بايگانی مقاله

آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد

حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی بدربخوری در آن یافت می شد. یکبار از سر ناچاری و بی حوصلگی، کتاب "سیاحت شرق و غرب" آقا نجفی را برداشتم. قبلا به واسطه مدرس معارفی که خیلی دوست داشت دانشجویان دانشکده مهندسی را از خدا و فردا بترساند، با سیاحت غرب این آقا نجفی آشنا شده بودم و به نظرم خیلی پرت و خرافی آمده بود. استاد عزیز یکبار با آب و تاب فراوان از انتقال عالِمی به نام آقانجفی به عالم برزخ برایمان گفته بود و بعد نواری را گذاشته بود که گویا چند بازیگر با افکت های خاص، از روی مشاهدات آقانجفی مذکور که در "سیاحت غرب" مکتوب شده بود، ساخته بودند و قرار بود ما را خاضع و خاشع کند. دیگران را نمی دانم ولی تاثیری که آن ماجرا و قیافه ترحم انگیز حضرت استاد روی من گذاشت این بود که آقانجفی، به چشمم یک آخوندِ بازاری بیسوادِ خرافاتی نان به نرخ روزخور آمد!

با چنین تصوری به سراغ سیاحت شرق و غرب رفتم. البته به زودی فهمیدم که من در این کتاب با "سیاحت شرق" آقا نجفی طرف هستم و آن "سیاحت غرب" کذایی که شرح رویایی از آقانجفی و به قلم خود اوست، جزوه کوچکی است که بعدا به ته این کتاب چسبانده شده. اما اصل کاری، سیاحت شرق است که اتوبیوگرافی آقا نجفی قوچانی از بدو تولد تا دوران میانسالی اوست و از جهات بسیاری ارزشمند و تحسین برانگیز.
اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد و به نظرم همین عامل جایگاه یگانه ای به این اتوبیوگرافی می دهد، طنز و شوخ طبعی گیرای نگارنده در توصیف وقایع و موقعیت هاست. به خصوص از آن جهت که آقانجفی، بر خلاف بسیاری از نویسندگان و شاعران کهن ایرانی، هجو و فکاهه و مطایبه را در جهت تحقیر مخالفان و دشمنان خود بکار نمی گیرد. حتی بعکس، بیشتر این شوخی ها و هجاها را درمورد خود و دوستانش استفاده کرده و از این جهت ظریفترین و انسانی ترین نوع طنز را در شرح زندگی واقعی خود بکار می گیرد. این امر به خصوص با در نظر گرفتن سنتی بودن نگارنده و قدمت سیاحت شرق (اواخر دوره قاجار) و نیزموقعیت والای دینی و اجتماعی او در هنگام نگارش این متن (که آیت الله، حاکم شرع و رئیس حوزه علمیه قوچان بوده است) تحسین برانگیز است.

یادداشتهایی از نکات طنزآمیز سیاحت شرق برداشتم و بعدها با استفاده از آنها و مرور دوباره کتاب، مقاله ای درباره طنز خاص آقا نجفی در سیاحت شرق نوشتم که (مطابق معمول با حذفیات) در ویژه نامه طنز مجله خردنامه چاپ شد. در هنگام مطالعه این مقاله در نظر داشته باشید که با گذشت نزدیک به نود سال از انتشار این کتاب و تحولات بسیار در زمینه طنز و شوخ طبعی و بالارفتن سطح تحصیلات و فرهنگ عامه، هنوز که هنوز است هم "شوخی با خود" در جامعه ما جلف و سبک تلقی می شود و همچنان در نظر مردم طبقه متوسط و حتی سطح بالای ایران، طنز آبرومند، طنزی است که برای برملا کردن کژکاری های "دیگران" و بردن آبروی "بدکاران" (عموما سیاستمداران) بکار برده شود. یعنی اصولا طنز به عنوان وسیله ای برای "تخریب" و بردن آبرو و "مسخره کردن" و در مجموع «ابزار خالی کردن دق دلی» شناخته می شود و قاعدتا کسی مگر مجنون و خودآزار باشد که بخواهد با چنین اسلحه مخوفی به سراغ خودش برود!

به خاطر همین برداشت غلط از طنز است که بندرت کسی یافت می شود که تعمدا و بدون هیچ منظور جانبی (مثلا استفاده از شوخی با خود برای طعنه زدن به دیگران) با خود شوخی کرده باشد. در چنین محیطی ست که به رغم شوخ طبعی ذاتی ایرانیان و انعطاف زبانی ما، مثلا هرگز کسی مانند وودی آلن (که شهرتش را از راه استند آپ کمدی هایی بدست آورد که در آنها رو بروی مردم می ایستاد و عادت های زشت خود و خانواده اش را مسخره می کرد و با آنها مردم را می خنداند) در ایران ظهور نکرده است.

با چنین دیدگاهی، به نظر من جایگاه آقانجفی قوچانی، که نه هرگز ادعای ادیب بودن کرده و نه به طنزآوری شناخته می شود اما تعمدا و با بزرگ و کوچک کردن وقایع در اتوبیوگرافی خود، تعمدا خنده سازی کرده منحصر بفرد است. درباره این دیدگاه بعدا بازهم خواهم نوشت؛ فعلا متن مقاله...

*******************

كتاب «سياحت شرق» آقانجفي قوچاني كه همراه شرح خوابي از وي با نام «سياحت غرب» به صورت يك مجلد و با عنوان «سياحت شرق و غرب» تاكنون بارها منتشر شده، يكي از كتاب‌هاي ارزشمند اواخر دوره قاجار و عصر مشروطيت است كه علاوه بر ارزش تاريخي، از جنبه طنز نيز قابل توجه و بررسي است.
اين كتاب به قلم «سيدمحمد حسن»، معروف به «آقانجفي»، فرزند «سيدمحمد» است كه همان‌گونه كه از پسوند نام وي پيداست، زاده حومه قوچان در خراسان است. اهل قوچان عموما از 3 نژاد ترك، فارس و كرد هستند. پدر آقانجفي فارس و مادرش كرد بود. پدر هرچند كه ساكن روستا بود و به كشاورزي مشغول، اما سواد اندكي داشت و شديدا راغب بود تا فرزند بزرگش به دنبال تحصيل علوم ديني برود. «سيد محمد حسن» به اجبار پدر و از روي كراهت، طلبگي پيشه كرد اما پس از مدتي لذت علم‌آموزي را درك كرد و خود با شوقي وافر اين راه را ادامه داد.
«سياحت شرق» شرح برخي ماجراها و احوالاتي است كه بر «آقانجفي قوچاني» در اين راه رفته است. اين كتاب به قلم خود آقانجفي نوشته شده و از تولد وي تا هنگامي كه او از نجف به قوچان مراجعت مي‌كند را دربر مي‌گيرد. نثر «سياحت شرق» ساده و بي‌تكلف است و با وجود آنكه نويسنده آن با علوم قديمه سر و كار داشته و اصولا در هنگام نگارش آن، هنوز مكلف‌نويسي به ويژه براي اهل علوم قديم حسن محسوب مي‌شده صميمي و بي‌پيرايه تحرير شده است و تقريبا تمام متن اين كتاب (به استثناي عبارات عربي و شرح برخي بحث‌ها و براهين) براي خواننده امروزي قابل فهم است.
ويژگي منحصر به فرد اين كتاب كه آن را از تمام كتاب‌ها و شرح حال‌هاي مشابه متمايز مي‌كند، وجود رگه‌هاي طنز قوي و متنوع در اين كتاب است. اين ويژگي به‌خصوص از آن جهت شگفت مي‌نمايد كه آيت‌الله آقانجفي قوچاني، در اواخر دوره ميانسالي و هنگامي كه به‌عنوان يك مجتهد و فقيه، مشهور شده و عملا حاكم شرع قوچان نيز بوده آن را نوشته اما به‌رغم اين موقعيت والاي اجتماعي، وي نه فقط از نوشتن بسياري از گفته‌ها و افكار و حالات طنزآميز خود چشم‌پوشي نكرده، بلكه بعضا مواردي را مكتوب كرده است كه در يك جامعه شديدا مذهبي و سنتي نكوهيده به شمار مي‌روند.
متأسفانه «سياحت شرق»، آن‌چنان كه شايسته آن بوده مورد توجه قرار نگرفته است و چنانچه اسمي از «آقانجفي» به گوش مي‌رسد، بيشتر به خاطر «سياحت غرب» اوست كه شرحي است از خواب (يا رؤياي) آقانجفي از عالم برزخ كه در مقابل كتاب ارزشمند «سياحت شرق» از وزن و اعتباري برخوردار نيست؛ تا جايي كه به جرأت مي‌توان گفت موقعيت جزوه «سياست غرب» در مقابل كتاب «سياحت شرق»، نظير «فالنامه حافظ» است در مقابل «ديوان حافظ» كه اتفاقا اين امر از نظر شمارگان چاپ و اقبال عوام نيز صادق است!
در اين نوشتار قصد بر آن است كه به جنبه‌هاي طنزآميز «سياحت شرق» پرداخته شود، اما از آنجا كه بررسي جنبه‌هاي خاص كتابي كه احتمالا خوانده نشده چندان مفيد نخواهد بود و همچنين با توجه به ارزش والاي كتاب در شرح حال ملك و مردمان ايران در اواخر دوره قاجار و اوايل انقلاب مشروطه و نيز روايت جسورانه‌اي كه راوي از درون حوزه‌هاي علميه آن زمان مي‌دهد، سعي شده است تا شرح مختصر و چكيده‌اي از محتواي كتاب و هر بخش از زندگي راوي نقل و به همراه آن، نكات برجسته طنزآميز نقل و بررسي شوند.
مرجع اين نوشتار نسخه‌اي از كتاب «سياحت شرق و غرب» نوشته «آيت‌الله آقانجفي قوچاني» است كه توسط «انتشارات الميزان» در بهار 1377 به چاپ رسيده و متاسفانه متني نامنقح با اشكالات نگارشي زياد است.

طفل گريزپايي به نام سيدمحمد حسن
سياحت شرق از تولد آقانجفي شروع مي‌شود كه او درمورد مكان آن، فقط به ذكر «يكي از قراء قوچان» بسنده مي‌كند، اما از قراين چنين برمي‌آيد كه سال تولد وي 1254 هجري شمسي(زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار) بوده است. او در 3 سالگي مبتلا به مرض سختي مي‌شود كه در نتيجه آن تا سر حد مرگ مي‌رود، اما سرانجام پس از 3 سال نجات مي‌يابد. پس از آن قرآن را نزد پدر ختم مي‌كند و در هفت سالگي به مكتب مي‌رود. البته به قول خودش «از اول زمستان تا فصل بهار» كه معمول مكتب رفتن بچه‌هاي دهات بوده و بقيه سال را به كار و كمك به پدر در امور كشاورزي و باغداري و دامداري مشغول مي‌شده است. آقانجفي از همين ابتداي زندگينامه خود، ضمن شرح نسبتا دقيقي از راه و رسم مردمان آن نواحي در كار و تفريح و مداواي مريضان و چنين اموري كه به كار هر مردم‌شناس يا تاريخ‌داني- دست‌كم در حد يك روايت شخصي، اما دست اول- مي‌آيد، نظرات اقتصادي و اجتماعي خود، به ويژه تاكيد بسيار زيادش به قناعت و «استقلال اقتصادي» را يادآور مي‌شود. نكته‌اي كه بايد در اينجا يادآور شد و در سرتاسر «سياحت شرق» مدنظر داشت اين است كه نوشتن زندگينامه خود يا «اتوبيوگرافي» در قديم، نه فقط براي نمايش بي‌طرفانه احوالات نويسنده، بلكه محملي براي بيان عقايد و دفاع از آنها در اثناي بازگويي حوادث مختلف نيز بوده است و اي بسا كه دليل اصلي نوشتن بسياري از زندگينامه‌ها همين عامل بوده است. اتفاقا با در نظر داشتن چنين نكته مهمي، جسارت آقانجفي در بيان بسياري از نكات طنزآميز بهتر ديده مي‌شود؛ از جمله اعتراض‌ها و حتي ناسزاهايي كه آقانجفي بعضا حواله پدرش مي‌كند؛ هرچند طبيعتا به خاطر سفارش اكيد اسلام به رعايت احترام والدين، نقل آنها درخور مجتهد بزرگي چون آقانجفي نيست، اما وي از نقل آنها چشم نمي‌پوشد. اولين مورد از اين دست هنگامي است كه سيدمحمد حسن در هنگام بردن خرهاي حامل بارهاي پدرش، با خطر سقوط آنها مواجه مي‌شود. او جان خودش را به خطر مي‌اندازد و به‌رغم جثه نحيفش با اراده آهنيني كه دارد، موفق مي‌شود آنها را نجات دهد اما اين راه مجبور مي‌شود كمربند خود را كه قطعه كرباس كهنه‌اي بود و جهت علامت سيادت، رنگ او را سبز نموده بودند، زير دم الاغ ببندد اما از ديگر سو اين را اهانت بزرگي به مقام سيادت دانسته و از ترس اينكه «عالم متزلزل شود يا بلايي نازل گردد يا كافر شود، ساعت‌ها گريه مي‌كند. پس از آن، روايت واقعه، جنبه طنزآميزي به خود مي‌گيرد؛ «الجمله با گريه و لند لند با پدرم، وارد خرمنگاه شدم. اول به فوريت، كمربند خود را از در كون الاغ باز كردم و او را بوسيدم، به كمر بستم و به همان الاغ كه سبب اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبي هم به سر حيوان زدم و لكن عمده عيض من از پدرم بود كانه پدرم را كشته»! اما طنز جسورانه آقانجفي وقتي شكل مي‌بندد كه از هيات يك راوي پنجاه و چند ساله به در مي‌آيد و با ادب و ادبيات يك كودك 8 ساله گريان و عصباني به پدرش مي‌گويد: «نه خودت به آدم مي‌ماني و نه زراعت و اسباب زراعتت به ديگران مي‌ماند و نه خرت به خر آدم مي‌ماند و نه زير دمي خرت به زيردمي خر آدميزاد مي‌ماند؛ بيخود خود را زراعتكار اسم گذاشته‌اي» (ص14).
مطلب كلي ديگري كه ذكر آن در اينجا لازم مي‌نمايد، اين است كه آقانجفي در نگارش خاطرات خود، قلم و منطق مشخص و منظمي را دنبال نكرده است. مثلا در بيان شرح همين ماجراي شال به زير دم خر بستن كه صرف‌نظر از جنبه طنزآميز آن و توصيف موردي طرز تفكر آقانجفي در كودكي، اهميت چنداني ندارد، وي چندين صفحه را به شرح دقيق گفت‌وگوها و استدلال‌هاي خود با پدرش اختصاص داده است كه هرچند در عمل با بيان براهين عقلي و نقلي، از سطح سيد محمد حسن 8 ساله فراتر رفته و به معلومات آقانجفي پنجاه و چند ساله نزديك مي‌شود، اما در كل نه به جذابيت روايت كمكي مي‌كند، نه وصف حال و موقعيتي را باعث مي‌شود و نه معرفت خاصي به خواننده مي‌افزايد. البته در بسياري جاها، در چنين استدلال‌هايي به وضوح مي‌توان مشاهده كرد كه آقانجفي راوي عمدا از تركيب معلومات كنوني خود با افكار و رفتارهاي كودكي و نوجواني خود گفت‌وگوها و استدلال‌هاي طنزآميزي را روايت كرده است كه در اصل چنان نبوده‌اند. يكي از اين موارد، آنجاست كه پدر سيد محمد حسن، سر زمستاني، دوباره از او مي‌خواهد كه به مكتب برود و كودك مكتب‌گريز چنين پاسخ مي‌دهد: «مكتب چه فايده‌اي دارد؟ من هزار كار جهت تو مي‌كنم كه بهتر است از اينكه بدانم ضرب در اصل الضرب بوده، الف و لام مصدريه را برداشتيم تا عين‌الفعل را فتحه داديم. يعني «را» و «با» را زبر داديم ضَرَبَ شد. صرفيين چنين كردند ما هم چنين كرديم. اولا صرفيين كي و در كجا چنين كردند؟ مگر صرفيين قبل از بعرب بن قحطان بوده‌اند و اين الفاظ را يكي يكي ساخت و پرداخت، مثل لقمه‌هاي نان به دهان اولادش گذاشت. لغات كه فرقي نمي‌كند مگر ما زد را از زدن مي‌سازيم كه نون مصدريه را انداختيم... آيا تو خودت اين كار را كرده‌اي؟ ... و يا از كسي از پيرمردهاي قديم شنيده‌اي كه چنين كند و بر فرض كه كرده باشد، مگر تقليد او واجب است كه او چنين از بيكاري گترم كاري كرده، ما هم بكنيم؟ ... ضرب و يضرب و ضارب نظير ته‌ديگي خوردن است؛ او كه بعد از زحمت زيادي همان پلو مي‌شود، من همان پلو را از اول مي‌خورم. اين هم حرفي شد كه يك نفر چنين كرد، ما هم چنين كرديم، شايد كسي (...) خورده باشد!...» (ص 24 و 25). همان‌طور كه در اينجا به وضوح معلوم است، يك كودك نوآموز نمي‌تواند چنين در مورد صرف و نحو سخن بگويد و اين آيت‌الله آقانجفي قوچاني است كه طنزپردازي پيشه كرده و تعمدا استنكاف محمدحسن 10-9 ساله از رفتن به مكتب را در گفت‌وگويي چنين خنده‌دار تصوير كرده است. از اين استدلال و گفت‌وگوهاي طنزآميز- كه هرچند در راستاي توصيف حالات و واقعيت‌هاي زندگي آقا قوچاني است، اما بيشتر حاصل تلاش او در مقام يك طنزنويس است تا شرح‌حال‌نويس- در «سياحت شرق» فراوان است. با وجود اين تمام جملات و تعابير اين كتاب از اين سنخ نيستند و در برخي مواقع خواننده امروزي شك مي‌كند به اينكه عبارتي از كتاب كه او را به خنده مي‌اندازد، تعمدا به صورت طنزآميز نوشته شده يا دقيقا حاصل طرز فكر و گفته واقعي آدم‌هاي حقيقي است. نمونه‌اي از اين دست آنجاست كه پدر سيد محمد حسن، براي مكتب رفتن او چنين استدلال مي‌كند كه چون او «4 قران» پول بابت كتاب پرداخته است پس پسرش بايد به مكتب برود تا «كتاب‌هاي خوبش كه مانده است» را بخواند!

مرحمت‌هاي استاد آشنا!
سرانجام پدر سيد محمدحسن، هنگامي كه او 13سال دارد وي را براي تحصيل علوم ديني به قوچان مي‌برد. در ابتداي ورود باز هم آقانجفي شوخ‌طبع، تصويري طنزآميز از «مدرسه» به دست مي‌دهد؛ «... آمدم ميان مدرسه در يك حجره تحتاني ديدم قال و قيل شديدي بلند است، نزديك است همديگر را بزنند. گفتم اينها را چه مي‌شود؟ گفتند مباحثه علمي مي‌نمايند. گفتم معني مباحثه را فهميدم ولكن با جنگ‌هاي ديگر هيچ فرقي ندارد. مگر در كيفيت زدن كه در آنجا با چوب به سر يكديگر مي‌زنند و در اينجا با دست به كتاب و زمين مي‌زنند، اما در داد زدن و فحش دادن و بد گفتن هيچ فرقي ندارد.» (ص29). تمام توصيفي كه آقانجفي از اولين مواجهه‌اش با جلسه مباحثه عمومي طلاب مي‌نمايد، همين چند جمله طنزآميز است، اما او با ظرافت فراوان، تصويري درست و دلنشين به دست مي‌دهد.
پدر آقانجفي، او را در اينجا به آخوندي از آشنايان مي‌سپارد و علاوه بر پرداخت مخارج پسر «سفارشات اكيده» مي‌كند كه از او به نيكويي نگهداري كنند و در تعليمش بكوشند. اما به محض رفتن پدر، «آخوند آشنا» نه فقط به تعليم پسر وقعي نمي‌نهد بلكه مثل يك برده از وي براي انجام كارهاي شخصي خود و خانواده‌اش كار مي‌كشد. آقانجفي در توصيف همين دوران تيره نجتي خود نيز طنازي مي‌كند، به اين ترتيب كه اين داستان واقعي را دقيقا از همان هنگام رفتن و شروع خرده‌فرمايشات جناب استاد، با جزئيات جاروكشيدن و قليان چاق كردن و آفتابه آب‌كردن به تصوير مي‌كشد؛ به اين ترتيب، علاوه بر آغازي تكان‌دهنده از يك دوره سياه، مجالي هم براي خنده‌سازي به خود مي‌دهد و لبخندهايي تلخ و هراس‌انگيز بر لب خواننده مي‌نشاند؛ «...گفت: هر وقت قليان خواستم اين‌طور بساز... كه اگر دفعه‌اي از آنچه ديدي و شنيدي تخطي شود، همچو بزنم كه بميري كره‌خر. من از اين حرف چنان خوف و رعبي به دلم افتاد كه بر خود لرزيدم. با خود گفتم: حالا خوب شد هنوز من خلاف نكرده‌ام كره‌خر مي‌گويد! گفت: آفتابه را ببر از چاه پر كن... [پس از انجام خرده‌فرمايش‌ها] با خود گفتم: يقين كار امروز من همين كارها بوده؛ هنوز درس سطح نخوانده، درس خارج مي‌خوانم! عجب به اين زودي ترقي كردم! پدرم كه به من اصرار مدرسه رفتن داشت، خوب فهميده بود!» (ص34).
به‌رغم تمام اعمال استاد كه سيد محمدحسن را تا حد «شاگرد قهوه‌چي» و «نوكر بازار» تنزل داده و حتي از او در اموراتي چون رفع حوائج منزل و «ترياك مالي» كار مي‌كشد، او اندك اندك به درس و بحث علاقه‌مند مي‌شود و پس از بيماري «سيد استاد» و رفتن وي از قوچان به «قلعه» و سپس درگذشت او، آقانجفي نوجوان به‌كلي از قيد و بندها آزاد مي‌شود و با شور و شوق فراواني به علم‌آموزي مي‌پردازد. اما در قوچان «وبا» شايع مي‌شود و سيد محمد حسن ناچار به ده مي‌رود. در آن هنگام زلزله مي‌آيد و خرابي فراواني در قوچان به بار مي‌آيد به طوري كه چند تن از هم‌حجره‌اي‌هاي وي در زير آوار كشته مي‌شوند. پس از مدتي، پدر به پسر پيشنهاد مي‌كند كه براي ادامه تحصيل به سبزوار برود و پسر قبول مي‌كند؛ «چون آنجا آشنايي نيست»! (ص 39)

سفر پرمخافت
از اينجا سفرهاي پرماجراي آقانجفي براي تحصيل علم آغاز مي‌شود و خواننده با شخصيت و طرز فكر او، در خلال حوادث و موقعيت‌ها بيشتر آشنا مي‌شود. شوخ‌طبعي آقانجفي كه بيشتر در قالب «شوخي با خود» است نيز به همين موازات ادامه مي‌يابد. البته طبع ماجراجو و روحيه لجوج او (به تعبير خودش) نيز در به وجود آوردن ماجراها و گفت‌وگوهاي طنزآميز تاثير بسياري دارد، اما همان‌گونه كه آمد، او در مقام راوي نيز تعمد دارد كه با خواندن بسياري از بخش‌هاي اين كتاب خنده بر لب خواننده بنشيند. از همين جمله‌اند توصيف او از يك صبح سرد، تعقيب و گريز با گرگ و آزمايش سيم‌هاي تلگراف كه تمام اينها در راه سبزوار به مشهد كه سيد محمدحسن و دوستش پس از مدتي براي كسب علم بيشتر پياده طي مي‌كنند، نقل مي‌شود. آقانجفي به همان ميزان كه در بيان زندگينامه خود شوخ‌طبعي به خرج مي‌دهد، زباني تند و صريح براي بازگويي كژانديشي و بدكاري‌هاي برخي از اهل علم دارد. يعني او به جاي آنكه همچون بسياري از كسان كه براي پوشيده‌گويي و پرهيز از عواقب انتقادات تند و گزنده، راه طعن و كنايه و بذله‌گويي را در پيش مي‌گيرند، از طنز، بيشتر براي وصف موقعيت‌ها و شوخي با خود استفاده مي‌كند و در بيان اين قبيل انتقادات- كه عموما علما و طلاب به دليل تعصب صنفي از بازگويي عمومي آنها و به‌خصوص مكتوب كردن‌شان، ابا دارند- هيچ ترديد و تعارفي ندارد. اين يكي ديگر از ويژگي‌هاي طنز آقانجفي و سياحت شرق اوست. همزمان با درگذشت ناصرالدين شاه و در حالي كه سيدمحمدحسن پس از چند سال تحصيل در مشهد، از فضاي مدارس آنجا دلزده شده است، با كسي كه او فقط وي را «رفيق يزدي» مي‌نامد، از راه يزد عازم اصفهان مي‌شوند؛ مسيري كه توسط اين طلبه پياده طي مي‌شود و در جاهايي به قدري صعب و خوف‌انگيز بوده كه به تعبير آقانجفي، فقط با شنيدن وصف آن، اين دويار «انالله و انااليه راجعون» مي‌گويند و طي آن «اميد حيات منوط به ديدن سرگين الاغ [پيش‌روان] بود و نعمتي بزرگ بود و شكرش لازم»! (ص 65)
با اين همه آقانجفي كسي نيست كه در توصيف تلخ‌ترين شرايط و موقعيت‌ها نيز، دست از شوخ‌طبعي بردارد. به عنوان مثال؛ «وقتي كه به صورت رفيق نظر مي‌كردم، مرده‌اي بيست روزه به نظر آمد كه از قبر بيرون آمده؛ از گودي‌افتادن چشم‌ها و كشيدگي دماغ و پژمردگي و زردي چهره و خشكي لب‌ها و گردآلود بودن صورت، و البته خودم هم از او بدتر بودم. به او گفتم: موتوا قبل ان تموتوا به عمل آمده، المؤمن مرآه المؤمن محقق گشته!» (ص 70) كه يك عبارت نسبتا كوتاه، نه‌فقط توصيف مناسبي از وضعيت جسماني خود و دوستش داد، بلكه با به كار بردن هوشمندانه 2 حديث ديني، طنز مليحي را به وجود آورده است.
«سياحت شرق» متني است كاملا شخصي، از اين‌رو كه آقانجفي در نگارش آن هيچ زبان و قلم خاصي را رعايت نمي‌كند؛ گه‌گاه مباحثه‌اي بي‌حاصل با جزئيات مفصل و با بياني فاضل‌مآبانه نقل مي‌شود و گاهي راوي با كمترين تكلف، روايتي ذوقي از ماجراها دارد. روند تاريخي ماجراها نيز هرچند خطي و روبه‌جلوست اما نظم و نظام خاصي ندارد و اي‌بسا كه شرح مكالمات يا حالات و مناظر كوتاهي در چندين صفحه شرح داده مي‌شوند، اما براي روايت چندساله، به چند سطر بسنده مي‌شود كه اين مي‌تواند از نقايص «سياحت شرق» محسوب شود. با اين حال، اين شخصي‌نويسي و عدم رعايت نظام‌هاي تعريف‌شده براي روايت تاريخي و نيز رسم‌الخط ناهمگون اين كتاب، به صميميت بيشتر در روايت و نيز خلق فضاهاي طنزآميز كمك كرده است. مثلا در جايي از روايت همين سفر پرمخافت يزد، راوي ناگهان بي هيچ مقدمه‌اي، چندين سطر را به لهجه يزدي مي‌نويسد (ص 75)، تا در سطور بعدي – به تعبير خود آقانجفي - «سينما»يي را كه هر شب با بازيگري همسفران يزدي شاهد آن بوده را توصيف كند! در صفحات بعدي كتاب و وقتي كه او درحال تعريف آسيب‌ديدگي خود در دوران كودكي براي ميزبانان يزدي‌اش است هم ناگهان بخشي را به لهجه يزدي مي‌نويسد!(ص 84) نكته‌اي كه درمورد شخصيت آقانجفي در جريان اين اين سفر و باقي ماجراها مشهود است، «وفاداري» و «دست و دلبازي» وي است تا جايي كه وي بارها آسايش و حتي جان خود را در راه دوستش به خطر مي‌اندازد و اين درحالي است كه خود او، فروتنانه از ذكر چنين صفاتي خودداري مي‌كند و در مقابل، خود را بارها «لجوج» توصيف مي‌كند؛ ضمن اينكه او - هرچند از عواقب بسياري از ماجراهايي كه نقل مي‌كند باخبر است – اما پابه‌پاي خواننده جلو مي‌آيد و پيش‌بيني و پيش‌داوري نمي‌كند.

درس‌آموزي بدون آقاشناسي در اصفهان
پس از اقامتي كوتاه در يزد، اين دو طلبه جوان به اصفهان مي‌روند و محضر اساتيد مختلف را تجربه مي‌كنند. آقانجفي به اين بهانه نيز انتقادات سختي به بعضي طلاب و حتي علمايي كه به جاي درس و اخلاق و دين، به حواشي مشغولند وارد مي‌كند و البته با بيان خاص خود و استفاده از كلماتي طيبت‌‌آميز، اين توصيفات و انتقادات را بعضا طنزآميز ارائه مي‌كند؛ مثلا «معلوم است كه طلاب هم غالبا طالب دنيا هستند و هركجا پول و «آقاشناسي» ثمر مي‌دهد، آنجا مي‌روند»(ص 92) يا؛ «و گهگاهي به درس آقانجفي و دو برادرش ثقه‌الاسلام و حاج‌آقا نورالله مي‌رفتيم كه از «حمام زنانه» قال و قيل و داد و فرياد بيشتر بود؛ نه استاد چيزي مي‌گفت و نه شاگردها چيزي مي‌فهميدند».(ص 93) يا ماجراي آوازخواندن طلبه‌اي در سر درس با صداي بلند كه از فرط قيل و قال استاد گمان مي‌برد طرح اعكال مي‌كند (ص 103)؛ هرچند او انصاف را نيز از دست نمي‌دهد و ادوالات علمايي چون شيخ عبدالكريم گزي كه بسيار فاضل و قانع و باتقوي و خوش‌محضر بوده‌اند را توصيف و ستايش مي‌كند.
در تمام اين ايام، آقانجفي روزگار را در نهايت تنگدستي مي‌گذراند تا آنجا كه بر اثر مناعت طبع او كه حاضر به سؤال و حتي قرض‌كردن از سايرين نمي‌شود چندين‌بار بر اثر گرسنگي تا آ‌ستانه مرگ پيش مي‌رود.
شايد ابتلا به حصبه در ميان چنين بي‌كسي و فقر و غربتي، نهايت تلخي باشد اما راوي شوخ‌طبع سياحت شرق، از آن هم تصويري طنزآميز مي‌سازد؛ آنجا كه رفيق يزدي سيدمحمد حسن تصميم مي‌گيرد تا او را به عراق بياورد؛ «يك لحاف از خودش بود كرباسي، روي من انداخت و لحاف ديگري آورد او را هم انداخت. دو خرقه داشتيم هردو را انداخت. گفتم نفسم تنگي مي‌كند، خفه مي‌شوم، باز ديدم نمدي دولا كرده آن را هم انداخت. در بين آنكه داد من بلند بود كه حالا خفه مي‌شوم يك مرتبه خودش را مثل قورباغه از روي همه اثقال به روي من انداخت... نفس به سينه پيچيده آنچه زور زدم و تلاش كردم كه آخوند خر را دور كنم، ضعف غالب بود، زورم نرسيد. آنچه فحش و ناسزا گفتم اين احمق لجوج نشنيد. گريه گرفت و آنچه التماس و زاري و قسم خوردم كه من مي‌ميرم، بلكه بگذارد به آسودگي جان بدهم ثمر نكرد و از صدا افتادم و نفس به شماره افتاد. سر تسليم به اين عزرائيل يزدي به لاعلاجي سپردم و از خود گذشتم؛ آيسا من حيوه‌الدنيا و عارف علي‌الموت...(ص 107). آقانجفي در بسياري از جاها، از احاديث، روايات، اصطلاحات عربي و فارسي و ضرب‌المثل‌ها در خدمت خلق فضاي طنزآميز بهره برده است؛ همچون همين «آيا من حيوه‌الدنيا و عارفا علي‌الموت» كه به خودي خود، نه طنزآميز است و نه حتي حالتي خاص و پيچيده را روايت مي‌كند، اما در اينجا به خوبي در خدمت موقعيت طنز قرار گرفته است. بعضي موقعيت‌ها هم آن‌چنان كميك هستند كه صرف روايت آنها براي خنداندن خواننده كافيست، مانند ماجراي پناه‌بردن آقانجفي در شبي سرد به مسجد دهي كه در حياط آن «ده پانزده سگ هركدام چون شيري به هم پريده» و داخل آن تابوت مرده‌اي را گذاشته‌اند! (ص 114)

سفر به عتبات / اين سيد كيست؟
پس از اقامت چندساله در اصفهان و درك محضر اساتيد مختلف، آقانجفي به فكر مسافرت به عتبات مي‌افتد. در اين سفر يكي از شاگردان وي كه نزدش «مطول» خوانده هم كتاب‌هاي خود را مي‌فروشد و با او همراه مي‌شود. «ميرزا حسن» جواني است شيرازي، كند و مردد و تنبل كه اتفاقا همين صفات او و همسفري‌اش با آقانجفي كه آدمي است مصمم، سريع، كاري و مغرور، برخي ماجراهاي اين سفر را كميك مي‌سازد. البته يادآوري و درنظرداشتن اين نكته ضروري است كه تمام شوخي‌هايي كه آقانجفي در «سياحت شرق» با خود و هم‌لباسانش مي‌كند را بايد با درنظرگرفتن غرور و حتي تعصب فراون وي نسبت به شأن و جايگاه روحانيت و لباس اهل علم شيعه خواند. اتفاقا از همين روي هم هست كه شوخي‌ها و توصيفات او از طلاب و علما هم، نه تنها رنگ توهين و تحقير به خود نمي‌گيرد بلكه بازهم از جنس همان «شوخي با خود» ارزيابي مي‌شود. او هرچند كه در توصيف و انتقاد، صريح و بي‌پرواست و چندان «پرواي صنفي» ندارد اما معمولا از طنز و هجو براي شيرين‌تركردن روايت وقايع و حوادث استفاده مي‌كند و نه تحقير و انتقام‌گيري از كساني كه وي را آزرده‌اند. سواي تعصبات شخصي، موقعيت راوي در مقام يك مجتهد مشهور نيز در جلوگيري از سوءتفاهم و واكنش‌هاي منفي درباره شوخي‌هاي فراوان وي با خود و هم‌صنفانش نقش دارد والا توصيفات و عباراتي نظير «در شب تاريك گربو سمور مي‌نمايد (ص 124، آنجا كه از احترام و بوسيدن دست او و 2 آخوند ديگر توسط رهگذران ناشناس مي‌نويسد) يا «حقا كه آخوند، بلكه جوهر آخوندي»(ص 151 آنجا كه به همسفر شيرازي كه با كلك سوار پالكي شده است، ‌اعتراض مي‌كند) يا «ما يكي آخوند و يكي سيد، يكي مرده‌خور و ديگري زنده‌خور!»(ص 154، در پاسخ به عربي كه مي‌خواهد سر آنها را كلاه بگذارد) به خودي خود مي‌توانند اهانت‌آميز و شهرآشوب باشند. آقانجفي با دوست شيرازي‌اش بعد از سفر به كاظمين و سامرا راهي كربلا مي‌شوند. وي حتي در شرح زيارت حرم امام حسين(ع) نيز دست از شوخ‌طبعي برنمي‌دارد، آن هنگام كه براي تماشاي زواياي حرم به قسمتي وارد مي‌شود و در كمال شگفتي ضريحي را مي‌بيند كه مشابه ضريح اباعبدالله(ع) است؛ «تعجب نمودم كه اين حرم از كيست... و متوجه سيدي شدم در آن طرف كه آن هم متوجه من است. من از حيا سر به زير انداختم و از گوشه چشم نظر كردم كه اگر منصرف از من شده ثانيا در فكر اين حرم بيفتم، ‌ديدم آن سيد نيز از گوشه چشم نظر به من دارد و در تفتيش حال من است. زير لب با خود گفتم عجب خري است كه با ناشناسي به جد در كمين من ايستاده... خدايا دو امام كه در كربلا مدفون نيست! باز نظرم به سيد افتاد كه چهاردانگ حواسش متوجه من است. گفتم خدايا اين سيد از من چه مي‌خواهد كه از دم اين سوراخ پس نمي‌رود؟ نزديك بود كه به آن سيد چند تا ناسزايي بگويم كه متوجه شدم كه اين آيينه بوده... باز خدا رحم كرد كه زودتر ملتفت شدم والا به مفاحشه و مجادله و زد و خورد منجر مي‌شد؛ يقينا آينه مي‌شكست و اين خود توفيقي است!»(ص 155) قطعا چنين سوءتفاهمي بيش از چند ثانيه طول نكشيده است، اما اينكه آقانجفي اين‌چنين آن را با آب و تاب شرح مي‌دهد، ‌مشخص مي‌كند كه وي تعمدي در نوشتن طنز دارد، ‌چراكه اگر واقعا چنين اتفاقي هم افتاده باشد، ارزش تاريخي چنداني در يك اتوبيوگرافي پرفراز و نشيب ندارد. آقانجفي نه تنها از اين سوءتفاهم‌هاي كوچك و خنده‌دار بلكه از شرح سخت‌ترين شرايط و حالات نيز گزارش‌هاي طنزآميزي مي‌آفريند؛ به‌خصوص آنكه پس از واردشدن وي به شهر نجف و تصميم وي براي ادامه تحصيل در آن شهر، سخت‌ترين دوران زندگي او نيز شروع مي‌شود. آقانجفي در شهر نجف - كه بد آب و هواست – در كمال تنگدستي و بي‌كسي درحالي كه حتي از تهيه زيرانداز و لحاف و متكايي براي خود عاجز است و در مخروبه‌اي شب‌ها را به صبح مي‌رساند، عاشقانه به تحصيل علم مشغول مي‌شود؛ «باز... بدون غذا و بي‌پول شدم و به‌قدر هفت هشت سير لقمه نان خشكه در كناره‌هاي طاقچه جمع شده، گفتم البته خدا تا چشمش به اينهاست كاري نخواهد كرد، چون اينها نگهبان حيات من هستند و اينها را بايد هرچه زودتر معدوم كرد. چند لقمه‌اي در آن شب سدرمق نمودم و صبح كه لباس‌هاي ناشور را بردم به دريا كه بشورم، نان خشكه‌ها را نيز جمع كردم و با خود بردم به يكي از سقاها دادم كه به الاغ خود بدهد چون مأكول آدميزاد نبود. لباس‌ها را شستم و آمدم به حجره. به خدا عرض كردم كه «در حجره نان خشكه نيست كه كما في‌السابق آسوده باشي، حالا يا موت است و يا نان‌دادن»! ... ظهر روز چهارم ]خدا[ ديد از خودش لجبازتر هم هست، دو تومان پول به توسط كسي فرستاد...»(ص 175 و 176).

در نجف، در محضر آخوند، با تهمت بابيت
آقانجفي در سياحت شرق تاريخ وقوع اتفاقات را چندان مشخص نمي‌كند؛ آنچه هست اينكه تقريبا مصادف با بحبوحه انقلاب مشروطه‌خواهي در ايران، او در نجف مشغول تحصيل بوده و پس از مدتي كه در آنجا جاگير مي‌شود نامه‌اي به اصفهان مي‌نويسد و چند تن از رفقا و ازجمله همان رفيق يزدي را به نجف دعوت مي‌كند و آنها نيز به نجف مي‌روند. از اينجا به بعد، از نظر به‌دست‌دادن يك روايت داخلي از حوزه نجف و موضع‌گيري اين حوزه بسيار مهم در برابر جريانات مهمي چون انقلاب مشروطه و جنگ جهاني اول، سياحت شرق اهميت بيشتري مي‌يابد، هرچند شوخ‌طبعي‌هاي آقانجفي پايان نمي‌گيرد؛ ازجمله وقتي كه او عزم مي‌كند تا حجره اشغال‌شده خود را از طلبه‌هاي متهوري كه متصرف شده‌اند پس بگيرد. اوضاع در آنجا چنان خراب و غاصبين چنان متهور و متحدند كه رفقاي آقانجفي از خير پس‌گرفتن حجره مي‌گذرند اما او كه اساسا ماجراجو، غيرتمند، لجباز و بي‌باك است يك‌تنه به مصاف مي‌رود. كار به جنگ تن‌به‌تن مي‌كشد؛ «... يكدفعه سيد ترك از دست آن ترك خود را خلاص نموده، ‌بادبزني به دستش افتاد، به ما حمله نمود با دم بادبزن و من هم جلو رفتم كه به قوت تمام، دم بادبزن را مثل تير حرمله نواحت به نافگاه و قلب مبارك من، ولكن خدا رحم نمود در آن حال، او را و مرا عقب كشيدند كه دم بادبزن با ناف عريان‌شده من في‌الجمله تماسي پيدا نمود كه اگر من و او را عقب نبرده بودند، دم بادبزن تا هم فيهاخالدون رفته بود و رگ و تين قطع و مدرسه صحراي كربلا شده بود...!(ص 182 و 183). با اين اوصاف، آقانجفي كه اندك اندك به درجه اجتهاد نيز نزديك مي‌شود همچنان زندگي زاهدانه‌اي دارد و هرگز اين تهور و تيزهوشي و رندي را وسيله‌اي براي جمع مال يا كسب شهرت نمي‌كند و باوجود اينكه در اين ايام متاهل و عيالوار مي‌شود، نه تنها طمع به غير ندارد بلكه همچنان با مناعت طبع، همان داشته‌‌هاي اندك خود را نيز بعضا با ديگران به اشتراك مي‌گذارد. جو غالب اما با طلاب و فضلايي همچون آقانجفي نيست و با بالاگرفتن بلواي مشروطه، كساني چون او و حتي آخوند خراساني كه مشروطه‌خواهند در فشار و مضيقه فراواني قرار مي‌گيرند تا آنجا كه «... از هيچ تهمت و بهتان و نسبت بابيت و ارتداد فروگذار نمي‌كردند و به آ‌قاي آخوند نسبت مي‌دادند كه اصلا فرنگي است و ختنه نشده است!» وقتي كار به كشتن طلاب ايراني به دست اعراب باديه به اتهام مشروطه‌خواهي مي‌كشد.(ص 248). مطالعه اين بخش از كتاب براي هر پژوهنده‌اي كه خواستار درك مناسبي از فضاي حوزه‌هاي علميه و جناح‌بندي‌هاي موجود در دوران انقلاب مشروطه باشد، لازم است. در چنين شرايط سختي، آخوند خراساني نيز به طرز مشكوكي فوت مي‌كند و اين براي كسي چون ‌آقانجفي كه آخوند نه تنها مراد و معلمش بلكه تمام پشت و پناهش هم بوده، بسيار هولناك است.
نكته قابل تأمل در اينجا آنكه نويسنده سياحت شرق بلافاصله پس از نقل خبر فوت آخوند، به متن، حالتي هذيان‌گونه مي‌دهد و بدين ترتيب با كمترين عبارات، حالت رواني خود را توصيف مي‌كند: «يعني مرده؟ راستي مرده؟ از راستي مرده؟ از دنيا رفته؟ به كجا رفته؟ سهله‌رفتن رمز بوده؟ اصل به سفررفتن رمز بوده؟ به ايران رمز بوده؟ به وطن اصلي رفته؟ چرا؟ آنجا فحش نيست، ناسزا نيست، روس نيست، آزادي است، آزادي است، قانون نيست، قانون شخصا موجود است، قانون طبيعي است»(ص 257). البته نبايد فراموش كرد كه آقانجفي فردي نسبتا مدرن بوده و احتمالا به واسطه خواندن روزنامه‌ها و برخي كتاب‌هاي ادبي آن دوران، با ادبيات جديد هم چندان ناآشنا نبوده، ضمن اينكه با مفاهيم كلي اقتصادي و برخي واژه‌هاي علمي (مثلا «ميكروب» به عنوان يكي از عوامل بيماري) آشنايي داشته است.

جنگ اول و هزيمت حاج ويلهلم!
آقانجفي همچنان در نجف مشغول درس و بحث است كه جنگ جهاني اول درمي‌گيرد. جو غالب ايران و ايرانيان، دشمني با روسيه و همدلي با آلمان است؛ «در روزنامه‌اي ديدم تفنگي از شخص صربي صدا كرده وليعهد اتريش كشته شده و كشف كرده‌اند آن فشنگ نشان دولتي نداشته، فورا اتريش اعلان جنگ با دولت صرب داد، روس گفت تو خر كجا هستي!؟ اعلان جنگ به آلمان داد. آلمان گفت تو چكاره هستي گردن‌كلفت بي‌غيرت!؟ اعلان جنگ با روس داد، فرانسه نيز اعلام جنگ با آلمان داد. آلمان گفت تو هم بالاي روس؛ پدر تو را هم درمي‌آ‌ورم، انگليس گفت دهنت مي‌چايه كه پدر فرانسه را دربياوري. آلمان گفت اي روباه‌باز پدرسگ تو هم بالاي همه. و بالجمله اروپاي متمدن با كمال وحشيگري در ظرف بيست و چهار ساعت خرتوخر شد!(ص 277)
نفرت از روس، به‌خصوص به‌خاطر پشتيباني آن دولت از مستبدين و به توپ‌بستن حرم حضرت رضا(ع) آن‌چنان فراوان است كه آقانجفي و تقريبا تمام ايرانيان عراق، با خشنودي و اميد به پيروزي «حاج ويلهلم مؤيدالاسلام» (تعبير از آقانجفي است) شرايط سخت جنگي را تحمل مي‌كنند، اما با شكست آلمان و عثماني در اين جنگ، شرايط روحي و مادي آنان بدتر از پيش مي‌شود؛ به‌خصوص با قدرت‌گرفتن طيف مخالفان آخوند و مشروطه‌خواهان، براي آقانجفي كه مريد سرسخت آخوند و شهره به مشروطه‌طلبي است و درعين‌حال با مناعت‌طبعي كه دارد حاضر به تملق و نزديك‌كردن خود به زعماي جديد و نيز كسب درآمد از راه‌هايي كه به زعم خودش دور از شأن انساني و ديني است، نمي‌شود. شرايط آن‌قدر سخت مي‌شود كه او با آن ذهن تيز و اندوخته فراوان علمي و درجه‌اي در حد اجتهاد، براي امرارمعاش، روزه و نماز استيجاري مي‌پذيرد. اما برخي داعيه‌داران علم و تقوي همين را هم از او دريغ مي‌كنند و آقانجفي چنان در مضيقه قرار مي‌گيرد كه حتي از تهيه آب شرب مناسب براي خانواده‌اش عاجز مي‌ماند. مرد آزاده در مقابل با تهيه مكينه (چرخ خياطي)، دوختن كلاه با همسرش در شب‌ها و فروختن آنها، امرار معاش مي‌كند اما تن به ذلت و دين‌فروشي نمي‌دهد؛ «به پدرم لعنت مي‌كردم كه چرا مرا به مدرسه گذاشت و محتاج نان كثيف ملايي كرد».(ص 284) تا اينكه اندك اندك اوضاع بهتر مي‌شود و پس از شرح وقايعي كه از حوصله اين نوشتار خارج است، آقانجفي به همراه خانواده‌اش – احتمالا در سال 1297 هجري شمسي – به ايران باز مي‌گردد. سياحت شرق در اينجا تمام مي‌شود و آقانجفي درمورد ورودش به مشهد و سپس قوچان چيزي مكتوب نكرده است، اما آن‌چنان كه در شرح حال او نوشته‌اند او به درخواست مردم قوچان به آنجا رفت و 25 سال باقي عمر خود را در مقام فقاهت، رياست حوزه علميه قوچان، تدريس و حاكميت شرع قوچاني و نواحي اطراف آن گذراند و سرانجام در سال 1322 هجري شمسي درگذشت.

شوخي با خود؛‌ لطيف‌ترين نوع طنز
علاوه بر شرح طنزآميز ماجراها، كه برخي از آنها ذكر شد، سياحت شرق و حتي سياحت غرب سرشار از اصطلاحات طيبت‌آميزي است كه آقانجفي آنها را جعل يا نقل كرده است؛ نظير «انتريكات»(ص 50)، «ميرزا الاغ»(ص 68)، «استاد بزرگ جناب آقاي معاويه»(ص 90)، «آقاشناسي»(ص 92)، «]علم[ اصول بي‌پدر و مادر»(ص 105) و «پفيوزالشريعه»(ص 199).
خصوصيت بسيار بارز اين كتاب در زمينه طنز، جنس شوخي‌هاي آن است كه اكثرا از جنس «شوخي با خود» است؛ يعني آقانجفي برخلاف كاركرد قديمي طنز كه بيشتر در خدمت هجو و كوچك‌شماري مخالفان و دشمنان و وسيله‌اي براي انتقام‌گيري بود، مطايبات فراوان اين كتاب را در خدمت توصيف‌كردن دلپذيرتر موقعيت‌ها قرارداده است و سوژه طنز و خنده، بيشتر خود و دلبستگي‌هاي شخصي‌اش هستند تا دشمنان شخصي و عقيدتي وي.
كاملا مشخص نيست كه تا چه حد وقايع و گفت‌وگوهاي اين كتاب واقعي و بر پايه حافظه بسيار قوي آقانجفي‌اند و تا چه ميزان حاصل ذوق و خيال‌پردازي وي؛ آنچه مسلم است اينكه «سياحت‌ شرق» در كل يك اتوبيوگرافي واقعي است كه راوي به‌طور عمدي در آن طنزنويسي كرده است. البته خواننده امروزي بايد اين نكته بسيار مهم را درنظر داشته باشد كه هر مطلبي كه در اين كتاب به نظر وي مضحك و خنده‌دار جلوه كند، حاصل طنزپردازي آقانجفي نيست. به‌طور مثال استدلال‌هايي نظير مخالفت آقانجفي با استفاده از راه‌آهن براي سفر به كربلا كه آنها را با مفاهيم اقتصادي هم به زعم خود مستدل مي‌كند يا اعتقاد شديد وي به متعه و ماجراهايي كه در اين راه نقل مي‌كند، شايد به‌نظر خواننده امروزي طنزآميز برسد، اما حاصل طنزپردازي آقانجفي نيست و به همين دليل به طور كلي از نقل و بررسي آنها در اين نوشتار صرف‌نظر شده است.

چه كسي از ابراهيم گلستان نمي‌ترسد؟

مقاله مفصلی نوشته بودم درباره ابراهیم گلستان و مصاحبه اخیر مهدی یزدانی خرم با او. امروز که مجله خردنامه این ماه (بهمن) روی دکه آمد دیدم چاپ شده اما با حذف تقریبا نیمی از آن! البته بعد از تایپ مشخص شده بود که باید مقداری از آن حذف شود و من هم حدود سه هزار کلمه اش را طوری با صرف وقت زیاد طوری حذف کرده بودم که زیاد لطمه ای که به مقاله نخورد، اما بعد از چاپ دیدم که بسیاری از پاورقی های لازم هم حذف شده که خیلی متاسف شدم. حاصل ده روز وقت گذاشتن و بیش از پانزده صفحه خلاصه برداری و چندیدن پاک نویس من شده سه صفحه از مجله، و در حالی که برای نسخه چاپی تمام پاورقی ها را با دقت خلاصه و تعدیل کرده بودم، هیچی از آنها چاپ نشده. افسوس، هرچند که می دانم سردبیر خردنامه برای حفظ همین نیمه از گزند حذف، زحمت بسیاری کشیده...

آن متن خلاصه را می توانید در صفحات میانی مجله بخوانید و متن کامل مقاله را از سایت روزنامه همشهری در ادامه می آورم. اما چون متن کامل چیزی بیش از 8هزار کلمه است، و خواندن مطلبی با این حجم بر روی وب شاید سخت باشد، فکر می کنم بهتر باشد چکیده ای از این مقاله را اینجا بیاورم تا خواننده بعد از خواندن آن تصمیم بگیرد که اصل مقاله به خواندنش می ارزد یا نه.

این مقاله نقدی است بر ادبیات و نوع نگاه ابراهیم گلستان نسبت به "آدم ها" و با تکیه بر مصاحبه چاپ شده اخیر با او که توسط مهدی بزدانی خرم و در مجله شهروند امروز منتشر شد. این مصاحبه ارزش خاصی در شناخت ابراهیم گلستان دارد، چرا که اولا بارها و بارها توسط خود او ویرایش شده و ثانیا آنطور که اعلام شده آخرین گفتگوی مطبوعاتی اوست. من سعی کرده ام با آوردن فکت هایی از همین گفتگو، گلستان را نقد کنم، هرچند که اگر آزادانه و با استفاده از منایع گوناگون این کار را می کردم راحتتر بودم.

اول نشان داده ام که گلستان بی دلیل و بی مدرک رفتارهای دیگران را نقد ناعادلانه می کند و در مورد کسانی نظیر شاملو، نصر، منشی زاده، بازرگان و براهنی سخنانی بر لب می آورد که نه مربوط به پرسش های مصاحبه گر است و به گلستان ربطی دارد. بیشتر نوعی متلک گفتن و اتهام زنی ناعادلانه است.

بعد رفتار گلستان در برابر منتقدینش و نقدهای علیه او را بررسی کرده ام و با نقل گفته هایی از او در این نوشته نشان داده ام که گلستان بدترین تحقیر و توهین ها را در حق آنها روا می دارد، اما هرگز حاضر به پاسخگویی نمی شود.

پس از آن با نقل بخش های دیگری از گفته های گلستان نشان داده ام که دایره این تحقیر و توهین ها از محدوده منتقدین شخص گلستان و کارهایش تا حد کل منتقدین آثار هنری و ادبی پیش می رود.

اما در اینجا هم متوقف نمی شود و کل جامعه روشنفکری ایران را دربر می گیرد. بماند اینکه آقای گلستان اصلا چیزی به مفهوم فضای روشنفکری در ایران را قبول ندارد و بجز چند نفری نعدود از رفقای خود، بقیه را فاقد فکر و اندیشه می داند.

در اینجا چون سخن به مدعیات آقای گلستان علیه روشنفکران و به خصوص اتهام زنی ایشان علیه آنها به خاطر انقلابی نبودن و برای مردم کاری نکردن می رسد، به ناچار به بررسی محدود روابط عمیق ایشان با دربار قبل از انقلاب و گسست کامل ایشان با مردم و مملکت در بعد از انقلاب و دوران جنگ می پردازیم.

بعد نگاهی عمیق تر به نوع نگاه گلستان می اندازیم و برخورد بسیار تحقیرآمیز ایشان با روشنفکرانی چون گلشیری و به آذین را –در همین مصاحبه- بررسی می کنیم.

در نهایت به این سخن می رسیم که هر شان و پایگاهی که گلستان در ادب و هنر معاصر ایران داشته باشد، هیچکدام مجوزی برای اعمال و رفتار غیر اخلاقی و نوع نگاه فاشیستی او به مردم نمی شود. البته آقای گلستان – مثل همه صاحبان چنین دیدگاهی- مستقیما مردم را نشانه نمی گیرد و اتفاقا نقدش علیه دیگران با دستاویز مردم است، اما آنچه مهم است این است که این نگاه ضد انسانی، با محمل جایگاه ادبی و هنری او توجیه و تبلیغ می شود. هرچند که در تاثیر گذاری و حقی که گلستان بر سینما و ادبیات ایران دارد هم غالبا غلو می شود و سازنده دو فبلم بلند و چهارفیلم مستند و نویسنده چند قصه کوتاه و بلند، که سی سال است از او جز فحاشی و رجزخوانی اثرجدیدی زاده نشده اگر در کنار کسانی چون بیضایی و شاملو و کیارستمی و مهرجویی قرار بگیرد که هم سابقه درخشانی دارند و هم لاینقطع به کار مشغول بوده اند، جلای چندانی نخواهد داشت.

اما با فرض قبول تمام غلوهایی که درباره جایگاه والا و اثرگذاری غیرقابل قیاس گلستان می شود، باز هم اصل ماجرا توفیری نمی کند. نگاه فاشیستی، رفتارضدانسانی، هتاکی و پرده دری که در رفتارها و گفتارهایی چون تحقیر اشخاص و توهین به روشنفکران و زیرسوال بردن رفتارهای شخصی دیگران و اتهام زنی های قابل پیگرد آقای گلستان به وضوح و دفعات نمود می یابد، نه فقط با روشنفکری و عالم و هنرمند و باسواد بودن آقای گلستان تطهیر نمی شود بلکه با درنظر گرفتن این خصوصیات کار خرابتر و خطر بالقوه گلستانیسم آشکارتر می شود.

بخصوص در این زمانه و در میان نسلی که از تکرار و تعارف و ریا خسته شده است، هتاکی را به جای صراحت جا زدن و بازی با حرمت آدم ها را به شجاعت منسوب کردن و پرهیز از هر گفتگو نقدی را به جایگاه والا ربط دادن...

چکیده را زیاد بلند نکنم. اصل مطلب را بخوانید.

***********************************************
چه كسي از ابراهيم گلستان نمي‌ترسد؟
نقدي بر گفت‌وگوي اخير گلستان با شهروند امروز
محمود فرجامي

گفت‌وگوي مفصل مهدي يزداني‌خرم با ابراهيم گلستان كه در «شهروند امروز» شماره63 (شانزدهم دي 1386) به چاپ رسيد، از زواياي گوناگون قابل نقد و بررسي، و بسيار تامل‌برانگيز است. زبان گلستان در اين گفت‌وگو، همچون گفت‌وگوي پيشين او با پرويز جاهد (نوشتن با دوربين) تند و صريح است و به‌خصوص آنجا كه درباره آدم‌هاي شناخته‌شده نظر مي‌دهد، جنجالي. پس از انتشار «نوشتن با دوربين»، نقدهاي پراكنده‌اي درباره محتواي آن كتاب و شخص ابراهيم گلستان در رسانه‌هاي گوناگون منتشر شد كه منتقدين در آنها با نگاهي به «نوشتن با دوربين» و استفاده از ساير منابع، اشكالاتي به مدعيات و لحن‌ گلستان وارد كرده بودند كه تقريبا به هيچ‌كدام از آنها پاسخي مناسب و منطقي داده نشد.
در اين نوشتار قصد دارم مصاحبه اخير مهدي يزداني‌‌خرم با ابراهيم گلستان كه در كتابچه ضميمه شهروند امروز و با عنوان «ضد خاطرات» منتشر شده است را بررسي كنم؛ منتها نه به شيوه سايرين، بلكه با واكاوي دقيق اظهارات آقاي گلستان در همين مصاحبه. آنگونه كه يزداني‌خرم در مقدمه نوشته است، اين گفت‌وگو بارها و بارها مورد بازبيني و ويرايش دقيق آقاي گلستان قرار گرفته است و از اين رو هرچند در قالب گفت‌وگوست اما عاري از تسامحات و بي‌دقتي‌هاي معمولي است كه در پياده‌سازي و انتشار يك گفتار پيش مي‌آيد. علاوه بر آن اعلام شده است كه اين آخرين گفتگوي آقاي گلستان خواهدبود و از اينرو اهميت خاصي نسبت به ساير گفتگوهاي ايشان دارد.
تقريبا تمام ارجاعات اين متن، فقط به همان گفت‌وگوست و متن‌هاي داخل گويمه عينا بازنويسي شده‌اند كه در انتهاي هر يك، شماره صفحه آنها آمده است.


گلستان و حريم آدم‌ها

آقاي گلستان آدم تند و صريحي است. اين را همه مي‌دانند و البته شايد به عنوان يك خصوصيت فردي چندان مهم نباشد اما جالب اينجاست كه هرچقدر اين تندي و صراحت بيشتر به سمت عصبانيت و پرخاشگري پيش مي‌رود، طرفداران ايشان بيشتر مي‌كوشند تا آن را با صراحت و صداقت و روح هنرمندانه گلستان توجیه کنند و آنهايي كه از او انتقاد مي‌كنند را به داشتن «سوءتفاهم و ناآگاهي و حسادت و ذهن‌متورم و صداي بيمار و روابط شخصي ناسالم» متهم مي‌كنند. (نگاه كنيد به مقدمه مهدي يزداني‌خرم در صفحات 2 و 3) خود آقاي گلستان هم البته معتقد است «وقتي در خميره يا بارآمدنت تقلب و خفض جناح و تمرين و نكبت و اين‌جور چيزها نباشد» نتیجه چنين مي‌شود.
اما اين، همهء واقعيت نيست و اعتراض های كه بر انتقادهاي آقاي گلستان مي‌شود فقط از سر محافظه‌كاري و حفظ منافع و پرهيز از حقيقت يا بت‌سازي از كساني كه ايشان به آن‌ها حمله مي كند، نيست؛ اين سوءتفاهم يا تهمتي نارواست. بحث بر سر اين نيست كه چرا آقاي گلستان در مورد فلان شاعر يا نويسنده مشهور مي‌گويد بلد نبود، سواد نداشت، بد مي‌نوشت... قطعا آقاي گلستان به‌عنوان يك هنرمند و نويسنده صاحب سبك و مشهور- و حتي اگر اين هم نباشد - مي‌تواند در مورد هر كسي چنين نظري بدهند و كساني كه تاب چنين نظراتي را ندارند، به كيش شخصيت دچارند و مشغول بت‌سازي‌اند.
گلستان سينما را خوب مي‌شناسد؛ پس اگر معتقد است فيلمي خوب يا بد است، ‌نظرش شنيدني و قابل تأمل است (هرچند ممكن است درست نباشد). مشكل در اينها نيست؛ مشكل در آنجاست كه آقاي گلستان به تهمت‌زني‌هاي بيجا و خارج از موضوع مي‌پردازد و با توهين و تحقيرهاي بي‌مورد و بعضا با دخالت در حريم خصوصي و نيمه‌خصوصي افراد، نقد اثر و مؤثر را درهم مي‌آميزد. به اين نمونه‌ها كه همگي از يك گفت‌وگوي 33صفحه‌اي جمع‌آوري شده‌اند توجه كنيد:
1- گلستان در مورد سيد حسين نصر- يكي از بزرگ‌ترين فيلسوفان معاصر و از سنت‌گرايان مشهور جهان- با طعنه مي‌گويد: «اين آقاي نصر با تمام اطلاعاتي كه دارد، اين اطلاعات را به حد يك نوع چيزها يا در جهت‌هاي ديگر به‌كار مي‌برد». (ص4)
2- گلستان، مهدي بازرگان را «يكي از بي‌اطلاع‌ترين آدم‌هايي كه بودند» توصيف مي‌كند و چند بار (ص11) از لفظ «دربار» براي توصيف (يا تحقير؟) اطرافيان بازرگان در ماجراي ملي‌شدن صنعت نفت استفاده مي‌كند.
3- گلستان در مورد شاملو- در پاسخ به سؤالي كه ربطي به شاملو ندارد- ضمن اينكه او را به سوءاستفاده از دسترنج ديگران در ترجمه‌ها متهم مي‌كند، مي‌گويد: «آيا آن رفتاري كه با طوسي حائري كرد درست بود؟ تمام سكوي پرش شاملو ترجمه‌هايي است كه طوسي حائري كرده است. طوسي اين كارها را براي او مي‌كرد. طوسي از سال 1318، 1319 در مجله اطلاعات هفتگي، ترجمه‌هاي درخشان فرانسه چاپ مي‌كرد. درس خوانده بود، زبان مي‌دانست. بعد هم شاملو او را از خانه بيرون مي‌كند». (ص11)
4- گلستان، منشي‌زاده را «آدم فاشيستي» توصيف مي‌كند (در پاسخ به پرسشي كه ربطي به هيچ‌كدام ندارد: «در قصه‌هاي شما هم چنين چيزي وجود دارد؛ اينكه كودكان در حال نگاه كردن هستند») و آن هم در جايي كه بحث درباره شاملوست و گلستان در 3-2جمله مي‌خواهد بگويد كه شاملو «گيلگمش» را كه دكتر منشي‌زاده خوب ترجمه كرده بود، بازنويسي كرد و به اسم خودش منتشر كرد. (ص11)
5- از نظر گلستان، يكي از كساني كه مي‌توانست بفهمد و واقعا مي‌فهميد، پرويز داريوش بود كه البته او هم «مشغول پرت و پلا گفتن» شد. (ص 20)
6- در مورد رضا براهني مي‌گويد: «اگر براهني به چرت و پرت‌هايي كه مي‌گفت اعتمادي داشت، اصلا چرا اين شكلي كار مي‌كرد؟ مي‌خواست برود وردست سيمين بشود. مدام مجيز شوهر سيمين را مي‌گفت، هميشه تملق سيمين را مي‌گفت تا سيمين به عنوان وردست خودش در دانشگاه كاري برايش بكند». (ص25)
7- گلستان در پاسخ كوتاهي كه به پرسشي درباره سكوت خود در سال‌هاي اخير مي‌دهد، دانشنامه ايرانيكا را هم بي‌نصيب نمي‌گذارد: «هنر براي ضخيم كردن مجموع هيچ تاريخ و «دانشنامه»اي اعم از «جابلقائيكا» يا «بابلسائيكا» يا «ايرانيكا» يا «تيغ زنيكا»- كه اين دو آخري يكي هستند- درست نخواهد شد». (ص30)

اينها فقط بخشي از حملات تند آقاي گلستان به ديگران است كه چون مطلقا نه ربطي به آقاي گلستان و نه ربطي به پرسش‌هاي گفتگو‌گر داشته، در اينجا آوردم‌شان والا حديث از اين مفصل‌تر است. ضمن اينكه در بازنويسي و ويرايش‌هاي متعددي كه در طول ماه‌ها روي اين گفت‌وگو انجام گرفته، به راحتي امكان حذف يا تعديل آنها وجود داشت اما آقاي گلستان اين كار را نكرده و در نتيجه نه از باب حرف‌هاي زائدي كه در يك گفت‌وگو پيش مي‌آيد، هستند و نه از باب تسامح گفت‌وگوگر؛ اينها نظراتي هستند كه آقاي گلستان روي گفتن و نوشتن آنها تعمد و ابرام داشته است.اين قبيل حرف‌ها نه نقدند و نه جواب نقد؛ اتهام‌زني و تحقيرهاي بي‌موردي هستند كه به صرف بزرگ و فهميده و صريح بودن هيچ گوينده‌اي قابل توجيه نيستند؛به خصوص اگر گوينده این حرف ها همانی باشد كه در مورد ادعاي رابطه داشتنِ شخص دیگری با شاعره‌اي در گذشته- كه هیچکدام كوچك‌ترين نسبت قانوني‌اي با گلستان نداشته- به شدت عصباني و پرخاشگر مي‌شود.(1)

گلستان و منتقدين
از نظر ابراهيم گلستان تمام آنهايي كه به كارهاي او- و به‌خصوص آثار سينمايي‌اش- ايراد گرفته و مي‌گيرند، مشتي آدم حقير و زبون و ضعيف و حسود و را مانده و بي‌سوادند و دراین زمینه هیچگاه از قیود استثنا استفاده نمی کند. سر و صدا و نقد و ايراد آنها برای در حكم «عوعو كردن‌ها»يي است كه براي گلستان نه مهم است و نه فرقي مي‌كند. (ص27)
از نظر گلستان، هيچ‌كدام از اين نقدها نقد نيست و «يك شاهد و مدرك يا كلام منطقي» در آنهايي كه ادعاي نقد آثار وي را دارند يافت نمي‌شود بلكه اينها «ناله‌هاي حسرت ته‌مانده از آرزوهاي وامانده‌ست». (ص31)
آقاي گلستان هرچند كه بارها در اين گفت‌وگو تاكيد مي‌كند قصد پاسخ‌گفتن به منتقدان و نقدهايشان را ندارد اما حجم بزرگي از همين گفت‌وگو را صرف تحقير و توهين به آنها كرده است و حتي در انتهاي گفت‌وگو، بخش بزرگي را به صورت مكتوب به اين امر اختصاص داده است كه به خاطر طولاني بودن، يزداني‌خرم نشر كامل آن را به كتابي حواله كرده است.
آقاي گلستان كه خودش در همين گفت‌وگوها ده‌ها بار به نقد بجا و بي‌جاي ساير هنرمندان و روشنفكران- عمدتا بدون «شاهد و مدركي» كه او از منتقدان‌اش طلب مي‌كند- پرداخته است و حتي از تقبيح بعضي رفتارهاي نيمه‌خصوصي آنها هم فروگذار نكرده است. او منتقدان خود را به سگ‌هايي تشبيه مي‌كند كه در سرزميني كه سنگ‌ها را بسته‌اند، رها شده‌اند و ادعا مي‌كند كه هرگز دندان به پاي سگ نمي‌برد. (ص33)
اما معلوم نيست چنين آزاده‌مردي كه ادعا مي‌كند اگر تيغ هم بر سرش بزنند دندان به پاي سگ نمي‌برد چرا هزاران كلمه در وصف «بي‌شعوري و بي‌سوادي و شهوت خودنمايي و حقارت و عقده‌اي بودن و دلقكي و جاه‌طلب بودن و نكبت و چرت و پرت گفتن و حسادت...» منتقدان‌اش -و عموما در پاسخ به پرسش‌هايي كه ربط چنداني به منتقدان ندارند- به كار مي‌برد.

گلستان و نقد
مشكل آقاي گلستان، فراتر از نفرت يا تحقير ايشان نسبت به منتقدان خودش است؛ گويا وی با نفس نقد مشكل دارد و آن را كار آدم‌هاي ضعيف و زبون مي‌داند. در يكي از رمان‌هاي فرانسوي، گدايان شهر از جوانكي شاعر درباره علت شاعر شدن‌اش مي‌پرسند و او- در موقعيتي خنده‌آور- مي‌گويد چون نه زور بازوي هيزم‌شكني، نه سرمايه تجارت و نه خانواده‌اي اشرافي (و خلاصه نه هيچ‌چيز بدرد بخوري) داشته، شاعر شده است! شوخي بامزه‌اي است اما اگر كسي جدا به آن معتقد باشد، بايد در عقل يا شعورش شك كرد.
آقاي گلستان درباره منتقدين صراحتا مي‌گويد: «امروزه آنها كه فيلم مي‌سازند، ده‌ها مرتبه بهترند از آنها كه درباره فيلم چيز مي‌نويسند». (ص29) این را کسی می گوید که در مدح او، درباره تسلط کم نظیرش بر تاریخ هنر بسیار سخن می گویند و بنابراین با تاثیر غیرقابل انکار منتقدان ادبی و هنری بر اعتلای هنر و ادبیات غرب، آشناست.
بحث فقط بر سر يك كلام نيست؛ در سراسر همين گفت‌وگوي قابل استناد آقاي گلستان و حتي در «نوشتن با دوربين»، اين حرف پايه و مايه تمام اظهارنظرهاي آقاي گلستان درباره منتقدين است و با عرض پوزش در حد اظهارات همان جناب فيلمسازي ست كه در پاسخ به نقدهاي منتقدي مشهور درباره فيلمش به تحقير و كنايه گفته بود پول تخمه‌اي كه تماشاچي‌هاي فيلم من در وقت ديدن آن شكسته‌اند، از كل فروش فيلم‌هاي او بيشتر است!
نياز به گفتن ندارد كه هيچ شكي در «امكان» چرندگويي و حسدورزي و بي‌سوادي منتقدين نيست اما حكايت، حكايت درِ مسجد است و چند تارک الصلات.
چند نقدي كه آقاي گلستان به عنون شاهد مثال اشاره مي‌كند هم، حكم سراغ جرجيس رفتن از ميان تمام پيامبران را دارد؛ به طوري كه دست روي پرت‌ترين قسمت نقدها درباره آثارش گذاشته است. همچنان كه از ميان بيشتر مدعياتِ محتاج جواب، جناب گلستان روي حرف‌هاي غريب و كم‌وزن شمس آل‌احمد مانور مي‌دهد، از تمام نقدهايي كه در اين سال‌ها و به‌خصوص بعد از انتشار «نوشتن با دوربين» درباره او و آثارش نوشته شده نيز، به قسمت كوچك و كم‌اهميت نقدي درباره داستان «خروس» اشاره مي‌كند و به آن جواب مفصل مي‌دهد.(2)
رفتاري هم كه آقاي گلستان در برابر نقدها در پيش گرفته، در همين منظومه نفرت از نقد و تحقير منتقدان معنا مي‌يابد و با كمي دقت، پاسخ اين پرسش تكراري كه «چرا به منتقدان‌تان جواب نمي‌دهيد؟» آشكار مي‌شود. در واقع جواب ندادن‌ آقاي گلستان به نقدها هم- البته اگر به همچون چيزي قائل باشيم با وجود چنين حملات تندي كه دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ابدا!- تاكتيكي است براي تحقير بيشتر و حتي عصباني كردن منتقدان كه آقاي گلستان به تلويح و تصريح، چندين بار در همين مصاحبه به آنها اشاره كرده است.(3)
اين جواب ندادن‌ها واقعا از روي بي‌اعتنايي يا بزرگ‌منشي نيست؛ نوعي تحريك منتقدان و در ضمن، فرار از نقدها و سؤالاتِ بجاست. نه سکوت اینقدر دیگران را عصبانی می کند و نه کار آقای گلستان سکوت است. سال‌هاست كه سيمين دانشور درباره جلال آل‌احمد سكوت كرده است و حتي نامه صد و چند صفحه‌اي آقاي گلستان كه از او خواسته تا سكوت خود را بشكند هم (که اتفاقا و از قضا و قدر و در عين مخالفت آقاي گلستان چاپ هم شده است!) او را به واكنشي وا نداشته است. چرا از اين نوع سكوت‌ها و ده‌ها مورد مثل اين كسي «حرصش» نمي‌گيرد؟ يا چرا از اظهار نظرهاي تند و صريح درباره - مثلا آل‌احمد، كه نمونه بارز آن گفت‌وگوی همين مجله شهروند با ضيا موحد بود و او تندترين تعابير درباره آل احمد را به كار برده بود- كسي چنين آشفته نمي‌شود؟ آيا اين تفاوت برخوردها به خاطر اين نيست كه وقتي ضيا موحد درباره آل‌احمد سخن مي‌گويد، به طرز فكر او مي‌تازد و وقتي گلستان در مورد او سخن مي‌گويد، وارد مسائلي چون خيانت در امانت و منبع درآمد و شرايط كاري هم مي‌شود؟
و تازه بعضي مسائل را «بايد» جواب داد و بار حقوقي دارند؛ نظير ماجراي سوءاستفاده آقاي گلستان از صهبا و ورزي در فيلم «اسرار گنج دره جني» (4) كه كاملا قابل پيگيري قضايي هم بوده و پاسخ به آنها بیشتر «وظيفه» تلقی می شود و نه «لطف» و هنوز جا دارد كه مصاحبه‌گري كه زياد مرعوب يا مجذوب آقاي گلستان نباشد، در لابه‌لاي توضيحات بسيار لازمي كه ايشان درباره شاملو و اعتمادزاده و نصر و اخوان و آل‌احمد و رفتارهاي ايشان مي‌دهد، چنين سؤالاتي را هم بپرسد و بخشي از فضاي كتاب يا نشريه‌اي كه حجم بزرگي از آن به تحقير دیگران اختصاص مي‌يابد را براي پاسخگويي به چنين سؤالاتي هم در نظر گيرد.

گلستان و روشنفكران
همچنان كه موج تحقير و توهين از محدوده منتقدان آقاي گلستان مي‌گذرد و تا شعاع كل منتقدان پيش مي‌رود، در اين گستره هم محدود نمي‌ماند و تقريبا تمام روشنفكران را دربر مي‌گيرد. حمله شديد و وسيع و كم‌استثناي گلستان به روشنفكران به حدي است كه كمتر از سوي ديگران سابقه دارد و البته دلايلي هم كه ایشان ارائه مي‌كند كم‌سابقه است.
در مورد روشنفكراني كه در دهه‌هاي 30 و 40 (50 و 60 ميلادي) بنابر سنت جهاني، كافه‌ها را پاتوق خود قرار داده بودند، مي‌گويد: «تازه مگر آدم‌هايي كه كافه مي‌رفتند كه بودند؟ اداي احمق‌ها را درمي‌آوردند...». (ص20)
ابراهيم گلستان «كانون نويسندگان ايران» را «مركز هوچي‌گري» توصيف مي‌كند (ص13) و معتقد است «فقط يك شيوه‌اي بود براي عده‌اي كه مي‌خواستند شلوغ بكنند»(ص14). (5) همچنين بعد از زير سؤال بردن تعهد و مسئوليت «ساكنان بار مرمر يا كافه فيروز يا انستيتو گوته»، در مورد دوري خودش از چنين جاهايي مي‌نويسد: «من بروم در بار مرمر بنشينم عرق و آبجو بخورم؟ -من هرگز عرق و آبجو نمي‌خورم- بعد هم بيايم به انستيتو گوته و فكر كنم شاعر انقلابي منم. تمام اين آدم‌هايي كه در سراسر مملكت قيام كردند حساب نيستند ولي آنهايي كه حتي فارسي را نمي‌توانستند درست بنويسند- و اگر هم مي‌توانستند بلد نبودند شعر و قصه بگويند- در انستيتو گوته انقلاب كردند؟». (ص22)
اما ماجرا به همين اداي احمق‌ها را درآوردن و كافه‌نشين بودن روشنفكران و شلوغ‌بازي كانون نويسندگان و عرق‌خوري در بار مرمر ختم نمي‌شود؛ آقاي گلستان به كل منكر وجود چيزي به نام فضاي روشنفكري در آن سال‌ها مي‌شود و در جواب به پرسشي در اين‌باره با قاطعيت مي‌گويد: «عزيز من، كدام فضاي روشنفكري؟ آن‌قدر نگو. اصلا چنين چيزي وجود نداشت. شما چرا اسم‌گذاري مي‌كنيد و مي‌گوييد فضاي روشنفكري. كي مي‌گويد اينها روشنفكر هستند؟ چه چيزي از روشنفكري در اينها ديده‌ايد؟ آخر به من بگوييد، من را روشن كنيد». و بعد در پاسخ مصاحبه‌گر كه به حداقل راضي شده و مي‌گويد «مثلا يك سري حركت‌هاي فكري‌اي وجود داشت...»، به طور كل آن را هم رد مي‌كند و چنين حكم مي‌دهد: «اصلا فكر وجود نداشت كه بخواهد حركت فكري‌اي وجود داشته باشد. كدام حركت فكري؟! در سال1318 به ما گفتند بياييد در مسابقات قهرماني كشور شركت بكنيم. در شيراز و در جايي كه مسابقه بوده، به جاي استخر حوضي بود پر از لجن و قرار بود ما در اين حوض 20متري پر از لجن شنا بكنيم!‌ واضح است كه نمي‌شد، حالا هم نمي‌شود و هيچ‌وقت هم نبايد بشود، همين. بنابراين چه كسي مي‌گويد اين فضا، فضاي روشنفكري است؟ از توي اين فضاي روشنفكري چه چيزي درآمده است كه به شما اجازه مي‌دهد اين لغت را براي آن آدم‌ها به كار ببريد؟... چيزي كه بود بيشتر واكنش حسي و عصبي و آرزويي و خيالي بود و مطلقا تفكري نبود». (ص22)
نفي فضاي روشنفكري و اصولا وجود هرگونه تفكري و تشبيه آن فضا به حوضي پر از لجن، به‌علاوه وصف عرق‌خوري و شلوغ‌بازي و حماقت جمع كثيري از كساني كه امروز به عنوان شاعران و نويسندگان و هنرمندان و روشنفكران ايران شناخته مي‌شوند، نه از سوي سردبير روزنامه افشاگر سابقا عصر است (كه اتفاقا در يكي از داستان‌هاي عجيبش ابراهيم گلستان را هم به مديريت شبكه‌هاي لس‌آنجلسي و عربي حاشيه خليج فارس متهم كرده بود و آقاي گلستان چند بار با تمسخر از آن ياد مي‌كند) و نه از سوي يك جوان وبلاگ‌نويس پرخاشگر؛ كه يكي از سر غرض‌ورزي و نفرت و همه چيز را توطئه‌ ديدن و ديگري از سر جهل و هيجان و نياز به جلب توجه، نوشته باشد. این در حالیست که عموم صاحب نظران بی غرض، دهه چهل را از نظر جهش ادبی و هنری در دوره معاصر ایران کم نظیر می دانند و آثار متعدد هنری و ادبی درخشانِ بجا مانده از آن دوران، از فیلم سینمایی و مستند و داستان کوتاه و بلند و دیوان اشعار و انواع هنرهای تجسمی و نمایش و نمایشنامه و انیمیشن... موید این امرند و بعید هم می نماید که همگی محصول «کمک های عملی» آقای گلستان باشند!(6)
جالب‌تر از اينها، انتقادات تندي است كه آقاي گلستان به خاطر عدم تأثيرگذاري روشنفكران بر روند انقلاب و براندازي رژيم پيشين- البته به زعم ايشان- به روشنفكران وارد مي‌كند؛ به طوري كه حتي اين عدم متابعت مردم از روشنفكران در ماجراي انقلاب را به عنوان دليل يا نشانه‌اي بر نبود فكر و انديشه و فضاي روشنفكري قلمداد مي‌كند.
یکی از انتقادات اصلی آقای گلستان به آنهایی که ما روشنفکران می نامیم، آن است که برای انقلاب و مردم کاری نکرده اند. چنان كه گويي آقاي گلستان مبارزي انقلابي بوده است كه پس از انقلاب هم پابه‌پاي مردم جنگ و تحريم، هزار بلا و مصيبت كشيده، ايستاده و كار كرده است. در این جا قصدم به‌هيچ‌عنوان پيش كشيدن و پرداختن به مسائلي نظير ارتباط ابراهيم گلستان با دربار پهلوي، اميرعباس هويدا، شركت نفت و سپس خروج از ايران و غيبت و سكوت ايشان در سخت‌ترين سال‌هايي كه هر مددي- حتي در حد تأمين مخارج اندك مجله‌اي يا تهيه فيلمي- بسيار مفيد و ضروري بود را چندان لازم نمي‌دانم اما چنين تخطئه‌اي از سوي آقاي گلستان که پیش از انقلاب روابط حسنه ای با هویدا و دربار داشته و پس از انقلاب هم جز اقامت در قصر ساکس و بدو بیراه گفتن و تحقیر جمعی از ایرانیان کار دیگری نکرده، بهت‌آور است.

گلستان، هویدا، نفت و دربار
قراردادهاي هنگفت آقاي گلستان با شركت نفت ملي ايران را به هر صورتي كه بتوان توجيه كرد اما ارتباط نزديك او با دربار و نخست وزیر وقت و چند نكته‌اي كه در اين خصوص در همين مصاحبه بر زبان و قلم آورده، در تضاد كامل با ژست آزادي‌خواهي و انقلابي ايشان است. آقاي گلستان مي‌گويد هويدا هر روز به استوديوي من مي‌آمد و با اوقات تلخي از آنجا مي‌رفت و در جاهاي ديگر از حسادت و بدخواهي و كينه‌توزي هويدا سخن به ميان مي‌آورد؛ پس چگونه ممكن است آدمي- با هر درجه از ضعف شخصيت- كه نخست‌وزير مملكت هم هست، روزهاي بسياري با اوقات تلخي از نزد كسي برود و باز فردا برگردد؟ و اگر اختلاف‌نظر گلستان با او اين‌قدر جدي بوده است و با رژيم هم مشكل داشته، چرا هويدا به او وعده خريد كتاب‌هاي انتشاراتي‌اش را مي‌دهد و گلستان به وعده او اعتماد مي‌كند؟(8)
قابل انكار نيست كه در برخي كارهاي گلستان، نيش و كنايه‌هايي به رژيم سلطنتي هست ولي از آن‌سو نيز به‌هيچ‌وجه نمي‌توان منكر شد كه مثلا امكان ساخت فيلم مستند گلستان از موزه جواهرات سلطنتي، به توصيه و حمايت شاه و فرح پهلوي ميسر شده و آقاي گلستان هم در چند جا اشاره مي‌كند كه هويدا شخصا فيلم‌هاي او را براي نمايش در دربار به آنجا مي‌برده است.
در مقابلِ این ها، آقاي گلستان مي‌كوشد تا مشكلاتِ عمدتا اداري خود در سازمان هايي دولتي نظير وزارت فرهنگ و هنر را با مسائل سياسي پيوند بزند اما با مراجعه به منابع ديگر و ازجمله «نوشتن با دوربين» مشخص مي‌شود كه اگر در بخش‌ها و اداراتي در رژيم گذشته با گلستان مخالفت مي‌شده و در كارهايش كارشكني مي‌كرده‌اند، به خاطر اخلاق شخصي تند خود او و تحقيركنندگي مدامش بوده است كه مثلا باعث مي‌شده وزير فرهنگ وقت با او همكاري نكند وگرنه اگر كوچك‌ترين خطري از جانب او واقعا رژيم را تهديد مي‌كرد، در طرفه العيني مقدمات ورشكستگي كامل استوديو گلستان، توقيف آثارش و دستگيري خودش فراهم مي‌آمد. همانگونه كه مفصلا در اين گفتگو هم شرح داده‌شده، آقاي گلستان كلا يك روز در بازداشت بوده است كه بلافاصله با عذرخواهي آزاد مي‌شود و البته چنان نفوذي در دستگاه داشته كه فردايش از مقام امنيتي عالي‌رتبهء ذي‌ربط، بابت اين امر توضيح بخواهد. اين خود مشخص مي‌كند كه اين بازداشت، از قبيل همان نوع «حال‌گيري‌ها» و «روكم‌كني‌ها»يي بوده‌است كه در هر رژيمي، آدم‌هاي دسته‌هاي مخالف هم برسر هم درمي‌آورند و ابدا جدي نبوده و الا كدام آدم بي‌نوايي را ساواك دستگير كرد و بعد از يك روز با سلام و صلوات و عذرخواهي رها كرد كه ابراهيم گلستان دومي آن باشد؟!(9)
قصدم به‌هيچ‌وجه سرك كشيدن در رابطه هنرمند- نويسنده‌اي كه 30سال است از ايران رفته با رژيمي كه به كل ساقط شده نيست؛ غرض تلنگري است به اين ادعاهاي به‌ظاهر محكم و حق به جانب از سوي كسي كه نزديك‌ترين فيلمساز و نويسنده به دربار پهلوي بوده است و 30سال است كه سرخوش در قصرش روزگار مي‌گذراند و وقتي هم كه زبان و قلمش به كار مي‌افتد، سيل ناسزا و تحقير و توهين را به نويسندگان و هنرمندان و روشنفكران سرازير مي‌كند كه در آن زمان اداي احمق‌ها را درمي‌آورده‌اند و هيچ كاري براي انقلاب و مردم نكرده‌اند و سر آخر مواخذه مي‌كند كه كدام يك از اينها در اين 30سال كاري براي اين مردم كرده‌اند؟!
بعد هم به يك عده جوان كه آن زمان نبوده‌اند تا تأثير معترضانه ترین و انقلابی ترین فيلم گلستان، یعنی «اسرار گنج دره جني» را در جامعه آن دوران ببينند، اين‌طور تلقين مي‌كنند كه از اين اثر انقلابي‌‌تر نبود و آن صحنه آخرش، دربار را به‌هم ريخت و رژیم با دستپاچگی آن را از اکران برداشت و چه و چه!(10)

تأثير گلستان بر ادب و هنر معاصر
آقاي گلستان در زمانه خود نويسنده‌اي خاص و فيلمسازي نوآور بوده‌است و همانند ديگران، به ميزان كيفيت و كميت آثار هنري‌اي كه توليد كرده، بر فضاي فكري و فرهنگي ايران تاثير گذاشته است. قطعا اگر آقاي گلستان شاگرداني را مستقيما تربيت مي‌كرد يا به بهانه پاسخگويي به نقدها، نظرات خود را بهتر و بيشتر تبيين مي‌نمود، يا به انتشار نشريه‌اي ياري مي‌رساند، يا امكاناتي را براي هنرجويان بي‌بضاعت تامين مي كرد... اين تاثيرگذاري بيشتر مي‌بود ولي به هر حال بدون اين كارها هم تاثير ايشان به قدر خود بوده و هست. این یک قاعده عمومی است که باعث می شود تا گلستان هم در کنار سایر بزرگان ادب و هنر معاصر نظیر احمد شاملو و بهرام بیضایی و هوشنگ گلشیری و محمود دولت آبادی و دريابندري ده ها نفر دیگر قرار بگیرد. در نظر نگرفتن همین اصل ساده و مبالغه بیش از حدِ شیفتگان و مبلغین گلستان (که تسامحا آنها را گلستانیست می نامم) درباره ابراهیم گلستان باعث می شود تا گلستان به جای قرارگرفتن "در کنار" نویسندگان و هنرمندان بزرگ معاصر، "بر بالای" آن ها فرض شود و همین سرمنشا بیشتر سوتفاهم ها و خطاهاست.
اثرگذاري هنري و ادبي، چيزي نيست كه با بزرگنمايي اين و تحقير آن كم و زياد شود. فرهنگ مسير خود را به آرامي مي‌پيمايد و بحث دراين‌باره بي فايده مي‌نمايد، اما از آنجا كه همين دِين مفروض و جايگاه وهم‌آلود منشا برخي سوتفاهم‌ها، و از جمله قرار دادن مجموعه آثار آقاي گلستان در برابر كل فضاي فرهنگي و روشنفكري چند دهه (كه البته ايشان معتقدند اصولا در آن دوران فضاي روشنفكري و حتي تفكري وجود نداشته) مي‌شود، بد نيست به تاثير آقاي گلستان بر ادب و هنر ايران نگاه دقيقتري شود.
آقاي گلستان در مجموع دو فيلم سينمايي بلند و سه‌چهار فيلم مستند ساخته است و چند قصه بلند و کوتاه منتشر کرده است، که با فرض بسیار عالی و فوق العاده و اثر گذار بودن تمام آنها، باز هم جایگاهی بیش از جایگاه یک هنرمند و نویسنده خوب و درجه اول که چند فیلم ساخته و چند قصه نوشته نصیب ایشان نمی کند.
گذشت زمان خود روشنگر پایه و مایه هر کس است، اما از آنجا که گلستانیست ها در اینباره غلو می کنند و یکی از دلایل توجیه درشت گویی های آقای گلستان درباره سایر روشنفکران و تخطئه عمومی فضای فرهنگی ایران توسط ابراهیم گلستان، همین جایگاه موهوم است باید به آن پرداخت.
از آخرین اثر منتشر شده آقای گلستان در ایران، بیش از سی سال است که می گذرد و بسیاری از کارهای آقای گلستان در سالهای اخیر دوباره چاپ و روانه بازار شده اند و فیلم های ایشان هم تقریبا به راحتی در دسترس اند. او که در تخطئه كانون نويسندگان و ديگر حركت‌هاي اعتراضي عليه سانسور، ادعا مي‌كند كه «هيچ‌كس به اندازه من كتاب توقيفي ندارد»(در ص27)، خود در جای دیگری مي‌گويد 2تا از كتاب‌هايش در وزارت ارشاد مانده است اما چه در «نوشتن با دوربين» و چه در همين مصاحبه، بارها اين‌گونه تلقين مي‌كند كه آثار بسياري دارد كه مجال انتشار آنها نيست. اما مگر اين نويسنده بسيار تأثيرگذار ما، در اين سي و چند سالي كه در انگليس زندگي مي‌كند، چه محدوديتي براي نوشتن و انتشار آثار خود داشته است؟ مگر جز اين است كه نوشتن فقط به قلم و كاغذ نياز است و انتشار كتاب حتي اگر اين سو مشكلي داشته باشد، در آن‌سو براي ايشان با هيچ محدوديتي مواجه نيست؟ نه از نظر سانسور و نه هزینه های انتشار – به خصوص برای ساکن بسیار ثرتمند قصر ساسكس كه برنده مبلغ هنگفتي از لاتاري هم شده است(11).
گلستانیست ها دائما نثر آهنگين آقاي گلستان را بزرگ مي‌كنند. بله، درست است، «عباس مرده است» يك نثر آهنگين شعرگونه، بدون سكته و بي‌غلط دارد، اما خب كه چي؟ گيريم منتقدان و روشنفكران دشمنان مغرض آقاي گلستان هستند، جايگاه اين كتاب در ميان توده اهل كتاب ايراني كجاست؟ آن هم در زبان فارسي كه موزون‌بودن هميشه جايگاه خاص خودش را داشته و دارد؟ جز اين است كه- مثل همه كتاب‌هاي ديگر- بعضي پسنديده‌اند و «چه خوب!» و «چه عالي!» گفته‌اند و تمام؟
همه چيز به صنعت و وزن نيست كه با نثر مصنوعِ آهنگين گلستانی، ادعای تاثیر عظیم کرد. آن هم در روزگاري كه دست و پاي شعر نیز از وزن و قافيه باز شده است. صفحات 31 تا 33 از همين كتابچه شهروند مستقيما به قلم خود آقاي گلستان نوشته شده است و البته زیباست و آهنگین و به مذاق برخی خوش. اما نخوانده‌ها بخوانند و شگفتي اين نثر را که قرار بوده يا هست كه تأثيري شگرف بر ادبيات كشور بگذارد را نمودار کنند.
آقاي گلستان سانسور و «دعواي دائمي» و «سلطه مردمان حقير» (ص29) را از دلايل كم‌كاري پيش از انقلاب‌اش مي‌داند اما در دوره زندگي در خارج از كشور، تقريبا هيچ كاري ارائه نداده است و در حالي ديگران را به تنبلي و رخوت و تكرارِ خود متهم مي‌كند كه يكي از معدود نوشته‌هاي ايشان كه در نشريات كنوني انتشار يافته («از راه رفته و رفتار»، شهروند امروز شماره 31، 9 دي 1386)، بازنويسي شده متني است كه خود ايشان پيش از اين در نشريه‌اي ديگر منتشر كرده بود.
آقاي گلستان كه همواره براي تحقير روشنفكران و نشان دادن بي‌حاصلي كار آنها، از عدم تأثيرگذاري آثار و آراي آنها در توده مردم (حتي توده انقلابي) مايه مي‌گذارد، اكنون چه تأثير خاصي بر فضاي ادبي و هنري ايران دارد؟
گيريم كه روشنفكران و منتقدان عموما بي‌سواد و عقده‌اي و حسود باشند؛ جايگاه ايشان در ميان مردم- يعني توده اهل كتاب و دانشجويان و علاقه‌مندان به ادب و هنر- كجاست؟ جز اين است كه ايشان اگر هم جايگاهي داشته باشند، در «بين» امثال گلشيري و شاملو و سپهري و فروغ و دولت‌آباي و فرخ غفاری و بيضايي است و نه «وراي» آنها؟ و تازه اين هم- با عرض پوزش- با تسامح بود و الا تأثيري كه حاصل خون‌جگرهاي شاملو و گلشيري است كجا و تأثير گلستان كجا؟
اگر فروش نسبتا زياد و واكنش‌هاي اين طرف و آن طرف در مورد كتاب «نوشتن با دوربين» باعث اين سوءتفاهم شده است كه بايد يادآوري كرد بخش بزرگي از اين توجه به خاطر ادعاهاي جنجالي آقاي گلستان درباره ديگران، كنجكاوي در مورد فروغ فرخ‌زاد و جذابيتِ طبیعی اظهار نظرهای شخصی و تند و تیز و آنچه که «تاریخ شفاهی» ناميده مي‌شود، بوده و واكنش‌ها، نتيجه طبيعي ادعاهاي اغلب نادرست و هتاکانه جناب گلستان درباره خود و ديگران است.(11.1) یعنی همان عواملی که باعث می شود فلان روزنامه افشاگر همواره مورد توجه باشد و خاطراتِ بهمان بی مخِ کودتاچی، بارها و بارها تجدید چاپ شود.
والا مگر حرف‌هاي درست اما مکرری نظير اينكه «خودت باش» و «شعور داشته باش» و «بايد درست فهميد» و «واژه‌ها را دقيق به كار ببريم» و «هر کس مستحق همان قدر است که سعی و تلاش کرده» چه بداعت و جذابيتي مي‌تواند داشته باشد؟ يا لحن آمرانه و نيمه قجري آقاي گلستان (كه البته به مذاق عده‌اي زيبا و جذاب است و مثل هر نثر ديگري هواداران خاص خود را دارد) چه تأثيري در ادبيات امروز دارد؟ يا چه نظريه و نقد و بحث عميقي در اين گفت‌وگوها تبيين شده است كه تأثيرگذار باشد؟ اگر آقاي گلستان تاثيري داشته باشد در اين نسلي كه عموما 2 فيلم بلند و چند فيلم مستند ايشان را نديده و حوصله خواندن كتاب‌هايشان را ندارند، اما «نوشتن با دوربین» و امثال آن را مشتاقانه می خوانند، نه از اين باب‌هاست؛ از جهت ديگري است كه به آن خواهم پرداخت.

والاحضرت گلستان
از تحقير و توهين‌هاي تند و عتاب‌آلود، چيز بدتر و خردكننده‌تر و موهن‌تري هم هست و آن واكاوي‌هاي بالادستانه ترحم‌انگيزِ شخصيت و پايگاه اجتماعي و مسائل خصوصي افراد است و آقاي گلستان از اين منتها درجهء وهن هم فروگذار نمي‌كند. فحش ناموسي اگر عصباني‌كننده است، واكاوي دلسوزانه وضعيت خانوادگي به رخ كشيدن عيب‌ها و حقارت‌هاي واقعي (كه هر كسي دارد) خردكننده و نابودكننده است. آقاي گلستان در مورد هوشنگ گلشيري- آن هم در پاسخ به سؤالي كه ربطي به شخصيت گلشيري ندارد- با همين لحن به جايگاه اجتماعي پرداخته و با دلسوزي بسيار موهني مي‌گويد: «از كتاب‌هاي گلشيري «شازده احتجاب» را خوانده‌ام و يكي ديگر كه آقاي ميلاني به من داد. خب، من به اين چيزها اعتقاد ندارم وليكن گلشيري زحمت كشيده و خودش را از آن پايين بالا كشيده است...».(ص7)
نكته بسيار تأمل‌‌انگيز اين است كه اين جملات بخشي از پاسخ آقاي گلستان به اين سؤال است؛ «يك نكته‌اي كه درباره شما گفته شده يا نوشته‌اند اين است كه برخي شما را نويسنده‌اي رئاليست مي‌دانند كه از فضاي شهري‌تر و عيني‌تر نوشته‌ايد اما...» كه گلستان سؤال مصاحبه‌گر را قطع مي‌كند و مي‌گويد: «اول اينكه اين «مي‌دانند» خيلي مجهول‌گرايي است، زخم زبان دارد، گلشيري گفته». عجبا! استفاده از فعل مجهول براي آقاي گلستان زخم‌زبان دارد و «رئاليست بودن» بهتان ناحق محسوب مي‌شود؛ آن وقت اين مرد آزاده با اين دل نازك چگونه به خودش اجازه مي‌دهد تا به اين حد به شخصيت يك نفر بتازد؟ آن «مجهول‌گرايي» اگر زخم زبان داشته باشد، آيا اين معلوم‌گرايي(!) از نيش عقرب جرار كمتر است كه آقاي گلستان اضافه و تأكيد مي‌كند: «فراموش نكنيد كه او (گلشيري) از جاي پاييني خودش را بالا كشانده بود. منظورم بيغوله و خرابه فكري محيط است...».(ص7) قاعدتا منظور از اين «محيط» جامعه ايران نيست؛ چرا كه همه در همين محيط (چه واقعا بيغوله و خرابه فكري باشد چه نه) رشد كرده‌اند و نيازي به گفتن و تأكيد ندارد بلكه منظور آقاي گلستان محيط شخصي و خصوصي‌تري است كه گلشيري در آنجا رشد و نمو كرده. در انتهاي همين پرسش (درباره رئاليست بودن يا نبودن گلستان در مقام نويسنده)، پس از ذكر داستان ديدارش با گلشيري در لندن- كه البته تأكيد مي‌‌كند: «فقط و فقط به خاطر آنكه دخترم گفته بود» او را ديدم- مي‌گوید: «بعدها در نوشته‌هاي ميلاني و چيزهايي كه خود ميلاني درباره چطور بالا آمدن اين آدم تعريف كرده ديدم كه واقعا فوق‌العاده است». (ص7)
ابراهيم گلستان در چنين مواقعي به‌وضوح از قالب يك روشنفكر، هنرمند، نويسنده، منتقد و امثال چنين جايگاه‌هايي به مقام خان و شاهزاده‌اي صعود -يا سقوط- مي‌كند كه بزرگوارانه به خاطر زحمات رعاياي تحت امرش خشنود است و حتي به سبب اندك پيشرفت‌هاي آنان، تحسين‌شان نيز مي‌كند. او عمق بدبختي و منجلابي كه اين قشر مفلوك در آن دست و پا مي‌زنند را مي‌داند و از اين جهت سعي مي‌كند رجس و ناپالودگي رفتار و گفتار آنها را تحمل كند و اينها البته همه در صورتي است كه رعيت حد و مرز و مرتبه خودش را بشناسد و پا را از گليمش درازتر نكند كه اگر خداي ناكرده جسارتي به ساحت آن والامقام كند، حتما پايه تير و طايفه و پيشه اجدادي‌اش را پيش چشمش آورد تا بداند كه بوده و از كجا آمده و حد خودش را بهتر بشناسد.
قصدم از چنين مقايسه‌اي ابدا تشبيه بي‌پايه و تمسخر نيست؛ تمام برخوردي كه آقاي گلستان با ديگران دارد- چه معدودي كه از آنها تمجيد مي‌كند و چه كثيري را كه با انواع كنايه و دشنام و بي‌اعتنايي تحقير مي‌كند – در همين قالب قابل ارزيابي است و اين ربطي به شأن و مقام والاي آن جناب در هنر و ادبيات ندارد. چه توصيفي كه آقاي گلستان از بدبختي و حقارت و اعتياد و واماندگي كسي چون «مهدي اخوان ثالث»- كه گلستان در همين مصاحبه بارها تأكيد مي‌كند كه او را دوست داشته و اخوان مدت‌ها در خانه گلستان زندگي مي‌كرده- به دست مي‌دهد(12) و چه تعبيرهايي كه درباره محمود اعتمادزاده كه روزگاري نقدهايي بر گلستان كرده به‌كار مي‌برد، همگي از همين جايگاه است؛ جايگاهي بالا كه به‌غير از جايگاهي از بالا به پايين، روش ديگري براي نگاه كردن به كار نمي‌برد؛ همچون سلطاني كه چه از مدحي خرسند شود و چه از هجوي خشمگين، از تخت خود به‌زير نمي‌آيد؛ گرچه كيسه‌اي جلوي اين مي‌اندازد و آن يكي را فرمان تازيانه مي‌دهد.
آقاي گلستان در بخش مفصلي كه خود در انتهاي اين گفت‌وگو نوشته است- و البته بعد از چند بار تأكيد بر عزم ايشان بر پاسخ ندادن به منتقدان و مخالفان و خرده‌گيران خود و بي‌اعتنايي محض به اين قشر حقير و حسود و عقده‌اي و نكبت- درباره محمود اعتمادزاده (به آذین) هم مطلب مشابهی می نویسد و با همين ديد، قضاوت، نيت‌يابي و دلسوزي مي‌كند. گلستان مي‌گويد روزي به تماشاي باغ كيو رفته بودم در لندن كه ديدم محمود اعتمادزاده (به‌آذين) روي نيمكتي نشسته است. اين به‌آذين هماني بود كه در روزگاري كه تيمور بختيار چنين و چنان مي‌كرد، «با چپ‌نمايي سطحي‌اش براي حمايت از تزهاي ژدانفي» به من تاخت و من جوابش را ندادم. رفتم كنارش نشستم اما دلم نيامد چيزي بگويم چون فكر كردم اين از ايران آمده كه نفسي تازه كند و به قول معروف گناه دارد. «تازه از كجا معلوم كه سكوت من برايش بيشتر آزاردهنده نباشد؟» و بعد آقاي گلستان مي‌نويسد كه در آن روز به چه چيزهايي در مورد اعتمادزاده فكر كرده؛ مثل اينكه راه امثال اعتمادزاده شنيدن دستور بود نه سنجيدن براي به‌اجرا درآوردن و سهل باور بوده و به بازي گرفته بودندش و بعد هم البته تاييد مي‌كند که در شرف او و نه در سلامت فكرش شك نمي‌كرده است و بلافاصله با همان جبروت اعلام مي‌كند كه وقتي من به آدمي مثل اعتمادزاده جواب نمي‌دادم، به «اين راه‌گم‌كرده‌هاي از خود مست پر از ادعا و خالي از چيزهاي شايسته، خرد، بي‌خرد و بي‌سواد» و فلان و بيسار پاسخ بدهم و مشهورشان كنم؟ (ص31و32)
مسئله بر سر نگاه متفرعنانه آقاي گلستان به روشنفكران و منتقدين نيست؛ اين نگاه در آثار او هم ساري و جاري است؛ مثل وجود «نوكر» كه در بسياري از داستان‌ها و خاطرات و حتي گفت‌وگوهاي گلستان وجود دارد و معمولا موجود حقير بدبخت منفعلي است كه مورد عنايت و تفقد شخصيت‌هاي اصلي داستان‌هاي گلستان يا خود او قرار مي‌گيرد.
يا مثلا اين توصيف بسيار قابل تأمل آقاي گلستان از يك كتابفروش دوره‌گرد؛ «يك مرد بلندقد شيره‌اي الكلي دوره‌گرد مي‌آمد كه در واقع گدا بود كه براي گدايي خودش روزنامه‌ها و مجله‌هايي كه از خارجه مي‌آمد را مي‌فروخت»(ص6) كه به اندازه يك مقاله مفصل در توصيف نگاه گلستاني به آدم ها گوياست؛ نگاهي كه حقارت‌ياب و ايرادگير و نيت‌سنج است و يك كتابفروش دوره‌گرد معتاد را «در واقع» گدايي مي‌بيند شيره‌اي و همزمان الكلي كه «براي گدايي» خودش كتاب و مجله مي‌فروشد، آن هم مجله‌هاي خارجي را!(13)
زندگي و پيشينه هيچ هنرمند و نويسنده‌اي از آثار او جدا نيست؛ ماركز باشد يا گلستان فرقي نمي‌كند و از اين رو هنرمندان و نويسندگاني كه مزه فقر يا مشكلات زندگي در ميان طبقات متوسط جامعه را چشيده‌اند، بهتر توانسته‌اند آن را در آثار خود منعكس كنند و اين الزاما به متعهد بودن يا دقيق و ظريف‌تر بودن آنها برنمي‌گردد. بسياري از مشكلات يك جامعه قابل نوشتن و گفتن و خبر شدن و به آمار درآمدن نيستند كه كسي با رصد دقيق اخبار و رسانه‌ها بتواند آنها را بفهمد؛ بايد در يكي از شهرهاي ايران رانندگي كرد، به بيمارستان دولتي رفت، در صف نانوايي ايستاد، در اداره‌ها سرگردان شد... تا بتوان فهميد چه بر سر مردم مي‌آيد و چگونه حرمت انساني آدم‌ها در كوچك‌ترين مسائل و روابط شكسته مي‌شود. فاجعه‌هاي واقعي هيچ‌وقت منعكس نمي‌شوند، در دل راهروها و خيابان‌ها و اتاق‌ها و كوچه‌ها گم مي‌شوند ولي اثر خود را مي‌گذارند. و بدين‌گونه است كه كسي از قصر ساسكس يا درروس، فقط نشانه‌هاي اين نابهنجاري‌ها را مي‌بيند، عصباني مي‌شود و به تحقير عمومي مي‌پردازد. سركوفت زدن به روشنفكران در حقيقت سركوفت زدن به تمام جامعه است. مگر نه آنکه تمام رهبران فاشيست، نازيست و كمونيستي كه در حقیقت فرديت انسان‌ها و انسانيت توده‌ها برايشان ارزشي نداشته هميشه دفاع از مردم را دستاويز سركوب روشنفكران و منتقدان و دگرانديشان قرار مي‌داده و می دهند؟
بله، «آنها فقط قرحه‌هاي شاخص و نشانه بيماري وسيع تن دردمند يك اجتماع فروافتاده از فرهنگ و دور از درك حاجت امروزند» (ص32) و به نمايندگي از همه، مورد تنبيه و تحقير گلستان قرار مي‌گيرند.

گلستان و فاشيسم
تمام حكومت‌گراني كه با رفتارهاي ضدانساني خود، هزاران هزار انسان بي‌گناه را به دلايل اعتقادی، ايدئولوژيك يا نژادي به كام مرگ فرستادند و ما امروزه رفتارهاي آنها را فاشيستي مي‌دانيم- از استالين تا هيتلر و از پل‌پوت تا صدام- شعارهاي فريبنده‌اي در باب رهايي انسان‌ها و بهتر شدن دنيا و ارزشمندي كار و عمل مي‌دادند كه بعضا به آنها تا دم‌مرگ هم عقيده داشته‌اند. اما به‌رغم اختلاف‌هاي شديد سياسي و ايدئولوژيك ، معمولا عملكرد اين انسان‌ها در قلع و قمع انسان‌ها مشابه بوده است. كارشان مشابه بوده چون سيستم فكري‌شان مشابه بوده. خود محق‌بيني، پرهيز از گفت‌وگو، ترويج پرخاشگري، نيت‌سنجي، واكنش شديد به نقد، استفاده از روش‌هاي ناصواب براي رسيدن به هدفي والا، نفي روشنفكري (مگر به صورت كاملا محدود و كلاسه شده)، پايمال كردن حرمت افراد، دخالت در حريم خصوصي انسان‌ها، ع