بايگانی يادداشت

شلیک کن آقای نبوی!

آقای نبوی عزیز عهد کرده بودم که درباره چیزهایی که به من مربوط نیست، برای کسانی که ارتباطی ندارم چیزی ننویسم. به خصوص درباره مسائل بودار که به راحتی ممکن است آدم را به جاهای بی ربطی بکشاند. ولی چه می شود کرد؟ لازم است آدم گه گاهی عهد شکنی کند. شما در مطالبتان بارها و بارها به بهانه نقد "تحریمی ها"، به کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند تاخته اید. شما اینگونه استدلال می کنید که در هر انتخاباتی و با هر تعداد گزینه های تایید صلاحیت شده ای، بالاخره کسانی هستند که از رقبایشان بهترند، یا دست کم زیانشان کمتر است، در نتیجه ما باید در شرکت در انتخابات، بهترها را انتخاب کنیم یا دست کم مانع از انتخاب بدترها بشویم. حرفیست کاملا منطقی، اما الزاما درست نیست. در ادامه توضیح می دهم چرا. پیش از هر چیز من فکر می کنم شما با یکسان انگاشتن "تحریمی ها" با "کسانی که رای نمی دهند" دچار اشتباه عمیقی هستید. تحریمی ها کسانی هستند که در هر شرایطی (دست کم با وجود جمهوری اسلامی) رای نمی دهند و در بدون در نظر گرفتن نحوه رای گیری در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. من هرچند که بر اساس ارزش های انسانی برای رای و اندیشه تحریمی¬ها به اندازه بقیه حرمت قائلم اما نه تحریمی هستم و نه تحریمی ها را تایید می کنم. در بسیاری از مواقع هم با استدلال هایی نظیر همین استدلال شما با آنها مخالفت بحث و مخالفت کرده¬ام. مثلا در انتخابات ریاست جمهوری من فعالیت های زیادی کردم تا این دوستان را مجاب کنم که انتخاب شدن هاشمی یا به عبارت دقیقتر انتخاب نشدن احمدی نژاد به سمت رئیس جمهوری خیلی برای مملکت مفیدتر از گزینه مقابل است، اما این دوستان غالبا فرقی بین این ها نمی دیدند. بعضی هایشان حتی الان هم نمی بینند. در انتخابات شورای شهرها هم که نسبتا با نظارت ها و رد صلاحیت های محدود کننده¬ی کمتری برگزار می شود این دوستان باز همان عقیده را داشتند و احتمالا در انتخابات های بعدی هم شرکت نخواهند کرد. اینها تحریمی ها هستند. اما هر کسی که رای نمی دهد الزاما تحریمی نیست. صرفنظر از کسانی که به خاطر تنبلی و مسائلی از این دست در انتخابات شرکت نمی کنند (و مورد بحث ما نیستند)، آدم های بسیاری هستند که پیش از هر انتخاباتی، دقیقا شرایط آن را می سنجند و بعد تصمیم می گیرند که رای بدهند یا نه. این ها به خودشان و رایشان احترام می گذارند و اگر فکر کنند به هر دلیلی از آنها قرار است سواستفاده شود، پا پس می کشند. اینها بر خلاف تحریمی ها هستند، یعنی از پیش تصمیم نگرفته اند که در هیچ انتخبات شرکت نکنند؛ اما ممکن است تصمیم بگیرند در یک انتخابات شرکت نکنند، و در اینصورت در تصمیمشان از تحریمی ها هم ثابت قدم ترند. در مورد این گروه استدلال عقلانی شما جواب نمی دهد و به هیچ وجه نمی توان به صرف منطق آنها را محکوم کرد. منطق به راحتی ممکن است با شرافت و انسانیت در تضاد باشد و آنچه که اهمیت بیشتری دارد البته انسانیت و شرافت است. می گویید نه؟ مثالی می زنم: فرض کنیم شما گرسنه اید. فرض کنیم شما آنقدر گرسنه اید که دارید می¬میرید. استدلال عقلانی و حتی براهین شرعی حکم می کند که هر جوری شده غذایی بیابید تا از مرگ برهید؛ حتی اگر شده با گوشت مردار. در چنین شرایطی حتی ازمسائلی مثل بهداشت هم می توان صرفنظر کرد، چون اگر عدم رعایت بهداشت بیماری های احتمالی را در پی داشته باشد، اما ادامه گرسنگی مرگ قطعی شما را باعث خواهد شد. حالا من از شما می پرسم: آیا شما پیشاپیش و بر اساس براهین عقلی می¬توانید در مورد خودتان حکم به خوردن غذا "تحت هر شرایطی" کنید؟ اگر تنها غذای یافت شده، لقمه آدم پست فطرتی باشد که با تحقیر و توهین به سوی شما پرتاب کند تا مدیون خودش سازدتان و به خاطر آن عمری حرمت شما را لگدمال کند، باز هم حاضرید آن غذا را بخورید؟! پر حرفی نکنم آقای نبوی عزیز. برای ذکر این تذکر و گفتن این چند کلام منتظر ماندم تا انتخابات دور دوم هم تمام شود و خدای ناکرده حرف های من خللی در تلاش های قلمی تحسین برانگیز شما در تشویق شهروندان به شرکت در انتخابات ایجاد نکند. کاری به شکست اصلاح¬طلبان و احتمال تقلب در انتخابات و این چیزها کاری ندارم. فقط این را می خواهم بگویم که با همان طرز فکر، بعضی از دوستان من در بعضی از انتخابات ها شرکت نمی کنند و تمام استدلال های شما برای تشویق آنها به شرکت در انتخابات بر روی آنها بی اثر است. چون بعضی وقت¬ها انتخاب¬هایشان را آنقدر دیگران محدود می¬کنند که عملا بی انتخاب می شوند. چون همانقدر نسرین سلطان خواه نماینده آنها نمی تواند باشد که علیرضا محجوب. چون این¬ها کسانی هستند که با تمام عشقی که به زندگی و زنده ماندن دارند، اگر لوله هفت تیر را روی شقیقه شان بگذارند و مجبورشان کنند که از بین دو تا، یکی را انتخاب کنند، قاطعانه خواهند گفت: شلیک کن! .

گریه مرده شورها

من چند مدتیست که به جای حرص خوردن از دست احمدی نژاد و دولتش، نشسته ام و با هیجان به ماجراهای عجیبی که هر روز با شتاب بیشتری حادث می شوند نگاه می کنم. مثلا در طول همین چند روز گذشته، سخنرانی تاریخی احمدی نژاد در قم که علاوه بر همه قبلی ها و سایر قوا، حتی دولت خودش را هم متهم کرد تا شخص خودش را تبرئه کند و همینطور اتهام رشوه 5 میلیارد دلاری به کسی که سالها فرمانده جنگ بوده، نامه تند و توهین آمیزش به رئیس قوه مقننه و کنار گذاشتن دو وزیرِ مرتبط با رهبری واقعا موضوعات جذابی هستند که سرگرم کننده هستند.
من مطمئن هستم اگر در هر سال یکی از این اتفاقات در یکی از کشورهای اسکاندیناوی می افتاد، اینقدر آمار خودکشی در میان مردم آنجا بالا نبود و از شدت بی حوصلگی و کسالت آنها کاسته می شد. به همین جهت اگر بحث تبعات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بعضی سرگرمی ها نبود، حتما آنها از ما تقلید می کردند؛ ولی گویا اکثر مردم جهان ترجیح می دهند حوصله شان سر برود تا اینکه مثلا اقتصادشان ویران شود!

بگذریم. به نظرم حرفهای دانش جعفری که در مراسم تودیع خود گفته، اهمیت بسیاری دارد. دانش جعفری از اعضای نسبتا درست و حسابی کابینه احمدی نژاد، مرتبط با رهبری و کم حرف و جنجال گریز است.
او در مراسم تودیعش چیزهایی گفته که به نظرم بسیار تامل برانگیز است. البته بسیاری از افشاگری های او را ما قبل از این هم می دانستیم اما اینکه این حرفها از دهان همچین آدمی درآید و بعد به طور رسمی در خبرگزاری ها (آنهم فارس!) منتشر شود اهمیت خاصی دارد.

وقت کردید همه گزارش سخنرانی را بخوانید. فرازهایی از حرف های دانش جعفری که به نظر من اهمیت خاصی دارد را در زیر دستچین کرده ام. به نظر من با این حجم مشکلات روز افزون، مدیریت نالایق و دشمن سازی داخلی که یک بنده خدایی ادامه می دهد، تنها راه نجاتش یک فرافکنی بسیار بزرگ است. چیزی در حد جنگ!


در طرح مربوط به انحلال سازمان برنامه هم ديده بودم كه اين اقدام حساب شده نبود و جز ايجاد سرخوردگي و ياس براي كاركنان اين سازمان عظيم اثر ديگري نداشت.
از ويژگي‌هاي ديگر اين دوره هيجاني اين بود كه هر كس به خود اجازه مي‌داد در مسايل كلان اقتصادي كشور دخالت كند. نمي‌دانم چه فايده‌اي از اين كار مي‌بردند.


يك بار آقاي دكتر رحيمي رئيس كل ديوان محاسبات (سرپرست فعلی و احتمالا وزیر پیشنهادی وزارت کشور)در يك مصاحبه داخلي - خارجي اعلام نمود كه يكي از قراردادهاي نفتي كه در دولت قبل منعقد شده است، مساله‌دار است و لذا بايد اين قرارداد را كه 20 ميليارد خسارت به كشور مي‌زند لغو شود. هم من و هم وزير نفت جداگانه با ايشان صحبت كرديم و گفتيم اين نحوه رفتار شما با قراردادهاي بين‌المللي حيثيت ما را زير سوال مي‌برد و ديگر در بستن قراردادهاي جديد به ما اعتماد نمي‌كنند. اگر اشكالي وجود دارد بايد آن را رفع كرد و نه اينكه با مصاحبه مطبوعاتي هو و جنجال راه بياندازيم. از طرف ديگر دليلي وجود ندارد كه قبل از اينكه اين پرونده رسيدگي شده باشد و حكمي صادر شده باشد اين بحث‌ها رسانه‌اي شود. ايشان خيلي ساده گفت: من از شما دستور نمي‌گيرم، بعد از آن با هيات رئيسه مجلس صحبت كردم و خوشبختانه آنها با روش‌هاي خود، فتيله اين بحث را پائين آوردند. به نظرم مي‌رسد ريشه اين هيجانات برمي‌گردد به يكسري اطلاعات كارشناسي نشده يا پردازش نشده كه بدون بررسي به مراجع بالاتر مي‌رسد.


به قرار اطلاع در قسمت بازرسي رئيس جمهور افرادي نفوذ كرده بودند كه جزو ناراضي‌هاي دستگاه‌ها بودند. عده‌اي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل را نداشتند. بطور مثال معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود. قاعدتا اشراف او به مسايل اقتصادي نمي‌تواند بالا باشد. اين افراد با دسترسي محدودي كه داشتند، به خود اجازه مي‌دادند در مسايل پيچيده گزارش تهيه كنند و با دسترسي آساني كه به مقام بالا داشتند، ذهنيت كارشناسي نشده خود را منتقل كنند. اينها مديران بالاي دستگاه‌هاي اجرايي، حتي وزرا را نيز كه منتخب مجلس رئيس جمهوربودند و از مجلس راي اعتماد گرفته بودند، به راحتي زير سوال مي‌بردند و در موارد بسياري باعث شكل‌گيري مديريت دوگانه يا موازي در دستگاه .


البته تهيه اين نوع گزارشات فقط مختص بازرسي رئيس جمهور نبود و از اشخاص درون دستگاه‌ها هم استفاده مي‌شد. گاهي با تشويق و گاهي هم با تهديد. ولي ويژگي همه اين گزارشات اين بود كه با رئيس دستگاه مشورت نمي شد و به يكباره تصميم بر علني شدن گزارش مي‌گرفتند: يك بار نامه آورند كه كليه مديران شعب خارجي بانكها به دليل اينكه بازنشسته هستند بايد بركنار شوند .كي؟ موقعي كه تحريم بانكي شروع شده بود! يكبار نامه آوردند كه گروهي از مديران سطح مياني بانكها به دليل حرف گوش نكردن بايد بركنار شوند. از شش ماه قبل فشار براي بركناري بي‌دليل آقاي درخشنده اين جانباز فعال كه الحق نقش برجسته‌اي در بازسازي بانك سپه شروع شد ولي من همه اينها را عليه منافع ملي مي‌دانستم و لذا همكاري نكردم.


فشار بيمه ايران، از ناحيه ديگر اعمال شد. يك گزارش ساده در مورد تخلف مديران قبلي بيمه ايران كه در دوره من هم نبود، به زودي تبديل به يك مسئله ملي شد و بعد جمع كردن موضوع چقدر نيرو برد!


در همين سخنراني اخير قم نيز كه بازتاب وسيعي داشت، ريشه‌هاي اين نوع گزارشات غيركارشناسي كه بدون چك كردن به مراجع بالاتر رسيده به راحتي قابل مشاهده است. در جلسه دولت با جناب آقاي دكتر صحبت كردم و گفتم طرح اين بحث‌ها به كشور آسيب مي‌رساند.


ايشان گفتند منظور من اين بوده كه مشكلات نظام‌هاي مالياتي، گمرك و بانك را بشكافم و قصد ديگري در كنار نبوده است. با اين حال وقتي بعدا به مطلب دقيق شدم، همان نگراني كه داشتم، بيشتر شد. اولا هيچ يك از روساي گمرك، ماليات و يا دخانيات از مسايل مطروحه با خبر نبودند و ايرادات اشاره شده جملگي قابل خدشه است.


به طور مثال همه مي‌دانند كه در حال حاضر واردات سيگار در كشور كاملا آزاد است و هيچ امتياز انحصاري به كسي داده نشده است. 21 شركت بزرگ و كوچك، بازار واردات رسمي سيگار ايران را در اختيار دارند و در سال 1386 حدود 300 ميليون يورو واردات داشته‌اند. چطور ممكن است فردي براي گرفتن مجوز واردات سيگار كه هيچ مانعي هم براي آن وجود ندارد، حاضر باشد 5 ميليارد حق حساب بدهد؟! اين بحث منطقي به نظر نمي‌رسد!

در طول اين دوره هر قدر من و بانك مركزي تلاش كرديم اين دوست صميمي و دوست داشتني مان جناب آقاي دكتر جهرمي را كه اخيرا از حوزه سياسي وارد فعاليت‌هاي اقتصادي شده، متقاعد كنيم كه چاپ اسكناس براي ايجاد اشتغال مفيد نيست، اماموفق نشديم.

شکوفایی و نوآوری کسی که عقده کامنت داشت؛ (جستاری در کامنت شناسی تحقیری!)

می خواهم صادقانه و صریح، اعترافی بکنم. من آدمی حسودی هستم. راستش خیلی دوست دارم زبان بازی کنم و اسم دیگری روی این حسادت خودم بگذارم (مثلا بگویم "غبطه" می خورم یا یک کم زیادی "حساس" هستم و از این حرفها...) ولی واقعیت این است که من آدم حسودی هستم.

من سالهاست که حسودی می کنم. از همان روزهای اول که وبلاگ نوشتم هم دائما حسودی می کردم. همیشه دوست داشتم که یادداشتهایم کامنتهای زیادی داشته باشد و برای رسیدن به لذت داشتن کامنتهای زیاد، هر کاری که بگویید کردم. مطالب بلند نوشتم، مطالب کوتاه نوشتم، مطالب خنده دار نوشتم، به صراحت از خواننده های وبلاگم خواستم که روحم را با نثار کامنتی شاد کنند و از همه بدتر اینکه برای بسیاری از یادداشتهای وبلاگم وقت و انرژی زیادی گذاشتم؛ ولی هیچکدام فایده نداشت. حالا بعد از چهار سال وبلاگ نوشتن، هر یادداشت من به طور متوسط ده تا هم کامنت ندارد؛ در حالی که هر وبلاگ نویس تازه کاری دست کم برای هر یادداشتش بیست سی تا کامنت می گیرد.

راستش را بخواهید کار من بعضی وقتها از حسادت هم می گذرد و به عقده می رسد. به خصوص وقتی چند روز وقت می گذارم و یادداشت مفصلی را می نویسم و از صدقه سری چند تا لینک خوب، آخرش بیست و سه تا کامنت می گیرم، اما در همان موقع به وبلاگ عامه پسندی می روم که برای یک "اِهِن"اش (تیتر: "اهن". کل متن یادداشت: "اهن…") در عرض سه ساعت، هشتاد و چهارتا کامنت گرفته، واقعا دیوانه می شوم و بعض گلویم را می گیرد و هی آقای شریفی، معلم جبر دبیرستانم به ذهنم می آید که با نهایت صداقت و تنفر به چشم های من خیره می شد و می گفت: "تو آخرش هیچی نمی شی فرجامی!"

حالا می خواهم کاری را که سه سال است در ذهنم بالا و پایین می کنم اما هربار آنرا به دفعه بعد موکول کرده ام، انجام بدهم و دست کم خودم را از این عقده ای که مثل خوره روحم را می خورد خلاص کنم.

بله... من برای این یادداشت، کامنت جعل می کنم.
(هرگونه شباهتی میان این کامنت ها و کامنت های شما اتفاقی و تامل برانگیز است…!)

حافظِ دوباره مکشوف

یک واقعه خیلی کوچک و معمولی می تواند سرآغاز "کشف" بزرگی باشد.ماجرا از یک ترانه شروع شد. یک ترانه نیمه لوس آنجلسی که خواننده به طور غلط و غلوطی یک عزل را می خواند. میانه راه تهران مشهد بودیم و برای آنکه حوصله ام سر نرود آن ترانه مهجور را گوش می دادم. در حقیقت به ترانه گوش نمی دادم بلکه داشتم فقط می شنیدمش. بعد کم کم احساس کردم خواننده، غزل را اشتباه می خواند و باید طور دیگری آن را خواند. در ذهنم، آن طوری که به نظرم درست می آمد را بازسازی کردم و ناگهان حس کردم مثل آنکه در باغ پرگلی ایستاده باشم، غرق لذت و سرورم! یک بار دیگر غزل را خواندم و باز هم لذت بردم. باز هم خواندم و بازهم بیشتر لذت بردم...
ضبط را خاموش کردم و شروع کردم به مرور دوباره هرچقدر شعری که از حافظ از بر داشتم. شاید ده پانزده بیت بیشتر نمی شد، اما هر کدام را که دوباره زمزمه می کردم، لذتی تجربه نشده را درک می کردم.
جاده که تمام شد و به خانه پدر رسیدیم، له له زنان رفتم سراغ دیوان حافظ. اصلا باورم نمی شد که غزل های حافظ اینقدر زیبا، عمیق، خوش فرم، رندانه بوده اند و تا حالا متوجه نمی شده ام. خانه که خلوتتر شد دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم وشروع کردم به بلند بلند خواندن حافظ. آنجور که خودم می فهمیدم، نه آنجور که بقیه می خوانند. پدر و مادرم هم لذت زیادی بردند، بطوریکه هیچوقت حافظ را آنجور نشنیده بودند. هیچ تکلفی درست نکردم، شام را کشیدند و سر میز نشستند و من همچنان شعر خواندم. حافظ اجرا کردم. مادرم به به می گفت و غذا می خورد. ریا نمی کرد، جدا لذت می برد. می فهمید. چون من می فهمیدم. من داشتم حافظ را اجرا می کردم. انگار که خود حافظ شده بودم!
---------------
ماجرای من با حافظ سری دراز دارد.

اولین بار که به سراغ حافظ رفتم، با ذهن ریایی و آلوده بود. آلوده به مدعیات مرسوم عده ای که ریاکارانه و دلسوزانه (به حساب خودشان) درباره حافظ به هم می بافند تا مثلا شرابخواری و مدیحه سرایی او را ماستمالی کنند که به نظر من همین ها بزرگترین جفا به حافظ یا دست کم به کسانی که مشتاق فهم حافظند را می کنند. حافظی می سازند که منظورش از شراب و ساقی و دلبر و ساق های سیمین و حتی شاه شجاع مفاهیمی از قبیل خدا و پیغمبر و عرفان و ایجور چیزهاست! وچنین حافظی چیزی جز کلی گویی های بی ربط برایم نداشت. چند غزلی را هم حتی از حفظ کردم، ولی چیزی دستگیرم نشد. چیزهایی در ذهنم کرده بودند که من هم وظیفه داشتم به زور آنها را به شعر حافظ تحمیل کنیم و البته جواب نمی داد! و تازه برای ارتباط با خدا و پیغمبر و امام و اخلاقیات چه نیازی به اینهمه پیچیدگی؟ شعرای مذهبی خودمان که دم دستتر بودند؟ اینها ماجراهای نوجوانی ام هستند.

بعد کم کم که از این فضا فاصله گرفتم و دوباره به سراغ غزل های حافظ رفتم جا خوردم. به وضوح می دیدم که فلان جا -که جماعت به زور برداشتهای عرفانی می کنند- این جناب شاعر دارد مدح فلان امیر را می گوید تا صله ای بستاند و بهمان جا به روشنی از شراب سخن می راند. الی ماشاالله هم که این دیوان پر است از وصف اندام های شاهدهایی که –به عکس ادعاهای حافظ شناس های قلابی، هیچ ربطی به مفاهیم و معانی متعالی نداد و – همگی زنده و حاضرند و خوشگل! از اینجا به بعد درگیری ذهنیم با حافظ شروع شد و به خصوص با دیدن تناقض گویی های او در اشعارش، حتی تا مرحله انزجار پیش رفت. بعدا با این توجیه که "ای بابا به تو چه مربوط... خب یه آدم خوشگذرونی بوده که نونش از این راه درمیمومده ..." سعی کردم بی خیال حافظ شوم و هرچند که دیگر از او بدم نمی آمد اما در مورد زمینی بودن اشعار حافظ و تناقضات درونی آنها هیچ شکی نداشتم.
--------------------
الان، بدون اینکه از نظر خودم درباره زمینی بودن منظور و استعارات حافظ برگشته باشم، دوباره حافظ را کشف می کنم. اگر از من می پرسید کلید کشف حافظ اتفاقا همین زمینی بودن است. نمی گویم حافظ آدمی مادی بوده، اما معتقدم باید برای درک غزل حافظ کلیت را زمین گرفت و فقط گاهی به آسمان نگاه کرد. اصلا اکثرا اینها مدیحه هائیست که جز با در نظر گرفتن ممدوح های انسانی و دنیوی برای آنها، درک و لذت بردن از اشعار حافظ ناممکن می شود. مثلا وقتی می گوید:

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا / تفقدی نکند طوطی شکرخارا؟
من احساس می کنم او دارد خطاب به ممدوحش که صاحب منصبی بوده گله می کند که "بزرگوارا!... تو که قدر و منزلت شعر مرا می دانی چرا چیزی مرحمت نمی کنی؟" این مدح هیچ چیز بدی نست و هیچ احتیاجی به عرفانیزه کردن و بزور آسمانی کردن ندارد. اتفاقا وقتی به این درک درست رسیدیم چند بیت بعد که می گوید:

به خلق و لطف صید توان کرد اهل نظر / به بند و دام نگیرند مرغ دانارا!

می بینیم چقدر زیبا و با مناعت طبع و رندی به طرف هشدار می دهد که "آهای... فکر نکن که شاعری چون من، فقط به خاطر جاه و مقام و مکنت توست که برایت مدیحه می فرستد و حاضر است هر رفتاری از جانب تو و نوکرانت را تحمل کند... اگر ما را می خواهی، مودبتر و مهربانتر و دست و دلبازتر باش!"

باور کنید من وقتی این شعر را می خوانم حتی این صحنه را هم به وضوح می بینم. اصلا هر غزل حافظ این روزها برای من شده یک سری اسلاید که مصرع به مصرع عوض می شود. حافظ را می بینم لمیده کنار جو که به رفیقش اشاره می کند پیاله را پر کند، حافظ را می بینم زیر درخت، حافظ را می بینم در دربار شیخ ابواسحاق که در ضمن مدح، متلک هم می پراند، حافظ را می بینم، کنجی خزیده از ترس امیرمبارزالدین دیوانه ولی آنجا هم دست بردار نیست و «محتسب» را به صد شیوه می نوازد و دورویی و ریاکاری این زاهدِ سابقا دزد را برملا می کند. شعر حافظ را میبینم که وزیر شاه شجاع در محضرش می خواند و شاه شجاع را می بینم که متلک های زیرپوستی حافظ به پدرش را در لابلای مدح بلندبالایش می فهمد و سرخ می شود، اما چاره ای جز فرستادن صله برای شاعر ندارد.

می گویند برخی بزرگان نصیحت کرده اند که وقتی قرآن می خوانید چنان بخوانید که انگار همین الان برخود شما نازل شده. پس چه عیب که من غزل حافظ را چنان بخوانم که انگار خودم سروده ام؟ وقتی چنین شد می توان حتی شعر و شاعر را دید. با همین "دیدن" است که کمتر غزلی می شود بخوانم و با صدای بلند نخندم.

دوستی دارم به نام محمد که چند سالی از من بزرگتر است. محمد یکبار می گفت «وقتی بچه بودم فکر می کردم پدرم بزرگترین و قوی ترین و بهترین مرد دنیاست. وقتی بزرگتر شدم و به بلوغ رسیدم، دیدم که پدرم آدمی ضعیف و معمولی است و خیلی هم پرنقص. اما حالا که سن و سالی ازم گذشته، زن و بچه دارم و سالهاست که پدرم را ندیده ام، می فهمم پدر یعنی چه!» و من کمتر کسی را دیدم که اینقدر عاشقانه از پدر حرف بزند.

حافظِ من هم، نه آنقدر بزرگ و آسمانی است که بعضی ها می گویند و نه آنقدر کوچک و معمولی که من فکر می کردم؛ حالا من عاشقانه می فهمم حافظ یعنی چه!

امسال سال حافظ است برای من. سال گل، سال رندی...

شهریست پر ظریفان وزهر طرف نگاری / یاران صلای عشقست گر می کنید کاری
می بیغش است بشتاب وقتی خوشست دریاب / سال دگر که دارد امیّد نو بهاری؟

جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی

این مهران مدیری و پیمان قاسم خانی گه گاهی کارهایی می کنند که آدم جز تحسین کار دیگری نمی تواند بکند. در چند قسمتِ اخیر سریال مرد هزار چهره که این شبها پخش شد، به طوری محسوس سیستم مدیریت دیمی احمدی نژادی و مهمتر از آن طرح پرسر و صدای مبارزه با اراذل و اوباش توسط نیروی انتظامی هجو شد. در مورد دومی واقعا کاری کارستان شده به نظر من. اصلا خود نفس شوخی با نیروی انتظامی (حتی در قالب یک سواستفاده چی که لباس سرهنگی برتن کرده) خودش در ایران بی سابقه است چه رسد به اینکه در رسانه ملی (در حقیقت: رسانه دولتی!) چنین حرکت جسورانه ای شده باشد. اما مدیری و قاسم خانی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و مشخصا به سراغ طرح ضد انسانی و قانون شکنانه مبارزه با اراذل و اوباش رفته اند و با درک درست از اشکالات ساختاری چنین طرح هایی، کاریکاتوری دلپذیر و مفرح از سیستمی که چنین اعمال و رفتاری در آن میسر می شود ارائه داده اند.

خود داستان در این باره آنقدر گویا هست که احتیاجی به رمز گشایی نداشته باشد: آدم عقده ای و ساده لوحی که بر حسب سوتفاهم و سواستفاده، قدرت فراوانی در نیروی انتظامی بدست آورده، در عرض مدت کوتاهی در سایه عدم نظارت، دچار چنان توهمی می شود که برای برقراری امنیت در حوزه استحفاظی اش دست به احضار و دستگیری افراد بیگناه، شکنجه متهمان، برقراری حکومت نظامی و صدور احکام قضایی می زند. اما در حقیقت، «برقراری امنیت» نقاب و توجیهی است برای پوشاندن دلیل اصلی تمام این اقدامات، یعنی عقده؛ عقده قدرت و قدرتنمایی که در پس ظاهر دلسوزانه «برقراری امنیت در اجتماع» و طرح های ضربتی کذایی به سرعت از یک کارمند دونپایه یک فرمانده پلیس خشن و قانون شکنی می سازد که کوچکترین حرمتی برای شخصیت و حریم افراد تحت حوزه استحفاظی اش قائل نیست. کسی که با این استدلالِ درست اما ابلهانه که "هرچقدر آدم کمتر، جرم هم کمتر!" مقررات منع آمد و شد در شبها برقرار می کند و لاتی را که با زنش دعوا کرده چنان شکنجه می کند که – با وجود بی سوادی!- چهار زونکن اعتراف می نویسد و اوباش بزرگتر از خود را لو می دهد! فرمانده ای که برای دستگیری گنده لات محل می خواهد به خانه او حمله ببرد و روس سر زن و بچه او نارنجک پرتاب کند و معتقد است در این طور کارهای بزرگ تا دو سه تا قربانی بیگناه اشکالی ندارد!

با اینکه انتقادهای زیادی نسبت به یکدست نیودن دیالوگ ها و بازی ها در این سریال دارم، اما به نظرم چند قسمت مربوط به نیروی انتظامی و جمع آوری اراذل و اوباش در این سریال، شاهکاری از جسارت در تلویزیون ایران بود. یک امتیاز مثبت برای عوامل اصلی این سریال و دو امتیاز مثبت برای عزت الله ضرغامی که با موافقت با پخش چنین برنامه هایی به استقبال دردسرها می رود و گه گاهی اجازه می دهد رسانه ملی شان واقعا ملی باشد!

پ.ن.
راستی از سردار زارعی، مجری درجه اول طرح مبارزه با اراذل و اوباش و ریختن در خانه مظنونین و کتک زدن آنها جلوی زن و بچه شان و لخت و خونین در خیابان دواندن چه خبر؟ مردان هزارچهره فقط در جام جم محاکمه می شوند؟

سال نو مبارک

روز اول عیدی مطلبی نوشتم برای تبریک عید نوروز تا در وبلاگ بگذارم. هرکار کردم به اینترنت وصل نشدم. فکر کردم اشکال از مخابرات است و مثل تلفن همراه و پیام کوتاه ها که تقریبا روز اول سال نو در مشهد مختل بود، اینترنت هم عیب و علت پیدا کرده، اما بعد معلوم شد اشکال از لپ تاپ ما بوده. به هر حال سال نو شما مبارک. امیدوارم سال نو بهتر از سال پیش باشد، پر از شادی و آرامش و سلامت. امسال که گذشت ولی امیدوارم نوروز سال بعد، مثل سالهای دور باشد. پر از خنده، پر از خوشی و دورهم بودن و بخشش و آشتی. خدا دروغ را از این مملکت دور کند و خوشی و خنده را به آن بازگرداند و این گرفتگی را از دلهامان بدر کند.
نوروزتان مبارک. امید و آرزوی روز نو دارم، برای شما و خودم. روزهای نو، روزهای بدون ملال و افسردگی. روزگاران نو باد. نوروزتان مبارک.

سال دگر که دارد امید نوبهاری؟


پ.ن.

امسال یک طوری از تهران راه افتادیم که چهارشنبه سوری مشهد باشیم. به عمرم چهارشنبه سوری به این بی حالی ندیده بودم. به نظر من این سوت و کوری فقط به اقدامات پلیس بستگی ندارد. یادم هست سالها پیش چهارشنبه سوری افتاده بود شب شهادت یا ضربت خوردن حضرت علی. کمیته ها هم شدیدا برخورد می کردند با برپایی هر مراسمی، بجز عزاداری. اما باز هم اهل محل آتش ها را روشن کردند. نه. این سوت و کوری از پلیس نیست. از ملال است. از افسردگی است؛ همانطور که سوت و کوری انتخابات امسال و آرامش بی سابقه کشور در ایام تبلیغات، از افسردگی و بی دل و دماغی بود. این بی تفاوتی ها و ملال ها و افسردگی های عمومی خطرناک است به نظرم. حتی خطرناک تر از فاشیسم...

پدرم می گوید زمانی که بچه بوده، حتما باید از بالای هر خانه ای در شب چهارشنبه سوری کوزه ای به کوچه پرتاب می شد و می شکست. می گوید از سر صبح ملت می رفتند از فلان محله روستا که آبش تمیزتر بوده، کوزه ها را پر آب می کردند. پدر می گوید یک سال رفتم از آقابزرگ پول بگیرم برای خریدن کوزه. نداشت و نداد. شب ماندیم بی کوزه برای شکستن. مادرم رفت کوزه روغنمان را خالی کرد و آورد تا مبادا کوزه نشکسته چهارشنبه سوری بگذرد.
پدرم چیزهایی می گوید که اشک آدم را سر سال نوی درمی آورد...

از شبهات تا عرقخوری دکتر سروش!

یکی از چیزهایی که شدیدا به آن حساس هستم برخوردهای آخوندی در بحث های علمی است. این اسم را از خودم درآورده ام ولی حتما با آن مواجه شده اید. نیم ساعت بحث می کنید و دلیل می آورید و در آخر با لبخند طرف مقابل مواجه می شوید که با مهربانی توام با تحقیر به شما نگاه می کند. بعد اظهار خوشحالی می کند از اینکه جوانانی مثل شما اینقدر ذهن فعالی دارید و بعد – با نهایت بزرگواری- اعلام می کند که هیچ اشکالی ندارد که این "شبهات" به ذهن شما آمده و شبهه و شک مقدمه رسیدن به یقین است. بعد بلااستثنا می گوید که این ها شبهات جدیدی نیست و در طول تاریخ بارها و بارها مطرح شده و از سوی علما (معمولا شهید مطهری و مرحومان طباطبایی و جعفری پای ثابت هستند!) با دلایل عقلی به آنها جواب داده شده که شما با مطالعه بیشتر می توانید آن جواب ها را بخوانید و از شک و شبهه به یقین برسید. البته اگر سواد طرف بیشترک باشد، فورا ریشه "شبهات" شما را از میان آرای معتزله تا پوزتویست ها و حتی کتابهای شجاع الدین شفا و تلویزیون های ماهواره ای کشف می کند تا در پس همان لبخندهای ملیح و نگاه های دلسوزانه، با بیلِ شباهت بر فرق شما بکوبد.

قاعدتا هم این فقط شباهت آرا و حرفها و تکراری بودن حرف نهایی شماست که دلیلی بر بی ادعا بودن حرفهایتان است و اگر حرف ها و نیجه گیری های طرف تا به حال هفتصدهزاربار تکرار شده باشد، نه تنها این تکرار دلیلی بر کم مایگی نیست بلکه نشاندهنده حقانیت آن است! تازه اینهایی که شما مدعی هستید، در بهترین حالت «شبهه» است، یعنی از پیش فرض شده امری بر شما مشبه شده و قطعا در اشتباهید (مثل اینکه کسی در پاسخ به اشکالات و ادعاهای شما بگوید " بله. این غلط هایی که می فرمایید فی الواقع...!") و اگر بچه خوبی باشید به یقینی که مدنظر حضرات است خواهید رسید.

البته این برخوردهای آخوندی نه منحصر در طلاب و علماست و نه تمام افراد این قشر این طورند. من دوستان زیادی در بین طلبه ها و قشرهای سنتی دارم که وقتی بحث علمی می کنند کاملا به شرایط و ملزومات آن آگاهند و شیوه بحث و استدلالشان آنقدر عقلی و آکادمیک است که آدم لذت می برد و در عوض رفقای زیادی در میان دانشگاهیان (حتی تا حد دکتری فلسفه) دارم که شرایط بحث کردنشان دقیقا مطابق همان چیزی ست که در بالا عرض کردم.

به نظر من نامه دوم آیت الله سبحانی به دکتر سروش که به اشتباه "پاسخ" خوانده شده، نه فقط علمی یا فایده بخش نیست بلکه به نوعی حاوی اهانت به مخاطب است. انگار آقای سبحانی پدری یا مرشدی بزرگوار است که دلش برای طفل یا سالکی راه گم کرده می سوزد و به او نصیحت می کند که به جای بازیگوشی یا مهمل بافی برود به دفترچه "مشارطه ومراقبه"اش سرک بکشد و ببیند چه خطایی کرده که حالا به این کژراهه کشیده شده و چرند می گوید!

من هیچوقت طرفدار سروش نبوده ام. به خصوص در سالهای میانی دهه هفتاد که خیلی سروش مد بود و من دانشجو بودم. آن زمان تب سروش خیلی بالا بود و البته خیلی هایی که به خیالاتی سنگ او را به سینه می زدند متوجه شدند که او را درست نشناخته اند و دشمنش شدند. برای من اما همیشه حرفهای او برایم اهمیت داشته و سالهاست که کاملا بیرون از دو دایره طرفداری و دشمنی، آثار و آرای او را دنبال کرده ام. او برای من یک اندیشمند درجه یک و شجاع است و البته صفاتی هم دارد که نمی پسندم، مثلا همین نیش و کنایه هایی که هر بار نثار منتقدانش می کند و آنها را متهم به حمایت و حتی کاسه لیسی از قدرت حاکمه می کند. بماند که اصلا بسیاری از حرفهای اصلی و نظریه هایش را هم بلکل قبول ندارم.

با تمام اینها فکر می کنم به بهانه سروش هم که شده کمی درباره این شیوه های برخورد با یک ادعای علمی دقیق شویم. آیت الله سبحانیِ عالم از سروش می خواهد که برود تحقیق کند ببیند کدام سیئه ای باعث شده تا کارش به اینجا بکشد. مجید مجیدیِ هنرمند عملا چوب تکفیر برمی دارد و با کمال وقاحت در جمع خبرنگاران فارس و کیهان و این قبیل رسانه ها ی خوشنام (انجمن روزنامه نگاران مسلمان) علنا جماعت را تشویق می کند که واکنشی تندتر از آنچه نسبت به کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر انجام دادند نسبت به این ماجرا نشان دهند. دکتر خرمشاهی دانشگاهی در گفتگو با خبرگزاری فارس حرف از «آلوده شدن به ارتداد» می زند و حرف های سروش را با مسلمان زاده بودن هم در تناقض می داند.


هیچ قصدم تشبیه نیست، ولی من چنین واکنش هایی را در حد جاروجنجال راه انداختن آن روضه خوانی می دانم که در شب شهادت مسلم ابن عقیل، از طرف دایی جان ناپلئون ماموریت پیدا کرده بود تا آقاجان را خفه کند و تا آقاجان می آمد حرفی بزند، فریاد می زند اگر شماها دین ندارید و می خواهید وسط این مجلس مقدس حرفهای بی ربط بزنید، بروید خانه خودتان عرقتان را بخورید!

حیف نیست واقعا؟!

ویژه نامه طنزِ خردنامه

امروز بالاخره فایل نهایی شماره پایان سال خردنامه که حدود نیمی از آن اختصاص به پرنده طنز دارد به چاپخانه رفت. بیشتر از سه ماه بود که درگیر این کار بودم و فکر می کنم کار بدی نشده باشد. پیشنهاد بازکردن پرونده طنز با نگاهی فلسفی، یا به عبارت بهتر "عمیقتر" را خودم به دکتر میرعبداللهی داده بودم.

خیلی درگیر این کار شدم و این یک ماه آخری تقریبا هر روز می رفتم خردنامه برای راست و ریست کردن کارها. کارهایی که می توانست به من مربوط نباشد و همگی خلاصه شود در چند تلفن و ایمیل. اما وسواس عجیبی روی این کار پیدا کرده بودم و به خصوص نمی خواستم با سهل انگاری هایی که در تحریریه و حروفچینی و به خصوص صفحه بندی هر نشریه ای پیش می آید، لطمه ای به کار بخورد و دوستانی که هرکدام با اعتماد و لطف به من به مجله ای که تخصصی طنز نبود و بعضی هم زیاد نمی شناختندش؛ نوشته یا مصاحبه داده بودند، دلگیر شوند. این اتفاقی بود که سه سال وقتی که یک ویژه نامه مورد اینترنت و فضای سایب، برای همین خردنامه (که آن زمان 16 صفحه ای بود و به صورت لایی روزنامه) در آوردم، افتاد و بعضی از اشتباهات و سهل انگاری های فنی باعث کدورت خاطر دوستان شد و نمی خواستم تکرار شود.

علاوه بر اینها، می خواستم یک جورهایی هم خودم را محک بزنم و ببینم واقعا اگر روزی قرار باشد مجله دربیاورم چطور می شود. البته می دانم که نقش امکانات موسسه همشهری و به خصوص یاری های خود سردبیر خردنامه را نباید از خاطر برد، ولی بالاخره سلیقه و توان یک نفر را می توان از همچو کارهایی فهمید. این را از این جهت می گویم که بجز کارهایی که از خودم هستند، تقریبا همه کارهایی که در این ویژه نامه آمده را من با یک طرح فکری خاص سفارش داده ام و بعدا ویرایش کرده ام. البته اگر مجله خردنامه یک مجله طنز بود یا لحن طنز هم وارد این ویژه نامه می شد وضع کاملا فرق می کرد و خیلی دست ما بازتر بود، اما به عنوان یک ویژه نامه "درباره" طنز هم فکر می کنم پر و پیمان باشد.
خب فکر می کنم آگهی های تبلیغاتی فعلا کافیست.

(5 دقیقه سریال. حالا بخش بعدی آگهی ها!)

بعضی از بخش هایی که ممکن است شما را تحریک کند تا مبلغ شرم آور 400 تومن را هفته آینده صرف خریدن خردنامه کنید، از این قرارند:

گفتگو با نجف دریابندری: هرچند که خان اعظم، شازده ساکن کاخ ساکس، ابراهیم خان گلستان در نوشتن با دوربین 7 صفحه درباره بی سوادی و بی مایگی و زیردست بودن نجف دریابندری افاضات فرموده است اما هنوز نجف دریابندری یکی از خوشنام ترین و پرمایه ترین روشنفکران ایران است و شدیدا دوست داشتنی. به خصوص اگر کسی «چنین کنند بزرگان» را خوانده باشد، دریابندری به نظرش یکی از شیرین ترین روشنفکران ایران می آید. مصاحبه با آقای دریابندری در شب یلدا و با حضور مترجم زبردست آثار طنز، آقای اسدالله امرایی انجام شد. در این گفتگو که درباره "ترجمه آثار طنز" و طبیعتا بیشتر حول و حوش چنین کنند بزرگان است، سرانجام راز ساختگی یا واقعی بودن ویل کاپی و چنین کنند بزرگان باز می شود...

از کمدی تا تراژدیِ کورش نریمانی: اگر اهل تئاتر باشید حتما من و کورش نریمانی را می شناسید! کورش نویسنده و کارگردانی با تجربه ایست که پایان نامه اش درباره کمدی و تراژدی در یونان بوده است. او را از طریق رضا بهبودی پیدا کردم و مقاله پر و پیمانی در این باره ازش گرفتم. با خواندن این مقاله شِمایی کلی از سیر پیشرفت تراژدی و کمدی در یونان باستان بدست خواهید آورد (هر چند که می دانم شما هم مثل خود من آریستوفان و سوفوکل و بر وبچه های یونانی را مثل دخترخاله تان می شناسید و آنقدر اهل مطالعه اید که تا پنجاه صفحه نمایشنامه کلاسیک را به زبان اصلی نخوانید خوابتان نمی برد، ولی خب کار از محکم کاری عیب نمی کند!) ویژه نامه با این مطلب شروع می شود.

به هم بخندیمِ ابک: این حمید رضا ابک شیطون ترین مهندس-فلسفه خوانی است که من تا به حال به عمرم دیده ام. یادم می آید وقتیکه برای صفحه اندیشه لایی همشهری (در دوره عطریانفر) مطالب کوتاهی به ابک می دادم، وقتی می خواست ازم تعریف کند می گفت :"آفرین... تو مثل من می نویسی!" البته این که شوخی بود و من از همان اول خیلی بهتر از ابک می نوشتم! ولی همیشه طرز نگاه پوزتیویستی او به مسائل برایم جذاب و خیلی شبیه به عقاید خودم بود. چون علاوه بر نوشته های ابک، سالهاست که با او دوست هستم و طرز فکرش را می شناسم، از همان روز اول اصرار داشتم که او یادداشتی در خردنامه داشته باشد. وقتی که بعد از چند باردودره بازی (البته ابک هفت در دارد ولی معمولا با دوتایش بازی می کند!) موضوع یادداشتش را بهم گفت کَف کردم، چون تقریبا درباره همانی بود که خودم می خواستم بنویسم! ابک با آوردن شاهد مثال هایی نظیر کمدی "ابرها" و طنزهای راسلی، نشان می دهد که از آموزه اخلاقی دست مالی شده "با هم بخندیم، به هم نخندیم" هیچوقت طنز درست و حسابی در نمی آید. نوشته کوتاه او در حقیقت مانیفست خیلی از طنزنویس ها و از جمله خود منست. حتما این یادداشت را بخوانید. (به زودی این یادداشت و چندتای دیگر را به نقل از خردنامه روی سایت آی طنز خواهم گذاشت)

ابرهای رضا شیرمرز: دو نوشته قبلی همگی ارجاعات زیادی به کمدی ابرها اثر آریستوفان داشتند. ابرها یک شاهکار واقعی است که علیه سقراط و شاگردانش نوشته شده. ابرها به نوعی اولین کمدی تاریخ ادبیات نمایشی است و جالب آنکه مستقیما با فلسفه مرتبط است. پرس و جو کردم و فهمیدم کل آثار آریستوفان را آقای شیرمرز ترجمه کرده، ولی کتاب نایاب بود. با زحمت آقای شیرمرز را که خارج از تهران بود پیدا کردم و از او خواستم خلاصه ای از این کتاب را برایم بفرستد. شیرمرز در یادداشتی چکیده این نمایشنامه را ارائه داده است.

سیاحت شرقِ محمود فرجامی: البته راستش من اهل سیاحت شرق نیستم و ترجیح می دهم به جای آن به سیاحت یونان و مصر و پرو بروم، ولی چون فعلا امکانات جور نیست به سیاحت شرق آقا نجفی پرداخته ام. آقا نجفی همان بنده خدایی ست که کتابی به نام "سیاحت غرب" او در نزد عوام و قشریون مذهبی طرفدارهای زیادی دارد، ولی کتاب با ارزش آقا نجفی، سیاحت شرق است که یک اتوبیوگرافی منحصر به فرد و طنزآمیز به قلم یک مجتهدِ دوره قاجار است. طنزآقا نجفی در این کتاب واقعا خنده دار و از آن مهمتر انسانی است، به این صورت که او به جای هجو و شوخی با دشمنانش، در این کتاب بیشتر با خودش شوخی می کند و این مطلب در آن زمان بی سابقه بوده است. متاسفانه در صفحه بندی همه مطالب بودم، الا این مطلب خودم و نمی دانم دکتر میرعبداللهیِ "تیزتر از تیغ!" (البته فقط در صفحه بندی!) چقدر از آن را بریده است، ولی آنچیزی که من نوشته بودم، علاوه بر بررسی طنز آقانجفی، گزارشی کوتاه از زندگانی آقا نجفی هم بود. این را هم از دست ندهید، سر جدتان!

گزارش جلال سمیعی: نمی دانم جلال هفته ای چندگالن آب را صرف استحمام می کند ولی یکی از شسته و رفته ترین مطالبی که به دستم رسید، همین گزارش جلال بود که در آن به بررسی نهادهای متولی طنز (یا به عبارت بهتر: نهادهایی که خودشان را متولی طنز می دانند) در جمهوری اسلامی پرداخته است. گزارش خوبی شده و اگر می دانستم جلال اینجور از پس کار برمی آید پیشنهاد این گزارش را بهش نمی دادم. ولی چه می شود کرد، کاریست که شده...

لطیفه رضا ساکی: تا این رضای مکنده باز برنداشته "جای خالی فرجامی کوچک" برای من بنویسد، و تحلیل از خودش درکند که فرجامی می خواهد سردبیر همشهری بشود! عرض کنم که او هم مطلبی درباره لطیفه –با گرایش مردمشناسانه- نوشته است، اگر بخوانید راه دوری نمی رود.

گفتگو با قاسمخانی: چون می دانم ساکی خیلی از قاسمخانی خوشش می آید، همینجا بگویم که گفتگویی با قاسمخانی هم انجام داده ام درباره کمدی اجتماعی. من خودم از یک نکته که قاسمخانی در این گفتگو گفت خیلی خوشم آمد و آن اینست که برای گرفتن یک کار "خلق جهان قابل باور" خیلی مهم است. شرحش را در گفتگو بخوانید.

گفتگو با نامجو: اگر شما هم تحت تاثیر خاصیت مکندگی این رفیق ما نه از قاسمخانی و نه از مدیری و نه از نامجو خوشتان نمی آید، این ویژه نامه را نخوانید، چون یک مصاحبه پر و پیمان با محسن نامجو در آنجا می بینید. اعتراف می کنم که این مصاحبه حاصل مستقیم علاقه من به محسن نامجو و کارهای اوست. من در موسیقی نامجو یک شوخ طبعی و بازیگوشی اصیلی را می بینم (معمولا دیگران می شنوند!) که کاملا نو و تاثیرگذارست وامیدوارم بدون تاثیرپذیری از بعضی از شهرستان بازی های نامجو، ادامه پیدا کند. قاعدتا این گفتگو درباره کمیک در موسیقی است. راستی این را هم درباره نامجو بگویم که در ضمن صحبت با او خیلی یاد مراد فرهادپور می افتادم، آخر سر این مطلب را به خوش گفتم. گفت که بلااستثنا تمام آثار فرهادپور راخوانده و فرهادپور هم بعضی از کارهای او را خیلی پسندیده.

گفتگو با مرتضی احمدی: این آقای احمدی، با وجود سن بالای هشتاد سالش من را... ! فکرش را بکنید با موسسه همشهری که ماشالله قد یک وزارتخانه بوروکراسی دارد هماهنگ کنی که فلان ساعت فلان اتاقش برای مصاحبه جور شود و ماشین دنبال فلانی برود و بعد از چند بار لغو و تغییر ساعت، آخرش طرف به راننده بگوید من که امروز قراری نداشته ام؛ آن هم وقتی که دیشبش با طرف برای چندمین بار هماهنگ کرده بودی! ولی مگر من وقتی پیله کنم ول کنم؟ پیر ضربی خوانی و پیش پرده خوانی ایران، با دلی پرخون و در حالیکه هنوز التماس می کرد که موسسه دولتی یا خصوصی ای برای ضبط و آرشیو ضربی های قدیمی و لاله زاری هزینه کند، از این موسیقی فوق العاده فرح بخش برای ما می گوید.

وبلاگ های رویا صدر: آها... اینجا جائیست که جماعت وبلاگ نویس هم باید بروند خردنامه بخرند و اسمشان را در مطلب خواندنی خانم صدر پیدا کنند. رویا صدر در این مطلب به بررسی طنز وبلاگی پرداخته و نمونه هایی متعددی از نوشته های طنزآمیز وبلاگی (که عمدتا وبلاگ های طنز هم نیستند) آورده است. فراموش نکنید که مادر صدر میانسال چند سر عائله مشغول نوشتن کتابی در این مورد هم هست و از این جهت این نوشته از پرباری و نکات جمع آوری شده برای یک کتاب بهره برده.

طنز در صدر مشروطه: رویا صدر مقاله دیگری هم در این پرونده دارد که به بررسی چهره زن در طنز مشروطه پرداخته. این هم باج سیبیل به خواهران فیمینیست! توصیه می کنم اگر بی بی خانم استرآبادی را نمی شناسید حتما این مطلب را بخوانید. من بخش هایی از کتابِ معایب الرجال بی بی خانم را در انتهای مطلب خانم صدر اضافه کردم. بخوانید و ببینید چطور این زن در دوره قاجار زورگوی آن سالها را شسته و گذاشته کنار. (ریکا دوست شماست. آگهی در آگهی!)

نظریه های طنز: یک مطلب خیلی عالی در مورد نظریه های رایج درباره خنده و طنز از دایره المعارف فلسفی اینترنت پیدا کرده بودم، که دادیم به مترجم همکار خردنامه برای ترجمه. آنقدر مطلب خوب بود که جناب مترجم هم جذبش شده بود. من و مجید کمالی هم دوباره ویرایشش کردیم و حاصل واقعا به یادماندنی شده. چهار نظریه رایج و کلاسیک درباره خنده و طنز به همراه «نظریه بازی» در طنز در این مقاله شرح داده شده اند؛ که دست کم این آخری افرادی مثل حامد قدوسی که عاشق نظریه بازی (با هر چیزی!) هستند را وادار به مطالعه آن می کند.


فعلا انگشتهایم درد گرفته و نمی توانم بیشتر تایپ کنم. تازه اصلا برای چی تایپ کنم؟ مگر چهارصدتومان های شما به جیب من قرار است برود؟!

دیدار تینری

این روزها خیلی سرم شلوغ و اوضاعم قاطی پاتی شده. خانه را رنگ و مختصری بازسازی کردیم. حجم کارهای نوشتی ام بیشتر شده و ویژه نامه طنز «خردنامه» هم یک ماه تمام است که من را مشغول کرده. درباره این ویژه نامه –که اگر بدوبلایی پیش نیاید هفته آینده روی دکه خواهد بود- یادداشت مجزایی می نویسم ولی فعلا همینقدر بگویم که اگر فکر می کنید نمی شود نجف دریابندری، منوچهر احترامی، ابوالفضل زرویی، اسدالله امرایی، یوسفعلی میرشکاک، اسماعیل امینی، حمید ابک، رویا صدر، کورش نریمانی، مرتضی احمدی، کامبیز درمبخش، محسن نامجو، پیمان قاسم خانی، فرهاد آئیش، داریوش مودبیان، رضا ساکی، جلال سمیعی، هادی حیدری، محمود فرجامی و از این قبیل آدم ها را در یک ویژه نامه پنجاه صفحه ای جمع و جور، جمع کرد؛ بدانید ما کردیم و شد!

دیشب برای اولین بار بعد از رنگ کاری، شب را تنهایی در خانه خوابیدم. شدیدا به بوی رنگ و تینر حساسم و مطمئن بودم یک بلایی در خواب به سرم می آید. شب خواب دیدم احمدی نژاد برای دیدن من آمده به خانه، آنهم با مصطفی پورمحمدی!

از قاهره تا تهران؛ خيلي راهه مهدي جان!

حاج مهدي جامي، سفري به مصر رفته و آنطور كه از نوشته‌هايش برمي‌آيد (مشكل قاهره و تهران و و ما ادراك المصر و جمهوري اسلامي مصر) خيلي از اوضاع نابسامان آن ديار حالش گرفته شده. البته حاج مهدي مودب‌تر و مذهبي‌تر و باتدبيرتر از آنست كه شعر ايرج ميرزا را كه
«جز گه و گند كثافت چيزي ---- اندر ين شهر نديدم بنده
هر كجا شهر مسلماناست ------ از گه و گنده بود آگنده» در اين مورد به كار بگيرد؛ ولي از شواهد و قرائني كه از مطالب ايشان برمي‌آيد، پنداري مي‌خواهد همچو چيزي بگويد!

البته تا اينجاي كار كه چيز چندان غريبي نيست. يعني اگر براي حاج مهدي عجيب هست براي ما كه در كنه اين آگندگي، به زندگي و تفكر و تهوع مشغوليم نيست؛ منتها نكته آنجاست كه حاج مهدي با ديدن اوضاع قاهره و مصر ياد تهران و ايران مي‌افتد و اين دو را اينقدر شبيه به هم مي‌بيند كه مي‌نويسد: «به نظرم بر خلاف تصوری که عموم هموطنان عزیز دارند مشکلات ما در ایران اصلا یونیک و کم نظیر و عدیم النظیر نیست... قاهره تهران است به اضافه قم!»

مشكلات را فقط در «سطحِ» مسائل اقتصادي و اجتماعي و سياسي ديدن، به نظرم همين اشتباه در قضاوت را هم باعث مي‌شود، حتي اگر قاضي‌اش به بي‌نظري و تيزبيني جامي باشد. من يك دنيا حرف در اين‌باره دارم كه متاسفانه چون درگير تعمير منزل و بستن ويژه‌نامه و اين‌جور كارهايم، الان نمي‌توانم چيزي شايسته‌اي بنويسم.
اما انگار كه شاهد از غيب باشد مهدي در همين يادداشتش، به عنوان شاهد مثال مي نويسد: «... آنجا هم همین است. عاشورایی اش به کنار ولی باقی اش همان است. یک شب تمام تلویزیون های قهوه خانه ها پر بیننده شده بود. صندلی می گذارند رو به تلویزیون مثل اینکه سینمای کوچکی باشد. این خواننده زیبای مصری نانسی عجرم در استادیوم می خواند. جشن بزرگی گرفته بودند که نخست وزیر و دیگر مقامات هم در آن شرکت داشتند و مردم هم با پرچم و موسیقی در استادیوم می رقصیدند. تیم ملی فوتبال مصر برنده کاپ قهرمانی منطقه شده بود. جشن ملی گرفته بودند

فكر مي‌كنم خود مهدي با همين مثال يكي از فرق‌هاي اساسي زندگي در ايران و مصر را نشان داده. باور كنيد مشكل بزرگ ما در ايرانهمين است كه نمي‌توانيم يك روز بعد از ظهر در يك كافه جمع شويم و رو به تلويزيون شادي كنيم؛ منتها ضربدر 365 ضربدر سال‌هاي عمرمان!
ممكن است خواهش كنم چند مشكل ديگر را شماي خواننده در بخش نظرات بنويسيد؟

( در همين رابطه: سوال دوست من: كجاي دنيا "ملي گرايي" جرم است؟)

کسی جوابی برای این دوست من دارد؟

سلام محمود خوبی؟ پریسا و سهراب خوبن؟
من زیاد اهل نوشتن نیستم ولی می خواستم درباره حرفای چند شب پیش که زدی یه کم باهات حرف بزنم ولی دیدم اگه باز هم ببینمت لابد تو شلوغ بازی درمیاری و من نمی تونم حرفمو درست یزنم، اینه که فکر کردم واست ایمیل بزنم. به خصوص که امشب خوابم نمی بره و دلم می خواد با یکی حرف بزنم.
محمود من نمی دونم حرفمو چطوری شروع کنم که اون آتش فشانی که تو دورنمه رو درست بیرون بریزم، واقعا کلمات بعضی وقتها برای بیان احساسات کم میان، خصوصا اگه احساساتی در میاه های ناامیدی و نفرت باشه. اگه یادت باشه بحث ما بعد از دیدن فیلم سنتوری تو خونه علی پیش اومد و اونوقتی داغ شد که من گفتم جای ماها تو این مملکت نیست. محمود من این حرفو جدی می گم. من مدتهاست که دارم به این موضوع فکر می کنم و هر روز بیشتر متوجه می شم که جای ما تو این مملکت نیست و فقط با یه نگاه کوچیک به حال و روز خودمون متوجه می شیم که این حرف درسته. محمود بیا بجای فلسفه بافی، همین تیکه های کوچیک روزمرگی های خودمون رو بذاریم کنار هم. باور کن پازلی که بعدا تکمیل میشه هزار بار از فلسفه بافی ها و استدلال ها اثربخش تره.

محمود جان، کدوم تئوری¬ای می تونه ظلمی که برما از همین صدا و سیما میره رو بیان کنه؟ چرا من و تو و هزاران نفر مثل ما، ده دقیقه نتونن از این لامصبی که با میلیاردها تومن از پول مردم داره میچرخه، لذت ببرن؟ لذت بخوره تو سرمون، چرا این دم و بساط باید دقیقا در جهت اعصاب خوردکنی و عصبی کردن و بدسلیقه کردن مردم و لمپنیسم و تبلیغ بدسلیقگی راه بره؟ باور کن روزی ده بار این سوال مثل پتک می خوره تو کله من که آخه کدوم دولتی هست که دقیقا بر خلاف فرهنگ و تمدن خودش رفتار کنه؟ ببین حتی حکومتهایی مثل استالین و هیتلر هم که ملتشون رو بیچاره کردن، هیچ کدوم فرهنگ خودشون رو نفی نکردن، تاریخ خودشون رو بی دلیل زیر سوال نبردن. محمود همون استالین دیوانه دست کم در مورد هنرهای بومی و فولکلور حمایت می کرد. در بسیاری از کشورهای عقب مانده آفریقا، شاید هنوز اونقدر گرسنه باشند که فرهنگ براشون اهمیت چندانی نداشته باشه، ولی هیچوقت کمر به نابودی هنرهای قدیمی خودشون نمی بندن. یعنی افراد هیچ قبیله بدوی و خشنی، حتی اگه هنوز دنبال قتل عام قبیله همسایه شون هم باشن، اونقدر بیشعور نیستن که عادت ها و رسوم و هنرهای خودشون رو نابود کنن. ولی اینجا مگه ما چی میبینیم بجز اونکه پول مردم صرف تحقیر خود مردم میشه. اونم بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ استثنایی.

محمود تو خودت میدونی که من دیگه برام چیزی به اسم ایران تقدس خاصی نداره ولی به خدا دلم خون میشه هر وقت یاد کارای اینا می افتم. خدا پدر خلخالی رو بیامرزه که جلو چشم همه با بولدوزر رفت سراغ کوروش و تخت جمشید؛ از اون روز به بعد هر روز رفتن سراغ اونا منتهی نه جلوی چشم ها. اصلا چه لزومی داره در یه مملکتی که همه چیزش دولتیه برای نابودی چیزی کاری کرد؟ بودجه اش را قطع کنی خودش نابود می شه، چه برسه به اینکه "ملی گرایی" جرم هم باشه. راستی محمود تا حالا فکر کردی یه مملکتی باید تا چه حد ازخود بیگانه شده باشه که به خودی خود "ملی گرایی" توش چیز مذمومی باشه؟ اصلا منظورم این گروه های سیاسی که ملی گرا به خودشون می گن نیست ها؛ اصلا تو کل سیستم ملی گرایی مذمومه. تو می تونی از قلب آفریقا تا قطب شمال، فقط یه کشور به من نشون بدی که حاکمانش اونقدر (...) باشن که گرایش به ملیت و فرهنگ سرزمین خودشون رو در حد جرم دربیارن؟
می تونی یه جایی رو نشون بدی که تمام هم و غم سیستم آموزشی دولتیش این باشه که هرچی راجع به عظمت و زیبایی تمدن اون مملکت باشه رو از توی کتاب های درسی بچه¬ها حذف کنه یا ماجرا رو برعکس کنه؟ یادت میاد یه شب گفتی که وقتی کتاب فارسی سال پنج ابتدایی¬ت رو خریدی متوجه شدی که داستان آرش تو فهرست اول کتاب هست اما تو خودش نیست و بعدش که از معلمتون پرسیدی گفته که تا سالهای قبل بوده و از امسال حذفش کردن؟ یادته من گفتم تو سالهای بعد من متوجه شدم که یه همچی بلایی رو سر درس کوچیکی که درباره تئاتر بود درآورده بودن؟
بعد هر کدوم از بچه ها یکی دو تا نمونه مشابه آوردن و همه حذفی ها در مورد چیزهایی بود که یا در مورد ایران بودن و یا فرهنگ و هنر.

شاید فکر کنی که من دیوونه شدم ولی من واقعا فکر می کنم که دستگاه کاملا داره بر اساس اشاعه زشتی و پلشتی و خشونت و مردم آزاری و حماقت حرکت می کنه و جز این، کارهاش هیچ اساس دیگه ای نمی تونه داشته باشه. مساله مساله ایران و این حرفها نیست، من که می گم اصلا (...) تو اون تمدن کهن و کوروش و داریوشی که تخم و ترکه شون ما باشیم. حرفم اونا نیست، این منو عصبی می کنه که می بینم اصلا سیستم در پی حرکت جهتی ست که در هر کاری دقیقا بر خلاف حرکت عاقلانه باشه. مثلا محیط زیست ما را ببین. والله حیوانات هم می فهمند که نباید جایی را که زنگی می کنند و منبعی که زنده نگه شان داشته را خراب کنند. یا اگر هم همچین کاری را بکنند از روی نقشه و با هوشمندی نمی کنند. محمود بیا و سرجدت بجای مساله بنزین و گاز و النینو و این جور بحثها، که البته درست هم هستند، یک کم ساده تر فکر کن و نزدیکتر را ببین. دریاچه ارومیه رفته ای؟ تقریبا تا آنجا که چشم کار می کند زباله دان شده است. تا جایی که ملت توانسته اند فاضلاب و نخاله توی آن ریخته اند و بعد هم دولت یک جاده خاکی(!) وسط آن کشیده تا اگر مختصری اکوسیستم باقی مانده، زودتر نابود شود! جنگل های اندکی ایران با سرعتی شگفت انگیز در حال نابودی اند و از بسیاری از آنها مثل جنگل گلستان چیز زیادی نمانده است. هنوز فاضلاب شهرهای زیادی رسما به رودخانه ها و دریای خزر می ریزند. کارون بوی گه میده.

تکلیف طبیعت که این باشه تکلیف هنر و زیبایی معلومه. تورو به خدا به در دیوار شهرها نگاه کن. یا هیچ کس هیچ کاری نمی کنه و یا اگر نهاد و سازمانی هم آستینی بالا بزنه حتما تصویر یا شعاری را می ده نقش بیندازند که صدبرابر زشت تر باشه و بدتر روی اعصاب آدم راه بره. یادت میاد اون زمانی که کرباسچی شهردار تهران بود یکی از اتهام های همیشگی ش این بود که در و دیوار شهر رو رنگ کرده؟ جالب این بود که مثلا چارتا نقاشی دیواری هم اگه داده بود بازم حول و حوش همین مفاهیم شهادت و معنویت و عرفان و این چیزا بود، ولی انگاری چون قشنگ بودن و رو اعصاب زیاد راه نمی رفتن اشکال داشتن. حالا از موضوع پرت نشم (...) لق کرباسچی...

اصلا من نمی فهمم دارم از این (...)شعرا چرا حرف می زنم. اصلا حرف اصلی من اینا نیست. حرف من آدمه. روان آدم. روح آدم. جسم آدم. شان آدم. حرمت آدم. آدم.
محمود، محمود، من دارم دیوانه می شم از این همه بی حرمتی به آدم تو این مملکت. زن علی رو که دیدی. قد بلند و خشک و رنگ پریده س. چند شب پیش می گیرنش دور میدون ولی عصر که مانتوش کوتاهه. اصلا دیدی که چقدر معمولی لباس تنش می کنه. خلاصه علی مطب رو ول می کنه میره اونجا. اول با منطق و قول مردونه و این حرفا می خواد قال قضیه رو بکنه میبینه نمی شه. بعد شروع می کنه به (...)مالی. بازم راه نمیده ولی یارو پلیسه میگه فلان ساعت برو دم کلانتری، وقتی رسیدیم اونجا نمی بریمش داخل و می دیم ببریش. علی میگه رفتم اونجا دیدم بردنش تو. به یارو گفتم قرار ما که این نبود، یارو میگه با هم قراری نداشتیم و با هم بحثشون میشه. خلاصه ماجرا تا اونجا پیش میره که پلاک هم تو گردن زنش می کنن و عکس میگیرن... محمود؛ علی واقعا وقتی اینو تعریف می کرد خون تو چشاش جمع میشد. جلو خود یارو قسم می خوره که اگه یه روزی بیفته زیردستش، سوگند پزشکیش رو بذاره زیرپاش و بزنه ناقصش کنه.
می فهمی یعنی چی؟ فکر کن چقدر حرمت این آدم و زنشو لگد مال کرده بودن که همچی حرفی زده و هنوزم روش وایساده. تو که علی رو می شناسی، این حرف محال بود از دهنش دربیاد...

محمود اینا استثنا نیست. همه قاعده ها استثناهای کوچیک هستن که کنار هم جمع شدن. تاره مگه فقط مساله خود اینایی هستن که باهاشون این رفتار میشه؟ مگه ما درختیم که اگه بغلمیون رو قطع کنن خیالیمون نباشه؟ پس امنیت روانیمون چی میشه؟
زن من از گربه می ترسه. یه شب از تو کوچه اونوری داشتیم رد می شدیم که یه گربه یه دفعه پرید رو پای من. نازنین خیلی ترسید و جیغ زد. الان دوساله که هروقت از اون کوچه رد میشیم، مضطرب میشه و دستاش یخ میکنه. فکرشو بکن، دیگه هیچوقت گربه ای نزدیک ما نشد و تازه اون دفعه هم روی پای من پریده بود، اما به خاطر احتمالش، معلوم نیست تا کی نازنین استرس داشته باشه؛ اونوقت وقتی که هر دم احتمالش هست که حرمت یه نفر لگد مال بشه، چقدر اون یه نفر امنیت روانی شو از دست میده؟ الان هیچ کدوم از ما هام به خاطر همین چیزایی مثل آنتن ماهواره و چارتا فیلم و ترانه تو خونه هامون امنیت نداریم. داریم؟ حتی وقتی تو تلفن حرف می زنیم اینکه یکی داره شنود می کنه آزارمون می ده. نمی ده؟ اینا رو در روزای عمرمون ضرب کن ببین جواب چی میشه!

محمود من خیلی داغون میشم وقتی می بینم توی این جامعهء پر استرس که آدم وقتی سوار هواپیما هم میشه باید منتظر مرگ باشه، روی زمین باید منتظر زلزله باشه، خطر جنگ توش زیاده... اونوقت علاوه بر تمام اینها یه عده ای هم که از پول ملت دارن ارتزاق میشن بیان استرس های مصنوعی درست کنن.
تازه مگه فقط ایناست؟ به ازای تموم کارایی که وظیفشونه که انجام بدن و نمی دن هم دارن به ما خیانت می کنن. به قدر تمام پول هایی که باید صرف جشن ها و کارناوال ها کنن و نمی کنن، به ازای تمام پول هایی که باید با اونا پارک بسازن، به ازای تموم ساحل هایی که تمیز نمی کنن، به ازای تموم کنسرت هایی که نمی ذارن... محمود هیچ فکرشو کردی اینکه تو این مملکت عرف شده که نذارن هیچ هنرمندی با خیال راحت کارشو بکنه، چقدر ضربه فرهنگ عمومی و روان ما می زنن؟ هیچ ملاکی ندارن، همه چیزشون دروغه. مهرجویی و بیضایی و مشکاتیان و شجریان و مخملباف و نامجو و ... هیچ فرقی نداره که با چه فکری و در چه زمینه ای؛ فقط اگه احساس بشه یارو می خواد چیز خوب و زیبایی درست کنه، جلوشو می گیرن. تازه اینا اونایی هستن که پوست شیر داشتن و تا اینجا اومدن جلو، مطمئن باش صدها نفر همون وسطا ول کردن و هزارون نفر که آمادگی و استعدادشو داشتن، با دیدن عاقبت اینا همون اول عطای هر کاری رو به لقاش بخشیدن. اصلا میشه تعداد فیلمها و تئاترها و ترانه ها و مجسمه هایی که هر سال به خاطر همینا ساخته نمیشه رو حساب کرد؟ اینایی که دیده میشن فقط نوک کوه یخن.

مملکتی هم که مهندسی فرهنگیش از دست هنرمندا و آدم حسابی ها دربیاد، میشه همین مملکت زشت خشن بی فرهنگ. تعارف که نداریم. بابا من نمی دونم اینا چه معجونی می خورن که حتی اگه یکی از خودشون هم اهل فکرکردن و فهمیدن و سلیقه باشه، پدرشو درمیارن. فکرشو بکن، جایی که قیصر امین پور و حاتمی کیا هم نالون باشن، دیگه چه انتظاری واسه بقیه؟ چه جایی برای آدمایی مثل من و تو؟

محمود من دیگه بریدم. نمی دونم چیکار کنم که اینا پاشونو از توی زندگیم بیرون بذارن. تلویزیون رو روشن می کنی از صبح تا شب داره پروپاگاندای اینا رو پخش می کنه. تمام برنامه ها رو زشتی و بد سلیقگی پوشونده. حتی فوتبالم که می ذارن حتما زیرنویس می ذارن توش که اعصابتو خورد کنن. روزنامه ها پر اخبار مسخره ان از کارهای احمقانه ای که با پول ما داره میشه. دولتی ها بدتر. کیهان و اطلاعات رو ببین که خداتومن پول هر سال از دولت می گیرن. گریه ت می گیره. امکان نداره از تو یه خیابون رد شی و شعارهای حضرات رو نبینی. ایام مذهبی که دیگه واقعا دیدنیه. فرق نداره عزا یا شادی، میلیاردها تومن باید به دست بدسلیقه ترین و لمپن ترین آدمای مذهبی داده بشه تا خودشون رو تبلیغ کنن. انگار نه انگار که ما هم آدمیم. حتی نوروز رو هم اینا تعریف می کنن. یه روز توی سال مال ما و به سلیقه ما هست؟
تمام دعواهای سیاسی هم سر لحاف ملاست. ماها واسه هیچکدومشون اصلا محلی از اعراب نداریم. حکایت اون یارو قزوینیه ست که داشت بچه هه رو (...) و بچه هی داد می زد کمک کمک. یارو بهش گفت اگه کسی هم بیاد کمک، میاد کمک من!

باز دارم چرند میگم. محمود من اصلا بلد نیستم چطوری بنویسم تا حداقل حسم رو به جای حرفم بیان کنم. حس من مدتهاست که دیگه داد زدن نیست. حس من حس گریه و بیچارگیه محمود.
واقعا موندم چیکار کنم. بمونم و هر روز افسرده تر و مایوس تر و عصبی تر بشم یا از همه چی بکنم و برم غربت؟ تازه کجا برم؟ مگه فرش زیر پامون پهن کردن جاهای دیگه. اونجام باید لابد هزار جور خفت و خواری کشید به خاطر کارهایی که ما هیچ نقشی توش نداشتیم.

تو فکر کن من از شکم سیری حرف می زنم ولی محمود من متنفرم از جایی که نتونم با زنم یک ساعت برم یه جایی و تفریح کنم، متنفرم از مملکتی که تنها تفریح مجاز توش غذا خوردن باشه. تازه اونم به نکبت. باور می کنی یه شب رفتیم دربند ولی یارو ما رو برگردوند چون که دیگه داره ساعت دوازده میشه و از اون موقع به بعد پلیس اونجا رو، یعنی همه دربندو تعطیل می کنه؟! من نمی دونم این حرفای عقده شده تو گلومو چجوری بریزم بیرون. همشون علی الظاهر کوچیکن ولی رو هم که می ذاریشون می بینی همه زندگی ما رو تباه کردن. به گه کشیدن.

محمود بچه گی ما که تو انقلاب و جنگ و نکبت گذشت ولی من هیچوقتو یادم نمیاد که اینقدر مردم از همه چی ناراضی باشن. تو همش تقصیرو میندازی گردن مردم. خب قبول که پرتوقع و تنبل و ناراضی و خودخواه و همه اینا هستیم، ولی تو رو خدا یه نگاهی به همین جمع رفقای دور و برمون بنداز. همه مطلقا از آینده ناامیدن. همه یا تو فکر رفتن هستند و یا همه چی رو وا دادن، (...) و(...) هم که معتاد شدن. بحث های ما رو ببین. تو این سالها از بحث های فلسفی و علمی و سیاسی و اجتماعی، رسیده به فحش دادن. فقط فحش می دیم و متنفریم. من که از نفرت هم رد شدم. بریدم محمود، بریدم. تنها چیزی که یه کم شبا آرومم می کرد و سرمو گرم می کرد این بود که بشینم چارتا کانال خارجی ببینم که اونم یه دستگاهی جدیدا گذاشتن که کل ماهواره های محله ما رو قطع کردن. من هم هی حرص می خورم. هی سیگار می کشم. هی با خودم میگم آخه چرا؟ چرا؟ تا کی؟ تا کی؟

راستشو بخوای اونقدر از این خودخوری ها خسته شدم که از اعتیاد هم باکی ندارم فقط حالشو ندارم. کاش یه مخدری بود که یه سال فقط یه سال همه چیزو از یادم میبرد و بعدش هم بلافاصله منو می کشت. کاش فقط می تونستم یه ماه شاد باشم. محمود این خیلی درده ها، که یه نفر بعد از اون همه زحمت و درس خوندن و سربازی رفتن و قرض و قوله دادن، حالا که باید اول چلچلیش باشه که زن خوبی داره و زندگیش سامونی گرفته اینقدر توی عذاب باشه. اینقدر ناامید و متنفر باشه. این که حساب من باشه، وای به حال اونایی که زیر بار قرضن، خونه ندارن، مریضن، مریض دارن، شکست خورده ان...

خیلی چرند گفتم ببخش. حال خوبی ندارم. فکر کنم دارم دیوونه میشم. دارم جدی میگم. همه چی آزارم میده و دائما "چرا" مثل پتک می خوره تو کله م. بریدم محمود، بریدم. هیچ راه چاره ای هم نیست. چقدر بده فرو رفتن تدریجی و خفه شدن. اونم تو چاه فاضلاب. همینجوری هی فرو بری و هی از خودت بپرسی چرا یه عده بی خود و بی جهت تو مسیر تو چاه زدن و توشو با هزار زحمت پر از شاش و گه کردن. بعدش یه ذره فکر کنی و یادت بیاد تمام زندگیت، تو همچین گودالی گذشته. اونوقت بی خیال بشی و فقط آرزو کنی زودتر فرو بری...
بریدم محمود، بریدم.

(...)


معنای آزادی تقریبا به صورت مطلق!

چند ماهیست که به این فکر افتاده ام بروم درخواست انتشار نشریه کنم. آدرسش را هم دارم. باید به یکی از ادارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مابین شهید مطهری و شهید بهشتی بروم و مدارک لازم را به همراه چندتا فرم پر کنم و تحویل بدهم. خیلی ساده است، منتها مثل امتحانی که سوال هایش خیلی ساده است اما جواب هایش خیلی سخت!

به گفته مطلعین در بهترین حالت، چهارسال طول می کشد تا نوبت بررسی درخواست مجوز من بشود و دوستانی که سه سال پیش درخواست صدور مجوز نشریه را داده بوده اند هنوز مشغول سماق مکیدن هستند. تازه به تایید اهل نظر تقریبا محال است برای آدم روی و دل سیاهی مثل من مجوز انتشار مجله ای صادر شود.

با این حال، به قول شاعر دل من هوس رطب کرده، و تا اسم صدور مجوز می آید، تب می کند. آنقدر به این مطلب حساس شده ام که هر خبری در این باره را دنبال می کنم. امروز که خبر صدور مجوز پنج نشریه را دیدم، باز هم با شوق و اشتیاق شروع کردم به خواندنش. شما هم بخوانید:

مجوز انتشار پنج نشریه صادر شد

در سی امین نشست از یازدهمین دوره هیئت نظارت بر مطبوعات با انتشار پنج نشریه موافقت شد.

به گزارش مهر مدیرکل مطبوعات و خبرگزاریهای داخلی بر اساس گزارش دبیرخانه هیئت نظارت بر مطبوعات اعلام کرد: سی امین جلسه از یازدهمین دوره هیئت نظارت بر مطبوعات صبح روز دوشنبه 15 بهمن برگزار شد.

محمد پرویزی اضافه کرد: در این جلسه با انتشار یک هفته نامه، یک ماهنامه و سه فصلنامه به شرح زیر موافقت شد: هفته نامه "پژواک قم" به صاحب امتیازی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قم و مدیرمسئولی حمید رسایی،
ماهنامه "دارالعلم" به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی علی رنجبر حقیقی،
فصلنامه "معارف عقلی" به صاحب امتیازی غلامرضا فیاضی و مدیرمسئولی احمد ابوترابی،
فصلنامه "قرآن پژوهی خاورشناسان" به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی محمدعلی رضایی رنانی
و فصلنامه "زلال هدایت" به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی احمد عجمینی فهادان.

قبلا که آقای احمدی نژاد گفته بود "آزادی در ایران تقریبا به صورت مطلق است"، بعضی ها می گفتند که معنای این "تقریبا آزادی مطلق" را نمی فهمند. حالا فهمدیدید؟

ساز عاشق تو نیست، تو عاشق سازت هستی

در بسیاری از نواحی ایران، و از جمله شمال خراسان، به استاد موسیقی "بخشی" می گویند و معتقدند که خدا به آن شخص نظری دارد که چنین ساز و نوای خوشی را "بخشیده" است. حاج قربان سلیمانی هم از این جهت یکی از بزرگترین بخشی های قوچان خراسان و بلکه کل ایران بود، هر چند که معمولا فقط به نام "حاج قربان" شناخته می شد.


در قوچان ترک و کرد و فارس قاطی اند . حاج قربان ترک زبان بود ولی شیوه نواختن و خواندنش بیش از آنکه شبیه ترک های غرب ایران باشد، شبیه کردها بود. موسیقی را –بعد از پدرش، بیشتر از بخشی های کُرد منطقه- سینه به سینه آموخته بود و همینطور هم آموزش می داد. می گویند بیست سی سالی ساز را به خاطر مخالفت روحانیون و متشرعین کنار می گذارد، اما بعدها عده ای روشنش می کنند که اگر قرار به رفتن به جهنم باشد آنقدر از همین متشرعین در صف خواهند بود که نوبت به تو نمی رسد (یا یک همچین چیزی!) و حاج قربان هم باز شروع می کند.


ساز او دوتار بود که به همراه آن می خواند. دوتار در خراسان و گلستان ساز بسیار متنوعی است، بطوریکه دست کم از تربت جام تا قوچان و بجنورد و بندرترکمن آن را هر قومی به شیوه خود می نوازند و با زبان خود می خوانند.
حاج قربان پای ثابت بسیاری از جشنواره های داخلی و خارجی بود و "حس عمیق" او کاملا در موسیقی اش جریان داشت. نوای او واقعا از جان برمی آمد و بر دل هم لاجرم می نشست.


بسیاری از اساتید موسیقی ایران به دیدار حاج قربان رفته و برخی با او کارهایی هم اجرا کرده اند که البته کمتر ضبط شده و آنها هم که ضبط است خصوصی و شخصی محسوب می شود. از جوانترها، محسن نامجو مدتها نزد حاج قربان شاگردی کرده است. حاج قربان می گفت تو عاشق سازت باید باشی، ساز عاشق تو نیست.

قطعه ای که از او انتخاب کرده ام و در اینجا گذاشته ام، یکی از همان قطعاتی ست که شدیدا بر دل می نشیند. اسم این قطعه "شاختایی" است که بی اغراق در منطقه وسیع شمال شرقی ایران جزو موسیقی فولکلور مردم است و خود من اجراهای ترکمنی و کردی و ترکی و جامی آن را شنیده ام، همه هم عالی. اما چیزی که حاج قربان اجرا می کند چیز دیگریست.


این شاختایی در مدح پیامبر اسلام و به زبان ترکیست، اما برای لذت بردن از آن و حتی تحت تاثیر آن قرار گرفتن نیازی به دانستن ترکی و اعتقاد به اسلام نیست. گفتم که... از دل برآمده. روحش شاد.

(این بخشی که اینجا گذاشته ام، هرچند 9 دقیقه است اماباز هم شاختایی کامل نیست و برای آپ لود و داونلود بهتر، فایل را کوتاه و سبک کرده ام. ضمن اینکه کاست ها و سی دی های معدودی که از حاج قربان منتشر شده هیچکدام کیفیت ضبط و تنظیم خوبی ندارد و بخشی از بدکیفیتی کار به این خاطر است.)

فرض کن روزه ام، دوست مستبد من!

اول از کار و بارم بنویسم در این روزها و بعد بروم سراغ اصل مطلب.
خیلی وقت بود که می خواستم از هر چه کار غیر تخصصی‌ست، بیرون بیایم. اما تکلف ها و تعارف ها نمی گذاشت. تا اینکه اول این ماه، از آخرین کاری که داشتم استعفا دادم و صددرصد روی طنز متمرکز شدم. حالا من آدمی هستم بیکار که درآمدم از همین چند ستون طنز و یک برنامه رادیویی خیلی کوتاه و بعضی فعالیتهای مطبوعاتی جسته و گریخته درباره طنز تامین می شود. البته می توانستم از آن کار بیرون نیایم و حقوق خوبی که از آن کار می گرفتم را از دست ندهم و همه این کارها را هم به طور موازی انجام بدهم، اما این حجم - و مهمتر از آن، کیفیتِ- خواندن و نوشتنی را که الان دارم هیچوقت نمی داشتم.

بیشتر وقت من حالا در خانه می گذرد. به نحوی چشمگیری ارتباط های غیر ضروری ام را کاهش داده ام و حتی وبگردی هم به ندرت می کنم. چندماه دنبال ای دی اس ال برای خانه بودم و حالا که وصل شده، می بینم این سرعت اینترنت، بیشتر از آنکه به اتلاف وقت من کمک کند، باعث تلف شدن وقتم می شود!

در عوض تمرکز و آرامشم روز به روز زیادتر می شود. و روز به روز مصممتر می شوم که با هیچی عوضش نکنم!

این از این. و اما بعد.


امروز دیدم رفیقی که شغل خوبی در سازمان صدا و سیما دارد و اخیرا فهمیده بود که من با یکی از شبکه های رادیویی همکاری – بسیار محدودی- دارم، پیغام گذاشته در مسنجر که من با رئیس روابط عمومی فلان درباره تو صحبت کرده ام و معرفی ات کرده ام که چه کاره ای و خوشحال می شود که با تو آشنا شود و این هم شماره اش و زنگ بزن و الخ.

تشکر کردم بابت حسن نیتش ولی یادآوری کردم که من از او همچین کاری را نخواسته بودم و بهتر بود از خودم برای چنین توصیه ای می پرسید. به طبیعتِ رفاقتِ ایرانی مان، بهش برخورد و گفت گویا بدهکار هم شده! بعد هم گفت تو خیلی مغروری و در ایران و به خصوص این سازمان روابط حرف اول را می زند و باید حتما چند تا رابط و رابطه خوب داشت و از این قبیل حرفها.

یکی از معضلات من در این روزها همین دلسوزی های بیجاست. یک بار یکی زنگ می زند کجایی بیاییم دنبالت برویم پیش فلانی، بار دیگر یکی زنگ می زند که فلان جا برایت قرار ملاقات گذاشته ام. یک وقت می بینم سفارشم شده که فلان مسئولیت را بدهندم. حتی یک بار رفیقی زنگ زده بود که چه نشسته ای که من برای ملاقات (عمومی) با "آقا" اسمت را رد کرده ام!
اغلب این وصل کردن ها هم بیمورد است و بدون در نظر گرفتن نظر و اعتقادات شخصی من. اینطور هم که نباشد، بازهم ناخواسته است. دلسوزی مستبدانه و اظهار لطفِ توهین آمیز است. مثل خانی هستند که صلاح رعیتشن را بهتر از خودشان می داند و رد احسان را بی ادبی و مستحق مجازات.

وقتی فردیت شخص به رسمیت شناخته نشود و حرمت واقعی افراد حفظ نشود، حتی دوستی ها و اظهار لطف ها هم به شکل توسری نازل می شوند! همه می شوند دایه مهربانتر از مادر. همه صلاح تو را بهتر از تو می دانند و آنقدر دوستت دارند که حاضرند درازت کنند و این صلاح را بهت اماله کنند!
بعد هم تو یا باید قبول کنی و منت دارشان باشی و یا عذرخواهی کنی و برنجانی شان. البته تو نمی خواهی که برنجانی، اما لطافتِ استبدادی اصلا کاری به کار و دلیل و نیت تو که ندارد؛ می رنجد و ای بسا صلاح بداند که به این خاطر ادبت هم بکند. شخصیت و عقیده و سلیقه تو که هیچ؛ یک بار هم پیش خودش فکر نمی کند که این لطفش ممکن است چه دردسرهایی بوجود بیاورد.

مثلا همین دوست عزیز من با خودش نگفته که شاید من دارم به کسی این توصیه را می کنم که دوستم با او دشمن است و این بابا ممکن است فکر کند این توصیه به عمد است و منظورهایی پشت آن. یک لحظه هم فکر نکرده شاید همکارانِ محمود فکر کنند دارد دورشان می زند و رفاقت کاریشان بابت همین کار به دشمنی تبدیل شود. به هیچ عنوان هم حاضر نیست قبول کند که شاید این میانبرها را خود این رفیق ما بلد است و شاید عمدا از آنها دوری می کند.

این رفقا غذایی را خودشان دوست دارند، همین را دلیل کافی می دانند که توی حلق ما بریزند. یک آن هم فکر نمی کنند شاید ما آن را دوست نداشته باشیم، یا دوست داشته باشیم ولی الان تا خرخره پر باشیم، یا پر نباشیم اما روزه باشیم. نه به این چیزها اصلا فکر نمی کنند، فکر هم بکنند اهمیت نمی دهند.

در کل دوران اصلاحات، یکی از اقوام نزدیک من، که بلا استثنا هفته ای چند بار هم را می بینیم، معاون وزیرِ وزارتخانه مهمی بود. در یکی از این سالها، یکی از شرکتهای تابعه آنجا از من دعوت کرد که نشریه داخلی اش را سر و سامانی بدهم. رفتم آنجا و با یک حقوق خیلی کمی شروع به کار کردم. صادقانه کار می کردم و خوشبختانه حاصل هم به چشم همه آمد. در تمام این مدت نه از آن خویشمان کمکی گرفتم و نه گذاشتم کسی در محل کار بفهمد که ما با هم نسبتی داریم. سلسله مراتب هم رعایت می شد به چه دقتی: من یک ساعت معطل می شدم تا مدیرم را ببینیم، او یک روز معطل می شد تا مدیر عامل را ببنید، مدیر عامل یک هفته علاف می شد تا رئیس کل مجموعه را ملاقات کند و رئیس بزرگ سالی یکی دو دفعه به زیارت معاون می رفت! یعنی همان کسی که هفته ای یکی دوبار با هم کشتی می گرفتیم!

بعد در یک همچین فضایی، بعضی از همکاران که لابد خیلی از من خوششان میآمد، می خواستند راه های چاپلوسی و خود را به مدیر نزدیک کردن و زیرپای همکار را زدن را به من آموزش بدهند. بعد هم که می دیدند تحویل نمی گیرم می گفتند این مغروره، دیگران را آدم حساب نمی کند، نمک نشناس!
چند باری آنقدر این حرفها را زدند که نزدیک بود از کوره دربروم و آشنایی بدهم و بگویم بابا من اگر می خواستم دوپینگ کنم که به همان کسی که با یک برگه – خدا شاهد است برگه یادداشتِ بدون آرم- آدم بالا پایین می کرد توی آن مجموعه می گفتم که برایم کاری کند. اما دوست نداشتم و ندارم این کارها را. (البته بعدها یک فضول الدوله ای راز ما را فهمید و –لابد چون او هم از همین دست رفقا بود و خیلی دوست داشت که برای من کسب اعتبار کند!- خبر را پخش کرد و این حسادت ها و حساسیت هایی را برانگیخت که در نهایت مجبورم کرد از آن کار بیایم بیرون)

مَثَل من در این ماجرا مَثَل کسی ست که تا خرخره سیر است اما یکی از روی دلسوزی می خواهد غذای دهنی خودش را حقنه اش کند. والله خیلی از کارهایی که بعضی ها محض رفاقت برای ما می کنند را خودمان کرده ایم و بعضی از این راه هایی که به خاطر دلسوزی توی آن هلمان می دهند را قبلا رفته ایم. یا از اول نکرده ایم و نرفته ایم و الان هم نمی خواهیم.

جامعه ای که ریایی باشد همین می شود. آنقدر جماعتی که در آتش اشتیاق می سوزند، تظاهر به نخواستن و اعراض می کنند و در باطن "می خوام، می خوام"شان بلند است که همه به همین چوب رانده می شوند. میوه می خواهی باید بگویی "مرسی، نمی خورم"؛ شوهر می خواهی بکنی باید بروی گل بچینی، نامزد انتخابات می شوی "احساس تکلیف شرعی و اصرار دوستان" باعث شده... یکی هم که این وسط پیدا بشود که بخواهد دست و دل و زبانش را یکی کند، می شود بی ادب، پررو، ترشیده، حریص و البته مغرور!

آقا من این "نمی خواهم" را باید به چه زبانی بگویم؟ فرض کنید نه آنقدر ننر و ایده آل گرایم که بحث "سلیقه" باشد و نه آنقدر مغرور و بی نیاز که پای "سیر بودن" در میان باشد. فرض کنید که این آدمِ عزلت گزیده نه تنها تمام خوراکی های باب طبع شما را می پسندد، بلکه خیلی هم گرسنه است، منتها روزه گرفته است.
لطفا بی اجرش نکنید، موقعش که شد خودش مثل بچه آدم می آید پای سفره!

 

خراب شود آن مسجدی که کنارش آدمی یخ بزند؛ درشان را بازکنید لعنتی ها! (+توضیح)


نمی دانم زمستان هشتاد بود یا هشتاد و یک. ولی هرچه بود روزهایی خیلی سرد شد تهران. صبحی بود و داشتم می رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستکش و کلاه و شال گردن و یک عالمه لباس دیگر لرزیده بودم. روی پل عابر بودم و چند دقیقه بعد توی کلاسِ گرم. یک دفعه چیزی دیدم که تا الان و شاید تا آخر همراهم رهایم نمی کند. روی پل فلزی، روی همان ورقه های آهنی که از هر یخی سردتر بودند، زیر چند تکه مقوا و لحاف کهنه و پاره پوره، کسی خوابیده بود. هیچ ازش معلوم نبود، همه اش زیر همان خنزر پنزرها بود. ولی طولش معلوم بود. چیزی در حدود یک مرد کوتاه قد و یا... و یا... یک بچه!

دیگر یادم نیست بعدش را. اصلا چه اهمیتی دارد کارهای حقیر و بی فایدهء یک دانشجوی فلسفه، که خیلی زور بزند می شود مثل حضرات اساتیدش، و حرفهای زیادی درباره ماهیت و وجود و تجرد ذات باری بلد خواهد بود، در حالی که همین کنار گوشش، دویست متر آنطرفتر، یک "انسان" دارد یخ می زند، یا زده...

از همان سال، هر سال که زمستان می شود، هر سال که هوا خیلی سرد می شود، هر وقت که زود پنجره را می بندم که سرما نخورم، هر جایی که کودک لرزانی می بینم، هر گوشه که چند تکه کارتن بریده شده می بینم، کامم تلخ می شود. گاهی هم اشکی...

**************


یکی از اقوام که فرانسه درس خوانده است می گوید یکی از سالهایی که آنجا بوده، موج سرمای سختی فرانسه را فرا می گیرد. آنجا هم البته خیابان خواب دارد. گیریم که هیچکدام کودک نباشند و اکثرا مردان الکلی و فاحشه های بیمار باشند. این فامیل ما می گوید، وقتی سرما بالا گرفت کاتولیک ها اعلام کردند که این شبها کلیساهای ما بازند و با غذا و ج