این جسارت دارد که ادعا کند سرمایه آنها برباد رفته و بر علم و فلسفه و هنر و ادبیاتشان چوب حراج خورده؟ کدام چوبی آنقدر ستبر است که از سر حراجی بر رمانهای دولت آبادی بخورد؟! یا آثار درخشان شایگان؟ یا طرح های ممیز و نقاشی های آغداشلو؟...

و در اینجا بحث بر سر دفاع از اینها نیست که آنقدر بزرگند که نه از تخطئه امثال اشراقی گزندی می بینند و نه احتیاجی به دفاع مثل منی دارند. بحث بر سر این نوع نگاه گستاخ فاشیستی است که چون فلان رای یا عمل کسی را نپسندیده، نه فقط خودش تمام آثار فرد را بی ارزش می خواند بلکه وکیل جامعه و تاریخ هم می شود و چوب حراج هم به آنها می زند! اینجا دیگر فرقی بین"دولت آبادی"ای که حمایت نامه را امضا می کند با "معروفی"ای که تحریمی است، نیست. نه از ارزش "کلیدر" کم می شود نه از "سمفونی مردگان".

واین نکته آخری را یک نفر که معتقد است "بدانيم که تا سيرت ناس همين باشد؛ برآمدن و فروافتادن ملوک بي‌فايده است" باید بیشتر از همه رعایت کند!

---------------------
((انتشار بار اول در گويا نيوز))

---------> متاسفانه بخش كامنتها فعلا خراب است. لطفا نظرات خود را از بخش تماس با ما بفرستيد.

چرا سروش آري!

دكتر عبدالكريم سروش، چندي پيش در جمع دانشجويان ايراني در سوربن پاريس درباره نسبت دمكراسي و تشيع سخناني گفت كه ابتدا به صورت يك گزارش در يك وبلاگ و پس از آن در برخي سايت‌هاي خبري، درج شد. آنچنان كه از آن گزارش برمي‌آمد، سروش گاه به تلويح و گاه به تصريح، مذهب تشيع و به ويژه عقيده مهدويت را با دمكراسي ناسازگار دانسته و علاوه بر اين، روحانيت شيعه را نه عوامزده كه عوام خوانده بود. اين گزارش در برخي رسانه‌ها و مجامع تئوريك علمي و ديني، سر و صدايي به پا كرد و توجه برخي از اهل فن را برانگيخت. با اين حال، چون گزارش حاوي گزيده‌هايي از سخنان دكتر سروش بود، مشخص نبود كه آيا با منظور گوينده منطبق است يا خير.

پس از اندكي، يكي از روحانيون مقيم خارج از كشور كه گويا سابقه هم‌نشيني و دوستي با سروش نيز دارد (سعيد بهمن‌پور) مقاله‌اي با عنوان «تأسفي بر سخنان يك دوست» را در نقد تقريرات اخير سروش در «بازتاب» منتشر كرد.
پس از اين بود كه يكي از مهم‌ترين نامه‌ها (يا مقالات) دكتر سروش در پاسخ به نقد بهمن‌پور، نوشته و براي «بازتاب» ارسال شد كه تقريبا به طور هم‌زمان در پربيننده‌ترين سايت‌هاي خبري فارسي (بازتاب و خبرنامه گويا) منتشر شد. (اما احتمالا به خاطر حساسيت‌برانگيز بودن موضوع و لحن بي‌پرواي سروش در نقد و رد عقايد شيعه، در مطبوعات -حتي روزنامه شرق- بازتابي نيافت)

به اين بهانه مي‌خواهم اولا لب نظريات و مدعيات سروش در مقاله اخيرش را فهرست كنم تا براي برخي كه اصل مطلب را نخوانده‌اند، روشن شود؛ ثانيا به‌طور بسيار گذرا نگاهي به زندگي و شخصيت علمي سروش داشته‌باشم و ثالثا چند نكته كه به نظرم رمز ماندگاري كساني چون سروش است، را خاطرنشان كنم.

صريح‌تر و شفاف‌تر
سروش مطلب اخيرش را در قالب نامه‌اي خطاب به «حجت‌الاسلام بهمن‌پور» و با اميد به آن‌كه «سايت «بازتاب» از بازتاب دادن به آن، سر باز نتابد»، نوشته است. او گزارش منتشره از سخنراني نود دقيقه‌اي‌اش در سوربن پاريس، در سايت «دبش» را ناقص خوانده و محتواي همين جوابيه را مطابق نظريات و منظور خود عنوان كرده است.
مهم‌ترين مدعيات سروش كه به قلم خود وي نوشته شده است را مي‌توان چنين عنوان‌بندي كرد:

1ـ تمدن اسلامي، تمدني فقه‌محور است و از فقه‌سالاري تا دمكراسي كه قلبش قانون‌سالاري (نوموكراسي) است، فاصله چنداني نيست. البته نظام فقهي از اين جهت كه تكليف‌انديش است (و نه حق‌انديش) براي دمكراسي و عدالت امروزين ناقص و نارساست.
2ـ سروش و مصباح يزدي از اين جهت كه هر دو معتقدند «اسلام و تشيع موجود با دمكراسي ناسازگارند» هم‌داستانند. منتها (به ادعاي سروش) مصباح مي‌گويد: «يا مسلمان بمانيد و يا با دمكراسي وداع كنيد» اما سروش روش لازمه اخذ دمكراسي را ترك مسلماني نمي‌داند (منتها وي تلويحا تشيع موجود را نحله‌اي انحرافي از مسلماني مي‌داند).
3ـ اعتقاد به برخورداري از وحي باطني براي امامان شيعه و مفترض‌الطاعه دانستن آنان ـ كه تقريبا مورد اعتقاد تمام شيعيان است ـ متناقض با اعتقاد به خاتميت پيامبر اسلام است. از اين‌ جهت، سخنان منتقدان شيعه كه شيعيان را غالي (غلوكننده) مي‌خوانند، خطا نيست.
4ـ سروش، وجود امام مهدي را غيرواقعي نمي‌داند اما خود نيز به صلاحت اعلام مي‌كند كه اين «نفي سلب» مترادف با «تأييد و ايجاب» نيست به عبارت ديگر، او نمي‌گويد «امام مهدي يك واقعيت نيست» اما از سوي ديگر عامدانه حرفي هم در مورد تأييد «امام مهدي يك واقعيت است» نمي‌گويد.
5ـ از نظر سروش، نه آيت‌الله خميني نظريه ولايت فقيه (بعدا ولايت مطلقه فقيه) را دمكراتيك مي‌دانست و نه ديگران چنان صفتي را در خور آن مي‌ديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري (كه قاعدعتا بايد همين نظام جمهوري اسلامي كنوني باشد) ساماني دمكراتيك به كشور داده است.
دمكراسي‌اي كه منظور نظر سروش است، با ولايت مطلقه فقيه كه مقصود آيت‌الله خميني و رهروان ايشان است و با بي‌عملي سياسي كه محصول تفكر حجتيه‌اي‌هاست... راه‌هايي هستند كاملا جدا و متمايز.
6ـ مهم‌ترني و جسورانه‌ترين ادعاي سروش در اين نوشته، از قلم او عينا چنين است: «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي‌عملي سياسي يا سفاكي و مردم‌فريبي منحوي صفايه يا به ولايت فقيه و يا اسلحه‌سازي ايدئولوژيك مي‌انجامد كه علي‌اي‌حال با دادگري دمكراتيك پاك بي‌گانه‌اند».
7ـ «نسبت فقه جعفري با ساير نحله‌هاي فقهي اسلامي ـ مثل فقه حنفي ـ با دمكراسي يكي است و هيچ‌كدام براي طف دمكراسي نه مادر خوبي هستند، نه دايه مهرباني» به عبارت ديگر، به نظر سروش، نه فقط از دل فقه شيعه و سني، دمكراسي استخراج نمي‌شود، بلكه بسط و گسترش در دامان فقه و حتي سازگاري دمكراسي با فقه اسلامي (و از جمله فقه جعفري) غيرممكن است مگر آن‌كه «حق» به فقه تكليف‌انديش اسلامي تزريق شود.
8ـ سروش با اقبال لاهوري در اين مورد هم‌عقيده است كه «دمكراسي معنوي، هدف غايي اسلام است و مهدويتي را كه رتبه نبوت يا بالاتر از آن داشته باشد، مانع اين دمكراسي است». به عبار ديگر سروش نه تنها عقيده مهدويت را مانع دمكراسي سياسي بلكه حتي آن را مانع دمكراسي معنوي نيز مي‌داند. افزون بر اين، انتظار چنان موعودي كه شيعيان و هيوديان در انتظار آن هستند، منجر به انقراض فرد و زوال دمكراسي مي‌شود.
9ـ ملاك مشروعيت يك حكومت، عدالت است و نه شيعيت و اسلاميت.

از متكلم رسمي تا منتقد جدي
دكتر سروش، دست‌كم پس از انقلاب اسلامي، همواره به عنوان انديشمندي تأثيرگذار، مطرح بوده است. او در ابتداي انقلاب، بارها بر سر ميز مناظره با تئوريسين‌هاي احزاب و مكاتب الحادي و التقاطي مي‌نشست و از مباني جمهوري اسلامي دفاع مي‌كرد. او سخت مسلمان بود و از حواشي گفته‌ها و گفته‌هايش براي تعصب در اين مسير نيز به مشام مي‌رسيد (به عنوان مثال وي در مقدمه كتاب ناآرام جهان خود، كه در شرح نظريه حركت جوهري ملاصدرا نوشته بود، تاريخ را به هجري قمري درج كرده بود!)

سروش در سمت استادي دانشگاه بر جاي دكتر فرديد نيز نشسته بود و با قدرت هرچه تمام‌تر، نظرات وي و شاگردانش را نقد مي‌كرد. اگر فرديد، بزرگ‌ترين شارح و معرفي‌كننده فيلسوف آلماني، مارتين هايدگر بود، سروش هم به زودي اشاعه‌دهنده نظرات فيلسوف برجسته منتقد هايدگر، كارل‌ پوپر شد.
سروش در دهه اول انقلاب، نه تنها كرسي استادي در دانشگاه و عضويت در شوراي عالي انقلاب فرهنگي را براي خود حفظ كرده بود، بلكه حتي برنامه راديويي ويژه خود در صداي جمهوري اسلامي را نيز داشت. با اين اوصاف، تمام مشاغل او تا اين زمان در ارتباط با دانش و فرهنگ بود و او به جد از ورود شخصي به عرصه قدرت و سياست پرهيز مي‌جست. پس از درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلامي، سروش و جمعي از شاگردان و هم‌فكرانش در «كيهان فرهنگي» متمركز شده و به انتشار مقالات تئوريك در باب حوزه‌‌هاي مختلف علوم انساني (به ويژه دين و سياست) مي‌پرداختند. در اين زمان، بحث‌هاي آنان بيشتر مخاطبان خاص داشت.

با آغاز دهه هفتاد و تغييرات بنيادين در عرصه فرهنگ كه يكي از شاخصه‌هاي آن، استعفاي محمد خاتمي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، سروش نيز در بيان ديدگاه‌هاي خود، وارد فاز جديدي شدو بحث‌ها را از سطح خواص به سطح عامه كشاند.
آغازگر اين دوران شايد سخنراني مشهور وي در دانشگاه صنعتي اصفهان در سال 71 باشد كه تا مهر ماه سال 74 طول كشيد و باعث شد فشارها و اعتراضات بر وي بيشتر شود. در اين مدت و پس از افول «كيهان فرهنگي»، سروش و يارانش مجله «كيان» را بنا نهاده و رونق بخشيدند. در اين دوران، سروش به نوشته‌هاي خود، صراحت بيشتري به كار مي‌برد، ديگر به مفاهيم بسنده نمي‌كرد و به مصاديق نيز وارد مي‌شد، قدرت و حاكميت را نقد مي‌كرد، با نهاد روحانيت وارد چالش مي‌شد ... و به موازات اينها، محدوديت‌ها و فشارهاي بيشتري را نيز متحمل مي‌شد. طبيعتا آنچه او در حوزه اين مسائل حساسيت‌برانگيز بيان مي‌كرد، واكنش‌هاي فراوان و بعضا تندي را نيز به دنبال داشت و كار تا بدانجا پيش رفت كه حتي رهبر نظام (آيت‌الله خامنه‌اي) نيز به يكي از سخنراني‌هاي خود، به يكي از مقالات سروش (در مورد معيشت روحانيت) به تندي پاسخ گفت... .

از مهر ماه سال 74 و آن زمان كه مراسم سخنراني دكتر سروش در تالار چمران دانشكده فني دانشگاه تهران با ضرب و شتم فيزيكي مختل شد، روند مقابله و اعتراض به سروش وارد مرحله جديدي شد و اين روند در ارديبهشت سال 75 به اوج خود رسيد. اين زماني بود كه گروه انصار حزب‌الله به همراهي عده‌اي و پشتيباني برخي احزاب و باندهاي سياسي، «چوبه داري» را هم‌زمان با مراسم سخنراني سروش در دانشگاه تهران به آنجا بردند و درگيري‌ها به اين ترتيب، به اوج خود رسيد.
چنين حركات فاشيستي و نابخرادنه‌اي، خواه ناخواه باعث قرارگرفتن سروش و حاميان او در موضع مظلوميت و افزايش محبوبيت و اثرگذاري سروش شد. خاصه آن‌كه او بيان شيوا و قلم دلنشيني نيز داشت و از چنين حوادثي، نيك استفاده مي‌برد تا در قالب اعتراض و شرح مصايب، نظرات خود را بيش از پيش بيان كند و مخالفان را به باد انتقاد و حمله بگيرد.

علاوه بر اينها، او در اين مدت مفاهيمي چون پلوراليسم (ديني) و جامعه مدني را نيز بسط و گسترش داده بود كه هم با اقبال خواص روبه‌رو شده بود و هم پتانسيل تأثير بر عوام را داشت. عناصري كه بعدا در ماجراي دوم خرداد، اهميت رهبري فكري و تئوري‌پردازي سروش را بيش از پيش روشن كرده اما با قدرت گرفتن اصلاح‌طلبان كه بزرگان آنان اكثرا يا شاگر سروش بودند و يا هم‌فكران وي؛ اندك‌اندك سروش به حاشيه مي‌رفت.
هرچند سروش هميشه خود را در جايگاه رهبري فكري و نظريه‌پردازي مي‌خواست و سهمي از حكومت و قدرت را طلب نمي‌كرد، اما بسياري از شاگردان و يا هم‌فكران او كه در ساختار حاكميت جاي يافته بودند، حرمت رهبري فكري و معنوي استاد را نيز رعايت نمي‌كردند. گويي كه جنبش اصلاحي دوم خرداد و مباني فكري آن (مثلا جامعه مدني و تكثرگرايي) محصول كساني چون حجاريان و گنجي بوده است.
با اين حال، زمانه به آنها نيز وفا نكرد و مدعيان رهبري فكري مردم، به كره يا طوع، اندك‌اندك از گردونه خارج شدند و باز هم نظريه‌پرداز قديمي ماند و نظراتش.

درس‌هايي از سروش
هدف از اين نوشتار، نه نقد نظريات سروش در باب دين و مذهب و دمكراسي است و مرور زندگي وي و تعامل شاگردان سروش با او. بلكه درج مقدمات نه چندان كوتاه بالا، براي تذكر برخي از خصايل دكتر سروش است كه در نزد شاگردان او ـ كه غالبان نظريه‌پردازان دوم خرداد بودند ـ غايب و كمياب است و به نظر مي‌رسد همين مسائل باشد كه باعث افول و زوال زودهنگام اينان شده است؛ در حالي كه سروش همچنان جايگاه خود را محفوظ داشته است (صرف‌نظر از درستي يا نادرستي نظريات وي):

اولين ويژگي دكتر سروش كه او را از بسياري متمايز مي‌كند آنست كه سروش هميشه فاصله خود را با قدرت و حاكميت حفظ كرده است و حتي در زمان اقبال حاكميت به وي (دهه اول انقلاب) هرگز رداي صدارت و وزارت و وكالت نبپوشيد و اين در حالي است كه جز اكبر گنجي، تقريبا تمام آنان كه مدعي نظريه‌پردازي دوم خرداد بودند، به دامان قدرت درآويختند و به همان ميزان از اعتبار علمي و نظري خود كاستند. به ويژه هجوم يكباره اعضاي برجسته و خوش‌فكر حزب مشاركت و سازمان مجاهدين به مسوليت‌هاي اجرايي و مناصب حكومتي در سالهاي 76 تا 79 شايد مهترين عامل تضعيف آنها باشد. شاخص‌ترين مصداق اينان، نظريه‌پرداز بزرگ و ارزشمند جبهه اصلاحات،سعيد حجاريان است كه رياست شوراي شهر را بر عهده گرفت.

دوم آنكه سروش تا آنجا كه ممكن است، عقايد خود را كه مخالف وحتي متناقض با باور عامه مردم و حكومت است، بيان مي‌كند و هزينه آن را نيز مي‌پردازد. در اين مقام،‌ مهم نيست كه آنچه او مي‌انديشد و در قلم و زبان جاري مي‌كند،‌ درست است يا خير، بلكه مهم آن است كه او «شترسواري دولا دولا» پيشه نمي‌كند. در مقابل طيف عظيمي از آنها كه نام اصلاح‌طلب بر خود نهاده‌اند و نظريه مي‌پردازند، يا اصلا جرات نزديك‌شدن به مباحث مهم و حساسيت برانگيزي (مثل انتقاد از دين و مذهب و آنهم بدور از كلي گويي) و به چالش كشيدن آنها را ندارند و يا به مقتضاي زمان و نام و نان(!) هر دم به رنگي درمي‌آيند. زماني منتقد دين مي‌شوند و زماني مفسر فلسفه مهدويت؛ زماني بر سر سفره جمهوري اسلامي مي‌نشينند و گاهي بر سر ميز اپوزيسيون ظاهر مي‌شوند... ! حاصل رويگرداني مردم و روسياهي تاريخي براي قشري است منافق، كه معلوم نيست مارند يا ماهي!

نكته مهم آخر آنكه، هرچند كه امروزه سخت كوشيده مي‌شود تا عرصه‌هاي «نظري» و «عملي» جدا از هم نشان داده شوند، اما در عمل، گستره اين افتراق محدود است. سروش هرگونه كه مي‌انديشد، هرگز در عرصه اخلاق و اجتماع، شخصا موصوف و متهم به فساد نبوده است. نه همسر چهارمش شكايت به ديوان مي‌برد و نه سند ويلاي خارجه‌اش منتشر مي‌شود و نه...! و از اينها مهمتر آنكه در عين حال كه گاه تند مي‌راند و اهل تعارفات مرسوم نيست و حتي از پرخاش نيز ابايي ندارد، از حد نمي‌گذرد و عقده و احساس و آرزويش بر منطق و عقلش نمي‌چربد (مقايسه كنيد با نوشته‌هاي تند و افراطي انديشمندي چون مجيد محمدي!)
و همين شايد باعث آن شده كه وي دوستان بسيار معتبر و محترمي از ميان آنهايي كه كاملا از لحاظ فكري با او مخالفند، داشته باشد و بدين سان باب ارزشمند ديالوگ ميان ايشان بسته نشود.
دوستي و مراودات او با اشخاصي از سطح آيت‌الله سيدان (عالم تفكيكي بزرگ و نماينده و خويشاند آيت‌الله سيستاني) تا حجت الاسلام سعيد بهمن‌پور، مؤيد همين امر است.

به نظر مي‌رسد عدم رعايت نكاتي از اين دست باشد كه باعث شده‌است فاصله و جايگاه سروش همچنان محفوظ بماند و اميدهاي از دست‌رفته به روشنگري روشنفكران ديني اصلاح‌طلب، رو به سوي سروش نهد. سروش زنده است، بي نياز از زنده‌باد!

در حاشیه سخنرانی اخیر سروش در پاریس: "اسپینوزا یا شریعتی؟"

با اينكه سالهاست هر روز ساعتها با كامپيوتر كار مي‌كنم، اما هنوز دلبسته خواندن مطالب از روی کاغذم و به همین خاطر –ناخودآگاه- برای خودم قاعده‌ای گذاشته‌ام: در وهله اول مطالب را به‌صورت آن‌لاین می‌خوانم اما اگر مطلبی بلند باشد یا بخواهم روی آن تمرکز بیشتری بگیرم، آن‌را به‌صورت آف‌لاین می خوانم. اگر مطلب خیلی درست و حسابی و جذاب باشد آن‌را روی کاغذ چاپ می‌کنم و از آن طریق می‌خوانم و...
گزارش سخنرانی دکتر سروش در سوربن پاریس در مورد مذهب شیعه و دموکراسی، به نظرم آنقدر مهم آمد که صبر کردم تا نسخه‌ چاپی آن‌را زیر درختان کاج پارک لاله بخوانم!

سروش زنده است
من فقط برخی مقاله ها و کتاب‌های دکتر سروش را خوانده‌ام و با اینکه همان اندک مقدار، سخت تحت تاثیرم قرار دادند، اما سالهاست که حتی مبانی فکری‌ و اعتقادی‌ام، اشتراک چندانی با مبانی افکار و آرای دکتر ندارند.
از سوی دیگر با اینکه هیچگاه شاگرد عبدالکریم سروش نبوده‌ام، با این حال سخت برای‌اش احترام قایل بوده و هستم و آرای‌اش را دنبال می‌کنم.
با اینکه دکتر در اوایل دهه هفتاد بسیار مورد توجه و تاثیرگذار بود اما این سال‌ها ایده وحرف چندان نو و مهمی از او برنیامده بود. این‌را به شهادت شاگردان قدیم سروش که حالا بسیاری‌شان اساتید فرهیخته‌ای شده‌اند (مثل مهدی جامی) می‌گویم.
من هم –مثل خیلی‌های دیگر- کم‌کم داشتم سروش را به عنوان اندیشمندی که "زمانی" خیلی تاثیرگذار بود، به قسمت موزه‌ای ذهنم می‌سپردم که این سخنرانی سروش را برگرداند به جایگاه قبلی، البته کمی بالاتر!

گنگ خوابدیده
آدم وقتی نمی تواند حرف دلش را واضح و صریح بزند باید چکار کند؟
دو راه بیشتر ندارد: یا شتر سواری دولا دولا پیشه کند و مثل خیلی از مثلا روشنفکران مذهبی از پای منبر تا کافه شوکا با همه کس و همه‌چیز لاس بزند و تا آنجا که می‌تواند هم از آخور بخورد و هم از توبره، و هزار راست و دروغ را به بهانه "احتیاط" و "ذر شرایط فعلی" سر هم کند تا بالاخره این‌چهار روز هم بگذرد و فوقش آیند‌گان - البته اگر به قدر پشم مبارکشان هم برای ما ارزش قایل شدند – در باب پیچیدگی‌های ما تحقیق و پژوهش کنند و ...
یا اصلا حرف نزند. یعنی حرف بزند ولی اگر چیزی را نمی‌تواند صریح بگوید دست کم نگوید. حکایت همان "جز راست نباید گفت و هر راست نشاید گفت".
من راه دوم را انتخاب می‌کنم و خیلی‌ها به راه اولند.
حالا چرا اینقدر حرافی می‌کنم؟ برای اینکه... (خب اگر می‌خواستم صریح منظورم را بنویسم که اینقدر آسمان ریسمان به هم نمی‌بافتم!)

و اما...
دکتر سروش در سخنرانی آخرش شجاعت عظیمی به خرج داده. شجاعت که می‌گویم نه فقط به خاطر "سر نترس در برابر حکومت داشتن" است (البته آن‌هم جگر شیر می‌خواهد!) بلکه در این جامعه‌ی به شدت مذهبی و شدیدا سوتفاهم‌پذیر، رفتن به سراغ مبانی اعتقادی واقعا شهامت می‌خواهد. آن‌هم از طرف یک استاد دانشگاه و اندیشمند شناخته شده که اکثر (یا شاید تمام) هوادارنش از میان مذهبی‌ها به سوی او آمده‌اند. جامعه‌ای که به طرز غیر قابل بیانی بر روی چیزهای که گمان می‌کند مبانی اعتقادی‌اش هستند متعصب و کور است.
آن‌هایی که مثل من در خانواده‌هایی طبقه متوسط (از همه نظر) زندگی کرده‌اند و بر سر "دگر اندیشی‌هایی" بسیار جزیی، رفتار دگم دیده‌اند؛ شاید منظور مرا بهتر بفمند.
و ایران – جز مواردی نادر – تشکیل شده از همین آدم‌ها و خانواده‌ها.
حالا سروش چکار کرده؟ آمده از یک سو روحانیت را از سطح "عوامزده" یک درجه برده پایین‌تر و به "عوام" رسانده و خودش را رسما سیبل حضراتی کرده که هر روز با احساسات و عقل معاش (ومعاد!) توده سر وکار دارند؛ و از آن‌سو تاخته به بسیاری از خرافات مذهب. آن‌هم نه از نوع تاختن شریعتی‌وار – که "این خرافه است و در اصل دین و مذهب نبوده و اصلش خیلی خوب است"- که راست زده به قلب سپاه حریف و قصد خیمه‌ی سلطان کرده...!
سروش حالا دیگر همه‌چیزش را به‌پای آن‌چیزی که گمان می‌کند حق و حقیقت است گذاشته. اکنون راهی را شفاف کرده (نمی‌گویم انتخاب، چون نمی دانم چه وقت این راه را انتخاب کرده) که جز برای اهلش راه نیست. دیگر دوران هواداری و هواخواهی گذشته، چون این آدم هم از بالا (قدرت) بریده و هم از پایین (توده). و شاید دیگر نه در جامعه جایی داشته باشد نه در حکومت نه در بین روشنفکران دینی-مذهبی و نه سکولار.
ولی چه باک؟ روشنگری، دانش می‌خواهد و صداقت و شجاعت. به قدرت و توده می‌تواند کاری‌ش نباشد!

یعنی درست می‌گوید؟
اینکه آیا سروش درست می‌گوید و می‌اندیشد را بحث‌ها و نقدهای علمی و گذشت زمان نشان خواهد داد. اما در مورد خودم می‌توان بگویم بسیاری از آرای سروش را هنوز قبول ندارم و هنوز فکر می‌کنم مبانی فکری-اعتقادی من با مبانی او مشترک نیست. محتوای آرای اخیرش هم نه برایم نو بود و نه تاثیری بر افکارم گذاشت.
اما موضع اخیر او به شدت برایم مهم است و دلیل آن "شفافیت" و "تاویل‌گریزی" آن است.
اینکه یک اندیشمند مهم و تاثیرگذار که طرفداران زیاد و دشمنان نیرومندی هم دارد، محافظه‌کاری را کنار می‌گذارد و به‌جای لاس زدن‌های مزخرف و صدور آرای تاویل و تفسیر پذیر، رک و پوست کنده می‌گوید این را قبول دارم و آن‌را قبول ندارم و دایره‌ی تاویلات را تنگ می‌کند برای من خیلی مهم است و فکر می‌کنم اگر این نوع گفتمان در جامعه ما (حتی در سطح نخبگان) شیوع یابد، یک گام بلند به جلو محسوب می‌شود.
دکتر سروش به همان میزان که درصد تاویل‌پذیری آرای خود را با پرهیز از دو پهلوگویی و یکی به نعل و به یکی میخ زدن... پایین آورده، به همان میزان برای جایگاه خودش خطر خریده: از بگیر و ببند حکومتی و دار آوردن... تا ریزش بخشی از هوادارانش که به هواهایی دور او جمع شده بودند... تا لعن و تکفیر وعاظ و حتی اعتراضات و تعرضات و شاید در نهایت طرد مردمی.
اما به همین میزان گامی به جلو برداشته و شاید حتی جامعه ما را با دعوت به تغییر نوع گفتمان، به سوی عصر روشنگری بومی‌مان هل داده باشد.
چیزی که برایم هیجان‌انگیز است.

فکر می‌کنید اسپینوزا بهتر است یا شریعتی؟

پاسخی به نیما راشدان: صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

نیما راشدان به تازگی در خبرنامه گویا مطلبی با عنوان دولت ويشي، خاتمي و مارشال پتن، منتشر کرد که در آن به بهانه پرداختن به اعتصاب غذای اكبر گنجي، ادعاهای متعددي در قالب نقد، پرخاش، استهزا و از همه مهمتر "ادعای بی دلیل و مدرک" آورده شده بود. به نظر می‌رسید برخی از این موارد فارغ از ماجرای اعتصاب غذای آقای گنجی، بوده و آقای راشدان، خواسته یا ناخواسته در حاشیه، ادعاهایی بزرگتر از خود متن مطرح کرده‌است.
من – ضمن آنکه شخصا طرفدار آزادی آقای گنجی و تمام زندانیان سیاسی هستم و این موضوع برایم اهمیت خاصی دارد -در اینجا قصد دارم برخی از حواشی مهم آن مقاله را به نقد کشم.

پیش از این ذکر چند نکته‌ی گسسته لازم است:
1-اصولا مطلب مذکور را به سختی بتوان یک مقاله یا حتی یادداشت منسجم خواند و بیشتر شبیه یک یادداشت وبلاگی با همان جسته گریختگی مطالبی است که یک نفر بالبداهه و احساسی در وبلاگش می‌نویسد. البته در نثر و شیوه نگارش دیگران سخنی نیست (یا اگر باشد من اهل گرفتن اشکالاتی از آن دست نیستم) اما اینقدر هست که نقد مطالبی که از منطق روشن و مبنای تعریف شده‌ای برخوردار نیستند به همان میزان نامنسجم و البته دشوارتر است . اگر این نقد را جسته گریخته و بعضا از نظر انسجام مطالب بی‌ربط دیدید شاید به خاطر پیروی از ترتیب مطالب متن اصلی باشد.

2-مخالفت با یک مطلب به هیچ عنوان به معنای طرفداری از طرف مقابل نیست. متاسفانه از کامنتها و ای‌میل‌هایی که من در پی درج مقالات اخیرم در خبرنامه گویا دریافت کرده‌ام چنین برمی‌آمد که این نکته‌ی واضح و تا حدودی بدیهی، برای بسیاری از خوانندگان مغفول است. با توجه به مقالات انتقادآمیزی من که در این سایت و همینطور در وبلاگم تا کنون منتشر کرده‌ام، دست کم برای خود آقای راشدان باید روشن باشد که مخالفت من با اصلاح‌طلبان حکومتی و در راس آنها سازمان مجاهدین و حزب مشارکت کمتر از ایشان نیست.
تحلیل‌های روزنامه اینترنتی روز هم به خودشان مربوط است و انصافا در برخی از موارد به شدت ساده‌لوحانه و عجیب است. من با این سایت و گردانندگانش هیچ ارتباطی ندارم.

3-بر خلاف تئوریسین‌های مکتبی و آدم‌های ایدئولوژی‌محور، مخالفت با اکثر نظریات راشدان در مطلب مذکور به معنای مخالفت با همه آنها و نیز خود وی نیست. متاسفانه در جو سیاه و سپید ما این نکته بدیهی هم باید ذکر و موکد شود.


و اما مطلب آقای راشدان
گویا بهانه نوشتن نوشته اخیر آقای راشدان، مطلبی بوده است که در روزنامه اینترنتی روز درباره اعتصاب غذای گنجی منتشر شده و در آن ادعا شده که دست‌هایی درکار است تا از اعتصاب غذای گنجی و حتی مرگ وی به نفع خود و در چهت گل‌آلود کردن آب بهره‌برداری کند و...الخ.

نیما راشدان هم از این تحلیل عصبانی شده و در 9 بند ادعاها و تحلیل‌هایی ارائه داده که مبانی و حتی حواشی آنها بسیار تامل‌برانگیز است و به برخی از آنها می‌پردازیم:

1-او در بند اول می‌نویسد: "مگر سياه تر از اين هم مي شود ... مگر استبداد و اختناق از اين بالاتر هم ممکن است ؟" پاسخ این است: بله آقای راشدان. سیاهتر از این هم می‌شود و تازه این در صورتی است که فرض شما مبنی بر سیاه بودن شرایط فعلی را بپذیریم. اما من می گویم شرایط ما در این حکومت حتی سیاه هم نیست. حکومت جمهوری اسلامی ایران در بدترین حالاتش هم هیچگاه دیکتاتوری مطلق نبوده است. در کدام حکومت دیکتاتوری این همه انتخابات برگزار می‌شود؟ می‌گویید فرمایشی است؟ من می‌گویم اولاً یک دیکتاتوری مطلق (که به تعبیر شما سیاه تر از آن امکان‌پذیر نیست) چه احتیاجی به انتخابات دارد که فرمایشی آنرا برگزار کند. ثانیا در کدام انتخابات فرمایشی، این‌همه رقابت جدی وجود دارد؟ انتخابات فرمایشی یعنی از آن نوع که صدام برگزار می‌کرد و صددرصد رای می‌آورد!
بله درست است که شورای نگهبان با اعمال نظرها و رفتارهای سلیقه‌ای می‌تواند انتخابات را تا حد مجلس هفتم نزول دهد و هر آن‌کس را که "ولایت مطلقه فقیه" را قبول نداشته‌باشد، رد صلاحیت کند؛ ولی آقای راشدان! از شما که با تاریخ شوروی آشنایی دارید میِ‌پرسم در سیستم دیکتاتوری مطلق اصلا مگر کسی جرات ابراز مخالفت دارد که احتیاج به شورای نگهبانی باشد تا او را فیلتر کند؟
در همین انتخابات نهم بیاری عقیده دارند که تقلب و تخلف شده. در انتخابات فرمایشی چرا باید تقلب شود؟ در حکومت دیکتاتوری مطلق – اگر انتخاباتی هم به ندرت برگزار شود – لاجرم همه کاندیداها باید در نهایت سرپردگی به "او" باشند و در چنین حالتی هیچ لزومی به تقلب و تخلف نیست.
در کدام دیکتاتوری مطلق و کاملا سیاه، مخالف سیاسی می‌تواند از زندان مانیفست بنویسد و به "او" مستقیماً بتازد؟

البته حکومت جمهوری اسلامی ایران چندان سپید هم نیست و اشتباهات و حتی جنایات فراوانی در آن صورت گرفته است. نیروهای مخالف آزادی و دموکراسی هم در آن نه کم‌اند و نه ضعیف. اما انصاف بدهید تمام جرم و جنایاتی که در طول این 27 سال شده با جنایاتی که در یک سال حکومت استالین شد، قابل قیاس است؟
حافظه تاریخی من پاک نشده‌است. هم خلخالی را به‌یاد میآورم، هم رژه وحشت کمیته‌چی‌ها را، هم اعدام‌های دهه 60 را و هم ترورهای دهه 70 را و هم بسیاری چیزهای دیگر دیده‌ام که شمایی که در کنج امن و عافیت اروپا نشسته‌اید حتی شاید نشنیده‌باشید. ولی سعی می‌کنم سیاه و سپید مطالب را نبینم و تحلیل نکنم. خشن‌ترین کارهای پاسدارها و کمیته‌چی‌ها و اطلاعاتی‌ها و خلخالی‌ها را می‌گذارم در کنار کارهای خمرهای سرخ کامبوج و فرامین دایی یوسف شوروی و مائوئیست های چین و ... و حتی انقلابیون فرانسه‌ی کبیر؛ و آنوقت – بدون اینکه ذره‌ای آدمکشان وطنی را تایید کنم- می‌بینم یا جهوری اسلامی سیاه نیست و یا اگر سیاه است، حتما بالاتر از سیاهی هم رنگ‌هایی هست!
و از همه اینها گذشته آیا این جمهوری اسلامی، این رییس جمهور، این وزارت اطلاعات ... همان برابرنهادهایشان در 20 سال پیش هستند؟
به‌زودی خواهید دید که حتی با روی کار آمدن تندترین و بنیادگراترین نیروهای ذخیره این رژیم و بدست گرفتن قوه مجریه توسط احمدی‌نژاد و یارانش، فضای اجتماعی و سیاسی ما حتی یک دهم دهه شصت هم بسته نخواهد شد.
واقیت این است که حتی با همان معیار تک‌رنگ شما، همیشه در ایران فضا خاکستری بوده است منتها با طیف‌های مختلف.

2- در جای دیگری راشدان از "میزان منفوریت خاتمی" نوشته و آنرا با میزان محبوبیت گنجی مقایسه کرده است.
آقای راشدان! البته شما می‌توانید از خاتمی و یا هر فرد دیگری نفرت داشته باشید. خاتمی که سهل است، گاندی بزرگ هم به تیر نفرت کشته شد! ولی آنچه در دل و ذهن شماست الزاما درست و به‌حق نیست چه رسد به آنکه قیاس به نفس کنید ماجرا را به اکثریت ملت ایران هم تعمیم دهید. با عرض پوزش، این چند جمله کوتاه شما آنقدر بی‌ربط و بی‌منطق است که من واقعا مانده‌ام چطور آنرا نقد و تحلیل کنم :
"کافيست ميزان محبوبيت يا بهتر بگوييم « منفوريت » سيد محمد خاتمي و يا معين را با گنجي مقايسه کنيم تا دريابيم - چرا فردي مامور مي شود تا « مبارزه منفي گنجي » را « طرح مرتضوي » بنامد"
یعنی شما واقعا گمان می‌کنید خاتمی در نزد ملت ایران منفور است؟! با چه آمار و یا حتی برخوردی با مردم عادی به چنین تحلیلی رسیده‌اید؟ گیریم که به‌قول شما عامه مردم هم از خاتمی ناراضی باشند، میزان این منفوریت چقدر است و شما چگونه آنرا اندازه‌ گرفته‌اید؟
منفوریت معین را از کجا اندازه‌گیری کردید؟ از رای نیاوردنش؟ رای ندادن که جای خود دارد، خود من در همین خبرنامه و در بحبوحه‌ی مرحله اول انتخابات بر علیه انتخاب معین مقاله نوشتم و به سهم خودم دیگران را هم تشویق کردم تا به او رای ندهند (و هنوز هم فکر می‌کنم کار درستی کردم) با این حال ذره‌ای از این شخص "نفرت" ندارم. حتما شما بهتر از من می‌دانید که عدم محبوبیت با منفوریت تفاوت زیادی دارد.
اصلا فرض کنیم که فرض‌های شما در مورد میزان منفوریت و محبوبیت خاتمی و معین و گنجی درست باشد. از اینها چطور "دریابیم چرا فردي مامور مي شود تا « مبارزه منفي گنجي » را « طرح مرتضوي » بنامد

4-سودپرستی و منفعت‌طلبی‌های اکثر حضرات خط امامی به ویژه مشارکت و مجاهدین انقلاب، بر ما پوشیده نیست. همین‌طور نرمش‌های محمد خاتمی بر سر برخی مسایل به سختی قابل اغماض است و از آن مواردند: برگزاری انتخابات محلس هفتم، سکوت در برابر بیدادگاه وقایع کوی دانشگاه، عدم واکنش جدی در مورد توقیف فله‌ای مطبوعات... .
اما جمع بستن تمام اینها و استخراج نتیجه‌ای واحد نادرست است. اینکه چرا یاران قدیم گنجی در حزب مشارکت و سازمان مجاهدین دست به یک حرکت اعتراضی جدی (تحصن – راهپیمایی) برای آزادی او نزدند، پرسشی‌است درست و انتقادی بجا. اما خواندن این بخش از متن شما این شک را در ذهن آدمی چون من ایجاد می‌کند که تحلیل‌گر جوانی به نام آقای راشدان نه با شرایط سیاسی در حکومت ایران آشناست و نه به طور کل وظایف، شوون و اختیارات مقام ریاست جمهوری را می‌شناسد:
"چرا معين و طرفدارانش براي آزادي زندانيان سياسي به تجمع مقابل اوين نپوستند ؟ چرا آقاي خاتمي استعفا ، تهديد و تحصن نمي کند ؟"

از این گذشته گزاره‌ای که در ابتدای بند چهارم مقاله‌تان نوشته‌اید، مغرضانه یا دست‌کم اشتباه است:
"سيد محمد خاتمي به شهادت مطبوعات اصلاح طلب و محافظه کار ، يک بار و فقط ، يکبار و آنهم بر سر داستان پتروپارس و احضار « بهزاد نبوي » - تهديد به استعفاء کرد."
اگر واقعا اینگونه فکر می‌کنید، واقعا در اشتباهید. به اطلاع شما می‌رسانم ماجرا برعکس است. خاتمی بارها و بارها تهدید به استعفا کرده بود (از جمله در ماجرای برگزاری انتخابات مجلس هفتم و حتی بر سر تایید صلاحیت معین در انتخابات ریاست جمهوری اخیر) و در ماجرای پتروپارس و مشکلات بهزاد نبوی، خاتمی هیچگاه تهدید به استعفا نکرده بود.
انتقاد از گشادکاری‌های خاتمی در بعضی از موارد بحثی‌ست، و نوشتن گزاره‌های غلط و انتظار از رییس‌جمهور که مثلا به متحصنین بپیوندد بحثی‌ست جدا.

5-من بسیار بعید می‌دانم آدم عاقلی یافت شود که معتقد باشد ماجرای گنجی "ساخته و پرداخته‌ی دادستانی و اطلاعات موازی است..." و بعیدتر آنست که به فرض صدور چنین اراجیفی، هیچ آدم عاقلی آنرا باور کند.
آنچه عده‌ای از نویسندگان روز و برخی دیگر معتقدند آنست که سعید مرتضوی در صدد است (یا بود) که این ماجرا را طوری پیش ببرد تا به اهدافی خاص برسد. البته من با این مطلب هم چندان موافق نیستم اما این ادعای برخی از روزنامه‌نگاران وتحلیل‌گران، پایه‌ای منطقی دارد. چرا که نباید فراموش کنیم که هرچند گنجی مستقل است و این تصمیم را خودش به تنهایی و از روی عقل و اراده خود اتخاذ کرده، اما پایان بازی به دستور مرتضوی هم بستگی دارد.
اگر او دستور آزادی گنجی را بدهد ماجرا به گونه‌ای پایان خواهد یافت و اگر همچنان گنجی را در زندان نگه‌دارد به گونه‌ای دیگر. پس می‌بینیم که دادستانی تهران هم در پایان این ماجرا و نتایجی که از آن حاصل می‌شود سهیم است ولی این به هیچ عنوان ناظر بر نتیجه‌ای که شما اشتباهاً برداشت کرده و بر آن معترضید، یعنی:" ماجرای گنجی ساخته و پرداخته‌ی دادستانی و اطلاعات موازی است" نمی‌شود.

6-از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نوشته‌اید و اینکه عده‌ای هنوز به کشف سناریوهای پیچیده توطئه مشغولند. راست می‌گویید؛ اصلاح‌طلبان و چپی‌های این حکومت، ده سال است که اشکالات و کاستی‌های خود را به گردن توطئه‌های حریف می‌اندازند و البته هرگز از این ادعا که همان رقبایشان به توهم توطئه دچار شده‌اند دست برنمی‌دارند!
گونه‌های مختلف اپوزوسیون هم که هرکدام از همان مقطعی که با این رژیم بر هم زدند (چه سلطنت‌طلبان که از روز اول انقلاب برافتادند و چه مجاهدین که چند سالی دوام آوردند) کشف کردند که روی کار آمدن جمهوری اسلامی (یا به حکومت رسیدن قشر روحانی) حاصل نوطئه انگلیسی‌ها یا آمریکایی‌های دموکرات، یا حتی اسرائیلی‌هاست...!
اما اسف‌بارتر آنست که تحلیلگران و روزنامه‌نگاران ما – که منتقد تمام آن گروه‌ها و توهمات توطئه آنها هستند –کشفیاتی می‌کنند از این دست: خاتمی مامور و آلت دست رهبری است و "عالیجناب خاتمی"، بنا به سرشت خط امامی‌اش "ذاتا" آدم نفع‌پرست، فرصت‌طلب و چاپلوسی و متملقی بوده و هست!
میزان منفوریت خاتمی و معین و محبوبیت گنجی باعث می‌شود تا فردي مامور شود تا « مبارزه منفي گنجي » را « طرح مرتضوي » بنامد!

هیچ فکر کرده‌اید که گندیدن نمک علامت چه فاجعه بزرگی‌ست؟

حاشيه به جاي متن مي‌نشيند، مداح به‌جاي آخوند!

طي چند سال اخير تغيير بسيار تامل برانگيزي در جامعه مذهبي ايران به وقوع پيوسته است كه بيشتر از همه به چشم آنهايي مي‌رسد كه با حال و هواي آن آشنايي دارند و در مجاورتش زندگي مي‌كنند. يكي از بزرگترين اين تحولات، تغيير در ساختار مراسم مذهبي (بزرگترين و پرقدرت‌ترين نمودهاي اجتماعي شيعه) است.

دوستاني كه از نزديك هيات‌ها و دسته‌هاي مذهبي را ديده‌اند لابد مي‌دانند كه يك "مجلس" معمولا از دو بخش مهم وكلي تشكيل مي‌شود. يكي سخنراني (وعظ، ذكر مصيبت، بيان احكام و از اين قبيل) كه توسط آخوند (شيخ، روحاني، طلبه و حتي مجتهد) گفته مي‌شود و ديگري مداحي (اعم از نوحه خواني يا مولودي‌خواني) كه توسط مداح اجرا مي‌شود. گه‌گاه هم هر دوي اين برنامه‌ها توسط آخوندي خوش‌صدا عرضه مي‌شود.

تا پيش از اين حتي درنظر عوام‌ترين مردم، وعظ وخطابه آخوند مقام بالاتري داشت و هرچند خيلي‌ها حوصله‌شان از "پامنبريات" سر مي‌رفت و نوحه‌ و مولودي و سينه و كف را بيشتر دوست داشتند ولي هميشه اولويت با آخوند و منبر بود و بعد نوحه و نوحه‌خوان.
حرف "آقا" هم هميشه بين مردم ارج و قرب بيشتري داشت و هرچند او معمولا بين مردم زندگي مي‌كرد ولي نوعي "فاصله"ي روحي و معنوي بين او و عوام وجود داشت كه براي او جايگاه ارشاد وراهنمايي اخروي ودنيوي فراهم مي‌كرد و اين دقيقاً بر عكس حالت "نوحه‌خوان" بود كه هرچند معمولا آدم خوب و باخدايي بود و خيلي‌ها به ثوابهايي كه او" به خاطر درآوردن اشك مردم" كسب كرده‌بود؛ غبطه مي‌خوردند، ولي هيچگاه در بين مردم چنان ارج معنوي و قرب علمي‌اي نداشت كه در مقام نصيحت و ارشاد و امر ونهي قرار گيرد. و اين حتي در مورد نوحه‌خوان‌ها و مداحان مشهور - كه جز به نرخ‌هاي گران و جمعيت‌هاي چند هزار نفري لب از لب باز نمي‌كردند - هم صادق بود.

به همين خاطر هم هميشه در اعلانيه‌ها و پلاكاردهاي مراسم معروف، اسم واعظ ومنبري درشتتر نوشته مي‌شد و اگر هم از مداحان ذكري مي‌شد، كوچكتر و كم‌رنگ‌تر بود. چينش هر تبليغي هم قاعدتا بيانگر سليقه و ارجيحت اجزا پيش داعي و مدعو بود.
اصلا حتي اگر جماعت صرفا براي سينه‌زني و نوحه گوش كردن (يا به ندرت شادماني و كف‌زني) به مجلسي مي‌رفتند، از آنجا كه در اذهان "علم آقا" بر "صداي اين بابا" اولويت داشت، مراسم مداح به عنوان مقدمه يا موخره‌ي سخنان واعظ محسوب مي‌شد و اين به عنوان يك اصل نانوشته رعايت مي‌شد.

اما چند ساليست كه به گونه‌اي محسوس اين اولويت و ارجحيت بين آخوند و مداح جا عوض كرده است. حالا نه فقط مداحان بطور مستقل مورد توجه قرار مي‌گيرند كه حتي از طرف تجمعات مذهبي امروزي‌تر (به خصوص در تهران و مشهد واصفهان و به‌ويژه نزد آنها كه نطفه‌ يا شاكله‌اي حكومتي‌ دارند) توجه اصلي ملتفت آنهاست. حالا مداحي مقدمه يا موخره‌ي وعظ و خطابه عالم نيست بلكه منبر و سخنران در حاشيه‌ي مدح و نوحه‌خوان قرار گرفته است.

اين مساله در اعلانيه‌ها و پرده‌نويسي‌ها و حتي تبليغات تلويزيوني هيات‌هاي عزاداري بزرگ هم نمايان است و توجه تبليغاتي مشخصا بر روي نام مداحان قرار گرفته است.
به عبارت ديگر در بين اكثريت عوام مذهبي (يا بخش بزرگي از ايشان) ارزش فرم دين ومذهب از محتوا پيشي گرفته و حاشيه (مداح) جايش را با متن(آخوند) عوض كرده است.

متاسفانه اين "فرم" هم فرم دلنشين و هنرمندانه‌اي نيست تا بتوان آنرا در حوزه فرهنگ وزيبايي‌شناسي مورد بحث قرارداد. اين فرم در پي ارائه كاركردهاي "محتوايي" است و در مجموع رويكردي معطوف به قدرتِ "دنيايي ومادي" دارد!

به نظر من اين مطلب به هر دليلي كه پيش آمده باشد حامل پيام‌هاي بدي‌ست كه مجموعاً نشان‌دهنده گسترش بيش از پيش "ابتذال" در بين قشر مذهبي، يعني بخش بزرگي از جامعه ايران است. ابتذالي ناشي از ريزش پوسته‌ي عقل‌محور و دانايي‌دوستِ متين از بدنه مذهبِ توده و رويش پوسته‌ي احساس‌محور و آسان‌رِس عجول و عصبي، به جاي آن است.

اولين رويارويي بزرگي كه محصول اين امر بود، انتخاب محمود احمدي نژاد به نمايندگي از اكثريت "نوحه‌خوان محور"ِ قشر مذهبي ايران در مقابل اكبر هاشمي رفسنجاني به نمايندگي از اقليت "آخوند محور"ِ قشر مذهبي ايران است. در حاليكه اكثريت روحانيون خوشنام و محبوب اقشار مذهبي وبرخي علماي طراز اول ايران در دور دوم از هاشمي حمايت كردند، احمدي‌نژاد كه از طرف جامعه مداحان و نوحه‌خوان‌ها حمايت مي‌شد بيشترين راي را طرف اقشار مذهبي و سنتي كسب كرد.

احمدي نژاد مي تواند موج بلندي باشد كه يك سونامي آنرا باعث شده است. سونامي‌اي كه مي تواند ده‌ها و صدها موج ديگر توليد كند!


متن کامل حکایت انبارهای جوالدوز و چند پرسش از طرفداران دکتر معین

از زمانی که گروهی از اصلاح طلبان دوم خردادی در قالب احزابی چون "مشارکت" در سودای آن بودند که به جای ایفای نقش واقعی یک "حزب"، یعنی تلاش برای رسیدن به قدرت و آنگاه اصلاح ساختار؛ به یک باره نقش فرآیند "تحزب" و قیمومت دموکراسی را بر دوش کشند، جز سالیانی چند نمی‌گذرد. اینان امروزه، و به‌ویژه پس از ماجرای تایید صلاحیت دکتر معین و حضور وی در صحنه‌ای که دست کم محذوف بزرگی چون نهضت آزادی داشت، قاعدتا پذیرفته‌اند که - بر خلاف آنچه که ایشان در قالب شعارهای آرمانگرایانه و ایده‌آلیستی مطرح می‌کردند- تمرکز حزب و احزاب برای رسیدن به قدرت الزاما گناه و خطا نیست و از این جهت در ردیف احزابی چون کارگزاران به حساب می آیند .

با این حال، و پس از قبول چشمپوشی از "اسب‌سواری" دموکراسی، برآیند کلی هواداران دکتر معین نشان می‌دهد که ایشان متاسفانه هنر "قاچ زین را محکم چسبیدن"، یعنی حضوری سالم در رقابتی نیمه دموکراتیک را نیز ندارند. چه آنکه نه‌ توانستند گاندی‌وار روش اصلاحی مناسب ابداع و مداوم به آن عمل کنند و نه حتی ظرفیت رعایت اخلاق سیاسی را دارند.
آنچه امروز در میان طرفداران دکتر معین دیده می شود به‌راستی غریب و تاسف‌آور است. مدعیان اصلاح‌طلبی و طرفداران "زنده‌باد مخالف من" نه فقط حداکثرهای ایده‌آلیستی خود که بعضا حداقل‌های اخلاقی یک رقابت دموکراتیک را هم رعایت نمی‌کنند.
مثلا آنها آزادانه برای کاندیدای خود تبلیغ می‌کنند و نه فقط در حمایت از او هر آنچه می توانند انجام می‌دهند، بلکه در باب مضرات و خطرات به قدرت رسیدن کاندیداهای دیگر نیز داد سخن می دهند، اما در عین حال حمایت مشروع و دموکراتیک دیگران از سایر کاندیداها را به‌آسانی برنمی‌تابند و به‌ویژه اگر نقدی ببینند، آنرا به حماقت یا مزدوری منتقد متصل می کنند. گذشته دیگران، به خصوص آنجا که دارای نقاط تاریک یا مبهم است باید بارها و بارها افشا شود و اگر جز این باشد، اشکال از "حافظه تاریخی" مردم است اما بررسی سابقه ایشان خیانت و غرض‌ورزی است.
سابقه دیگران در راس نهادهای حکومتی تلویحا به معنای همدستی آنها با "نظام جمهوری اسلامی و جرم و جنایات آن" است اما سابقه کاندیدای اصلاح‌طلبان نشان از تجزبه و پختگی او دارد... .

ادبیات غالب آنها، سخت "یک بام و دو هوا"یی است و گه‌گاه به نظر می‌رسد نه فقط بدنه رای‌دهنگان و هواداران جوان دکتر معین، که حتی دوستان و همراهان وی هم این ادبیات را پذیرفته و نتایج آنرا هضم کرده‌اند و نتیجه همین شده که باد در دماغ آنان چنان پیچیده که در ورای مظلوم‌نمایی‌های مالوف، هیچ یک از حریفان را جز پوزخندی تحقیرآمیز حوالتی در خور پاسخ نمی‌یابند.
من خود به شخصه هیچ علاقه‌ای به یادآوری گذشته‌ها نداشته و به "ایجاب" بیش از "سلب" معتقدم و فکر می‌کنم چون در گذشته شرایط با امروز فرق داشته است و اصولا هر شرایطی محصول مولفه‌های اجتماعی، سیاسی، بین‌المللی و... بیشماری است که آنها را به هیچ عنوان نمی‌توان بازتولید کرد، در نتیجه باید از قضاوت پرهیز کرد. اما از آنجا که طرفداران دکتر معین علاقه فراوانی دارند تا برای کمک به "حافظه تاریخی" ملت و برای جلوگیری از "اشتباهات بزرگ"، گذشته‌ها در قالب آیینه عبرت زنده کنند، مجبورم اندکی به روش‌های دلسوزانه ایشان نزدیک شوم تا یا در این خیرخواهی بزرگ سهیم باشم و یا تلنگری به آنها زده باشم تا بدانند روششان اشتباه است.

*معین و انقلاب
مصطفی معین، همانگونه که خود نیز با افتخار بارها بیان کرده است همواره از هوادارن آیت الله خمینی بوده و در وی به دیده یک رهبر و پیشوای مذهبی و سیاسی نگریسته است. همچنین او روابط خوبی با روحانیت سنتی داشته و دارد و داماد آیت الله دستغیب نیز هست. او پس از پیروزی انقلاب سال 57، به عضویت انجمن اسلامی و جهاددانشگاهی دانشگاه شیراز درآمد و در کمیته پاک‌سازی دانشگاه، یکی از اعضای فعال بود. معین در اوایل دهه 60 وارد ستاد انقلاب فرهنگی شد و به عضویت هیات مرکزی گزینش انقلاب فرهنگی درآمد.
او در این دوران با همکاری عباس محفوظی و صادق واعظ‌زاده وظیفه داشتند از ورود دانشجویانی که بر اساس نظر نهادهایی چون وزارت اطلاعات، دادستانی انقلاب، دادسرای عمومی، وزارت آموزش وپرورش و مرکز اسناد تحقیقات کنکور فاقد صلاحیت ادامه تحصیل در دانشگاه تشخیص داده‌می‌شدند، جلوگیری کنند. این هیات قلع و قمع بی‌سابقه‌ای را در دانشگاه‌ها آغاز کرد و تنها شرط ادامه تحصیل دانشجویان و تدریس اساتید "فاقد صلاحیت" را توبه از افعال و افکار گذشته و احراز آن برای هیات گزینش قرار داده‌بود.

مصطفی معین در آن زمان یکی از سرسخت‌ترین مدافعان "اسلامی کردن دانشگاه‌ها" بود. او در همین دوران و در آستانه 30 سالگی، یک سالی نیز به ریاست دانشگاه شیراز منصوب شد که سخت‌گیری‌های وی در آن دوران شهره خاص و عام بود و حتی گه گاه با اسلحه کمری در دانشگاه حاضر می‌شد.

*معین در مجلس و دولت
در سال 67، معین با ائتلاف همفکران چپ و خط امامی‌اش نظیر محتشمی، موسوی لاری، کروبی، کیان ارثی (داماد خلخالی)، اصغرزاده، الویری و غفاری وارد مجلس سوم شد، اما یک سال بعد در کابینه اول هاشمی به وزیری فرهنگ و آموزش عالی رسید.
مصطفی معین اولین وزیری بود که علی‌رغم پایان یافتن جنگ نه تنها "سهمیه رزمندگان" در ورود به دانشگاه را متوقف نساخت بلکه آن‌را از سطح کنکور کارشناسی به سطوح کارشناسی ارشد و دکتری هم تسری بخشید. علاوه بر این‌ها او در جهت "ارزشی کردن" هیات‌های علمی دانشگاه‌ها، فرآیند اعزام دانشجوهای حزب‌اللهی به خارج از کشور (به ویژه انگلیس) برای ادامه تحصیلات را با جدیت دنبال کرد و افرادی چون توکلی (نماینده فعلی مجلس و نامزد مستعفی انتخابات رییس جمهوری)، میردامادی، مهرداد کوکبی و مجتبی صدیقی از جمله بورسیه شدگان همین دوره‌اند. (کوکبی و صدیقی(یکی از خویشان معین) پس از اغتشاش و اقدام فیزیکی علیه سلمان رشدی، از طرف دولت انگلیس اخراج شدند و سپس در ایران دکتری افتخاری گرفتند)

از دیگر اقدامات معین در این دوره، وارد کردن سپاهیان در سطوح مختلف وزارت علوم بود که به چند نمونه اشاره می‌شود:
ا. غلامرضا ظریفیان؛ ازاعضای سپاه غرب کشور بود که در آن دوران از سپاه به هیات علمی دانشگاه راه یافت و بعدها تا معاونت وزارت علوم هم بالا آمد. او هم‌اکنون نیز در یکی از شهرک‌هایی که برای اسکان نظامیان ساخته شده، زندگی می‌کند.
ب. فرهاد رحمتی؛ عضو سپاه پاسداران که بورسیه وزارت علوم شد و به فرانسه رفت و بعدها مدیر کل بورس وزارت علوم شد.
ج.فخرالدین دانش؛ که او هم از سپاهیانی بود که بورسیه وزارت علوم شد، به خارج رفت و تا قائم مقامی وزارت علوم صعود کرد.

*معین امین هر دو رهبر
دکتر معین در تمام این سال‌ها به خاطر تقوای اخلاقی، ارزشگرایی و وفاداری عمیق به جمهوری اسلامی و مبانی آن مورد تایید و وثوق هر دو رهبر ایران بود. او تا سال 68 به نمایندگی از آیت الله خمینی و از آن به بعد به نمایندگی از آیت‌الله خامنه‌ای در ستاد وشورای عالی انقلاب فرهنگی ماند و حتی معروف است که آقای خامنه‌ای در بحبوحه نظریه تهاجم فرهنگی در اوایل دهه 70 در دیداری که با اعضای شورای انقلاب فرهنگی داشت، گفته است: "تا زمانی که کسی چون آقای دکتر معین در این جمع حضور دارند من خیالم راحت است..." (نقل به مضمون از سایت بازتاب)

*معین و دولت اصلاحات
معین در دوره دوم ریاست جمهوری هاشمی از کابینه بازماند و بیشتر به مطاله تدریس و تحقیق مشغول بود. سپس در سال 76 به عنوان نماینده مردم اصفهان وارد مجلس و بلافاصله – با رای اعتماد بالای مجلس محافظه‌کار- در سمت وزیر وارد کابینه خاتمی شد.
در این دوران اولین بار که نام معین بر سر زبان‌ها افتاد، تیرماه سال 78 و زمانی بود که او در اعتراض به هتک حرمت دانشگاه و دانشجویان استعفانامه خود را تقدیم خاتمی کرد اما رییس جمهور نپذیرفت و علی رغم اینکه هیچگاه به آن بیداد رسیدگی نشد، اما معین بر خلاف چهار سال بعد -که بر روی استعفای خود به خاطر تحقق نیافتن اصلاح ساختار اداری وزارت علوم آنقدر پافشاری کرد تا پذیرفته شد- اصرار خاصی بر روی آن استعفا انجام نداد.

در دوران وزارت او در کابینه خاتمی، تقریبا تمامی کارها به دست معاونین وزارت‌خانه که هرکدام سلیقه‌ای جدا داشتند اداره می‌شد و در انتهای دوره او از فضای گرم سیاسی و نشاط اجتماعی دانشجویان سال 76 هیچ اثری باقی نمانده بود. همچنین در این دوران هرگز کرسی اساتید مغضوبی چون عبدالکریم سروش به آنان بازگردانده نشد.

وی پس از استعفا در سال 82، به کارهای علمی و طبابت پرداخت و تا پیش از اعلام نامزدی برای ریاست جمهوری، عمده وقت وی در سمت ریاست انجمن آسم و آلرژی و مرکز تحقیقات ایمونولوژی، آسم وآلرژی می گذشت.

*و اما...آنچه که بی هیچ درشت نمایی و آسانگیرانه گذشت نشان می دهد که آنچنان که برخی می‌پندارند یا نشان می‌دهند، نه دکتر معین تافته جدابافته‌ای از سایر کاندیداهاست، نه با رهبری همیشه مشکل داشته، نه برانداز و اپوزوسیون است و نه هیچ نشانی از اصلاح‌طلبی "دینی" در او دیده می‌شود.
هدف از آنچه آمد نمودن برخی کژی‌ها و ندانم‌کاری‌ها و یا تخطئه آدم‌ها هم نبود. شاید به بیان خودمانی، "داداش یواش!"ی بود برای آنهایی که حتی مجال حرف هم نمی‌دهند به کسانی که دل در گرو اصلاح‌طلبی دارند اما از روش‌های موجود هم بریده‌اند. پاسخی بسیار ملایم و دلسوزانه و مختصر بود، هجوم حجم عظیمی از تحقیر و تهمت و خودمبرابینی اکثر اطرافیان دکتر معین را و مقدمه‌ای برای پرسشهای زیر:

*چند پرسش از هواداران دکتر معین:
1- دوستان عزیز، چگونه است که حمایت‌های آشکار و نهان شما از معین ناشی از عقیده و دلسوزی شماست، اما هواداری از سایر کاندیداها – به خصوص اصولگراها و هاشمی- یا نشانه خودفروشی یا حماقت یا ساده‌لوحی...؟ پلورالیستها و تکثرگرایان محترم گوشه‌ای از "حق" را برای دیگران هم در نظر گرفته‌اند؟
2- چرا در مورد هزینه تبلیغات هر هفت کاندیدای دیگر باید فرض را بر بدبینانه‌ترین حالات بنیاد نهاد و کاندیدا را یا دزد و رانت خوار و یا وامدار سرمایه‌دارن دانست اما در مورد هزینه تبلیغات خوب و فراگیر دکتر معین سکوت کرد؟
4- چرا شما با افتخار مجازید که حتی اتوبوس‌های وزارت علوم را تبدیل به بیل‌بوردهای دکتر معین کنید اما چسباندن پوسترهای مثلا هاشمی رفسنجانی بر روی اتومبیل‌های شخصی ناشی از ساده‌لوحی صاحبان‌آنها و یا دریافت پول تلقی می‌شود؟
5- به چه دلیل حضور دختران و پسران با ظاهر نامتعارف (بدحجاب، سوسول، قرتی یا هر اسم دیگر) در ستاد قالیباف و هاشمی نشانه عوام‌فریبی و استفاده از روش‌های پوپولیستی‌ است، اما حضور همین افراد در ستاد‌های معین، نشانه "ایران برای همه ایرانیان"؟
6- چرا شما "با صداقت و کاملا از سر دلسوزی" حق دارید تا رای دهندگان را از خطرات انتخاب کاندیداهایی مثل احمدی‌نژاد، قالیباف، هاشمی و لاریجانی آگاه کنید، اما دیگران نه؟ آیا ممکن است یک بار هم که شده پیش خود فرض کنید که. با همان دلسوزی و صداقتی که شما گمان می‌کنید مثلا با انتخاب هاشمی، آزادی‌های سیاسی محدود خواهد شد، سایرین یا هواداران این کاندیداها هم نه از سر حسد و غرض، که صرفا از سر دلسوزی نگران آن هستند که با انتخاب معین مدیریت اجرایی کشور زمین‌گیرتر از اینی که هست بشود؟
8- آیا اجازه هست از کاندیدای شما که در پی آن است که "وطن را دوباره بسازد" بپرسیم در مدت دست کم 10 سال تصدی‌گری بر وزارت علوم، چقدر این وزارت راساخت که حالا می‌خواهد حداکثر در مدتی 8 ساله، وطن را بسازد؟! یا نکند فقط قرار است شعارهای دیگر تحلیل و بررسی شود؟
9- چگونه است که بر روزنامه خصوصی اقبال –به‌حق- هیچ ایرادی وارد نیست که مبدل به ارگان ستاد انتخاباتی معین شود، اما قبیح است که روزنامه خصوصی اعتماد از کروبی حمایت کند و حمایت زیرپوستی روزنامه خصوصی شرق از هاشمی رفسنجانی –درحالیکه بیشترین تیترهای انتخاباتی شرق به نفع معین و کروبی بوده است- ذنب‌لایغفر محسوب می‌شود و نشانه مزدوری سردبیرش؟
10- چرا از دیگران انتظار دارید اشتباهات فردی برخی از طرفداران دکتر معین، به حساب وی و نبز اکثریت هوادارانش منظور نشود اما خودتان تک‌تک اشتباهات هواداران دیگر کاندیداها را به حساب جمع می‌ریزید؟
11- شما حق دارید در برابر اشتباهات گذشته دکتر معین مدعی شوید که به مصداق "دیکته نانوشته 20 است" و از آنجایی که دکتر معین کارهای فراوانی انجام داده اشتباهاتی هم داشته باشد، اما چرا قبول نمی‌کنید که افرادی نظیر رضایی،کروبی، قالیباف و به ویژه هاشمی چند برابر معین دیکته نوشته‌اند و در نتیجه به همان میزان هم حق خطا دارند؟
12- آن‌همه فغان که از مصادره دین و دین‌داری توسط محافظه‌کاران داشتیم مگر فراموش شد که امروز به راحتی قشر فرهیخته و دانشگاهی توسط معینیان مصادره می‌شوند؟
13- چرا تکلیف خود و مردم را با قهرمانتان روشن نمی‌کنید؟ آنهمه انرژی برای درآمدن گنجی از محبس و سپس برخورد نسبتا سرد شما در بازگشتش به زندان عجیب نیست؟ ارتباطی با استفاده ابزاری از او برای تخریب هاشمی نداشت؟ در مورد کرباسچی چطور؟ هنوز همان نظرات قدیم را دارید؟
14- دادن شعارهای پوپولیستی اگر از طرف دیگران زشت باشد، از طرف کاندیدای فرهیخته اصلاح‌طلب چه حکمی دارد؟ وعده‌های عجیب آقای معین مثلا در مورد انتخاب وزیر آموزش و پرورش توسط رایگیری از معلمان و لایحه عفو تمام زندانیان سیاسی داخل و خارج (آنهم در چنین مجلسی و چنان نگهبانی!) جز استفاده از حربه‌های پوپولیستی با چاشنی روسنفکرانه است؟ حذف کنکور (که شعار تبلیغاتی جاسبی در 4 سال قبل بود و متعاقب آن وزارت علوم دکتر معین بیانیه داد که امکان پذیر نیست) و ادعای دفاع همیشگی از دانشگاه آزاد از طرف وزیری که همیشه به مخالفت با این دانشگاه شناخته می‌شد، چطور است؟
15- چرا انتظار دارید طنزهای گزنده هر روزه شما درمورد "نظامیان" و یا هاشمی تحمل شود اما خودتان تحمل یک کاریکاتور ملایم در نقد دکتر معین از نیکان را نداشتید و به او حمله کردید؟
16- در این ایام ده‌ها مقاله در سایت گویا که خبرنامه‌ای غیروابسته و آزاداست، در حمایت از معین و علیه قالیباف و هاشمی منتشر شد و دو سه مقاله با سیاقی دیگر. برخورد شما با همان دو سه مقاله و نویسندگان آنها چگونه بود؟

در انبارهای جوالدوز شما سوزن هم یافت می‌شود؟

پ.ن.
علي معظمي و يكي از خوانندگان تذكر دادند كه دكتر معين داماد آيت‌الله دستغيب نيست بلكه پدرش داماد دستغيب بوده (قاعدتا پس او بايد نوه دستغيب باشد). از دوستان متشكرم.

به کی رای می‌دهم؛ چرا؟

این چند روز گذشته، هر بار که رفتم شرق تا صفحه‌ام را ببندم، معلوم شد که صفحات علم یا آگهی خورده‌اند و یا برای ویژه‌نامه اشغال‌اند. این‌ها طبعا برای منی که در این روزهای التهاب، دنبال فرصتی می‌گردم تا مطلب مفصلی در نقد دکتر معین بنویسم؛ باید غنیمت باشد. اما تا به حال یک کلمه هم ننوشته‌ام. تحت فشارم، نه از سوی کس یا کسانی، که از درون. صبح تا شب به همه کار سرک می‌کشم و تا به حال نتوانسته‌ام آن چیزی که در ذهن‌ام می‌گذرد پیاده کنم.

راستش بعد از ماجرای آن مقاله کذا در مورد قالیباف، چشمم ترسیده. حجم فحش و تهمت و تمسخر از یک طرف و دانستن اینکه چقدر در این جامعه و حتی در سطح نحبگانش "خبر" و "تحلیل" بیمار است، از طرف دیگر؛ آدم را افسرده می‌کند.

اما بیشتر از همه اینها، "نگران"ام. نگران آنکه مبادا باز هم اشتباه کنیم و باز هم هزینه سنگین بدهیم. منظورم طعنه به خاتمی نیست، که از انتخابش در هر دو دوره دفاع می‌کنم و هر چند که نسبت به عملکرد دولتش نقد جدی دارم، اما هنوز – مثل تمام این هشت سال- معتقدم که انتخاب او، بهترین و عاقلانه‌ترین کار ما بود.

همانطور که قبلا هم نوشته بودم، من فکر می‌کنم این انتخابات تصمیم نهایی ماست. 26 سال سعی و خطا و کنش‌های عکس‌العملی دیگر کافیست. این بار نه جامعه وضعیتی بحرانی دارد، نه خط و ربط کاندیداها غیرقابل تشخیص است، نه ما در تب امیدهای واهی هستیم، نه راه نیازموده‌ای مانده... .

محض خدا باید ایندفعه یک تصمیم جدی بگیریم و تا آخر پای آن بایستیم. یا اکثریت شرکت نکنیم و به این ترتیب یک "نه" بلند به کل رژیم جمهوری اسلامی و محافظه‌کاران و اصلاح‌طلبان آن بگوییم و یا در انتخابات شرکت کنیم و یکی از این سه گزینه را انتخاب کنیم و مزایا و معایب دولت مربوطه را هم بی هیچ "ننه من غریبم"بازی‌ تحمل کنیم :

1- به اصولگراها رای بدهیم و با انتخاب یکی از آنها (احمدی‌نژاد، لاریجانی، قالیباف و تا حدودی رضایی) آزادی سیاسی را فدای آزادی‌های سطحی اجتماعی کنیم و در عوض از انتقام‌گیری‌هایی که آنها در صورت به قدرت نرسیدن، اجرا خواهند کرد در امان باشیم. در این صورت آنها احتمالا با یاری رهبری و همکاری مجلس و قوه قضا، وضعیت معیشتی مردم را اندکی بهتر خواهند کرد و حتی بعید نیست که در عرصه بین‌المللی هم به موفقیت‌هایی دست پیدا کنند. با این‌حال از آنجاییکه روش‌های آنها پوپولیستی، سهل‌الوصول و غیرزیربنایی است، بعد از مدتی و یا در دولت بعدی، وضعیت (به خصوص اقتصادی) بدتر خواهد شد.
2- به اصلاح‌طلبان (کروب، معین و تا حدودی مهرعلیزاده) رای بدهیم و در قبال کوشش دولت برای اعطای آزادی‌های سیاسی، هم آزادی‌های اجتماعی محدودتر شوند و هم زندان‌ها از زندانیان سیاسی پر شوند. پرستیژ بین‌المللی‌مان بالاتر رود اما اقتصاد همچنان الله‌بختکی اداره شود و دولت در همین حالت افلیجی کنونی باقی بماند...
3- هاشمی رفسنجانی را انتخاب کنیم و ضمن اعتراف به تندروی، این واقعیت تلخ را اعلام کنیم که عمر نه چندان کوتاه اصلاحات، به چنان بلوغی نرسید که بتواند آلترناتیوی برای هاشمی و حتی خاتمی تولید کند. آزادی‌های سیاسی را در همان حدی که هاشمی صلاح می‌داند تجربه کنیم و در کنار آزادی‌های اجتماعی متعارف، اقتصاد و مدیریت را دست‌کم در سطح کارگزاران پی بگیریم.

البته می‌دانم که قضاوت به این راحتی‌ها نیست و این چهارکلمه‌ای که آمد موضوع را سرسری نشان می‌دهد، اما حاصل روزها و ماه‌ها تامل من، مختصراً همین است که آمد.

می‌دانم که کلی‌گویی و مبهم‌کاری، کاری عاقلانه، سودمند و کم‌دردسر است. می‌دانم که فردای رییس‌جمهوری کسی که حمایتش می‌کنی، هم متهم به مزدوری می‌شوی و هم برای اشتباهات او، دهان آش‌نخورده‌ات خواهد سوخت. می‌دانم که حتی اگر –به فرض محال- یک میلیون رای هم برای کسی جمع کنی ولی بخواهی مستقل بمانی، یک نفر از یارانش هم بعدها نمی‌گوید خرت به چند. می‌دانم که در پرونده هاشمی نقاط سیاهی وجود دارد که به پای آنان که طرفداری‌اش کنند هم نوشته خواهد شد . می‌دانم...

ولی به هاشمی رای می‌دهم و این‌را با صدای بلند هم اعلام می‌کنم . به هاشمی رای می‌دهم تا یک متوسط قطعی را با یک فاجعه احتمالی معاوضه نکنم.به هاشمی رای می‌دهم چون 25 سال کارهای خوب و بد او را می‌بینم و می‌دانم که هرچند پری نیست ولی قطعا دیو هم نیست!
چیزی که در مورد مجموعه معین و مجموعه قالیباف نمی‌دانم.

----------
پ.ن.
1-این نوشته برهانی نیست. استدلال‌ها را در مقاله جداگانه‌ای خواهم نوشت.
2- اگر همچنان بخش کامنت‌ها خراب بود، لطفا یا دنبالک بگذارید و یا نقدهای خود ای‌میل کنید تا همین‌جا منتشر کنم.

در دفاع از انصاف و نه قالیباف!

اینکه در یک انتخابات،عده ای از کاندیدای خاصی حمایت کنند الفِ الفبای انتخاباتی آزاد و دوکراتیک است. انتقاد از یک کاندیدا هم امری طبیعی و معقول است. حتی مبارزه با انتخاب شدن کاندیدایی که گمان می شود انتخاب او به ضرر منافع ملی است هم امری غیرطبیعی نیست.

با این حال در انتخابات اخیر و به ویژه بر سر کاندیداتوری محمدباقر قالیباف اشتباهی در حال تکرار است که به نظر می‌رسد نه تنها غیراخلاقی است، که عواقب بدی را هم به دنبال خود خواهد داشت. اشتباهی که – مثل اکثر اشتباهات ما- یک سر آن ریشه در فقر حافظه تاریخی ما دارد.

ماجرا بسیار ساده است: یک نفر «نظامی» از کار خود استعفا داده تا کاندیدای ریاست جمهوری شود. او ادعا می‌کند که از امکانات دولتی – و به ویژه نظامی- برای مبارزات انتخاباتی خود استفاده نمی کند، گروه فشار ندارد (گرچه برخی از اعضای آن –البته بدون خشونت- از او حمایت می کنند)، مدعی است که مدرک دکتری دارد و خلبان هم هست، شعار آزادی بیان می دهد...

تا اینجای کار که چیز عجیب و خلاف قانونی در این ماجرا دیده نمی شود چرا که:
آن آدم نظامی از کار خود «استعفا» داده و بعد کاندیدا شده؛ ظاهر امر نشان از تخلف گسترده او در استفاده از امکانات دولتی ندارد (چیزی که تا همین چهار سال پیش و به ویژه در سال 76 بسیار عادی محسوب می شد)، زور و ارعابی حتی برای پرسنل تحت امر اخیر او در رای دادن به وی در کار نیست؛ برای تایید صحت و سقم مدارک او می توان رسما تحقیق کرد و یا مستندات را از وی خواست؛ شعارها را همه می دهند...

با این حال برخی (از کسانی که در انتخابات قصد شرکت دارند) گمان می کنند که این شخص مناسب احراز پست ریاست جمهوری نیست. بعضی از این برخی معتقدند که رییس جمهوری این فرد نه تنها برای مملکت مفید نیست که مضر هم هست و بعضی معتقدند که مساله اینقدر حاد نیست اما در میان همین کاندیداهای موجود، افراد مناسبتری برای رفتن به کاخ ریاست جمهوری وجود دارند (که خود من از گروه دوم هستم). طبعا هر دو دسته ای که موافق ریاست جمهوری این کاندیدا نیستند نه تنها حق دارند برای کاندیدای مورد نظر خود فعالیت کنند بلکه مجازند دلایل خود علیه وی را ابراز و تبلیغ کنند.

اما ماجرا در این‌جا ختم نمی‌شود. بلکه این روزها تخریب و تمسخر قالیباف تبدیل به مدی شده که خیلی ها در تلاشند از آن عقب نمانند. از کودکي او تا شرکتش در جنگ و از شهادت برادرش تا فرماندهی او در سپاه و از خلبانی اش تا دانشگاه رفتنش و از امضای نامه ای تند به خاتمی تا قبول مسوولیتش در نیروی انتظامی و حتی شرکتش در یک برنامه تلویزیونی، همه و همه تبدیل به سوژه هایی شده برای تخریب قالیباف و گویا آنقدر هم جذاب اند که حتی کسی چون ابراهیم نبوی هم در ماههای اخیر اگر هفته ای چند طنز (دقیقتر: هجو) در مورد قالیباف ننویسد، آرام نمی گیرد.

برخی از این موارد گرچه تا حدودی غیراخلاقی‌اند، اما بهانه نوشتن این مطلب نیستند، چراکه در هرحال قالیباف – با توجه به آرایش فعلی نیروها- در انتخابات شکست خواهد خورد و دیر یا زود، گذشت زمان نشان خواهد داد که ادعاهای هواداران و منتقدان او تا چه حد راست بوده است.
نوشتن این مطلب شباهت عجیبی است که میان ماجرای کرباسچی و قالیباف دیده‌می‌شود! بله، درست خواندید «کرباسچی» و «قالیباف»!

می دانم که «تقدس شهردار چیز فهم و باعرضه»، و «منفوریت نظامی خشن بی منطق» سنخیتی با هم ندارند و این‌دو راحت کنار هم نمی نشینند، جز برای تخریب یکی. اما اجازه دهید اندکی منصفانه به ماجرا نگاه کنیم:

کرباسچی شهردار اصفهان بود. زمانی هم آخوند بود و همیشه هم با نظام جمهوری اسلامی و به ویژه هاشمی رفسنجانی رابطه اش خوب. شهردار تهران که شد، سعی کرد به وظیفه اش درست عمل کند: زباله ها را جمع کند، پارک بسازد، اتوبان ایجادکند ، پل درست کند ... و در کنار اینها ابتکارات فرهنگی هم داشت: روزنامه تاسیس کرد و فرهنگسرا راه انداخت و شهر را زیباسازی می‌کرد ... .

البته همیشه انتقاداتی هم از نحوه عملکرد او وجود داشت، اما درست در زمانی که کرباسچی در کارش اوج گرفته بود، کم کم انتقادات جایش را به تهمتها و ناسزاهایی می داد که نمونه های بارزش هنوز در نشریه طبرزدی، "پیام دانشجو" موجود است و عجبا که این نشریه بیشترین فروش را در میان مردمانی داشت که هر روز همشهری می خواندند و بچه هایشان را به فرهنگسرا می فرستادند و اتوبانها را می دیدند و به پارکهایی که به جای شیره کش خانه ها و فاحشه خانه ها ساخته شده بود، می‌رفتند!

بعد ماجرای دوم خرداد پیش آمد و مردم متوجه شدند که متهم آقای طبرزدی، یعنی کرباسچی که اکنون در همان جایگاه اما در برابر قاضی ایستاده بود و جوابهای دندان شکنی به او می داد، قهرمان بزرگی است که دارند برایش پاپوش می‌دوزند و شدیدا درست‌کار است وجزو اپوزوسیون است و... .

فریاد واشهردارا و واامیرکبیرا به آسمانها رفت و جماعتی که تا سالی قبل اگر دستشان به کرباسچی – که گمان می کردند گرانی مسکن و سنگینی ترافیک و هزار و یک مشکل دیگر، زیر سر اوست- می رسید سرش را می شکستند، برای آزادی او بسیج شدند و کوچه اش را گلباران کردند.

اما این قهرمان که قاضی و سیستم قضایی را سکه یک پول کرده بود، در کمال حیرت همگان، نه فقط انتخابات مجلس خبرگان را تحریم نکرد بلکه به همراه حزب متبوعش از برخی نامزدها هم حمایت کرد!

یکشبه شهردار قهرمان از افلاک به خاک فروافتاد و بر همه مشخص شد که نه تنها کرباسچی در پی برانداختن جمهوری اسلامی و بردن آبروی آخوندها و هزار و یک چیز دیگر – که اغلب زاییده اذهان مردم بود- نیست، بلکه دانسته شده، او همان شهرداری است که زمانی طلبه بوده و همیشه همراه نظام جمهوری اسلامی و رابطه‌اش با رفسنجانی خوب... . چیزهایی که قبلا همه واضح بود و پنهان نبود.

"امیرکبیر" تنها ماند و موج انتقادات به سوی او روان شد. دیگر نه تنها افعال کنونی‌اش که حتی اقدامات روشنش در دوران شهرداری‌ او همه به زیر سوال رفت. دیگر اصلا مهم نبود که او فرهنگسرا ساخته و شهر را زیباسازی کرده و نرده پارک‌ها را برداشته و سیستم دفع زباله را بهبود بخشیده و و و بلکه مهم آن بود که اقدام سیاسی نامعقولی کرده(البته شاید!) و با اینکار خیانت به دوم خرداد. گویی اولین ومهمترین وظیفه یک شهردار سیاست است.

ادبار مردم باعث شد تا قوه قضاییه، علی رغم حامیان قدرتمند کرباسچی، او را چنان از گردونه خارج کند که اکنون نیز امیدی به بازگشتش نباشد و نه تنها مملکت برای همیشه یک مدیر منحصر به‌فرد فرهنگ‌دوست را از دست بدهد، که سیستم مدیریت کلان نیز که می‌رفت به کندی اندکی اصلاح شود – با عبرت‌گرفتن از سرنوشت کرباسچی- به جای اول خود برگردد.

طلب عفو شهردار و به دنبال آن رهایی‌اش از زندان، بانی آخرین تیری بود که از افکار قهرمان‌زده و سیاه وسفید مردم به سوی شهردار شلیک شد... . در دهان مردم کوچه و بازار، اصطلاح «دمش گرم...» برای گفتار سابق شهردار، جایش را به «هنر که نکرد...» برای افعال اسبق او می‌داد. روزنامه‌نگار ها و تئوریسین‌ها و روشنفکرها هم تغییری در همین حدود داشتند، منتها مکلف‌تر!

با این حال، در عرض زمان نه چندان کوتاه هفت‌ساله، روشن شد که بسیاری از کارهای شهردار، که به راحتی در پس هیاهوی سیاست گم شدند، واقعا «هنر» بوده‌اند!

وقتی در یک انتخابات «آزاد»، منتخبین مردم اولین شورای شهر پایتخت را به دست گرفتند و شهرداری را معین کردند، نه خود با منتخبشان – و جانشین او- ساختند و نه حتی توانستند یکدیگر را تحمل کنند و کاری را برای این ابرشهر به پیش برند. درنتیجه آنچنان افتضاحی به بار آوردند که شهردار عزل و شورا منحل شد و میل و رغبتی برای مردم در دوره بعدی باقی نماند. بدتر از آنهم وقتی بود که کار به دست شورای شهر کنونی افتاد... بگذریم!

مهم این است که به مرور بیشتر مردم (و به «موازات» آنها تئوریسین‌ها و روزنامه‌نگاران و روشنفکران...) فهمیدند که اهمیت یک شهردار را باید با کاری که در حوزه «وظایفش» انجام داده سنجید و نه به موضع‌گیری‌های سیاسی و نحوه تعامل او با حکومت. یا مثلا مسایلی از این دست نباید مهم باشد که او دست رهبر ایران را می‌بوسید یا به او به اعتنا بود؛ بلکه اهمیت از آنِ پارامترهایی باید می‌بود که نحوه اداره شهر توسط او را توسط آنها ‌کاویده می‌شد.

اما دیر شده بود. کرباسچی رفته و صدها جوانه مدیریت جسور و نوآوری که به تقلید از او در حال جوانه بود، پژمرده بودند.

اینها که آمد، چیز نوی نبود. یادآوری خاطراتی بود برای عبرت‌آموزی در مورد آنچه در جریان است و مقدمه‌ای برای آنچه می‌خواهم در مورد جریان قالیباف بنویسم:

قالیباف یک «نظامی» است و او را باید از همین دریچه دید و کارهایش را سنجید. اگر او خود ازاین قاب خارج شده و کاندیدای ریاست جمهوری، ما نیز می‌توانیم خارج از قاب نظامی گری او را نقد کنیم، و به او رای ندهیم؛ولی حق نداریم حوزه نظامی‌گری او را تخریب و نابود کنیم.

او را شایسته ریاست جمهوری نمی‌دانیم؟ مشکلی نیست، می‌توانیم به او رای ندهیم و به دیگران هم بگوییم به او رای ندهند، اما مبادا آنچنان او را خراب و ضایع کنیم که پس از انتخابات، تسلیم جریان مقابل شود و یا کلا از گردونه خارج گردد. جریان مقابلی که دلیل مخالفتش با قالیباف و افرادی چون او ، دقیقا برعکس دلایل مخالف ماست.

جریان مقابلی که اگر نیروی انتظامی را در دست داشت، الان نه از پلیس 110 و نه از همین پاسخگویی نصفه نیمه نیروی انتظامی خبری بود و نه به جای نصیحت و فرمان، از تلویزیون کارتونهای بامزه پخش می‌شد! جریان مقابلی که اگر ناجا را در دست داشت، موضوع ناآرامی‌های خرداد دو سال پیش به دستگیری چند صدنفر ختم نمی‌شد، بلکه شاید با کشته‌شدن صدها نفر پایان می‌یافت. (من خود در کسوت خبرنگار از نزدیک در جریان آن حوادث بودم و اگر محدودیتی وجود نمی داشت برایتان برخی از شعارهایی که حاوی فحش های رکیک ناموسی به پلیس، رییس آن و حتی شخص اول مملکت بود را می نوشتم. همین‌طور از هدایت کنترل لحظه به لحظه اوضاع توسط خود قالیباف و حضور دائم طلایی و جلوگیری فداکارانه پلیس از درگیری جدی گروه‌های فشار با مردم و دانشجویان).

می‌خواهم خواهش کنم همان سووالی را که اکنون در مورد کرباسچی از خودمان می‌پرسیم قبل از آنکه دیر شود در مورد قالیباف بپرسیم. بپرسیم مگر یک شهردار یا یک رییس نیروی انتظامی چه‌کار باید بکند و در شرایط معاصر و با توجه به ساختار قدرت، چه کار «می‌تواند» بکند؟ بپرسیم جایگزین بهتر برای انتقاد شونده، کدام بوده و هست؟

وقتی ندانم کاری‌ها و ضعف‌های آنها را زیر ذره بین‌ می گذاریم، نیم نگاهی هم به ابداعات و درست‌کاری‌هایشان داشته باشیم و مهمتر آنکه آلترناتیوهای آنها را هم در حالتی واقع‌بینانه درنظر آوریم.

یادمان باشد نظامیان در همه جای دنیا از میان افرادی انتخاب می‌شوند که بیش از منطق، پایبند وفاداری باشند. مسایل را با هم مخلوط نکنیم و مشکل خودمان را با مدیرانی که هم کاری‌اند و هم وفادار به نظام (که کرباسچی و قالیباف علی‌رغم تباعدشان در گرایشات سیاسی و نیز تخصص، هر دو در این دسته‌اند) روشن کنیم. اگر اصلاح‌طلبیم، باید آنها را در محدوده خودشان بسنجیم و وفاداری آنها به نظام (نظامی که ممکن است اصلا با آن موافق نباشیم) تاثیری بر داوری ما از ایشان نداشته باشد. اگر هم برانداز و اپوزوسیون هستیم که اصلا باید با نفس شرکت در انتخابات و نیز با شخصیت تمام کاندیداها مخالف باشیم و خیلی صریح و واضح مخالفت خودمان را با تمام کاندیداها و نیز اصل انتخابات اعلام کنیم،.

برای رسیدن به هدف (انتخاب شدن کاندیدای خود یا انتخاب نشدن این کاندیدا) به هر وسیله‌ای چنگ نزنیم. چرا کار باید به جایی برسد که کسی مثل حنیف مزروعی، برای کوبیدن قالیباف از مرتضوی دفاع کند؟

بهتر نیست شرایط را طوری آماده کنیم که این فرد«همیشه نظامی» بعد از انتخابات دست کم بتواند جایگاه پیشین خود را بدست آورد و به جایی که کرباسچی پرتاب شد، سقوط نکند؟ یادمان باشد که همه‌جا صحنه انتخابات ریاست جمهوری نیست که معین و رفسنجانی و کروبی و یزدی هماورد قالیباف باشند. آنجا که جولانگاه اصلی قالیباف است، شکارگاه رحیم صفوی و شمخانی و افشار و فیروزآبادی هم هست!

«حذفِ» قالیباف و نظامیانی که چون او سعی می‌کنند پاسخگو باشند و شیک باشند و شیک بسازند و گرایش فرهنگی دارند و با مطبوعات میانه‌شان بد نباشد و هزار گند و کثافت شخصی و باندی و جناحی ندارند؛ جا را برای آنهایی باز می‌کند که سووال را با تودهنی پاسخ می‌دهند و اخمویند و هیچ از فرهنگ نمی‌فهمند و با مطبوعات دشمن‌اند و طرفدار گرفت‌و‌بند و در وجود آنها جز فضاحت شخصی و باندی و جناحی نمی‌توان یافت.
راستی بهتر نیست همین آدم نظامی چندی بعد مثلا به سمت فرماندهی کل سپاه منصوب شود تا بلکه آنرا از سیستمی ناکارآمد، پرخرج، جهت‌دار و خودسری که اکنون است، «اندکی» بهبود بخشد و اصلاحاتی که در نیروی انتظامی انجام داد را در آنجا هم اعمال کند؟

آیا وقتی در نهادی انتخابی، احمدی‌نژاد بر صندلی کرباسچی تکیه می‌زند بعید است در نهادی انتخابی امثال فیروزآبادی و نظری و رحیم صفوی بر جای قالیباف بنشینند؟
اندکی بیشتر به عواقب گفتار و کردارمان بیندیشیم. زمان در 27 خرداد 84 به پایان نمی‌رسد. بعد از آن هم نهادهای نظامی و انتظامی فرمانده می‌خواهند. فرماندهانی که سالها در جمهوری اسلامی خدمت و وفاداری خود را اثبات کرده باشند. انسانهایی از جنس همین رضایی‌ها و رحیم‌صفوی‌ها و شمخانی‌ها و فیروزآبادی‌ها و نظری‌ها و قالیباف‌ها.
کدام را بیشتر می‌پسندیم؟

تاملاتي درباره حوادث اخير خوزستان

اينكه ده‌ها نفر از مردم كوچه و بازار در يك گوشه مملكت كشته و زخمي شوند و در رسانه‌ها اينقدر كم بازتاب پيدا كند خود يكي از دلايل بيماري ژورتاليسم ما و اخلاقي عمل نكردن خبرنگاران كشور ماست. البته اين خود مي تواند تا حد زيادي ناشي از مرض «تمركز همه چيز در تهران» باشد كه آن خود در دنباله «همه چيز يعني دربار» دست كم از عهد قاجار گريبان ما را گرفته است. نه دولت‌ها به اين "حاشيه"هاي بزرگ و مهم بهايي مي دهند و نه رسانه‌ها آنچنان كه شايسته است، به اين بي كفايتي كه مي تواند خطرات ملي بزرگ را در پي داشته باشد، مي پردازند.
به نظر من حادثه اهواز مثل قله يك كوه يخي است كه گرچه اندكي از آن از روي آب ديده مي‌شود ولي چند صد برابر آن با قدرتي مهيب از ديد ما پنهان است و به سرعت به طرف ما مي‌آيد.
حكومت به راحتي با اثبات جعلي بودن نامه‌اي كه معتقد است آن نامه «دليل» ناآرامي ها بوده ماجرا را از سر خود باز مي‌كند، و لابد ما هم بايد باور كنيم كه عده‌اي از مردمِ غرق در رفاه، به محض اينكه يك نامه (جعلي) را كه در آن دستور داده شده تركيب جمعيتي عوض شود، ديده‌اند؛ شورش كرده‌اند و...!

ولي از آنجا كه نه من و نه شما به ساده‌لوحي وبي‌كفايتي برخي از مسوولين نيستيم، اين ماجرا را اندكي وامي‌كاويم:
1- يكي از دلايل چنين حوادثي،محروم