بايگانی يادداشت

استدآپ کمدی و داوکینز

به آن دوستانی که همیشه عادت دارند بگویند "ئه... چرا نگفتی" و " آخ کاش زودتر می‌گفتی" عرض کنم که احتمالا اجرای روز پنج‌شنبه پانزدهم بهمن، آخرین اجرای استندآپ کمدی من است. موضوع هم همچنان بررسی مشکلات ارتباطی بین زن ومردها با استفاده از نظریه تکامل و البته با اجرایی کمیک با استفاده از عکس و فیلم و موسیقی است. هر کس می‌خواهد بیاید یک ایمیل به editor@itanz.net بزند تا راهنمایی شود که چطور جا رزرو کند.

دیگر اینکه این سخنرانی ریچارد داوکینز، زیست‌شناس مشهور جهان را که زیرنویس فارسی هم دارد از دست ندهید. آقای داوکینز به سنت بیشتر دانشمندان و فیلسوفان بریتانیایی، با بیانی ساده و طنزآمیز پیچیده‌ترین مفاهیم علمی را برای حاضران شرح می‌دهد. بعضی‌ جاها داوکینز آنقدر مردم را می‌خنداند که آدم شک می‌کند دارد استندآپ کمدی اجرا می‌کند یا کنفرانس علمی می‌دهد! من به این می‌گویم شیرین‌دهنی. چیزی که اکثر دانشمندان و فیلسوفان ما (اگر واقعا دانشمند و فیلسوفی داشته باشیم!) از آن محرومند و حتی تحقیرش هم می‌کنند. در دانشگاه استاد فلسفه‌ای داشتیم از همین استاد دوپولی‌هایی که چهارتا کتاب و جزوه از ملاصدرا و طباطبایی حفظ کرده‌اند و دکترایی گرفته‌اند که وقتی حرف راسل می‌شد لبخند تحقیرآمیزی می‌زد و می‌گفت "راسل هم با آن حرفهای ژورنالیستی‌اش..."!

* این هم سایت فارسی داوکینز... حالا آمدیم یک اعلانی برای استندآپ بدهیم ببینید سر از کجا که در نیاوردیم!
 

اجرای دوم استندآپ

سه شنبه صادق آمد که فیلمنامه را بازنویسی کنیم. هی عطسه می کرد. گفتم سرماخورده ای بشین آنطرف، گفت حساسیت است و چسبید به من. البته از کنار که بتواند توی مانیتور را مانیتور کند. فردایش عین همان عطسه ها را می زدم و حالم هی بدتر شد.

از آنطرف هم هی درخواست می رسید برای شرکت در استندآپ کمدی. دست به دامن علی شدم. قرص و آمپول و شربت بست به ناف و جاهای دیگرمان که پنج شنبه سرپا باشم. اصولا مقاومت بدنم کم است به خصوص در مقابل سرماخوردگی و آنفولانزا که سابقه بستری در بیمارستان هم داشته ام.

به هر زحمتی بود برنامه پنج شنبه را اجرا کردم. البته آمادگی و تمرین استندآپ اول را نداشتم اما با توجه به مریضی و به خصوص اینکه شب قبلش نخوابیده بودم به نظرم نسبتا خوب از کار درآمد. اظهار رضایت اکثر تماشاچی ها هم همین را تایید می کرد. بقیه هم لابد نجابت به خرج داده اند و چیزی نمی گویند.

پنجشنبه هفته آینده (15 بهمن) هم دوباره اجرا خواهم داشت و روال رزرو هم مثل سابق فرستادن ایمیل به آدرس editor@itanz.net است. قول داده ام که در مشهد هم یک اجرا داشته باشم و در سایر شهرها هم خوشحال می شوم اجرا داشته باشم اما این منوط است به دست کم تامین سالن از طرف دوستان شهرستانی.

فکر می کنم در نوع خودش کار تازه ای باشد که یک نفر همینطور خصوصی و بر اساس یک ایده کاملا شخصی، بتواند با موضوعی غیرسیاسی مردم را بکشاند به سالن و چند تا نکته مفید را با چاشنی طنز ارائه بدهد و یکی دو ساعتی حال آدم ها را خوش کند، آنهم در چنین زمانه ای. البته این هدف من بوده و نمی دانم تا چه حد در اجرا به آن رسیده ام.

همچنان خوشحال می شوم نظرات دقیقتر دوستان شرکت کننده در برنامه را از طریق ایمیل، کامنت یا یادداشت در وبلاگشان بخوانم. به خصوص آن چند نفری که دفعه پیش هم حضور داشتند...

استندآپ کمدی به شرط چاقو

در بدترین بحران های سیاسی بهترین کار همانا دیدن استندآپ کمدی غیر سیاسی است.
                                                                                                             مامیتوس فارجیموس؛ یکی از شهدای صدر مسیحیت


استندآپ کمدیعارضم به حضور انورتان که همین اثرات لذت‌بخش پارازیت که باعث می‌شود آدم صبح‌ها خسته از خواب بیدار شود و بدون دلیل دلشوره داشته باشد و هی فشارش بیفتد پایین کافی‌ بوده و هست که من برنامه استندآپ کمدی‌ام را لغو کنم. ولی مگر می‌گذارند؟ مسئولان همان سالنی که اولین برنامه تویش برگزار شد خبر داده‌اند که الا و بلا باید این هفته هم راس ساعت 5 عصر پنج‌شنبه برنامه‌ات را اجرا کنی. به هیچ وجه هم کوتاه نمی‌آیند و البته حق هم دارند که اینقدر اصرار داشته باشند.

شما فکر می‌کنید استندآپ کمدی‌کار همینجوری توی خیابان ریخته است؟ و تازه اگر هم ریخته بود چه کسی دل و دماغش را داشت در همچین اوضاعی بیاید برای مردم برنامه اجرا کند؟ آن هم کاملا غیرسیاسی در همچو شرایطی که دل کندن از موضوعات سیاسی برای یک پرداز مثل اینست که از عبدالقادر شترچران در صحاری آفریقا انتظار داشته باشیم که شب تا صبح با بانو جنیفر لوپزی که در صحرا گم شده، تنها باشد و فقط به شیر شترانش فکر کند! (نمی‌دانم مثال درستی زدم یا نه ولی به هر حال فکر می‌کنم برای تقریب به ذهن نیمی از خواننده‌های وبلاگم کفایت می‌کرد؛ آن نصفی دیگر البته بی‌ادب‌تر از این حرفها هستند که بشود با مثال ذهنشان را روشن کرد) و از سوی دیگر در شرایطی که یک اشتباه کوچولو می‌تواند بنیان آدم را به باد بدهد.

خلاصه اینکه کاملا طبیعی‌ست اگر با همچو شرایطی زنگ زده باشند و گفته باشند پنج‌شنبه ساعت 5 یادت نرود؛ هرچند که انگار اصرارهای خودم هم بی‌فایده نبوده است!
به هر حال ای دوستان بدانید که یکم بهمن‌ماه (که بیست و دومش خیلی مهم است) ساعت 5 عصر (همان ساعتی که آن گاو لعنتی زد ایگناسیوی لورکا اینا را کشت) و  در سالنکی نزدیکای میدان ولی‌عصر تهران (همانجایی که با ماشین دزدیده شده از روی بچه مردم رد شد) برنامه‌ای برگزار می‌شود که در آن با ارائه آمار و ارقام و نمایش فیلم و عکس‌های مستند به طریقی طنزآمیز موانع روابط عاطفی و روانی زن و مردها بررسی خواهد شد و راه‌ حل‌های به شدت موثری ارائه خواهد گردید.
تضمین می‌شود که این برنامه بر تمام زندگی شما سایه خواهد انداخت به خصوص اگر متاهل باشید. پس تا دیر نشده عجله کنید و برای خودتان و دوستان و آشنایان دور و نزدیکتان با فرستادن یک ایمیل به آدرس editor@itanz.net  جا رزرو کنید.

پ.ن: ولله آتش به مال زدن که می‌گویند همین است. هم برو مطلب علمی جمع کن و هم مالتی مدیایش کن و هم طنزآمیزش کن و هم در بهترین نقطه شهر سالن بگیر... ولی اشکالی ندارد. اینهمه دیگران به مال ما آتیش زدند یکبار هم بگذار خودمان بزنیم بلکه شاید اینقدر لذت داشت که از آن به بعد به مال شما هم آتیش زدیم!

پ.ن2: می‌توانید در اینجا  گزارش و نظر شراگیم زند از برنامه قبلی را بخوانید و در این بخش کامنتها هم نظر بعضی از شرکت‌کنندگان را بدانید.

پ.ن3: این وبلاگ به دلایل نامعلومی فیلتر است والبته هنوز کاربرانی هستند که با این همه فیلترشکن و پراکسی و وی‌پی‌انی که ریخته، نمی‌توانند از سد فیلترینگ بگذرند. مزید امتنان خواهد بود اگر سایر بلاگرها در این زمینه اطلاع‌رسانی کنند.

مناظره اطاعت و زاکانی و یک نه بزرگ

مناظره پنج‌شنبه شب اطاعت و زاکانی خیلی دیدنی بود. اطاعت از فرصت استفاده کرد و بسیاری از حرف‌های معترضان را از تلویزیون به گوش سایرین رساند. زاکانی هم همان حرف‌های همیشگی حضرات را زد. به نظر من که زاکانی هم در مقایسه با همقطارانش خوب و متین حرف زد (در کانتکس خودشان همینکه لگد نزنند خوب و متین ارزیابی می‌کنیم!) و البته اگر من جای اطاعت بودم حتما وقتی که زاکانی داشت می گفت من جزو کمیته تحقیق مجلس بود و بعد از انتخابات رفتم پیش موسوی؛ بهش یادآوری می‌کردم که زاکانی و تمام اعضای مثلا تحقیقشان جزو طرفداران احمدی‌نژاد بودند و همانطوری که بعد خود زاکانی -با افتخار!- در دانشگاه امام صادق اعتراف کرد، در تمام دوران انتخابات علیه موسوی سخنرانی و  فعالیت تبلیغاتی می‌کردند.

توصیه می کنم اگر این مناظره را ندیدید از روی اینترنت ببینید. از همه جالبترش به نظر من یکجا بود. آنجا که زاکانی به تبعیت از آن بابا می‌خواست در حین حرف زدن مچ‌گیری وبازجویی و افشاگری هم بکند و دائما "صحت انتخابات" و "حماسه نهم دی" که جواد اطاعت به دلیل مواضع روشن رهبری نمی‌توانست آنها را در تلویزیون صریحا رد کند، به رخ اطاعت می‌کشید و در اوج همین تاکتیک زاکانی  از اطاعت پرسید شما که در راهپیمایی نهم دی در میان مردم بودید؟... و اطاعت گفت نخیر تهران نبودم... زاکانی گفت بالاخره در شهرستان که طبیعتا در میان مردم بودید... اطاعت باز هم گفت نه!

--------

پی‌نوشت: حضرات جدی جدی باورشان شده که نهم دی خبری بود؟! من خودم در تهران از نزدیک جمعیت را دیدم. از اندکی پایین‌تر از پل کالج بودند تا تقریبا سر اسکندری در خیابان آزادی. در مجموع و در بیشترین تخمین حدود یک ششم جمعیتی که روز بیست و پنجم خرداد، علی رغم آنهمه تهدیدها جانشان را گرفتند کف دستشان و به خیابان آمدند بدون سرویس ایاب و ذهاب و کیک و ساندیس و تشویقی و غیره و ذالک.

البته نمی‌خواهم هواداران دولت را تحقیر کنم. آن‌ها هم برای خودشان مردمانند و محترم (البته به شرطی که در میان اسکورت پلاکارد دستشان نگیرند که "ف...شه هاشمی، دوست دختر خاتمی" یا "موسوی .... گه خوردیم که بهت رای دادیم") و هر چقدر که در اقلیت باشند هم باید حقوق مدنی‌شان محترم دانسته شود. منتها نگرانم که یک وقت این اغراق‌گویی‌ها باور خودشان شود و با تکیه بر همین توهمات بخواهند چند ملیون آدم جان به لب آمده را مقابل صدها هزار آدمِ با سرویس ایاب و ذهاب به صحنه آورده قرار بدهند. کاری که بسیار خطرناک و خونین است و ما اصلا به آن رضا نیستیم. بر خلاف دوستان ما هیچ خونی را مباح نمی‌دانیم و از هر طرف که شود کشته، به ضرر ماست.

نوشته شده توسط farjami در جمعه، 25 دیماه 1388 ساعت 12:26 AM

ناپریشانی

دو ساعت است دارم زور می‌زنم که چیزی برای وبلاگ بنویسم، نمی توانم. در همین دو ساعت به راحتی  می‌توانم یک یادداشت مطبوعاتی بنویسم. اما اینجا ماجرا فرق دارد. اینجا چند تا دوست می آیند ببینند "خودت" چطوری و چی می‌گی که نمی‌شود پشت نوشته‌ها از آنها پنهان شد. وبلاگ مثل صحنه تئاتر است. محال است بازیگر با خودش یا پارتنرش مشکل داشته باشد و تماشاچی نفهمد. شوخی که نیست، زنده است کار. مطبوعات مثل سینما می‌مانند. یک تکه را امروز ضبط کن بقیه را هفته بعد و یک ماه بعد بچسبانشان سر هم. اگر از یادداشت قبلی‌ام نکبت می‌بارید به همین خاطر بود که اینجا نمی‌توانم چیزی را پنهان کنم. احوالم که نکبتی می‌شود وبلاگم هم نکبتی می‌شود.

اما در مجموع من حالم خوب است. نگران نباشید. افسرده نیستم. چرا باشم؟ درست است که اوضاع خوبی نیست ولی مطمئنم، مطمئنم از این بدتر نمی‌شود. "از این بدتر نمی‌شود" معناهای زیادی دارد. یکی‌اش این است که از این بهتر خواهد شد. چاره‌ای ندارد! شک ندارم. خواهید دید از این بهتر خواهد شد. هر چه هنر داشتند را رو کردند و هر چه که ما می خواستیم درباره ماهیت آنها ثابت کنیم خودشان به همه نشان دادند. حالا نوبت ماست...
------------
زنگ تفریح
هفته پیش داشتیم با حمید خوشکردار کتابفروشی‌های زیر پل کریمخان را می‌گشتیم. در برگشت جلوی پارک مریم گروهی دوربین به دوش و میکروفن به دست ایستاده بودند و با هر کس که می خواستند مصاحبه کنند موفق نمی شدند. از "نخیر" تا "برو عمو خجالت بکش" و "خاک تو سرتون با این کاراتون" جواب می‌شنیدند اما دریغ از یک دقیقه مصاحبه. یکی را دیدند که جان می‌داد برای مصاحبه. گفتند وقت دارید. گفتم بععععععله! مصاحبه‌شان در مورد اغتشاشات و "توهین به امام حسین در روز عاشورا" بود. مصاحبه‌ای کردم باهاشان که اگر یک روز از توی آرشیو تلویزیون دربیاید بی‌شک در تاریخ ثبت خواهد شد! دخترک ابله تا آخرش نفهمید دارم دستش می‌اندازم. کم‌کم داشتم خودم از خنده منفجر می‌شدم که صدابردار دست و بالک زد قطعش کنید. آخرهایش بود که دخترک پرسیده بود "برای سردسته‌های این هتک حرمت چه پیامی دارید؟" و من هم داشتم برای سردسته‌هایشان پیام صادر می‌کردم: البته من کوچکتر از آنی هستم که پیام داشته باشم ولی می‌خواستم به این آقایونی که...

روزا و شبا اینجور می‌گذرن...

برنامه استندآپ کمدی من که قرار بود این هفته و هفته های آتی برگزار شود، به درخواست خودم به تعویق افتاد. در چنین اوضاع و زمانه‌ای نه برگزاری چنین برنامه‌ای صلاح است و نه خودم حال و حوصله‌ و دل و دماغش را دارم. حاصل هفته‌ها مطالعه و تمرین و جمع‌آوری فیلم و عکس و موسیقی و مونتاژ و مذاکره برای گرفتن سالن به باد رفت. فدای سرتان. در همین یکسال گذشته اینقدر بلا سر من آمده که این در حکم شوخی‌ست. چند نمونه‌اش:


    منوچهر احترامی که بسیار دوستش می‌داشتم و در حال نوشتن کتابی مشتمل بر بیوگرافی و گزیده‌ آثار او از سال 37 تا 87 بودم در 22 بهمن پارسال درگذشت. هم ضربه روحی و عاطفی بسیار سختی خوردم و هم کتابی که قرارداد انتشار آن را به طور شفاهی با نشرنی گذاشته بودم در نیمه متوقف شد.

    اسفند ماه سال 87 در فاصله‌ای نزدیک به یک‌سال بعد از فوت پدرزنم، مادرزنم بر اثر سرطان و در حالی که ماه‌ها بود در منزل ما تحلیل می‌رفت فوت کرد. همسرم که تقریبا تمام کارهای درمانی فرساینده‌ی پدر و مادرش در بدترین شرایط بر دوش او بود افسردگی گرفت.

    امسال کتاب بیشعوری که ترجمه و بازنویسی آن نزدیک به 9 ماه از وقتم را گرفته بود در ارشاد رد صلاحیت شد. یعنی مجوز چاپ نگرفت. جالبتر اینجا که قبل از اینها فقط برای تحویل این کتاب به نشر افق و گرفتن پاسخ قبول یا رد آن از آنها نزدیک به چهارماه سرگردان بودم چون آقای اسدالله امرایی این کتاب را در دفتر نشر افق به طور دستی از من گرفته و مسئولین انتشارات می‌گفتند باید رسمی تحویل می دادی و آقای امرایی پاسخی به من نمی‌داد و...

    سایت آی‌طنز که در قالب جدید و با هزار امید و آرزو چهارم خرداد امسال رونمایی شد پس از اندکی فیلتر و زمینگیر شد. سرانجام پس از مدتی توانستم از آن رفع فیلتر کنم اما بازدید کننده‌ی آن افت فراوانی کرده بود. وقتی که پس از ماه‌ها توانستیم بازدیدکننده‌ی آن را به حد قابل قبولی برسانیم (بین 10 تا 16 هزار بازدید در روز) مجددا فیلتر شد! (و امیدی هم به رفع فیلتر آن نیست)

    تصمیم گرفتم از تجربیات خودم در زمینه طراحی سایت‌های خبری بهره اقتصادی ببرم. سریعا دوستانی که از سابق من را می‌شناختند از این طرح استقبال کردند و بدون هیچگونه قراردادی مبالغ پیش‌پرداخت طراحی دو سایت (با اصرار) را پرداخت کردند. با نوید مجاهد چند ماه وقت برای تحلیل و طراحی پلت‌فرم یک سایت خبری جامع گذاشتیم. چند قرارداد تازه هم در راه بود. چند روز پیش از بارگذاری نخستین سایت، نوید درگذشت! هم از لحاظ عاطفی آسیب سختی خوردم و هم از نظر کاری اقتصادی. تمام پول‌ها را برگرداندم و از نظر مالی ضرر هم کردم.

    در کنار فعالیت‌های روزنامه‌نگارانه‌ای که می‌شناسید؛ از سه سال قبل برای راه‌اندازی و به رونق رساندن یک سایت غیرسیاسی با هدف درآمدزایی سالم و قانونی اقتصادی شراکت داشتم. این همکاری پارسال بسیار بیشتر شد و حدود 9 ماه به کار و دغدغه اصلی روزانه‌ام تبدیل شد. امسال اندک اندک این سایت داشت به سودآوری می‌رسید که بدون هیچ دلیل و توضیحی فیلتر شد در حالی که میلیون‌ها تومان و هزاران ساعت کار برای آن صرف شده بود.

    در همان بحبوحه انتخابات، قرار شد برای چند شبکه خارجی غیرسیاسی که از نهادهای قانونی و امنیتی مجوز فعالیت‌ گرفته‌بودند برای ساختن گزارش‌های اجتماعی و فرهنگی از ایران همکاری کنم. ماجراهای پس از انتخابات چنان کرد که دیگر نه از آنها خبری شد و نه اگر می‌شد من اهل همکاری بودم.

    یکی دیگر از سایت‌هایی که به طور پاره وقت با آنها همکاری می کردم فیلتر شد. البته باز هم با آن همکاری می‌کنم با این تفاوت که آن ماهی چند صد هزارتومانی را که می‌دادند دیگر نمی دهند، چون کسی به آنها آگهی نمی‌دهد.

    دقیقا پشت خانه ما یکی از همان مجتمع‌های اداری‌ایست که معلوم نیست چه نامی دارند و همیشه یک ژنراتور قوی توی حیاتش حاضر به یراق است. امسال هر بار که روی پشت بام می‌رویم می‌بینیم دوتا آنتن به آنتن‌های فرستنده‌ی امواج روی بام آنها اضافه شده‌است. سرطان را هنوز نگرفته‌ایم ولی استرس و دلآشوبه میهمان هر روز ماست.

    دسترسی به اینترنت هر روز کندتر و محدودتر می شود. این یعنی کاری که من قبلا دو ساعت وقت برایش صرف می‌کردم حالا در پنج ساعت انجام می‌شود. این یعنی هم وقتم بیشتر تلف می‌شود هم پول کمتری درمی آورم و هم اعصاب بیشتری از من خورد می‌شود که عملا روی کارهای غیراینترنتی‌ام هم تاثیر می‌گذارد.



همه‌ی اینها و مواردی بیشتر از اینها را اضافه کنید به فضای متشنج و در عین حال افسرده‌کننده‌ای که در این ماه‌ها همه‌ی ما را تحت تاثیر قرار داده است. آسیب روانی عمومی ای که به همه‌ی ما وارد شده است برای کسانی که کارشان فکری و غیررسمی و غیراداری است به آسیب اقتصادی هم منجر می‌شود. کسی مثل من که تنها راه کسب درآمدش پولیست که بابت نوشته‌هایش می‌گیرد وقتی دست و دلش به نوشتن نمی‌رود یا هزار مانع جدید برای انتشار مطالبش به وجود آمده، هر روز اقتصادش هم –مثل روان واعصاب و امنیتش- بیشتر تحلیل می رود.
در کنار کسانی که کشته‌ها و تجاوز شده‌ها را می‌شمارند، کسی هست که ما را هم بشمارد؟! ما ویران شده ها...

----------------

× پی نوشت: به خاطر تغییر سرور کامنتهای قبلی این یاداشت پریدند. با پوزش.

نوشته شده توسط farjami در جمعه، 18 دیماه 1388 ساعت 4:39 PM

استعمال فیلتر به ما و نکته ریز ماجرا

کلا اگر بخواهم عرض کنم باید بگویم که نشد ما یک بار برویم مشهد و یک دسته گلی توی تهران به آب داده نشود. آخرینش فیلتر سایت آی طنز و وبلاگ خودم که هر دو همزمان و در شب تاسوعا به ...ا (یعنی "باد فنا" یا "رحمت خدا" که هر دو منتهی به حرف بامسایی به شکل و نام "ا" هستند) رفتند. برای آی طنز متاسفم. همین تازگی بود که رفته بودم (...) و چهارتا پس‌گردنی‌ام را خورده بودم و می‌بایست تا یکی دوماهی بیمه می‌بود!

اما برای دبش خوشحالم. این درست نبود که وبلاگ هر چی آدم درست و حسابی هست فیلتر باشد و وبلاگ من عینهو وبلاگ مسعود ده‌نمکی یا بهمن‌ هدایتی در زیر چتری از امنیت حاکمیت به حیات بی‌دغدغه خودش ادامه دهد. یک بار بعد از همین انتخابات اخیر یک نفر کامنت گذاشته بود به این مضمون که "تو خودت را بگذار جای ما و قضاوت کن که وقتی یک نفر با همچین ادبیاتی می‌نویسد و چنان عقایدی دارد و راست راست راه می‌رود و حتی وبلاگش هم فیلتر نیست آیا حق داریم بهش مشکوک باشیم یا نه؟". از همان موقع هر وقت خودم را توی آینه نگاه می‌کردم یک آدمفروش خائن و پلید می‌دیدم که لبخند می‌زند و می‌گوید "صبح بخیر!" شما جای من بودید چه کار می‌کردید؟ خب من هم جوابش را می‌دادم و می‌گفتم "صبح‌بخیر، حال شما چطور است؟" اما توی دلم حرص می‌خوردم. هیچ چیز توی این دنیا از ترسیدن و لرزیدن و توی دل حرص خوردن بدتر نیست. حرف دل من را فقط شیردل عرصه‌های اصلاحات و گفتگو، سید محمد خاتمی می‌فهمد (هرچند که اخیرا خبر آمده ایشان سهیمه مربوط به حرص خوردن را هم به ترسیدن و لرزیدن واگذار کرده است)

تا اینکه خوشبختانه دبش فیلتر شد و من از این ننگ رها شدم. اما امیدوارم تا همین حد بماند و این رهاشدگی بیشتر نشود. می‌گویند در زمان‌های قدیم که قاضی‌القضات‌ها به سیاست کاری نداشتند و به شریعت حکم می دادند قاضی القضاتی حکم به تازیانه‌ زدن شرابخواری در حضور خودش داد. مرد زیر تازیانه قاضی را قسم به سر مبارک مادرش داد که ببخشدش. قاضی گفت بزنید. مرد گفت تو را به پستانی که از آن شیر خورده‌ای بگو نزنند. گفت بزنیدش. گفت تو را به نافی که از آن بریده‌اند بگو نزنند. قاضی گفت بس است که مردک زیادی دارد پایین می‌رود و عنقریب به جاهای نامربوطی می‌رسد!

حالا ما هم امیدوارم دوستان زیادی نرود و کار به خوردن نوشابه و اعتراف با پیژامه زنانه نکشد. کشید هم البته کشیده. مگر خون ما رنگین‌تر از خون دیگران است و اون ما محترم از اون دیگران؟ خون دادن که هزار خاصیت دارد و حتی بعضی از علما هنوز حجامت می‌کنند. برای سبکی دِماغ و شستشوی مغز هم اخیرا ثابت شده که هیچ چیز بهتر از انبساط تحتانی نیست و حتی چند دانشمندنمایی هم که مخالف این نظریه بودند به محض دیدن آلات انبساط سریعا نظریه مزبور را قبول کرده‌اند و حتی چند "گه خوردم" غلیظ هم برای اثبات علمی و فراعلمی گفته‌اند. ما کی باشیم که بخواهیم از دایره قسمت که اوضاعش چنین باشد و نقطه پرگارش هم سی سال آزگار دقیقا در مرکز ثقل ما فرو رفته است فرار کنیم؟

البته نکته ریز ماجرا هم آنست که ممکن است به موازات آنکه دوستان از پایین به بالا  صعود اجلال می‌کنند ما هم –بلاتشبیه- مثل آن مردک شرابخور از بالا به پایین بیاییم. نقطه تقابل جای نامربوطی نخواهد بود؟
 

منتظری در گذشت... نادم و سربلند!

منتظریخبر رسید که آیت الله منتظری درگذشت. اگر به چیزی به اسم "عاقبت به خیری" معتقد باشیم به نظرم منتظری عاقبت به خیر شد و نام نیکی از خودش باقی گذاشت. می دانید بزرگترین چیزی که از این مرد در ذهن من است چیست؟ این است که این مرد بزرگ که در جایگاه مرجعیت شیعه (واقعی- نه بده بستانی!) بود خیلی رک و صریح و مردانه قبول کرد که اشغال سفارت آمریکا کاری اشتباه بوده است و از حمایت خودش از این حرکت در آن زمان اظهار پشیمانی کرد. مهم نیست که ما چیزی به عنوان جایگاه مرجیعت را قبول داشته باشیم یا نه، مهم اینست که در چنان جایگاهی که برای میلیون ها نفر رفیع و قدسی است، یکی پیدا شود و بگوید "من اشتباه کردم". و جالبتر اینکه این قبول اشتباه در مورد مساله ی آمریکا باشد که هنوز صدها میلیون مسلمان مشنگ و ساده لوح حاضرند عکس دیکتاتورهایی چون صدام و آدمکش هایی مثل بن لادن را صرفا به خاطر پز آمریکا ستیزی شان روی سینه بچسبانند.

(این در حالی ست که قبول اشتباه در این مساله چنان سخت است که عباس عبدی، یکی از اشغالگران سفارت و از اقطاب اصلاح طلبان بعدی، بعد از سی سال خون دلی که روشنفکران و آزادی خواهان ایران خوردند تا این تندروها تبدیل به آدم های متمدنی شوند،  در گفتگو با رادیو زمانه از اشغال سفارت آمریکا حمایت می کند و چه در آنجا و چه در چند گفتگوی دیگر، ضمن سفسطه ها و ماستمالی های روشنفکرانه تیریپ اصلاح طلبی ایرونی، تاکید می کند که اگر دوباره به آن زمان و موقعیت برگردند باز هم همان کار را می کنند.)

و دیگر چه بگویم از پایمردی این انسان در این سال ها بر سر حقوق انسان ها و به خصوص وقایع پس از انتخابات اخیر؛ که خودتان بهتر از من می دانید...

بزرگ مردا که منتظری بود و رفت.
 

انجام شد

امروز برنامه ام را اجرا کرده  و خیلی خوشحالم. تقریبا همان چیزی شد که انتظارش را داشتم. مخلوطی از استندآپ کمدی با برنامه ای شبه روانشناسی؛ البته با محتوای جدی و علمی. جالب اینجا بود که بعد از چند هفته کتاب خواندن و فیلم دیدن و اینترنت گردی و ده ها صفحه متن نوشتن و غیره و ذالک، پریشب که آمدم یکبار برنامه را به طور کامل برای زنم اجرا کنم زبانم بند آمد! اینقدر برنامه بد و ملال آوری بود که خودم نتوانستم یک ربعش را تحمل کنم. عیال هم نهایت موافقت را داشت! کم مانده بود بزنم زیر گریه (آری ما نیز چنین افعالی را بلدیم). واقعا نمی دانستم با ده ها صفحه مطلب و ده ها عکس و فیلم که آن همه برای جمع و جور کردنشان وقت گذاشته بودم چکار کنم... تا اینکه همسر مهربان به دادم رسید و راه حلی طلایی ارائه داد: همه را بگذار کنار!

تا پیش از این، به عادت بیشتر مردها چند روز لجبازی می کردم و آخرش بدون آنکه به روی خودم بیاورم همان کاری که زنم پیشنهاد داده بود را انجام می دادم؛ اما اینبار وقت این جور لوسبازی های مردانه نبود. در نتیجه همان کار را کردم و کار را دوباره چیدم. البته دوستانی مثل حمید خوشکردار، محمدعلی مومنی، نازنین جمشیدی و صادق داوری فر هم خیلی کمک کردند و خوشبختانه کار آبرومندی از کار درآمد. به نظرم رسید هم تماشاچی ها در موضوع بحث (بهبود روابط زن و شوهری با در نظر گرفتن توانایی ها و ناتوانی های طبیعی زنان و مردان) درگیر شدند و هم لحظات خوب و شادی را گذراندند. البته خوشحال می شوم دوستان حاضر در جلسه نظرشان را در بخش کامنت های همین یادداشت بنویسند. (نترسید... این یک دفعه استثنائا نظر دادن بدون تامین نظر نظرخواهنده، عواقب سوئی نخواهد داشت!)

از همسرم، دوستانی که یاری کردند، شرکت کننده ها که در باران و ترافیک سر ساعت آمدند و همینطور رئیس فرهنگسرای رسانه و همکارانش که بدون هیچ تشریفات زائدی سالن را برای چند ساعتی در اختیار ما قرار دارند و البته شراگیم زند که سنگ تمام گذاشت (هرچند یک کم دیر گذاشت!) سپاسگزارم.

اگر بازخوردها خوب بود و قرار شد این برنامه تکرار شود همینجا خبرتان خواهم کرد. ضمنا اگر رفقای مشهدی مایل باشند و بتوانند سالن کوچک مناسبی را هم جور کنند، آمادگی اش را دارم تا همین برنامه را چند هفته دیگر که به مشهد می آیم در آنجا اجرا کنم. آری ما چنین افعالی را نیز بلدیم.
 

دعوت برای چیزی شبیه استندآپ کمدی

خوشحالیممن پنجشنبه این هفته (26 آذر 88) یک اجرای خصوصی از چیزی شبیه استندآپ‌کمدی دارم. خودم هم دقیقا نمی دانم اسمش چیست. یک موضوع «غیرسیاسی» انتخاب کرده‌ام و یک سری مطالب مفید علمی درباره آن درآورده‌ام و می خواهم با بیانی طنزآمیز ارائه کنم. ریشه‌یابی سوتفاهم‌های معمول میان زن‌ها و مردها (شوهرها) سوژه بحث است و سعی خواهم کرد با نگاهی به نظریه تکامل چند پیشنهاد ارائه بدهم. سعی کرده‌ام فقط اجرا طنزآمیز باشد و محتوا حتی‌المقدور علمی و مستند باشد. برای همین چند هفته است که دارم درباره تکامل انسان‌ و ساختار روانی متفاوت زن‌ها و مردها کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم و اینترنت‌گردی می‌کنم.

این اجرا «رایگان» و «نیمه خصوصی» است. معنای رایگان بودنش این است که یک نهاد غیردولتی حال داده و سالن کوچکی را برای چند ساعت به رایگان در اختیار ما قرار داده است و در نتیجه برای شرکت در این برنامه لازم نیست پولی پرداخت کنید. (شاید فقط همین یکدفعه)

نیمه خصوصی بودنش هم یعنی اینکه شرکتش برای عموم آزاد است منتها به شرطی که قبلش با خودم هماهنگ کنید. برای هماهنگی کافیست به من ایمیل بزنید (به آدرس editor AT itanz Dot net البته پس از تغییر دات و اَت به علائم مربوطه) و تعداد نفراتتان را بگویید. این به آن معناست که علاوه بر خودتان می توانید مهمان هم بیاورید البته به شرطی که 18 سال به بالا باشند و تیریپشان به ما بخورد. برای سن و سال می توانید از کارت ملی کمک بگیرید اما برای تشخیص اینکه یک نفر تیریپش به ما می خورد یا نه باید حتما پیش از این خواننده این وبلاگ بوده باشید. اگر از علاقه‌مندان به نوشته‌های من هستید لابد تا به حال متوجه شده اید که سایرین معمولا از نوشته‌های من خوششان نمی‌آید. این برنامه هم قطعا مشمول همین قاعده است، شاید هم بیشتر!

دوستان و آشنایان و به خصوص طنزپردازها را دعوت نمی‌کنم. دلیلش هم مشخص است و به کمرویی و فروتنی ذاتی من برمی‌گردد (خنده ندارد که! حالا حتما باید بگویم اعتماد به نفسم ضایع می‌شود؟). اما اگر اصرار داشته باشند و ایمیل بزنند چاره‌ای جز دعوت نخواهم داشت (بازهم به خاطر همان کمرویی و فروتنی ذاتی)

راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم که برنامه ریزی ما برای تعداد محدودی‌ست. در نتیجه اگر ایمیلتان بی‌جواب ماند بدانید که مساله فقط کمبود جاست. دوستانی که قبلا در یکی از یادداشت‌های مرتبط با این برنامه کامنت گذاشته بودند و ایمیل دعوتنامه را گرفته‌اند لازم نیست دوباره ایمیل بزنند.
 

کوچه و خودنویس

این روزها رسانه‌های فارسی زبان تازه‌ای یکی پس از دیگری به دنیا می آیند که از نظر ما هیچ اشکالی ندارد، بلکه خیلی هم خوب است چون جای ما را که تنگ نمی‌کنند. (آنهایی که جای ما را تنگ می‌کنند اصولا رسانه نیستند هرچند که رسانه دارند و دو دستی هم چسبیده‌اندش!)

از این میان دو رسانه تازه بیشتر به چشم می‌آیند و به نظرم خوش‌آتیه‌ترند. یکی خودنویس نیک آهنگ کوثر و دیگری کوچه اردوان روزبه اینا که به هر دویشان تبریک می‌گویم.

آنطوری که از سر و وضع سایت‌ها و همینطور مانیفست‌های این دو رسانه برمی‌آید؛ کوثر روی روزنامه‌نگاری شهروندی متمرکز شده و روزبه رادیو و سایت کوچه را بر اساس ایده مشابهی با رادیو زمانه راه انداخته است که بر روی برنامه‌سازی غیرمتمرکز حساب باز کرده بود و بسیار هم موفق شد. البته به نظرم سایت کوچه خیلی شلوغ  است و بهتر است هر چه سریعتر خلوت‌تر و منظم‌تر شود تا محتوای خوبش بیشتر به چشم بیاید و اثرگذارتر شود.

برای هر دوی این همکاران و همکارانشان آرزوی موفقیت دارم. (چه مودب و رسمی شدم یهو!)

وقتش نیست ولی آپ‌تودیت شو لطفا!

امروز برای انجام کاری به پیش ناشری رفتم که از نزدیکان درجه اول میرحسین موسوی است. بسیار آدم نازنینی ست و از پارسال که برای انجام کار مشابهی یکی دوبار دیدار و گپی با او داشتم علاقه‌مندش شده بودم. این‌بار هم همان آدم دوست‌داشتی و فروتن سابق بود اما طبیعتا حرف‌های ما آن حرف‌های سابق نبود. ساعتها با هم حرف زدیم و آخرش که آستین‌ها را بالا زد که برود نماز اول وقت، یادم آمد که درباره کار اصلی هیچ حرفی نزدیم. در عوض از مجموع حرفها و بحث‌هایمان چیز مهمی را متوجه شدم. متوجه شدم که این آدم دوست داشتنی و خوش اخلاق و درستکار اشکال کوچکی دارد که آدم‌هایی مثل من باید شدیدا متوجه آن باشند. این اشکال را قبلا در یکی دیگر از مشاوران نزدیک موسوی در همین انتخابات هم دیده بودم ولی گذاشته بودم پای خصلت‌های فردی.

این دوستان سی سال است که عقاید مذهبی و دینی‌شان را آپ‌دیت نکرده‌اند و هنوز در حال و هوای اندیشه‌های نیمه ایدئولوژیک اسلامی اوایل دهه 60 هستند. انگار همین چند سال پیش با پدیده شریعتی آشنا شده‌اند و هنوز تحت تاثیرش هستند. به احتمال قوی خود موسوی هم چنین است. البته یک موی اینها را با صدتا احمدی‌نژاد و هیات همراهش عوض نمی‌کنم ولی اینها دلیل نمی شود که...

بگذریم. دم این 16 آذری من هم وقت گیر آورده‌ام ها. انگار یادم نیست حالا وقت این حرف‌ها نیست. تقریبا مثل سال 57 که ترکیب بامزه‌ای از مجاهدین و فدائیان و روحانیون و کسبه و ژیگول‌ها و کشاورزان و متحجران و روشنفکران و لوطی‌ها... افتاده بودند پی یک هدف مشترک و اتفاقا چون از بحث‌های تفرقه افکن -که وفتش نبود- پرهیز می‌کردند و  وحدت کلمه داشتند در نهایت به پیروزی رسیدند. آری اینگونه است که می‌توان شاهد پیروزی را در آغوش گرفت؛ حالا گیریم این شاهد به جای دخترک میان باریک سیمین ساقی که در مینیاتورها دیده‌ایم موجودی در مقیاس شیرعلی قصاب یا شِرک (غول سبز مهربان) باشد که اگر ما روزی نخواهیم در آغوشش داشته باشیم او ما را ول‌کن نباشد!

استندآپ کمدی دوست دارید؟

انتشار راننده تاکسی، علاوه بر تمام مزایایی که به هر حال چاپ یک کتاب از سوی انتشارات معتبری چون نی دارد؛ یک مزیت شخصی هم برای من داشت. فهمیدم تعداد دوستانی که از طریق این سایت شخصی، علاقه‌مند به کارها و نوشته‌های من هستند بیشتر از آنی‌ست که فکر می‌کردم. به همین خاطر وسوسه شده‌ام که کارهای بیشتری انجام بدهم. اما از آنجایی که شدیدا سعی می‌کنم مراقب خودم باشم که دچار توهم نشوم، می خواهم قبل از اقدام به کار بعدی خودم و دوستانی که به من لطف دارند را تست بزنم. بزنم؟ بگم؟ بگم؟

فرض کنید من می‌خواهم درباره موضوعی کنفرانسی طنزآمیز بدهم، مثلا فرض کنید من درباره موضوع «همسرداری» می‌خواهم با استفاده از برخی منابع علمی، ارائه‌ای به شیوه استندآپ کمدی داشته‌باشم و قرار باشد برای شرکت در این همایش بلیط‌های ده هزارتومانی فروخته شود. آیا شما مایلید شرکت کنید؟

خواهش می‌کنم جوابهای خودتان را به صورت جدی در بخش کامنتها بگذارید. بعد از ترجمه کتاب بیشعوری (که در آن نویسنده موضوعی عمیق را در قالب طنز و به همراه یک هجو ضمنی از آثار شبه‌روانشناسی ارائه داده) مدتهاست که به ذهنم آمده چه خوب بود یک سری مطالب علمی را در قالب طنزآمیز ارائه می دادم به همراه هجو شارلاتان‌هایی که مطالب مبتذلشان را در قالب جدی (و تکنولوژی‌های ذهنی و روانی من‌درآوردی) به خورد مردم می دهند. اما تا الان اعتماد به نفس این کار را نداشتم.
اگر تعداد داوطلب‌ها به اندازه‌ای که در ذهن دارم برسد می‌افتم دنبال عملی کردن کار؛ اگر نه هم که هیچی. نه خانی آمده و نه خانی رفته. فعلا اجازه دهید کامنتها را بشمارم. یک‌ویک‌و‌یک... دوُ دوُ دوُ...

مخلوط‌کن

معمولا اوقاتی که از لحاظ روحی و روانی میزان نیستم یک بیماری جسمی شدید هم به سراغم می آید که چیزی کم و کسر نباشد! در مجموع می‌توانم روزهای گذشته را اینطور توصیف کنم.

نمی‌دانم آنفولانزایی که گرفتم خوکی بود یا نه ولی هر چه که بود خیلی سخت و عجیب بود. بعضی وقت‌ها جدی‌جدی فکر می‌کردم که دارم می‌میمیرم. الان هم حسابی کوفته و خسته‌ام.

جالب اینجاست که در تمام این مدت یک نفر هم حالم را نپرسید. البته اگر نخواهم دروغ بگویم بجز حمید خوش‌کردار که به طور اتوماتیک هر هفته یا ده روز یک بار تماس می‌گیرد و احوالی می‌پرسد. البته حمید دامپزشک است که این هیچ ربطی به موضوع بحث ندارد.

می‌گویند ویتگنشتاین به یکی از شاگردان یا همکارانش که در توصیف بدحالی‌اش گفته بود "حالم مثل سگی‌ست که زیر ماشین رفته باشد" گیر داده بود که مگر تو می‌دانی سگی که ماشین زیرش گرفته چه حالی دارد که درباره آن حرف می‌زنی؟

گوش ویتگنشتاین کر می‌خواهم بگویم حالی دارم که انگار ساعت‌ها در مخلوط‌کنی برقی گیر کرده باشم.

نفرین دوزخ

تازه اول ماجراست...

لو رفتن تاسیسات تازه هسته‌ای ایران حجت را بر غرب تمام کرده. حالا وضعیت دانش‌آموزی را داریم که به خاطر تقلب‌های فراوان قرار بوده از مدرسه اخراجش کنند اما وسط پادرمیانی و ریش گرو گذاشتن و "دیگه پسر خوبی میشه" و "حواسش نبوده" کاشف به عمل می آید وسط همان معرکه در کار دست بردن در دفتر مدرسه است! آمریکا و اروپا شمشیر را از رو بسته‌اند و به نظر نمی‌رسد این تو بمیری‌شان از آن تو بمیری‌ها باشد.

دولت کنونی کمترین اعتبار در مجامع بین‌المللی در طول تاریخ را دارد. هیچگاه به بالاترین مقام رسمی ایران در سفر به سازمان ملل متحد توامان از طرف مردم و دولت‌ها  اینقدر اعتراض صورت نگرفته بود که این‌بار به احمدی‌نژاد اعتراض شد. حتی واکنش گسترده ایرانیان و فعالان حقوق بشر در سال 56 بر علیه شاه هم که در شدت و خشونت شاید بیش از امسال بود با آنچه امسال روی داد قابل قیاس نیست. بعضی از دانشجویان آن سال‌ها به کسانی که برای خوشامدگویی به شاه از شهرهای مختلف آمریکا با هزینه‌های سنگین حکومت ایران به نیویورک و واشینگتن آورده شده بودند با چوب‌هایی که سر آن‌ها میخ کوبیده شده بود حمله کردند اما چه کسی گفت شاه غیر قانونی و تقلبی است؟ و چند نفر از رهبران جهان حاضر نشدند او را ببینند و سخنانش را بشنوند؟

در چنین وضعیتی‌ست که تمام قدرت‌های جهان بجز چین و روسیه که رسما شریک تجاری ایران هستند به شدت ایران را تهدید می‌کنند و قهرمانان هسته‌ای وطنی، حاضر می‌شوند بیشتر اورانیوم غنی‌سازی شده‌- بعد از این - را به روسیه بفرستند. یعنی رسما عقب‌نشینی - و بلکه فرار!- به پشت خاکریزی که خاتمی و روحانی ساخته بودند و همواره متهم بودند به خیانت و سازش.

فراموش نکنید که بیشتر جنگ‌های آمریکا در قرن گذشته را دموکرات‌ها به پا کردند و اوباما یک دموکرات واقعی‌ است!

اینجا هم البته اصولگراهای واقعی داریم... جاهلان کوچه‌های خلوتی که ادعای غنی‌سازی‌شان گوش فلک را کر می‌کند ولی تنها هنرشان تواب‌سازی است!

سرم شلوغه و حرف هم حرف میاره

از اینکه نمی توانم این وبلاگ را هر روز یا به طور منظم به‌روز کنم عذر می‌خواهم. تقریبا روزی دوتا یادداشت طنزآمیز برای سایت‌ها و مطبوعات می‌نویسم و باید به آی‌طنز هم برسم. کارهای نوشتنی دیگر هم هست. علاوه بر این برای اینکه تبدیل به یک ماشین تحریر نادان یا وِروِره جادو نشوم هر روز باید چیزی بخوانم یا دست کم فیلمی ببینم و از این‌جور کارها. همه‌ی اینها کم است جدیدا به فکر ادامه‌ی تحصیل هم افتاده‌ام...

ضمنا توضیحی هم بدهم برای آن چند خواننده‌ای که در بخش کامنتها گلایه کرده بودند که چرا این وبلاگ اینقدر جدی و تلخ شده و دیگر رنگ و بوی طنز ندارد. راستش من دیگر توش و توان اینکه در چهار جا طنز بنویسم ندارم. قبلا بعضی از مطالب طنزآمیز شخصی یا سانسور شده‌ام را می‌گذاشتم اینجا. حالا بخش زیادی از آنها را در آی طنز منتشر می کنم. ضمن اینکه خودم هم تلخ‌تر شده‌ام. فقط چیزهایی که من این دو ماهه در مسیر رفتن از محل کار به خانه‌ام دیده ام را کسی ببیند تا سال‌ها تلخ و افسرده خواهد بود.

حرف حرف می آورد. چند وقت پیش سهراب آدرس خانه‌مان را حفظ کرده‌بود. تشویقش کردم. پرسید خب این به چه دردی می‌خورد؟ گفتم اگر یک وقت گم شد برود پیش آقای پلیس و این آدرس را به او بگوید. خیلی جدی پرسید: «آقای پلیس بعدش با باتوم می‌زند توی سرم؟»بچه بسکه از پنجره‌ی اتاقش ماجراهای حوالی میدان فاطمی را دیده گمان می‌کند تنها کار پلیس این است که با باتوم بزند توی سر مردم!

راستی یکی دیگر از چیزهایی که این روزها انرژی‌ام را می‌گیرد این است که مواظب خودم باشم تا حرف حرف نیاورد و گرنه یک دهان خواهم به پهنای فلک که اتفاقا رفقای کهریزکی هم بلدند با آن چه کار کنند!
 

به یاد نوید مجاهد که حقی بر گردن ما دارد

پوپر در سخنرانی بدیعی در باب فیمینیسم و حقوق زنان، به تاثیر شگرفی که اختراعاتی نظیر اجاق خوراک‌پزی بر این جنبش گذاشته است می‌پردازد. از نظر او حقی که مخترع اجاق خوراک‌پزی بر رهایی و پیشرفت اجتماعی زنان داشته است اگر از نقش نظریه‌پردازان و مبارزان این جنبش بیشتر نباشد کمتر نیست. واقعا اگر قرار بود زنان –که در همه جای جهان بیشتر از مردان به کار خانه می‌پردازند- برای پختن هر غذا روی اجاق‌های هیزمی وقت زیادی را صرف می‌کردند فرصت کافی برای ارتقای علمی و فرهنگی و در نتیجه بیداری و احقاق حقوق خود داشتند؟

متن این سخنرانی جالب که البته عمیق‌تر و تحلیلی‌تر از این چند خط است را می‌توانید در کتاب «زندگی سراسر حل مساله‌است» بخوانید. اما دلیلی که من به آن اشاره کردم، ادای احترام به دوستی نازنین و تازه درگذشته به نام نوید مجاهد است.
نوید مرد جوانی بود از یزد با بیماری حرکتی شدیدی شبیه به ام‌اس. او در این سرزمین گل و بلبل مثل تمام معلولان و جانبازان نمی‌توانست به راحتی از منزل بیرون بیاید. آنهایی که فقط از پا افتاده‌اند و روی ویلچر هستند برای بیرون آمدن با هزار مشکل مواجهند چه رسد به کسی که بیشتر اعضای بدنش بی‌حرکت و تقریبا به حالت درازکشیده باشد.

به همین خاطر آن نازنین نتوانسته بود تا دوره‌ی راهنمایی بیشتر درس بخواند. اما نبوغ داشت و در برنامه‌نویسی تحت وب عالی بود کارش. تقریبا هیچ کاری نبود در برنامه‌ی موویبل تایپ که او نتواند انجامش دهد. ASP  و .NET را آنقدر مسلط بود که هم برنامه‌ی صفرکیلومتر می نوشت و هم برنامه‌های ناقص دیگران را وصله پینه می‌کرد. با آژاکس هم آشنا بود و البته از جاوا اسکریپ هم سر درمی‌آورد. این‌ها در حالیست که او بجز اینترنت تقریبا به هیچ چیز دیگری دسترسی نداشت و در مقابل هزار تا هزارتا مهندس نرم‌افزار دانشگاه رفته داریم که یک برنامه‌ی کوچک را هم نمی توانند روی وب به سرانجام برسانند.

اما نبوغ و پشتکار این پسر شهرستانی باورنکردنی بود. او جزو اولین کسانی بود که به صورت رایگان بر روی وب شروع به آموزش کسانی کرد که دوست داشتند با استفاده از موویبل تایپ برای خودشان به صورت مجزا وب‌لاگ بزنند. بسیاری از افراد ساخت یا بهبود وبلاگشان را مدیون او هستند. یکی‌اش خود من. آن گفته‌ی پوپر را از این جهت بود که آوردم. نوید و امثال او حق بزرگی بر جنبش‌های آزادی‌خواهانه ای که در وبلاگستان و حتی کل جامعه شکل می‌گیرد دارند.

علاوه بر اینها نوید یکی از فعالان بزرگ و جاویدان در عرصه‌ی حقوق معلولان است. او با صرف وقت و حتی هزینه‌ی شخصی سایت special.ir را راه انداخت و صدها معلول ایرانی را تشویق کرد که به‌طور رایگان بر روی این سایت تخصصی و یا سایت‌های عمومی وبلاگ بنویسند. او این کار را زمانی شروع کرد که اصولا مفهوم وبلاگ درایران برای همه تازه و بکر بود. به خاطر تلاش‌های او بود که معلولان بسیاری که اکنون در وبلاگستان فعال هستند، به جای آنکه زانوی غم بغل بگیرند و با افسردگی در انتظار تقدیر مقدر بنشینند سال‌هاست از خودشان، از مشکلاتشان، از زندگی‌شان می نویسند. او به تک‌تک دوستان و همدردان وبی‌اش سرکشی می‌کرد و خواسته‌های شخصی بسیاری از آنها بر روی وبلاگشان اعمال می‌کرد. به آنها امید می‌داد.

او یک فعال اجتماعی به تمام معنا بود. آدمی که نه فقط از پا ننشست بلکه دست بسیاری را هم گرفت و بلند کرد. به نظرم جا داشت و دارد که نه فقط در وبلاگستان بلکه در سایر رسانه‌ها هم از نوید و کارهای بزرگی که کرد یاد شود. کار بزرگ چیست؟ جز این است که یک نفر با کمبود کامل امکانات، بدون هیچ چشمداشتی، بیشترین کمک را به دیگران بکند؟ آن هم در عرصه‌ای که مظلومترین است؟ اصلا وجود این انسان نماد امید و تلاش و حرکت بود.

او سه شنبه مرده است و من امروز خبردار شدم. مرگش چندان ناگهانی نبوده، یعنی بیماری هی پیشرفت کرده تا از پاانداخته‌اش. اما شما باور می‌کنید ما تا روز یکشنبه داشتیم روی یک پروژه‌ی نرم افزاری کار می‌کردیم؟ باور می کنید تا آن روز او روزی هشت ساعت تمام (حداقل) آن‌لاین بود و بیشتر وقتش به تکمیل نرم‌افزاری که قرارش را گذاشته بودیم می‌گذراند؟

می‌خواهم این نوشته رنگ و بوی احساسات مرا نگیرد مبادا بر یادکرد کارهای بزرگی که نوید کرد و حق بزرگی که مستقیم و غیر مستقیم بر گردن ما و اجتماع ما دارد اثر بگذارد. ولی قلبم جریحه‌دار شده. سه سال است که من هر روز یا هر هفته با چت کرده‌ام. چند کار را با هم به سرانجام رساندیم و من هیچ‌وقت کوچکترین کج‌خلقی‌ای از این آدم ندیدم. با آن وضع روحی و عصبی‌ای که داشت، نهایت عکس العملش در برابر من که همیشه در حین کار کج‌خلق و سختگیر هستم این بود که چت نمی کرد. و البته اغلب اوقات مشخص می‌شد که حال جسمی و روحی او خوب نبوده و بعدا عذرخواهی می کرد. خیلی مودب بود. خیلی. اصلا انگار از نسلی دیگر بود.

باهوش بود و نکته را می‌گرفت. احساس می‌کردم تنها برنامه‌نویسی بود که می‌فهمید من چه می گویم و چه می‌خواهم و اغلب با سرعت زیاد و هزینه‌ی کم، کاری که می‌خواستم را انجام می‌داد. خیلی وقت‌ها هم پولی نگرفت. مثلا برای نسخه‌ی اولیه آی‌طنز یا ارتقا همین وبلاگ.

کلافه‌ام. فقط در طول یکسال گذشته، علاوه بر این مصائب ملی عمومی که همگی دیده‌ایم؛ مرگ دوستم را با خبر شدم آن هم در چه وضعیتی؟ اس‌ام اسی از او به دستم رسید که از همه دوستان برای شرکت در سالمرگ برادرش سپاسگزاری کرده‌بود؛ اما زیرش نام خواهرش بود! تماس گرفتم و خشکم زد. دوستم یک سال بود که مرده بود و من بی‌خبر بودم... منوچهر احترامی مُرد و آنهم در حالیکه من به دیدنش عادت کرده بودم. در حالی که هر هفته برای کتاب کردن بیوگرافی‌اش به خانه‌اش می‌رفتم و عصر همان روزی که درگذشت هم می خواستم به خانه‌اش بروم. همین چند ماه پیش هم جوان دیگری با مرگش حالم را دگرگون کرد. او را از روی وب پیدا کرده بودم. از اراک بود؛ مبلغ مناسبی می‌گرفت و فایل فلش می‌ساخت. او را هم تحسین می‌کردم که چطور از همان مهارت نسبتا عادی‌اش؛ با پشتکار و خوش‌قولی پول درمی‌آورد و کار امثال منی را راه می اندازد. هربار باهاش چت می‌کردم. این بار چند روزی آنلاین نشد. تماس گرفتم با موبالش و برادرش گفت مرده است!

بگذریم... قرارم بود موضوع شخصی نشود. باید به جای این حرف‌ها از همه‌ی کسانی که دستشان به جایی می‌رسد بخواهم بیایید برای به یاد ماندن نوید مجاهد، یکی از معماران وبلاگستان، یکی از فعالان معلولان، یک نابغه‌ی جوان و یکی از معدود -معدود- آدم‌هایی که تا یک روزمانده به مرگش کار می‌کرد و درست کار می‌کرد، کاری کنیم. مجسمه‌ای، برنامه‌ای، گزارشی، یادبودی چیزی.

قرار بود برنامه‌ای که با نوید مدت‌ها رویش کار می‌کردیم بر روی سایتی که برای آن قراداد بسته‌بودیم «همین امروز» آپلود شود. سری زدم و دیدم هیچی نگذاشته. همه‌ی برنامه الان روی کامپیوتر شخصی او در یزد است و بعید است من هم دل و دماغ و رو و رحیه‌ی آن را داشته باشم که از خانواده‌اش سراغ بگیرم. یاد منوچهر احترامی به خیر. آخرین بار که به خانه‌اش رفتم، با هزار اصرار کمی سوپ برایش بردم چون سرماخورده بود. وقتی خواستم بروم، دم ماشین یاد قابلمه افتاد. خواست برود بیاورد که گفتم دفعه بعد. چند بار اصرار کرد که شسته و آماده است و بگذار بروم بیاورم و هر بار من گفتم مگر این بار آخر است که همدیگر را می‌بینیم؟!

حالا چیزهایی از من در خانه‌ای در شهرک نیروی هوایی تهران و در یزد مانده‌است. آن‌ها تکه‌هایی از قبلم هستند که اگر هر ماه نشکند انگار کار خدا لنگ می‌ماند...
آه... باز هم که نوشته احساساتی شد. قرارم بود که فقط از نوید بنویسم. کمترین کاری که از دستم برمی‌آید. برای نوید مجاهد. بلاگر مژده و مدیر اسپیشیال و برنامه‌نویس دلسوز آی طنز و دوست و حامی و راهنمای صد‌ها بلاگر دیگر. کسی که آدرس ایمیلش weblog@gmail.com بود و تا آخرین روز حیاتش بر روی آیکنش در فیس بوک و جی تاک نوشته بود ?Where is my vote

یک همچو آدم فعالی بود آن بیمار مبتلا به ام اس پیشرفته در کنج اتاقی در شهر یزد با آن اسم بامسمایش: نوید مجاهد.
 

صدا و سیمای دولت ایران بر چه اساسی کار می‌کند و با آن باید چه کرد

تلویزیوناین روزها از دوستان بسیاری می‌شنوم یا در وبلاگشان می خوانم که تلویزیون ایران که مثلا می‌باید «رسانه‌ی ملی» باشد؛ مثل بختکی روی ذهن و روح و اعصابشان افتاده و با دروغ‌ها و پلشتی‌ها و وقاحت‌هایش هر روز آن‌ها را افسرده‌تر و عصبی‌تر می‌کند.
اینکه چرا این رسانه دروغ‌هایی به این بزرگی و اینقدر وقیحانه را تحویل مردم می‌دهد سوال اصلی این دوستان است که با تکرارش روح آنها را سوهان می‌کشد.

پاسخ بسیار ساده است و با دانستن یکی از تکنیک‌های اولیه‌ی جنگ روانی رسانه‌ای نه فقط رفتار صدا و سیما بلکه عملکرد رسانه‌هایی نظیر فارس و کیهان و جوان و رجا نیز معنا می‌یابد. این تکنیک بر دو اصل ساده استوار است : 1- آنهایی که با ما نیستند پس علیه ما هستند 2- هر کاری بر علیه مخالفان رواست و هیچ خط قرمز اخلاقی‌ای در این زمینه وجود ندارد.
و آن تکنیک ساده‌ی جنگ روانی رسانه‌ای این است: «برای آنهایی که باور می کنند خوراک تهیه کن و با همین خوراک اعصاب و روان آنهایی که باور نمی‌کنند را نابود کن.»

بر همین اساس است که این رسانه‌های دروغ‌پرداز هرگز در پی آن نیستند تا دست کم اندکی از شاخدار بودن دروغ‌هایشان بکاهند، بلکه به عکس تعمدا و در نهایت روداری بر غیرقابل هضم کردن آنها اصرار دارند چرا که آنها فقط به یک طرف قضیه که "باوراندن دروغ به آنهایی که باور می‌کنند" باشد نظر ندارند بلکه بیش از آن به "تخریب روانی آنهایی که باور نمی‌کنند" توجه دارند.

این تکنیک متاسفانه معمولا هم خوب جواب می‌دهد. حتی در مناسبات اجتماعی. آدم آسمان‌جلی را در نظر آورید که بی‌دلیل مشغول خط انداختن بر روی ماشین شماست. شما سر می‌رسید و در حال ارتکاب عمل بالای سرش می‌ایستید و نگاهش می‌کنید. دایره‌ی واکنش هایی که در ذهن خود برای چند لحظه بعد که متوجه حضور شما می شود، می‌سازید در این حدود هستند: فرار می‌کند... خواهد گفت: ببخشید با ماشین دوستم اشتباه گرفتم... خجالت می‌کشد و چیزی نمی‌گوید... خواهد گفت: خوب کردم حالا هم خسارتش را می دهم... از فرط خجالت انگار که گویی مرا ندیده است راهش را می‌کشد و می رود... می‌زند زیر گریه و جیغ خواهد کشید که چرا شماها داشته باشید و من نداشته باشم...
حالا فرض کنید که این شخص با دیدن شما، بدون هیچ وقفه‌ای بی‌درنگ به سمتتان بیاید، یقه تان را بگیرد، یک کشیده به صورتتان بزند و پلیس را صدا کند که شما را به جرم آسیب رساندن به اموال دیگران دستگیر کند ! در چنین مواردی معمولا به خاطر تفاوت بسیار زیاد و تنافر میان عمل و ذهنیت؛ بهت‌زدگی و انفعال به وجود می آید. من بارها در کوچه و خیابان دیده‌ام که در چنین مواقعی با وجود آنکه حق با یک نفر بوده، مدارک و شواهد هم داشته و حتی فیزیک بدنی قوی‌تری هم داشته است، اما به خاطر همین تهاجم روانی نه فقط آن لحظه کم آورده است بلکه بعضا چنان به هم ریخته که تا پایان ماجرا هم قافیه را باخته است.

در مورد این رسانه‌ها وضع بر همین منوال است. در حالی که در کوچه و خیابان شاهد کتک خوردن و کشته شدن خودمان و دوستانمان هستیم، صد بار صحنه کتک خوردنی یکی از آنهایی که با باتوم برقی و اسپری فلفل و چاقو مردم را لت و پار می‌کرده و بدشانسی آورده و چند ثانیه کتک می‌خورد نشان داده می‌شود یا خانمی با چهره‌ی شطرنجی در تلویزیون می‌گوید به خاطر تحریک بی‌بی‌سی با نارنجک جنگی به اغتشاش‌گران پیوسته است. (به قول مادرم انگار نارنجک جنگی توی قندان خانه‌شان بوده!)
وقتی که پای شرافت و آبرو در میان نباشد، وقتی که تمام حیثیت گروه اندکی به وضعیتی خاص گره خورده باشد، وقتی که اعتماد به نفس شخصی و گروهی جای تشخص فردی و اعتبار حرفه‌ای را بگیرد، وقتیکه افکار عمومی به پشیزی نیرزد نتیجه همین خواهد بود که رسانه‌هایی که با پول مردم دایرند فقط به ابزار جنگ روانی به نفع دولت تبدیل شوند.
در چنین شرایطی دیدن و خواندن و شنیدن این رسانه‌ها به یکی از این دو نتیجه ختم می‌شود: 1- باور و تحمیق؛ 2- ناباوری و تخریب.
رسیدن به این باور برای من برکت بزرگی داشته است. سال‌هاست که من رادیو و تلویزیون ایران را گوش نمی دهم و نگاه نمی‌کنم. تا پیش از این هفته‌ای چند ساعت مخاطب برنامه‌های خاصی بودم که در چند ماهه‌ی اخیر عطای همانها را هم به لقایشان بخشیده‌ام. باور کنید یا نه؛ من به عنوان کسی که رسما شغلش خبرنگاری است، حتی اعترافات ابطحی و عطریانفر را هم ندیدم.
ماجراهای پس از انتخابات که به جای خود، من حتی فارغ از گرایش‌های سیاسی و روش‌های آدم‌فروشانه‌ی صدا و سیمای دولتی ایران هم آنها توهین آمیز می دانم و حاضر نیستم مخاطب آنها باشم. یعنی اگر –به فرض محال- این صدا و سیما با همین روش‌ها برنامه‌سازی و سلیقه‌ای که بر آن حاکم است، گرایش‌های سیاسی اصلاح‌طلب هم داشت باز من حاضر به دیدن و شنیدن آن نبودم. این رسانه‌ی پلید برای من نماد کژسلیقگی، بدفهمی، هنرنشناسی، بی فرهنگی و در یک کلام توهین به شعور انسانی است که حتی تماس موقتی با آن هم می‌تواند ذهن و روح آدم را به ویروس‌های بی‌فرهنگی آن آلوده کند. چه رسد به حالا که ابزاری در اختیار عوضی‌ترین مدیران فاشیست کشور هم شده است.

سخنم را کوتاه کنم. توصیه‌ای که به تمام دوستان عزیز دارم این است:
به جای به زانو درآوردن صدا و سیمای نظام اسلامی با کارهایی نظیر تحریم آگهی‌دهندگان به تلویزیون، مواظب باشید خودتان در زیر این فشار جنگ روانی به زانو در نیایید! آنقدر پول نفت در این حکومت هبا و هدر می رود که اگر حتی یک آگهی هم به صدا و سیما داده نشود باز این رسانه‌ی تحمیق و تخریب به کار خود ادامه دهد. پهلوان زنده را عشق است! شما را عشق است که بتوانید با روحیه و فرهنگی بالا به زندگی و تلاش ادامه بدهید. دیدن فیلم اعترافات همانقدر در روحیه‌ی شما برای ساختن ایرانی بهتر و زیباتر اثر مخرب دارد که سریال یوسف، که مجری‌های مزخرف با آن ادبیات حاجی‌بازاری سوسولیزه‌شده، که کارتون‌ها نصفه نیمه، که سریال‌های زرد با دوبله‌های اشتباه...! سیاست بخش کوچکی از این ماجراست.

اگر حریف خانواده‌تان نمی‌شوید. شخصا عمل کنید. تا وقتی که دادگاه مستقل و شرافتمندانه‌ای برای رسیدگی به جنایات شبه‌جنگی این حجره‌های پر از عربده و خالی از ‌شعور و شرف وجود نداشته باشد و تا وقتی که هیچ‌کدام از ما نمی‌خواهیم با برخورد فیزیکی جلوی گردانندگان آنها بایستیم و رسانه‌های مردم را به صاحبان حقیقی آنها بازگردانیم؛ تنها راه مبارزه «عدم توجه مطلق» است. عدم توجهی واقعی، نه تظاهر به آن که با خودخوری همراه باشد. وقت و اعصابی که با این روش صرفه‌جویی می‌شود می تواند صرف ارتقای سطح فرهنگی ما شود. چیزی که سخت به آن نیازمندیم.

ما که اینکار را کردیم و علاوه بر اینکه اعصابمان راحت شد؛ چند صد فیلم برتر سینما را دیدیم و موسیقی‌های خوب را گوش دادیم. هیچ می دانستید دی وی دی هرکدام از شاهکارهای سینما با زیر نویس فارسی فقط هزارتومان قیمت دارد؟
 

آقای ابطحی عزیز؛ برایمان عزیزتر شده‌ای!

آقای ابطحی عزیز
اعترافات منسوب به شما  را خواندم. همگی به نقل از خبرگزاری فارس بودند و ایرنا. این نخستین دلیل بر بی‌پایگی آن بود چرا که به تواتر دیده‌ایم این راویان کذاب در روز روشن و در انتقال حقایقی بدیهی، با وقاحت تمام وقایع را وارونه می‌کنند؛ چه رسد به چنین ماجرایی که اصل بر وارونه‌سازی‌ست. حتی از ورود خبرنگار شبکه پرس‌تی‌وی هم به صحن دادگاه خودداری شده چه رسد به رسانه‌های مستقل.


ابطحی/ افتر بی‌فور! دومین دلیل روشن‌تر از اولی است و همین چهره‌ی شماست. هنوز باورم نمی‌شود شما به این چهره درآمده‌باشید. نه از آن رو که گمان نمی‌کردم تحت فشار و شکنجه باشید، بلکه به این خاطر که همواره دیدم کسانی که به زندان و به خصوص سلول انفرادی می‌روند، هرچقدر هم که زیر فشار باشند باز هم چاق‌تر می‌شوند. دلیلش هم روشن است: کسی که در یک فضای تنگ و محصور است، فعالیتی نمی‌کند که انرژی مصرف کند؛ در نتیجه عموما با همان غذای اندک زندان هم چاق می‌شود.
اما شما نه تنها چاق نشده‌اید و لاغرتر شده‌اید بلکه نوعی حالت بیمارگونه از چهره‌ی تکیده‌تان هویداست. گویی به شما داروهای قوی اعصاب و روان و حتی روان‌گردان تزریق کرده‌باشند.


همه‌ی اینها اگر قابل رد و انکار باشد (و دیوار حاشا هم که در این چند سال تا ثریا بلند شده است) نفس دستگیری و نحوه‌ی نگهداری شما تمام این اعترافات را زیر سوال می‌برد. بنا بر چه مدارکی و به چه اتهامی بازداشت شدید؟ کجا نگهداری شدید؟ حق دستیابی به وکیلتان چه شد؟ چگونه تفهیم اتهام شدید؟ حق ملاقات با خانواده‌تان کی محقق شد؟ هیات منصفه کجا بود؟


در چنین شرایطی اگر اعترافاتی که خبرگذاری‌های دروغ و وقاحت و ریا  به نقل از شما منتشر کرده‌اند را واقعا هم گفته باشید هیچ ارزشی ندارند و ذره‌ای از ارزش شما برای ما کم نمی‌کنند. شما آدم بی نام و نشان و فرصت‌طلبی نبوده‌اید که به طمع خام چند صباحی عضو گروهی شوید و در آستانه‌ی انتخابات به ظهور برسید و بعد طی چند ساعت بازجویی و تهدید اعترافات آنچنانی کنید و خوش‌رقصی را هم به آن اضافه کنید. شما آدم شناخته‌ شده‌ای هستید که فقط وبلاگتان گواهی می‌دهد یکی از رجال سیاسی خوش‌فکر و متشخص ایران بوده و هستید و هفته‌های متمادی زیر فشار سنگین و خردکننده‌ای که شاید تصورش هم برای ما سخت باشد مقاومت کرده‌اید. دست کم دوازده  سال عملکرد سیاسی شما در دوران اصلاحات و شش، هفت سال حضورتان در وبلاگستان با نیم ساعت زیر سوال نمی‌رود.


آقای ابطحی عزیز
به تعداد تمام روزهایی که مقاومت کرده‌اید، به تعداد تمام یادداشت‌های وبلاگتان که بیشتر آنها در دفاع از آزادی و حقوق انسان‌ها بود، به گَرَم گرَم وزنی که کم کرده‌اید، به تعداد موهایی که در همین چند هفته سفید کرده‌اید و به اندازه‌ی تمام رنج‌هایی که کشیده‌اید و خواهید کشید نزد ما عزیز هستید و عزیزتر شده‌اید.
مناصب دولتی هیچ ارزشی برای ما ندارند اما فراموش نمی‌کنیم که شما در هنگامی به وبلاگستان آمدید که معاون رئیس جمهور بودید و پیش از آنکه وبلاگ نوشتن تبدیل به یک پز برای سیاسیون و دولتی‌ها باشد به خاطر همین حضور گرمابخشتان هم مورد تهمت‌های فراوان واقع شدید. هیچ‌کدام از اینها را از یاد نخواهیم برد.

آقای ابطحی آغوش ما برای شما بازتر از گذشته است. زودتر بیایید. منتظریم. کارها داریم...

 

محمود فرجامی؛ یکی از هزاران دوست و دوستار شما

نظرات متفکر بزرگ در حوزه خبر

برای آشنایی بهتر با متفکر بزرگ شیعه حکومت اسلامی، حضرت آیت الله سبحانی که همین اخیرا در پاسخ به "شبهات" دکتر سروش همچون معلمی بزرگوار او را نصیحت کرده بودند که بیش از پیش به اخلاق و عبادت بپردازد، نگاهی به فرمایشات گهربار معظم له در دیدار با کارکنان خبرگذاری خوش نام فارس واقعا مفید است. منبع مطلب زیر از سایت حضرت آقاست و تاکیدها از حقیر:

آيت‌الله جعفر سبحاني ظهر امروز در ديدار مدير عامل و مديران ارشد خبرگزاري فارس با تسليت شهادت هفتمين اختر آسمان امامت و ولايت امام موسي‌ كاظم در سخناني با اشاره به نقش مهم رسانه‌ها در شرايط كنوني جهان اظهار داشت: امروز رسانه‌ها مي‌توانند هم در راه پيشبرد كشور و هم در راه خلاف آن موثر باشند.

وي با اشاره به برخي از آيات قرآن كريم در خصوص نحوه اطلاع‌رساني و پخش اخبار از سوي مسلمانان گفت: قرآن مي‌فرمايد مسلمانان بايد ابتدا اخبار را به اوالامر برسانند تا اگر اين اخبار مفيد به حال اسلام و مسلمين است، منتشر شود.

اين مرجع تقليد با اشاره به بعضي اخبار پخش شده در صدر اسلام كه باعث ياس و نااميدي مسلمانان شده بود، اظهار داشت: اهل فكر بايد استنباط كنند كه اخبار آنگونه كه مصلحت است، منتشر شود.

وي با بيان اينكه شايعه‌سازي در دين مبين اسلام حرام است، اظهار داشت: رسانه‌هاي فعال در نظام جمهوري اسلامي بايد از شايعه‌‌سازي پرهيز كنند و خبرگزاري فارس خوشبختانه از اين مسئله منزه بوده است.

سبحاني تاكيد كرد: گاهي شايعه‌‌سازي به ضرر فرد و گاهي به ضرر اجتماع تمام مي‌شود و به همين دليل رسانه‌ها بايد از شايع‌سازي پرهيز كنند.

وي ضرورت دقت‌نظر و توجه به نحوه انعكاس اخبار را مورد تاكيد قرار داد و گفت: هر خبري نبايد به صورت عمومي پخش شود و اگر قرار است خبري به اطلاع عموم مردم برسد، شرايط جامعه بايد مد‌نظر قرار گيرد.

وي ادامه داد: دروغ گفتن حرام است ولي راست گفتن واجب نيست.

سبحاني از تقويت‌ها و اقدامات موثر خبرگزاري فارس در راستاي انعكاس اخبار در عرصه‌هاي مختلف تقدير كرد.

حميدرضا مقدم‌فر مدير عامل خبرگزاري فارس نيز در اين ديدار در سخناني با بيان اينكه رسانه‌هاي فعال در كشور اندك هستند، اظهار داشت: فارس به عنوان يكي از موثرترين و پرمخاطب‌ترين رسانه در كشور بعد از رسانه ملي در مسير اسلام، انقلاب و ولايت فقيه فعاليت مي‌كند.

وي با بيان اينكه فارس در عرصه خبري خود را محافظ كشور مي‌داند، گفت: امروز بسياري از رسانه‌هاي فرهنگي استكبار از طريق رسانه‌ها مطرح مي‌شوند و ما نيز در تلاش هستيم كه با اين شبهات مقابله كنيم.

هاشمی همان که انتظارش بود

دیروز به نماز جمعه رفتم. برادرم (که صبح  از مشهد رسیده بود) و دوستش هم بودند. ما از ساعت 11 و نیم آنجا بودیم اما تا ساعت 12 و نیم نسبتا خلوت بود. خیابان قدس (مجاور غربی دانشگاه تهران) نشسته بودیم. یک حصیر برده بودیم و اول توی پیاده رو توی سایه نشستیم. بعد رفتیم توی خیابان.

از ساعت یک و نیم به بعد یک دفعه جمعیت آمد. برادرم که سری تا خیابان انقلاب زده بود می‌گفت مردم جمع می‌شدند تا عده‌شان زیاد شود بعد به صورت گروهی با هم می‌آمدند. هنوز نماز شروع نشده بود که سر خیابان گاز اشک آور زدند. باد با خودش آورد سمت ما. تحملش کردیم. سخنران پیش از خطبه‌ها بالاخره حوالی ساعت 1 رضایت داد که تریبون را بدهد به امام جمعه. هاشمی شروع کرد.

**********

هاشمی همانطور ظاهر شد که انتظارش را داشتم. حرف‌هایش را بسیار هوشمندانه و البته چند پهلو انتخاب کرده بود. خطبه اول را که اختصاص دارد به مسائل مذهبی به زندگی امام هفتم شیعیان پرداخت که بیشتر در زندان بوده و شکنجه دیده و خیلی روی "ظلم" تاکید کرد. به پیامبر اسلام هم به مناسبت این روزها پرداخت و البته روی توصیه ایشان به امام علی مانور داد که گفته بود اگر مردم نخواستند حکومت کنی نکن!

در خطبه دوم هم که به سیاست اختصاص دارد به حوادث اخیر پرداخت. بر خلاف برخی، هیچ اسمی از کسی نبرد و خودش را به هیچ گروهی پیوند نزد. فقط یک بار اسم رهبری را برد و آن هم وقتی بود که می خواست بگوید شورای نگهبان از فرصت 5 روزه ایشان برای رسیدگی به تخلفات بهره نبرد! او خواستار آزادی زندانیان سیاسی و آزادی مطبوعات هم شد و از صدا و سیما انتقاد کرد.

در زیر حرف‌های محافظه‌کارانه‌اش چند مفهوم تند و تیز نهفته بود. مثلا آنجایی که گفت همین مردم در اعتراض به ظلم شاه به خیابان‌ها آمدند و آن حکومت را سرنگون کردند! تیکه‌های بامزه -ولی به نظر من حساب‌شده- هم چندتایی گفت. مثلا یک جا گفت "مردم... یعنی همین به اصطلاح معترضان!..." البته همه‌ی اینها در حالی می‌تواند برای مخاطب جالب باشد که اولا بدانیم رفسنجانی اصولا محافظه‌کار است و ثانیا او هیچگاه عضو جنبش سبز یا حتی اصلاح‌طلبان رسمی (یا به عبارت بهتر: اسمی) نبوده است که از او انتظار موضع‌گیری‌های تند و تیز داشته باشم. شاید همین نکته بود که باعث شد چند نفری بعد از تمام شدن نماز به او اعتراض شدید کنند. اما بیشتر مردمی که من دیدم راضی بودند.

************

دو تا آخوند سن و سال‌دار آمدند و توی خیابان جلوی ما نشستند. هرچه تعارف کردیم بیایند روی حصیر گفتند همین‌جا خوب است. با این قشر از لحاظ فکری خیلی مشکل دارم ولی این‌ها خیلی دوست‌داشتنی بودند. یکی شان نه فقط شعار می داد که وسط نماز مثل همه‌ی ما احساساتی می شد و کف هم می‌زد. یک‌بار هم که ما داشتیم انتقاد می کردیم برگشت و حکومت را با لفظی توصیف کرد که صلاح نیست اینجا بنویسم. آن یکی دیگر خیلی ملیح بود. یکی از صف ما بهش گفت حاج‌آقا شاه رو بردید که اینجوری بشه؟ برگشت لبخندی زد و گفت صلاح آنوقت این بود که باید شاه را می‌بردیم... خیر و صلاح البته حالا به دست شما جوان‌هاست!

**************

اواسط نماز، وقتی که بعض گلوی رفسنجانی را گرفت احساس کردم دارد اشک‌هایم سرازیر می‌شود. اول جلوی خودم را گرفتم اما بعد ریخت. نگاهی به برادرم انداختم که مبادا مرا ببیند و بعدا مسخره‌ام کند دیدم او به پهنای صورت اشک می‌ریزد!

وسط نمازی که هیچ کس هیچ کاری جز گوش دادن نمی‌کرد، یک گاز اشک‌آور انداخته بودند! از داخل دانشگاه به آنجایی که ما نشسته بودیم... خیابان قدس سر کوچه‌ی آذین.

این جمعه‌ای که هاشمی دائمی خواهد شد...

نماز جمعه 26 تیر، نماز جمعه‌ایست تاریخی و تاریخ‌ساز. قرار است اکبر هاشمی رفسنجانی، نزدیک‌ترین یار بیناین‌گذار جمهوری اسلامی، هاشمی در نماز جمعهکهنه کارترین سیاست‌مدار ایرانی، رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام فعلی و دوست 50 ساله‌ی رهبر نظام ( که البته تاکید شده است دیدگاه‌های دشمن درجه 1 هاشمی، یعنی احمدی‌نژاد به دیدگاه های ایشان نزدیک‌تر است) این نماز را امامت کند.

موسوی اعلام کرده است در نماز حاضر خواهد شد. بسیاری از طرفدارانش هم، چنین خواهند کرد و البته بدیهی است که بیشتر آنها نه برای کسب ثواب شرکت در نماز جمعه بلکه برای یک نمایش قدرت مسالمت‌آمیز به نماز خواهند رفت. پیش‌بینی من حضور صدها هزار نفر در نماز جمعه ی این هفته است.

موسوی در نماز جمعه تاریخی سی‌ام خرداد به امامت آقای خامنه‌ای حاضر نشد و این در کنار حضور او در نماز جمعه‌ی این هفته بسیار معنادار است. به ویژه اگر تعداد نمازگران حاضر در این نماز جمعه بیشتر از تعداد نمازگران در آن نماز جمعه بشود کار این معناداری بالا خواهد گرفت! به همین خاطر احتمال اینکه امامت هاشمی ملغی شود یا از حضور موسوی در نماز جلوگیری بشود هست. هرچند ضعیف است.

اما جلوگیری از شرکت مردم در نماز هم کاری‌ست که حکومت و نیروهای امنیتی‌اش در انجام آن با مشکل مواجه خواهند شد. از یک سو به چه بهانه‌ای می‌توانند جلوی انبوه مسلمانانی که برای شرکت در نماز می آیند –و بنا به سنت معهود اگر جا نباشد در خیابان می‌ایستند-  را بگیرند و از سوی دیگر چگونه می‌توانند تحمل کنند که این نماز جمعه‌ی به راستی "عبادی-سیاسی" پرازدحام‌ترین نماز جمعه تاریخ ایران باشد؟

از این‌رو ترفندهایی مثل ایجاد درگیری در محل نماز، اعلام خبر بمب‌گذاری، اختلال در ایراد خطبه‌‌ی سیاسی با دادن شعار و امثال این قبیل‌کارها برای برهم زدن و یا ایجاد اختلال در برگزاری این نماز به احتمال زیاد توسط برادران و خواهران همیشه در صحنه به کار گرفته خواهد شد که بهتر است دوستان از الان فکری برای آنها کرده‌باشند.

اما از تمام اینها مهمتر خود محتوای سخنان هاشمی رفسنجانی است. این نماز میلیون‌ها بیننده و شنونده خواهد داشت. نه فقط افراد حاضر که بسیاری از ایرانی‌ها در داخل و خارج موبه‌موی آن را با دقت زیاد به صورت مستقیم می‌بینند و می شنوند. بلافاصله اخبار آن مخابره می‌شود. حتی بسیاری از دولتمردان و مردم جهان که وضعیت ایران برای‌شان مهم است؛ آن را به منزله‌ی مانیفستی خواهند شنید که بر آینده سیاسی و اقتصادی ایران تاثیر مهمی خواهد داشت.

هاشمی این جمعه نه دربرابر مردم ایران و جهان و حتی تاریخ، بلکه در برابر خودش خواهد ایستاد و پرتره‌ی نهایی شخص مهمی با نام اکبر هاشمی رفسنجانی را برای همیشه نقش خواهد زد. هوشمندی او این‌بار نه در یکی به نعل و نه در یکی به میخ زدن ( که در ایران گمان می‌شود سیاست‌مدار بودن و سیاست داشتن یعنی این!) بلکه در صراحت باید تجلی بیابد. او البته می‌تواند هر زبان کنایی یا صریحی را که بخواهد؛ بکارگیرد. اما از لحاظ مفهومی راه دوتا بیشتر نیست: یا این طرف یا آن طرف! البته منظورم از "آن طرف" قطعا طرف محمود احمدی‌نژاد نیست. این امکان اصولا وجود ندارد و از این گذشته این دو طرف آنقدر عظیمند که احمدی‌نژاد در یکی از آنها گم است. اما بعید نیست هاشمی بخواهد به اصطلاح "میانه" را انتخاب کند و "همراهی با مردم" را به بهای ریش‌سفیدی و بزرگتری در ساختار سیاسی نظام بفروشد. همان راهی که محسن رضایی رفته‌است و با تمام بالا و پایین پریدن‌ها و مواضع عجیب و گه‌گاه متضاد گرفتن، مشتش پیش مردم باز است. بسیاری از دشمنان سرسخت احمدی‌نژاد از میان‌مایه‌هایی مثل حداد عادل و احمد توکلی یا پرمایه‌ترهایی مثل لاریجانی در آن طرف‌ند.

اما این طرف... فقط مردم.

پیرمرد راهی ندارد. او که با بیش از بیست سال امام جمعه بودن، هنوز "موقت" خوانده می‌شود باید حالا به فکر دائمی شدن باشد. البته نه در نزد مسئولان ستاد اقامه نماز. بلکه پیش مردم.

یا رفتن دائمی با مردم، یا ماندن دائمی در مقابل مردم. و البته آنچه شایسته‌ی این مرد بزرگ است، با مردم بودن است. برای همیشه.

چه خواهد شد؟ خواهیم دید...

چینی اگر عیب تو بنمود راست!

در علم آمار هرچقدر تعداد نمونه های آزمایش شونده بیشتر باشند احتمال خطا کمتر است و نتیجه اطمینان‌بخش‌تر. کدام ملت پرنفوس‌تر از چینی‌ها هستند؟ حکومت و مردم چین آیینه‌ی خوبی هستند در برابر ما که بدانیم اگر راه آنها را برویم به سرنوشت آنها دچار خواهیم شد. شاید بد نباشد همه‌ی ما نگاه گذرایی داشته باشیم به مشهورترین آزمون سیاست چینی: انقلاب فرهنگی!


مائو در سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی چین را که بزرگ‌ترین و اساسی‌ترین کشمکش قدرت در حزب کمونیست چین بود به رهبری همسرش جیانگ چین برپا کرد و ارتشی به نام گاردهای سرخ را برای حمایت از مائو از دانشجویان و دانش‌آموزان بر پا کرد. چهره‌های میانه رو حزب اخراج شدند. در سال ۱۹۶۸ مائو نام مرد برتر چین را از آن خود کرد...


از سال ۱۹۵۶، حزب کمونیست چین به دلیل فقدان تجربه کافی در جریان رهبری اقتصادی و نوسازی چین اشتباهاتی مرتکب شد. در قحطی چهار سالهٔ ۱۹۵۸ الی ۱۹۶۱ طی به اصطلاح جهش بزرگ به پیش ۳۸ میلیون انسان تلف شدند. رژیم مائو در آن سال‌ها محصولات زراعی کشور را مصادره کرده و آنها را به اروپای شرقی که زیر کنترل کمونیست‌ها بود در برابر دریافت جنگ افزار و حمایت سیاسی صادر می‌کرد. مواد غذایی و پول همچنین برای حمایت از نهضت‌های ضد استعماری و کمونیستی به آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین ارسال می‌شد.


انقلاب فرهنگی در واقع برای تصفیهٔ دیگر مسئولین حزب کمونیست طراحی شده بود تا حزب مرعوب شده و رهبری مائو تضمین شود. در واقع مائو آن رویداد را به عنوان یک «تصفیهٔ بزرگ» به شمار آورد. اهداف اصلی او آن رهبران حزبی بودند که فکر می‌کردند تلاش‌های مائو در اشتراکی کردن و صنعتی کردن در جهش بزرگ به جلو یک فاجعه بوده‌است.
گاردهای سرخ نیروهای بسیج شبه نظامی بودند متشکل از دانش آموزان و دانشجویان تندرو که در سال۱۹۶۶ با حمایت مائو رسمیت یافتند. جیانگ چین همسر مائو و رهبر باند چهار نفره از این نیروها بهره برد و دستور داد در صورت لزوم، آنها جایگزین ارتش شوند.
مائو و همسرش جیانگ چین حزب کمونیست چین را از وجود هزاران تن از مقامات این حزب از جمله جانشین احتمالی او لیو شائوچی و تنگ شیائوپنگ کسی که بعدا بالاترین مقام رهبری را عهده دار شد پاکسازی کردند.


تصویر صورت مائو بر هر مقاله‌ای در روزنامهٔ People’s Daily نقش بست و نیمرخی از سر او آرمی را زینت داد که همه باید آن را به لباس خود می‌داشتند. از «آثار منتخب» مائو و چهره‌پردازی معروف او تعدادی به چاپ رسید که از جمعیت کشور چین هم بسیار بیشتر بود (۲/۱ میلیارد). نزدیک به ۸/۴ میلیارد آرم از سر مائو ساخته شد، یعنی به ازاء هر چینی شش عدد. هر چینی نسخه‌ای از «کتاب سرخ کوچک» که نقل قول‌هایی از مائو بود را در یافت کرد و آن کتاب می‌بایست در تمامی مراسم عمومی همراه آنها باشد...


گاردهای سرخ با بیرحمی شروع به پاکسازی دگراندیشان کردند. هزاران بنای تاریخی با خاک یکسان و اقلیتهای قومی و مذهبی از جمله مسلمانان سرکوب شدند.
تعرض گاردهای سرخ تا اواسط سال ۱۹۶۸ ادامه داشت. درگیری داخلی گاردهای سرخ از یکسو و بیم کودتای ارتشی از سوی دیگر سبب شد تا مائو بعد از این که فرمانده ارتش لین پیائو متهم به کودتا و کشته شد پایان انقلاب فرهنگی را اعلام کند.
در آوریل ۱۹۷۳ تنگ شیائوپنگ، از قربانیان انقلاب فرهنگی، با موافقت چوئن لای به معاونت نخست وزیری انتخاب شد. باند چهار نفره به رهبری چیانگ چینگ همسر مائو از این تحولات راضی نبود، آنها رقیب اصلی خود را چوئن لای، نخست وزیر چین می‌دانستند.
با مرگ مائو در ماه سپتامبر ۱۹۷۶ باند چهار نفره تضیعف شد. آنها در ماه اکتبر ۱۹۷۶ دستگیر شدند و بدین ترتیب انقلاب فرهنگی خاتمه یافت. ثمره انقلاب فرهنگی، خشونت و کشتار و تخریب اقتصادی چین بود.
حزب کمونیست در سال ۱۹۸۱ رسما از انقلاب فرهنگی تبری جست و به اشتباهات مائو اذعان کرد.(1)


اگر تا اینجا  حکومت چین به نظرتان خیلی جالب  آمده؛ بد نیست به هم نگاهی هم داشته باشیم به خلقیات مردم چین که باعث می‌شد چنین حاکمانی بر آنها حکومت کنند. شاید آنها هم به نظرتان جالب بیایند:


"نانکینگ" عنوان کتاب معروفی ست به قلم آیریس چانگ که ابعاد جنایات ژاپن را در حمله به کشور چین شرح میدهد...سطر سطر این کتاب مو به تن آدم راست میکند. به روایتی ژاپنی ها پس از فتح نانکینگ به خاطر محدود بودن منابع آذوقه شان سیصد هزار نفر از ساکنان نانکینگ و اسرای چینی را قتل عام کردند و میلیونها نفر را مورد تجاوزهای دسته جمعی قرار دادند...ژاپنی ها برای کشتار مردم شهر با توجه به محدود بودن نفراتشان از شیوه های ابداعی عجیب و غریب و تکان دهنده ای استفاده میکردند ...چیزی که از همه عجیب تر و قابل تامل تراست این که هیچکدام از قربانیان چینی چه در مرحله اسارت و چه در مرحله اعدامهای دسته جمعی از خود مقاومتی نشان نمیدادند...هیچ میل به همدلی و اراده به یکی شدن و اتحاد در آنها برای مقاومت در برابر این دشمن متجاوز و خشن وجود نداشت...انگار همه شان مسخ شده بودند...در جایی از کتاب چند خطی از یاد داشتهای یک سرباز ژاپنی در زمان اشغال نانکینگ نقل میشود که به وضوح این روحیه چینیها را که باعث قتل عام گسترده شان شد نقل می کند:

" شگفت آور و حتی رقت بار آن بود که میدیدم چینی ها هرجا تکه ای پارچه سفید پیدا میکردند آن را سر چوبی گره میزدند و به سوی اسارتگاه میرفتند. با خود میگفتم با قدرت جنگیدنی که اینها داشتند چرا از خود کوچکترین مقاومتی نشان ندادند...با این که ما دو گردان در اختیار داشتیم و ان هفت هزار چینی را هم خلع سلاح کرده بودیم باز اگر دست به شورش میزدند میتوانستند همه ما را نابود کنند...
...گله گله راه میپیمودند، مثل مورچه هایی که روی زمین میخزند. به یک مشت آدم بی همه چیز شباهت داشتند و حماقت از ریختشان می بارید..."(2)

 

--------------------

 

 1 - به نقل از ویکی‌پدیا تاکیدها از من است.

2 - این قسمت را از وبلاگ شراگیم نقل کرده‌ام.

 

احوال دبش

امروز رفیق نازنینی در چت حال و روزگارم را پرسید. گفتم از این بهتر نمی‌شود؛ تمام ستون‌هایم توقیف‌اند، آی طنز فیلتر شده، چند کار تلویزیونی که سفارش شده بود لغو شد، کاملا بیکارم، هرلحظه احتمال کمرگیری‌ام* می‌رود...

احساس کردم طفلکی از سوالی که پرسید پشیمان شد! ولی واقعیت همین است بعلاوه‌ی وضع روحی و روانی بسیار خوبی که همگی داریم...!

شاید به خاطر همین‌ها هم باشد که می‌خواهم سایت دبش را توسعه بدهم. حالا که از هشت خلد مستغنی و از هفت دولت آزاد شده‌ام می‌خواهم رها باشم. می‌خواهم دبش را به یک رسانه شخصی نزدیک کنم.

دبش در ایام پیش رو هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ محتوایی تغییر خواهد کرد. شما پیشنهادی ندارید؟

-----------

توضیح: کمرگیری چیزی‌ست در مایه دستگیری منتها خیلی عمیق‌تر!

حرف دل

در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگ‌های پیاده‌روی پارک لاله می‌کوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمی‌نویسم.

در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه می‌کرد و می‌گفت دو تا تیر توی کمر برادرش زده‌اند هم چیزی نمی‌نویسم.

خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج می‌زد هم که به بیان نمی‌آید...

این هلی‌کوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد می‌شود و هراس در دل‌ها می‌اندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.

آن پسرک چفیه به‌گردن و اسلحه به‌دستی که وقتی گفتم خانه‌مان خیابان فاطمی است؛ ناسزا گفت را هم سعی می‌کنم ببخشم...

فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه ساله‌ای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمی‌ریختم، خودم را می‌کشتم!

چوب دوسر طلای ما و پرچم انقلابی دوستان + پیشنهاد عملی

از برکت نظام اسلامی، ما هم شده‌ایم چوب دو سر طلا! قبلا حدس می‌زدم که ممکن است مایی که به اسم خودمان و از داخل ایران و با داشتن سوابق سیاسی، چیزهایی می‌نویسیم به چشم آنهایی که جرات نزدیک شدن کمتر از هزار مایل به مرزهای حکومت اسلامی ایران را ندارند و نهایت شجاعتشان این است که از گوشه‌ی دنجی در کافه‌ای در پاریس یا آپارتمانی در استکهلم از "به خاک و خون کشیدن هموطنان" و "بزدلی عده ای قلم‌بدست که با رژیم ساخته‌اند" دلشان لبریز از خشم و حماسه بشود؛ چندان به چشم نیاییم، اما امروز که نامه‌ای از خانم روشنفکری که ساکن فرانسه است گرفتم؛ واقعا تعجب کردم. شاید بد نباشد متن ایمیل ایشان را که چیزی خصوصی ندارد؛ شما هم بخوانید. با این توضیح که ایشان چند وقت پیش خودش به من ایمیل زد که از فلان مجموعه از کارهای من خوشش آمده و می‌خواهد آن ها را به فرانسه ترجمه و در آنجا منتشر کند. بعد من یک سری کار دیگر را فرستادم که با هم درباره آنها صحبت کنیم و این هم پاسخی که گرفتم:

 

آقای محترم

 

هیچ دلیلی برای ترجمه کارهای شما نمی بینم. مقاله های ذلیلانه شما بعد از رفع  فیلتر شدن سابتتان حکایت از  دروغ بودن و در خدمت دروغ شما دارد .  راهپیمایی آرام که به خون کشیده شد  دلیل حقانیت رژیم است ؟ وتنها مشکل این است که رسانه های مثل شما فلیتر می شوند و نمی گذارند  نان به رژیم قرض بدهید ؟ و هر کسی که بیرون از ایران به حق نگران هموطنانش و خواسته به حق آنها که رای گیری دوباره است باشد، اوپوزیسون بد جنس  و وابسنه به غرب است ؟

 

 بهتر نیست قلمتان را بشکنید و دیگر ننویسید حداقل به حرمت جوانان معصومی که این چند روزه توسط همین رژیم کشته شدند و تنها گناهشان اعتراض بود .  مگر نام  ژورنالست فرصت طلب بودن چقدر ارزش دارد که بخاطر آن  به بلند گوی تبلیغ برای حقانیت این رژیم تبدیل شده اید ،ننویسید واقعا ننویسید چون آنچه مینویسید حکایت از ترس  و فرصت طلبی و دروغگو بودن شما دارد.

برایتان متاسفم   که قلمتان  مستقل نیست  و از ترس میلرزید. بهتر است از تلوزیون ملی هم انتقاد نکنید چون خود شما هم یکی از آنها هستید .

(امضا...) 

خیلی جالب است نه؟ آدم بیاید با تمام آینده‌ی شغلی‌اش بازی کند و طرف مردم را بگیرد و بعد از این حرف‌ها بشنود. من البته ادعایی ندارم ولی خیلی دوست داشتم بدانم این خانم و خیلی‌ها مثل ایشان که سال‌هاست از این مدل ایمیل‌ها و کامنت‌ها می‌نویسند اگر دائما زیر فشار و تهدید و حتی بازجویی بودند و در این کشور گل و بلبلی زندگی می‌کردند شهامت انجام کارهایی که از ما انتظار دارند را داشتند؟

طنزنویسی سیاسی بی‌وقفه و با تندترین ادبیات انتقادی ممکن، در حکومت احمدی‌نژاد برای‌شان معنایی دارد؟ می‌توانند بفهمند تلفن‌های –مثلا- دوستانه‌ای که "مواظب باش، دنبالتند"؛ "داری تند می‌ری... از ما گفتن بود"؛ "یه چند وقتی دور باش"؛ "دیروز ذکر خیرت بود!"... چه شکنجه روحی‌ای برای آدم دارد؟

من برای هر انسانی همانقدر حق اظهار نظر قائلم که برای خودم. بنابراین نمی گویم "تو را به خدا بس کنید این همه زیاده‌خواهی و زیاده‌گویی را از کنج های عافیت‌تان و تعیین تکلیف برای آدم‌هایی مثل ما را که هر روزمان شکنجه و عذاب و فشار و تهدید است". مدال هم نمی‌خواهم اما در عین حال نمی توانم تحمل کنم که به سوی مایی که در این خفقان کشنده "حرف می‌زنیم" لجن پاشیده شود.

البته قبول دارم که خیلی‌ها از من دلیرترند و شریف‌تر. اما ربطی بین آنها و این تحقیرکننده‌های نامرئی هم نمی‌بینم. به عمل کار برآید به کامنت ناشناس و ایمیل خصوصی و وبلاگ مستعار نیست. البته اینها را هم نفی نمی‌کنم و قطعا بودشان بهتر از نبودشان است اما به شرطی که آنها هم ما را نفی نکنند و دستور ندهند که "قلمتان را بشکنید و ننویسید". 

اصلا بهتر نیست این خانم و صدها نفر دیگر که در این مدت با کامنت‌ها و ایمیل‌های مشابه حقارت و ترسویی و نان به نرخ روزخوری و وابستگی من و امثال من با رژیم را یادآور شده‌اند ، یک وبلاگ بزنند و با اسم خودشان نظرات مشعشع و انقلابی‌شان را بنویسند تا در مقایسه با روسپیدی آنها روسیاهی آدمهایی مثل من به چشم همه بیاید؟

توفان خار و خاشاک

راهپیمایی امروز بهت برانگیز بود. خیلی بهت برانگیزتر از اعلام نتایج محصولی از انتخابات. بین یک تا دو میلیون نفر آمده بودند. اغراق نمی‌کنم. تاکید می کنم حد اقل یک میلیون نفر. دیروز هم که طرفدارهای احمدی‌نژاد با آن تبیغات و امکانات عظیم آمدند میدان ولی عصر بودم. از میدان ولی عصر تا سر زرتشت را هم پر نکردند. اما امروز از میدان امام حسینا تا میدان آزادی آدم ایستاده بود.

آن هم در شرایطی که ده‌ها بار شایعه‌ی لغو آن یا برخورد خشن و تیراندازی را در سایتها و دهان‌ها انداخته بودند. البته برخورد شدید که شایعه نبود و گویا تلویزیون هم اعلام کرده بود. جالب اینجاست که از هر 5 نفری که می‌خواست بیاید 3 نفر هم نیامد و باز این همه آدم بود توی خیابان. خیلی عظیم بود. هیچ عکس و فیلمی آن عظمت را نمی‌تواند تصویر کند...

7، 8 تا عکس از این مراسم گرفته بودم که بعد از یک ساعت مکافات توانستم آنها را (که هر کدام 40 کیلو هم نبودند) آپلود کنم ولی هنوز نتوانسته‌ام منتشر کنم. ویدئو را هم که اصلا نمی شود گذاشت.

به هر حال همینقدر بگویم که آن "خار و خاشاک"ی که جناب احمدی‌نژاد دیروز توصیف کرده بود، امروز بدون هوندا 125 ، بیسیم، باتوم برقی، کیک، پرچم، سرویس رفت و برگشت، فحش به مخالفان و این مدل چیزها که معرف حضور هست؛ امروز با سکوتشان چنان توفانی به پا کردند که بی‌سابقه بود. آنقدر بی سابقه که خیلی‌ها مثل من در عمرشان چنین چیزی ندیده بودند و پیرترها می‌گفتند فقط قابل مقایسه با تظاهرات عاشورای سال 57 است. خاطرتان هست کدام که؟
 

توفان خار و خاشاک

راهپیمایی امروز بهت برانگیز بود. خیلی بهت برانگیزتر از اعلام نتایج محصولی از انتخابات. بین یک تا دو میلیون نفر آمده بودند. اغراق نمی‌کنم. تاکید می کنم حد اقل یک میلیون نفر. دیروز هم که طرفدارهای احمدی‌نژاد با آن تبیغات و امکانات عظیم آمدند میدان ولی عصر بودم. از میدان ولی عصر تا سر زرتشت را هم پر نکردند. اما امروز از میدان امام حسینا تا میدان آزادی آدم ایستاده بود.

آن هم در شرایطی که ده‌ها بار شایعه‌ی لغو آن یا برخورد خشن و تیراندازی را در سایتها و دهان‌ها انداخته بودند. البته برخورد شدید که شایعه نبود و گویا تلویزیون هم اعلام کرده بود. جالب اینجاست که از هر 5 نفری که می‌خواست بیاید 3 نفر هم نیامد و باز این همه آدم بود توی خیابان. خیلی عظیم بود. هیچ عکس و فیلمی آن عظمت را نمی‌تواند تصویر کند...

7، 8 تا عکس از این مراسم گرفته بودم که بعد از یک ساعت مکافات توانستم آنها را (که هر کدام 40 کیلو هم نبودند) آپلود کنم ولی هنوز نتوانسته‌ام منتشر کنم. ویدئو را هم که اصلا نمی شود گذاشت.

به هر حال همینقدر بگویم که آن "خار و خاشاک"ی که جناب احمدی‌نژاد دیروز توصیف کرده بود، امروز بدون هوندا 125 ، بیسیم، باتوم برقی، کیک، پرچم، سرویس رفت و برگشت، فحش به مخالفان و این مدل چیزها که معرف حضور هست؛ امروز با سکوتشان چنان توفانی به پا کردند که بی‌سابقه بود. آنقدر بی سابقه که خیلی‌ها مثل من در عمرشان چنین چیزی ندیده بودند و پیرترها می‌گفتند فقط قابل مقایسه با تظاهرات عاشورای سال 57 است. خاطرتان هست کدام که؟
 

اوضاع و احوال و اخبار

دیشب تا صبح در دفتر یک سایت خبری بودم. شب نحسی بود؛ از همه جهت. یک جهتش اینکه با داشتن آنهمه لینک خبری، به خاطر اختلال عظیم در شبکه تلفن کشور، تقریبا با عذاب الیم فقط توانستم با سه چهار نفر ارتباط برقرار کنم. ماششاه آنقدر مخابرات و سایر رفقا دقیق هستند که نه فقط سرویس پیامک را (که لابد ارث پدری‌شان است) تا هر وقت که دلشان بخواهد قطع می کنند، بلکه تلفن تمام کسانی که منبع خبری بودند هم اخلال داشت. این را از روی توهم نمی گویم. حاصل 12 ساعت تلفن زدن مدام است.

بیشتر خبرهایم که با مشقت زیاد بدست آورده بودم یا منتشر نشدند یا سانسور شدند و یا در بخش‌های حاشیه‌ای منتشر شدند. افسوس می‌خورم چرا ننشستم در خانه و آن همه خبر تاپ و دست اول را روی سایت شخصی خودم نگذاشتم که لااقل چهارتا دوست و رفیق و خواننده ی قدیمی از آن استفاده کنند. واقعا چرا باید رفت پیش چند که فرق فیس بوک و منبع خبری را نمی‌فهمند و در شبی به این مهمی نهایت زور زدنشان کپی پیست کردن چرندترین اخبار غیر موثق و سوخته از درپیت‌ترین سایت‌هاست؟! بچه‌هایی که وقتی بهشان تذکر می دهی که جهان‌نیوز منبع موثقی نیست و یا فارس به وضوح دارد خبرسازی می‌کند، بُراق می‌شوند که: پس اگه اینطوریه که به هیچی نباید اعتماد کرد؛ یا: سلیقه‌ایه سلیقه شما اونجوریه، سلیقه منم اینجوریه... بگذریم.

از صبح هم که می‌خواستم اینجا چیزی بنویسم دائما ارور می‌داد. آی طنز هم که رسما از سوی دولت (وزارت ارتباطات؛ و نه کمیته مصادیق فیلترینگ یا قوه قضائیه) فیلتر است. یک چیزهایی در فیس بوک نوشتم که رفقای آنجا لابد دیده‌اند.

حس و حال خاصی ندارم. پیش خودم 48 ساعت فرصت داده‌ام به حضرات برای رفع و رجوع کردن این نتایج مسخره‌ای که بیشتر شبیه یک شوخی است تا تقلب. در غیر این صورت حجت بر من تمام است.

خانه ما دوکوچه بالاتر از وزارت کشور است. طرفهای ظهر که داشتم از میدان فاطمی رد می شدم چیزی آنجا دیدم شبیه حکومت نظامی، آن هم از نوعی که تجمع بیش از صفر نفر در آن ممنوع بود. نتیجه هر چه که باشد برای من یکی بسیار شیرین‌تر از چهار سال قبل است. در بدترین وضعیت نتیجه همین رای حیرت آور احمدی‌نژاد است بدون هیچگونه اعتراض قابل توجهی از سوی مردم یا سایر نامزدها. حتی در همین حالت هم زیاد غمگین نیستم. وقتی تکلیف آدم با خودش روشن می‌شود حالش اندکی بهتر می‌شود.

آقای مدرس...!

آقای مدرس عزیز!

شنیده ام که وقتی رای شما صفر اعلام شد، الم شنگه راه انداختید که من خودم به خودم رای دادم، لااقل آن یکی را باید اعلام می کردید.

می خواستم عرض کنم که میزان آرای باطله در انتخابات اخیر ما هم صفرتا بود! ... و این هیچ ربطی به شما ندارد.

ضمنا یک بار هم گفته بودید "حالا که قرار است بمیریم چرا به دست خودمان بمیریم" که آن هم هیچ ربطی به ما ندارد.

این مطلب بی ربط را ساعت 3 و 20 دقیقه صبح روز 23 خرداد در حالی که ثابت شده "سیاست ما عین دیانت ماست" به پایان می برم.

فیلتر آی طنز ، توقیف آینده و آخرین خبرها از انتخابات

چند لحظه پیش خبر رسید که آی طنز فیلتر شده. چک کردم درست بود. صبح هم دوستان از سایت آینده تلفن زدند که همین الان از دادستانی و اماکن آمدند و توقیف مان کردند. الحق که فواد و عمار (که هسته اصلی سایت بازتاب بودند) و سایر بر و بچه ها در این چند ماهه در اطلاع رسانی شجاعانه سنگ تمام گذاشتند و یک تنه بار عظیمی را به دوش کشیدند.
با این حال می توانم توقیف آینده را هضم کنم اما فیلتر شدن آی طنز را که عمدا در این روزها با ملایمت و تقریبا به صورت نیمه فعال کار می کرد را نمی توانم بفهمم. آیا -در فیلتر کردن آی طنز- من را نشانه رفته اند یا این یک کودتای واقعی است که همه رسانه هایی که در دایره تنگ خودی های دولت نهم نگنجد را نشانه رفته است؟ به زودی مشخص خواهد شد. فعلا که پیامک ها قطع است، شبکه تلفن همراه اختلال دارد، اینترنت افتضاح و در برخی مناطق تهران برق قطع شده است و درگیری ها در تهران شروع شده...

به هر حال دوستان، من به شدت فعال هستم و وظیفه خبرنگاری و اطلاع رسانی ام را انجام می دهم منتها به جای سایت دبش ترجیح می دهم امشب مطالب و خبرهای موثقم را در سایت های خبری منتشر کنم. فعلا توصیه می کنم برای خواندن داغترین خبرهای دست اول از انتخابات سایت فرارو را نگاه کنید.

میرحسین و لرزش تاریخی خانه‌ی دروغ

شب هجدهم خرداد سال 88 شب مهمی در تاریخ معاصر ایران است و در تاریخ ثبت خواهد شد. این را از آن رو نمی‌گویم که هیجان‌زده‌ام یا می‌خواهم به میرحسین موسوی رای بدهم. البته که به موسوی رای خواهم داد و از مناظره‌ی تاریخی موسوی و کروبی هم به وجد آمده‌ام. اما حرف فراتر از این‌هاست. داستان دیگر داستان موسوی و احمدی‌نژاد یا اصلاح‌طلبی و محافظه‌کاری (که به ضرب و زور اسمش را اصول‌گرایی کردند) نیست. قضیه ایستادگی در برابر دروغ و جهل و استحمار است. یک بار باید در این مملکت و در جلوی چشم همه تو دهنی محکمی به دروغ و دروغگو زده می‌شد. و امشب زده شد.

بزرگترین برادرم «امیر» است. کامل مردی چهل و چهار ساله، کاسب، کوهنورد، غیر سیاسی و با اعصابی بسیار راحت. آنقدر راحت که اگر سیل هم بیاید باید سر شب بخوابد و سر صبح بزند به کوه. صبح روزی که شبش مناظره‌ی احمدی‌نژاد و موسوی پخش شد، بهم تلفن زد. می‌گفت دیشب تا ساعت دو شب خوابم نبرده و از شدت عصبانیت توی اتاق قدم می‌زده‌ام. بسیاری از دوستان و اعضای خانواده‌ام می‌گفتند تا صبح خوابشان نبرده و از مواجهه با این‌همه دروغ و دریدگی، عصبی شده‌اند. گفتم حال من بدبخت را ببینید که به واسطه‌ی شغلم چند سال است که هرروز با این حجم حیرت‌آور دروغ و ناراستی و بی‌شرمی سر و کار دارم. ببینید من چقدر بی‌خوابی کشیده‌ام. خدا شاهد است در این سال‌ها شب‌های معدودی شده که آرام بخوابم و بیشتر شب‌ها در حالت عذاب‌آوری فقط چشم‌هایم روی هم می‌رود. صبح تا شب دروغ؛ دروغ، دروغ. آن هم در بی‌شرمانه‌ترین حالت‌ها. نقطه ضعف خود را به نقطه قوت تبدیل کردن و نقطه قوت دیگران را ضعف نشان دادن و بعد با سخیفانه‌ترین ادبیات و ناجوانمردانه‌ترین شیوه‌ها به دیگران تاختن. و تازه با همه‌ی این اوصاف ادعای دین و اخلاق داشتن...

و امشب آنچه که مهم و تاریخی بود؛ یک ایستادگی جانانه در مقابل تمام این دروغ‌ها بود. در تاریخ ثبت خواهد شد که یکی آمد و به ده ها میلیون ایرانی صادقانه و مدلل اعلام کرد که رئیس جمهور شما یک دروغگوی بی حیاست. ما البته میرحسین را به ریاست جمهوری خواهیم رساند ولی اگر فرضا هم چنین نشود، از اهمیت کاری که موسوی کرد هیچ کم نمی‌شود. دشمن بزرگ ما احمدی‌نژاد نیست. دشمن بزرگ ما دروغ و بی‌شرافتی است که البته بعضی قهرمان آن هستند! میرحسین به جنگ آنها رفت و پیروز شد. دروغ با همه‌ی بزرگی‌اش پوشالی‌ست. کافی‌ست که چشم در چشم‌ بی حیا و وقیحش بدوزی و بگویی تو لکه سیاهی بیش نیستی. فرو می‌ریزد.

احمدی‌نژاد بازنده‌ی بزرگ بازی‌ای بود که خودش به راه انداخت. او اگر در نخستین مناظره‌اش مثل یک انسان شریف به سوالات پاسخ می‌داد و متقابلا اشکالاتی را وارد می‌ساخت هرگز کار به اینجا نمی‌کشید که رئیس دولت خجالتی و محجوب دوران جنگ، چشم در چشم پنجاه میلیون ایرانی بدوزد و بگوید رئیس جمهور ما آدمی‌ست دروغگو، وقیح و فاسد. او در ده دقیقه رئیس مجلس خبرگان (بخوانید مجلس سنای ج.ا.ا.) و رئیس دفتر بازرسی ویژه‌ی رهبری (بخوانید چشم و گوش آقای خامنه‌ای) یعنی هاشمی و ناطق نوری را به فساد و رانت خواری و هر سه نامزد رقیب را به همدستی و توطئه علیه خودش متهم کرد. پای خاتمی را هم وسط کشید و از اعضای خانواده‌ی آنها هم نگذشت. تخریب و افشا را اگر دیگران شروع کنند، رئیس جمهور می‌تواند بزرگوارانه از آن کناره بگیرد اما وقتی رئیس جمهور شروع کند محال است دیگران از آن بگذرند. "کسی را که خانه نی‌ئین است بازی نه این است". آمار دروغ دادن و سر خلق را شیره مالیدن با افشاگری جور درنمی‌آید. اگر تا پیش از این چند صدهزار نفر مثل ما که دسترسی به اینترنت و مطبوعات و آمار دارند از ادعاها و آمارهای کاملا دروغ  دولت نهم حرص می‌خوردند و مثل مار به خودشان می‌پیچیدند، در عرض یک ساعت و نیم و با بازی درست موسوی در میدانی که خود احمدی‌نژاد افتتاحش کرد، حالا چند ده میلیون نفر به جمعیت ما اضافه شده است، با این تفاوت که این خیل عظیم دیگر از ناآگاهی دیگران به خود نمی‌پیچیند. آنها با رای خودشان احمدی‌نژاد را از کاخ ریاست جمهوری بیرون خواهند انداخت. و مهمتر از آن اینکه از این پس در مقابل دروغ‌‌های بزرگ اینقدر زود منفعل نمی‌شوند. از همین امروز تا ابد هم تمام روسای دولتی که در ایران سر کار بیایند یادشان خواهد بود که همیشه نمی‌توان هر دروغ بزرگی را به صرف اعتماد به نفس و تسلط بر بازی‌های رسانه‌ای به خورد ملت داد. بالاخره یک روز خانه‌ی خوش‌ نقش و نگار و از پایبست ویرانِ دروغ، خواهد لرزید.

لرزیدن این خانه‌ بر همه‌ی ما مبارک.
 

آی طنز، تولدی دوباره

دیروز از  آی طنز تازه رونمایی کردیم. یک عالمه حرف دارم دراین‌باره و به خصوص ماجراهای عجیبی که دیروز از سر گذراندیم. اما الان وحشتناک سرم شلوغ است. فعلا این را داشته باشید از مهمانان گران‌مایه‌ی دیروز

مراسم رونمایی از آی طنز

جای آنها که نتوانستند بیایند خالی. راستی آن آقای سالمند را می‌شناسید؟ منظور رضا رفیع نیست ها... آن آقای کنار ایشان را می‌گویم. سردبیر معتبرترین نشریه طنز تاریخ مطبوعات ایران:حسین توفیق!

چوب خدا برای فارس‌ها!

فرموده‌اند نخند که به سرت می آید. گمانم حالا مصداقش باشد.

چهارنفر کاندیدای تایید صلاحیت شده‌ی ریاست جمهوری اعلام شدند: موسوی، کروبی، رضایی و احمدی‌نژاد.

نفر اول ترک. دو نفر بعدی لر و آخری فارس است.

فارس‌های عزیز که اگر روزی ده تا جک برای ترک‌ها و لرها نگویید و نسازید و نشنوید، روزتان شب نمی‌شود...انتخاب با خودتان است: احمدی‌نژاد یا قبول اشتباه؟

-----------

پ.ن: دوستان می‌پرسند چرا می‌گویی فارس‌های عزیز؛ مگر خودت فارس نیستی؟ عارضم به حضورتان که یکی از مادربزرگ‌های من ترک است، عجالتا تصمیم گرفته‌ام به همان بچسبم. هرچند که لرها را ترجیح می دهم!

چه کسی بود امضا کرد مرا؟

خانم‌ها و آقایان

اگر فکر می‌کنید سرچ کردن نام خودتان در اینترنت کار بیهوده‌ای است، بیخود می‌کنید! چرا؟ چون بعد از یکی دو سال ممکن است متوجه بشوید اسمتان پای بیانیه‌هایی هست که نه خوانده‌ایدشان و نه امضا کرده ایدشان. بعد آنوقت ممکن است مثل من هی مجبور شوید ایمیل بزنید به عده‌ای از دانشجویان مبارز و آزادی‌خواه که "لامصبا... آخه من کی اینو امضا کردم که روحم هم خبر نداره" و آنها هم به جایی‌شان حساب نکنند یا اصلا ایمیل شما را نگیرند که بخواهند به جایی‌شان حساب کنند یا نکنند.

راستی نگاه کنید ببینید اسم شما پای این بیانیه‌ها که با لحنی به شدت روح‌نواز تنظیم شده‌اند نیست؟

http://bayan-ieh.blogspot.com/2007/08/blog-post.html

http://www.rowzane.com/..._Azadi_Politeknik.htm

http://polytechnic-uni.blogspot.com/2007_06_01_archive.html

www.rowzane.com/0000_m_e/0m_e_2007/2708/E_Politeknik_aug15.htm


 

حقارت پروری و حقیر شناسی

با دوستی چت می کردم. آدم نازنینی است، هم سن و سال های خودم است و زن و بچه دارد. سن و سال و زن و بچه‌ داری‌اش را برای آن می نویسم که لازم است بدانید این دوست ما از اين نظر هم كه باشد در موقعیت جدی‌تری از زندگی قرار دارد. چند وقتی بود برخوردهایش سرد شده بود و من علتش را نمی‌فهمیدم. آن روز به اصرار من بروز داد. به عقیده‌ی او "من زیاد جلو می‌افتم و چیزها را مصادره می کنم."

خیلی تعجب کردم. چون اصلا سال‌های سال است چیزی دم دست من نیامده که بخواهم مصادره‌اش کنم یا نکنم. کارم هم طوری‌ست که هیچوقت پرم به پر دیگران نمی گیرد. يك اتاقي اجاره كرده ام و خيلي كم از آن بیرون می‌روم. مطالبم را تایپ می کنم و ارسال می‌کنم. نه کارمندم نه خبرنگار تمام وقت نه مجری و نه هیچ چیز دیگر که بخواهم یا بتوانم چیزی را مصادره کنم. چیزها یا مال خود خودمند یا اصلا به من نامربوطند.

مثال خواستم گفت منوچهر احترامی! داشتم شاخ درمی‌آوردم. پرسیدم بجز نوشتن دوتا یادداشت احساسی وبلاگی در سایت شخصی خودم، مگر من کار دیگری هم درباره‌ی احترامی کرده‌ام؟ گفت "همان‌ها... تازه سر خاکش هم خودت را انداختی جلو."

ماجرای سر خاک این بود که چون گورکن ها کار را تمام نکرده بودند، جنازه ساعتی بر زمین ماند و ملت مشغول خوش و بش و شوخی و خنده شدند. یکی ما را انداخت جلو که کمی حرف بزنید تا این وضعیت ناخوش آیند تمام شود. دور هم ایستادیم هر کسی برای بیست سی نفری از آدمهای معمولی مثل خودمان که آنجا بودند، دو سه کلام درباره‌ی احترامی حرف زد؛ من هم. ولی تمام شد. بعد یک نفر هی من را به حرف کشید. شاید هفت هشت دقیقه ای حرف زدم و البته توضیح دادم که اگر به خودم اجازه‌ی حرف زدن درباره‌ی او را می دهم بخاطر این بود که رسما با هم قرار مدار گذاشتیم که بیوگرافی‌اش را بنویسم. بعد پاس دادم به رضا رفیع. بعد قبر آماده شد و تمام. کل مطلبی که بر رفیق ما ( و به قول خودش: "خیلی های دیگه!") گران آمده بود، همین بود. من البته به آن "خیلی های دیگه" کار ندارم. خیلی از آن "خیلی‌های دیگه" موجودات کینه‌جو و رذلی هستند که نیششان از راه کین نیست و باید اقتضای طبیعتشان را درک کرد. به همین خاطر هم هست که با آنها دوست نیستم و اگر علنا نیش می زنند و حتی روی وبلاگشان و در جمع های نیمه عمومی چرند و پرند بارم می‌کنند به رو نمی آورم. این‌ها احترام اساتید و آنهایی که دستشان را گرفتند و تاتی تاتی راهشان انداختند را چقدر داشتند که ما را داشته‌باشند.

اما برای بعضی‌ها مثل همین دوست عزیز که مطمئن هستم ذالتشان رذل و پلید نیست خیلی دلم می سوزد. مثلا همین رفیق شفیق با اینکه می داند من اگر اسم واقعی‌ام را پای مطالبم می گذاشتم در طول این چند سال بیش از صد هزار نفر می شناختندم و ده‌ها جا "جلو می‌افتادم" وقتی چنین ذهنش مشغول جلو افتادن آدم یک لا قبایی به نام محمود فرجامی می شود من را بیش از هر چیز متاثر می‌کند. البته محض اینکه ریا نشود بگویم که شخصا هم از این جور چیزها ناراحت می‌شوم اما تاکید می کنم که تاثرم بیشتر از ناراحتی است. کلی گویی نکنم. در مورد همین نمونه‌ای که گفتم واقعا چند روز است ذهنم درگیر است که یک آدم باید چقدر حقارت آمیز در مورد خودش و دیگران فکر کند که به همچو جایی برسد.

باور کنید قبل از همین چت من یک بار به همین رفیق زنگ زدم. آنقدر صدایش گرفته بود که نگرانش شدم و فکر کردم مریض است. برایش پیغام هم گذاشتم که گفت بگذریم بعدا می گویم و بعدا معلوم شد ماجرا چیست.

به نظر من مهمترین عامل در بروز چنین واکنش‌هایی «محیط» است. البته تاکید کنم که دارم در مورد طرز تفکر و برخورد حقارت آمیز آدم‌های سالم حرف می‌زنم و نه آدم‌های مریضی که خودشان تجسم حقارت هستند، که جای بحث ندارند. من فکر می کنم این آدم ها بیش از هر چیز با حضور خودخواسته‌ی خود در محیط‌های حقیرپرور به حقارت و چشم تنگی‌های بی دلیل مبتلا می شوند. در هر زمینه‌ای حقارت‌ها به صور مختلف رو می آیند. من در ژانر خودمان بعضی از آنها را با دقت روی آدم‌ها تشخیص داده‌ام. بخوانید ببینید درست است:

نشتن پشت یک میز و صبح تا شب توی اینترنت ول گشتن و حقوق گرفتن از فلان سازمان به بهانه بهمان کار به ظاهر فرهنگی، زر زر زدن مفت از صبح تا شب درباره زدنگی خصوصی دیگران و نیت یابی آدمها (که معمولا منجر به پاپوش دوختن هم می شود)، بو کشیدن برای شرکت هر جشنواره‌ی مزخرفی که میلیاردها تومان از بودجه فرهنگی این مردم بی‌نوا را هورت می کشد و برای خالی نبودن عریضه چند تا سکه جلوی برگزیدگانش می اندازد، پرینت گرفتن از چند کار معدود و هر بار اندکی تغییر دادن و برای جای جدید فرستادن، موس موس کردن دنبال پول‌های نجس دولتی از قِبل راه انداختن یا نوکری برگزاری جشنواره‌های جفنگ، الدرم بلدرم‌های چسکی درباره ارزش هنری و مناعت طبع شخصی و عین حال خواهش و التماس برای ارائه مطلب و به خصوص شعرخوانی در حضور مقامات، دست و پا کردن عناوین پشمکی برای ارزش دادن به کار خود از طریق عنوان "عضویت در هیات مدیره دبیرخانه سمینار پشه نعکنی ابرکوه"، "عضو هیات تحریریه‌ی مجله بیسار"، "برنده‌ی مقام سوم جشنواره‌ی گنجشک رنگ‌کنی"...، در آوردن کتاب و مجله‌هایی که هیچگاه خوانده نخواهند شد برای سازمان‌ها و اداراتی که هیچوقت مفید نبوده و نیستند، به لجن کشیدن هر کس که اندکی موفق‌تر است (یا فکر می کنند اینطور است)، توهم محصور بودن دنیا در مشکلات شخصی ...

فکر می‌کنم همه‌ی ما باید به خودمان بدبین باشیم و از این مناطق حقارت خیز بپرهیزیم. واضح است هیچکدام ما دوست نداریم حقیر باشیم اما در مورد مواضع حقارت خیز باید خیلی دقت کرد چون قرار گرفتن در این جاهای حقیرپرور باعث می‌شود ناخواسته و اندک اندک حقیر شویم. این جاها روح ما را کوچک و دنیایمان را حقیر می‌کنند. شاید میزمان را بزرگتر کنند و حقوقمان را بیشتر و خدم و حشمت را پرتعداد، ولی حقیرمان می‌کنند. به خصوص اگر کارشان به ظاهر فرهنگی باشد موج حقارتشان هم بیشتر است. اگر نشانه‌های بالا به نظرتان شبیه کسی یا جاهایی آمده بدانید که بی‌راه نگفته‌ام.

من که تکلیفم با خودم روشن است. برایم روشن شده که به شدت آدم کم ظرفیت و تاثیرپذیری هستم. به خاطر همین هم هست که کلا روال زندگی‌ام را عوض کرده‌ام. به ندرت جایی می روم یا در جشنواره‌ای شرکت می‌کنم یا در دفتر مجله ای دیده می شوم... اصلا نمی‌گویم همه‌ی اینجور جاها حقیرپرورند، نه، من به خودم شک دارم. مثل آدمی هستم که آنقدر از ایدز می ترسد که بدون هیچ‌گونه محدودیت اخلاقی و قانونی، از هر گونه ارتباط جنسی مشکوک خودداری می کند. به هر کسی هم که دوستش داشته باشم و روحش برایم از پلکان ترقی‌اش مهمتر باشد توصیه می‌کنم: اگر جایی هستی که اینطوری می خواهندت یا آدم بزرگ‌هایش اینطوری هستند بیا بیرون.

صدایم از جای گرم بلند نمی شود. من هم در همان جامعه‌ای زندگی می کنم که شما زندگی می کنید. نه پارتی دارم و نه نبوغ خاصی. (که اگر داشم روزی ده ساعت تمام نمی‌نشستم به کارهایی که چشم و کمر و گردن و از آنها مهمتر اعصاب و روانم را داغون می کند) منتها آدم باید یک بار در زندگی‌اش تصمیم بگیرد کدام طرفی است. مهم نیست شغلی که داریم چقدر مهم است. صفحه بند یک نشریه گم‌نام ، بازیگر درجه3 یک سریال، مقاله نویس یک سایت کم شناخته... وحتی کارمند دبیرخانه‌ی یک جشنواره بودن هیچکدام کارهای کوچکی نیستند اگر ما حقیر نباشیم. اگر فضایی که در آن کار می کنیم حقارت‌محور نباشد. کار بزرگ داشتن هیچ دخلی به روح بزرگ داشتن ندارد. مگر نمی‌بینید کارهای بزرگ در مملکت ما دست کی‌هاست!

منتها آدم باید یک بار در زندگی‌اش تصمیم بگیرد کدام طرفی است...

هیجان

برای ثبت در تاریخ شخصی‌ام این را می‌نویسم.

چند ساعت پیش، یعنی در اواخر شب اول اردیبهشت ماه جلالی، در مکاشفه‌ای کاملا عقلانی و غیرعرفانی، گرهی که نزدیک به سه سال بود ذهنم را درگیر خود کرده‌بود، شروع به باز شدن کرد. نوشتم‌اش. همه‌اش روی یک برگ کاغذ.  آنقدر خوشحال و هیجان زده‌ام که نمی‌توانم بخوابم. مساله کاملا حرفه‌ای و کاری‌ست اما برای من رسیدن به این لحظه خیلی مهم بود. حتما برای‌تان رونمایی‌اش می‌کنم. شاید یکی دو ماه دیگر.

الان ساعت 3 صبح است.

فیلتر اشتباهی و ربات‌های عوضی

عارضم که ما داشتیم مثل بچه‌ی آدم کار خودمان می‌کردیم که خبردار شدیم وبلاگمان فیلتر شده. یک مقداری صبر کردیم ببینیم باز می‌شود یا نه، دیدیم نشد. حتی دعای افتتاح را هم از مفاتیح خواندیم ولی فتح بابی نشد. هر چه فکر کردیم دیدیم از آن کارهای بدبد گردابی که نکرده‌ایم، پس لابد باید مساله سیاسی باشد. این بود که به یکی از بزرگواران که دستش همه جا می رسد تلفن زدیم که آقا یک کاری بکن. اما بعدش که نشستیم کلاه خودمان را قاضی کردیم دیدیم عجب توهمی! آخر ما در عالم سیاست پشه هم نیستیم که فیلترمان کنند و به قول شیخمان آن پشه هم نیستیم و خود این میان هیچیم.

این بود که به عنوان آخرین راه حل برداشتیم ایمیل زدیم به حضرات (filter@dci.ir) که آقاجان! اشتباه گرفته‌اید، ما نه مریم زی‌زی هستیم نه هادی خرسندی. اگر می شود بازش کنید (سایت دبش را). امروز صبح آمدیم سرکار دیدیم یک همچو ایمیلی برای ما آمده:

با سلام و احترام
لطفا موارد زیر را در وب سایت خود یافته و آنها را اصلاح نمایید:
  Content:   Count:   3 
Keywords:   ...کسی | ...جاوز | ...ونی (نقطه چین‌ها از من است)
 

 در ضمن شما نبايد به سايتهاي فيلتر شده ديگر در سايت خود لينک دهيد.
وب سایت شما رفع انسداد خواهد شد. در صورت تکرار،   مجددا توسط روباتــها بررسی شده وبرای همیشه مســــــدود می گردد.
با سپاس

 
واحد فیلترینگ مخابرات

 

سایت دبش هم انگار نه انگار که اصلا فیلتر بهش استعمال شده؛ خوش و خرم باز شد! ولی حال خودمان گرفته شد. یعنی خدا وکیلی باید وظیفه‌ی خطیر بستن سایت‌ها را ربات‌هایی با این درجه از هوشمندی داد؟

این بود که همچین نامه‌ای برای رفقا زدم:

سلام
متشکرم از پاسختان و همچنین رفع انسداد
چنان مواردی در سایت من به آن معنا وجود ندارد. ولی ممکن است رباتهای شما آنها را بیابند. مثلا ممکن است من از "تجاوز" آمریکا به عراق نوشته باشم، یا در مورد سایت‌های "سکسی" مطلبی اعتراضی نوشته باشم یا مثلا نوشته باشم "برلسکونی" و از این قبیل... . به همین دلیل یافته های ربات‌ها که طبیعتا هوشمند نیستند و محتوای نوشته های من به فارسی را نمی‌فهمند نباید ملاک قرار گیرد.
 
با احترام
م ف

به هر حال این شما و این هم سایت موقتا بی‌فیلتر دبش تا زمانی که آدم آهنی‌های مستقر در واحد فیلترینگ مخابرات دوباره سه کلمه‌ی غیر مجاز در دبش پیدا کنند.

ضمنا این اتفاق من را در کاندیداتوری ریاست جمهوری متزلزل کرد. رئیس جمهوری که دست و دلش بلرزد که مبادا کلمه‌ای بگوید که در ذهن یک عده‌ای معنای ناجوری بدهد و بزنند درش را تخته کنند واقعا چه فرقی با تدارکاتچی دارد؟ فکر کرده‌اید من حاضرم خاتمی بشوم؟ نه خیر آقاجان ما نیستیم...

فیلتر

خب گه‌گاهی اینطوری می‌شود. اینطوری که آدم بیاید ببیند که وبلاگش فیلتر شده. آن هم تا دسته! و بعد بماند که چه بگوید. دعا هم که خلق نشده برای این طور مواقع که آدم دست به دامن شیخ عباس قمی شود و مثلا با گفتن 239 بار " اللهم خلصنا من الفیلترهم" خودش را آرام کند یا دست کم سرکار بگذارد.

به دو سه تا دوست و رفیق زنگ می‌زنم برای پی‌گیری ماجرا و رفع سوءتفاهم. شد، شد؛ نشد، نشد...! من آدمی که برای موقعیت‌های خیلی مهم‌ترش گردن کج کنم نیستم، چه رسد به اینجا که اصلا خبط و خطایی نشده که کار به باقی داستان بکشد.

گفتم که یک وقت اگر آمدید دیدید کل دبش رفته هوا بدانید ماجرا چیست. هرچند بعید می دانم برای آدم‌های زیادی دبش و نویسنده‌اش به اندازه‌ی آن پشه هم قدر و اعتبار و اهمیتی قائل باشند.

شاید درسی باشد برای من که در مملکتی که معلوم نیست از آن بالا چی می آید، دهانم را به انتظار باران نیمه‌باز نکنم!

تف...

رویای تایباد

همه چیز را ببخشم، این را نمی‌بخشمت...

-----
پدر من در سال 39 به عنوان کارمند بهداری به تایباد اعزام می شود. می‌دانید تایباد کجاست؟ شهر مرزی ایران و افغانستان. آن زمان بین سه تا چهار هزار نفر جمعیت داشته است. یعنی به اندازه‌ی یک روستای بزرگ یا یک شهر خیلی خیلی کوچک. سه تا از برادرهای بزرگتر من زاده در تایباد هستند. یک خواهر و برادرم هم در نوزادی به خاطر بیماری و کمبود امکانات همانجا در آغوش مادرم مرده‌اند ولی اگر نگویم همه، بیشتر خاطرات خوشی‌ که در خانواده‌ی ما نقل می‌شود مربوط به تایباد است. پدرم اندکی قبل از تولد من به مشهد منتقل می‌شود. من بچه‌ی مشهدم. یک ساله بودم که انقلاب شد. در سه سالگی‌ام، وقتی مادرم مجید را به دنیا آورد جنگ شروع شد. درگیری‌های خیابانی و تیراندازی‌های شبانه در کوچه‌مان را به خاطر دارم. یادم هست وقتی بنی‌صدر فرار کرد با مادرم در تحصن دور فلکه ضد بودیم. فلکه‌ی ضد مشهد همان میدان زیبایی بود که چند سال پیش به بهانه دیده نشدن حرم خرابش کردند. کودکی‌ من در جنگ و تشییع جنازه و صف و کمیته و شلاق سر کوچه و شهادت و دلهره‌ی شهادت و این چیزها گذشت. و در تمام این دوران، خاطرات خوشی که پدر و مادر و برادرهایم از تایباد و میهمانی‌ها و گردش‌ها و تفریحاتش می‌گفتند، خاطرات من هم شده بود. آنقدر که تایباد را در رویاهایم بهشت می‌دیدم و همیشه آرزوی دیدنش را داشتم.

------- لعنت ابدی بر آنکه روح‌ را شکنجه می‌کند. نه نمی‌بخشمت... ---------- جنگ که تمام شد، ابتدایی را گذرانده بودم و داشتم می‌رفتم راهنمایی. بحران‌های بزرگ پس از جنگ شروع شده بود. آنقدر که حتی کتاب درسی گیر نمی‌آمد و ما مجبور بودیم کتاب‌های کهنه‌ی بچه‌های سن‌بالاتر را قرض بگیریم. حتی همان خوشی کوچک بوی کتاب و دفتر نو و "جلد و پلاستیک" کردن آنها هم ازمان گرفته شد. تا این بحران بگذرد، دوران راهنمایی ما هم تمام شد. اوضاع اقتصادی داشت اندکی اندک بهتر می‌شد اما انگار دل‌ها هر روز بیشتر می‌مُرد. دیگر عیدها رنگ و بوی قدیم را نداشت. کوچه‌ها پر از مردمان غریبه می‌شد. کمیته‌ها که اسمشان مترادف مزاحمت و توهین شده بود جمع شدند، اما نیروی انتظامی بزرگی که ژاندارمری و شهربانی و کمیته‌ را یکجا در خود جمع کرد، با توانی چندین برابر وظایف کمیته‌ها را هم به نحو احسن انجام می‌داد! ما جرات پوشیدن شلوار لی هم نداشتیم. تنها دلخوشی‌مان ویدئو بود و فیلم‌ها و شوهایی که انگار از یک دنیای دیگر آمده بودند. دنیایی پر از شادی و رنگ و نور و ترانه و دلخوشی و ساز و رقص و آواز. دنیایی که "رنگارنگ" بود و با حیرت می‌شنیدیم که فقط ده دوازده سال پیش همینجا بوده است. و در خانواده‌ی ما همیشه همه‌ی چیزهای رنگی یک سرش به تایباد می‌رسید... ------------- زندگی خاکستری سخت است اما وقتی با خاطرات رنگی دیگران همراه شد حسرت‌بار می‌شود. لعنت به حسرت... ---------------- دبیرستان می‌رفتم که برای جشنی به تایباد دعوت شدیم. هیجان زده بودم. با برادرم مهدی و دوست آن یکی برادرم مسعود و آقاجان سوار پیکانمان شدیم و رفتیم. توی راه باز همان خاطرات بود و حسرت من از تمام خوشی‌های نداشته، که کم‌کم داشت به گریه تبدیل می‌شد. چقدر مانده؟ دو ساعت... یکبار جشن گرفته بودیم توی آمفی تئاتر، مطرب آوردیم از تربت جام... چقدر مانده؟ صد کیلومتر... آن موبورهایی که عکسشان توی آلبومان هست، آنها هیپی بودند، قرنطینه گیر کرده‌بودند، آوردمشان خانه، با هم دوست شدیم رفتیم گردش... نرسیدیدم؟ نیم ساعتی مانده... سالی کم کمش ده پانزده جشن رسمی می‌گرفتند توی اداره که همه‌ی کارمندها با خانواده‌شان دعوت می‌شدند و تا نصفه شب بزن و بکوب داشتند، آشپز هم از مشهد می آوردند گاه‌گاهی... رسیدیم؟ یک کم دیگر مانده... مامان ژیگو پختن را توی یکی از همین جشن‌ها یاد گرفت، ما با دخترها و پسرها تا آخر مجلس بازی می‌کردیم... رسیدیم. ------------------- طوق ملعنتی تو! ------------------------ همه حیرت کردیم. من و مسعود از کوچکی این شهر و مهدی و آقاجان از بزرگ شدنش. یک شهر ساکت و خاک‌آلود و کوچک که تازه آقاجان می‌گفت چند برابر آخرین باری که دیده بودش شده است! - همه‌اش همین؟ - خب پس چی؟ گفته بودم که شهر کوچکیست. - آن‌همه مجلس‌ها و گردش‌ها و خوشی‌ها و فلان و بهمان همه‌اش همینجا بوده؟ - بعله... آن ساختمان را می‌بینی؟ اداره‌ی ما آنجا بود که یک آمفی تئاتر داشت که خودمان ساخته بودیمش. ماهی نبود که از مرکز بودجه ندهند برای فلان مناسبت جشن بگیرید. ما هم سنگ تمام می‌گذاشتیم، شام و نوشیدنی و موزیک و دورهم نشینی و برنامه‌های جالب. یک بار یک مارگیری آوردیم که یک ماری آورد که از بس بزرگ بود نزدیک بود چند نفر غش کنند. آن روز گمان کردم رویای تایباد برای همیشه در من فرو ریخت. اما نریخت. فقط چشم‌هایم بازتر شد و اندک اندک به عمق ماجرا پی بردم. به اینکه چقدر راحت می‌توان حتی در یک شهر کوچک، آنهم در نزدیک مرز افغانستان و با تعصب های خاص آن منطقه خوش بود. به اینکه چقدر سهم دولت و حکومت در جهت‌دهی به خوشی و ناخوشی مردم زیاد است. - هرچند روز یکبار توی اداره جلسه می‌گذاشتیم که چه کنیم برای جشن بعدی. برای هر مناسبتی یک جشنی می‌گرفتیم. دیگر کار به آنجا رسیده بود که به مناسبت سالگرد فلان سخنرانی مهم شاه یا تودیع رئیس بهمان اداره هم جشن می‌گذاشتیم. فوری بودجه‌اش از ماده 10 تامین می‌شد و کار می‌رسید به برنامه‌ریزی. روسا هم ما را تشویق می‌کردند. کیک‌های بزرگ سفارش میدادیم. میزهای آنچنانی می‌چیدیم. عکاس خوب خبر می‌کردیم. یک عکاس بود به اسم مهدی خوشرو. در کل سال درآمد نداشت آنقدری که پول از ما می گرفت برای عکاسی و بعد آلبوم می‌کرد و می‌داد به خانواده‌های کارمندها. آقای قیومی آشپزمان بود که همه جور غذاهای ایرانی و فرنگی بلد بود. بعضی وقت‌ها هم از مشهد معین دربان را می آوردیم برای تنوع. همه‌ی کارمندهای ادارات با زن و بچه‌هایشان می‌آمدند. خیلی‌ها توی همین مجالس آداب و معاشرت یاد می‌گرفتند. حالا یکی مثل مادرت چادری بود، بود؛ یکی هم می‌خواست برود چاچا برقصد می‌رفت می‌رقصید. مثل یک خانواده بودیم. خیلی خوش می‌گذشت. تازه بعدش هم به مسوول برگزاری مراسم برای حسن برگزاری مجلس پاداش می دادند. البته اینجا اینجوری بود. جاهای بزرگتر و علی‌الخصوص تهران که این جور برنامه‌ها ده‌برابر بود... --------------------------- در تهران یک سالی در یک شرکت بسیار بزرگ دولتی کار کردم. وابسته به وزارت نیرو و بسیار پولدار. آنقدر که فقط چهار میلیارد تومان در آن زمان تجهیز آمفی تئاتر آن هزینه برداشت. تمام نمای ساختمان از مرمر مرغوب، محوطه چمن طبیعی و مصنوعی، بهترین آسانسور، روزی دو نوع غذا، سرویس رفت و برگشت... با سیستم صوتی بی‌نظیری که هر روز صدای اذان و دعا و کلمات عربی و فارسی حزن‌آلود را با بهترین کیفیت استریو در تمام فضای مفید و غیر مفید و حتی توالت‌های شرکت پخش می‌کرد. با کارمندانی افسرده، بیگانه از هم، غیبتگو، مچ‌گیر. با حراست دقیقی که هر روز به بهانه‌ی عدم رعایت حجاب یا آرایش زیاد به زنان و دختران زیبارو توهین می‌کرد و هر روز به دنبال آن بود که بفهمد کی با کی رابطه دارد. با بسیج دست و دلبازی که برای شرکت راهپیمایی روز فلان حق ماموریت جور می‌کرد و بعد از مراسم روضه‌ی صبح روز بهمان جعبه‌های تغذیه می‌داد. با حاج‌آقای پیشنماز راننده‌داری که سعی بلیغی در شناساندن زد و بندهای عبدالرحمن ابن عوف و ذات پلید سعد وقاص و رضا شاه در بین خطبه‌های بین نماز به کارمندان داشت... --------------------------------- کشدارترین قتل فجیع تاریخ قتل شادی‌ست. قاتل شادی‌ها! قصاصت را نمی‌خواهم؛ فقط برو! ---------------------------------------- تمام آنچه این سال‌ها آرزویش را داشته‌ام "شادی" بوده. منظورم از شادی " دقیقا ملموس‌ترین و عینی‌ترین و حتی پیش پا افتاده‌ترین مفهوم آن است. شادی یعنی یک خنده‌ی از ته دل، بی ترس، بی تشویش. یعنی زدن و رقصیدن. یعنی یک عروسی ساده و آدم‌وار. یعنی رفتن به یک کافه که یکی آنجا بخواند. یعنی قدم زدن بر لب دریا، با هر کسی که دوستش داری و بی سر هر خری که دوستش نداری. یعنی همان چیزی که من و شما عمیقا در این سال‌ها از آن محروم بوده‌ایم. یعنی همان که انگار خط قرمز بوده در تمام این سال‌ها... ------------------------------------------------- مهسا مدرسه‌ی راهنمایی می‌رود. برادرم کلی زحمت کشیده تا اسمش را مدرسه‌ی شاهد نوشته. البته همه می‌دانیم در این سال‌ها چندان شهیدی تولید نشده تا برای دختران نوجوانشان احتیاج به این همه مدرسه‌ی شاهد باشد، اما پدر و مادر مهسا به این‌ها کاری ندارند. آنها با واقعیت سر و کار دارند و واقعیت این است که یکی از بهترین مدرسه‌های راهنمایی "دولتی" دخترانه مشهد، در محله‌ی کوهسنگی با "کلی امکانات" وجود دارد که بهتر است دخترشان آنجا درس بخواند. البته این "کلی امکانات" ربط چندانی به فعالیت‌های فوق برنامه‌ای مثل ورزش و موسیقی و تئاتر که از معدود چیزهای مجاز در جامعه ماست ندارد (البته برای موسیقی تئاتر به گمانم بهتر باشد از فعل "بود" استفاده کنم. از آخرین باری که اصلاح دوست داشتنی "گروه تئاتر مدرسه" را شنیده بودید کی بود؟). می‌گویند معلم‌هایش بهتر است و با بچه‌های تست‌های تیزهوشان کار می‌کنند و کلاس‌های قرآن جداگانه دارند و... ای گه‌گاهی یکی دو تا اردوی زیارتی هم شاید بچه‌ها را ببرند. لااقل جایش که بهتر هست! ولی به هر حال گنج بی رنج میسر نمی‌شود. مهسا باید هر روز چادر سیاه عربی عجیب و غریبی که "ملی" است را بپوشد، قوز کند و به مدرسه برود. البته چادر اجباری است و قوز اجباری نیست ولی احتمالا اگر سر هر دختربچه‌ی عاقلی چادر کنند و هفته‌ای چند ساعت درباره‌ی مجازات‌های سنگین دخترهایی توضیح دهند که می‌گذارند "برجستگی‌های بدن‌شان" دیده شود، ترجیح می دهد قوز کند تا اینکه عقرب توی حلقش فرو کنند! تقریبا همه‌ی مسائل دیگر هم مشابه همین مساله‌ی مدرسه رفتن است. "آنها" ما جلوی حجم وسیعی از امور را می‌گیرد و در باقی امور، چنان منابع عمومی را به سمت‌های خاصی سوق می‌دهد که ملت برای استفاده‌ی حداقلی از آنها، تن به شرایط ویژه‌ای بدهند. کارمندی؟ دانشجویی؟ مدیری؟ تاجری؟ پیمانکاری؟ فرقی ندارد: "باید" حجابت را حفظ کنی، با زن نامحرم بگو و بخند نداشته باشی، میهمانی مختلط نروی، روزه‌خواری نکنی، نماز جماعت بروی... اما "اگر" می‌خواهی پیشرفت کنی بهتر است چادر سرت کنی، زنت چادری باشد، انگشتر عقیق بیندازی، در اعتکاف شرکت کنی، اردوی راهیان نور بروی ... ------------------------------------------------------------ شادی شادی از گونه‌ی سرخت خون می‌چکد! --------------------------------------------------------------------------- رویای تایباد هر روز با من است. تمام سهمم از بهشت برینی که می‌خواهند مرا به آنجا خِرکش کند را حاضرم با شهری عوض کنم خاک‌آلود، کوچک و فقیر که ماهی چند بار جشن‌های خانوادگی شادی‌ در آمفی‌تئاتر آن برگزار می‌شود. مهم نیست که محجبه‌ایم یا نه. اهل رقصیم یا نه. اهل باده‌ایم یا نه. شادی در اینها نیست. هرچند که توانستند به بهانه‌ی منع اینها شادی را بکشند. افسوس که ج.ا.ا. روح ما را کشته، وگرنه حتما به بهای تناسخ در کالبد کارمند فقیری در تایباد، حاضر بودم حتی روحم را به شیطان بفروشم تا بتوانم هر وقت که دلم خواست دست زن و بچه‌ام را بگیرم، از میان کوچه‌های خاکی آب‌پاشی شده قدم بزنیم، با پاسبان سر کوچه سلام و علیکی کنم و به باشگاه کوچکی بروم که همکارانم و خانواده‌هایشان در آنجا می‌گویند و می‌نوشند و شادند. شاد. شاد... - آه ای رویای تایباد!

سال نوتان مبارک و رنگی

مواقع رسمی نوشتنم نمی‌آید. نوروز هم! خودم تعجب می‌کنم از این‌همه حرفی که گذاشته بودم به بهانه سال نو بنویسم و همیچکدام را نمی‌توانم بنویسم. اشکالی ندارد. باشد برای بعد...
به جایش یکی از شعرهای حافظ را بخوانید که عاشقش هستم. سالی که رفت برای من سال حافظ بود. به درکی شخصی و بی‌واسطه از حافظ رسیدم که برایم یک دنیا ارزش دارد. کلید فهم حافظ را پیدا کردم. درست باشد یا غلط، من با همین کلید به سراغ هر غزلی از حافظ که می‌روم آن را می‌فهمم. آنقدر می‌فهمم که انگار خودم کنار حافظ نشسته‌ام وقت گفتن شعری که می‌خوانم.

هزاران آرزوی خوب برایتان دارم. یکی‌اش درک بی‌غش، شخصی و بی‌واسطه‌ی حافظ. وقتی آدم اندک مایه‌ای مثل من بتواند حافظ را کشف کند، حتما شما هم می‌توانید. این بخت خوش ارزانی‌تان باد که به گوشه‌ای از زندگی رنگ می دهد. اصلا زندگی‌مان رنگی‌باد. آنقدر که با اولین نفیر صور اسرافیل، دنیا رنگین‌کمان شود. مرده باد خاکستر و خاکسترپراکنانِ افسرده‌حال. نظم و نظام و روزگارمان بهتر از این باد. بهاران خجسته باد!


زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را ضرر ها داد سودای زر اندوزی

زحلم گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزی صفیر تخت فیروزی
 

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرو آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌نهد عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی!

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی اگر سوزی

به عُجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی‌تر میرسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ کی کند تنها دعای خواجه تورانشاه
زمدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

ضمنا همینجا از همه‌ی دوستانی که با فرستادن پیامک و ایمیل، گذاشتن کامنت یا هر طور دیگری عید را به من و خانواده تبریک گفته‌اند یا خواهند گفت و متاسفانه نخواهم توانست به لطف تک تک آنها پاسخ بدهم سپاسگزاری می‌کنم. سالی خوش داشته باشید.

آخرين خبر

مادرزنم هم مرد. در تهران. در خانه ما...

پ.ن.:

با تشکر از همه‌ی دوستانی که با کامنت، تماس تلفنی، پیامک و سایر روش‌ها با من و همسرم همدردی کردند، برای دوستانی که در مورد مراسم ختم پرسیدند و متاسفانه نتوانستم به صورت تک به تک به آنها اطلاع بدهم، عرض کنم که این مراسم امروز سه شنبه (13 اسفند) ساعت 3 تا 4و نیم بعد از ظهر در مسجد شفا به نشانی خیابان ولی عصر، بین خ بهشتی و خ مطهری، پشت شرکت مخابرات برگزار می‌شود.

همشهری عصر و یک خواهش

امروز عصر داشتم از دم دکه روزنامه فروشی رد می‌شدم که چشمم افتاد به عکس تمام قد منوچهر احترامی روی صفحه اول همشهری عصر. طبعا روزنامه را خریدم و داشتم مطالب راجع به احترامی را نگاه می کردم که چشمم خورد به اسم خودم!

نمی دانم تا حالا اسمتان در غیر منتظره‌ترین جاها دیده‌اید؟ ناخودآگاه ضربان قلب آدم می‌رود بالا. البته خوشبختانه همشهری روزنامه خوشنامی است و می تواند خیلی هم خوشحال کننده باشد که در پرونده‌ای درباره منوچهر احترامی اسم آدم به عنوان نویسنده‌ی یادداشت آمده باشد؛ ولی من که یادداشتی به همشهری نداده بودم!

ماجرا این بود که دوستان (به احتمال زیاد امید مهدی نژاد) یکی از یادداشت‌های وبلاگی من درباره‌ی آقای احترامی را در روزنامه منتشر کرده‌اند. البته این نشان‌دهنده‌ی لطفشان است و چه بسا اگر می گفتند یادداشتی می‌نوشتم یا همان را آماده برای چاپ در روزنامه می کردم، ولی فکر می کنم چاپ آن مطلب، در صفحه وسط روزنامه پرخواننده‌ای مثل همشهری و بدون اطلاع من کار درستی نبوده.

من در وبلاگم برای دویست سی‌صد نفر که معمولا یا دوست و آشنا هستند و یا خواننده‌ی ثابت می‌نویسم. می‌خندانم، می گریانم، احساساتی می شوم، تند می‌شوم، افسرده می‌شوم... همه‌ی اینها خطاب به این آدم‌ها‌ست. درست است که اینترنت یک عرصه‌ی عمومی‌ست ولی آن یک اپسیلونی که در این عرصه عمومی مربوط به من است "کلاسه شده" است. دوست ندارم این فضا با فضاهای دیگر مخلوط شود. واقعا چرا باید خواننده روزنامه همشهری یادداشت خودمانی یکی به اسم محمود فرجامی را بخواند که دراوج غم و اندوه بعد از خاکسپاری استاد نوشته شده؟ یا چرا باید ده‌ها هزار نفر روزنامه خوان بفهمند که او برای فلان نشریه مجانی مقاله می نوشته؟...

از امید که قطعا نظرش خیر بوده و لطف داشته متشکرم و برای چندمین بار از همه دوستان خواهش می‌کنم بدون هماهنگی من مطلقا هیچ‌کدام از نوشته‌های وبلاگی من را در سایر رسانه منتشر نکنند. این خواهش بیش از آنکه ناظر به اهمیت و قدرت نوشته‌های من باشد؛ بر می گردد به ضعف و سستی این نوشته ها و همین‌طور متفاوت بودن فضای نشر. مثلا همین رفقا اگر از من یادداشتی در سوگ منوچهر احترامی می‌خواستند؛ چیز بهتری که به شان چنان خواجه نزدیکتر  و برای شمارگان آن روزنامه شایسته‌تر باشد می نوشتم. یادمان باشد احترامی هیچ کاری را – و به خصوص روزنامه‌نگاری- را خرد و سرسری نمی‌گرفت.

اگر در وبلاگ‌هایمان بجای نوشتن شعری، داستانی، یادداشتی یا نقدی درباره احترامی، با یادداشت‌های آبکی و کپی پیست مغلوط یک شعر، از درگذشت آن بزرگ گذشتیم، در مطبوعات چنین نکنیم. یادمان باشد او حرمت مطبوعات بود. او منوچهر احترامی بود...

-------------------

پ.ن: اين هم يك يادداشت مشابه از وبلاگ من كه در روزنامه دنياي اقتصاد چاپ شده. عجب گيري افتاديم ها! به قول يكي از دوستان كه كامنت گذاشته، اصلا همين يادداشت را در حكم مانيفستي بدانيد كه از مطبوعات خواهش مي كند مطالب دنياي سايبر را بدون اجازه به فضاي خودشان نكشانند.

مرگ امید و احترامی

حالی که بر من این روزها می‌رود را محال است کسی بفهمد. شب‌ها یا خوابم نمی‌برد یا خوابش را می‌بینم یا کابوس. دیروز در خواب دیدم روی سینه‌ام حفره‌ای سر باز کرده که گوشت‌ها درونش می‌جوشند و کنار می‌روند. آنچنان از خواب پریدم که باورم نمی‌شد خواب بوده باشد. بعد از مرگ برادر جوانم، هیچ ضربه‌ای اینقدر کارم را نساخته بود. درونم آتش گرفته است. زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت...

می‌خواهم به خودم دلداری بدهم. می‌گویم "حالا مگر چه شده؟ خب البته خیلی حیف شد که رفت؛ واقعا حیف از مردی با آن همه معلومات و سواد و هوش و حافظه که مرد. ولی مرگ حق است. کی نمی‌میرد؟ تازه مگر تو چکاره‌اش بودی؟ چند وقت بود که می‌شناختیش؟..." و اشک‌هایم سرازیر می‌شود. دلم سرش را به سینه‌ام می‌کوبد... "سینه‌ی دردکشم را بدرم یا ندرم؟"
کاش می‌شد بدرم. دودی سیاه و فریادی گلودَر در من مانده است.

کاش نمی‌دیدمش. کاش به خانه‌اش نمی‌رفتم. کاش پای حرف‌هایش نمی‌نشستم. کاش با آن عظمت منتشر برخورد نمی‌کردم. کاش بیوگرافی احترامی را دست نمی‌گرفتم... کاش عاشقش نمی‌شدم.

عمران صلاحی که رفت و حسرت ندیدن‌‌اش که به دلم ماند، گفتم احترامی را از دست ندهم. رفتم و احترامی مرا بدست گرفت. آنهمه بزرگی، افتادگی، درویشی، فداکاری، مناعت طبع... ای وای بر من.  کاش چنین روزی را نمی‌دیدم.

می‌گویند احترامی شعر خوب می سرود. قصه خوب می‌گفت. طنز خوب می‌نوشت. با سواد بود... همه‌ی اینها بود و اینها نبود. انطباعات حسیه‌اش را می‌شمارند، جوهر احترامی این نبود. منوچهر احترامی آن سوپی بود که هر روز با وسواس برای مادرش، میرزا والده می‌پخت و در دهانش می‌گذاشت. منوچهر احترامی آن گپ‌های بلندی بود که با ده‌ها آدم کوچکی مثل من هر روز می‌زد. منوچهر احترامی آن تلفن یک ساعته‌اش وسط ضبط مصاحبه با زنی در اصفهان بود که با شوهرش مشکل داشت و گوشی برای شنیدن درددل‌هایش می‌خواست. آن پانزده کتابی بود که مرور می کرد تا بعد از ماه‌ها، مقاله‌ای برای "فرهنگ مردم" بنویسد؛ مجانی. آن همه کتاب‌های ریز و درشتی از شاعران جوان بود که آنها را به شوق خواندن شعرهای خوب می خرید و می‌خواند. وای از آن همه درویشی که به خاک رفت... وای بر دل من.

اشک‌هایم می‌ریزد و ذره ای دلم برای منوچهر احترامی نمی سوزد. او بهترین دوران تهران را دیده بود. در بهترین مدرسه‌ها درس خوانده بود. زمانی دانشگاه رفته بود که دانشجوها را روی سرشان می‌گذاشتند. زمانی وردست سردبیر توفیق شده بود که خیلی‌ها آرزو داشتند سطری از آنها در توفیق چاپ شود. بهترین تئاترهای تهران را دیده بود. به سربازی که رفته بود خود تیمسار قره‌باغی ستوان منوچهر احترامی را با ماشین و راننده‌ی خودش به عنوان جانشین سرگرد به قصر فرستاده بود. در زمان کارمندی به میل خودش به یزد رفته بود و همه جای آن طرف‌ها را گشته بود. حقوقش ماهی شش هزار تومان بوده. در دوران طلایی رادیو با آن همکاری کرده... اشک‌هایم می‌ریزد و دلم برای خودم می‌سوزد.

برای خودم که عقده‌ی اینها را داشتم و منوچهر احترامی تنها امید برای گشودن روزنه‌ای به سرزمین رویاها و آرزوهایم بود. آدمی از نسل لوطی‌های قدیم که بوی لاله‌زار و یزد و چخوف را یکجا می داد. درویش مردی. به طور حیرت‌انگیز و غیرقابل باوری درویش. اسطوره‌ی دل‌بریدگی از دنیا در عین باخبری از امور... چه همه آرزوهای من به گور رفت.

آهای بدانید که اگر احترامی با اتوبوس و تاکسی این بر و آن بر می رفت، اگر لباس‌هایش چروک بود، اگر پرستار تمام وقت میرزاوالده بود، اگر دندانی چندانی به دهان نداشت... هیچکدام از نداشتن نبود، از نخواستن بود. پول داشت، حوصله نداشت. حوصله‌اش را خرج نوشته‌ها و شاگرانش می‌کرد. خرج مادرش. خرج آدم‌ها. آخرِ یک مراسمی، رفیقی دیده‌بود احترامی نشسته گوشه‌ای و دارد گریه می‌کند. چی شده استاد؟ فلانی را دیدم که زنش طلاق گرفته و پکر است... بدانید، همچو آدمی بود احترامی.

به من مربوط نیست که شعرهای احترامی چقدر خوب بوده‌اند. به من مربوط نیست که طنزهایش چقدر مردم را می خندانده. به من مربوط نیست که احترامی با حسنی برای بچه ها چه کرده. آنچه مرا آتش می‌زند آرزوهای خودم است که به خاک رفت. امیدم ناامید شده. تمام آن تاریخی که من شیفته‌اش بودم، با آن لحنی که می فهمیدمش، در کالبدی که عاشقش بودم امروز دفن شد. خدا امیدتان را ناامید نکند. صدبرابر از دست دادنِ عزیزی سخت است. مرگ چنان خواجه کاری خرد نبود. این را فقط آدم‌هایی می‌فهمند که آن کودکی پرابهت و خالص را دیده باشند. نوشیده باشند. ای وای...

دارم دیوانه می‌شوم. امشب باید گیراترین افیون دنیا را پیدا کنم. بکشم. سر بکشم. سرم به دوران افتاده. خمار صدشبه دارم شراب خانه کجاست...
 

منوچهر احترامی ورپرید

سرم را بین دست‌هایم فشار می‌دهم و نمی دانم چی بنویسم. فاجعه را چطور می توان نوشت؟ چطور می‌توان گفت؟ یعنی باید مثل جلال سمیعی زنگ زد و پرسید "خبر را داری؟" و بعد بلافاصله گفت منوچهر احترامی مرده! و فکر نکرد به آدمی که همین دیروز چند بار زنگ زده به منزل احترامی که برود باقی مصاحبه را بگیرد. یا در حقیقت به بهانه مصاحبه برود خانه منوچهر احترامی؛ با هم غذاهای عجیب و غریب درست کنند، از میزوالده حرف بزنند، از توفیق و گل‌آقا حرف بزنند، از بی انصافی و کارنابلدی بعضی لوله کش‌ها حرف بزنند، غذا بخورند، کارتن ببینند، حرف بزنند... .


می‌دانستم می‌میرد. حس مسخره‌ای در درونم فریاد می‌زد می‌میرد. همان حسی که هر بار بهش می‌گویم خیلی عوامی! حرف‌هایت به درد پشت کامیون‌ها می‌خورد! خرافاتی هستی! و او هر بار با صدای بلند می‌گوید خوب‌ها زودتر می میرند؛ می‌گوید به هر کس دل بستی رفت؛ می‌گوید لوطی‌ها مال این زمانه نیستند.


زنگ می‌زنم خانه احترامی. آقایی گوشی را برمی‌دارد. خیلی طبیعی می‌گویم که می‌خواهم با آقای احترامی صحبت کنم. او هم خیلی طبیعی می‌پرسد که کی هستم و چکارش دارم؟ می‌مانم چی بگویم. می‌گویم من شاگرد آقای احترامی هستم ولی می‌دانم که در این حد نبودم. می‌گویم دارم با ایشان روی کتابی کار می‌کنم. می گویم خبری شنیده‌ام. می‌گوید درست شنیده‌اید. می گوید منوچهر احترامی مرده. می گوید من پورنگ هستم.


پورنگ خواهرزاده‌ی منوچهر احترامی است. او اسم مستعار پورنگ که با آن حسنی و یک سری کارهای دیگر را نوشت از همین پورنگ گرفته بود. سهراب را چند هفته‌ی پیش بردم خانه داییِ پورنگ. سهراب که از سبیل‌های پرپشت حسنی جا خورده بود  با احتیاط پرسید:

- شما واقعا نمی رفتید حمام؟

حسنی خندید و گفت:
- نه. اون مال بچگی‌هام بود سهراب. از اون موقع به بعد من و بابام و عموم... چی؟

سهراب خنیدید و گفت: - هفته‌ای دو بار می‌ریم حموم!
و با هم دوست شدند. برایش کارتن گذاشت. بهش کتاب داد. باهاش حرف زد. از پورنگ و بقیه بچه‌ها گفت که وقتی این‌قدی بودند باهاشان چه می‌کرد.


پورنگ خیلی آمرانه حرف می‌زند. در تک تک جملاتش نهفته و آشکار است که "این به خانواده ما و شخص من مربوط است." فعلا فقط اجازه می دهد که از طرف خانواده‌های احترامی، مسجد حوضی، سرخه‌ای و یکی دیگر یک آگهی تسلیت بزنیم. نه اسم بیمارستان را می‌گوید و نه هیچ چیز دیگر. "فعلا نه بیایید و نه هیچ کار دیگری بکنید. هیچ چیزی بدون هماهنگی من هم ننویسید. "


مسجد حوضی نام خانوادگی مادری احترامی‌ است. آنها آخوند بوده‌اند و مقرشان مسجد حوض تهران. فامیل پدری‌اش میرزا بوده‌اند. یعنی سوادی داشته‌اند و حساب و کتاب سرشان می‌شده. آنها دست کم از چهارصد سال پیش ساکن تهران بوده‌اند. خودش می‌خندید و می‌گفت امیدوارم اینها جزو راهزنان تهرانی نبوده باشند!

پدربزرگ پدری‌اش تاجری بوده بین ایران و روسیه که انقلاب بلشویکی ورشکسته‌اش می‌کند. پدرش کارمند وزارت دارایی بوده در زمانی که کارمند بودن پرستیژ خاصی داشته. البته آنها هیچ وقت زندگی مرفهی نداشته‌اند. آنها که می گویم، منظورم او و پدر و مادر و خواهر و برادرش است. برادرش سالها پیش –شاید- به عارضه‌ی مشابهی درگذشت. موضوعی که میزوالده، مادرشان را درهم شکست.خود منوچهر خان هم هنوز کمر راست نکرده بود. یک بار برایم گفت یکی از دلایلی که حاضر نیست به اصرارهای من تن بدهد و برویم قفسه‌های خاک گرفته انبارش را برای یافتن کارهای قدیمی‌اش بکاویم این است که ممکن است با آثاری از برادرش مواجه شود و های های بزند زیر گریه.


تمام تنم داغ می‌شود و می‌خواهم بزنم زیر گریه. اما نمی‌زنم. برادرم هم که مرد آخرش آن عربده‌ای را در گلویم مانده بود نریختم بیرون. اما آن وقت اجازه داشتم که اشک ریزان خودم را سه ساعته به مشهد برسانم و الان حق ندارم بروم نیروی هوایی خانه احترامی. پورنگ خان تاکید کرده که نرویم. نه خانه نه بیمارستان و نه فعلا هیچ جای دیگر. باید بنشینم و در این هوای گرفته، در این هوای بارانی، اشک بریزم و فکر کنم که از طرف خانواده‌های ذوی‌العز و الاحترام فوق چه آگهی‌‌ای چاپ کنم. حالا باید با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ناگهانی بزرگ خاندان، منوچهر احترامی را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم. یک قالب آماده!


احترامی همیشه از قالب‌ها گریزان بود. همین پریروز که داشتم متن مصاحبه را پیاده می‌کردم به اینجا رسیده بودیم که می‌گفت از حدود بیست سالگی از نوشتن در ستون ها و قالب‌های از پیش تعیین‌شده گریزان شده. می‌گفت وقتی تو در ستون و قالبی می نویسی که یکی دیگر به وجود آورده و جاانداخته مثل این است که داری با مغز او فکر می‌کنی. یک جوان بیست ساله به این نتیجه رسیده بوده! عجیب است ولی نه برای کسی که از 17 سالگی جذب روزنامه توفیق شده و در نوزده سالگی وردست سردبیر!

پدرش را به گمانم سال 36 از دست می‌دهد. منوچهر از ان به بعد درس می خواند و کار هم می‌کند تا کمک خرج خانه باشد. "آهنگری، در و پنجره سازی، صندلی سازی... از پس این کارها خوب بر می‌آمدم. بعضی وقت‌ها شبها تا دیروقت کار می کردم و با اضافه کاری روزی 18 تومان می‌گرفتم." هنوز هم وقتی از کارهای فنی حرف می زد تبحرش شگفت آور بود. آنچنان از پره‌های موتورخانه شوفاژ می‌گفت و اینکه چطور باید آنها را عوض کرد که انگار پنجاه سال تاسیساتی بوده. "اگر این قلب وامانده‌ام می گذاشت الان هم خودم این کارها را می‌کردم."

در دبیرستان به خاطر شیطنت زیاد یکی از معلم‌ها قسم می‌خورد که او را رفوزه کند. به صلاحدید مدیر، پرونده‌اش را می‌گیرد و می‌برد به دبیرستانی دیگر که رشته ریاضی نداشته و به جایش در رشته ادبی نام می‌نویسد. خودش و حتی پدرش هم از این توفیق اجباری خوشحال می‌شوند. پدر منوچهر دوست دارد او وکیل شود. دیپلم را که می‌گیرد می‌رود رشته حقوق دانشگاه تهران. اما هوش ریاضی‌اش حیرت آور بود. چند تا مساله ریاضی داد که حل کنم. هیچکدام را نتوانستم. راه حل های همه را گفت و معلوم شد ریاضی نه به رشته که به هوش و ورزیدگی ذهن است. بی خود نبود که کارشناس سازمان برنامه شده بود.

مگر فقط هوش بود؟ حافظه اش بی نظیر بود. حیرت برانگیز! از آبله مرغان خواهرش که حدودا سه و نیم سالگی خودش رخ داده بود به خاطر داشت به بعد. از آن به این طرف کمتر اسمی را بود که از خاطر برده باشد. تاریخ زنده‌ی نیم قرن مطبوعات ایران رفته است!

اشک هایم می‌ریزد و مانده ام در این زمانه‌ی ریا و چاپلوسی که مقدس‌ترین کلمات هم به مبتذل‌ترین حالات افتاده‌اند چطور او را توصیف کنم.

- آقای احترامی! سه طبقه‌ی درندشت بالاسرتان افتاده. چرا نمی دهیدش اجاره؟

- بدهم اجاره که چه شود؟

- ماهی یک عالمه پول می‌آید توی جیبتان.

- فکر می کنی به عقل خودم نمی‌رسد؟ پول را می‌خواهم چه کار؟!

- چه می‌دانم. این همه کارمی‌شود کرد با پول. مثلا یک پرستار خوب بگیرید برای میزوالده که مجبور نباشید 24 ساعته اینجا باشید. گه گاهی هم بتوانید بیایید بیرون هوایی بخورید.

- میز والده جز من، هیچ کس دیگر را قبول نمی‌کند. تازه من از این پول هایی که خواب پول است خوشم نمی‌آید. اصلا من پول می‌خواهم چه کار؟

- می دانید چیست. یک مقداری ابراهیم گلستان خون شما کم است به گمانم!

- ابراهیم گلستان نمی‌آمد با تو سیب زمینی پوست بکند برای پوره. آن رنده را بیار!

می‌گفت عمران صلاحی ورپرید. تاکید می‌کرد که ورپرید. صابری را هم همینطور. با لحنی می‌گفت که یعنی وقت مردنشان نبوده، هنوز کلی کار می‌توانستند بکنند. نباید می‌مردند. حالا بهتر می‌فهمم ورپریدن یعنی چه.  ورپریدن یعنی اینکه آن همه انسانیت، آن همه فروتنی، آن همه دانش، آن همه ذوق، آن همه خاطره، آن همه هوش، آن همه کودکی... در جای سردی آرام خوابیده و هیچوقت برنخواهد خاست. خود احترامی ورپریده. راستی خبر را به میزوالده چطور می‌دهند؟ وقتی از توی آن اتاق عقبی صدا می‌زند "منوچهر خان!" بهش چه می گویند؟ می‌گویند منوچهرخان ورپرید؟! می‌شود بار این همه فاجعه را به عهیده چند کلمه‌ی حقیر گذاشت؟

ببخشید... دیگر نمی توانم ادامه بدهم. حتما چیزهای بیشتری می‌نویسم و می گذارم.

راززدایی از نحوست خودم!... یا: آمریکا در چه فکریه؟ محمود فرجامی چه شکلیه!

آدمی‌زاد خیلی خوشش می‌آید دور خودش هاله‌های رازآلود بتند. این را اجداد من و شما خوب فهمیده بودند. منظورم همان اجدادیست که می رفتند توی کوه و بیابان و غار و روی درخت ساکت می‌نشستند و به جایی خیره می شدند و صداهای نامفهوم از خودشان درمی آوردند و البته خیلی زود هم صاحب کرامت می شدند! همان‌هایی که چیزی نمی نوشتند. اگر می نوشتند به خطوط رمزآلودی بود که فقط تعداد اندکی می‌فهمیدند. اگر اینطور نبود حتما از نثری برای نوشتن استفاده می کردند که جز عده‌ای خواص نفهمند. و به این ترتیب حکمت‌ها و علوم خفیه‌ی رازآلود پدید می آوردند. حتی طب را هم سری می‌کردند. سری به متون قدیمی در کتابخانه‌های رم و قاهره و قم و لهاسا بزنید!


رازآلودگی الان هم جذاب است. سرچشمه‌اش کنجکاوی است اما خیلی از ماها از کنجکاوی دیگران درباره‌ی خودمان هم لذت می‌بریم. مثلا نمی‌دانید همین خود من از اینکه دیده‌ام یا شنیده‌ام که بعضی‌ها کنجکاوند بدانند محمود فرجامی چه شکلی است چقدر باد شده‌ام. البته خدا را شکر، باری تعالی شش هفت تا سوراخ برای همین مواقع ضروری در من تعبیه کرده والله هیچ بعید نبود بترکم! ( صورتی از برهان نظم در اثبات وجود باری!)


حالا بگذارید یک سوالی از شما بپرسم. به این عکس خوب نگاه کنید. فرض کنید من بگویم این عکس من است. سوال من این است: آیا برایتان مهم است؟ اگر برایتان مهم است آیا باور می کنید؟ اگر باور می‌کنید چه احساسی به شما دست داد؟ انتظار داشتید چه شکلی باشم؟
(تذکر: کامنت‌های بی‌ادبانه پاک می شوند. قرار نیست دقیقا بنویسید با دیدن این عکس چه احساسی به شما دست داد!)
 

محمود فرجامی؟

یک آمپول بوتولینوم لطفا!

امروز در جایی برگه‌ای دیدم درباره بوتوکس. نوشته شده بود که با این عمل، سم ضعیف شده‌ای به نام بوتولینوم به زیر پوست صورت کسانی که زیاد اخم می کنند تزریق می‌شود. این سم ضعیف شده باعث کرخی و کم تحرکی عضلات قسمت مربوطه می شود و به این صورت آدم های اخمو، بشاش می شود...

از صبح در این فکرم که قلبم را بوتوکس کنم. یک آمپول بوتولینوم لطفا! ضعیف شده هم نبود، نبود...

از روزگار

قرارداد کتاب بیشعوری را با نشر افق بستم و یک مجموعه قصه‌ام را هم قرار شده نشر نی دربیاورد. اینکه آیا کتاب‌ها مجوز بگیرند و کی بگیرند را خدا عالم است. فعلا من بُرد کرده‌ام که صد هزار تومان از افق و پنجاه هزار تومان از نی، پیش‌پرداخت گرفته‌ام! به قول آن ضرب المثل قدیمی: من صد و پنجاه تومن پیل دارم، کی را بُکُشم؟!


سه تا کتاب را همزمان دارم کار می کنم. یکی گفتگو و گزیده‌ی آثار احترامی که فعلا در مرحله‌ی انجام و پیاده‌سازی گفتگوست و بعد وارد فاز جمع‌آوری بهترین کارهای طنز احترامی از سال 36 تا امروز می‌شود. کاری که شوخی شوخی ممکن است چند سال طول بکشد. این کار را هم احتمالا می‌دهم نشر نی.


یک مجموعه قصه با عنوان "قصه‌های اساطیر" را هم در حال نوشتنم. داستان اساطیر یونان به زبانی طنزآمیز که فعلا از دو تا منبع برای جمع‌آوری اطلاعات استفاده می‌کنم. می‌خواهم علاوه بر طنزآمیز بودن برای همه مفید و آموزنده هم باشد. خودم تازه دارم می‌فهمم که شناختم از اساطیر یونان و روم در حد صفر بوده است. برای این کار با بزرگمهر حسین‌پور جلسه‌ای داشتم و قرار شد بخواند و یکی از کاریکاتوریست‌های خوش‌ذوقی که با حس و حال کار جور باشد را پیدا کند برای تصویرسازی. اگر با تصویرساز کنار بیایند این کار را هم با نشر نی کار می‌کنم. هم معتبر است و هم می‌شود نشست با آقای همایی چای خورد و گپ زد. از انتشاراتی‌هایی که مدیرشان انگار از دماغ فیل افتاده خوشم نمی آید.


سهرابیات را هم می خواهم به صورت کتاب جمع کنم. اگر اسامی شخصیت‌ها واقعی نبود تا به حال چند جلدش تمام شده بود اما حالا که واقعی شده به وسواس افتاده‌ام و نمی خواهم ماجراها تخیلی باشند. البته مشکل در واقع این نیست، تنبلی خودم هم هست، والا این طفلک سهراب که هر روز دارد قصه‌ای درست می‌کند!


برای دو جا هم به صورت حرفه‌ای طنز می‌نویسم (یعنی پولش را می‌گیرم والا از نظر کیفیت که همه‌ی مطالب ما حرفه‌ای است!) در دبش و آی طنز هم لِک و لِکی می‌کنم. در بیزینس هم خیلی فعالم و در نتیجه‌ی این فعالیت خیلی زیاد، بیشتر از شش ماه است که دارم ضرر می‌دهم!
چند ماهی‌ست که اتاقی را از یکی از دوستانم اجاره کرده‌ام به عنوان دفتر. واقعا جای راحتی‌ست. بزرگ و نورگیر و قدیمی. مبلغ اجاره‌اش مناسب و به خانه ام نزدیک است و آن دوستانی که یکی از اتاق‌های واحدشان را به من اجاره داده‌اند بامرام و خوش‌اخلاقند. هیچوقت تا به حال اینقدر راحت نبوده‌ام.


خب اینهم برای دوستانی که هی می‌پرسند کجایی و چه می‌کنی و چه کاره‌‌ای.
 

بی بی سی فارسی، یک اتفاق مهم برای همه‌ی فارسی زبان‌ها

امروز طبق وعده‌ای که شده بود تلویزیون فارسی زبان بی‌بی‌سی رسما شروع به کار کرد و من فکر می‌کنم نه تنها امروز، بلکه امسال در تاریخ رسانه‌های فارسی زبان به یادماندنی باشد. در شروع کار، سطح برنامه‌ها و همینطور کیفیت تصاویر (اعم از سیگنال دریافتی بالاتر و ویدئوگرافیک و دکوراسیون و نورپردازی) بالاتر از انتظار بود و تیزرهای برنامه‌های آتی هم نشان می‌دهد که برنامه‌های مختلف را یک تیم کاملا حرفه‌ای و تقریبا یکدست ساخته‌اند.


در فضایی که تلویزیون کاملا جهت‌دار و ضعیف صدای آمریکا؛ که حتی کیفیت تصاویر ارسالی‌اش تعریفی ندارد و گرافیکش کاملا افتضاح است؛ در مقایسه با سایر شبکه‌های کاملا افتضاح فارسی‌زبان ایرانی یک شاهکار محسوب می‌شود و در حالی که وضعیت تلویزیون‌های فارسی زبان تاجیکی و افغانی از شبکه‌های ایرانی هم بدتر است، از امروز بیست و پنجم دی ماه 1387، تلویزیونی ظهور کرده که در نخستین ساعات پخش‌اش آنقدر حرفه‌ای و قوی ظاهر شد که اگر زبان فارسی مجریانِ مسلطش نبود انسان شک می‌کرد نکند شبکه‌ی بی بی سی جهانی را گرفته است!


اگر فکر می‌کنید هیجان زده شده‌ام، کاملا درست فکر می‌کنید! تلویزیونی که وضعیت گرافیکی‌اش اینقدر زیبا باشد، مجریان جوانش –که بعضا تا آنجایی که من می‌شناسمشان تا قبل از همکاری با بی بی سی رنگ یک استودیوی تلویزیونی را هم ندیده بودند- اینقدر مسلط وتمرین‌شده ظاهر شوند، تلویزیونی که در نخستین ساعات آغاز به کارش آنقدر خوشفکر باشد که گزارشی از بزرگترین مشکل معلولان ایرانی، یعنی نبود امکانات اولیه شهرسازی برای حمل و نقل آنها را پخش کند؛ یک اتفاق بزرگ و سرآغاز فصل نوینی در گستره‌ی رسانه‌های فارسی زبان سراسر جهان است.


بگذار وزارات‌خانه‌ها و سازمان‌های عریض و طویل ج.ا.ا. خودشان را به زمین و آسمان بزنند و صبح تا شب کسانی را که در سر سودای همکاری با آن داشته‌باشند را تهدید کنند. بگذار سرشان را زیر برف کنند و بودجه‌های میلیاردی این مملکت را همچنان جگرگوشه‌هایی مثل فرج الله سلحشور خرج کنند. رسانه‌ی نوی ظهور کرده و خواهید دید که چقدر زود سلیقه‌ها را تغییر خواهد داد. رسانه‌ای که نشان خواهد داد "دولتی بودن"، توجیه‌کننده‌ی غرضورزی و سیاست‌بازی و بی‌شعوری رسانه‌ای و اهانت به شعور مخاطب نیست. آری می‌توان دولتی بود و در راستای منافع ملتی دیگر فعالیت کرد اما به شعور و شخصیت مخاطبان احترام گذاشت و برای هر دو طرف مفید بود. درسی برای تلویزیون فارسی صدای آمریکا و تمام تلویزیون‌هایی که فقط سیمای جمهور اسلامی ایران هستند. فاعتبروا یا اولی الابصار!


از همه‌ی اینها گذشته، تلویزیون فارسی بی بی سی کار بسیار مهمی را شروع کرده و آن نزدیک کردن فارسی زبان‌های دنیاست (به خصوص ایرانی ها با افغان ها و تاجیک‌ها)، که سازمان عظیم صدای و سیمای ایران با آن پروپاگانداهای سروری جهان اسلامی به بهش دیکته شده و می‌خواهد به دیگران حقنه کند، مطلقا در این زمینه کار مفیدی نکرد و با این طرز تفکر نخواهد توانست کرد. به نظرم این پروژه‌ی بی بی سی از همه‌ی اهداف دیگری که دارد مهمتر است. اینکه مجریان اصلی آن (مثل فرناز قاضی زاده) به زبان فارسی رسمی (و نه به روال معمول با لهجه‌ی غلیظ تهرانی به عوض زبان فارسی) صحبت می‌کنند و در کنار گزارشی از تهران، گزارشی از کابل پخش می‌شود، مهمتر و تاثیرگذارتر از میلیون‌ها دلار و هزاران ساعت سخنرانی در راه اعتلای زبان فارسی و اتحاد و همبستگی فارسی زبانان دنیاست. به خصوص این امر برای ایرانی‌هایی مفید است که خودشان را در پیله‌ی ناسیونالیسم چنان پیچیده‌اند که اندک اندک به فاشیسم ختم می‌شود. برای ایرانی‌هایی که هنوز کلمه‌ی "افغانی" در نزدشان حکم فحش را دارد و گویش تاجیکی فارسی را جز برای تمسخر به کار نمی‌برند.


راه افتادن این تلویزیون را به تمام بر و بچه‌های تلویزیون فارسی بی بی سی، که خیلی‌هایشان تا همین اواخر در مطبوعات ایران همکار ما بودند تبریک می‌گویم، به خصوص نیما اکبرپور که همین سایت دبش اول بار با مدیریت فنی او راه افتاد.

البته به قول معروف برادریمون به جا بزم به هفت قرون! یک چندماهی که بگذرد نقدشان هم می‌کنیم. فعلا فقط تماشا. البته از راه اینترنت؛ چون آنتن ماهواره داشتن که ممنوع است. خبر نداشتید؟!

تیر و تخته در محله‌ی برو بیا

kooche.jpg 

عکسی که در بالا می‌بیند، سر کوچه‌ی محل کار من است. دقیقترش را بخواهید: فلسطین، نبش مرتضی‌زاده. آن روزهایی که ماشین داشته باشم از اینجا می‌پیچم توی کوچه. از سه هفته مانده به شروع محرم امسال، اینجا این تیر و تخته‌ای را که می‌بینید هوا کردند. حالا ممکن است فکر کنید من به خاطر اینکه هر روز یک ربع بیتشر توی ترافیک باشم تا محله را دور بزنم و از بولوار کشاورز بیایم و خودم را برسانم به کوچه این‌ مطلب را نوشته‌ام؛ اما خدا به سر شاهدست که اینطور نیست. ما تمام زندگی‌مان به این طور دور زدن‌ها گذشته، حالا بیایم به خاطر یک معطلی یک ماهه وقت خودم و شما را بگیرم؟

موضوع جالب اینست که اینجا پر رفت‌وآمدترین محله‌ی یهودیان ایران است. چون این طرفش مدرسه (دبستان، راهنمایی و دبیرستان) پسرانه یهودیان است و آن طرفش کنیسه. و دقیقا بین این دو مکان است که تیر و تخته‌ی مربوطه علم شده است! جالبتر اینجاست که تقریبا تمام همسایه‌ها هم از این وضعیت ناراضی‌اند. دیروز یکی‌شان می‌گفت به دنبال این بوده که بفهمد اگر همسایه‌ها این بساط را راه نمی اندازند پس کی هر سال راه می‌اندازد؛ که از یکی از علم‌کنندگان شنیده: سازمان تبلیغات اسلامی!

حالا هی بگویید این سازمان بودجه‌های میلیاردی‌اش را چکار می‌کند...

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 7 دیماه 1387 ساعت 3:15 PM

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است؛ خانم صابری!

 

 خبر توقف انتشار هفته‌نامه‌ی گل‌آقا به تصمیم پوپک صابری را از طریق آی‌طنز خواندم و بسیار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه برای ابراز همدردی با خانم صابری و همسرش، آقای داوودی. هیچکدام نبودند. پیام گذاشتم که خیلی متاسف شدم و امیدوارم روزی نزدیک شاهد بازگشت قدرتمندانه‌ی نشریات گل‌آقا باشیم. نه هفته‌نامه، که همه‌ی نشریات گل‌آقا. واقعا عقیده‌ی قلبی‌ام همین است.

تا به حال دو سه بار درباره‌ی گل‌آقا نوشته‌ام. یک بار به جد و بقیه به طنز؛ اما خمیرمایه‌ی اصلی همه این بوده که دوست داشته‌ام گل‌آقا بهترین نشریه‌ی طنز ایران باشد. نه از بی‌رقیبی، بلکه فی‌نفسه چنان قوی و خواندنی باشد.

حالا نمی‌خواهم باز آن حرف‌ها و دلایل را تکرار کنم. سوءتفاهم‌هایی سر همانها پیش آمده بود که امیدوارم رفع شده باشد. الان فقط می‌خواهم همدردی کنم. من واقعا وضعیتی که خانم صابری در آن قرار دارد را درک می‌کنم. وضعیتی که من "فرسودگی" توصیفش می‌کنم. دلایلش هرچه که می‌خواهد باشد، فرسودگی حال بدیست و مملکت ما سرزمین فرسودگی‌ست. 

ما باید با دوست و همکار خسته و فرسوده و دلگیرمان همدردی کنیم. ما پیشتر از آنکه خواننده و نویسنده و منتقد و طنزپرداز و رئیس و مرئوس باشیم؛ آدمیم.

گل‌آقا خیلی به گردن ما حق دارد. مرحوم صابری می‌توانست نردبان قدرت را بالاتر برود. وزیر و وکیل بشود. اصلا چه می‌گویم؟ ما هنوز بچه بوده‌ایم که او نزدیک‌ترین مشاور رئیس جمهور رجایی بوده. او تا آخرین لحظه دوست رهبر انقلاب بود. رهبری که بسیاری از شاعران و روزنامه‌نگاران و مدیران و طنزپردازان ما با زحمت زیاد، در نوبت قرار می گیرند تا به دیدن ایشان بروند و احتمالا چند کلامی برای ایشان اجرا کنند.

همچین آدمی گل‌آقا را راه انداخت و خیلی‌ها را زیر بال و پر خودش گرفت. درست است که حکومت ایران از لحاظ فرهنگی – و به خصوص از منظر طنز- به مسیری شبه‌توتالیر افتاده و فقط آدم‌هایی در حد و اندازه‌ی صابری را آنقدر خودی می‌داند که اجازه بدهد –آنهم با انواع فشارها و تهدیدها و "پیغام"ها!- پایگاهی برای طنز سیاسی ایجاد کنند، ولی این امر به خودی خود تقصیری را متوجه صابری‌ نمی‌کند. من بارها خواسته‌ام این مطلب را روشن کنم که اگر ما همچنان از پوپک صابری، وارث و مدیر گل آقا می‌خواهیم که به این موسسه با دیدی "ملی‌تر" نگاه کند؛ همین امر است.

چرا ما از "طنز و کاریکاتور" و جواد علیزاده همچو انتظاری نداریم؟ مگر نه اینست که عمر این مجله به اندازه‌ی هفته‌نامه‌ی گل‌آقاست و همچنان هم منتشر می‌شود؟ چون ما همچنان گل‌آقا را جدی می دانیم و در شرایط بسیار بد این سال‌ها، از دوره هاشمی بگیر تا خاتمی و به خصوص الان، همیشه گل‌آقا این پتانسیل را داشته که خانه طنزنویسان باشد.

بله... درست است که هیچوقت گل‌آقا جلوی دست وزارت ارشاد را برای صدور مجوز نگرفته یا به قوه قضاییه هم نگفته فلان نشریه را ببند، سهل است که به انتشار بعضی نشریات طنز (که همه به رحمت خدا رفته‌اند) یاری هم رسانده است. تازه خصوصی هم هست و اختیارش دست مدیرش که هر چه خواست بکند با آن؛ ولی خدا را، حیف نیست حالا که فقط و فقط یک موسسه چنین موقعیتی دارد از آن به راحتی بگذرد؟ و با آن همانطوری که هست –موسسه‌ای کاملا خصوصی و ارث پدری- رفتار کند؟

شک ندارم که دست کم تا بیست سال آینده چنین فرصتی برای هیچ شخص و موسسه‌ای پیش نخواهد آمد. به راستی کدامیک از مقامات عالیرتبه‌ی ما مرد کنار گذاشتن میز و نردبانِ سیاست و قدرت و راه انداختن ستون و مجله‌ی طنز هستند؟ تازه اگر همچین جنمی داشته باشند کو سواد و قدرت قلمشان؟ این دو را هم داشته باشند کجا بتوانند اعتماد حضرات را جلب کنند؟

حضراتی که جز برای خودی‌ها، برای هیچ کسی حق وجود هم قائل نیستند چه رسد به طنز و انتقاد!

بی‌شک گل‌آقا مشکلاتی درونی دارد که ما از آن بی‌خبریم، یا کامل در جریان آن نیستیم و اظهار نظرهای صریح و قطعی شاید در حکم همان "لنگش کن" باشد که همه در گفتنش (و نه انجامش!) استاد هستیم. با خانم صابری و همکارانش در گل آقا، همدردی می‌کنم، به همگی خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم هر چه زودتر این اشکالات رفع شوند و گل‌آقا طرحی نو دراندازد. فراموش نکنیم که موسسه‌ی گل‌آقا همچنان هست و هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک‌ست...

 

-----------

(این مطلب اول بار در آی طنز منتشر شد. یادداشت جلال سمیعی در همین زمینه را هم بخوانید.)

من او نیستم

همین الان ایمیلی از دوست عزیزم، ناصر غیاثی دیدم که مودبانه گلایه کرده بود اگر فلان کامنت از شماست برای من و همسرم توهین آمیز است. فورا به آنجا رفتم و دیدم کسی به اسم من (محمود فرجامی) وارد بحثی شده و با عده‌ای درافتاده. راستش هنوز وقت نکرده ام در وبلاگ مانی ب بگردم ببینم داستان چیست اما معلوم است طرف خیلی بی ادبی کرده که حتی بخش‌هایی از کامنت‌هایش حذف شده.

از ناصر خیلی ممنونم که این احتمال را داده که آن کامنت‌ها از من نباشد. نیست و هیچ کامنت توهین آمیزی در سایت‌ها و وبلاگ ها که به نام من باشد، از من نیست. این نه به خاطر آنست که خیلی آدمی مودبی هستم بلکه به خاطر آنست که اگر تشخیص بدهم باید به کسی فحش بدهم (و اسمم را هم پایش بگذارم!) می‌آیم همینجا فحش می‌دهم که بُرد بیشتری داشته‌باشد!

به هر حال دوستان نه آن کامنتها از طرف من است و نه ادبیاتم اینطوری‌ست. چه با اسم و چه بی اسم. مطمئن نیستم ولی حدسم اینست که این کار کثیف و بزدلانه از کسی‌ست که با نام "سهند" در کامنتدانی وبلاگ‌های متعددی -و از جمله همینجا- مشغول لجن‌پراکنی‌هاییست که جز عقده‌های سادیستی قاعدتا نمی تواند منشا دیگری داشته باشد. اگر مدیریت کامنتهای دوستان سیستم کنترل آی‌پی را داشته باشد گمان کنم حدسم درست از آب درآید.

فعلا تا همینجا را داشته باشید...

پ.ن: یک سهند نامی، که احتمالا سهند مذکور نبوده این مطلب را در کامنت‌دانی مذکور به خود گرفته و طبیعتا ما را نواخته. رفتم آنجا و توضیح دادم که منظورم الزاما یک سهند خاص نیست و آن سهند اسپم‌انداز، را تقریبا تمام وبلاگ‌نویسان قدیمی می‌شناختند (تکه کلامش هم این بود: به  قول ما آذری‌ها...). بعد هم نوشتم که اگر قرار باشد هی من بیایم به کامنتدانی‌های دیگران و ببینم دیگران به اسم من چی نوشته‌اند و هی توضیح بدهم که "بابا من اون نیستم به دست بریده ابوالفضل!" که باید کار و زندگی‌ام را ول کنم بیفتم دوره.

 حضرت صاحب وبلاگ ایمیل زده که با اجازه‌تان این بین خودمان بماند و کامنت شما را به منزله‌ی ایمیل خصوصی تلقی می‌کنم!

من هم تشکر کردم و نوشتم که لطف بفرمایید منتشر کنید. به عبارت دیگر اینقدر عقلم می‌رسد که فرق ایمیل با کامنت چیست. ولی همچنان منتشر نکرده. آدم می‌ماند چی بگوید... انگاری راست گفته‌اند 4دیواری اختیاری!

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 30 آذرماه 1387 ساعت 2:25 PM

لنگه کفش... جانم؟ چی؟

انگار جهان هرچقدر سوم‌تر باشد در تولید انبوه "حماسه" پیشتازتر است! این حماسه حتی می‌تواند در حد پرتاب لنگه کفش هم باشد که البته ما هم بخیل نیستیم و ناز شصت هم‌جهان‌مان ( هم‌جهانان چیزی در حد هم‌وطنان است منتهی وسیع‌تر و عقب‌مانده‌تر!)
ماجرای لنگه‌کفش خبرنگار غیور عراقی به سمت بوش را که لابد صدبار شنیده و دیده‌ و خوانده‌اید. سهل است چه بسا در بعضی پارک‌ها در بازی جذاب پرتاب لنگه کفش به سمت ماکت بوش هم شرکت کرده‌باشید. پس ماجرایش را دوباره نمی‌نویسم؛ فقط چند سوال دارم:


1- این جناب قهرمان پرتاب لنگه‌کفش در دوران صدام کجا تشریف داشت؟ آن‌زمان هم چیزی به سمت سیاستمداران و یا میهمانان آنها پرتاب می‌کرد؟! (جانم؟ چی؟ می‌ترسید چوب توی پاچه و سایر اموراتش بکنند؟! خب اگر قرار باشد به لنگه‌کفش انداز آب‌نبات چوبی بدهند ما که بهتر می‌اندازیم!)


2- می‌گویند عربها هر عیبی که داشته‌باشند یک حسن بزرگ دارند و آن "میهمان‌نوازی"شان است. این حضرت از چه نوع آدم‌های شریفی‌ست که لنگه کفش به سمت میهمان پرتاب می‌کند؟ (جانم؟ چی؟ بوش غاصب است؟ پس عمه‌ی من بود که با طرح دولت و پیشنهاد پارلمان همین یک ماه پیش از دولت آمریکا خواست نیروهایش را از عراق خارج نکند؟!)


3- گیریم که دولت و پارلمان عراق بدون اذن این خبرنگار محترم و مهم، خیانت بزرگی کرده‌باشند و از بوش و نیروهایش دعوت رسمی کرده‌باشند. خب در این صورت این جناب غیرتمند چرا لنگه کفشش را به سمت رئیس جمهور خائن عراق پرت نکرد تا هم غاصب‌ها حساب کار خودشان را بکنند و هم خائن ها؟ (جانم؟ چی؟ آنوقت دیگر از قهرمان‌بازی‌های رسانه‌ای و ضدامپریالیستی خبری نبود و نیروهای امنیتی عراقی به طور سرپایی کاری می‌کردند تا قهرمان پرتاب لنگه کفش به بعضی جانداران اهلی بگوید خان‌دایی؟!)

4- حالا که بکارگیری لنگه کفش به جای زبان و قلم اینقدر حماسی است که رسانه‌های رسمی ایران دارند از فرط خوشحالی ذوق‌مرگ می‌شوند خب چرا خودمان به تولید داخلی دست نزنیم؟ من شخصا اعلام آمادگی می‌کنم که اگر کاری باهام نداشته باشند به سمت هر میهمانی که آقای احمدی‌نژاد داشت و من ازش خوشم نمی‌آمد لنگه کفش پرت کنم! (جانم؟ چی؟...!)
 

چند توضیح و نکته درباره آی‌طنز و مدیریت آن

در مورد سایت آی طنز که راه اندازی و مسئولیت اداره‌اش با من است چند توضیح ضروری لازم شده‌است:

1- ایده‌ی سایت آی طنز همان پارادایم همیشگی من، یعنی "پاتوق فرهنگی" بوده و هست. من معتقدم هیچ موسسه ی فرهنگی یا رسانه‌ای تا تبدیل به پاتوق اهل فرهنگ نشود کارش نمی‌گیرد. البته منظورم از پاتوق به معنای جای بی در و پیکر و باری به هر جهتی نیست؛ بلکه منظورم جایی‌ست که عده‌ای هم‌سلیقه بنشینند و فارق از مقررات دست و پاگیر اداری (اما با نظمی نسبی) بحث کنند و چیز بنویسند و نقد کنند. سایت دبش را هم با همیت ایده راه انداختم و اگر در سال های 83 و 84 به این سایت آمده باشید حتما دیده‌اید که صفحه‌ی اول آن چیزی بود شبیه ستون‌های روزنامه که هر ستونی مال کسی بود: علی معظمی، یاسر میردامادی، امید مهرگان و مراد فرهادپور، مژگان ایلانلو، محمد رهبر،  انوشیروان گنجی‌پور و چند نفر دیگر که البته حالا دیگر بجز یکی دو نفر (در جاهای دیگر) بقیه هیچکدام وبلاگ نمی‌نویسند.
آی‌طنز هم بر پایه کار گروهی شکل گرفت؛ هرچند که تجربه به من ثابت کرده‌بود در مملکتی که بدقولی و "آخ راس می گی... ولی سرم شلوغه و نرسیم" و "باشه... شرمنده" نه تنها دیگر مذموم نیست بلکه تبدیل به نوعی "کلاس" شده است، حساب کردن روی یاری "منظم" دیگران کاری‌ست عبث و ساده‌لوحانه. و بنابراین طوری طراحی شده که امکان مشارکت و یاری همگان به طور نامحدود فراهم است اما اگر هیچ کس هم در اداره آن من را یاری نکند، باز هم تعطیل نمی‌شود و یک‌نفره می‌توان آن را –کج‌دار و مریز- اداره کرد.


2- آی طنز بعد از مدتی خوب گرفت. دست کم به عنوان یک لینکدونی گروهی تخصصی طنز که خوب گرفته. بر اساس یک ایده‌ی ساده – اما کاربردی- که بعدا از سوی سایت‌هایی مثل هفتان هم مورد تقلید قرار گرفت، هر کسی می تواند با درج یکی دو خط کد آماده، لینک‌های آی طنز را طوری در وبلاگش درج کند که انگار لینکدونی خودش است. این تنها بخشی از سایت آی طنز است که واقعا فعال و به‌روز است و بیش از ده نفر از دوستان در تامین لینک‌ها (و در واقع محتوا)ی آن نقش دارند. هر لینکی که در آی طنز داده شود به طور معمول بیش از صد بار کلیک می‌شود و این عدد بعضا به چهارصد بار هم می رسد (این البته آمارِ کلیک شمار آی طنز است و در حالیست که بعضی دوستانی که تا به حال تجربه ی لینک گرفتن از آی طنز را داشته‌اند تعداد کلیک ها را بسیار بیشتر از این می دانند). مهمتر از این عدد این است که بسیاری از بازدیدکننده‌های این لینک‌ها، طنزنویس‌ها یا علاقه‌مندان جدی مقوله طنز هستند. شاید به همین خاطر هم هست که مطالبی که در آی طنز منتشر و یا از آن طریق معرفی می‌شوند بازخوردهای بسیاری پیدا می‌کنند. چطور ممکن است یک لینک علاوه بر یک سایت تخصصی، همزمان در بیش از بیست وبلاگ درج و هزاران بار دیده شود و بازخوردی نداشته‌باشد؟


3- در آی طنز هیچ‌گونه باند و بازی‌ای وجود ندارد. از اولین اعلام عمومی راه‌اندازی این سایت و فراخوان برای عضویت در آن، تا الان همواره تنها شرط‌هایی که برای عضویت در آی‌طنز و ادامه عضویت در آن وجود داشته، یک سری شرایط عمومی است. بخشی از این استقلال آی طنز به استقلال خود من هم برمی‌گردد. خوشبختانه یا متاسفانه من تا به حال در هیچ گروه، کلاس‌ آموزشی، جلسه، جشنواره، نشریه طنز، شب شعر یا هر چیز دیگری که تعلق خاطر جمعی به وجود بیاورد نبوده‌ام. من جزو "بر و بچه‌ها"ی هیچ جا نیستم که هوای بر و بچه های‌ خودمان را داشته‌باشم. تا آنجا هم که ممکن بوده سعی کرده‌ام در دادن لینک ها این پیله‌ا‌ی که به هر حال در هر جمع وبی پس از مدتی به وجود می‌آید، را بشکنم. مثلا لینک هایی که من بعضا به وبلاگ‌هایی مثل "شراگیم" می دهم (که به کل فضای وبلاگش با وبلاگ‌های من و دوستانم متفاوت است) از همین روست.
البته این موضوع اصلا به معنای بی در و پیکری آی طنز نیست. نه هر کسی کلید ورود به اینجا را دارد و نه هر لینکی اجازه انتشار. به خصوص آنکه روال لینک‌ها بر "نظارت بعد از انتشار" است و از این رو، هم در مورد خط قرمزها و هم در مورد کیفیت لینک‌ها باید کسانی دسترسی ورود به مدیریت آی طنز را داشته‌باشند که هم اهل طنز باشند و هم وضعیت زندگی و فعالیت ادبی-هنری در جمهوری اسلامی ایران را درست درک کنند. تنها شرایط ما هم حول همین دو محور است.


4- به عبارتی می شود گفت هسته‌ی یک پاتوق خوب از طنز- وبلاگ‌نویسان سراسر ایران در آی طنز شکل گرفته‌است. کسانی که در حال حاضر از نقاط مختلف ایران عضو فعال آی طنز هستند اینهایند: عباس حسین‌نژاد، سید علی میرافضلی (کرمان)، نادر جدیدی، پوریا عالمی (کرج)، ارژنگ حاتمی (مشهد)، محمد زرویی، نسیم عرب امیری، جلال سمیعی (شهر ری)، میرحسین ظریف (مشهد)، فاضل ترکمن، مهرداد صدقی (بجنورد)، حامد تاملی، محمد رازقی (قزوین)، مهدی استاد احمد، احسان مصلحی، محسن اشتیاقی، فرشته رضایی (رشت) و محمود فرجامی. (امیدوارم کسی را از قلم نینداخته باشم)
علاوه بر اینها بسیاری از دوستان از طریق ای‌میل یا کامنت مطلب می‌فرستند و یا تقاضای لینک دارند. کامنت‌ها هم بسیار زیادند، آنقدر زیاد که بعضا حتی وقت نمی کنم آنها را چک مارک بزنم و گروهی منتشر کنم چه رسد به دیدن تک‌تک آنها (مثلا این مطلب را با نزدیک 400 کامنت منتشر شده (و شاید به همین میزان منتشر نشده) ببینید). در چنین اوضاعی بخش بزرگی از وظیفه‌ی نظارت بر عهده‌ی خود دوستان است که خوشبختانه همگی اهل مراعاتند. اگر جز این بود باید فقط یک کارمند تمام وقت برای خواندن و تایید نهایی مطالب و لینک های دوستان استخدام می‌شد. با این حال آدم است و اشتباه. خود من سردسته‌ی اشتباه‌گران. محیط وب هم که اصولا چندان نظارت بردار نیست. نصفه‌شبی آدم به نظرش می‌رسد فلان چیز را بنویسد چقدر بامزه خواهد شد. می نویسد و به فاصله‌ی چند ثانیه منتشر می‌کند و فردا انگشت به دهان می‌ماند که این کار من است؟! و باز بدتر از آن وقتی که نوشته این‌طرف و آنطرف لینک و بازمنتشر شود.
ما هم در آی طنز بی اشتباه نبوده‌ایم. هر چند که اکثر دسترسی‌ها مستقیم است و در آیین‌نامه داخلی ما (که پیش از عضویت نهایی برای دوستان با ایمیل ارسال می شود) آمده است که مسئولیت انتشار هر محتوایی بر عهده‌ی ناشر آن است، اما من به عنوان مدیر اینجا، اخلاقا خودم را مسئول می‌دانم. به خصوص در مورد خبرهای طنزآمیز تولیدی خودمان که قانون هم به اخلاق اضافه می‌شود. به همین خاطر به هر کسی که از مطالبی که در آی طنز به هر نحوی منتشر می‌شود شاکی باشد، حق می دهم که به هر صورتی (در محدوده اخلاق و قانون) آن را منتقل و اعمال کند. از گلایه دوستانه تا شکایت قضایی، پیه همه‌اش را به تنم مالیده‌ام. پایش هم می ایستم. اما می‌خواهم به دوستان – به خصوص آنهایی که مطبوعاتی‌ترند- یادآوری کنم که حتی در نشریاتی که چند ناظر و بازبین دارند به کرات پیش می‌آید که مطلبی، پاراگرافی، سطری، کلمه‌ای منتشر می‌شود که انتشارش خبطی بزرگ است و آه از نهاد همه در می آورد. روش برخورد مرتضویستی با چنین اشتباهات معمولی، البته راحت است اما حقیقت آن است که به ندرت چنین اشتباهاتی حاصل تعمد و مستحق برخوردند. در آی طنز طنز و هجو و شوخی تند داریم – و پای عواقبش هم ایستاده‌ام- اما اهانت و تجاوز به حریم خصوصی نداریم. اگر چنین چیزی دیدید بدانید که در این حجم و شتاب سرسام آور محیط وب، سهوی پیش آمده. لطفا اگر موردی، مطلبی یا حتی کلمه‌ای خارج از این پرنسیب دیدید خبر کنید تا دقیقتر کنترل کنیم. بحث ترس نیست، بحث اخلاق است. 


5- پرنسیب‌ها همیشه برای حداکثرها نیستند، حداقل‌ها را هم روشن می‌کنند. از همین رو اگر خودم یا هر کدام از دوستان طنزی نوشت که با این معیارها جور درمی آمد پایش ایستاده‌ام. ملاک ما خوش آمدن و بد آمدن کسانی که در طنزهایمان نقدشان می‌کنیم یا با رفتار و کردارشان شوخی می‌کنیم نیست. حرف‌هایی مثل "شما در جریان همه ماجرا نیستید"، "روی این موضوع حساس هستیم" ، "بعضی‌ها سواستفاده می‌کنند"، "یک سری برداشت‌هایی می‌شود که..." ... تکراری و ناموجه‌اند. نوشتن این یادداشت و به خصوص این توضیح، سوتفاهم و رنجش بزرگی بود که یکی از طنزهای منتشر شده در آی طنز باعث آن شد و چون قرارمان پرهیز از هر نوع یادآوری و لینک دادن و توضیح مستقیم درباره‌ی آن است هیچ اشاره‌ای به آن نمی‌کنم. از این رو به نمونه‌ی دیگری اشاره می‌کنم: مدت کوتاهی بعد از فوت مرحوم قیصر امین‌پور، بسیاری از کسانی که کوچکترین نسبتی با او و طرز فکرش نداشتند شروع کردند به مصادره کردن آن بنده‌ی خدا به نفع خودشان. من هم چیزکی نوشتم در این باره منتها به سلیقه‌ی خودم (بدون هیچ تغییری هنوز روی وب است. از این جا بخوانید) یک دو روز بعد آقای ابراهیم نبوی آمد روی وب و بسیار شاکی. چند کلامی بیشتر حرف نزدیم که شروع کرد به ناسزا گفتن و فحاشی. به گمان آقای نبوی من به امین‌پور اهانت کرده بودم و هدف اصلی طعنه‌های من نبوی بوده‌است. اما آیا واقعا چنین بود؟ آیا شما با خواندن این متن چیزی از وهن به امین‌پور یا طعنه به نبوی می‌بینید؟ یا اگر طعنه‌ای هم به نبوی زده‌باشم، غیراخلاقی و خارج از عرف بوده؟ من می دانستم که آقای نبوی صادقانه ناراحت شده و واقعا چنین تصوری برایش پیش آمده اما آیا ما مسئول تصورات خاص دیگران هستیم؟ در چنین مواردی است که من یک میلیمتر کوتاه نمی آیم. شاید از جهت انسانی ماجرا اظهار تاسف و حتی اعتذاری بکنم، اما از لحاظ حرفه‌ای اصلا عقب نمی‌نشینم.
و تازه شان افراد و وزن و شهرت سیاسی و اجتماعی‌شان هم در این میان بی‌تاثیر نیست. ما با زن کسی شوخی نمی‌کنیم اما اگر آن شخص غلامحسین الهام باشد چی؟ آیا اگر ما –البته تاکید می‌کنم با حفظ آن معیارهای اخلاقی- فاطمه رجبی را نقد و هجو کردیم، غلامحسین الهام حق دارد بیاید یقه‌ی ما را بگیرد که شما با زن من شوخی کرده‌اید؟ یا اگر من بنویسم قاآنی آدم الدنگ بی‌شرفی بوده که بعد از قتل امیرکبیر آن اراجیف را سروده یکی حق دارد بیاید گریبانم را بگیرد که قاآنی جد پدر من است؟!

طنز بی‌بو و خاصیتی را هم که اصلا به کرداری یا پنداری نیش نزند طنز نمی‌دانم. حضرت حافظ را هم که در نظر بگیرید کمترغزلش را بی متلک و نیش و کنایه به اشخاص و یا -مهمتر از آن- اعتقادات زمان خود می‌بینید. از بین "با هم بخندیمِ"راسل و "به هم بخندیم"ِ عبید، ما چشم بسته راهعبید را انتخاب می‌کنیم! (در این‌باره حتما اگر این یادداشت درخشان حمیدرضا ابک را نخوانده‌اید بخوانید)

6- تمام هزینه‌های سایت آی‌طنز از جیب من پرداخت می‌شود. جیبی که چندان بزرگ نیست و به همین خاطر علاوه بر پول، "اعتبار" هم خرجش شده‌است. مثلا برای طراحی آن (کدنویسی منظورم است) برنامه‌نویس ما هیچ پولی تا به حال نگرفته‌است و به اعتبار شخصی و قول قرارهایی که در آینده قرار است محقق شوند، کار جلو آمده. البته من چند بار برای جذب اسپانسر هم پا پیش گذاشته‌ام اما انتظارات طرف‌های مقابل چیزهایی بوده که من ترجیح داده ام از خیرش بگذرم. مثلا شاید بد نباشد بدانید که در حدود دو سال پیش من طرح مکتوب و چارت محتوایی آی طنز را به یکی از حضرات ارائه دادم، و بعد از مدتی مشاور آن آقا قرار گذاشت که با خود ایشان سه نفری بنشینیم و راجع به آی طنز صحبت کنیم. کور هم از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینا. قرار ما از دفتر منتقل شد به یک رستوران. در آنجا صراحتا گفتند از لحاظ مالی خودت و همکارانت آینده‌ات و دفتری برای استقرارتان را تامین می‌کنیم به شرطی که اولا با فلانی باشی و ثانیا علیه فلانی، آن هم در لایه‌های زیرین. بقیه هم با خودت. از قرار ظاهر هم هیچ مشکلی نداشت چون ذائقه شخصی من همان بود که می گفتند. اما این در قاموس من می‌شود قلم فروشی. مثل اینکه به یکی که بر اساس اعتقادش نماز می خواند بگویی از این به بعد روزی ده هزار تومان می دهیم که نماز بخوانی! گفتم نه. و همیشه نه. من آی طنز را هیچ‌وقت ملک شخصی خودم نمی دانم که سمت و سوی خاص سیاسی به آن بدهم و سلیقه‌های شخصی‌ام را در آن پیاده کنم؛ هرچند که کل هزینه و مسئولیت و بسیاری از زحماتش تا به حال به گردن من بوده و خواهد بود. آن جایی که ملک شخصی من است  "دبش" است. خیال همه هم راحت باشد که جز "طنز" به معنای عام و تخصصی آن، هیچ قصد و غرض دیگری در آی طنز دنبال نمی‌شود.


7- حرف درباره‌ی آی طنز زیاد است. باقی باشد برای وقتی دیگر. آخری این باشد که فاز جدید گسترش آی طنز دارد کلید می‌خورد. یک سری جلسات خصوصی بحث و نقد درباره‌‌ی طنز و تولید محتوای بیشتر و بهتر و منظم‌تر برای مطالب "طنز آمیز" و "درباره‌ی طنز". هر کس اهلش هست بسم‌الله. هر کس می‌تواند بیشتر همکاری کند، اعلام کند. کاریکاتور، عکس، لینک، جک (البته پاستوریزه، برای جمع‌آوری و آرشیو فرهنگ شفاهی مردم)، مقاله، سرمقاله... همه را طالبیم. هر سازمان، موسسه و نهادی هم که بدون چشمداشت‌های سیاسی می‌تواند یاری برساند؛ لطفا برساند. بعدا کسی نگوید نگقتی... 
 

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 2 آذرماه 1387 ساعت 5:56 PM

برخورد نزدیک از نوع فرهنگی

جنس این آدم از جنس راننده و بقال و دکتر و کارمند و پلیس نیست. اگر می‌خواستم راجع به این آدم‌ها هم بنویسم که باید روزی شش تا یادداشت می نوشتم! جنس این آدم از جنس روشنفکرهاست؛ از جنس مترجم‌ها، از جنس ستون‌نویس‌های روزنامه‌های اصلاح‌طلب. از جنس همان آدم هایی که باز ته دلمان می گوییم "این دیگه آدم حسابیه... هی چی باشه با دیگران فرق داره."


آدمی از جنس آدم‌هایی که وقتی می‌روی کتابت را بدهی به یک انتشاراتی تا –در نهایت بعد از یک ماه- بشنوی که کارت رد شده یا تایید؛ می آید جلو و می‌گوید "بده به من، کاریت نباشه." بعد شما، رویتان نمی‌شود از جناب دبیر فرهنگی آن انتشاراتی "رسید" بخواهید، ترجمه را با اصل کار، همین‌جوری می‌دهید دست آقا.


یک هفته می‌گذرد و جوابی نمی‌آید. ده روز می‌گذرد. تماس می‌گیرید... جواب نمی‌دهد. یازده روز... جواب نمی‌دهد...
روز سیزدهم از تلفن دفتر کارتان زنگ می‌زنید... "تا آخر هفته بهتان زنگ می‌زنم و قرار می‌گذاریم."
آخر هفته می‌شود. هیچی. زنگ می زنید... جواب نمی‌دهد.


به انتشاراتی تلفن می‌کنید. "اگر کار را به ما داده بودید، نتیجه را اعلام می‌کردیم... حالا که به ایشان داده‌اید، باید از خودشان جواب بگیرید."
هفته‌ی بعد، با یک شماره دیگر. گوشی را برمی دارد. جوابی سرد و نامفهوم. انگار می گوید "خودم تماس می‌گیرد" اما ته صدایش این است: یه تومن بنداز آش... به همین خیال باش!


هی می‌خواهی بروی بگویی "آقا غلط کردم... این چهار ورقم را بدهید ببرم جای دیگر" اما هر روز که می‌گذرد با خودت می‌گویی "تو که اینقدر صبر کردی... دو روز دیگه هم روش."
حضرتش هم انگار این را می داند. هر بار جواب مثبت‌تر است و هر بار وعده نزدیکتر. اما هر بار مشکلی پیش می‌آید. وقت نشد برای صحبت... این هفته کاری پیش آمد... الان رئیس مسافرته...


و هر بار که با جناب مترجم نویسنده‌ی روشنفکر حرف می‌زنی، ترجیع بند حرف‌ها این است: "راستی اون حق‌الزحمه‌ی ما چی شد؟ ریختن به حساب؟" و تو هر بار خجالت می‌کشی از اینکه فکر کنی این دو موضوع به هم ربط دارند. هر بار با خشونت به خودت نهیب می‌زنی که "این حرفها چیه؟!... طرف آدم حسابیه... مترجمه، ستون نویسه... خجالت بکش!"


بار آخر قرار می شود که پنج شنبه برویم پای قرار داد. "کار تاییده. خودم به شما خبر می‌دم و قرار قطعی می‌ذاریم برای روز پنج شنبه... راستی اون حق الزحمه‌ی ما رو ریختن؟" و باز تو قسم می خوری که اسم را رد کرده‌ای و خودت را هم جر داده‌ای که بخش مالی رادیو به حساب دختر آقا پول را واریز کند. و رویت نمی‌شود بگویی چقدر خودت را پاره کرده‌ای که از این رسانه‌ی سفله و گدا، برای یک ساعت و نیم حضور آقا، چهل و پنج هزارتومان و سرویس رفت و برگشت را جدا کنی.


باز خبری نمی شود. تماس ها بی پاسخ می ماند. مستاصل می‌شوی. پنج شنبه شال  و کلاه می کنی به آنجا. خوشبختانه تشریف دارند. دفعه قبلی با وجود آنکه قرار گذاشته بودی جناب دبیر فرهنگی مترجم اهل قلم روزنامه‌نگار روشنفکر، تو را از توی همان راهرو برگردانده بود؛ اینبار چه خواهد شد!
خوشبختانه هستند و اذن دخول می دهند. با کمال فروتنی، با کمال بدبختی، با کمال استیصال، با تمام وضعیتِ به گه کشیده شده‌ای که می‌توان در مواجهه با یک روشنفکر اهل قلم ایرانی داشت، التماس می کنی که تکلیف کارت را روشن کنند. با سرافکندگی عرض می کنی که خودت می دانی کارت چندان چیز خاصی نبوده، اما بالاخره در حد خودت زحمتی کشیده‌ای و دوست داری لااقل بعد از چهل روز، از این وضعیت بلاتکلیفی در بیایی: رد است بدهید بروم و اگر قبول است قرارداد ببندیم.


حضرت، با متانت چای می‌نوشند. چیزهایی می‌گویند نظیر همان چیزهای قبلی. چیزهایی در این مایه که کار به نظر ایشان خوب است و این یعنی که 90 درصد اوکی است و باز باید منتظر بمانم و یک مسایلی هست.
آبدارچی بی‌نوا فکر می کند من آدم حسابی‌ام. لیوانی چای می‌گذارد جلویم. دستم گردن لیوان را می‌گیرد. استاد نیم‌خیز می‌شوند و با خضوعی که جدا تاثر برانگیز است می‌فرمایند "به هر حال ما در خدمتیم." دستم از گردن لیوان جدا و به دست جناب مترجم و روشنفکر و نویسنده و روزنامه‌نگار و دبیر فرهنگی گره می خورد.


- پس بازم منتظر خبر شما می مونم... خداحافظ
- به سلامت... زنگ می زنم... راستی اون حق‌الزحمه ما رو به حساب ریختن؟... ریختن خبر بده... زنگ می زنم...!
 

درد جاودانگی

 گمان نمی‌کنم اگر کمتر از سی سال سن داشته باشید این درد را لمس کرده باشید و همینطور گمان نمی‌کنم اگر بیش از پنجاه سال داشته باشید این درد را لمس نکرده‌باشید: "درد جاودانگی"!

درد جاودانگی یعنی اینکه به خودت نگاه کنی و با تلخ‌ترین حالت ممکن بپرسی "خب که چی؟" یعنی به خودت در مرده‌شورخانه فکر کنی و فکر کنی وقتی مُردی چه چیزی از تو یادگار خواهد ماند. فکر کنی که پنج سال بعد از مردنت، نبودن تو چه فرقی با مردن یک سوسک در فاضلاب یا افتادن برگی از شاخه‌ی بید تک افتاده‌ای خواهد داشت؟ فقط غم و غصه‌ی چند نفر از خویشان و دوستانت؟

درد جاودانگی باعث می‌شود هر روز از چیزهای کمتر ماندنی، مثل وبلاگ و رادیو دلزده‌تر شوم. البته می‌دانم آن چیزهای به ظاهر ماندنی‌تر هم دلخوشکنکی بیش نیستند، اما ما به طور رقت‌آوری نیازمند ماندنیم. بدبختی اینجاست که نیم نگاهی چه به مانده‌ها و چه به نمانده‌ها ناامیدتر می‌کند آدم را.کیفیت آن معدود مانده‌ها و کمیت آن بسیار نمانده‌ها هر دو با قهقه‌ای شیطانی به من می‌گوید "تو نخواهی ماند!"

می‌گویند هر روزی که می‌گذرد گامی‌ست به سوی مرگ. درست است، اما این همه‌ی ماجرا نیست. برای من و خیلی‌ها مثل من، هر روزی که می‌گذرد، روز تشییع جنازه‌ی یکی از آرزوهاست. روز مردن یکی از امیدهاست. بازیگر خوبی نشدم. فیلمی نساختم. نمایشنامه‌ی خوبی ننوشتم. ورزشکار نشدم. بیانم درست نشد. عکاس خوبی نخواهم شد. پولدار نمی‌شوم...

هر روز مدیریت وبلاگم را باز می‌کنم تا چیزی بنویسم. چیزی که شاید جالب هم باشد، اما  از خودم می‌پرسم "که چی؟". بعد پنجره را می‌بندم و می‌روم وبگردی یا کار بیهوده و احمقانه‌ی دیگری در همین حدود.حالت دانش‌آموزی که از شدت اضطراب امتحان، حتی به اندازه‌ی شبهای معمولی هم نمی‌تواند درس بخواند.

 امشب در جواب خودم، اعتراف کردم "عادت!"و نوشتم!

نبوی در بیمارستان

ابراهیم نبوی در بیمارستان بستری است. سکته خفیف کرده و چند رگ قبلش مسدود شده. یکی را با عمل جراحی باز کرده‌اند. باقی را لابد بعدا باز می‌کنند. فعلا در بخش مراقبت‌های ویژه است. امیدوارم هرچه زودتر خوب شود.

نبوی را با هر معیاری بسنجید طنزپرداز بزرگی است. او تحول بزرگی در فرم طنزنویسی معاصر ما (به خصوص مطبوعاتی) به وجود آورده‌است. معدود افرادی مثل او یا مهران مدیری آنقدر مسلط و حرفه‌ای و مداوم کار می کنند تا می‌توانند ذائقه‌ی مردم و نحوه‌ی خنداندنشان را تغییر دهند.

تا به حال چند بار خواسته بودم یادداشت بلندی درباره‌ی نبوی و اهمیت او در جهان طنز ایرانی بنویسم، هربار نشد. انگار باید اتفاق مهمی می‌افتاد؛ اتفاقی به بزرگی مرگ!

امیدوارم این اتفاق بزرگ ده‌ها سال نیفتد. هرچند که روزی خواهد افتاد و آن روز صدها ستایش‌نامه برای "داور" نوشته خواهد شد. اما پهلوان زنده را عشق است. نقد زنده‌ها شاید بیشتر از تمجید مرده‌ها فایده داشته باشد. 22 آبان همین امسال، نبوی پنجاه ساله خواهد شد. آن روز می‌توانیم برایش بنویسیم.

آهای سیده خانم پرده را بالا نزن!

آقای ناطق نوری که مثل بسیاری دیگر از حضرات از خرافه هایی که "این سال‌ها" (یعنی در همین سه چهار سال اخیر و نه پیش‌تر از آن!) رواج یافته دل پردردی دارد، گویا در شب‌های قدر اشاره‌ای به "جمکران دوم" کرده‌اند که باز هم بر مبنای خوابی شکل گرفته و "مقدس" شده است.

این در حالیست که واقعا دل آقای نوری و سایر دلسوزان از خرافه به درد می‌آید و مردم بهتر است به جای اینجور خرافات و ساخت جمکران‌های جعلی، به سراغ همان اصلی بروند و نامه‌هایشان را در چاه بریزند. (یکی از اقوام که خانم معلمی‌ست مذهبی تعریف می‌کرد که مدتی پیش بچه‌های کلاس را با بودجه فوق‌ برنامه و گردش‌های تفریحی و علمی، می‌برند به جمکران که آنجا برای امام زمان نامه بنویسند و به چاه بریزند. بچه‌ها هم داشته‌اند در دفترهای‌شان نامه می‌نوشته‌اند که یکی از خادم‌ها می‌آید و می‌گوید هیچ کدام از نامه‌هایی که روی کاغذهای عادی نوشته باشد را حضرت نمی‌خوانند و فقط کاغذهایی که از فروشگاه همین‌جا خریده شده باشد را ایشان می‌خوانند. بچه‌ها هم می‌روند دانه‌ای صد تومان برگ سفید می‌خرند و نامه‌هایشان را توی آن می نویسند!

از آن‌جا یاد این ماجرا افتادم که خانم معلم محترم  داشتند از رواج خرافاتی که فکر می‌کنند حضرت نامه‌شان را فقط روی کاغذهای خریداری شده از آنجا قبول می‌کنند با روشنفکری -بلانسبت مثل آقای ناطق نوری!-  انتقاد می‌کردند و در آخر ‌فرمودند: خودم نامه را روی کاغذ دفترچه خودم نوشتم و در چاه جمکران انداختم!)

 

بله واقعا حیف است که مردم جمکران دوم درست کنند و "آن جوری" خرافه پرستی کنند!(به قول شاعر شیرین سخن: اینجوری؟ اینجوری؟) بگذریم...

حالا بخوانید کهچند خبرنگار فضول رفته‌اند آن مسجدی که جناب ناطق نوری اسمش را نبرده پیدا کرده‌اند و کتاب کرامات آن را هم خریده‌اند. با هم یکی از این کرامات را که در آن کتاب چاپ شده و وزارت فرهنگ و ارشاد هم مجوز داده می‌خوانیم:

 

او پیر زنی پاكدل و بی آلایش بود و چون از سادات بود، او را «سیده خانم»صدا می زدند. او و همسرش «مش باب جان» تو فیق خدمتگذاری و نظافت این مكان شریف را بر عهده داشت و در یكی از حجره های قدیمی این مسجد زندگی می كردند. كمتر اتفاق می افتاد كه از مسجد خارج شود. او توفیق یافت كه بارها حضور مبارك امام زمان «عج» را د راین مسجد درك نماید و چنین عادت داشت كه همه حوادث و اتفاقات مسجد را برای شوهرش نقل می كرد و مش باب جان نیز در صحبتها یش با مؤمنین آنها را نقل می كرد. او می گفت: همسرم سیده خانم طبق عادت قبل از اذان وارد شبستان زنانه می شد و سجاده ها را ردیف می كرد و همه جا را بر رسی می كرد، بعد كنار پرده حایل بین مردان و زنان در جای مخصوص خودش می نشست و طبق عادت زیر پرده را بالا می زد و نیم نگاهی به شبستان قسمت مردانه می كرد تا از اوضاع آن با خبر شود و وقتی خیالش از مرتب بودن مسجد آسوده می شد، پرده را پایین می آورد و در انتظار نمازگزاران مدتی می نشست. در یكی از شبها هنگامی كه د ر جای خود نشسته بود، شنید: كسی قسمت مردانه نماز می خواند! دست برد زیر پرده را گرفت تا آن را بالا بزند، ناگهان صدای آن مرد را شنید كه با زبان محلی با لحن خاصی به او می گوید: آهای! سیده خانم پرده را بالا نزن. او شگفت زده شد و شتابان به طرف اتاق آمد و جریان را به شوهرش گفت: چه كسی د رمسجد نماز می خواند؟! گفت: نمی دانم! برویم ببینیم چه كسی است در این وقت خیلی زود وارد شبستان شده است؟ آمدند و كسی را ندیدند ، فهمیدند كسی از بیرون وارد نشده است و پی بردند كه در این وقت كسی جز صاحب این خانه امام زمان «عج» نیست.

شیشلیک تاریخی و بیش‌شعوری مطبوعاتی!

دیشب اتفاقی برای من افتاد که برای ثبت در تاریخ هم که شده باید اینجا بنویسم‌اش. پیش از هر چیز تذکر بدهم که اگر شما خبرنگار جوانی باشید که فقط جو مطبوعاتی یکی دو دهه‌ی اخیر را -از نظر روابط پرسنلی- دیده‌باشید حق دارید که این واقعه را باور نکنید و فکر کنید من از زور فشارهای روانی مطبوعاتی دیوانه شده‌ام. اما این ماجرا حقیقت دارد :

دیشب به دعوت سردبیر مجله‌ای، به دفترشان رفتم. خود ایشان بود و یکی از اعضای تحریریه. می‌خواستند ساختار مجله را عوض کنند و از من هم خواسته بودند که اگر نظری دارم بدهم. یک سری چیزهایی به ذهنم رسیده بود که گفتم. بعد از گپی و چایی و سیگاری، گفتند اگر می شود همین ها را بنویسم. من هم گفتم عمرا! و بلافاصله رگباری از بد و بیراه را ریختم سرشان. آخر از صبح سر بیشعوربازی‌های رادیو - که حاضر نیست حق الزحمه‌ی میهمان‌ها را مثل آدم بدهد- اعصابم خورد بود. از قبل هم که کلا از رفقای مطبوعاتی دل خوشی نداشتم. این بود که سخنرانی تندی در باب بیشعوری در رسانه (که نام یکی از فصل‌های مهم کتابی که ترجمه کرده‌ام هم هست) کردم و سر آخر رک و پوست کنده گفتم به من چه که شما می‌خواهید مجله‌تان را بهتر کنید، همین که تا اینجا آمدم و این حرفها را زدم هم پای رفاقت و ارادت بود والا ...!

ساعت حدود ده شب شده بود و می‌خواستم بروم خانه که شوخی‌ام گرفت و گفتم اگر امشب به من یک شیشلیک اساسی بدهید وضعیت فرق می‌کند. راستش چند روزی هم بود که هوس شیشلیک مشهدی کرده بودم. برای مشهدی‌هایی مثل من شیشلیک صرفا یک خوراک نیست، خاطره هم هست. هر دو هم خوشمزه! ولی قاعدتا این حرف را جدی نزدم.

از اینجا به بعد قسمت تاریخی ماجرا شروع شد. سردبیر مجله گفت اگر با شیشلیک حل می‌شود. اشکالی ندارد می‌رویم شیشلیک می‌خوریم و سه نفری رفتیم رستوران شاندیز جردن سه پرس خوراک و خاطره‌ی شیشلیک نوش جان کردیم!

باورتان می‌شود؟! جان من باورتان می‌شود که توی این دوره و زمانه توی مطبوعاتی که همیشه مدیرانش در پی ترتیب دادن روزنامه‌نگارها و کار کشیدن مفت و نیمه مفت از خبرنگارها و نویسنده‌هایش هستند؛ سردبیری بیاید به روزنامه‌نگاری شیشلیک بدهد و ترتیبش را هم ندهد؟ (یعنی تا الان که نداده‌اند!)

اگر بدانید از دیشب تا حالا چقدر خوششانم شده! مساله اصلا شیشلیک و شام و این‌حرفا نیست. مساله لذت این است که سردبیری اینقدر شعور داشته باشد که اینقدر برای نظر همکارش ارزش قائل شود. آنهم نظری که خودم می‌دانم چندان تحفه هم نیست. مساله شعور است، والا من که می‌دانم ده‌برابر آن شام از گرده‌ام کار خواهند کشید! ناز شصتشان.

به این مناسب من دیشب را در تاریخ مطبوعات پس از انقلاب شام‌الله (معادل یوم‌الله و یادآور شام لذیذ!) اعلام می‌کنم و اصطلاح "بیش‌شعوری" را در مقابل بیشعوری و بالاتر از باشعوری به این سردبیر عزیز اعطا می‌کنم. آقای... (اوهوک! اسمش را بگویم از فردا شب بروید دم مجله‌شان صف بکشید؟ شرمنده!)

تلخ نباشم

چند شب پیش از دوستانم تذکری جدی بهم داد و تلنگر محکمی بهم زد. او گفت من خیلی تلخ شده‌ام، آنقدر تلخ که دیگر کسی رغبت نمی کند باهام هم‌کلام شود. البته اگر شما از آن دوستانی باشید که خیلی وقت است من را ندیده‌اید یا تازگی دیدار کوتاهی با من داشته‌اید، شاید از این حرف تعجب کنید. شاید شما من را آدم شوخ و شنگی دیده باشید که تا حدودی الکی خوش هم هست. اما خودم می دانم دوستم راست می گفت. من خیلی خیلی تلخ شده‌ام و این را اطرافیانم به همان نسبتی که به من نزدیکترند بیشتر می‌فهمند.

تلخی آزارنده‌ای که به ناامیدی و عصبانیت ختم می شود. خودم را آزار می دهم و اطرافیانم را هم.

دوستم در لفافه گفت که اگر همینطور ادامه بدهم نه فقط کسی دور و برم نمی‌ماند؛ که خودم را هم نابود می کنم. معتاد خواهم شد و در تنهایی خودکشی خواهم کرد. او می‌پرسید چرا وقتی همدیگر را می‌بینیم از آخرین کتابی که خوانده‌ای، آخرین فیلمی که دیده‌ای و از یک موسیقی خوب حرف نمی‌زنی؟ چرا اینقدر از قطعی‌های برق، گرانی‌ها، مدارک تقلبی، حیف و میل‌ها و بیشعوری‌ها حرف می‌زنی؟ مگر ما خودمان کم از صبح تا شب می‌بینیم که احتیاجی به یادآوری تو باشد؟

دوستم ‌گفت حساس باش ولی خودت را نخور. حرفش حساب بود و من قبول کردم. من از این بعد اینقدر سیاه نخواهم بود، یا اگر بخواهم عملی‌تر بگویم؛ دیگران من را آنقدر سیاه نخواهند دید.
از این بعد این وبلاگ هم اینقدر سیاه نخواهد بود. هر چند که قول نمی دهم گه‌گاهی دل گرفته‌گی‌هایم را اینجا فریاد نرنم، ولی واقعا خواهد کوشید اینجا سرخوشانه‌تر بنویسم. زندگی همین است دیگر.

فقط باید خودم یادم نرود و شما هم به یاد داشته‌باشید که من از این وضعیت، از سیاست بگیر تا هنر و وضع اجتماع ناراضی‌ام. ناراضی. ناراضی. این وقاحت‌ها، این ناجوانمردی‌ها، این پلشتی‌ها حالم را به هم می زند. این موسیقی حالم را به هم می زند. این رانندگی‌ها به وحشتم می اندازد. این...

ای بابا! مثلا آمدم بگویم از این به بعد غر کمتر می زنم. فرموده‌اند برای رد فلسفه هم باید فلسفه ورزید؛ گویا برای غر نزدن هم باید غر زد!

---------------------

آخرین کتابی که خواندم، مرگ ایوان ایلیچ بود که عالی بود، ولی شدیدا مرگ‌اندیشانه بود. در مورد این کتاب عظیم، ولی کم حجم بیشتر خواهم نوشت.


آخرین فیلم، "توتسی" بود از سیدنی پولاک با بازی عالی داستین هافمن. یک کمدی سبک که به یک بار دیدن می ارزد.


شعر... آه شعر! این روزها حافظ می خوانم. درست‌تر بگویم، نمی خوانم، می خورم، می نوشم. و آی می خندم! تقریبا شبی نیست که حافظ بخوانم و با صدای بلند قهقه نزنم. بعضی گفته‌اند قرآن را چنان بخوان که انگار بر تو نازل می‌شود. من این شب‌ها اشعار حافظ را چنان می خوانم که انگار خودم سروده‌ام. بعضی وقت‌ها هم خودم و حافظ را می‌بینم در دربار فلان امیر هستیم. حافظ دارد مدیحه می خواند و من می‌لرزم که اگر امیر ملتفت نیش و کنایه‌های حافظ شود چه به روزمان خواهد آورد...! در مورد حافظ هم خواهم نوشت.


موسیقی خاصی این روزها نشنیده‌ام. همچنان با کارهای نامجو حال می کنم و آخرین کار شهرام ناظری که سال ها قبل در اجرای کاخ سعدآباد هم شنیده‌بودم. یک سری کارهای قدیمی و کوچه‌باغی شیرازی هم پیدا کرده‌ام که باحالند. بدیل (یا شاید ریشه‌ی) ترانه‌های لاله‌زاری تهران که عشق من‌هستند.

نه بابا حس و حال خودم هم بهتر شد اینجوری. راست می‌گفت دوستم. گور پدر (...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و...!

این را بشنوید به انتخاب و سرهم بندی خودم:

 

 

 

این را هم ببیند و بشنوید (به خصوص از دقیقه 2 و بیست ثانیه به بعد!)


 

( ضمنا شمغول ذمه‌اید اگر با شنیدن اینها دلتان بگیرید و بروید توی فکر که موسیقی ما از آن سرخوشی به این فحش و فضیحت رسیده؟! غرض فقط باز کردن دل شما بود. بیخیال؛ زندگی همین است دیگر!)

مرثیه‌ای برای دوستِ از دست داده

 کاش می‌شد بعضی چیزها را نخواند. مرز نا آگاهی ما تا خبر یک فاجعه نباید به فاصله یک "دینگ" باشد.
مشهد بودیم که اس ام اسی به دستم رسید از شماره‌ای ناشناس. نخواندمش. چند روز بعد که لابلای درختهای نیمه خشکیده‌ی باغ پدر داشتم پیام‌هایم را چک می‌کردم، خواندم. نوشته بود که مراسم سالگرد برادر مرحومم دکتر فلانی روز جمعه برگزار می‌شود. پینگیلیش اسم‌ها را نامانوس می‌کند. اول بر نخوردم که کیست. بعد مثل برق‌زده‌ها خشکم زد. اسمی شبیه اسم دوستم بود. یکی از دوست‌داشتنی و بامرام‌ترین دوستانم، و حالا، بعد از یک سال من خبردار می‌شدم که مرده. تلفن زدم به شماره. هنوز نمی خواستم باور کنم. اسم کوچکی که نوشته بود اندکی فرق داشت و هنوز امیدوار بودم خودش نباشد. خواهرش برداشت. نمی دانستم چه بگویم. بگویم "نکند داوود مرده باشد و ان‌شالله محمد داوودی که نوشته‌اید یک برادر دیگرتان است؟" به سه چهار کلمه نکشید که معلوم شد خودش بوده... اشک‌هایم ریخت. کی گفته مرگ حق است؟ کی گفته آن پسر خوشتیپ، خوش‌صدا، با معرفت، فعال و پرامید حق بوده که بمیرد؟ این حق را کی به کی داده؟

چشم‌هایم رابستم. رفتم به هفت سال پیش در قطار چهارتخته‌ای که از مشهد به تهران می‌رفت. فوق قبول شده بودم و داشتم با حال روحی خرابی می‌رفتم به پایتخت. "دمیان" هرمان هسه دستم بود و خدا خدا می کردم همسفرانم پر حرفی نکنند. همینطور هم شد. دختری بود ناشنوا و بی حرف که با پدر خواب‌آلودش برای مسابقات ورزشی به تهران می‌رفت. و پسری که رو به پنجره یا کتاب می خواند و یا ساکت خیره می‌شد به تاریکی. سه چهار ساعتی که گذشت خودم حوصله‌ام سر رفت و سر حرف را باز کردم...

مادرم گفت چشم‌هایت چرا اینقدر قرمز شده؟ این را ببرید آن اتاق پیش بقیه سرش گرم شود...

دانشجوی دامپزشکی دانشگاه تهران بود. اسم بامزه‌ای هم داشت. داوود جالینوس. صبح جمعه رسیدیم تهران. موقع رفتن که شد آدرس میزبانم را که دید گفت هم‌مسیریم. من می‌رفتم به خیابان یازدهم امیرآباد، او هم خوابگاه دانشگاه تهران. کرایه را هم هرکار کردم نگذاشت حساب کنم. اینطوری شدیم با هم دوست. همان شب بردم پای برج میلاد به گردش. بارانی زد و نسیمی وزید. گفتم از پا قدم من‌است؛ این شب تاریخی به خاطرت بماند!

 روزهای بعدی که حوصله‌ام سر می رفت می‌رفتم به اتاقشان. همان دم در بود. همانجایی که هیجده تیر آتشش زده بودند. «شانسم گرفت که آن شب تا دیروقت با بچه‌ها توی پارک بودیم و طرف‌های صبح برگشتم...» بعدا فهمیدم که بقیه زندگی اینقد خوش شانس نبوده. پدر و مادرش فوت کرده بودند و یکی از بزرگترین فاجعه‌هایی که همیشه یادآوری‌اش تکانم می‌دهد را تحمل می‌کرد... «خواهرم و خانواده‌اش رفتند اسپانیا... دخترشان دانشجوی تهران بود، ماند تا درس‌هایش تمام شود. با نمرات عالی فارغ التحصیل شد اما سفارت اسپانیا ویزا بهش نمی‌داد. چند ماه دوندگی کردیم تا ویزایش را گرفتیم. توی این مدت خواهرم این‌ها هم کمی وضعشان در آنجا بهتر شده بود. عاقبت ویزا جور شد و رفت. دو روز بعد زنگ زدند که توی ایستگاه اتوبوس موتور بهش زده و فوت کرده. خواهرم توی غربت ویران شد. تمام پس اندازشان را هم دولت آنجا بابت پول بیمارستان و کفن و دفن گرفت چون هنوز بیمه نشده بود...»

هادی دستم را کشید که بیا آنجا حرف می‌زنند سرت گرم می‌شود، دوست صمیمی من هم چند وقت پیش مرد...

من خانه‌ای گرفتم. شب‌های زیادی او می‌آمد پیش من. همیشه با لب پرخنده. همیشه با دست پر. همیشه با دل گرم. یک میکروفن هم آورد که با خواهرش چت صوتی کند. بیشتر صبح‌ها راهم می‌انداخت که بیا برویم بگردیم دلمان باز شود. طوری توی خیابان ولی عصر قدم می‌زد که هیچ‌کس در شانزه لیزه نزده‌است و از همه چیز لذت می‌برد. آنقدر که به آدم غرغروی افسرده‌حالی مثل من هم روحیه می‌داد. فیلم می‌آورد که ببینیم، آشپزی می‌کرد، خوش بود، روحیه می‌داد. دوست داشتنی بود.

روز دفاعش دسته گلی خریدم و رفتم دانشکده دامپزشکی. آنقدر خودمانی دفاع کرد که خنده‌ام گرفت. بعد رفت دوره اجباری افسرده‌سازی و خاک‌مال کردن امید و شخصیت؛ سربازی! افتاده بود سرخس و شده بود دامپزشک یکی از این مراکز دامپروری نیمه نظامی-نیمه دولتی که سربازی مفتش را باید امثال من و داوود برایشان بکنیم و حالش را آنها ببرند. آنجا بود که برای اولین بار صدای مایوس و عصبانی اش را شنیدم. با موبایلم تماس گرفت و گفت از حجم ندانم‌کاری و حیف و میل آنجا دارد دیوانه می شود. می خواست ببیند من می توانم مقاله‌ای گزارشی چیزی دراین‌باره بنویسم یا نه؟ رویم نشد بگویم نه. گفتم تو بنویس من تنظیم می‌کنم می دهم برای چاپ. نفرستاد. شماره‌اش هم از روی گوشی ام پاک شد...

 

داشتم دیوانه می شدم. از اتاق و از وسط داستان هولناک غرق شدن پسر آن یکی دیگر از رفقای هادی زدم بیرون و دوباره به خواهرش زنگ زدم. « سربازی‌اش که تما شد همان سرخس درمانگاه زد... داشته می رفته ویزیت یک دامداری که چپ کرده...کنار یک تپه...» می‌گویم آخه... و می‌خواهم بگویم "به همین راحتی؟" که نمی‌گویم. پرسیدن دارد؟ بله به همین راحتی. مگر محسن، برادر خودم به همین راحتی نمرد. ساعت 4، مثل همیشه با لبی پرخنده و دلی پرامید و دستانی شوخ سویچ را برداشت که دوستش را تا جایی برساند و بیست دقیقه جنازه‌اش را روی آسفالت کف بولوار وکیل آباد دراز کردند. و مثل همیشه به همین راحتی نوشته شد که "سرعت غیرمجاز" باعث تصادف شده. و نوشته نشد که نبودن گارد ریل، کنده کاری برای تراموا و وجود جوی نابجا در کنار بولوار هم در این ماجرا دخیل بوده یا نه. حتما داوود را هم که با زلف خونی در کنار تپه‌ای از پستی و بلندی‌های سرخس دراز کرده‌اند، باز "سرعت غیر مجاز" مقصر بوده. جاده غیر استاندارد، نبودن محافظ و علائم راهنمایی، افتادگی شانه جاده و نبودن امداد مقصر نبوده. پسر دوست هادی هم حتما به خاطر شنا بلد نبودن یا گرفتگی عضلات غرق شده و مردنش هیچ ربطی به ساحل‌های پر از نخاله و بتون و نبودن نجات غریق نداشته.

 

کم کم سرم گیج می‌رود. داوود را می‌بینم با جسمی بی جان و لبخندی بر لب. تصور او بی لب و چشم‌های خندان برایم ناممکن است. به جسم بیجان داوود فکر می‌کنم و ذهنم پر از ماغ می‌شود. گاوبازی را می‌بینم با دو چشمه‌ی جوشان خون از بدنش. می‌گویم خوشا به حال ایگناسیو. نه از این بابت که لورکایی داشت تا از مرگش حماسه بسازد. نه از این بابت که در شهر سه‌ویل شهزاده‌ایی نبود که به همسنگی‌اش کند تدبیر و هیچ شمشیری مثل شمشیر او نبود و نه حتی به این خاطر که خنده‌اش سمبل رومی بود و نمک بود و فراست بود...

به این خاطر که اگر کشته شد کشته گاوهایی شد که به یک ضربت کارش را ساختند. گاوباز بود، او با گاوها بازی می‌کرد؛ گاوها با او بازی نمی کردند. زجرکش نشد. وقتی ضربه را خورد که انتظارش را داشت. نه مثل ما که کشته‌ی گاوهایی می‌شویم که...

 

بگذریم داوود
داوودِ حرف‌های خوب
و خنده‌های چسبناک
و امیدهای دلنشین
و جالینوس گاوهای معصوم
و قربانی‌ دره‌های بی انتها
             و گاوهای بیشعور!

ای دنباله‌ی کشدارترین ستاره امید

در ناگهان ترین لحظه‌ها
                           مرگت مبارک
 

توضیح و مانیفست کوچولو

در مورد یاداشت انتقادآمیزی که نسبت به موضع‌گیری خانم عبادی درباره‌ی "اتهام بهائیت" نوشته‌بودم توضیحی لازم است بدهم.

خانم عبادی در آنجا، برای دفاع از خودش و دخترش از اتهام بهائیت، وکالت بهایی‌ها  را با وکالت "قاتل‌ها و قاچاق‌چی‌ها" مقایسه کرده و بعد هم "به شیعه بودن خود افتخار" کرده‌ بود. یعنی علاوه بر خاک‌مال کردن شخصیت موکلان خود، که هیچ گناهی به جز اعتقاد به مذهبی که "از نظر ما" غیرموجه است ندارند؛ شیعه بودن خودش را هم به رخ کشیده‌بود. (و همانطور که می‌دانیم اعلام شیعه بودن در حکومت جمهوری اسلامی خیلی هنر بزرگی است!)

 

من هم ضمن انتقاد به این رویه در دفاع، نوشته بودم خب کسی که اینقدر به شیعه بودن خودش (مثل یک عامی) افتخار می‌کند بهتر است مثل یک فرد عامی به سایر لوازم "شیعه بودنش" عمل کند. یعنی در حقیقت می خواستم بگویم از زن روشنفکر، تحصیلکرده و به خصوص برنده جایزه نوبلی مثل خانم عبادی انتظار این حرف‌ها نمی‌رفت.

اما گویا بعضی دوستان فکر کرده‌اند که منظور من اشکال‌گیری به حجاب خانم عبادی است. ابدا اینطور نیست و همین‌جا به صراحت اعلام می‌کنم من به شدت مخالف "حجاب اجباری" هستم. تازه اگر موافق آن بودم هم به خودم اجازه نمی‌دادم در مورد حجاب خانم عبادی یا هر زن دیگری اظهار نظر کنم.

در مورد دین و مذهب افراد هم همچنین. همه در انتخاب دین و مذهب آزادند و باید حتی این آزادی را داشته‌باشند که برای آئین خودشان تبلیغ هم بکنند. ملاک اعتقادات افراد، عقاید خودشان است نه دیگران. به همان دلیل که وهابی‌ها حق ندارند چون به عقیده آنها شیعه گمراه است شیعیان را آزار بدهند؛ شیعه‌ها هم حق ندارند با بهایی‌ها این کار را بکنند.

اینکه بگوییم از نظر ما فقط فلان ادیان برحقند و باقی نه، فرقی با نفی هر آنچه غیر عقیده ماست ندارد. فاشیسم بد است و بدترین نوع آن فاشیسم دینی است.

 

این متن را می‌توانید به عنوان یک مانیفست کوچولو هم محسوب کنید.

برات

دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم شعبان در خراسان "برات" است. بعضی جاها –مثل قدمگاه ما- فقط دوازدهم و سیزدهم را "برات" می گیرند. برات ( "براتی" و "چراغ برات" هم گفته می‌شود) عید مرده‌هاست. در این روزها همه به گورستان‌ها می‌روند و برای رفتگان خودشان و دیگران فاتحه می‌خوانند. هر کس سر مزار عزیزان درگذشته‌اش را فرش می کند، حلوا و شیرینی و خرما و آب و میوه می‌گذارد و منتظر فاتحه‌خوان‌ها می ماند تا از آنها پذیرایی کند. خودش هم به همین ترتیب به سر مزار درگذشتگان دیگران می‌رود، فاتحه‌ای می خواند و پذیرایی می‌شود. این مراسم با اینکه در گورستان‌ها انجام می‌شود ولی بیشتر به شادی است تا عزا. به خصوص در روستاها و شهرهای کوچکی مثل قدمگاه که همه هم را می‌شناسند و گورستان‌های عمومی کوچک و منسجم است؛ جایی است برای دید و بازدید و خبرگیری از حال اقوام و همشهریانی که سال به سال هم را نمی‌بینند. بساط روبوسی و احوال‌پرسی و شوخی و خنده به‌پاست و دیدارهای بسیاری تازه‌ می‌شود.

اینکه چرا در این دو-سه روز خاص مراسم برات برگزار می‌شود را من نفهمیدم و از هر کسی که پرسیدم جواب درستی نگرفتم. به احتمال قوی با "نیمه شعبان" در ارتباط است. مراسم معمولا یکی دو ساعت بعد از اذان ظهر شروع می‌شود و تا یکی دوساعت مانده به غروب ادامه دارد.

"برات" در استان خراسان و بخش‌های دیگری از ایران بسیار قوی و ریشه‌دار است. آن‌قدر که وقتی من به مادرم گفتم در تهران مردم برات به سر خاک‌ها (گورستان‌ها) نمی‌روند با تعجب پرسید: «پس براتی کجا می‌روند؟!» 


 

ویزای پریسا برای انگلیس صادر شد

الان در سفرم و دسترسی ام به اینترنت محدود. با این حال حتما باید این خبر خوش را بدهم.

دیروز آقای مقدم (پدر پریسا) تماس گرفت و گفت که ویزایشان را گرفته اند. در حقیقت چند روز بعد از انتشار آن یادداشت اعتراض آمیز و حمایت خوبی که شد از سفارت بریتانیا در تهران با آقای مقدم تماس گرفته‌بودند و اعلام کرده‌بودند که مدارکشان را دوباره ارائه کنند. مشخص بود که تحت فشار افکار عمومی این اقدام صورت می‌گیرد چرا که اندکی پیش از آن اعلام شده بود که درخواست ویزای آنها (به همان دلیل غیرموجه: وجود 6500 پاوند در حساب آقای مقدم) قطعا رد شده‌است.

حدس ضعیفی وجود داشت که این کار برای وقت‌کشی باشد تا به قول معروف آب‌ها از آسیاب بیفتد. به این خاطر آقای دکتر خ. از کانادا که از ابتدا پیگیر کارهای پریسا بود نامه نسبتا تندی به سفارت نوشت و اعلام کرد که پریسا نیاز فوری به ویزا دارد و اگر سفارت بریتانیا در نظر دارد که دوباره کاغذبازی‌ها را شروع کند بهتر است از خیر این کار بگذرد. واقعیت هم همین‌ البته همین بود. پس از رد درخواست ویزا پریسا به شرایط روحی بسیار بدی سقوط کرد؛ خودش را در اتاق حبس کرده بود، افسرده‌تر شده بود و از همه بدتر اینکه شرایط بد روحی وضعیت‌ چشم‌های او را وخیم‌تر کرده بود؛ بطوریکه صبح‌ها چیزی را نمی‌دید (نابینایی کامل صبحگاهی).


اما خوشبختانه سفارت بریتانیا به سرعت ویزا به آنها تحویل داد و 27 اوت پریسا در لندن عمل جراحی خواه شد. هر چند که به خاطر این تعلل غیرموجه، هزینه، وقت، اعصاب و به خصوص سلامتی پریسا و اطرافیانش آسیب دید؛ اما جای خوشحالیست که مسئولان سفارت بریتانیا افراد متمدنی هستند که به افکار عمومی احترام می‌گذارند و جلوی ضرر را زود می‌گیرند. شاید فرق سیاستمداران و دیپلمات‌های یک کشور پیشرفته و متمدن با سایرین همین باشد. اگر در بسیاری از کشورهای جهان سوم، چنین واکنش‌هایی «لج‌بازی» سیاستمداران را در پی دارد، در میان سیاستمداران و دیپلمات‌های کشور انگلیس چنین واکنش عاقلانه و تحسین برانگیزی نشان داده می‌شود.


در این مدت دوستانی بسیاری برای حمایت از پریسا –ودر حقیقت حرمت و سلامتی یک انسان- دست یاری دراز کردند. پیشنهادها و راهکارهای زیادی هم ارائه شد که خوشبختانه نیازی به آنها نیفتاد: کشاندن این مطلب به مطبوعات انگلیسی و فرانسوی، ارتباط با چند فعال و نهاد حقوق بشری در اروپا، تجمع در مقابل سفارت انگلیس و حمل پلاکارد، لابی با دو نفر از اعضای پارلمان انگلیس که به زودی – برای دیدار با چند تن از نمایندگان مجلس شواری اسلامی - عازم ایران هستند و کارهایی از این قبیل.


خوبی وجود آدم‌های عاقل در راس کارها همین است. نه خودشان را به زحمت بیشتری می اندازند و نه دیگران را.

در این مدت دوستان زیادی با ارسال ایمیل و تماس تلفنی با سفارت بریتانیا در تهران، دادن لینک به مطلب، کمک به انتشار آن در رسانه‌ها، گذاشتن کامنت و ارسال ایمیل برای ابراز همدردی و آمادگی برای کمک، ترجمه‌ی نامه و کارهای مشابه، در به ثمر رساندن این کار سهیم شدند. از همه متشکرم و فکر می‌کنم همه‌ی ما وقتی به این فکر کنیم که به همت وجدان‌های معترض ما، یک دختر جوان از دیروز با امید به دیدن دنیا، از دیروز شاد و خندان به زندگی برگشته‌است پاداش خود را گرفته‌باشیم.


و تازه این همه‌ی ماجرا نیست. درس‌های بزرگی می‌توان از این داستان کوچک گرفت. یکی از آنها شناختن مدافعان سینه‌چاک حقوق بشر و حقوق زنان، که تقریبا هیچ عکس‌العملی در این ماجرا نشان ندادند (اما تا حد هشت در کردن خودشان برای قصاص کسی که مادرشوهر خودش را کشته و به آن اعتراف هم کرده؛ اعتراض می‌کنند و امضا جمع می‌کنند).

مهمتر از این، درک ایآنکه هنوز یک اعتراض حساب شده می‌تواند در رسیدن به یک خواسته‌ی "به‌حق" موثر باشد. دیگر آنکه شاید وقتش رسیده‌باشد یک کم اعتماد به نفس بیشتری داشته‌باشیم؛ همیشه حق (تاکید می کنم: «حق» نه «توقع بیجا») را با گردن کج نمی‌توان گرفت بعضی وقت‌ها گردن کلفت بیشتر به درد می‌خورد!


خسته‌شدم. گفتم که در سفرم. باز هم از همه متشکرم. گفتم خبر نهایی را بدهم، که خیلی‌ها این مدت با نگرانی پیگیر ماجرا بودند. لطفا اگر دستتان به رسانه‌ها هم می رسد، در انتشار این خبر خوش ( که "آموزنده" هم می تواند باشد!) یاری کنید. به خصوص در آنجاهایی که قبلا مطلبی در مورد اعتراض به سفارت انگلیس درج شده یود. اینطوری از لحاظ اخلاقی هم بهتر است.

انسان مُد نیست؛ مذهب من است

در مورد یادداشت قبلی‌ام و کمک‌خواهی از هموطنان به نتایج بسیار جالبی رسیدم. در حالی که این نامه و در حقیقت یاری‌طلبی انسانی از سوی هموطنان داخلی و به خصوص فعالان حقوق بشری چندان جدی گرفته‌نشد، چند نفر از ایرانی‌های مقیم خارج از کشور به جد دنبال قضیه افتاده‌اند.


کار من هم این چند روزه شده پاسخگویی به چند نفر از رفقا و بلاگرها که چرا لحن نامه ام تند بوده یا چرا فکر می‌کنم سفارت انگلیس وظیفه داشته که ویزا صادر کند و چرا ما ایرانی‌ها از همه طلبکاریم و چرا یک بار یک عده ای رفته بوده‌اند جلوی سفارت انگلیس شلوغ‌بازی و چرا... وچرا... .


با این حال ماجرا به همان سادگی و تلخی هست که بوده: دختری دارد کور می‌شود، پزشکان در ایران قطع امید کرده‌اند و آنها را به مراکر خاصی در انگلستان ارجاع داده‌اند. با مشقات زیاد پدر این دختر تمام مراحل اداری و قانونی را انجام می‌دهد و با کمک چند آشنا در خارج از ایران پذیرش هم برای دختردر کلینیک انجام می‌شود. مطابق استعلام سفارت بریتانیا در تهران از آن کلینیک انگلیسی، مخارج درمان حدود 6500 پاوند می‌شود. به عنوان آخرین مرحله از پدر خواسته می‌شود که این پول را تهیه و طبق پروتکل خاصی به بانک ریخته و مدارک را ببرد. این کار با قرض گرفتن انجام می‌شود اما در نهایت و در آخرین لحظات سفارت درخواست ویزا را رد می‌کند چرا که به نظر آنها بودن این مبلغ در حساب کسی که ماهانه 136 پاوند حقوق می‌گیرد عجیب است.


ماجرا به همان تلخی دارد دنبال می‌شود: دختری –دختری که بینا بوده و دانشگاه رفته- دارد کور می‌شود و دوستان ما طوری حق را به سفارت بریتانیا می‌دهند که انگار تصمیم کارمند صدور ویزا وحی منزل است. البته من می دانم که این روند تا حدودی طبیعی است اما برای کی؟ برای کسیکه مثلا با حقوق اندکی می‌خواهد به بهانه گشت و گذار و تجارت و حتی تحصیل برود کشوری دیگر و پس از بررسی حسابهایش معلوم می‌شود پولی به ناگهان به حسابش واریز شده که با درآمدش و سوابقش نمی‌خورد. این مورد قاعدتا مشکوک است. یعنی پرسیدن سوال از گردشگری جهان سومی که ماهی 200 پاوند حقوق می‌گیرد و ناگهان با حساب 20 هزار پاوندی می خواهد برود انگلیس که "از کجا آورده‌ای" بجاست و –در صورت عدم پاسخگویی قانع کننده- ویزا ندادن به او پذیرفتنی است.


اما آیا پرسیدن چنین سوالی از پدری که فرزندش دارد کور می‌شود عاقلانه است؟ خب معلوم است که قرض کرده و هیچ نکته عجیب و مشکوکی در این نیست. آن هم کسی که تمام مدارکش را مراکز درمانی معتبر در ایران و انگلیس تایید کرده‌اند.


ولی می‌دانید چیست دوستان عزیز؛ ماجرا این نیست. ماجرا تحقیر و توهین و رفتار ضد انسانی است. خواهش می کنم زود نگویید «همینه که هست... ما مستحقیم... احمدی نژاد... هسته‌ای...» کی گفته ملاک آدمها دین و سیاست و اقتصاد است. و کی گفته که همه مسائل به یک اندازه مهم‌اند. من اگر خودم را به انگلیس راه نمی‌دادند حرفی نداشتم. درک می‌کنم تا حدودی تاثیر ماجراجویی سیاستمداران بر اعتبار شهروندان را. یا اگر پریسا (همین دختر بیمار) را قرار بود بفرستند آمریکا و نمی‌شد باز هم درک میکردم چون آمریکا رسما در ایران سفارت ندارد. اما اگر انگلیس سفارت دارد در ایران، این یعنی که برای مسائلی مثل این باید دست کم پاسخگو باشد. یعنی با ما هنوز مثل یک ملت دوست رابطه دارد.


چرا دائما می‌گویید هر سفارتخانه‌ای حق دارد که ویزا بدهد یا نه. اما آیا با هر بهانه‌ای و بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای؟ پس انسانیت کجا می‌رود؟ بله. قاضی هم می‌تواند هر حکمی را بدهد؛ ولی مگر به این سادگی‌هاست؟ مگر کارمند سفارت انگلیس در ایران کیست که هر تصمیمی گرفت درست باشد و چون و چرا در مقابلش بی ادبی؟


اصلا شما خودتان بچه دارید؟ خواهر دارید؟ تو را به خدا نگویید این حرف‌ها کلیشه ای است. واقعیت، واقعیت است کلیشه باشد یا نباشد. فکر کنید دخترتان، خواهرتان، دوستتان دارد کور می‌شود. فکر کنید خودتان ذره ذره دارید کور می‌شوید و آخرین روزنه امیدتان برای دیدن دنیا (دست کم شبح بیرنگی از دنیا) به خاطر تشخیص و دلیل احمقانه یک کارمند بیشعور که وجدانش لای کاغذها گم شده و انسانیت برایش جهان اول و جهان سوم دارد؛ دارد از بین می‌رود.


دوستان متمدن من!
همه ما مطابق منشور حقوق بشری که این همه سنگش را به سینه می‌زنند برابریم؛ ولی متاسفانه از نظر شعور، شهامت، اعتماد به نفس و وجدان برابر نیستیم. به همین خاطر است که اگر در بریتانیا به خاطر اهمال – وحتی به قول شما وظیفه‌شناسی!- کارمندی یا دیپلماتی یا مقامی یا هر شخص حقیقی و حقوقی بینایی دختری به خطر بیفتد، آزادگان و فعالان حقوق بشر آنها چنان دماری از روزگار آن شخص و سازمان و مسئولانش در می‌آورند که تا عمر دارند یادشان نرود که با تن و روان مقدس‌ترین موجود کائنات (یعنی انسان) نمی‌توان به هیچ بهانه‌ای بازی کرد.


انسانگرایی مّد نیست دوستان؛ آئین است. حرمت و کرامت انسانی تعطیل بردار نیست؛ مثل نمازی‌ست که یک مسلمان مومن در هر شرایطی می‌خواند. مُد که شد می‌شود همین پتیشن‌بازی‌ها و موج های وبلاگستانی ما. امروز هست و فردا کهنه می شود. منحصر می‌شود به خودی نشان دادن و حالی گرفتن و مثل همه این طور کارها خیلی زود ملال آور می‌شود. یادتان می‌آید هربار که دادگاه‌های آلمان بر ضد مقامات ایرانی حکم می‌دادند فورا قوه قضائیه و بنیاد جانبازان و صداو سیمای ایران؛ یاد تسلیحات شیمیایی آلمانی که عراق استفاده کرده‌بود می‌افتادند و شکایت کشی راه می‌انداختند اما تا ماجرا در آنسو فروکش می‌کرد؛ اینجا هم انگار نه انگار که ما ده‌هاهزار شیمیایی داریم. مُد دو سه هفته بیشتر نبود اما واقعیت هر روزه این بود: هزاران نفر ذره ذره در این سال‌ها آب شدند.


از این حضرات که البته انتظار حقوق بشر و کرامت انسان‌ها و وجدان بیدار داشتن بیهوده است. اما لااقل از فعالان حقوق بشر غیر دولتی که باید چشم‌داشت. از آنهایی که با جلو افتادن در چند اعتراض و جمع کردن امضا «فعال حقوق بشر ایرانی» شدند و همین الان هم خیلی‌هایشان دارند در اروپا و آمریکا با پول سازمان‌های دولتی و غیر دولتی در "حقوق زنان" و "حقوق بشر" مثلا تحصیل و تحقیق می‌کنند. آیا از این ها هم نمی‌توان پرسید "چطور اگر خبطی رژیم ایران بکند یا حقی از شهروندی توسط حکومت پامال شود؛ فریادتان به آسمان بلند می‌شود و تا موضوع را به ده‌ها رسانه خارجی نکشانید دست از کار نمی‌کشید، اما اگر پای اعتراض به سفیر انگلیس باشد از دم کر و کور و لال می‌شوید؟»

و البته چرا که نه! از این جور اعتراض‌ها هیچ بورسیه و اقامت و خیری که نمی‌رسد، یکوقت دیدی همانها را هم به خطر انداخت! حق آن انسانی ارزش دفاع دارد که حکومت اسلامی پامال کرده باشد؛ زنی دفاع کردن دارد که جمهوری اسلامی ستمش کرده باشد. حقی از دیگران خوب است که حقوقی برای خودمان تویش دست و پا شود!


هیهات که مبادا فکر کنید من می‌خواهم بگویم از چنین آدم‌هایی نباید دفاع کرد و چنان زن‌هایی را باید به حال خود رها کرد. هیهات! برای منِ انسان‌پرست، آدم آدم است هرجا که باشد، هر که که باشد. پریسا همانقدر برای من محترم است که یک دختر آفریقایی، یک اسکیمو، یک آمریکایی. همه آدم‌ها به حکم آدم بودنشان به هم مربوطند. به تو چه و به من چه نداریم. اگر دستمان به همه نمی‌رسد لااقل می‌توانیم از کارهای ضدانسانی در اطراف و افق دید خودمان جلوگیری کنیم. شاید کم و کوچک اما صادقانه.


چرا فکر می‌کنید یک فعال حقوق بشر در انگلیس حق دارد به جفری آدامز اعتراض کند و برایش بنویسد Shame on you اما من نمی توانم؟ چون او انگلیسی است و من ایرانی؟ چرا یک بار فکر نمی‌کنید هر سه‌ی ما انسان هستیم! چه نسبتی از این بالاتر و چه حقی از این روشن‌تر؟


دوستان عزیزم بس کنید این همه بی اعتماد به نفسی را، مرعوبیت را و مثل بچه‌های خوب بودن را!


خودتان بهتر می‌دانید که بیماری خاک و خون و دین به هر که بچسبد به من نمی‌چسبد. کمتر کسی به اندازه‌ی من به خوی و خصلت های بد ما ایرانی ها انتقاد کرده. اگر خصوصی ندیده‌باشید من را، دست کم آرشیو این وبلاگ هست. من هیچ وقت خودمان را نه حالا و نه در تاریخ، تافته جدابافته ندانسته‌ام. حالا هم اصلا بحث ایران و ایرانی بودن نیست. بحث انسان بودن است و اینکه هیچکس حق ندارد با ما –آدم‌ها- مثل حیوان رفتار کند. مثل حیوان رفتار کردن به مثلا "خوک کثیف" گفتن نیست؛ به این است که چشم‌های ما به اندازه‌ی چشمهای یک خوک کثیف هم ارزش نداشته‌باشد.


من طلبکارم؟ بله که طلبکارم. منتها منشا طلبم غرور بی‌جا یا سو استفاده کردن یا زیاده‌خواهی یا دور زدن مقررات نیست. راننده آمبولانسی که مریضش پشت چراغ قرمز به خاطر آنکه افسر اجازه نداده عبور کند بمیرد، نه فقط حق طلبکاری که حق شکایت هم دارد؛ آن هم وقتی که می‌خواسته چراغ سبز را رد کند!


این‌ روزها من به قدری فرسوده‌ام که از خانه در نمی‌آیم، روزنامه نمی‌خرم، نان نمی‌خرم، تلویزیون نگاه نمی‌کنم... اما برای این جور مسائل بدجوری انرژی دارم. در انساگرایی نه مُدی‌ام و نه مودی. مادر من نماز می‌خواند؛ در عزا باشیم یا عروسی یا سفر یا خستگی. کاری هم چندان به بهشت و جهنم ندارد. دفاع از حقوق انسان ها برای من حکم نماز دارند. همیشه در اولویت است و مکرر و ملال‌آور هم نمی‌شود. زیاد هم کاری ندارم که نتیجه‌ی تلاش‌هایم به کجا می‌کشد.

در ماجرای به اصطلاح "ارتقای طرح امنیت اجتماعی" که به جای برخورد قانونی و مجازات قضایی، به بهانه موادفروشی حرمت آدم‌هایی شکسته شد من فریاد زدم. اعتراض کردم. ناسزا شنیدم و حتی تهدید شدم. اما کاری که می‌توانستم را کردم. اینکه چقدر نتیجه‌بخش بود البته برایم اهمیت داشت اما حیاتی نبود. هزار بار دیگر هم پیش بیاید اعتراض می‌کنم. کاره‌ای باشم کارهای دیگر هم می‌کنم. ماجرای پریسا هم همینطور است. به هر جا که می‌خواهد بکشد؛ من نمازم را می‌خوانم!


ادعایی هم جز اومانیست بودن (که گویا نوعی فحش است!) ندارم. از همه دوستانی که با دادن لینک، ترجمه، تماس و کمک به انتشار این مطلب به این ماجرای انسانی کمک کردند تشکر می‌کنم و خواهش می‌کنم که پیگیر این ماجرا باشند. ماجرا مربوط به انسانیت است و من هم کاره‌ای در این ماجرا نیستم که طلبی از کسی داشته‌باشم یا بخواهم کسی را تشویق کنم. فقط قلبا امیدوارم بحث "حقوق بشر" در ایران از قالب مد و اهرم فشار و دوگانگی و وسیله کاسبی و شهرت بیرون بیاید. و این همان وقتیست که فیمینست‌های وطنی تلاش بیشتری از حد گذاشتن یک کامنت برای نجات بینایی "یک دختر" کنند، کاربران بالاترین به اندازه انگشت توی بینی کردن فلان دولت مرد در "موضوعات داغ"شان جا برای چشمان پریسا داشته‌باشند... رادیو زمانه به قدر مصاحبه با امیرفرشاد ابراهیمی برای رفتار غیرانسانی سفارت انگلیس و نجات چشمان یک ایرانی اهمیت قائل باشند...

حالا این هشدار است یا دلسوزی یا یادآوری یا تهدید یا خیرخواهی یا فاش گویی تناقض یا هر چیز دیگر؛ به من ربطی ندارد. واقعیت تلخ و تکراری همانست که بود: یک نفر دارد کور می‌شود؛ لطفا کمک کنید!

--------------

پی افزود:

خبر خیلی خیلی خوب: فقط سه دقسقه تا قطع برق داریم و امیدوارم این خبر خوب را بتوانم تایپ کنم. آقای مقدم تماس گرفت و گفت از سفارت انگلیس امروز با ایشان تماس گرفته‌اند و گفته‌اند دوباره مدارکشان را ارائه کند. مثل اینکه دارد یک کارهایی می‌شود. از همه متشکرم. از سفارت انگلیس هم!
 

نبرد سنگر به سنگرِ سربازان خسته‌، با بیشعوری

این یادداشت قبلی من باعث سو تفاهم هایی شده که باید توضیح بدهم. دست کم در این روزها ده نفر از دوستان یا افراد خانواده که دبش می‌خوانند با من اظهار تاسف و دلسوزی و همدردی کرده‌اند. در این مایه ها
- الهی بمیرم؛ توی این سن و سال...
- عمو کی اذیتت کرده بیایم دل و روده شو بهم بریزیم...
- گفتم امروز قرار نذاریم، از وبلاگت فهمیدم افسرده شدی...
- وبلاگتو خوندم خودم قرارت رو کنسل کردم، گفتم محمود دیگه دل و دماغ کار نداره...
- راس می گی به خدا... منم الان خونه نشینم یه مدتی؛ اصلا هم خیال رفتن سر کار ندارم...
- می دونستم اونطور تندروی هایی که می کنی آخرش باعث میشه ببُری...
- حالا نون از کجا می خوای بخوری؟

به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم که من فقط (خیلی) خسته شده ام. همین. نه کم کار می کنم و نه افسرده ام. دقیقتر بخواهید بدانید، هر روز دنبال کار تجاری جدیدم هستم، مطالعه می کنم، روی ویرایش کتابم کار می کنم و از این قبیل. هفته ای چندبار هم فیلم میبینم و ورزش می کنم و از آن قبیل. البته برای اینکه وقت این کارها را داشته باشم تلویزیون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی خوانم و وقتم را زیاد صرف این و آن نمی کنم. برای وقت خودم هر روز بیشتر ارزش قائل می شوم و این احساس خوبی بهم می دهد. البته اوضاع همچنان هست که بود.

مثلا امروز بابت قراری که آن طرف شهر با مدیر یک کارخانه بزرگ داشتیم. با دو تا از دوستان هلک و هلک رفته ایم و درست سر ساعت 10 دور میز نشسته ایم. اما طرف که در اتاق دیگر بود نیامد و فقط یک بار منشی اش آمد به عذرخواهی که جناب رئیس می‌آیند. همین. نه حرفی نه پذیرایی‌ای و نه حتی لیوانی آب. استاندارم 20 دقیقه است. از آن که رد شد آمدیم بیرون. منشی دوید که ای وای چی شد. گفتم هیچی وقت ما ارزش دارد و شما هم بدان که حداقل کار این بود که رئیست خودش بیاید به عذرخواهی و بعد از ما پذیرایی می کردید؛ لااقل با دو تا بروشور و یک چای! انگار این طور حرفها را نشنیده بود تا به حال. هاج و واج مانده‌بود. گفت حالا نمی‌شود...؟ که گفتم نه و با خونسردی رفقا را هم برداشتم و رساندم خانه‌شان.
باور کنید احساس خوبی داشتم. یا دست کم خیلی بد نبود. نه به خاطر ادب کردن دیگران؛ نه، بیشعورها را خدا هم نمی تواند ادب کند! از این که اگر دیگران برای وقت من و قرار خودشان ارزشی قائل نیستند، من هستم. لااقل نیمی از ماجرا را!

یا بعداز ظهر باز تهیه‌کننده برنامه‌ام که چند بار قرار برنامه را به خاطر او جابه‌جا کرده بودم برای چندمین بار گفت فلان ساعت نمی‌تواند بیاید؛ یا تنها ضبط کنیم و یا ساعت را تغییر بدهیم. به همین راحتی! من هم زنگ زدم به مدیرش و گفتم با این وضعیت نمی‌توانم کار کنم. به همین راحتی! دو ساعت بعد تهیه‌کننده عوض شده‌بود و اوضاع روبه‌راه شد. به همین راحتی!
البته امکان داشت که آنها هم لج کنند ولی استانداردهای من ثابت شده. برنامه هم لغو می‌شد از حرفم برنمی‌گشتم؛ باز هم به همین راحتی!

حاشیه نروم. خلاصه‌اش که افسرده نیستم، فرسوده‌ام. البته همچنان عزمم جزم است که مطلقا کار دولتی یا شبیه به آن نکنم اما بی حال و منفعل نیستم. فقط حال و حوصله علافی و کل‌کل ندارم.  خسته‌ام.
آدم افسرده وسط راه می‌ماند؛ نگاهی دور بر خودش می‌اندازد و می‌بیند هیچ انگیزه‌ای برای ادامه ندارد. نه رفتن، نه برگشتن، نه کج رفتن. اما آدم فرسوده، می نشیند یا حتی می‌افتد؛ از خستگی، از خار، از آزار. ولی نه برای همیشه. بالاخره راه می‌افتد، گیریم که برگردد یا مسیرش را عوض کند. یا حتی مقصدش را!

واقعیت این است که بیشعورها دارند دنیا را می‌گیرند. ولی ما نباید بگذاریم. نباید در کتابها و وبلاگ‌ها و کافه ها و هنر و ادبیات محصور بمانیم. ما باید به صنعت، تجارت، سیاست و همه کارهایی که به ظاهر عادی و روزمره‌اند وارد شویم. لازم نیست زیاد فداکاری کنیم، همین که بیشعور نباشیم کافی‌ست.

چند شب پیش سالگرد ازدواجمان بود. به فکرم رسید به جای کادو، برویم به یک رستوران شیک و با کلاس، بیشتر برای گپ زدن دو نفره. با زنم رفتیم به رستوران نایب خیابان ولی عصر. ساعت9. هنوز شبِ شب هم نبود. دو طبقه داشت. پرسیدم کجا بنشینیم. گفت فرقی ندارد. رفتیم بالا. هنوز ننشسته‌بودیم که یک عالمه ماست و دوغ و نوشابه و ماالشعیر و زیتون ریخت به سرمان. دو دقیقه بعد منو را آورد و ایستاد بالای سرمان که زود سفارش بدهیم. دادیم. غذا را آوردند. چیز خاصی نبود. هنوز درست نخورده بودیم که آمدند به جمع کردن. و باز چی میل دارید؟ گفتیم هیچی. رفت. ده دقیقه بعد باز آمد. گفتم چیزی بخواهیم زنگ می‌زنیم. باز دوباره آمد که پس ببخشید ما وقتمان کم است!
هنوز ساعت ده نشده بود که آنقدر آمد و رفت که ذله شدیم. فقط دو سه میز پر بود. آمده بودیم که به خیال خودمان آرام آرام غذایی بخوریم و دو ساعتی گپ بزنیم. گفتم صورتحساب بیاورد. آورد با یک دانه (یک دانه) آدامس موزی در وسطش. بیشتر از 40 هزار تومان دادم. گله کردم پیش مدیر رستوران. او هم اول عذر و بهانه که "وقتشان محدود است" و بعد به عرف جامعه یک "من عذرخواهی می کنم" که یعنی برو دیگه بابا! ساعت ده بود که بیرون زدیم از شعبه چند میلیاردی یکی از معروفترین رستوران های ایران.

رستوران نایب از آنجاهایی‌ست که باید بگیریمش. با حامد قدوسی گپ می‌زدم، او هم چند خاطره مشابه از رستوران های –مثلا- با کلاس تهران داشت. آنجا ها را هم بگیریم. بیشتر فروشگاه‌های خیابان جمهوری را هم. اکثر لباس فروشی را هم. هزار جای دیگر را هم. سنگرهای ما در جدال با بیشعوری مغازه‌ها و رستوران ها و  کارخانه‌ها و ادارات و خیابان‌هاست.

درست است که عده‌مان کم است، ولی هیچ هیچ هم نیستیم. لازم نیست کار خیلی خارق العاده‌ای هم بکنیم. باور کنید همین که مثلا من یک کفش فروشی بزنم که در آن سود خوبی کنم ولی با آدم ها با روی خوش برخورد کنم، مشتری ها را درست راهنمایی کنم،‌ بوی عرق ندهم، اطلاعاتی اولیه از کفش و چرم داشته‌باشم و با آدم‌ها مثل گوسفند برخورد نکنم خیلی مهم است. یک پیروزی است. پیروزی‌هایی که البته زحمتش بیشتر از شعار دادن و غر زدن و امضا جمع کردن است؛ هر چند محرکش می تواند همین ها باشد.

من راهم این است.  همه جوره سعی می کنم فرهنگ و معلومات و شعور خودم را بالا ببرم ولی حتما این را در ضمیمه‌ی یک کار ملموس اقتصادی و اجتماعی می کنم. فقط بحث نان نیست. من اگر تامین تامین هم باشم بیکار نمی نشینم و علاوه بر کارهای تخصصی‌ام در زمینه طنز، یک کار تجاری یا خدماتی دیگر هم می کنم.  چرا من نباید یک صافکار یا بقال یا مانتوفروش یا نقاش یا راننده خوب نباشم؟ فقط اندکی شعور کافی‌ست. چیزی که هم به نفع خودم هست و هم دیگران. فکرش را بکنید اگر بقال و قصاب و راننده آژانس و رفتگر و پزشک محله‌تان اندکی شعور بیشتر می داشتند چقدر زندگی‌تان شیرین‌تر بود و اعصابتان راحتتر!

من دستم به زانویم است و دلم روشن  که آینده به طور کامل از آن بیشعورها نخواهد بود! شما چطور؟
 

فرسودگی... چند کلامی از روزگار خودم

این روزها از دوستان، بستگان و خواننده های مطالبم زیاد پرسیده می شوم که «کجایی و چه می کنی؟» به فراخور حالم به هر کس چیزی می گویم. اما راستش جای به خصوصی نیستم؛ خانه هستم مثل سابق، اما فرسوده شده ام و این آن چیزی است که تغییر کرده. من آنچنان فرسوده شده ام که اگر ذره ای از این فرسودگی روحی و روانیم در چهره ام می آمد، کسی من را نمی شناخت.

بیشتر از یک ماه است که نه روزنامه ای خوانده ام و نه تلویزیون دیده ام. دیگر حال و حوصله اخبار بد را ندارم. چیزی هم نمی نویسم چندان. فکر می کنم تمام این نوشتن های ما آب در هاون کوفتن است. مردمی  که  روزی دو ساعت برقشان برود و حرفی نداشته باشند ، نقد می خواهند چکار؟ طنز می خواهند چکار؟

یک بیزینس خصوصی راه انداخته ام که تا حالا سودی نداشته ولی دست کم خیالم راحت است که مال خودم است. فعلا با اندوخته های قبلی چرخ زندگی می چرخد و در آینده هم اگر این بیزینس به سودی رسید با آن. باقی وقتم را هم می خوانم و می نویسم، منتها برای خودم. تنها کاری که بجز اینها دارم برنامه طنزگفتار است برای رادیو گفتگو که آن هم تمام خواهد شد. بعد از آن بعید است کاری بکنم. همین دبش و آی طنز ما را کفایت. نوشته هایم را هم اگر کسی خواست چاپش کند حرفی، ولی بعید است دیگر برای جایی کاری دست بگیرم.

مصمم که تا آنجا که می توانم دیگر "برای" هیچکس و "با" هیچکسی کار نکنم. شد، شد؛ نشد می روم در و دهات خودمان به کشاورزی، یا مشهد پیش پدرم به کار و کاسبی. لااقل اعصابم آنجوری راحتتر است. دست کم اینطور فرسوده نمی شوم. روزها می روم به کار و شبها می نشینم روی بهارخواب و ستاره ها را تماشا می کنم؛ یا با برادرهایم کباب می پزیم؛ یا با پدر ومادرم حرفهای تکراری ولی شیرین میزنیم، با سهراب کشتی می گیرم، با برادرزاده هایم شّریت می کنیم... مگر یک آدم چقدر چیز می خواهد برای زنده ماندن؟

من افسرده نیستم. فرسوده ام. خبرهای بد، آدم های بی مسئولیت و نظام بی نظم و قانون آدم را فرسوده می کند.

طنز سیاسی من را فرسوده کرد. چهار سال است دارم می نویسم و هیچی به هیچ. طنز سیاسی نوشتن برای مردمی که فقط برای خالی کردن عقده ها و دق دلی از کسانی که مسخره کردنشان به هیچ دردی نمی خورد دنبال طنز می گردند، به چه دردی می خورد؟ آنهم برای نویسنده ای که نه دنبال شهرت آن کار است و بسته ی حزب و دسته ای و نه محتاج پولش و نه اهل زندان رفتن و به خارج گریختن؟ کاری که مستلزم خواندن مداوم و روزانه ی بدترین و احمقانه ترین خبرهای دنیا از وقیح ترین آدم های دنیاست. کاری پر استرس، با تهدیدهای دایمی، با خطرهای بیخ گوش. نشسته توی منجنیق و آماده پرتاب به جایی که عرب نی انداخت! فرسوده نمی کند این کار آدم را؟

برای ویژه نامه طنز خردنامه من فرسوده شدم. گیرم که سردبیرش خیلی آدم خوب و چیزفهم و باحالی باشد با یک سیستم معیوب چکار می توان کرد؟ روزهای فراوانی را –با اینکه وظیفه من نبود- رفتم به آنجا تا کار تمیزی دربیاید. برای هر مطلبی که آن تو آمد من خون دل خوردم. چه مال دیگران و چه از خودم. اما هنوز که هنوز است به همه بدهکارم که: چرا مطلب ما سانسور شد، چرا سوتیترش بی ربط بود، چرا اسممان روی جلد نیامد، آقا ما آمدیم همشهری به دعوت شما ولی نگهبانش 45 دقیقه ما را توی سرما نگه داشت، چرا مطلب فلانی آنجا چاپ شده، فلان فلان شده این چه عکسی بود برای مطلب من...


باور کنید برای یک میزگرد در آنجا (فقط دو صفحه حجم) من یک هفته از کار و زندگی افتادم. دویست بار هماهنگی کردم و آخرش ماشین نرفت دنبال  آقای زرویی بیمار با پای خودش آمد، هنوز از عذرخواهی ایشان فارغ نشده، گروه بعدی آمده که ما اینجا کلاس داریم تخلیه کنید، دستمال کشی اینها را بکن که ما اینجا میزگرد داریم و برای تاخیر فلانی جلسه دیگر برگزار شده، اینها را رو به راه می کنی می بینی عکاس نیامده... آقا مگر یک آدم چقدر می تواند هی عذرخواهی کند؟ آن هم برای اشکالات دیگران؟
حق التحریر همه را – با اینکه دردسر داشت- خودم از همشهری گرفتم و تک تک ب دستشان رساندم یا ریختم به حسابشان که مبادا مثل بقیه موارد نویسنده ها برای شندرغاز حق التحریر پاسکاری شوند در روزنامه اما فلان استاد که خودش مثلا یک زمانی خبرنگار بوده و می داند که در مطبوعات ما رسم نیست برای "همراهی در گفتگو" به کسی پول بدهند، بعد از کلی اوقات تلخی که چرا اسم من روی جلد نیامده، آنچنان به من دستور می دهد که شبانه حق الزحمه اش را به حسابش بریزم که انگار با نوکر ش حرف می زند (البته پول را از جیبم ریختم)...

یا برای همین طنزگفتار من دارم فرسوده می شوم. در میان آدم های وقت نشناس و وظیفه نشناس مگر می توان فرسوده نشد؟ مثلا با یکی هماهنگ کرده بودم برای فردا صبح ساعت 9 . طرف ساعت 2 نیمه شب (دقیقا یک و 54 دقیقه!) با آرامش تمام زنگ زده که نمی توانم بیایم! یا با یک نفر دیگر هماهنگ کرده ام و استودیو گرفته ام و هزار تا گرفتاری دیگر،  نیم ساعت بعد از قرار زنگ زده ام که آقا کجایی؟ دارم می آیم. هماهنگی استودیو را لغو کرده به خاطر تاخیر که آقا رسیده. حالا کجاست؟ دم در، آفیش نیست (بعد از چهاربار یادآوری) آفیش کن، لپ تاپش را نمی گذارند بیاورد تو. برو با بدبختی و هزار عذرخواهی بیارش تو. استودیو نیست، با هزار خواهش استودیو جور کن، تهیه کننده اصلا نیامده و "وقت ندارم. خام بگیرید بعدا می گیرم" برو منت یکی را بکش که بیاید ناظر ضبط، وقت چندانی نیست...

همه کارها با همین مکافات. و تازه اینها را علاوه باید کرد به مشکلاتی "طبیعی" ناشی از بی برقی و امثال. هر روز علافی... هر روز حرص... هر روز عذرخواهی... هر روز وقاحت...
نمی دانم دیگران چطور زندگی می کنند. شاید مشکل من این است که خیلی کارها را جدی می گیرم؛ یا خیلی فکر می کنم "وقت" ارزش دارد، یا "عذرخواهی" برایم لقلقه زبان نیست و روی اعصابم فشار می آورد. ولی هرچی که هست فرسوده ام می کند این کارها. 

از کتاب و این چیزها هم که پولی در نمی آید. از نشر مرکز زنگ زده اند و مدیرش می گوید بیا برای کتابت. رفته ام می گوید کتاب شما را سه نفر از چهاری که خوانده اند تایید کرده اند و من خودم هم خوانده ام و خوب است. خیلی لطف می کند و از قلمم تعریف می کند و می گوید حاضر است اگر اشکالات سیاسی کتاب برطرف شود قرارداد ببندد. "البته از نظر ما مشکلی نیست اما آنها..." قبول. متن را بر می گرداند. در هر صفحه دو سه تا نکته اساسی را مشخص کرده که حذف یا اصلاح شود. روی هم رفته بیش تر از صد نکته! مگر می شود؟ از یال و دم و اشکم هم گذشته. خب حالا فرض کنیم من این را نشستم و دوباره نوشتم... "اگر تایید کردیم قرارداد می بندیم. یک سوم آنجا می دهیم، یک سوم موقع انتشار، یک سوم 9 ماه بعد از انتشار" حالا چقدر هست؟ چرتکه می گوید 300 هزارتومان. قسط اول؟ "نخیر همه اش!" تازه اگر مجوز بگیرد...

به خدا خیلی پوست کلفتیم ما. ولی چه می شود کرد، یک عده هم سخت پوست آفریده شده اند. فعلا برنامه این سخت پوست فرسوده این است: آی طنز برای گروهی، دبش برای شخصی، مطالعه برای روحی، نوشتن برای روانی، بیزینس برای شکم!

فعلا همین.
 

آمادگی

امروز در چند دقیقه ای که توی ماشین به رادیو گوش می دادم، پر معنی ترین، شیرین ترین و در عین حال صادقانه ترین کلام کوتاهی که از یک رهبر می توان شنید را شنیدم. اینقدر خوشم آمد و رویم تاثیر گذاشت که حیفم می آید برای شما نگویمش.

آقای خامنه ای در جواب جوانان پر شوری که شعار می دادند "ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده" گفتند: «پس حرفی باقی نمی ماند. ما آمده بودیم  بگوییم آماده باشید؛ که هستید!»

نوشته شده توسط farjami در دوشنبه، 24 تیرماه 1387 ساعت 7:20 PM

از بودن و نبودن

شبها تا دیروقت با سهراب کلنجار می رویم که بخوابد. نیمه های شب می خوابد. چند ساعتی کار می کنم که امر به خوابیدن می شود چون در یک آپارتمان فسقلی، نور چراغِ کار یکی، مزاحم خواب دیگری می شود. نیم ساعتی کلنجار می روم که بخوابم. پلکهایم که سنگین می شود، برق می رود. برق که می رود، ژنراتور برق ساختمان پشتی که دولتی است خودکار بکار می افتد تا مبادا خدای ناکرده سیستم سرمایشی و سایر دنگ و فنگ هایی که نیمه شبها هم -برای آدمهایی که آنجا نیستند- حتما باید کار کنند، لحظه ای از کار بیفتند. کولر از کار افتاده. پنجره را که باز می کنیم از صدای ژنراتور خوابمان نمی برد. می بندیمش از گرما. دوساعت بعد با صدای بیب-بیبِ فریزر از خواب بیدار می شویم. برق آمده و فریزر ایرانی ما به جای آنکه خدا را شکر و برقش را مصرف کند، آلارم می دهد که آهای من گرمم شده و بیایید فلان دکمه من را فشار بدهید تا کار کنم.
برق هم شده رلیجن. بودنش یک جور آزار دارد، نبودن یک جور!
 

جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتي... چه ملت بی برقی!


من آدم آرمانگرایی نیستم ولی فکر می کردم آرزوی داشتن حداقل های زندگی در قرن بیست و یکم و پرسشگری در مورد ویرانی و تباهی، حق هر آدمی ست.
به همین خاطر تا همین چند وقت پیش من با دیدن مشکلاتی که به راحتی قابل حل بود یا می دیدم که عمدا و بدون هیچ دلیلی بوجودآمده اند جوش می آوردم و دائما فکر می کردم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم جنگل های شمال دارند عمدا و عمدتا به دست شرکت های دولتی و نیمه دولتی نابود می شوند، مهار بیابان زایی متوقف شده و هرسال هزاران هکتار به کویر اضافه می شود، دریاچه ارومیه به خاطر کشیدن جاده خاکی از وسط آن و تخیله زباله های صنعتی در آن در حال تبدیل به دشتی پر از کثافت است، کارون لجن زار شده و ...غصه ام می گرفت و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم بناهای تاریخی ایران در حال نابودی اند، تخت جمشید و پاسارگاد به اندازه گمنامترین امازاده مجعول در فلان آبادی هم در نظر دولت اهمیت ندارند، با فرهنگ ملی طوری برخورد می شود که انگار دشمنی قسم خورده است و اصلا "ملی گرایی" به صورت جرمی نابخشودنی درآمده... ناراحت می شدم و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم سرعت و ضریب دسترسی به اینترنت هر روز پایین تر می آید و وقت و اعصاب و روان صدها هزاران نفر مثل منی که سروکار هر روزشان با این شبکه است، بازیچه بازی های بچه گانه مشتی آدم مریض و متوهم می¬ شود عصبی می شدم و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم که کیفیت آموزشی در مدارس هر روز پایین تر می آید، دیگر تقریبا در مدارس از فعالیت های فوق برنامهء غیر مذهبی خبری نیست، صدها میلیارد تومان از بودجه آموزش و پرورش هر سال صرف شستشوی مغزی بچه ها می شود تا قرائت شاذِ مذهبی و ایدئولوژیکی عده قلیلی بشود، تمام اردوهایی که یک زمانی قرار بود جزو فوق برنامه های علمی و فرهنگی شوند تبدیل به سفرهای زیارتی و نوحه و روضه شده اند... غمگین می شدم و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم بودجه ورزش عمومی کشور قربانی ورزش قهرمانی شده و ورزش قهرمانی قربانی بازیهای کثیف سیاسی، عصبانی می شدم و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی دیدم دولت عملا بودجه کشور را تنخواه امیال خودش کرده گفتم باید کاری کرد.
...

بله؛ تا پیش از این من هر روز حرص می خوردم و می گفتم باید کاری کرد. بعضی هایش را اینجا می نوشتم و خیلی هایش را توی خودم می ریختم و البته همیشه از اینکه چرا ما مردم اینقدر منفعلیم؛ چرا در مقابل اینهمه پسرفت، ندانم کاری و فساد هیچ کاری نمی کنیم و ده های "چرا"ی از این دست، متعجب بودم.
 
این روزها تحولی در من بوجود آمده. من دارم می فهمم که انتظاراتم بی جا بوده. ما مردمی کاملا کرخت، بلکه بی هوش و گوش شده ایم.
بی برقی های اخیر و انفعال عمومی در برابر آن نشان می دهد که کار مردم ایران از اینکه برای محیط زیست یا آزادی بیان یا میراث فرهنگی یا وضعیت آموزشی یا افکار دینی و خلاصه هر چیزی که جزو نیازهای فرهنگی و اجتماعی یک اجتماع است؛ کاری بکنند گذشته است. مردمی که در مقابل قطع هر روزه برقشان، برقی که تا همین پارسال و با تمام مشکلات نسبتا دائمی بود، هیچ اعتراضی نمی کنند، مثل آدمی می مانند که چنان در بیهوشی یا خلسه یا هپروت فرو رفته که در برابر قطع انگشتش هم اعتراض نمی کند؛ بلکه آخی هم نمی گوید! و چه احمقانه است بحث و استدلال با چنین آدمی درباره مسائل فرهنگی و اجتماعی و هنری...!

تقریبا همه می دانند که انداختن مسئولیت بی برقی های گسترده امسال به گردن بارندگی حرف مفت است. من خودم یک سال در شرکت برق تهران کار کرده ام و اطلاعات بیشتری در این مورد دارم. اولا درصد بسیار کمی از برق ایران از آب تامین می شود؛ ثانیا ایران همیشه کشور کم آبی بوده است و از این لحاظ همیشه باید آماده خشکسالی بود؛ ثالثا سدها اصولا برای همین ساخته می شوند که آب را در شرایط کم آبی "نگه دارند" و با توجه به شرایط اقلیمی، کم آبی فقط ارتفاع آب پشت آنها را کم می کند، نه اینکه باعث خشکی پشت سد شود...
یعنی در مجموع برقی که به خاطر کم آبی از دست می رود، درصدی از آن برق کمی است که هر ساله از آب تامین می شود (نیروگاه برق آبی). چیزی در مجموع کمتر از ده درصد.

این در حالیست که همیشه باید بیست درصدی مازاد بر پیک (حداکثر) برق مصرفی، روی شبکه وجود داشته باشد. به این برق اضافی، "ضریب اطمینان" گفته می شود؛ که در همان سال 82 که من آنجا بودم، اگر نه بیست درصد، ولی دست کم هفت هشت درصد بار اضافی روی شبکه بود که اگر اشکالی برای بخشی از شبکه تولید به وجود آمد، منجر به خاموشی گسترده نشود. در آن دوران متوسط میزان قطعی برق در تهران به کمتر از یک دقیقه در ماه رسیده بود که آن مقدار ناچیز هم به خاطر حوادث بود.
جنتیان، رئیس شرکت برق آنقدر به این وضعیت می بالید که برنامه بیمه کردن تمام وسایل برقی شهروندان تهرانی را دنبال می کرد. حتی تا جاهایی هم کار پیش رفت و قرار بود هر کس، هر وسیله اش که به خاطر قطع برق آسیب دید، برود پولش را از بیمه ایران بگیرد.

منظورم این است که حتی با ادامه همان شرایط نه چندان مطلوب گذشته، باز هم این برقی که حضرات مدعی اند به خاطر کم آبی از دست رفته، به اندازه همان ضریب اطمینان است و محال است که منجر به این قطع برق های عظیم و فلج کننده بشود.

در منطقه ما، هر روز برق دو ساعت می رود. یک بار سر ظهر که باعث فلج شدن کامل کارها می شود و یک بار نیمه شب که دست کم آسیب های فراوانی به وسایل برقی می زند. در بعضی نواحی وضع از این هم بدتر است.

برق زیر بنای توسعه است. اصلا ناموس زندگی مدرن امروزی است. کار و زندگی بی برق فلج می شود. وقتی زیربنای توسعه که برق باشد، امسال نسبت به چند سال پیش ده درصد کمتر شود یعنی ما بیست سال به عقب بازگشته ایم.

البته من خیلی دوست دارم مثل دوستان بگویم که بیایید دست از این حرفهای تکراری برداریم و به احمدی نژاد فکر نکنیم؛ ولی این ها برای مایی که در این مملکت به نکبت مبتلاییم، تکرار نیست، زندگی است! دوستان آن ور آبی، حق دارند اگر 5 بار بشنوند که تهران بی برق است حوصله شان از این تکرار سر برود؛ ولی این 5 بار 500 بار هم که بشود برای ما خبر نیست، واقعه است: یک بار در صف بانک برق می رود و همه علافی ها به زمان نامعلومی منتقل می شود، یک بار باعث از کار افتادن چراغ راهنمایی و ترافیک سنگین می شود، یک بار وسط کار و باعث از بین رفتن بخشی از فایل ها می شود، یک بار پمپ از کار می افتد و می مانی بی بنزین، یک بار میهمانی بابتش بهم می خورد، یک بار وسط دو طبقه توی آسانسور حبس می شوی، یک بار یخچالت نیمسوز می شود، یک بار کارتت وسط خودپرداز گیر می کند و می مانی بی پول توی خیابان، تحمل گرما، تعطیلی کارها...
و تازه این ها همه گوشه ای از این خون جگر و نکبت مدام است. یک بار که توی آسانسور ماندی، دیگر جرات سوار شدن نداری، هر کارمندی شش ساعت بی برقی در هفته را بهانه شصت ساعت تنبلی خودش می کند، دچار استرس بی پولی و بی بنزینی و تعطیلی می شوی، اضطراب های درونی ات بیشتر و بیشتر می شود...

اینها چیزهایی ست که علاوه بر تمام مصائب و مشکلاتِ زندگی در جایی مثل ایران، ما این روزها از بی برقی می کشیم. بی برقی ای که به کم آبی ربطی ندارد، به بی خردی و بی تدبیری و بی کفایتی و خیانت ربط دارد. معلوم است که هیچ مسئولی دلش نمی خواهد مردم بی برق باشند، ولی وقتی شما یک نظامی بی تجربه را می گذاری وزیر نیرو، وقتی او بسیاری از متخصصان با تجربه را کنار میگذاری، وقتی بجای خرید برق از همسایه ها با پول نفت 130 دلاری به فکر خانه سازی در ونزوئلا هستی، وقتی پول های ضروری ممکلت خرج هزار و یک موسسه غیر لازم می شود(تو را به خدا همین امروز یک نقشه تهران بردارید و ببینید "سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی" چه حجمی از شهر تهران را گرفته! معلوم است سازمانی که مکانش هزاران میلیارد تومان بیرزد خرج خودش چقدر می شود.)... مگر نتیجه ای جز این باید گرفت؟

اکثر مردم اینها را می دانند و آنوقت در کمال ناباوری می بینیم مردمی که هر روز با آنها دست به گریبانند، باز هم فقط به غر زدن اکتفا می کنند. فقط زیر لب غر می زنند. از همان دست غرهایی که همیشه و برای هر مساله ریز و درشتی می زنیم و خودمان هم رویش حساب نمی کنیم.

درخواست ها شده این که زمانبندی اش کنید! عین آن مردمی که وقتی پادشاه دستور داد دو تا مامور دم دروازه شهر به همه یکی یک پس گردنی بزنند (یا در نسخه های اصل، آن کار دیگر با آنها بکنند!) و بعد بار عام و امان داد ، که هر خواسته ای دارید بگویید و اعتراضی دارید بکنید که انجامش دهم؛ شیردلترینشان عرض کرد که مامورها را بیشتر کنید تا زودتر به کارمان برسیم!

خاک بر سر ما حرف بدیست?

--------------------

* تیتر برگرفته از یکی از دیالوگهای هزاردستان اثر مرحوم حاتمیست.

خواب هایی که محمود می بیند

یکی از همکاران قدیمی، در وبلاگش و همینطور نامه عجیب و غریبِ بلندبالایی، از من خواسته در بازی وبلاگی ای که راه انداخته شرکت کنم و از خواب هایی که بیشتر می بینم بنویسم. با آنکه اهل بازی وبلاگی زیاد نیستم ولی به خاطر روحیه شهرستانی و احترام به نون و نمک و ساچمه پلویی که در خدمت دوستان خورده ایم، دعوت را به شیوه خودم اجابت می کنم:


1- یکی از خواب های تکراری من با جنیفر لوپز شروع می شود. البته تا آنجا که می دانم نود درصد مردان ایرانی خواب های خاطره انگیزی درباره این بانوی زیبا دارند؛ ولی مال من اندکی متفاوت است. البته اولش زیاد متفاوت نیست. چشم باز می کنم و می بینم در باغ پر گلی هستم و جنیفر نگاه های التماس آمیز به من می کند. منم مثلا محل نمی دهم. او هی می گوید "او مای لاو... کام آن هیر" و من هی می گویم من زن دارم و اگر بفهمد من دست از پا خطا کرده ام من را می کشد و از خدا می ترسم و بهتر است دور من را خط بکشد.

او وقتی می بیند التماس فایده ندارد پا می شود می آید جلو. من هم یوسف وار اعراض می کند و دائما از خدا و زنم حرف می زنم. عاقبت او از پشت مرا در آغوش می گیرد. به محض خوردن دو تا گوی نرم به پشتم تصمیم می گیرم توسط زنم کشته شوم و بعدا یک جوری با خدا کنار بیایم! خودم را شل می کنم و می گذارم دکمه های پیراهنم با دستهایی که از پشت دورم حلقه شده باز شوند. او آنقدر او مای لای... او مالاو کرده که صدایش تغییر کرده است. کم کم فقط صدای نفس هایش شنیده می شود. می گویم "خدایا به امید تو!" و با هیجان بر می گردم که خشکم می زند.

چیزی که حالا جلویم ایستاده جنیفر لوپز نیست. آرنولد شوارتزینگر است با کوهی از عضله که مثل ضحاک دو مار بر شانه هایش دارد! و تازه این تمام ماجرا نیست. نیمی از بدنش هم مثل اسب است. یعنی دو دست دارد و چهارپا. البته حالا به طرز بی ناموسانه ای، در آن لحظه بیشتر پنج پا دارد تا چهارتا!

ناگهان با سرعت هرچه تمام فرار می کنم و او هم "او مای لاو" گویان به دنبالم. آنقدر می دوم تا به دهانه غاری می رسم. او هم همچنان عقبم است. توی غار تاریک است و فقط نوری آن دور دورها دیده می شود. به ستون نور می رسم. چاهی بالای سرم است و طنابی آویزان. عده ای آن بالا فریاد می زنند که ریسمان را بگیر و بیا. جستی می زنم و قبل از اینکه چنگِ ضحاک شوارتزینگرِ خر بهم برسد به دهانه غار می رسم.

آنجا مهدی کروبی و فاطمه رجبی و مریم رجوی و محمد بهارلو و احمد جنتی و جلال الدین فارسی و باقر قالیباف را می بینم که هر کدام مدعی اند من را نجات داده اند و به همین خاطر باید با آنها بروم. کروبی می خواهد من را به مراسم برائت از مشرکین مکه ببرد که فاطمه رجبی با دسته جارویش به او حمله ور می شود. مریم رجوی پلاکاردی به من می دهد و می گوید این عکس خواهرزاده اش است که گم شده و باید آن را سه ساعت جلوی دانشگاه تهران روی دست بگیرم. جلال الدین فارسی می گوید باید سه هزار ساعت نطقش درباره جهان بینی توحیدی را از روی سه کامیون نوار پیاده کنم که در همین حال حاج باقر دسته جارو را بدستم می دهد و می گوید: "ئی ر می گیری از سر پل تجریش تا خانه آقام تو طرقبه ر جارو مزنی". محمد بهارلو از من می خواهد با امیرعباس فخرآور و عبدالمالک ریگی در برنامه امشب شرکت کنم و نظرم را درباره نبود آزادی بیان در ایران بگویم... نفر آخر که به سمتم می آید خودم را توی چاه پرت می کنم و فریاد می زنم: آرنولد نجاتم بده!

 

2- خواب می بینم که یک چوپانم. نشسته ام وسط دشت و دارم برای گوسفندهام نی می زنم و می گویم ای خدا، یعنی نمیشد این محمود بد بخت به جای چوپون، شاه بشه؟ تا این کلام از دهنم می پرد یک دفعه پرنده ای از لای ابرها به در می آید و می نشیند روی شانه ام. یک باز گنده است. خیلی نمی ترسم. چون قبلا با باز شاهی هماهنگ کرده بودم که تا این حرف از دهنم پرید بیاید بنشیند روی شانه ام! جماعت طبق قرار قبلی سر می رسند و از من که هیچی از ماجرا سر در نمی آورم می خواهند که شاهشان بشوم. من هم اول قبول نمی کنم اما بعد احساس تکلیف می کنم و می شوم.

به محض شاه شدنم، اول از همه می دهم پدر گله دارهایی که هی به چوپان ها زور می گویند را در بیاورند، الا آقای خودم که گله دار خوبیست. بعد می دهم پدر چوپان ها را هم که می گذارند گله دارها پدرشان را دربیاورند دربیاورند مگر حسن و مجتبی و غلام و مملی را که دوستای خودم و چوپون های آقام هستند. بعد هر شب با لباس ناشناس می روم میان مردم که بفهمم دردشان چیست؛ اما چون هیشکی نمی فهمد من شاه هستم می دهم جار بزنند که به من دائما به سفرهای شبانه می روم. می دهم سر هر آدمی که از من بلندتر است را ببرند. تمام امیرها و وزیرها و فراش باشی ها و نسقچی باشی ها و مطرب های قبلی را می دهم گوششان را ببرند و از شهر بیرون کنند، مگر لعابچی باشی که خیلی به درد می خورد!


دِهِمان، فرجام آباد را می کنم شاهنشین و هر روز جلوی مردم دهمان  علی الخصوص ننه و آقا و چارتا داداشم برای امپراطوری های چین و ماچین و هند و یونان و روم خط و نشان می کشم و جلوی همولایتی ها پز می دهم. هر روز مردم را به صف می کنم تا حقشان از پول های خزانه را خودم به دستشان بدهم و هر کی توی صف جا بزند و یا بگوید چرا آقا و ننه و داداشای خودش همیشه جلوی صف هستند را می دهم جلوی چشم همه شقه کنند.


خلاصه تا جایی که می توانم از این کارهایی که همه چوپان های تازه به شاهی رسیده می کنم تا دم دمای صبح بشود. آنوقت مردم را جمع می کنم جلوی ایوان کاخ، می روم آن بالا، گردنم را کج می کنم و از مردم می خواهم من را حلالم کنند. آنها هم یا به خاطر صداقت و بی ریایی من یا به خاطر طناب های دارِ دور میدان، حلالیت می دهند. بعد با خیال آسوده می روم بخوابم تا صبح بیدارم کنند.

 


3- طولانی ترین خوابی که دیده ام این بوده که در یک سرزمین غریبی با مردمان عجیبی زندگی می کنم. مردمی که دلشان می خواهد همه چیز داشته باشند ولی هیچ کاری نکنند. مردمی که دیگران را تحقیر می کنند، از زیر کار دررو اند، بد رانندگی می کنند، منفعلند و در عین حال عصبی، اسراف کارند، به خرافات دلخوشند، جنگل ها را نابود می کنند، آشغالهایشان را توی جوی های کوچه شان می ریزند... و همیشه می نالد از اینکه تحقیر می¬ شوند، پیشرفت نمی کنند، کشته های تصادفاتشان زیاد است، وضعیت سیاسی شان نابسامان است، خرافات ریشه شان را می سوزاند، خشکسالی دارند، بیمار می شوند...
تا حالا کسی از این خواب بیدارم نکرده!

******************


حالا گذشته از شوخی این سه تا خواب را زیاد می بینم:

1- خواب می بینم دارم ساز می زنم. اما نه ساز زدن معمولی؛ بلکه ساز شده جزئی از وجودم و هر چه در ذهنم می آید می نوازم. این خواب را بارها دیده ام و هر بار لذتی عمیق برده ام. فکر می کنم واقعا اگر نوازنده های زبر دست از ساز زدن همان لذتی را می برند که من در خواب می برم، حق دارند همه کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به هنرشان.


2- خواب می بینم دارم پرواز می کنم و خیلی لذت می برم. جالب اینجاست من در بیداری از بلندی می ترسم ولی در این خواب پرنده می شوم. البته بی بال و  پر. همین شکلی ام که هستم ولی با استفاده از نیروی ذهنی و تمرکز، از زمین بلند می شوم. آنقدر این خواب واضح، قوی و واقعی است که هربار، تا مدتها فکر می کنم واقعا پرواز کرده ام.


3- این خواب عجیب را ده ها بار دیده ام: نماز عصرم دیر شده و آفتاب دارد می رود. بناچار به سمت مغرب حرکت می کنم و نمازم را در حال حرکت می خوانم.

 

بیشعوری تمام شد

 این چند ماهه، از پاییز پارسال بگیر تا الان (که ساعت سه و نیمِ سیزدهم خرداد است) به ترجمه کتابی گذشت طنزآمیز، از انگلیسی به فارسی که در نوع خودش کم نظیر است. اول از همه به این خاطر که با نثری مخلوط به "نثر علمی وزین" و "زبان کوچه بازاری اطراف هارلم" نوشته شده و پر است از لغات چندپهلو و بعضا مجعول؛ و از این رو جگردرآور برای آدمی مثل من که نه مترجم حرفه ای هستم و نه آن طرفها زندگی کرده ام.
 
دیگر به خاطر تحلیل اجتماعی قوی و حرف حساب هایِ شنیدنیِ نویسنده کتاب، که هر چند مطالب خودش را با چاشنی طنز و شوخ طبعی همراه کرده، اما موضوع کتابش آنقدر تکان دهنده هست و مثالهایش آنقدر دقیق که خواندن آن بر هر کسی تاثیر جدی می گذارد.
 
این کتاب درباره بیشعوری در دوره معاصر است. بله، بیشعوری! و تاثیر عمیقی که بیشعورها با نفوذ در اجتماع، سیاست، علوم، تجارت، دین و امثال اینها در دنیای معاصر می گذارند. به نظر نویسنده، بیشعورها احمق نیستند، اتفاقا بیشتر آنها نابغه اند؛ اما نابغه هایی خودخواه؛ مردم آزار، خودخواه، با اعتماد به نفس بالا و البته وقیح که نتیجه تیزبازی هایشان در نهایت به ضرر خودشان و اطرافیانشان می شود.
 
چاپی که من دارم سال 1990 در آمریکا چاپ شده، اما آنقدر عمیق و به روز است که انگار همین الان نوشته شده است. همانطور که خود نویسنده هم در ابتدای آن اشاره کرده، تمام اسامی و وقایع جعلی اند، اما برخی نشانی ها از آدمهای بیشعور به قدری بر روی معاصران قابل تطبیق است که خواننده با خواندن آنها گمان می کند دقیقا با توجه به وضعیت فعلی جهان نوشته شده است. ( من هم احتمالا مجبور خواهم شد آنها را سانسور کنم تا متهم به غرض ورزی با برخی ، نباشم!)

نویسنده با شوخ طبعی و یک عالمه ماجراهای ساختگی (اما در واقع بسیار شبیه به اتفاقاتی که هر روز دور و بر ما می افتد) نظریه من درآوردی خودش را مطرح می کند: بیشعوری یک بیماری مسری است و دارد دنیا را تهدید می کند! باید کاری کرد والا بیشعورها دنیا را نابود می کنند.

 لااقل برای ما تکان دهنده است، نه؟
 
همزمان با ترجه من، متن ها یک بار دیگر با یکی از اساتیدی که ده ها سال مقیم کانادا بوده اند، چک می شد. معنی بسیاری از جملات پیچیده و به خصوص دوپهلو و اصطلاحات را از ایشان (آقای دکتر هادی خرقانی) پرسیدم و اگر کمک های آقای خرقانی نبود معلوم نبود که از پس ترجمه بربیایم یانه. از ایشان بسیار سپاسگزارم.
 
به زودی بازنویسی کتاب را شروع می کنم. هنوز شک دارم که بهتر است خودم هم چیزهایی به آن اضافه کنم یا ترجمه –حتی المقدور- همانطور که اصل هست، باشد. اما فکر می کنم طنزش زیادی آمریکایی است و بهتر است ضمن حفظ اصل حرفها، لحن طنز کتاب، ایرانی شود.
 
فعلا خیلی خسته ام. بروم بنشینم با سهراب یک کمی کارتون نگاه کنم.
راستی اسم کتاب را نگفتم؟ بس کن بیشعور!
 
 

تغییرات

می خواهم تغییراتی در دبش و آی طنز بدهم. هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ محتوایی. اول اینکه شکل ظاهری دبش را باید تغییر داد، یا دست کم تصحیح کرد. فکر می کنم علاوه بر بعضی جوادبازی های گرافیکی، شلوغ و پلوغ هم هست. می خواهم صفحه اول را از سه ستون به دو ستون کاهش بدهم. همه نوشته ها و عکس ها را بریزم در یک ستون و ستون کناری هم برای لینک ها و موارد ضروری. این کار البته مستلزم این است که ستون براده ها را با ستون اصلی ادغام کنم. خب می کنم! والبته این هم شاید مستلزم آن باشد که کمتر و گزیده تر بنویسم که خب می نویسم!

دوم باید سروسامانی به کارآی طنز بدهم. باز، هم از لحاظ گرافیکی و هم از لحاظ محتوایی. الان فقط بخش لینکهای آی طنز منظم کار می کند که البته در حد خودش موفق هم شده. هر لینکی که در آی طنز داده می شود چیزی بین 100 تا 400 بار روی آن کلیک می شود که البته بخش زیادی از کلیک کننده ها از وبلاگهایی که مشترک لینکهای آی طنز هستند مستقیما به آدرس های مورد نظرشان منتقل می شوند. حدود ده نفر از دوستان، با آی دی هایی که در اختیار دارند زحمت انتشار لینکها را می کشند که بدون بازبینی منتشر می شوند (هر چند که بعضا بعد از انتشار اصلاح می شوند) اما متاسفانه بعضی فقط و فقط به خودشان لینک می دهند که یک مقداری کم لطفی است (البته طبیعتا به ما و نه خودشان!)
 
بخش های دیگر احتیاج به اصلاحات بیشتری دارند. البته بخش اخبار آی طنز نیوز بد نشده و در راستای همان ایده اصلی قرار گرفته. ایده اصلی، ساختن خبرهای طنزآمیز با کنایه و انتقاد از وقایع روزمره، در کنار هجو خبرگزاری ها و سایت های خبری ریز و درشت اینترنتی است که بعضا در نهایت بی اخلاقی و جوادبازی، بر روی اینترنت مشغول به خبرسازی و خبربازی هستند. تا حالا سعی شده خبرهای آی طنز نیوز طوری ساخته شوند که حتما کدهای جعلی و هجوآمیز بودن آنها مشخص باشد تا به سمت "سرکار گذاشتنِ" صرفِ ملت پیش نرود. من ادعا می کنم تا الان در هر خبر آی طنز نیوز، دست کم سه چهار انتقاد از واقعیت های تلخ و گزنده ایران وجود دارد و این در کنار انتقاد دائمی این بخش، از جامعه بی در و پیکر خبری ایران است.
با همه اینها فکر می کنم ترکیب بندی فعلی آی طنز نیوز طوری است که انگار بخش خبرهای طنزآمیز آن، اصل کار است. باید فکری به حال این کرد. فعلا به نظرم می رسد که بهتر است ستون اصلی (وسط) را به لینکها اختصاص بدهیم و اگر خبری هم خودمان تولید کردیم، لینکش را آنجا بیاوریم.
 
در مورد بخش جکها و کلمات قصار طنزآمیز هم که قبلا گفته بودم هدف جمع آوری بخش بزرگی از فرهنگ شفاهی است. متاسفانه این بخش هم جدی گرفته نمی شود و از آن چند نفری که قول همکاری داده بودند، درصدبالایی (در حدود 100 درصد!) توزرد از آب در آمدند. اگر کسی مسئولیت این بخش را به عهده نگیرد احتمالا حذف می شود.
بخش عکس و کاریکاتور هم به خاطر وقت زیادی که تنظیم و آپلود هر تصویر بر روی سرور می برد، حذف می شود.
 
در عوض بخش های مفیدی مثل زندگی نامه طنز نویسان و امکان دانلود کتابهای طنزآمیز و مقالات مفید درباره طنز به سایت اضافه می شود.
 
یک سری بخش ها هم شناور خواهند بود. یعنی امکان بالقوه برای آنها درنظر گرفته می شود، اما تا کسی پیدا نشود که مسئولیت آنها را درست و درمان قبول کند، راه اندازی نمی شوند.
 
در مورد گرافیک آی طنز هم فکر می کنم باید خیلی جمع و جورتر شود.
 
لطفا هر نظر و پیشنهادی که درباره دبش و آی طنز دارید، بنویسید که رویش فکر و اگر شد عملی اش کنم. بعد از این تغییرات گمان نکنم حالا حالاها وقت و دل و دماغ و سایر اعضا و جوارح این جور کارها را داشته باشم.
 
ضمنا اگر "یاری سبز" دارید هم اکنون نیازمندیم! (توجه کنید؛ گفتم سبز نه زرد و قهوه ای!)
 

شلیک کن آقای نبوی!

آقای نبوی عزیز عهد کرده بودم که درباره چیزهایی که به من مربوط نیست، برای کسانی که ارتباطی ندارم چیزی ننویسم. به خصوص درباره مسائل بودار که به راحتی ممکن است آدم را به جاهای بی ربطی بکشاند. ولی چه می شود کرد؟ لازم است آدم گه گاهی عهد شکنی کند. شما در مطالبتان بارها و بارها به بهانه نقد "تحریمی ها"، به کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند تاخته اید. شما اینگونه استدلال می کنید که در هر انتخاباتی و با هر تعداد گزینه های تایید صلاحیت شده ای، بالاخره کسانی هستند که از رقبایشان بهترند، یا دست کم زیانشان کمتر است، در نتیجه ما باید در شرکت در انتخابات، بهترها را انتخاب کنیم یا دست کم مانع از انتخاب بدترها بشویم. حرفیست کاملا منطقی، اما الزاما درست نیست. در ادامه توضیح می دهم چرا. پیش از هر چیز من فکر می کنم شما با یکسان انگاشتن "تحریمی ها" با "کسانی که رای نمی دهند" دچار اشتباه عمیقی هستید. تحریمی ها کسانی هستند که در هر شرایطی (دست کم با وجود جمهوری اسلامی) رای نمی دهند و در بدون در نظر گرفتن نحوه رای گیری در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. من هرچند که بر اساس ارزش های انسانی برای رای و اندیشه تحریمی¬ها به اندازه بقیه حرمت قائلم اما نه تحریمی هستم و نه تحریمی ها را تایید می کنم. در بسیاری از مواقع هم با استدلال هایی نظیر همین استدلال شما با آنها مخالفت بحث و مخالفت کرده¬ام. مثلا در انتخابات ریاست جمهوری من فعالیت های زیادی کردم تا این دوستان را مجاب کنم که انتخاب شدن هاشمی یا به عبارت دقیقتر انتخاب نشدن احمدی نژاد به سمت رئیس جمهوری خیلی برای مملکت مفیدتر از گزینه مقابل است، اما این دوستان غالبا فرقی بین این ها نمی دیدند. بعضی هایشان حتی الان هم نمی بینند. در انتخابات شورای شهرها هم که نسبتا با نظارت ها و رد صلاحیت های محدود کننده¬ی کمتری برگزار می شود این دوستان باز همان عقیده را داشتند و احتمالا در انتخابات های بعدی هم شرکت نخواهند کرد. اینها تحریمی ها هستند. اما هر کسی که رای نمی دهد الزاما تحریمی نیست. صرفنظر از کسانی که به خاطر تنبلی و مسائلی از این دست در انتخابات شرکت نمی کنند (و مورد بحث ما نیستند)، آدم های بسیاری هستند که پیش از هر انتخاباتی، دقیقا شرایط آن را می سنجند و بعد تصمیم می گیرند که رای بدهند یا نه. این ها به خودشان و رایشان احترام می گذارند و اگر فکر کنند به هر دلیلی از آنها قرار است سواستفاده شود، پا پس می کشند. اینها بر خلاف تحریمی ها هستند، یعنی از پیش تصمیم نگرفته اند که در هیچ انتخبات شرکت نکنند؛ اما ممکن است تصمیم بگیرند در یک انتخابات شرکت نکنند، و در اینصورت در تصمیمشان از تحریمی ها هم ثابت قدم ترند. در مورد این گروه استدلال عقلانی شما جواب نمی دهد و به هیچ وجه نمی توان به صرف منطق آنها را محکوم کرد. منطق به راحتی ممکن است با شرافت و انسانیت در تضاد باشد و آنچه که اهمیت بیشتری دارد البته انسانیت و شرافت است. می گویید نه؟ مثالی می زنم: فرض کنیم شما گرسنه اید. فرض کنیم شما آنقدر گرسنه اید که دارید می¬میرید. استدلال عقلانی و حتی براهین شرعی حکم می کند که هر جوری شده غذایی بیابید تا از مرگ برهید؛ حتی اگر شده با گوشت مردار. در چنین شرایطی حتی ازمسائلی مثل بهداشت هم می توان صرفنظر کرد، چون اگر عدم رعایت بهداشت بیماری های احتمالی را در پی داشته باشد، اما ادامه گرسنگی مرگ قطعی شما را باعث خواهد شد. حالا من از شما می پرسم: آیا شما پیشاپیش و بر اساس براهین عقلی می¬توانید در مورد خودتان حکم به خوردن غذا "تحت هر شرایطی" کنید؟ اگر تنها غذای یافت شده، لقمه آدم پست فطرتی باشد که با تحقیر و توهین به سوی شما پرتاب کند تا مدیون خودش سازدتان و به خاطر آن عمری حرمت شما را لگدمال کند، باز هم حاضرید آن غذا را بخورید؟! پر حرفی نکنم آقای نبوی عزیز. برای ذکر این تذکر و گفتن این چند کلام منتظر ماندم تا انتخابات دور دوم هم تمام شود و خدای ناکرده حرف های من خللی در تلاش های قلمی تحسین برانگیز شما در تشویق شهروندان به شرکت در انتخابات ایجاد نکند. کاری به شکست اصلاح¬طلبان و احتمال تقلب در انتخابات و این چیزها کاری ندارم. فقط این را می خواهم بگویم که با همان طرز فکر، بعضی از دوستان من در بعضی از انتخابات ها شرکت نمی کنند و تمام استدلال های شما برای تشویق آنها به شرکت در انتخابات بر روی آنها بی اثر است. چون بعضی وقت¬ها انتخاب¬هایشان را آنقدر دیگران محدود می¬کنند که عملا بی انتخاب می شوند. چون همانقدر نسرین سلطان خواه نماینده آنها نمی تواند باشد که علیرضا محجوب. چون این¬ها کسانی هستند که با تمام عشقی که به زندگی و زنده ماندن دارند، اگر لوله هفت تیر را روی شقیقه شان بگذارند و مجبورشان کنند که از بین دو تا، یکی را انتخاب کنند، قاطعانه خواهند گفت: شلیک کن! .

گریه مرده شورها

من چند مدتیست که به جای حرص خوردن از دست احمدی نژاد و دولتش، نشسته ام و با هیجان به ماجراهای عجیبی که هر روز با شتاب بیشتری حادث می شوند نگاه می کنم. مثلا در طول همین چند روز گذشته، سخنرانی تاریخی احمدی نژاد در قم که علاوه بر همه قبلی ها و سایر قوا، حتی دولت خودش را هم متهم کرد تا شخص خودش را تبرئه کند و همینطور اتهام رشوه 5 میلیارد دلاری به کسی که سالها فرمانده جنگ بوده، نامه تند و توهین آمیزش به رئیس قوه مقننه و کنار گذاشتن دو وزیرِ مرتبط با رهبری واقعا موضوعات جذابی هستند که سرگرم کننده هستند.
من مطمئن هستم اگر در هر سال یکی از این اتفاقات در یکی از کشورهای اسکاندیناوی می افتاد، اینقدر آمار خودکشی در میان مردم آنجا بالا نبود و از شدت بی حوصلگی و کسالت آنها کاسته می شد. به همین جهت اگر بحث تبعات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بعضی سرگرمی ها نبود، حتما آنها از ما تقلید می کردند؛ ولی گویا اکثر مردم جهان ترجیح می دهند حوصله شان سر برود تا اینکه مثلا اقتصادشان ویران شود!

بگذریم. به نظرم حرفهای دانش جعفری که در مراسم تودیع خود گفته، اهمیت بسیاری دارد. دانش جعفری از اعضای نسبتا درست و حسابی کابینه احمدی نژاد، مرتبط با رهبری و کم حرف و جنجال گریز است.
او در مراسم تودیعش چیزهایی گفته که به نظرم بسیار تامل برانگیز است. البته بسیاری از افشاگری های او را ما قبل از این هم می دانستیم اما اینکه این حرفها از دهان همچین آدمی درآید و بعد به طور رسمی در خبرگزاری ها (آنهم فارس!) منتشر شود اهمیت خاصی دارد.

وقت کردید همه گزارش سخنرانی را بخوانید. فرازهایی از حرف های دانش جعفری که به نظر من اهمیت خاصی دارد را در زیر دستچین کرده ام. به نظر من با این حجم مشکلات روز افزون، مدیریت نالایق و دشمن سازی داخلی که یک بنده خدایی ادامه می دهد، تنها راه نجاتش یک فرافکنی بسیار بزرگ است. چیزی در حد جنگ!


در طرح مربوط به انحلال سازمان برنامه هم ديده بودم كه اين اقدام حساب شده نبود و جز ايجاد سرخوردگي و ياس براي كاركنان اين سازمان عظيم اثر ديگري نداشت.
از ويژگي‌هاي ديگر اين دوره هيجاني اين بود كه هر كس به خود اجازه مي‌داد در مسايل كلان اقتصادي كشور دخالت كند. نمي‌دانم چه فايده‌اي از اين كار مي‌بردند.


يك بار آقاي دكتر رحيمي رئيس كل ديوان محاسبات (سرپرست فعلی و احتمالا وزیر پیشنهادی وزارت کشور)در يك مصاحبه داخلي - خارجي اعلام نمود كه يكي از قراردادهاي نفتي كه در دولت قبل منعقد شده است، مساله‌دار است و لذا بايد اين قرارداد را كه 20 ميليارد خسارت به كشور مي‌زند لغو شود. هم من و هم وزير نفت جداگانه با ايشان صحبت كرديم و گفتيم اين نحوه رفتار شما با قراردادهاي بين‌المللي حيثيت ما را زير سوال مي‌برد و ديگر در بستن قراردادهاي جديد به ما اعتماد نمي‌كنند. اگر اشكالي وجود دارد بايد آن را رفع كرد و نه اينكه با مصاحبه مطبوعاتي هو و جنجال راه بياندازيم. از طرف ديگر دليلي وجود ندارد كه قبل از اينكه اين پرونده رسيدگي شده باشد و حكمي صادر شده باشد اين بحث‌ها رسانه‌اي شود. ايشان خيلي ساده گفت: من از شما دستور نمي‌گيرم، بعد از آن با هيات رئيسه مجلس صحبت كردم و خوشبختانه آنها با روش‌هاي خود، فتيله اين بحث را پائين آوردند. به نظرم مي‌رسد ريشه اين هيجانات برمي‌گردد به يكسري اطلاعات كارشناسي نشده يا پردازش نشده كه بدون بررسي به مراجع بالاتر مي‌رسد.


به قرار اطلاع در قسمت بازرسي رئيس جمهور افرادي نفوذ كرده بودند كه جزو ناراضي‌هاي دستگاه‌ها بودند. عده‌اي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل را نداشتند. بطور مثال معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود. قاعدتا اشراف او به مسايل اقتصادي نمي‌تواند بالا باشد. اين افراد با دسترسي محدودي كه داشتند، به خود اجازه مي‌دادند در مسايل پيچيده گزارش تهيه كنند و با دسترسي آساني كه به مقام بالا داشتند، ذهنيت كارشناسي نشده خود را منتقل كنند. اينها مديران بالاي دستگاه‌هاي اجرايي، حتي وزرا را نيز كه منتخب مجلس رئيس جمهوربودند و از مجلس راي اعتماد گرفته بودند، به راحتي زير سوال مي‌بردند و در موارد بسياري باعث شكل‌گيري مديريت دوگانه يا موازي در دستگاه .


البته تهيه اين نوع گزارشات فقط مختص بازرسي رئيس جمهور نبود و از اشخاص درون دستگاه‌ها هم استفاده مي‌شد. گاهي با تشويق و گاهي هم با تهديد. ولي ويژگي همه اين گزارشات اين بود كه با رئيس دستگاه مشورت نمي شد و به يكباره تصميم بر علني شدن گزارش مي‌گرفتند: يك بار نامه آورند كه كليه مديران شعب خارجي بانكها به دليل اينكه بازنشسته هستند بايد بركنار شوند .كي؟ موقعي كه تحريم بانكي شروع شده بود! يكبار نامه آوردند كه گروهي از مديران سطح مياني بانكها به دليل حرف گوش نكردن بايد بركنار شوند. از شش ماه قبل فشار براي بركناري بي‌دليل آقاي درخشنده اين جانباز فعال كه الحق نقش برجسته‌اي در بازسازي بانك سپه شروع شد ولي من همه اينها را عليه منافع ملي مي‌دانستم و لذا همكاري نكردم.


فشار بيمه ايران، از ناحيه ديگر اعمال شد. يك گزارش ساده در مورد تخلف مديران قبلي بيمه ايران كه در دوره من هم نبود، به زودي تبديل به يك مسئله ملي شد و بعد جمع كردن موضوع چقدر نيرو برد!


در همين سخنراني اخير قم نيز كه بازتاب وسيعي داشت، ريشه‌هاي اين نوع گزارشات غيركارشناسي كه بدون چك كردن به مراجع بالاتر رسيده به راحتي قابل مشاهده است. در جلسه دولت با جناب آقاي دكتر صحبت كردم و گفتم طرح اين بحث‌ها به كشور آسيب مي‌رساند.


ايشان گفتند منظور من اين بوده كه مشكلات نظام‌هاي مالياتي، گمرك و بانك را بشكافم و قصد ديگري در كنار نبوده است. با اين حال وقتي بعدا به مطلب دقيق شدم، همان نگراني كه داشتم، بيشتر شد. اولا هيچ يك از روساي گمرك، ماليات و يا دخانيات از مسايل مطروحه با خبر نبودند و ايرادات اشاره شده جملگي قابل خدشه است.


به طور مثال همه مي‌دانند كه در حال حاضر واردات سيگار در كشور كاملا آزاد است و هيچ امتياز انحصاري به كسي داده نشده است. 21 شركت بزرگ و كوچك، بازار واردات رسمي سيگار ايران را در اختيار دارند و در سال 1386 حدود 300 ميليون يورو واردات داشته‌اند. چطور ممكن است فردي براي گرفتن مجوز واردات سيگار كه هيچ مانعي هم براي آن وجود ندارد، حاضر باشد 5 ميليارد حق حساب بدهد؟! اين بحث منطقي به نظر نمي‌رسد!

در طول اين دوره هر قدر من و بانك مركزي تلاش كرديم اين دوست صميمي و دوست داشتني مان جناب آقاي دكتر جهرمي را كه اخيرا از حوزه سياسي وارد فعاليت‌هاي اقتصادي شده، متقاعد كنيم كه چاپ اسكناس براي ايجاد اشتغال مفيد نيست، اماموفق نشديم.

شکوفایی و نوآوری کسی که عقده کامنت داشت؛ (جستاری در کامنت شناسی تحقیری!)

می خواهم صادقانه و صریح، اعترافی بکنم. من آدمی حسودی هستم. راستش خیلی دوست دارم زبان بازی کنم و اسم دیگری روی این حسادت خودم بگذارم (مثلا بگویم "غبطه" می خورم یا یک کم زیادی "حساس" هستم و از این حرفها...) ولی واقعیت این است که من آدم حسودی هستم.

من سالهاست که حسودی می کنم. از همان روزهای اول که وبلاگ نوشتم هم دائما حسودی می کردم. همیشه دوست داشتم که یادداشتهایم کامنتهای زیادی داشته باشد و برای رسیدن به لذت داشتن کامنتهای زیاد، هر کاری که بگویید کردم. مطالب بلند نوشتم، مطالب کوتاه نوشتم، مطالب خنده دار نوشتم، به صراحت از خواننده های وبلاگم خواستم که روحم را با نثار کامنتی شاد کنند و از همه بدتر اینکه برای بسیاری از یادداشتهای وبلاگم وقت و انرژی زیادی گذاشتم؛ ولی هیچکدام فایده نداشت. حالا بعد از چهار سال وبلاگ نوشتن، هر یادداشت من به طور متوسط ده تا هم کامنت ندارد؛ در حالی که هر وبلاگ نویس تازه کاری دست کم برای هر یادداشتش بیست سی تا کامنت می گیرد.

راستش را بخواهید کار من بعضی وقتها از حسادت هم می گذرد و به عقده می رسد. به خصوص وقتی چند روز وقت می گذارم و یادداشت مفصلی را می نویسم و از صدقه سری چند تا لینک خوب، آخرش بیست و سه تا کامنت می گیرم، اما در همان موقع به وبلاگ عامه پسندی می روم که برای یک "اِهِن"اش (تیتر: "اهن". کل متن یادداشت: "اهن…") در عرض سه ساعت، هشتاد و چهارتا کامنت گرفته، واقعا دیوانه می شوم و بعض گلویم را می گیرد و هی آقای شریفی، معلم جبر دبیرستانم به ذهنم می آید که با نهایت صداقت و تنفر به چشم های من خیره می شد و می گفت: "تو آخرش هیچی نمی شی فرجامی!"

حالا می خواهم کاری را که سه سال است در ذهنم بالا و پایین می کنم اما هربار آنرا به دفعه بعد موکول کرده ام، انجام بدهم و دست کم خودم را از این عقده ای که مثل خوره روحم را می خورد خلاص کنم.

بله... من برای این یادداشت، کامنت جعل می کنم.
(هرگونه شباهتی میان این کامنت ها و کامنت های شما اتفاقی و تامل برانگیز است…!)

حافظِ دوباره مکشوف

یک واقعه خیلی کوچک و معمولی می تواند سرآغاز "کشف" بزرگی باشد.ماجرا از یک ترانه شروع شد. یک ترانه نیمه لوس آنجلسی که خواننده به طور غلط و غلوطی یک عزل را می خواند. میانه راه تهران مشهد بودیم و برای آنکه حوصله ام سر نرود آن ترانه مهجور را گوش می دادم. در حقیقت به ترانه گوش نمی دادم بلکه داشتم فقط می شنیدمش. بعد کم کم احساس کردم خواننده، غزل را اشتباه می خواند و باید طور دیگری آن را خواند. در ذهنم، آن طوری که به نظرم درست می آمد را بازسازی کردم و ناگهان حس کردم مثل آنکه در باغ پرگلی ایستاده باشم، غرق لذت و سرورم! یک بار دیگر غزل را خواندم و باز هم لذت بردم. باز هم خواندم و بازهم بیشتر لذت بردم...
ضبط را خاموش کردم و شروع کردم به مرور دوباره هرچقدر شعری که از حافظ از بر داشتم. شاید ده پانزده بیت بیشتر نمی شد، اما هر کدام را که دوباره زمزمه می کردم، لذتی تجربه نشده را درک می کردم.
جاده که تمام شد و به خانه پدر رسیدیم، له له زنان رفتم سراغ دیوان حافظ. اصلا باورم نمی شد که غزل های حافظ اینقدر زیبا، عمیق، خوش فرم، رندانه بوده اند و تا حالا متوجه نمی شده ام. خانه که خلوتتر شد دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم وشروع کردم به بلند بلند خواندن حافظ. آنجور که خودم می فهمیدم، نه آنجور که بقیه می خوانند. پدر و مادرم هم لذت زیادی بردند، بطوریکه هیچوقت حافظ را آنجور نشنیده بودند. هیچ تکلفی درست نکردم، شام را کشیدند و سر میز نشستند و من همچنان شعر خواندم. حافظ اجرا کردم. مادرم به به می گفت و غذا می خورد. ریا نمی کرد، جدا لذت می برد. می فهمید. چون من می فهمیدم. من داشتم حافظ را اجرا می کردم. انگار که خود حافظ شده بودم!
---------------
ماجرای من با حافظ سری دراز دارد.

اولین بار که به سراغ حافظ رفتم، با ذهن ریایی و آلوده بود. آلوده به مدعیات مرسوم عده ای که ریاکارانه و دلسوزانه (به حساب خودشان) درباره حافظ به هم می بافند تا مثلا شرابخواری و مدیحه سرایی او را ماستمالی کنند که به نظر من همین ها بزرگترین جفا به حافظ یا دست کم به کسانی که مشتاق فهم حافظند را می کنند. حافظی می سازند که منظورش از شراب و ساقی و دلبر و ساق های سیمین و حتی شاه شجاع مفاهیمی از قبیل خدا و پیغمبر و عرفان و ایجور چیزهاست! وچنین حافظی چیزی جز کلی گویی های بی ربط برایم نداشت. چند غزلی را هم حتی از حفظ کردم، ولی چیزی دستگیرم نشد. چیزهایی در ذهنم کرده بودند که من هم وظیفه داشتم به زور آنها را به شعر حافظ تحمیل کنیم و البته جواب نمی داد! و تازه برای ارتباط با خدا و پیغمبر و امام و اخلاقیات چه نیازی به اینهمه پیچیدگی؟ شعرای مذهبی خودمان که دم دستتر بودند؟ اینها ماجراهای نوجوانی ام هستند.

بعد کم کم که از این فضا فاصله گرفتم و دوباره به سراغ غزل های حافظ رفتم جا خوردم. به وضوح می دیدم که فلان جا -که جماعت به زور برداشتهای عرفانی می کنند- این جناب شاعر دارد مدح فلان امیر را می گوید تا صله ای بستاند و بهمان جا به روشنی از شراب سخن می راند. الی ماشاالله هم که این دیوان پر است از وصف اندام های شاهدهایی که –به عکس ادعاهای حافظ شناس های قلابی، هیچ ربطی به مفاهیم و معانی متعالی نداد و – همگی زنده و حاضرند و خوشگل! از اینجا به بعد درگیری ذهنیم با حافظ شروع شد و به خصوص با دیدن تناقض گویی های او در اشعارش، حتی تا مرحله انزجار پیش رفت. بعدا با این توجیه که "ای بابا به تو چه مربوط... خب یه آدم خوشگذرونی بوده که نونش از این راه درمیمومده ..." سعی کردم بی خیال حافظ شوم و هرچند که دیگر از او بدم نمی آمد اما در مورد زمینی بودن اشعار حافظ و تناقضات درونی آنها هیچ شکی نداشتم.
--------------------
الان، بدون اینکه از نظر خودم درباره زمینی بودن منظور و استعارات حافظ برگشته باشم، دوباره حافظ را کشف می کنم. اگر از من می پرسید کلید کشف حافظ اتفاقا همین زمینی بودن است. نمی گویم حافظ آدمی مادی بوده، اما معتقدم باید برای درک غزل حافظ کلیت را زمین گرفت و فقط گاهی به آسمان نگاه کرد. اصلا اکثرا اینها مدیحه هائیست که جز با در نظر گرفتن ممدوح های انسانی و دنیوی برای آنها، درک و لذت بردن از اشعار حافظ ناممکن می شود. مثلا وقتی می گوید:

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا / تفقدی نکند طوطی شکرخارا؟
من احساس می کنم او دارد خطاب به ممدوحش که صاحب منصبی بوده گله می کند که "بزرگوارا!... تو که قدر و منزلت شعر مرا می دانی چرا چیزی مرحمت نمی کنی؟" این مدح هیچ چیز بدی نست و هیچ احتیاجی به عرفانیزه کردن و بزور آسمانی کردن ندارد. اتفاقا وقتی به این درک درست رسیدیم چند بیت بعد که می گوید:

به خلق و لطف صید توان کرد اهل نظر / به بند و دام نگیرند مرغ دانارا!

می بینیم چقدر زیبا و با مناعت طبع و رندی به طرف هشدار می دهد که "آهای... فکر نکن که شاعری چون من، فقط به خاطر جاه و مقام و مکنت توست که برایت مدیحه می فرستد و حاضر است هر رفتاری از جانب تو و نوکرانت را تحمل کند... اگر ما را می خواهی، مودبتر و مهربانتر و دست و دلبازتر باش!"

باور کنید من وقتی این شعر را می خوانم حتی این صحنه را هم به وضوح می بینم. اصلا هر غزل حافظ این روزها برای من شده یک سری اسلاید که مصرع به مصرع عوض می شود. حافظ را می بینم لمیده کنار جو که به رفیقش اشاره می کند پیاله را پر کند، حافظ را می بینم زیر درخت، حافظ را می بینم در دربار شیخ ابواسحاق که در ضمن مدح، متلک هم می پراند، حافظ را می بینم، کنجی خزیده از ترس امیرمبارزالدین دیوانه ولی آنجا هم دست بردار نیست و «محتسب» را به صد شیوه می نوازد و دورویی و ریاکاری این زاهدِ سابقا دزد را برملا می کند. شعر حافظ را میبینم که وزیر شاه شجاع در محضرش می خواند و شاه شجاع را می بینم که متلک های زیرپوستی حافظ به پدرش را در لابلای مدح بلندبالایش می فهمد و سرخ می شود، اما چاره ای جز فرستادن صله برای شاعر ندارد.

می گویند برخی بزرگان نصیحت کرده اند که وقتی قرآن می خوانید چنان بخوانید که انگار همین الان برخود شما نازل شده. پس چه عیب که من غزل حافظ را چنان بخوانم که انگار خودم سروده ام؟ وقتی چنین شد می توان حتی شعر و شاعر را دید. با همین "دیدن" است که کمتر غزلی می شود بخوانم و با صدای بلند نخندم.

دوستی دارم به نام محمد که چند سالی از من بزرگتر است. محمد یکبار می گفت «وقتی بچه بودم فکر می کردم پدرم بزرگترین و قوی ترین و بهترین مرد دنیاست. وقتی بزرگتر شدم و به بلوغ رسیدم، دیدم که پدرم آدمی ضعیف و معمولی است و خیلی هم پرنقص. اما حالا که سن و سالی ازم گذشته، زن و بچه دارم و سالهاست که پدرم را ندیده ام، می فهمم پدر یعنی چه!» و من کمتر کسی را دیدم که اینقدر عاشقانه از پدر حرف بزند.

حافظِ من هم، نه آنقدر بزرگ و آسمانی است که بعضی ها می گویند و نه آنقدر کوچک و معمولی که من فکر می کردم؛ حالا من عاشقانه می فهمم حافظ یعنی چه!

امسال سال حافظ است برای من. سال گل، سال رندی...

شهریست پر ظریفان وزهر طرف نگاری / یاران صلای عشقست گر می کنید کاری
می بیغش است بشتاب وقتی خوشست دریاب / سال دگر که دارد امیّد نو بهاری؟

جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی

این مهران مدیری و پیمان قاسم خانی گه گاهی کارهایی می کنند که آدم جز تحسین کار دیگری نمی تواند بکند. در چند قسمتِ اخیر سریال مرد هزار چهره که این شبها پخش شد، به طوری محسوس سیستم مدیریت دیمی احمدی نژادی و مهمتر از آن طرح پرسر و صدای مبارزه با اراذل و اوباش توسط نیروی انتظامی هجو شد. در مورد دومی واقعا کاری کارستان شده به نظر من. اصلا خود نفس شوخی با نیروی انتظامی (حتی در قالب یک سواستفاده چی که لباس سرهنگی برتن کرده) خودش در ایران بی سابقه است چه رسد به اینکه در رسانه ملی (در حقیقت: رسانه دولتی!) چنین حرکت جسورانه ای شده باشد. اما مدیری و قاسم خانی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و مشخصا به سراغ طرح ضد انسانی و قانون شکنانه مبارزه با اراذل و اوباش رفته اند و با درک درست از اشکالات ساختاری چنین طرح هایی، کاریکاتوری دلپذیر و مفرح از سیستمی که چنین اعمال و رفتاری در آن میسر می شود ارائه داده اند.

خود داستان در این باره آنقدر گویا هست که احتیاجی به رمز گشایی نداشته باشد: آدم عقده ای و ساده لوحی که بر حسب سوتفاهم و سواستفاده، قدرت فراوانی در نیروی انتظامی بدست آورده، در عرض مدت کوتاهی در سایه عدم نظارت، دچار چنان توهمی می شود که برای برقراری امنیت در حوزه استحفاظی اش دست به احضار و دستگیری افراد بیگناه، شکنجه متهمان، برقراری حکومت نظامی و صدور احکام قضایی می زند. اما در حقیقت، «برقراری امنیت» نقاب و توجیهی است برای پوشاندن دلیل اصلی تمام این اقدامات، یعنی عقده؛ عقده قدرت و قدرتنمایی که در پس ظاهر دلسوزانه «برقراری امنیت در اجتماع» و طرح های ضربتی کذایی به سرعت از یک کارمند دونپایه یک فرمانده پلیس خشن و قانون شکنی می سازد که کوچکترین حرمتی برای شخصیت و حریم افراد تحت حوزه استحفاظی اش قائل نیست. کسی که با این استدلالِ درست اما ابلهانه که "هرچقدر آدم کمتر، جرم هم کمتر!" مقررات منع آمد و شد در شبها برقرار می کند و لاتی را که با زنش دعوا کرده چنان شکنجه می کند که – با وجود بی سوادی!- چهار زونکن اعتراف می نویسد و اوباش بزرگتر از خود را لو می دهد! فرمانده ای که برای دستگیری گنده لات محل می خواهد به خانه او حمله ببرد و روس سر زن و بچه او نارنجک پرتاب کند و معتقد است در این طور کارهای بزرگ تا دو سه تا قربانی بیگناه اشکالی ندارد!

با اینکه انتقادهای زیادی نسبت به یکدست نیودن دیالوگ ها و بازی ها در این سریال دارم، اما به نظرم چند قسمت مربوط به نیروی انتظامی و جمع آوری اراذل و اوباش در این سریال، شاهکاری از جسارت در تلویزیون ایران بود. یک امتیاز مثبت برای عوامل اصلی این سریال و دو امتیاز مثبت برای عزت الله ضرغامی که با موافقت با پخش چنین برنامه هایی به استقبال دردسرها می رود و گه گاهی اجازه می دهد رسانه ملی شان واقعا ملی باشد!

پ.ن.
راستی از سردار زارعی، مجری درجه اول طرح مبارزه با اراذل و اوباش و ریختن در خانه مظنونین و کتک زدن آنها جلوی زن و بچه شان و لخت و خونین در خیابان دواندن چه خبر؟ مردان هزارچهره فقط در جام جم محاکمه می شوند؟

سال نو مبارک

روز اول عیدی مطلبی نوشتم برای تبریک عید نوروز تا در وبلاگ بگذارم. هرکار کردم به اینترنت وصل نشدم. فکر کردم اشکال از مخابرات است و مثل تلفن همراه و پیام کوتاه ها که تقریبا روز اول سال نو در مشهد مختل بود، اینترنت هم عیب و علت پیدا کرده، اما بعد معلوم شد اشکال از لپ تاپ ما بوده. به هر حال سال نو شما مبارک. امیدوارم سال نو بهتر از سال پیش باشد، پر از شادی و آرامش و سلامت. امسال که گذشت ولی امیدوارم نوروز سال بعد، مثل سالهای دور باشد. پر از خنده، پر از خوشی و دورهم بودن و بخشش و آشتی. خدا دروغ را از این مملکت دور کند و خوشی و خنده را به آن بازگرداند و این گرفتگی را از دلهامان بدر کند.
نوروزتان مبارک. امید و آرزوی روز نو دارم، برای شما و خودم. روزهای نو، روزهای بدون ملال و افسردگی. روزگاران نو باد. نوروزتان مبارک.

سال دگر که دارد امید نوبهاری؟


پ.ن.

امسال یک طوری از تهران راه افتادیم که چهارشنبه سوری مشهد باشیم. به عمرم چهارشنبه سوری به این بی حالی ندیده بودم. به نظر من این سوت و کوری فقط به اقدامات پلیس بستگی ندارد. یادم هست سالها پیش چهارشنبه سوری افتاده بود شب شهادت یا ضربت خوردن حضرت علی. کمیته ها هم شدیدا برخورد می کردند با برپایی هر مراسمی، بجز عزاداری. اما باز هم اهل محل آتش ها را روشن کردند. نه. این سوت و کوری از پلیس نیست. از ملال است. از افسردگی است؛ همانطور که سوت و کوری انتخابات امسال و آرامش بی سابقه کشور در ایام تبلیغات، از افسردگی و بی دل و دماغی بود. این بی تفاوتی ها و ملال ها و افسردگی های عمومی خطرناک است به نظرم. حتی خطرناک تر از فاشیسم...

پدرم می گوید زمانی که بچه بوده، حتما باید از بالای هر خانه ای در شب چهارشنبه سوری کوزه ای به کوچه پرتاب می شد و می شکست. می گوید از سر صبح ملت می رفتند از فلان محله روستا که آبش تمیزتر بوده، کوزه ها را پر آب می کردند. پدر می گوید یک سال رفتم از آقابزرگ پول بگیرم برای خریدن کوزه. نداشت و نداد. شب ماندیم بی کوزه برای شکستن. مادرم رفت کوزه روغنمان را خالی کرد و آورد تا مبادا کوزه نشکسته چهارشنبه سوری بگذرد.
پدرم چیزهایی می گوید که اشک آدم را سر سال نوی درمی آورد...

از شبهات تا عرقخوری دکتر سروش!

یکی از چیزهایی که شدیدا به آن حساس هستم برخوردهای آخوندی در بحث های علمی است. این اسم را از خودم درآورده ام ولی حتما با آن مواجه شده اید. نیم ساعت بحث می کنید و دلیل می آورید و در آخر با لبخند طرف مقابل مواجه می شوید که با مهربانی توام با تحقیر به شما نگاه می کند. بعد اظهار خوشحالی می کند از اینکه جوانانی مثل شما اینقدر ذهن فعالی دارید و بعد – با نهایت بزرگواری- اعلام می کند که هیچ اشکالی ندارد که این "شبهات" به ذهن شما آمده و شبهه و شک مقدمه رسیدن به یقین است. بعد بلااستثنا می گوید که این ها شبهات جدیدی نیست و در طول تاریخ بارها و بارها مطرح شده و از سوی علما (معمولا شهید مطهری و مرحومان طباطبایی و جعفری پای ثابت هستند!) با دلایل عقلی به آنها جواب داده شده که شما با مطالعه بیشتر می توانید آن جواب ها را بخوانید و از شک و شبهه به یقین برسید. البته اگر سواد طرف بیشترک باشد، فورا ریشه "شبهات" شما را از میان آرای معتزله تا پوزتویست ها و حتی کتابهای شجاع الدین شفا و تلویزیون های ماهواره ای کشف می کند تا در پس همان لبخندهای ملیح و نگاه های دلسوزانه، با بیلِ شباهت بر فرق شما بکوبد.

قاعدتا هم این فقط شباهت آرا و حرفها و تکراری بودن حرف نهایی شماست که دلیلی بر بی ادعا بودن حرفهایتان است و اگر حرف ها و نیجه گیری های طرف تا به حال هفتصدهزاربار تکرار شده باشد، نه تنها این تکرار دلیلی بر کم مایگی نیست بلکه نشاندهنده حقانیت آن است! تازه اینهایی که شما مدعی هستید، در بهترین حالت «شبهه» است، یعنی از پیش فرض شده امری بر شما مشبه شده و قطعا در اشتباهید (مثل اینکه کسی در پاسخ به اشکالات و ادعاهای شما بگوید " بله. این غلط هایی که می فرمایید فی الواقع...!") و اگر بچه خوبی باشید به یقینی که مدنظر حضرات است خواهید رسید.

البته این برخوردهای آخوندی نه منحصر در طلاب و علماست و نه تمام افراد این قشر این طورند. من دوستان زیادی در بین طلبه ها و قشرهای سنتی دارم که وقتی بحث علمی می کنند کاملا به شرایط و ملزومات آن آگاهند و شیوه بحث و استدلالشان آنقدر عقلی و آکادمیک است که آدم لذت می برد و در عوض رفقای زیادی در میان دانشگاهیان (حتی تا حد دکتری فلسفه) دارم که شرایط بحث کردنشان دقیقا مطابق همان چیزی ست که در بالا عرض کردم.

به نظر من نامه دوم آیت الله سبحانی به دکتر سروش که به اشتباه "پاسخ" خوانده شده، نه فقط علمی یا فایده بخش نیست بلکه به نوعی حاوی اهانت به مخاطب است. انگار آقای سبحانی پدری یا مرشدی بزرگوار است که دلش برای طفل یا سالکی راه گم کرده می سوزد و به او نصیحت می کند که به جای بازیگوشی یا مهمل بافی برود به دفترچه "مشارطه ومراقبه"اش سرک بکشد و ببیند چه خطایی کرده که حالا به این کژراهه کشیده شده و چرند می گوید!

من هیچوقت طرفدار سروش نبوده ام. به خصوص در سالهای میانی دهه هفتاد که خیلی سروش مد بود و من دانشجو بودم. آن زمان تب سروش خیلی بالا بود و البته خیلی هایی که به خیالاتی سنگ او را به سینه می زدند متوجه شدند که او را درست نشناخته اند و دشمنش شدند. برای من اما همیشه حرفهای او برایم اهمیت داشته و سالهاست که کاملا بیرون از دو دایره طرفداری و دشمنی، آثار و آرای او را دنبال کرده ام. او برای من یک اندیشمند درجه یک و شجاع است و البته صفاتی هم دارد که نمی پسندم، مثلا همین نیش و کنایه هایی که هر بار نثار منتقدانش می کند و آنها را متهم به حمایت و حتی کاسه لیسی از قدرت حاکمه می کند. بماند که اصلا بسیاری از حرفهای اصلی و نظریه هایش را هم بلکل قبول ندارم.

با تمام اینها فکر می کنم به بهانه سروش هم که شده کمی درباره این شیوه های برخورد با یک ادعای علمی دقیق شویم. آیت الله سبحانیِ عالم از سروش می خواهد که برود تحقیق کند ببیند کدام سیئه ای باعث شده تا کارش به اینجا بکشد. مجید مجیدیِ هنرمند عملا چوب تکفیر برمی دارد و با کمال وقاحت در جمع خبرنگاران فارس و کیهان و این قبیل رسانه ها ی خوشنام (انجمن روزنامه نگاران مسلمان) علنا جماعت را تشویق می کند که واکنشی تندتر از آنچه نسبت به کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر انجام دادند نسبت به این ماجرا نشان دهند. دکتر خرمشاهی دانشگاهی در گفتگو با خبرگزاری فارس حرف از «آلوده شدن به ارتداد» می زند و حرف های سروش را با مسلمان زاده بودن هم در تناقض می داند.


هیچ قصدم تشبیه نیست، ولی من چنین واکنش هایی را در حد جاروجنجال راه انداختن آن روضه خوانی می دانم که در شب شهادت مسلم ابن عقیل، از طرف دایی جان ناپلئون ماموریت پیدا کرده بود تا آقاجان را خفه کند و تا آقاجان می آمد حرفی بزند، فریاد می زند اگر شماها دین ندارید و می خواهید وسط این مجلس مقدس حرفهای بی ربط بزنید، بروید خانه خودتان عرقتان را بخورید!

حیف نیست واقعا؟!

ویژه نامه طنزِ خردنامه

امروز بالاخره فایل نهایی شماره پایان سال خردنامه که حدود نیمی از آن اختصاص به پرنده طنز دارد به چاپخانه رفت. بیشتر از سه ماه بود که درگیر این کار بودم و فکر می کنم کار بدی نشده باشد. پیشنهاد بازکردن پرونده طنز با نگاهی فلسفی، یا به عبارت بهتر "عمیقتر" را خودم به دکتر میرعبداللهی داده بودم.

خیلی درگیر این کار شدم و این یک ماه آخری تقریبا هر روز می رفتم خردنامه برای راست و ریست کردن کارها. کارهایی که می توانست به من مربوط نباشد و همگی خلاصه شود در چند تلفن و ایمیل. اما وسواس عجیبی روی این کار پیدا کرده بودم و به خصوص نمی خواستم با سهل انگاری هایی که در تحریریه و حروفچینی و به خصوص صفحه بندی هر نشریه ای پیش می آید، لطمه ای به کار بخورد و دوستانی که هرکدام با اعتماد و لطف به من به مجله ای که تخصصی طنز نبود و بعضی هم زیاد نمی شناختندش؛ نوشته یا مصاحبه داده بودند، دلگیر شوند. این اتفاقی بود که سه سال وقتی که یک ویژه نامه مورد اینترنت و فضای سایب، برای همین خردنامه (که آن زمان 16 صفحه ای بود و به صورت لایی روزنامه) در آوردم، افتاد و بعضی از اشتباهات و سهل انگاری های فنی باعث کدورت خاطر دوستان شد و نمی خواستم تکرار شود.

علاوه بر اینها، می خواستم یک جورهایی هم خودم را محک بزنم و ببینم واقعا اگر روزی قرار باشد مجله دربیاورم چطور می شود. البته می دانم که نقش امکانات موسسه همشهری و به خصوص یاری های خود سردبیر خردنامه را نباید از خاطر برد، ولی بالاخره سلیقه و توان یک نفر را می توان از همچو کارهایی فهمید. این را از این جهت می گویم که بجز کارهایی که از خودم هستند، تقریبا همه کارهایی که در این ویژه نامه آمده را من با یک طرح فکری خاص سفارش داده ام و بعدا ویرایش کرده ام. البته اگر مجله خردنامه یک مجله طنز بود یا لحن طنز هم وارد این ویژه نامه می شد وضع کاملا فرق می کرد و خیلی دست ما بازتر بود، اما به عنوان یک ویژه نامه "درباره" طنز هم فکر می کنم پر و پیمان باشد.
خب فکر می کنم آگهی های تبلیغاتی فعلا کافیست.

(5 دقیقه سریال. حالا بخش بعدی آگهی ها!)

بعضی از بخش هایی که ممکن است شما را تحریک کند تا مبلغ شرم آور 400 تومن را هفته آینده صرف خریدن خردنامه کنید، از این قرارند:

گفتگو با نجف دریابندری: هرچند که خان اعظم، شازده ساکن کاخ ساکس، ابراهیم خان گلستان در نوشتن با دوربین 7 صفحه درباره بی سوادی و بی مایگی و زیردست بودن نجف دریابندری افاضات فرموده است اما هنوز نجف دریابندری یکی از خوشنام ترین و پرمایه ترین روشنفکران ایران است و شدیدا دوست داشتنی. به خصوص اگر کسی «چنین کنند بزرگان» را خوانده باشد، دریابندری به نظرش یکی از شیرین ترین روشنفکران ایران می آید. مصاحبه با آقای دریابندری در شب یلدا و با حضور مترجم زبردست آثار طنز، آقای اسدالله امرایی انجام شد. در این گفتگو که درباره "ترجمه آثار طنز" و طبیعتا بیشتر حول و حوش چنین کنند بزرگان است، سرانجام راز ساختگی یا واقعی بودن ویل کاپی و چنین کنند بزرگان باز می شود...

از کمدی تا تراژدیِ کورش نریمانی: اگر اهل تئاتر باشید حتما من و کورش نریمانی را می شناسید! کورش نویسنده و کارگردانی با تجربه ایست که پایان نامه اش درباره کمدی و تراژدی در یونان بوده است. او را از طریق رضا بهبودی پیدا کردم و مقاله پر و پیمانی در این باره ازش گرفتم. با خواندن این مقاله شِمایی کلی از سیر پیشرفت تراژدی و کمدی در یونان باستان بدست خواهید آورد (هر چند که می دانم شما هم مثل خود من آریستوفان و سوفوکل و بر وبچه های یونانی را مثل دخترخاله تان می شناسید و آنقدر اهل مطالعه اید که تا پنجاه صفحه نمایشنامه کلاسیک را به زبان اصلی نخوانید خوابتان نمی برد، ولی خب کار از محکم کاری عیب نمی کند!) ویژه نامه با این مطلب شروع می شود.

به هم بخندیمِ ابک: این حمید رضا ابک شیطون ترین مهندس-فلسفه خوانی است که من تا به حال به عمرم دیده ام. یادم می آید وقتیکه برای صفحه اندیشه لایی همشهری (در دوره عطریانفر) مطالب کوتاهی به ابک می دادم، وقتی می خواست ازم تعریف کند می گفت :"آفرین... تو مثل من می نویسی!" البته این که شوخی بود و من از همان اول خیلی بهتر از ابک می نوشتم! ولی همیشه طرز نگاه پوزتیویستی او به مسائل برایم جذاب و خیلی شبیه به عقاید خودم بود. چون علاوه بر نوشته های ابک، سالهاست که با او دوست هستم و طرز فکرش را می شناسم، از همان روز اول اصرار داشتم که او یادداشتی در خردنامه داشته باشد. وقتی که بعد از چند باردودره بازی (البته ابک هفت در دارد ولی معمولا با دوتایش بازی می کند!) موضوع یادداشتش را بهم گفت کَف کردم، چون تقریبا درباره همانی بود که خودم می خواستم بنویسم! ابک با آوردن شاهد مثال هایی نظیر کمدی "ابرها" و طنزهای راسلی، نشان می دهد که از آموزه اخلاقی دست مالی شده "با هم بخندیم، به هم نخندیم" هیچوقت طنز درست و حسابی در نمی آید. نوشته کوتاه او در حقیقت مانیفست خیلی از طنزنویس ها و از جمله خود منست. حتما این یادداشت را بخوانید. (به زودی این یادداشت و چندتای دیگر را به نقل از خردنامه روی سایت آی طنز خواهم گذاشت)

ابرهای رضا شیرمرز: دو نوشته قبلی همگی ارجاعات زیادی به کمدی ابرها اثر آریستوفان داشتند. ابرها یک شاهکار واقعی است که علیه سقراط و شاگردانش نوشته شده. ابرها به نوعی اولین کمدی تاریخ ادبیات نمایشی است و جالب آنکه مستقیما با فلسفه مرتبط است. پرس و جو کردم و فهمیدم کل آثار آریستوفان را آقای شیرمرز ترجمه کرده، ولی کتاب نایاب بود. با زحمت آقای شیرمرز را که خارج از تهران بود پیدا کردم و از او خواستم خلاصه ای از این کتاب را برایم بفرستد. شیرمرز در یادداشتی چکیده این نمایشنامه را ارائه داده است.

سیاحت شرقِ محمود فرجامی: البته راستش من اهل سیاحت شرق نیستم و ترجیح می دهم به جای آن به سیاحت یونان و مصر و پرو بروم، ولی چون فعلا امکانات جور نیست به سیاحت شرق آقا نجفی پرداخته ام. آقا نجفی همان بنده خدایی ست که کتابی به نام "سیاحت غرب" او در نزد عوام و قشریون مذهبی طرفدارهای زیادی دارد، ولی کتاب با ارزش آقا نجفی، سیاحت شرق است که یک اتوبیوگرافی منحصر به فرد و طنزآمیز به قلم یک مجتهدِ دوره قاجار است. طنزآقا نجفی در این کتاب واقعا خنده دار و از آن مهمتر انسانی است، به این صورت که او به جای هجو و شوخی با دشمنانش، در این کتاب بیشتر با خودش شوخی می کند و این مطلب در آن زمان بی سابقه بوده است. متاسفانه در صفحه بندی همه مطالب بودم، الا این مطلب خودم و نمی دانم دکتر میرعبداللهیِ "تیزتر از تیغ!" (البته فقط در صفحه بندی!) چقدر از آن را بریده است، ولی آنچیزی که من نوشته بودم، علاوه بر بررسی طنز آقانجفی، گزارشی کوتاه از زندگانی آقا نجفی هم بود. این را هم از دست ندهید، سر جدتان!

گزارش جلال سمیعی: نمی دانم جلال هفته ای چندگالن آب را صرف استحمام می کند ولی یکی از شسته و رفته ترین مطالبی که به دستم رسید، همین گزارش جلال بود که در آن به بررسی نهادهای متولی طنز (یا به عبارت بهتر: نهادهایی که خودشان را متولی طنز می دانند) در جمهوری اسلامی پرداخته است. گزارش خوبی شده و اگر می دانستم جلال اینجور از پس کار برمی آید پیشنهاد این گزارش را بهش نمی دادم. ولی چه می شود کرد، کاریست که شده...

لطیفه رضا ساکی: تا این رضای مکنده باز برنداشته "جای خالی فرجامی کوچک" برای من بنویسد، و تحلیل از خودش درکند که فرجامی می خواهد سردبیر همشهری بشود! عرض کنم که او هم مطلبی درباره لطیفه –با گرایش مردمشناسانه- نوشته است، اگر بخوانید راه دوری نمی رود.

گفتگو با قاسمخانی: چون می دانم ساکی خیلی از قاسمخانی خوشش می آید، همینجا بگویم که گفتگویی با قاسمخانی هم انجام داده ام درباره کمدی اجتماعی. من خودم از یک نکته که قاسمخانی در این گفتگو گفت خیلی خوشم آمد و آن اینست که برای گرفتن یک کار "خلق جهان قابل باور" خیلی مهم است. شرحش را در گفتگو بخوانید.

گفتگو با نامجو: اگر شما هم تحت تاثیر خاصیت مکندگی این رفیق ما نه از قاسمخانی و نه از مدیری و نه از نامجو خوشتان نمی آید، این ویژه نامه را نخوانید، چون یک مصاحبه پر و پیمان با محسن نامجو در آنجا می بینید. اعتراف می کنم که این مصاحبه حاصل مستقیم علاقه من به محسن نامجو و کارهای اوست. من در موسیقی نامجو یک شوخ طبعی و بازیگوشی اصیلی را می بینم (معمولا دیگران می شنوند!) که کاملا نو و تاثیرگذارست وامیدوارم بدون تاثیرپذیری از بعضی از شهرستان بازی های نامجو، ادامه پیدا کند. قاعدتا این گفتگو درباره کمیک در موسیقی است. راستی این را هم درباره نامجو بگویم که در ضمن صحبت با او خیلی یاد مراد فرهادپور می افتادم، آخر سر این مطلب را به خوش گفتم. گفت که بلااستثنا تمام آثار فرهادپور راخوانده و فرهادپور هم بعضی از کارهای او را خیلی پسندیده.

گفتگو با مرتضی احمدی: این آقای احمدی، با وجود سن بالای هشتاد سالش من را... ! فکرش را بکنید با موسسه همشهری که ماشالله قد یک وزارتخانه بوروکراسی دارد هماهنگ کنی که فلان ساعت فلان اتاقش برای مصاحبه جور شود و ماشین دنبال فلانی برود و بعد از چند بار لغو و تغییر ساعت، آخرش طرف به راننده بگوید من که امروز قراری نداشته ام؛ آن هم وقتی که دیشبش با طرف برای چندمین بار هماهنگ کرده بودی! ولی مگر من وقتی پیله کنم ول کنم؟ پیر ضربی خوانی و پیش پرده خوانی ایران، با دلی پرخون و در حالیکه هنوز التماس می کرد که موسسه دولتی یا خصوصی ای برای ضبط و آرشیو ضربی های قدیمی و لاله زاری هزینه کند، از این موسیقی فوق العاده فرح بخش برای ما می گوید.

وبلاگ های رویا صدر: آها... اینجا جائیست که جماعت وبلاگ نویس هم باید بروند خردنامه بخرند و اسمشان را در مطلب خواندنی خانم صدر پیدا کنند. رویا صدر در این مطلب به بررسی طنز وبلاگی پرداخته و نمونه هایی متعددی از نوشته های طنزآمیز وبلاگی (که عمدتا وبلاگ های طنز هم نیستند) آورده است. فراموش نکنید که مادر صدر میانسال چند سر عائله مشغول نوشتن کتابی در این مورد هم هست و از این جهت این نوشته از پرباری و نکات جمع آوری شده برای یک کتاب بهره برده.

طنز در صدر مشروطه: رویا صدر مقاله دیگری هم در این پرونده دارد که به بررسی چهره زن در طنز مشروطه پرداخته. این هم باج سیبیل به خواهران فیمینیست! توصیه می کنم اگر بی بی خانم استرآبادی را نمی شناسید حتما این مطلب را بخوانید. من بخش هایی از کتابِ معایب الرجال بی بی خانم را در انتهای مطلب خانم صدر اضافه کردم. بخوانید و ببینید چطور این زن در دوره قاجار زورگوی آن سالها را شسته و گذاشته کنار. (ریکا دوست شماست. آگهی در آگهی!)

نظریه های طنز: یک مطلب خیلی عالی در مورد نظریه های رایج درباره خنده و طنز از دایره المعارف فلسفی اینترنت پیدا کرده بودم، که دادیم به مترجم همکار خردنامه برای ترجمه. آنقدر مطلب خوب بود که جناب مترجم هم جذبش شده بود. من و مجید کمالی هم دوباره ویرایشش کردیم و حاصل واقعا به یادماندنی شده. چهار نظریه رایج و کلاسیک درباره خنده و طنز به همراه «نظریه بازی» در طنز در این مقاله شرح داده شده اند؛ که دست کم این آخری افرادی مثل حامد قدوسی که عاشق نظریه بازی (با هر چیزی!) هستند را وادار به مطالعه آن می کند.


فعلا انگشتهایم درد گرفته و نمی توانم بیشتر تایپ کنم. تازه اصلا برای چی تایپ کنم؟ مگر چهارصدتومان های شما به جیب من قرار است برود؟!

دیدار تینری

این روزها خیلی سرم شلوغ و اوضاعم قاطی پاتی شده. خانه را رنگ و مختصری بازسازی کردیم. حجم کارهای نوشتی ام بیشتر شده و ویژه نامه طنز «خردنامه» هم یک ماه تمام است که من را مشغول کرده. درباره این ویژه نامه –که اگر بدوبلایی پیش نیاید هفته آینده روی دکه خواهد بود- یادداشت مجزایی می نویسم ولی فعلا همینقدر بگویم که اگر فکر می کنید نمی شود نجف دریابندری، منوچهر احترامی، ابوالفضل زرویی، اسدالله امرایی، یوسفعلی میرشکاک، اسماعیل امینی، حمید ابک، رویا صدر، کورش نریمانی، مرتضی احمدی، کامبیز درمبخش، محسن نامجو، پیمان قاسم خانی، فرهاد آئیش، داریوش مودبیان، رضا ساکی، جلال سمیعی، هادی حیدری، محمود فرجامی و از این قبیل آدم ها را در یک ویژه نامه پنجاه صفحه ای جمع و جور، جمع کرد؛ بدانید ما کردیم و شد!

دیشب برای اولین بار بعد از رنگ کاری، شب را تنهایی در خانه خوابیدم. شدیدا به بوی رنگ و تینر حساسم و مطمئن بودم یک بلایی در خواب به سرم می آید. شب خواب دیدم احمدی نژاد برای دیدن من آمده به خانه، آنهم با مصطفی پورمحمدی!

از قاهره تا تهران؛ خيلي راهه مهدي جان!

حاج مهدي جامي، سفري به مصر رفته و آنطور كه از نوشته‌هايش برمي‌آيد (مشكل قاهره و تهران و و ما ادراك المصر و جمهوري اسلامي مصر) خيلي از اوضاع نابسامان آن ديار حالش گرفته شده. البته حاج مهدي مودب‌تر و مذهبي‌تر و باتدبيرتر از آنست كه شعر ايرج ميرزا را كه
«جز گه و گند كثافت چيزي ---- اندر ين شهر نديدم بنده
هر كجا شهر مسلماناست ------ از گه و گنده بود آگنده» در اين مورد به كار بگيرد؛ ولي از شواهد و قرائني كه از مطالب ايشان برمي‌آيد، پنداري مي‌خواهد همچو چيزي بگويد!

البته تا اينجاي كار كه چيز چندان غريبي نيست. يعني اگر براي حاج مهدي عجيب هست براي ما كه در كنه اين آگندگي، به زندگي و تفكر و تهوع مشغوليم نيست؛ منتها نكته آنجاست كه حاج مهدي با ديدن اوضاع قاهره و مصر ياد تهران و ايران مي‌افتد و اين دو را اينقدر شبيه به هم مي‌بيند كه مي‌نويسد: «به نظرم بر خلاف تصوری که عموم هموطنان عزیز دارند مشکلات ما در ایران اصلا یونیک و کم نظیر و عدیم النظیر نیست... قاهره تهران است به اضافه قم!»

مشكلات را فقط در «سطحِ» مسائل اقتصادي و اجتماعي و سياسي ديدن، به نظرم همين اشتباه در قضاوت را هم باعث مي‌شود، حتي اگر قاضي‌اش به بي‌نظري و تيزبيني جامي باشد. من يك دنيا حرف در اين‌باره دارم كه متاسفانه چون درگير تعمير منزل و بستن ويژه‌نامه و اين‌جور كارهايم، الان نمي‌توانم چيزي شايسته‌اي بنويسم.
اما انگار كه شاهد از غيب باشد مهدي در همين يادداشتش، به عنوان شاهد مثال مي نويسد: «... آنجا هم همین است. عاشورایی اش به کنار ولی باقی اش همان است. یک شب تمام تلویزیون های قهوه خانه ها پر بیننده شده بود. صندلی می گذارند رو به تلویزیون مثل اینکه سینمای کوچکی باشد. این خواننده زیبای مصری نانسی عجرم در استادیوم می خواند. جشن بزرگی گرفته بودند که نخست وزیر و دیگر مقامات هم در آن شرکت داشتند و مردم هم با پرچم و موسیقی در استادیوم می رقصیدند. تیم ملی فوتبال مصر برنده کاپ قهرمانی منطقه شده بود. جشن ملی گرفته بودند

فكر مي‌كنم خود مهدي با همين مثال يكي از فرق‌هاي اساسي زندگي در ايران و مصر را نشان داده. باور كنيد مشكل بزرگ ما در ايرانهمين است كه نمي‌توانيم يك روز بعد از ظهر در يك كافه جمع شويم و رو به تلويزيون شادي كنيم؛ منتها ضربدر 365 ضربدر سال‌هاي عمرمان!
ممكن است خواهش كنم چند مشكل ديگر را شماي خواننده در بخش نظرات بنويسيد؟

( در همين رابطه: سوال دوست من: كجاي دنيا "ملي گرايي" جرم است؟)

کسی جوابی برای این دوست من دارد؟

سلام محمود خوبی؟ پریسا و سهراب خوبن؟
من زیاد اهل نوشتن نیستم ولی می خواستم درباره حرفای چند شب پیش که زدی یه کم باهات حرف بزنم ولی دیدم اگه باز هم ببینمت لابد تو شلوغ بازی درمیاری و من نمی تونم حرفمو درست یزنم، اینه که فکر کردم واست ایمیل بزنم. به خصوص که امشب خوابم نمی بره و دلم می خواد با یکی حرف بزنم.
محمود من نمی دونم حرفمو چطوری شروع کنم که اون آتش فشانی که تو دورنمه رو درست بیرون بریزم، واقعا کلمات بعضی وقتها برای بیان احساسات کم میان، خصوصا اگه احساساتی در میاه های ناامیدی و نفرت باشه. اگه یادت باشه بحث ما بعد از دیدن فیلم سنتوری تو خونه علی پیش اومد و اونوقتی داغ شد که من گفتم جای ماها تو این مملکت نیست. محمود من این حرفو جدی می گم. من مدتهاست که دارم به این موضوع فکر می کنم و هر روز بیشتر متوجه می شم که جای ما تو این مملکت نیست و فقط با یه نگاه کوچیک به حال و روز خودمون متوجه می شیم که این حرف درسته. محمود بیا بجای فلسفه بافی، همین تیکه های کوچیک روزمرگی های خودمون رو بذاریم کنار هم. باور کن پازلی که بعدا تکمیل میشه هزار بار از فلسفه بافی ها و استدلال ها اثربخش تره.

محمود جان، کدوم تئوری¬ای می تونه ظلمی که برما از همین صدا و سیما میره رو بیان کنه؟ چرا من و تو و هزاران نفر مثل ما، ده دقیقه نتونن از این لامصبی که با میلیاردها تومن از پول مردم داره میچرخه، لذت ببرن؟ لذت بخوره تو سرمون، چرا این دم و بساط باید دقیقا در جهت اعصاب خوردکنی و عصبی کردن و بدسلیقه کردن مردم و لمپنیسم و تبلیغ بدسلیقگی راه بره؟ باور کن روزی ده بار این سوال مثل پتک می خوره تو کله من که آخه کدوم دولتی هست که دقیقا بر خلاف فرهنگ و تمدن خودش رفتار کنه؟ ببین حتی حکومتهایی مثل استالین و هیتلر هم که ملتشون رو بیچاره کردن، هیچ کدوم فرهنگ خودشون رو نفی نکردن، تاریخ خودشون رو بی دلیل زیر سوال نبردن. محمود همون استالین دیوانه دست کم در مورد هنرهای بومی و فولکلور حمایت می کرد. در بسیاری از کشورهای عقب مانده آفریقا، شاید هنوز اونقدر گرسنه باشند که فرهنگ براشون اهمیت چندانی نداشته باشه، ولی هیچوقت کمر به نابودی هنرهای قدیمی خودشون نمی بندن. یعنی افراد هیچ قبیله بدوی و خشنی، حتی اگه هنوز دنبال قتل عام قبیله همسایه شون