![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
امروز رفیق نازنینی در چت حال و روزگارم را پرسید. گفتم از این بهتر نمیشود؛ تمام ستونهایم توقیفاند، آی طنز فیلتر شده، چند کار تلویزیونی که سفارش شده بود لغو شد، کاملا بیکارم، هرلحظه احتمال کمرگیریام* میرود...
احساس کردم طفلکی از سوالی که پرسید پشیمان شد! ولی واقعیت همین است بعلاوهی وضع روحی و روانی بسیار خوبی که همگی داریم...!
شاید به خاطر همینها هم باشد که میخواهم سایت دبش را توسعه بدهم. حالا که از هشت خلد مستغنی و از هفت دولت آزاد شدهام میخواهم رها باشم. میخواهم دبش را به یک رسانه شخصی نزدیک کنم.
دبش در ایام پیش رو هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ محتوایی تغییر خواهد کرد. شما پیشنهادی ندارید؟
-----------
توضیح: کمرگیری چیزیست در مایه دستگیری منتها خیلی عمیقتر!
در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگهای پیادهروی پارک لاله میکوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمینویسم.
در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه میکرد و میگفت دو تا تیر توی کمر برادرش زدهاند هم چیزی نمینویسم.
خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج میزد هم که به بیان نمیآید...
این هلیکوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد میشود و هراس در دلها میاندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.
آن پسرک چفیه بهگردن و اسلحه بهدستی که وقتی گفتم خانهمان خیابان فاطمی است؛ ناسزا گفت را هم سعی میکنم ببخشم...
فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه سالهای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمیریختم، خودم را میکشتم!
از برکت نظام اسلامی، ما هم شدهایم چوب دو سر طلا! قبلا حدس میزدم که ممکن است مایی که به اسم خودمان و از داخل ایران و با داشتن سوابق سیاسی، چیزهایی مینویسیم به چشم آنهایی که جرات نزدیک شدن کمتر از هزار مایل به مرزهای حکومت اسلامی ایران را ندارند و نهایت شجاعتشان این است که از گوشهی دنجی در کافهای در پاریس یا آپارتمانی در استکهلم از "به خاک و خون کشیدن هموطنان" و "بزدلی عده ای قلمبدست که با رژیم ساختهاند" دلشان لبریز از خشم و حماسه بشود؛ چندان به چشم نیاییم، اما امروز که نامهای از خانم روشنفکری که ساکن فرانسه است گرفتم؛ واقعا تعجب کردم. شاید بد نباشد متن ایمیل ایشان را که چیزی خصوصی ندارد؛ شما هم بخوانید. با این توضیح که ایشان چند وقت پیش خودش به من ایمیل زد که از فلان مجموعه از کارهای من خوشش آمده و میخواهد آن ها را به فرانسه ترجمه و در آنجا منتشر کند. بعد من یک سری کار دیگر را فرستادم که با هم درباره آنها صحبت کنیم و این هم پاسخی که گرفتم:
آقای محترم
هیچ دلیلی برای ترجمه کارهای شما نمی بینم. مقاله های ذلیلانه شما بعد از رفع فیلتر شدن سابتتان حکایت از دروغ بودن و در خدمت دروغ شما دارد . راهپیمایی آرام که به خون کشیده شد دلیل حقانیت رژیم است ؟ وتنها مشکل این است که رسانه های مثل شما فلیتر می شوند و نمی گذارند نان به رژیم قرض بدهید ؟ و هر کسی که بیرون از ایران به حق نگران هموطنانش و خواسته به حق آنها که رای گیری دوباره است باشد، اوپوزیسون بد جنس و وابسنه به غرب است ؟
بهتر نیست قلمتان را بشکنید و دیگر ننویسید حداقل به حرمت جوانان معصومی که این چند روزه توسط همین رژیم کشته شدند و تنها گناهشان اعتراض بود . مگر نام ژورنالست فرصت طلب بودن چقدر ارزش دارد که بخاطر آن به بلند گوی تبلیغ برای حقانیت این رژیم تبدیل شده اید ،ننویسید واقعا ننویسید چون آنچه مینویسید حکایت از ترس و فرصت طلبی و دروغگو بودن شما دارد.
برایتان متاسفم که قلمتان مستقل نیست و از ترس میلرزید. بهتر است از تلوزیون ملی هم انتقاد نکنید چون خود شما هم یکی از آنها هستید .
(امضا...)
خیلی جالب است نه؟ آدم بیاید با تمام آیندهی شغلیاش بازی کند و طرف مردم را بگیرد و بعد از این حرفها بشنود. من البته ادعایی ندارم ولی خیلی دوست داشتم بدانم این خانم و خیلیها مثل ایشان که سالهاست از این مدل ایمیلها و کامنتها مینویسند اگر دائما زیر فشار و تهدید و حتی بازجویی بودند و در این کشور گل و بلبلی زندگی میکردند شهامت انجام کارهایی که از ما انتظار دارند را داشتند؟
طنزنویسی سیاسی بیوقفه و با تندترین ادبیات انتقادی ممکن، در حکومت احمدینژاد برایشان معنایی دارد؟ میتوانند بفهمند تلفنهای –مثلا- دوستانهای که "مواظب باش، دنبالتند"؛ "داری تند میری... از ما گفتن بود"؛ "یه چند وقتی دور باش"؛ "دیروز ذکر خیرت بود!"... چه شکنجه روحیای برای آدم دارد؟
من برای هر انسانی همانقدر حق اظهار نظر قائلم که برای خودم. بنابراین نمی گویم "تو را به خدا بس کنید این همه زیادهخواهی و زیادهگویی را از کنج های عافیتتان و تعیین تکلیف برای آدمهایی مثل ما را که هر روزمان شکنجه و عذاب و فشار و تهدید است". مدال هم نمیخواهم اما در عین حال نمی توانم تحمل کنم که به سوی مایی که در این خفقان کشنده "حرف میزنیم" لجن پاشیده شود.
البته قبول دارم که خیلیها از من دلیرترند و شریفتر. اما ربطی بین آنها و این تحقیرکنندههای نامرئی هم نمیبینم. به عمل کار برآید به کامنت ناشناس و ایمیل خصوصی و وبلاگ مستعار نیست. البته اینها را هم نفی نمیکنم و قطعا بودشان بهتر از نبودشان است اما به شرطی که آنها هم ما را نفی نکنند و دستور ندهند که "قلمتان را بشکنید و ننویسید".
اصلا بهتر نیست این خانم و صدها نفر دیگر که در این مدت با کامنتها و ایمیلهای مشابه حقارت و ترسویی و نان به نرخ روزخوری و وابستگی من و امثال من با رژیم را یادآور شدهاند ، یک وبلاگ بزنند و با اسم خودشان نظرات مشعشع و انقلابیشان را بنویسند تا در مقایسه با روسپیدی آنها روسیاهی آدمهایی مثل من به چشم همه بیاید؟
راهپیمایی امروز بهت برانگیز بود. خیلی بهت برانگیزتر از اعلام نتایج محصولی از انتخابات. بین یک تا دو میلیون نفر آمده بودند. اغراق نمیکنم. تاکید می کنم حد اقل یک میلیون نفر. دیروز هم که طرفدارهای احمدینژاد با آن تبیغات و امکانات عظیم آمدند میدان ولی عصر بودم. از میدان ولی عصر تا سر زرتشت را هم پر نکردند. اما امروز از میدان امام حسینا تا میدان آزادی آدم ایستاده بود.
آن هم در شرایطی که دهها بار شایعهی لغو آن یا برخورد خشن و تیراندازی را در سایتها و دهانها انداخته بودند. البته برخورد شدید که شایعه نبود و گویا تلویزیون هم اعلام کرده بود. جالب اینجاست که از هر 5 نفری که میخواست بیاید 3 نفر هم نیامد و باز این همه آدم بود توی خیابان. خیلی عظیم بود. هیچ عکس و فیلمی آن عظمت را نمیتواند تصویر کند...
7، 8 تا عکس از این مراسم گرفته بودم که بعد از یک ساعت مکافات توانستم آنها را (که هر کدام 40 کیلو هم نبودند) آپلود کنم ولی هنوز نتوانستهام منتشر کنم. ویدئو را هم که اصلا نمی شود گذاشت.
به هر حال همینقدر بگویم که آن "خار و خاشاک"ی که جناب احمدینژاد دیروز توصیف کرده بود، امروز بدون هوندا 125 ، بیسیم، باتوم برقی، کیک، پرچم، سرویس رفت و برگشت، فحش به مخالفان و این مدل چیزها که معرف حضور هست؛ امروز با سکوتشان چنان توفانی به پا کردند که بیسابقه بود. آنقدر بی سابقه که خیلیها مثل من در عمرشان چنین چیزی ندیده بودند و پیرترها میگفتند فقط قابل مقایسه با تظاهرات عاشورای سال 57 است. خاطرتان هست کدام که؟
راهپیمایی امروز بهت برانگیز بود. خیلی بهت برانگیزتر از اعلام نتایج محصولی از انتخابات. بین یک تا دو میلیون نفر آمده بودند. اغراق نمیکنم. تاکید می کنم حد اقل یک میلیون نفر. دیروز هم که طرفدارهای احمدینژاد با آن تبیغات و امکانات عظیم آمدند میدان ولی عصر بودم. از میدان ولی عصر تا سر زرتشت را هم پر نکردند. اما امروز از میدان امام حسینا تا میدان آزادی آدم ایستاده بود.
آن هم در شرایطی که دهها بار شایعهی لغو آن یا برخورد خشن و تیراندازی را در سایتها و دهانها انداخته بودند. البته برخورد شدید که شایعه نبود و گویا تلویزیون هم اعلام کرده بود. جالب اینجاست که از هر 5 نفری که میخواست بیاید 3 نفر هم نیامد و باز این همه آدم بود توی خیابان. خیلی عظیم بود. هیچ عکس و فیلمی آن عظمت را نمیتواند تصویر کند...
7، 8 تا عکس از این مراسم گرفته بودم که بعد از یک ساعت مکافات توانستم آنها را (که هر کدام 40 کیلو هم نبودند) آپلود کنم ولی هنوز نتوانستهام منتشر کنم. ویدئو را هم که اصلا نمی شود گذاشت.
به هر حال همینقدر بگویم که آن "خار و خاشاک"ی که جناب احمدینژاد دیروز توصیف کرده بود، امروز بدون هوندا 125 ، بیسیم، باتوم برقی، کیک، پرچم، سرویس رفت و برگشت، فحش به مخالفان و این مدل چیزها که معرف حضور هست؛ امروز با سکوتشان چنان توفانی به پا کردند که بیسابقه بود. آنقدر بی سابقه که خیلیها مثل من در عمرشان چنین چیزی ندیده بودند و پیرترها میگفتند فقط قابل مقایسه با تظاهرات عاشورای سال 57 است. خاطرتان هست کدام که؟
دیشب تا صبح در دفتر یک سایت خبری بودم. شب نحسی بود؛ از همه جهت. یک جهتش اینکه با داشتن آنهمه لینک خبری، به خاطر اختلال عظیم در شبکه تلفن کشور، تقریبا با عذاب الیم فقط توانستم با سه چهار نفر ارتباط برقرار کنم. ماششاه آنقدر مخابرات و سایر رفقا دقیق هستند که نه فقط سرویس پیامک را (که لابد ارث پدریشان است) تا هر وقت که دلشان بخواهد قطع می کنند، بلکه تلفن تمام کسانی که منبع خبری بودند هم اخلال داشت. این را از روی توهم نمی گویم. حاصل 12 ساعت تلفن زدن مدام است.
بیشتر خبرهایم که با مشقت زیاد بدست آورده بودم یا منتشر نشدند یا سانسور شدند و یا در بخشهای حاشیهای منتشر شدند. افسوس میخورم چرا ننشستم در خانه و آن همه خبر تاپ و دست اول را روی سایت شخصی خودم نگذاشتم که لااقل چهارتا دوست و رفیق و خواننده ی قدیمی از آن استفاده کنند. واقعا چرا باید رفت پیش چند که فرق فیس بوک و منبع خبری را نمیفهمند و در شبی به این مهمی نهایت زور زدنشان کپی پیست کردن چرندترین اخبار غیر موثق و سوخته از درپیتترین سایتهاست؟! بچههایی که وقتی بهشان تذکر می دهی که جهاننیوز منبع موثقی نیست و یا فارس به وضوح دارد خبرسازی میکند، بُراق میشوند که: پس اگه اینطوریه که به هیچی نباید اعتماد کرد؛ یا: سلیقهایه سلیقه شما اونجوریه، سلیقه منم اینجوریه... بگذریم.
از صبح هم که میخواستم اینجا چیزی بنویسم دائما ارور میداد. آی طنز هم که رسما از سوی دولت (وزارت ارتباطات؛ و نه کمیته مصادیق فیلترینگ یا قوه قضائیه) فیلتر است. یک چیزهایی در فیس بوک نوشتم که رفقای آنجا لابد دیدهاند.
حس و حال خاصی ندارم. پیش خودم 48 ساعت فرصت دادهام به حضرات برای رفع و رجوع کردن این نتایج مسخرهای که بیشتر شبیه یک شوخی است تا تقلب. در غیر این صورت حجت بر من تمام است.
خانه ما دوکوچه بالاتر از وزارت کشور است. طرفهای ظهر که داشتم از میدان فاطمی رد می شدم چیزی آنجا دیدم شبیه حکومت نظامی، آن هم از نوعی که تجمع بیش از صفر نفر در آن ممنوع بود. نتیجه هر چه که باشد برای من یکی بسیار شیرینتر از چهار سال قبل است. در بدترین وضعیت نتیجه همین رای حیرت آور احمدینژاد است بدون هیچگونه اعتراض قابل توجهی از سوی مردم یا سایر نامزدها. حتی در همین حالت هم زیاد غمگین نیستم. وقتی تکلیف آدم با خودش روشن میشود حالش اندکی بهتر میشود.
آقای مدرس عزیز!
شنیده ام که وقتی رای شما صفر اعلام شد، الم شنگه راه انداختید که من خودم به خودم رای دادم، لااقل آن یکی را باید اعلام می کردید.
می خواستم عرض کنم که میزان آرای باطله در انتخابات اخیر ما هم صفرتا بود! ... و این هیچ ربطی به شما ندارد.
ضمنا یک بار هم گفته بودید "حالا که قرار است بمیریم چرا به دست خودمان بمیریم" که آن هم هیچ ربطی به ما ندارد.
این مطلب بی ربط را ساعت 3 و 20 دقیقه صبح روز 23 خرداد در حالی که ثابت شده "سیاست ما عین دیانت ماست" به پایان می برم.
چند لحظه پیش خبر رسید که آی طنز فیلتر شده. چک کردم درست بود. صبح هم دوستان از سایت آینده تلفن زدند که همین الان از دادستانی و اماکن آمدند و توقیف مان کردند. الحق که فواد و عمار (که هسته اصلی سایت بازتاب بودند) و سایر بر و بچه ها در این چند ماهه در اطلاع رسانی شجاعانه سنگ تمام گذاشتند و یک تنه بار عظیمی را به دوش کشیدند.
با این حال می توانم توقیف آینده را هضم کنم اما فیلتر شدن آی طنز را که عمدا در این روزها با ملایمت و تقریبا به صورت نیمه فعال کار می کرد را نمی توانم بفهمم. آیا -در فیلتر کردن آی طنز- من را نشانه رفته اند یا این یک کودتای واقعی است که همه رسانه هایی که در دایره تنگ خودی های دولت نهم نگنجد را نشانه رفته است؟ به زودی مشخص خواهد شد. فعلا که پیامک ها قطع است، شبکه تلفن همراه اختلال دارد، اینترنت افتضاح و در برخی مناطق تهران برق قطع شده است و درگیری ها در تهران شروع شده...
به هر حال دوستان، من به شدت فعال هستم و وظیفه خبرنگاری و اطلاع رسانی ام را انجام می دهم منتها به جای سایت دبش ترجیح می دهم امشب مطالب و خبرهای موثقم را در سایت های خبری منتشر کنم. فعلا توصیه می کنم برای خواندن داغترین خبرهای دست اول از انتخابات سایت فرارو را نگاه کنید.
شب هجدهم خرداد سال 88 شب مهمی در تاریخ معاصر ایران است و در تاریخ ثبت خواهد شد. این را از آن رو نمیگویم که هیجانزدهام یا میخواهم به میرحسین موسوی رای بدهم. البته که به موسوی رای خواهم داد و از مناظرهی تاریخی موسوی و کروبی هم به وجد آمدهام. اما حرف فراتر از اینهاست. داستان دیگر داستان موسوی و احمدینژاد یا اصلاحطلبی و محافظهکاری (که به ضرب و زور اسمش را اصولگرایی کردند) نیست. قضیه ایستادگی در برابر دروغ و جهل و استحمار است. یک بار باید در این مملکت و در جلوی چشم همه تو دهنی محکمی به دروغ و دروغگو زده میشد. و امشب زده شد.
بزرگترین برادرم «امیر» است. کامل مردی چهل و چهار ساله، کاسب، کوهنورد، غیر سیاسی و با اعصابی بسیار راحت. آنقدر راحت که اگر سیل هم بیاید باید سر شب بخوابد و سر صبح بزند به کوه. صبح روزی که شبش مناظرهی احمدینژاد و موسوی پخش شد، بهم تلفن زد. میگفت دیشب تا ساعت دو شب خوابم نبرده و از شدت عصبانیت توی اتاق قدم میزدهام. بسیاری از دوستان و اعضای خانوادهام میگفتند تا صبح خوابشان نبرده و از مواجهه با اینهمه دروغ و دریدگی، عصبی شدهاند. گفتم حال من بدبخت را ببینید که به واسطهی شغلم چند سال است که هرروز با این حجم حیرتآور دروغ و ناراستی و بیشرمی سر و کار دارم. ببینید من چقدر بیخوابی کشیدهام. خدا شاهد است در این سالها شبهای معدودی شده که آرام بخوابم و بیشتر شبها در حالت عذابآوری فقط چشمهایم روی هم میرود. صبح تا شب دروغ؛ دروغ، دروغ. آن هم در بیشرمانهترین حالتها. نقطه ضعف خود را به نقطه قوت تبدیل کردن و نقطه قوت دیگران را ضعف نشان دادن و بعد با سخیفانهترین ادبیات و ناجوانمردانهترین شیوهها به دیگران تاختن. و تازه با همهی این اوصاف ادعای دین و اخلاق داشتن...
و امشب آنچه که مهم و تاریخی بود؛ یک ایستادگی جانانه در مقابل تمام این دروغها بود. در تاریخ ثبت خواهد شد که یکی آمد و به ده ها میلیون ایرانی صادقانه و مدلل اعلام کرد که رئیس جمهور شما یک دروغگوی بی حیاست. ما البته میرحسین را به ریاست جمهوری خواهیم رساند ولی اگر فرضا هم چنین نشود، از اهمیت کاری که موسوی کرد هیچ کم نمیشود. دشمن بزرگ ما احمدینژاد نیست. دشمن بزرگ ما دروغ و بیشرافتی است که البته بعضی قهرمان آن هستند! میرحسین به جنگ آنها رفت و پیروز شد. دروغ با همهی بزرگیاش پوشالیست. کافیست که چشم در چشم بی حیا و وقیحش بدوزی و بگویی تو لکه سیاهی بیش نیستی. فرو میریزد.
احمدینژاد بازندهی بزرگ بازیای بود که خودش به راه انداخت. او اگر در نخستین مناظرهاش مثل یک انسان شریف به سوالات پاسخ میداد و متقابلا اشکالاتی را وارد میساخت هرگز کار به اینجا نمیکشید که رئیس دولت خجالتی و محجوب دوران جنگ، چشم در چشم پنجاه میلیون ایرانی بدوزد و بگوید رئیس جمهور ما آدمیست دروغگو، وقیح و فاسد. او در ده دقیقه رئیس مجلس خبرگان (بخوانید مجلس سنای ج.ا.ا.) و رئیس دفتر بازرسی ویژهی رهبری (بخوانید چشم و گوش آقای خامنهای) یعنی هاشمی و ناطق نوری را به فساد و رانت خواری و هر سه نامزد رقیب را به همدستی و توطئه علیه خودش متهم کرد. پای خاتمی را هم وسط کشید و از اعضای خانوادهی آنها هم نگذشت. تخریب و افشا را اگر دیگران شروع کنند، رئیس جمهور میتواند بزرگوارانه از آن کناره بگیرد اما وقتی رئیس جمهور شروع کند محال است دیگران از آن بگذرند. "کسی را که خانه نیئین است بازی نه این است". آمار دروغ دادن و سر خلق را شیره مالیدن با افشاگری جور درنمیآید. اگر تا پیش از این چند صدهزار نفر مثل ما که دسترسی به اینترنت و مطبوعات و آمار دارند از ادعاها و آمارهای کاملا دروغ دولت نهم حرص میخوردند و مثل مار به خودشان میپیچیدند، در عرض یک ساعت و نیم و با بازی درست موسوی در میدانی که خود احمدینژاد افتتاحش کرد، حالا چند ده میلیون نفر به جمعیت ما اضافه شده است، با این تفاوت که این خیل عظیم دیگر از ناآگاهی دیگران به خود نمیپیچیند. آنها با رای خودشان احمدینژاد را از کاخ ریاست جمهوری بیرون خواهند انداخت. و مهمتر از آن اینکه از این پس در مقابل دروغهای بزرگ اینقدر زود منفعل نمیشوند. از همین امروز تا ابد هم تمام روسای دولتی که در ایران سر کار بیایند یادشان خواهد بود که همیشه نمیتوان هر دروغ بزرگی را به صرف اعتماد به نفس و تسلط بر بازیهای رسانهای به خورد ملت داد. بالاخره یک روز خانهی خوش نقش و نگار و از پایبست ویرانِ دروغ، خواهد لرزید.
لرزیدن این خانه بر همهی ما مبارک.
دیروز از آی طنز تازه رونمایی کردیم. یک عالمه حرف دارم دراینباره و به خصوص ماجراهای عجیبی که دیروز از سر گذراندیم. اما الان وحشتناک سرم شلوغ است. فعلا این را داشته باشید از مهمانان گرانمایهی دیروز

جای آنها که نتوانستند بیایند خالی. راستی آن آقای سالمند را میشناسید؟ منظور رضا رفیع نیست ها... آن آقای کنار ایشان را میگویم. سردبیر معتبرترین نشریه طنز تاریخ مطبوعات ایران:حسین توفیق!
فرمودهاند نخند که به سرت می آید. گمانم حالا مصداقش باشد.
چهارنفر کاندیدای تایید صلاحیت شدهی ریاست جمهوری اعلام شدند: موسوی، کروبی، رضایی و احمدینژاد.
نفر اول ترک. دو نفر بعدی لر و آخری فارس است.
فارسهای عزیز که اگر روزی ده تا جک برای ترکها و لرها نگویید و نسازید و نشنوید، روزتان شب نمیشود...انتخاب با خودتان است: احمدینژاد یا قبول اشتباه؟
-----------
پ.ن: دوستان میپرسند چرا میگویی فارسهای عزیز؛ مگر خودت فارس نیستی؟ عارضم به حضورتان که یکی از مادربزرگهای من ترک است، عجالتا تصمیم گرفتهام به همان بچسبم. هرچند که لرها را ترجیح می دهم!
خانمها و آقایان
اگر فکر میکنید سرچ کردن نام خودتان در اینترنت کار بیهودهای است، بیخود میکنید! چرا؟ چون بعد از یکی دو سال ممکن است متوجه بشوید اسمتان پای بیانیههایی هست که نه خواندهایدشان و نه امضا کرده ایدشان. بعد آنوقت ممکن است مثل من هی مجبور شوید ایمیل بزنید به عدهای از دانشجویان مبارز و آزادیخواه که "لامصبا... آخه من کی اینو امضا کردم که روحم هم خبر نداره" و آنها هم به جاییشان حساب نکنند یا اصلا ایمیل شما را نگیرند که بخواهند به جاییشان حساب کنند یا نکنند.
راستی نگاه کنید ببینید اسم شما پای این بیانیهها که با لحنی به شدت روحنواز تنظیم شدهاند نیست؟
http://bayan-ieh.blogspot.com/2007/08/blog-post.html
http://www.rowzane.com/..._Azadi_Politeknik.htm
http://polytechnic-uni.blogspot.com/2007_06_01_archive.html
www.rowzane.com/0000_m_e/0m_e_2007/2708/E_Politeknik_aug15.htm
با دوستی چت می کردم. آدم نازنینی است، هم سن و سال های خودم است و زن و بچه دارد. سن و سال و زن و بچه داریاش را برای آن می نویسم که لازم است بدانید این دوست ما از اين نظر هم كه باشد در موقعیت جدیتری از زندگی قرار دارد. چند وقتی بود برخوردهایش سرد شده بود و من علتش را نمیفهمیدم. آن روز به اصرار من بروز داد. به عقیدهی او "من زیاد جلو میافتم و چیزها را مصادره می کنم."
خیلی تعجب کردم. چون اصلا سالهای سال است چیزی دم دست من نیامده که بخواهم مصادرهاش کنم یا نکنم. کارم هم طوریست که هیچوقت پرم به پر دیگران نمی گیرد. يك اتاقي اجاره كرده ام و خيلي كم از آن بیرون میروم. مطالبم را تایپ می کنم و ارسال میکنم. نه کارمندم نه خبرنگار تمام وقت نه مجری و نه هیچ چیز دیگر که بخواهم یا بتوانم چیزی را مصادره کنم. چیزها یا مال خود خودمند یا اصلا به من نامربوطند.
مثال خواستم گفت منوچهر احترامی! داشتم شاخ درمیآوردم. پرسیدم بجز نوشتن دوتا یادداشت احساسی وبلاگی در سایت شخصی خودم، مگر من کار دیگری هم دربارهی احترامی کردهام؟ گفت "همانها... تازه سر خاکش هم خودت را انداختی جلو."
ماجرای سر خاک این بود که چون گورکن ها کار را تمام نکرده بودند، جنازه ساعتی بر زمین ماند و ملت مشغول خوش و بش و شوخی و خنده شدند. یکی ما را انداخت جلو که کمی حرف بزنید تا این وضعیت ناخوش آیند تمام شود. دور هم ایستادیم هر کسی برای بیست سی نفری از آدمهای معمولی مثل خودمان که آنجا بودند، دو سه کلام دربارهی احترامی حرف زد؛ من هم. ولی تمام شد. بعد یک نفر هی من را به حرف کشید. شاید هفت هشت دقیقه ای حرف زدم و البته توضیح دادم که اگر به خودم اجازهی حرف زدن دربارهی او را می دهم بخاطر این بود که رسما با هم قرار مدار گذاشتیم که بیوگرافیاش را بنویسم. بعد پاس دادم به رضا رفیع. بعد قبر آماده شد و تمام. کل مطلبی که بر رفیق ما ( و به قول خودش: "خیلی های دیگه!") گران آمده بود، همین بود. من البته به آن "خیلی های دیگه" کار ندارم. خیلی از آن "خیلیهای دیگه" موجودات کینهجو و رذلی هستند که نیششان از راه کین نیست و باید اقتضای طبیعتشان را درک کرد. به همین خاطر هم هست که با آنها دوست نیستم و اگر علنا نیش می زنند و حتی روی وبلاگشان و در جمع های نیمه عمومی چرند و پرند بارم میکنند به رو نمی آورم. اینها احترام اساتید و آنهایی که دستشان را گرفتند و تاتی تاتی راهشان انداختند را چقدر داشتند که ما را داشتهباشند.
اما برای بعضیها مثل همین دوست عزیز که مطمئن هستم ذالتشان رذل و پلید نیست خیلی دلم می سوزد. مثلا همین رفیق شفیق با اینکه می داند من اگر اسم واقعیام را پای مطالبم می گذاشتم در طول این چند سال بیش از صد هزار نفر می شناختندم و دهها جا "جلو میافتادم" وقتی چنین ذهنش مشغول جلو افتادن آدم یک لا قبایی به نام محمود فرجامی می شود من را بیش از هر چیز متاثر میکند. البته محض اینکه ریا نشود بگویم که شخصا هم از این جور چیزها ناراحت میشوم اما تاکید می کنم که تاثرم بیشتر از ناراحتی است. کلی گویی نکنم. در مورد همین نمونهای که گفتم واقعا چند روز است ذهنم درگیر است که یک آدم باید چقدر حقارت آمیز در مورد خودش و دیگران فکر کند که به همچو جایی برسد.
باور کنید قبل از همین چت من یک بار به همین رفیق زنگ زدم. آنقدر صدایش گرفته بود که نگرانش شدم و فکر کردم مریض است. برایش پیغام هم گذاشتم که گفت بگذریم بعدا می گویم و بعدا معلوم شد ماجرا چیست.
به نظر من مهمترین عامل در بروز چنین واکنشهایی «محیط» است. البته تاکید کنم که دارم در مورد طرز تفکر و برخورد حقارت آمیز آدمهای سالم حرف میزنم و نه آدمهای مریضی که خودشان تجسم حقارت هستند، که جای بحث ندارند. من فکر می کنم این آدم ها بیش از هر چیز با حضور خودخواستهی خود در محیطهای حقیرپرور به حقارت و چشم تنگیهای بی دلیل مبتلا می شوند. در هر زمینهای حقارتها به صور مختلف رو می آیند. من در ژانر خودمان بعضی از آنها را با دقت روی آدمها تشخیص دادهام. بخوانید ببینید درست است:
نشتن پشت یک میز و صبح تا شب توی اینترنت ول گشتن و حقوق گرفتن از فلان سازمان به بهانه بهمان کار به ظاهر فرهنگی، زر زر زدن مفت از صبح تا شب درباره زدنگی خصوصی دیگران و نیت یابی آدمها (که معمولا منجر به پاپوش دوختن هم می شود)، بو کشیدن برای شرکت هر جشنوارهی مزخرفی که میلیاردها تومان از بودجه فرهنگی این مردم بینوا را هورت می کشد و برای خالی نبودن عریضه چند تا سکه جلوی برگزیدگانش می اندازد، پرینت گرفتن از چند کار معدود و هر بار اندکی تغییر دادن و برای جای جدید فرستادن، موس موس کردن دنبال پولهای نجس دولتی از قِبل راه انداختن یا نوکری برگزاری جشنوارههای جفنگ، الدرم بلدرمهای چسکی درباره ارزش هنری و مناعت طبع شخصی و عین حال خواهش و التماس برای ارائه مطلب و به خصوص شعرخوانی در حضور مقامات، دست و پا کردن عناوین پشمکی برای ارزش دادن به کار خود از طریق عنوان "عضویت در هیات مدیره دبیرخانه سمینار پشه نعکنی ابرکوه"، "عضو هیات تحریریهی مجله بیسار"، "برندهی مقام سوم جشنوارهی گنجشک رنگکنی"...، در آوردن کتاب و مجلههایی که هیچگاه خوانده نخواهند شد برای سازمانها و اداراتی که هیچوقت مفید نبوده و نیستند، به لجن کشیدن هر کس که اندکی موفقتر است (یا فکر می کنند اینطور است)، توهم محصور بودن دنیا در مشکلات شخصی ...
فکر میکنم همهی ما باید به خودمان بدبین باشیم و از این مناطق حقارت خیز بپرهیزیم. واضح است هیچکدام ما دوست نداریم حقیر باشیم اما در مورد مواضع حقارت خیز باید خیلی دقت کرد چون قرار گرفتن در این جاهای حقیرپرور باعث میشود ناخواسته و اندک اندک حقیر شویم. این جاها روح ما را کوچک و دنیایمان را حقیر میکنند. شاید میزمان را بزرگتر کنند و حقوقمان را بیشتر و خدم و حشمت را پرتعداد، ولی حقیرمان میکنند. به خصوص اگر کارشان به ظاهر فرهنگی باشد موج حقارتشان هم بیشتر است. اگر نشانههای بالا به نظرتان شبیه کسی یا جاهایی آمده بدانید که بیراه نگفتهام.
من که تکلیفم با خودم روشن است. برایم روشن شده که به شدت آدم کم ظرفیت و تاثیرپذیری هستم. به خاطر همین هم هست که کلا روال زندگیام را عوض کردهام. به ندرت جایی می روم یا در جشنوارهای شرکت میکنم یا در دفتر مجله ای دیده می شوم... اصلا نمیگویم همهی اینجور جاها حقیرپرورند، نه، من به خودم شک دارم. مثل آدمی هستم که آنقدر از ایدز می ترسد که بدون هیچگونه محدودیت اخلاقی و قانونی، از هر گونه ارتباط جنسی مشکوک خودداری می کند. به هر کسی هم که دوستش داشته باشم و روحش برایم از پلکان ترقیاش مهمتر باشد توصیه میکنم: اگر جایی هستی که اینطوری می خواهندت یا آدم بزرگهایش اینطوری هستند بیا بیرون.
صدایم از جای گرم بلند نمی شود. من هم در همان جامعهای زندگی می کنم که شما زندگی می کنید. نه پارتی دارم و نه نبوغ خاصی. (که اگر داشم روزی ده ساعت تمام نمینشستم به کارهایی که چشم و کمر و گردن و از آنها مهمتر اعصاب و روانم را داغون می کند) منتها آدم باید یک بار در زندگیاش تصمیم بگیرد کدام طرفی است. مهم نیست شغلی که داریم چقدر مهم است. صفحه بند یک نشریه گمنام ، بازیگر درجه3 یک سریال، مقاله نویس یک سایت کم شناخته... وحتی کارمند دبیرخانهی یک جشنواره بودن هیچکدام کارهای کوچکی نیستند اگر ما حقیر نباشیم. اگر فضایی که در آن کار می کنیم حقارتمحور نباشد. کار بزرگ داشتن هیچ دخلی به روح بزرگ داشتن ندارد. مگر نمیبینید کارهای بزرگ در مملکت ما دست کیهاست!
منتها آدم باید یک بار در زندگیاش تصمیم بگیرد کدام طرفی است...
برای ثبت در تاریخ شخصیام این را مینویسم.
چند ساعت پیش، یعنی در اواخر شب اول اردیبهشت ماه جلالی، در مکاشفهای کاملا عقلانی و غیرعرفانی، گرهی که نزدیک به سه سال بود ذهنم را درگیر خود کردهبود، شروع به باز شدن کرد. نوشتماش. همهاش روی یک برگ کاغذ. آنقدر خوشحال و هیجان زدهام که نمیتوانم بخوابم. مساله کاملا حرفهای و کاریست اما برای من رسیدن به این لحظه خیلی مهم بود. حتما برایتان رونماییاش میکنم. شاید یکی دو ماه دیگر.
الان ساعت 3 صبح است.
عارضم که ما داشتیم مثل بچهی آدم کار خودمان میکردیم که خبردار شدیم وبلاگمان فیلتر شده. یک مقداری صبر کردیم ببینیم باز میشود یا نه، دیدیم نشد. حتی دعای افتتاح را هم از مفاتیح خواندیم ولی فتح بابی نشد. هر چه فکر کردیم دیدیم از آن کارهای بدبد گردابی که نکردهایم، پس لابد باید مساله سیاسی باشد. این بود که به یکی از بزرگواران که دستش همه جا می رسد تلفن زدیم که آقا یک کاری بکن. اما بعدش که نشستیم کلاه خودمان را قاضی کردیم دیدیم عجب توهمی! آخر ما در عالم سیاست پشه هم نیستیم که فیلترمان کنند و به قول شیخمان آن پشه هم نیستیم و خود این میان هیچیم.
این بود که به عنوان آخرین راه حل برداشتیم ایمیل زدیم به حضرات (filter@dci.ir) که آقاجان! اشتباه گرفتهاید، ما نه مریم زیزی هستیم نه هادی خرسندی. اگر می شود بازش کنید (سایت دبش را). امروز صبح آمدیم سرکار دیدیم یک همچو ایمیلی برای ما آمده:
با سلام و احترام
لطفا موارد زیر را در وب سایت خود یافته و آنها را اصلاح نمایید:
Content: Count: 3
Keywords: ...کسی | ...جاوز | ...ونی (نقطه چینها از من است)
در ضمن شما نبايد به سايتهاي فيلتر شده ديگر در سايت خود لينک دهيد.
وب سایت شما رفع انسداد خواهد شد. در صورت تکرار، مجددا توسط روباتــها بررسی شده وبرای همیشه مســــــدود می گردد.
با سپاس
واحد فیلترینگ مخابرات
سایت دبش هم انگار نه انگار که اصلا فیلتر بهش استعمال شده؛ خوش و خرم باز شد! ولی حال خودمان گرفته شد. یعنی خدا وکیلی باید وظیفهی خطیر بستن سایتها را رباتهایی با این درجه از هوشمندی داد؟
این بود که همچین نامهای برای رفقا زدم:
سلام
متشکرم از پاسختان و همچنین رفع انسداد
چنان مواردی در سایت من به آن معنا وجود ندارد. ولی ممکن است رباتهای شما آنها را بیابند. مثلا ممکن است من از "تجاوز" آمریکا به عراق نوشته باشم، یا در مورد سایتهای "سکسی" مطلبی اعتراضی نوشته باشم یا مثلا نوشته باشم "برلسکونی" و از این قبیل... . به همین دلیل یافته های رباتها که طبیعتا هوشمند نیستند و محتوای نوشته های من به فارسی را نمیفهمند نباید ملاک قرار گیرد.
با احترام
م ف
به هر حال این شما و این هم سایت موقتا بیفیلتر دبش تا زمانی که آدم آهنیهای مستقر در واحد فیلترینگ مخابرات دوباره سه کلمهی غیر مجاز در دبش پیدا کنند.
ضمنا این اتفاق من را در کاندیداتوری ریاست جمهوری متزلزل کرد. رئیس جمهوری که دست و دلش بلرزد که مبادا کلمهای بگوید که در ذهن یک عدهای معنای ناجوری بدهد و بزنند درش را تخته کنند واقعا چه فرقی با تدارکاتچی دارد؟ فکر کردهاید من حاضرم خاتمی بشوم؟ نه خیر آقاجان ما نیستیم...
خب گهگاهی اینطوری میشود. اینطوری که آدم بیاید ببیند که وبلاگش فیلتر شده. آن هم تا دسته! و بعد بماند که چه بگوید. دعا هم که خلق نشده برای این طور مواقع که آدم دست به دامن شیخ عباس قمی شود و مثلا با گفتن 239 بار " اللهم خلصنا من الفیلترهم" خودش را آرام کند یا دست کم سرکار بگذارد.
به دو سه تا دوست و رفیق زنگ میزنم برای پیگیری ماجرا و رفع سوءتفاهم. شد، شد؛ نشد، نشد...! من آدمی که برای موقعیتهای خیلی مهمترش گردن کج کنم نیستم، چه رسد به اینجا که اصلا خبط و خطایی نشده که کار به باقی داستان بکشد.
گفتم که یک وقت اگر آمدید دیدید کل دبش رفته هوا بدانید ماجرا چیست. هرچند بعید می دانم برای آدمهای زیادی دبش و نویسندهاش به اندازهی آن پشه هم قدر و اعتبار و اهمیتی قائل باشند.
شاید درسی باشد برای من که در مملکتی که معلوم نیست از آن بالا چی می آید، دهانم را به انتظار باران نیمهباز نکنم!
تف...
همه چیز را ببخشم، این را نمیبخشمت...
-----
پدر من در سال 39 به عنوان کارمند بهداری به تایباد اعزام می شود. میدانید تایباد کجاست؟ شهر مرزی ایران و افغانستان. آن زمان بین سه تا چهار هزار نفر جمعیت داشته است. یعنی به اندازهی یک روستای بزرگ یا یک شهر خیلی خیلی کوچک. سه تا از برادرهای بزرگتر من زاده در تایباد هستند. یک خواهر و برادرم هم در نوزادی به خاطر بیماری و کمبود امکانات همانجا در آغوش مادرم مردهاند ولی اگر نگویم همه، بیشتر خاطرات خوشی که در خانوادهی ما نقل میشود مربوط به تایباد است. پدرم اندکی قبل از تولد من به مشهد منتقل میشود. من بچهی مشهدم. یک ساله بودم که انقلاب شد. در سه سالگیام، وقتی مادرم مجید را به دنیا آورد جنگ شروع شد. درگیریهای خیابانی و تیراندازیهای شبانه در کوچهمان را به خاطر دارم. یادم هست وقتی بنیصدر فرار کرد با مادرم در تحصن دور فلکه ضد بودیم. فلکهی ضد مشهد همان میدان زیبایی بود که چند سال پیش به بهانه دیده نشدن حرم خرابش کردند. کودکی من در جنگ و تشییع جنازه و صف و کمیته و شلاق سر کوچه و شهادت و دلهرهی شهادت و این چیزها گذشت. و در تمام این دوران، خاطرات خوشی که پدر و مادر و برادرهایم از تایباد و میهمانیها و گردشها و تفریحاتش میگفتند، خاطرات من هم شده بود. آنقدر که تایباد را در رویاهایم بهشت میدیدم و همیشه آرزوی دیدنش را داشتم.
مواقع رسمی نوشتنم نمیآید. نوروز هم! خودم تعجب میکنم از اینهمه حرفی که گذاشته بودم به بهانه سال نو بنویسم و همیچکدام را نمیتوانم بنویسم. اشکالی ندارد. باشد برای بعد...
به جایش یکی از شعرهای حافظ را بخوانید که عاشقش هستم. سالی که رفت برای من سال حافظ بود. به درکی شخصی و بیواسطه از حافظ رسیدم که برایم یک دنیا ارزش دارد. کلید فهم حافظ را پیدا کردم. درست باشد یا غلط، من با همین کلید به سراغ هر غزلی از حافظ که میروم آن را میفهمم. آنقدر میفهمم که انگار خودم کنار حافظ نشستهام وقت گفتن شعری که میخوانم.
هزاران آرزوی خوب برایتان دارم. یکیاش درک بیغش، شخصی و بیواسطهی حافظ. وقتی آدم اندک مایهای مثل من بتواند حافظ را کشف کند، حتما شما هم میتوانید. این بخت خوش ارزانیتان باد که به گوشهای از زندگی رنگ می دهد. اصلا زندگیمان رنگیباد. آنقدر که با اولین نفیر صور اسرافیل، دنیا رنگینکمان شود. مرده باد خاکستر و خاکسترپراکنانِ افسردهحال. نظم و نظام و روزگارمان بهتر از این باد. بهاران خجسته باد!
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را ضرر ها داد سودای زر اندوزی
زحلم گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزی صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرو آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میای دارم چو جان صافی و صوفی مینهد عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی!
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی اگر سوزی
به عُجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ کی کند تنها دعای خواجه تورانشاه
زمدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
ضمنا همینجا از همهی دوستانی که با فرستادن پیامک و ایمیل، گذاشتن کامنت یا هر طور دیگری عید را به من و خانواده تبریک گفتهاند یا خواهند گفت و متاسفانه نخواهم توانست به لطف تک تک آنها پاسخ بدهم سپاسگزاری میکنم. سالی خوش داشته باشید.
مادرزنم هم مرد. در تهران. در خانه ما...
پ.ن.:
با تشکر از همهی دوستانی که با کامنت، تماس تلفنی، پیامک و سایر روشها با من و همسرم همدردی کردند، برای دوستانی که در مورد مراسم ختم پرسیدند و متاسفانه نتوانستم به صورت تک به تک به آنها اطلاع بدهم، عرض کنم که این مراسم امروز سه شنبه (13 اسفند) ساعت 3 تا 4و نیم بعد از ظهر در مسجد شفا به نشانی خیابان ولی عصر، بین خ بهشتی و خ مطهری، پشت شرکت مخابرات برگزار میشود.
امروز عصر داشتم از دم دکه روزنامه فروشی رد میشدم که چشمم افتاد به عکس تمام قد منوچهر احترامی روی صفحه اول همشهری عصر. طبعا روزنامه را خریدم و داشتم مطالب راجع به احترامی را نگاه می کردم که چشمم خورد به اسم خودم!
نمی دانم تا حالا اسمتان در غیر منتظرهترین جاها دیدهاید؟ ناخودآگاه ضربان قلب آدم میرود بالا. البته خوشبختانه همشهری روزنامه خوشنامی است و می تواند خیلی هم خوشحال کننده باشد که در پروندهای درباره منوچهر احترامی اسم آدم به عنوان نویسندهی یادداشت آمده باشد؛ ولی من که یادداشتی به همشهری نداده بودم!
ماجرا این بود که دوستان (به احتمال زیاد امید مهدی نژاد) یکی از یادداشتهای وبلاگی من دربارهی آقای احترامی را در روزنامه منتشر کردهاند. البته این نشاندهندهی لطفشان است و چه بسا اگر می گفتند یادداشتی مینوشتم یا همان را آماده برای چاپ در روزنامه می کردم، ولی فکر می کنم چاپ آن مطلب، در صفحه وسط روزنامه پرخوانندهای مثل همشهری و بدون اطلاع من کار درستی نبوده.
من در وبلاگم برای دویست سیصد نفر که معمولا یا دوست و آشنا هستند و یا خوانندهی ثابت مینویسم. میخندانم، می گریانم، احساساتی می شوم، تند میشوم، افسرده میشوم... همهی اینها خطاب به این آدمهاست. درست است که اینترنت یک عرصهی عمومیست ولی آن یک اپسیلونی که در این عرصه عمومی مربوط به من است "کلاسه شده" است. دوست ندارم این فضا با فضاهای دیگر مخلوط شود. واقعا چرا باید خواننده روزنامه همشهری یادداشت خودمانی یکی به اسم محمود فرجامی را بخواند که دراوج غم و اندوه بعد از خاکسپاری استاد نوشته شده؟ یا چرا باید دهها هزار نفر روزنامه خوان بفهمند که او برای فلان نشریه مجانی مقاله می نوشته؟...
از امید که قطعا نظرش خیر بوده و لطف داشته متشکرم و برای چندمین بار از همه دوستان خواهش میکنم بدون هماهنگی من مطلقا هیچکدام از نوشتههای وبلاگی من را در سایر رسانه منتشر نکنند. این خواهش بیش از آنکه ناظر به اهمیت و قدرت نوشتههای من باشد؛ بر می گردد به ضعف و سستی این نوشته ها و همینطور متفاوت بودن فضای نشر. مثلا همین رفقا اگر از من یادداشتی در سوگ منوچهر احترامی میخواستند؛ چیز بهتری که به شان چنان خواجه نزدیکتر و برای شمارگان آن روزنامه شایستهتر باشد می نوشتم. یادمان باشد احترامی هیچ کاری را – و به خصوص روزنامهنگاری- را خرد و سرسری نمیگرفت.
اگر در وبلاگهایمان بجای نوشتن شعری، داستانی، یادداشتی یا نقدی درباره احترامی، با یادداشتهای آبکی و کپی پیست مغلوط یک شعر، از درگذشت آن بزرگ گذشتیم، در مطبوعات چنین نکنیم. یادمان باشد او حرمت مطبوعات بود. او منوچهر احترامی بود...
-------------------
پ.ن: اين هم يك يادداشت مشابه از وبلاگ من كه در روزنامه دنياي اقتصاد چاپ شده. عجب گيري افتاديم ها! به قول يكي از دوستان كه كامنت گذاشته، اصلا همين يادداشت را در حكم مانيفستي بدانيد كه از مطبوعات خواهش مي كند مطالب دنياي سايبر را بدون اجازه به فضاي خودشان نكشانند.
حالی که بر من این روزها میرود را محال است کسی بفهمد. شبها یا خوابم نمیبرد یا خوابش را میبینم یا کابوس. دیروز در خواب دیدم روی سینهام حفرهای سر باز کرده که گوشتها درونش میجوشند و کنار میروند. آنچنان از خواب پریدم که باورم نمیشد خواب بوده باشد. بعد از مرگ برادر جوانم، هیچ ضربهای اینقدر کارم را نساخته بود. درونم آتش گرفته است. زین آتش نهفته که در سینهی من است خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت...
میخواهم به خودم دلداری بدهم. میگویم "حالا مگر چه شده؟ خب البته خیلی حیف شد که رفت؛ واقعا حیف از مردی با آن همه معلومات و سواد و هوش و حافظه که مرد. ولی مرگ حق است. کی نمیمیرد؟ تازه مگر تو چکارهاش بودی؟ چند وقت بود که میشناختیش؟..." و اشکهایم سرازیر میشود. دلم سرش را به سینهام میکوبد... "سینهی دردکشم را بدرم یا ندرم؟"
کاش میشد بدرم. دودی سیاه و فریادی گلودَر در من مانده است.
کاش نمیدیدمش. کاش به خانهاش نمیرفتم. کاش پای حرفهایش نمینشستم. کاش با آن عظمت منتشر برخورد نمیکردم. کاش بیوگرافی احترامی را دست نمیگرفتم... کاش عاشقش نمیشدم.
عمران صلاحی که رفت و حسرت ندیدناش که به دلم ماند، گفتم احترامی را از دست ندهم. رفتم و احترامی مرا بدست گرفت. آنهمه بزرگی، افتادگی، درویشی، فداکاری، مناعت طبع... ای وای بر من. کاش چنین روزی را نمیدیدم.
میگویند احترامی شعر خوب می سرود. قصه خوب میگفت. طنز خوب مینوشت. با سواد بود... همهی اینها بود و اینها نبود. انطباعات حسیهاش را میشمارند، جوهر احترامی این نبود. منوچهر احترامی آن سوپی بود که هر روز با وسواس برای مادرش، میرزا والده میپخت و در دهانش میگذاشت. منوچهر احترامی آن گپهای بلندی بود که با دهها آدم کوچکی مثل من هر روز میزد. منوچهر احترامی آن تلفن یک ساعتهاش وسط ضبط مصاحبه با زنی در اصفهان بود که با شوهرش مشکل داشت و گوشی برای شنیدن درددلهایش میخواست. آن پانزده کتابی بود که مرور می کرد تا بعد از ماهها، مقالهای برای "فرهنگ مردم" بنویسد؛ مجانی. آن همه کتابهای ریز و درشتی از شاعران جوان بود که آنها را به شوق خواندن شعرهای خوب می خرید و میخواند. وای از آن همه درویشی که به خاک رفت... وای بر دل من.
اشکهایم میریزد و ذره ای دلم برای منوچهر احترامی نمی سوزد. او بهترین دوران تهران را دیده بود. در بهترین مدرسهها درس خوانده بود. زمانی دانشگاه رفته بود که دانشجوها را روی سرشان میگذاشتند. زمانی وردست سردبیر توفیق شده بود که خیلیها آرزو داشتند سطری از آنها در توفیق چاپ شود. بهترین تئاترهای تهران را دیده بود. به سربازی که رفته بود خود تیمسار قرهباغی ستوان منوچهر احترامی را با ماشین و رانندهی خودش به عنوان جانشین سرگرد به قصر فرستاده بود. در زمان کارمندی به میل خودش به یزد رفته بود و همه جای آن طرفها را گشته بود. حقوقش ماهی شش هزار تومان بوده. در دوران طلایی رادیو با آن همکاری کرده... اشکهایم میریزد و دلم برای خودم میسوزد.
برای خودم که عقدهی اینها را داشتم و منوچهر احترامی تنها امید برای گشودن روزنهای به سرزمین رویاها و آرزوهایم بود. آدمی از نسل لوطیهای قدیم که بوی لالهزار و یزد و چخوف را یکجا می داد. درویش مردی. به طور حیرتانگیز و غیرقابل باوری درویش. اسطورهی دلبریدگی از دنیا در عین باخبری از امور... چه همه آرزوهای من به گور رفت.
آهای بدانید که اگر احترامی با اتوبوس و تاکسی این بر و آن بر می رفت، اگر لباسهایش چروک بود، اگر پرستار تمام وقت میرزاوالده بود، اگر دندانی چندانی به دهان نداشت... هیچکدام از نداشتن نبود، از نخواستن بود. پول داشت، حوصله نداشت. حوصلهاش را خرج نوشتهها و شاگرانش میکرد. خرج مادرش. خرج آدمها. آخرِ یک مراسمی، رفیقی دیدهبود احترامی نشسته گوشهای و دارد گریه میکند. چی شده استاد؟ فلانی را دیدم که زنش طلاق گرفته و پکر است... بدانید، همچو آدمی بود احترامی.
به من مربوط نیست که شعرهای احترامی چقدر خوب بودهاند. به من مربوط نیست که طنزهایش چقدر مردم را می خندانده. به من مربوط نیست که احترامی با حسنی برای بچه ها چه کرده. آنچه مرا آتش میزند آرزوهای خودم است که به خاک رفت. امیدم ناامید شده. تمام آن تاریخی که من شیفتهاش بودم، با آن لحنی که می فهمیدمش، در کالبدی که عاشقش بودم امروز دفن شد. خدا امیدتان را ناامید نکند. صدبرابر از دست دادنِ عزیزی سخت است. مرگ چنان خواجه کاری خرد نبود. این را فقط آدمهایی میفهمند که آن کودکی پرابهت و خالص را دیده باشند. نوشیده باشند. ای وای...
دارم دیوانه میشوم. امشب باید گیراترین افیون دنیا را پیدا کنم. بکشم. سر بکشم. سرم به دوران افتاده. خمار صدشبه دارم شراب خانه کجاست...
سرم را بین دستهایم فشار میدهم و نمی دانم چی بنویسم. فاجعه را چطور می توان نوشت؟ چطور میتوان گفت؟ یعنی باید مثل جلال سمیعی زنگ زد و پرسید "خبر را داری؟" و بعد بلافاصله گفت منوچهر احترامی مرده! و فکر نکرد به آدمی که همین دیروز چند بار زنگ زده به منزل احترامی که برود باقی مصاحبه را بگیرد. یا در حقیقت به بهانه مصاحبه برود خانه منوچهر احترامی؛ با هم غذاهای عجیب و غریب درست کنند، از میزوالده حرف بزنند، از توفیق و گلآقا حرف بزنند، از بی انصافی و کارنابلدی بعضی لوله کشها حرف بزنند، غذا بخورند، کارتن ببینند، حرف بزنند... .
میدانستم میمیرد. حس مسخرهای در درونم فریاد میزد میمیرد. همان حسی که هر بار بهش میگویم خیلی عوامی! حرفهایت به درد پشت کامیونها میخورد! خرافاتی هستی! و او هر بار با صدای بلند میگوید خوبها زودتر می میرند؛ میگوید به هر کس دل بستی رفت؛ میگوید لوطیها مال این زمانه نیستند.
زنگ میزنم خانه احترامی. آقایی گوشی را برمیدارد. خیلی طبیعی میگویم که میخواهم با آقای احترامی صحبت کنم. او هم خیلی طبیعی میپرسد که کی هستم و چکارش دارم؟ میمانم چی بگویم. میگویم من شاگرد آقای احترامی هستم ولی میدانم که در این حد نبودم. میگویم دارم با ایشان روی کتابی کار میکنم. می گویم خبری شنیدهام. میگوید درست شنیدهاید. می گوید منوچهر احترامی مرده. می گوید من پورنگ هستم.
پورنگ خواهرزادهی منوچهر احترامی است. او اسم مستعار پورنگ که با آن حسنی و یک سری کارهای دیگر را نوشت از همین پورنگ گرفته بود. سهراب را چند هفتهی پیش بردم خانه داییِ پورنگ. سهراب که از سبیلهای پرپشت حسنی جا خورده بود با احتیاط پرسید:
- شما واقعا نمی رفتید حمام؟
حسنی خندید و گفت:
- نه. اون مال بچگیهام بود سهراب. از اون موقع به بعد من و بابام و عموم... چی؟
سهراب خنیدید و گفت: - هفتهای دو بار میریم حموم!
و با هم دوست شدند. برایش کارتن گذاشت. بهش کتاب داد. باهاش حرف زد. از پورنگ و بقیه بچهها گفت که وقتی اینقدی بودند باهاشان چه میکرد.
پورنگ خیلی آمرانه حرف میزند. در تک تک جملاتش نهفته و آشکار است که "این به خانواده ما و شخص من مربوط است." فعلا فقط اجازه می دهد که از طرف خانوادههای احترامی، مسجد حوضی، سرخهای و یکی دیگر یک آگهی تسلیت بزنیم. نه اسم بیمارستان را میگوید و نه هیچ چیز دیگر. "فعلا نه بیایید و نه هیچ کار دیگری بکنید. هیچ چیزی بدون هماهنگی من هم ننویسید. "
مسجد حوضی نام خانوادگی مادری احترامی است. آنها آخوند بودهاند و مقرشان مسجد حوض تهران. فامیل پدریاش میرزا بودهاند. یعنی سوادی داشتهاند و حساب و کتاب سرشان میشده. آنها دست کم از چهارصد سال پیش ساکن تهران بودهاند. خودش میخندید و میگفت امیدوارم اینها جزو راهزنان تهرانی نبوده باشند!
پدربزرگ پدریاش تاجری بوده بین ایران و روسیه که انقلاب بلشویکی ورشکستهاش میکند. پدرش کارمند وزارت دارایی بوده در زمانی که کارمند بودن پرستیژ خاصی داشته. البته آنها هیچ وقت زندگی مرفهی نداشتهاند. آنها که می گویم، منظورم او و پدر و مادر و خواهر و برادرش است. برادرش سالها پیش –شاید- به عارضهی مشابهی درگذشت. موضوعی که میزوالده، مادرشان را درهم شکست.خود منوچهر خان هم هنوز کمر راست نکرده بود. یک بار برایم گفت یکی از دلایلی که حاضر نیست به اصرارهای من تن بدهد و برویم قفسههای خاک گرفته انبارش را برای یافتن کارهای قدیمیاش بکاویم این است که ممکن است با آثاری از برادرش مواجه شود و های های بزند زیر گریه.
تمام تنم داغ میشود و میخواهم بزنم زیر گریه. اما نمیزنم. برادرم هم که مرد آخرش آن عربدهای را در گلویم مانده بود نریختم بیرون. اما آن وقت اجازه داشتم که اشک ریزان خودم را سه ساعته به مشهد برسانم و الان حق ندارم بروم نیروی هوایی خانه احترامی. پورنگ خان تاکید کرده که نرویم. نه خانه نه بیمارستان و نه فعلا هیچ جای دیگر. باید بنشینم و در این هوای گرفته، در این هوای بارانی، اشک بریزم و فکر کنم که از طرف خانوادههای ذویالعز و الاحترام فوق چه آگهیای چاپ کنم. حالا باید با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ناگهانی بزرگ خاندان، منوچهر احترامی را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم. یک قالب آماده!
احترامی همیشه از قالبها گریزان بود. همین پریروز که داشتم متن مصاحبه را پیاده میکردم به اینجا رسیده بودیم که میگفت از حدود بیست سالگی از نوشتن در ستون ها و قالبهای از پیش تعیینشده گریزان شده. میگفت وقتی تو در ستون و قالبی می نویسی که یکی دیگر به وجود آورده و جاانداخته مثل این است که داری با مغز او فکر میکنی. یک جوان بیست ساله به این نتیجه رسیده بوده! عجیب است ولی نه برای کسی که از 17 سالگی جذب روزنامه توفیق شده و در نوزده سالگی وردست سردبیر!
پدرش را به گمانم سال 36 از دست میدهد. منوچهر از ان به بعد درس می خواند و کار هم میکند تا کمک خرج خانه باشد. "آهنگری، در و پنجره سازی، صندلی سازی... از پس این کارها خوب بر میآمدم. بعضی وقتها شبها تا دیروقت کار می کردم و با اضافه کاری روزی 18 تومان میگرفتم." هنوز هم وقتی از کارهای فنی حرف می زد تبحرش شگفت آور بود. آنچنان از پرههای موتورخانه شوفاژ میگفت و اینکه چطور باید آنها را عوض کرد که انگار پنجاه سال تاسیساتی بوده. "اگر این قلب واماندهام می گذاشت الان هم خودم این کارها را میکردم."
در دبیرستان به خاطر شیطنت زیاد یکی از معلمها قسم میخورد که او را رفوزه کند. به صلاحدید مدیر، پروندهاش را میگیرد و میبرد به دبیرستانی دیگر که رشته ریاضی نداشته و به جایش در رشته ادبی نام مینویسد. خودش و حتی پدرش هم از این توفیق اجباری خوشحال میشوند. پدر منوچهر دوست دارد او وکیل شود. دیپلم را که میگیرد میرود رشته حقوق دانشگاه تهران. اما هوش ریاضیاش حیرت آور بود. چند تا مساله ریاضی داد که حل کنم. هیچکدام را نتوانستم. راه حل های همه را گفت و معلوم شد ریاضی نه به رشته که به هوش و ورزیدگی ذهن است. بی خود نبود که کارشناس سازمان برنامه شده بود.
مگر فقط هوش بود؟ حافظه اش بی نظیر بود. حیرت برانگیز! از آبله مرغان خواهرش که حدودا سه و نیم سالگی خودش رخ داده بود به خاطر داشت به بعد. از آن به این طرف کمتر اسمی را بود که از خاطر برده باشد. تاریخ زندهی نیم قرن مطبوعات ایران رفته است!
اشک هایم میریزد و مانده ام در این زمانهی ریا و چاپلوسی که مقدسترین کلمات هم به مبتذلترین حالات افتادهاند چطور او را توصیف کنم.
- آقای احترامی! سه طبقهی درندشت بالاسرتان افتاده. چرا نمی دهیدش اجاره؟
- بدهم اجاره که چه شود؟
- ماهی یک عالمه پول میآید توی جیبتان.
- فکر می کنی به عقل خودم نمیرسد؟ پول را میخواهم چه کار؟!
- چه میدانم. این همه کارمیشود کرد با پول. مثلا یک پرستار خوب بگیرید برای میزوالده که مجبور نباشید 24 ساعته اینجا باشید. گه گاهی هم بتوانید بیایید بیرون هوایی بخورید.
- میز والده جز من، هیچ کس دیگر را قبول نمیکند. تازه من از این پول هایی که خواب پول است خوشم نمیآید. اصلا من پول میخواهم چه کار؟
- می دانید چیست. یک مقداری ابراهیم گلستان خون شما کم است به گمانم!
- ابراهیم گلستان نمیآمد با تو سیب زمینی پوست بکند برای پوره. آن رنده را بیار!
میگفت عمران صلاحی ورپرید. تاکید میکرد که ورپرید. صابری را هم همینطور. با لحنی میگفت که یعنی وقت مردنشان نبوده، هنوز کلی کار میتوانستند بکنند. نباید میمردند. حالا بهتر میفهمم ورپریدن یعنی چه. ورپریدن یعنی اینکه آن همه انسانیت، آن همه فروتنی، آن همه دانش، آن همه ذوق، آن همه خاطره، آن همه هوش، آن همه کودکی... در جای سردی آرام خوابیده و هیچوقت برنخواهد خاست. خود احترامی ورپریده. راستی خبر را به میزوالده چطور میدهند؟ وقتی از توی آن اتاق عقبی صدا میزند "منوچهر خان!" بهش چه می گویند؟ میگویند منوچهرخان ورپرید؟! میشود بار این همه فاجعه را به عهیده چند کلمهی حقیر گذاشت؟
ببخشید... دیگر نمی توانم ادامه بدهم. حتما چیزهای بیشتری مینویسم و می گذارم.
آدمیزاد خیلی خوشش میآید دور خودش هالههای رازآلود بتند. این را اجداد من و شما خوب فهمیده بودند. منظورم همان اجدادیست که می رفتند توی کوه و بیابان و غار و روی درخت ساکت مینشستند و به جایی خیره می شدند و صداهای نامفهوم از خودشان درمی آوردند و البته خیلی زود هم صاحب کرامت می شدند! همانهایی که چیزی نمی نوشتند. اگر می نوشتند به خطوط رمزآلودی بود که فقط تعداد اندکی میفهمیدند. اگر اینطور نبود حتما از نثری برای نوشتن استفاده می کردند که جز عدهای خواص نفهمند. و به این ترتیب حکمتها و علوم خفیهی رازآلود پدید می آوردند. حتی طب را هم سری میکردند. سری به متون قدیمی در کتابخانههای رم و قاهره و قم و لهاسا بزنید!
رازآلودگی الان هم جذاب است. سرچشمهاش کنجکاوی است اما خیلی از ماها از کنجکاوی دیگران دربارهی خودمان هم لذت میبریم. مثلا نمیدانید همین خود من از اینکه دیدهام یا شنیدهام که بعضیها کنجکاوند بدانند محمود فرجامی چه شکلی است چقدر باد شدهام. البته خدا را شکر، باری تعالی شش هفت تا سوراخ برای همین مواقع ضروری در من تعبیه کرده والله هیچ بعید نبود بترکم! ( صورتی از برهان نظم در اثبات وجود باری!)
حالا بگذارید یک سوالی از شما بپرسم. به این عکس خوب نگاه کنید. فرض کنید من بگویم این عکس من است. سوال من این است: آیا برایتان مهم است؟ اگر برایتان مهم است آیا باور می کنید؟ اگر باور میکنید چه احساسی به شما دست داد؟ انتظار داشتید چه شکلی باشم؟
(تذکر: کامنتهای بیادبانه پاک می شوند. قرار نیست دقیقا بنویسید با دیدن این عکس چه احساسی به شما دست داد!)

امروز در جایی برگهای دیدم درباره بوتوکس. نوشته شده بود که با این عمل، سم ضعیف شدهای به نام بوتولینوم به زیر پوست صورت کسانی که زیاد اخم می کنند تزریق میشود. این سم ضعیف شده باعث کرخی و کم تحرکی عضلات قسمت مربوطه می شود و به این صورت آدم های اخمو، بشاش می شود...
از صبح در این فکرم که قلبم را بوتوکس کنم. یک آمپول بوتولینوم لطفا! ضعیف شده هم نبود، نبود...
قرارداد کتاب بیشعوری را با نشر افق بستم و یک مجموعه قصهام را هم قرار شده نشر نی دربیاورد. اینکه آیا کتابها مجوز بگیرند و کی بگیرند را خدا عالم است. فعلا من بُرد کردهام که صد هزار تومان از افق و پنجاه هزار تومان از نی، پیشپرداخت گرفتهام! به قول آن ضرب المثل قدیمی: من صد و پنجاه تومن پیل دارم، کی را بُکُشم؟!
سه تا کتاب را همزمان دارم کار می کنم. یکی گفتگو و گزیدهی آثار احترامی که فعلا در مرحلهی انجام و پیادهسازی گفتگوست و بعد وارد فاز جمعآوری بهترین کارهای طنز احترامی از سال 36 تا امروز میشود. کاری که شوخی شوخی ممکن است چند سال طول بکشد. این کار را هم احتمالا میدهم نشر نی.
یک مجموعه قصه با عنوان "قصههای اساطیر" را هم در حال نوشتنم. داستان اساطیر یونان به زبانی طنزآمیز که فعلا از دو تا منبع برای جمعآوری اطلاعات استفاده میکنم. میخواهم علاوه بر طنزآمیز بودن برای همه مفید و آموزنده هم باشد. خودم تازه دارم میفهمم که شناختم از اساطیر یونان و روم در حد صفر بوده است. برای این کار با بزرگمهر حسینپور جلسهای داشتم و قرار شد بخواند و یکی از کاریکاتوریستهای خوشذوقی که با حس و حال کار جور باشد را پیدا کند برای تصویرسازی. اگر با تصویرساز کنار بیایند این کار را هم با نشر نی کار میکنم. هم معتبر است و هم میشود نشست با آقای همایی چای خورد و گپ زد. از انتشاراتیهایی که مدیرشان انگار از دماغ فیل افتاده خوشم نمی آید.
سهرابیات را هم می خواهم به صورت کتاب جمع کنم. اگر اسامی شخصیتها واقعی نبود تا به حال چند جلدش تمام شده بود اما حالا که واقعی شده به وسواس افتادهام و نمی خواهم ماجراها تخیلی باشند. البته مشکل در واقع این نیست، تنبلی خودم هم هست، والا این طفلک سهراب که هر روز دارد قصهای درست میکند!
برای دو جا هم به صورت حرفهای طنز مینویسم (یعنی پولش را میگیرم والا از نظر کیفیت که همهی مطالب ما حرفهای است!) در دبش و آی طنز هم لِک و لِکی میکنم. در بیزینس هم خیلی فعالم و در نتیجهی این فعالیت خیلی زیاد، بیشتر از شش ماه است که دارم ضرر میدهم!
چند ماهیست که اتاقی را از یکی از دوستانم اجاره کردهام به عنوان دفتر. واقعا جای راحتیست. بزرگ و نورگیر و قدیمی. مبلغ اجارهاش مناسب و به خانه ام نزدیک است و آن دوستانی که یکی از اتاقهای واحدشان را به من اجاره دادهاند بامرام و خوشاخلاقند. هیچوقت تا به حال اینقدر راحت نبودهام.
خب اینهم برای دوستانی که هی میپرسند کجایی و چه میکنی و چه کارهای.
امروز طبق وعدهای که شده بود تلویزیون فارسی زبان بیبیسی رسما شروع به کار کرد و من فکر میکنم نه تنها امروز، بلکه امسال در تاریخ رسانههای فارسی زبان به یادماندنی باشد. در شروع کار، سطح برنامهها و همینطور کیفیت تصاویر (اعم از سیگنال دریافتی بالاتر و ویدئوگرافیک و دکوراسیون و نورپردازی) بالاتر از انتظار بود و تیزرهای برنامههای آتی هم نشان میدهد که برنامههای مختلف را یک تیم کاملا حرفهای و تقریبا یکدست ساختهاند.
در فضایی که تلویزیون کاملا جهتدار و ضعیف صدای آمریکا؛ که حتی کیفیت تصاویر ارسالیاش تعریفی ندارد و گرافیکش کاملا افتضاح است؛ در مقایسه با سایر شبکههای کاملا افتضاح فارسیزبان ایرانی یک شاهکار محسوب میشود و در حالی که وضعیت تلویزیونهای فارسی زبان تاجیکی و افغانی از شبکههای ایرانی هم بدتر است، از امروز بیست و پنجم دی ماه 1387، تلویزیونی ظهور کرده که در نخستین ساعات پخشاش آنقدر حرفهای و قوی ظاهر شد که اگر زبان فارسی مجریانِ مسلطش نبود انسان شک میکرد نکند شبکهی بی بی سی جهانی را گرفته است!
اگر فکر میکنید هیجان زده شدهام، کاملا درست فکر میکنید! تلویزیونی که وضعیت گرافیکیاش اینقدر زیبا باشد، مجریان جوانش –که بعضا تا آنجایی که من میشناسمشان تا قبل از همکاری با بی بی سی رنگ یک استودیوی تلویزیونی را هم ندیده بودند- اینقدر مسلط وتمرینشده ظاهر شوند، تلویزیونی که در نخستین ساعات آغاز به کارش آنقدر خوشفکر باشد که گزارشی از بزرگترین مشکل معلولان ایرانی، یعنی نبود امکانات اولیه شهرسازی برای حمل و نقل آنها را پخش کند؛ یک اتفاق بزرگ و سرآغاز فصل نوینی در گسترهی رسانههای فارسی زبان سراسر جهان است.
بگذار وزاراتخانهها و سازمانهای عریض و طویل ج.ا.ا. خودشان را به زمین و آسمان بزنند و صبح تا شب کسانی را که در سر سودای همکاری با آن داشتهباشند را تهدید کنند. بگذار سرشان را زیر برف کنند و بودجههای میلیاردی این مملکت را همچنان جگرگوشههایی مثل فرج الله سلحشور خرج کنند. رسانهی نوی ظهور کرده و خواهید دید که چقدر زود سلیقهها را تغییر خواهد داد. رسانهای که نشان خواهد داد "دولتی بودن"، توجیهکنندهی غرضورزی و سیاستبازی و بیشعوری رسانهای و اهانت به شعور مخاطب نیست. آری میتوان دولتی بود و در راستای منافع ملتی دیگر فعالیت کرد اما به شعور و شخصیت مخاطبان احترام گذاشت و برای هر دو طرف مفید بود. درسی برای تلویزیون فارسی صدای آمریکا و تمام تلویزیونهایی که فقط سیمای جمهور اسلامی ایران هستند. فاعتبروا یا اولی الابصار!
از همهی اینها گذشته، تلویزیون فارسی بی بی سی کار بسیار مهمی را شروع کرده و آن نزدیک کردن فارسی زبانهای دنیاست (به خصوص ایرانی ها با افغان ها و تاجیکها)، که سازمان عظیم صدای و سیمای ایران با آن پروپاگانداهای سروری جهان اسلامی به بهش دیکته شده و میخواهد به دیگران حقنه کند، مطلقا در این زمینه کار مفیدی نکرد و با این طرز تفکر نخواهد توانست کرد. به نظرم این پروژهی بی بی سی از همهی اهداف دیگری که دارد مهمتر است. اینکه مجریان اصلی آن (مثل فرناز قاضی زاده) به زبان فارسی رسمی (و نه به روال معمول با لهجهی غلیظ تهرانی به عوض زبان فارسی) صحبت میکنند و در کنار گزارشی از تهران، گزارشی از کابل پخش میشود، مهمتر و تاثیرگذارتر از میلیونها دلار و هزاران ساعت سخنرانی در راه اعتلای زبان فارسی و اتحاد و همبستگی فارسی زبانان دنیاست. به خصوص این امر برای ایرانیهایی مفید است که خودشان را در پیلهی ناسیونالیسم چنان پیچیدهاند که اندک اندک به فاشیسم ختم میشود. برای ایرانیهایی که هنوز کلمهی "افغانی" در نزدشان حکم فحش را دارد و گویش تاجیکی فارسی را جز برای تمسخر به کار نمیبرند.
راه افتادن این تلویزیون را به تمام بر و بچههای تلویزیون فارسی بی بی سی، که خیلیهایشان تا همین اواخر در مطبوعات ایران همکار ما بودند تبریک میگویم، به خصوص نیما اکبرپور که همین سایت دبش اول بار با مدیریت فنی او راه افتاد.
البته به قول معروف برادریمون به جا بزم به هفت قرون! یک چندماهی که بگذرد نقدشان هم میکنیم. فعلا فقط تماشا. البته از راه اینترنت؛ چون آنتن ماهواره داشتن که ممنوع است. خبر نداشتید؟!
عکسی که در بالا میبیند، سر کوچهی محل کار من است. دقیقترش را بخواهید: فلسطین، نبش مرتضیزاده. آن روزهایی که ماشین داشته باشم از اینجا میپیچم توی کوچه. از سه هفته مانده به شروع محرم امسال، اینجا این تیر و تختهای را که میبینید هوا کردند. حالا ممکن است فکر کنید من به خاطر اینکه هر روز یک ربع بیتشر توی ترافیک باشم تا محله را دور بزنم و از بولوار کشاورز بیایم و خودم را برسانم به کوچه این مطلب را نوشتهام؛ اما خدا به سر شاهدست که اینطور نیست. ما تمام زندگیمان به این طور دور زدنها گذشته، حالا بیایم به خاطر یک معطلی یک ماهه وقت خودم و شما را بگیرم؟
موضوع جالب اینست که اینجا پر رفتوآمدترین محلهی یهودیان ایران است. چون این طرفش مدرسه (دبستان، راهنمایی و دبیرستان) پسرانه یهودیان است و آن طرفش کنیسه. و دقیقا بین این دو مکان است که تیر و تختهی مربوطه علم شده است! جالبتر اینجاست که تقریبا تمام همسایهها هم از این وضعیت ناراضیاند. دیروز یکیشان میگفت به دنبال این بوده که بفهمد اگر همسایهها این بساط را راه نمی اندازند پس کی هر سال راه میاندازد؛ که از یکی از علمکنندگان شنیده: سازمان تبلیغات اسلامی!
حالا هی بگویید این سازمان بودجههای میلیاردیاش را چکار میکند...
خبر توقف انتشار هفتهنامهی گلآقا به تصمیم پوپک صابری را از طریق آیطنز خواندم و بسیار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه برای ابراز همدردی با خانم صابری و همسرش، آقای داوودی. هیچکدام نبودند. پیام گذاشتم که خیلی متاسف شدم و امیدوارم روزی نزدیک شاهد بازگشت قدرتمندانهی نشریات گلآقا باشیم. نه هفتهنامه، که همهی نشریات گلآقا. واقعا عقیدهی قلبیام همین است.
تا به حال دو سه بار دربارهی گلآقا نوشتهام. یک بار به جد و بقیه به طنز؛ اما خمیرمایهی اصلی همه این بوده که دوست داشتهام گلآقا بهترین نشریهی طنز ایران باشد. نه از بیرقیبی، بلکه فینفسه چنان قوی و خواندنی باشد.
حالا نمیخواهم باز آن حرفها و دلایل را تکرار کنم. سوءتفاهمهایی سر همانها پیش آمده بود که امیدوارم رفع شده باشد. الان فقط میخواهم همدردی کنم. من واقعا وضعیتی که خانم صابری در آن قرار دارد را درک میکنم. وضعیتی که من "فرسودگی" توصیفش میکنم. دلایلش هرچه که میخواهد باشد، فرسودگی حال بدیست و مملکت ما سرزمین فرسودگیست.
ما باید با دوست و همکار خسته و فرسوده و دلگیرمان همدردی کنیم. ما پیشتر از آنکه خواننده و نویسنده و منتقد و طنزپرداز و رئیس و مرئوس باشیم؛ آدمیم.
گلآقا خیلی به گردن ما حق دارد. مرحوم صابری میتوانست نردبان قدرت را بالاتر برود. وزیر و وکیل بشود. اصلا چه میگویم؟ ما هنوز بچه بودهایم که او نزدیکترین مشاور رئیس جمهور رجایی بوده. او تا آخرین لحظه دوست رهبر انقلاب بود. رهبری که بسیاری از شاعران و روزنامهنگاران و مدیران و طنزپردازان ما با زحمت زیاد، در نوبت قرار می گیرند تا به دیدن ایشان بروند و احتمالا چند کلامی برای ایشان اجرا کنند.
همچین آدمی گلآقا را راه انداخت و خیلیها را زیر بال و پر خودش گرفت. درست است که حکومت ایران از لحاظ فرهنگی – و به خصوص از منظر طنز- به مسیری شبهتوتالیر افتاده و فقط آدمهایی در حد و اندازهی صابری را آنقدر خودی میداند که اجازه بدهد –آنهم با انواع فشارها و تهدیدها و "پیغام"ها!- پایگاهی برای طنز سیاسی ایجاد کنند، ولی این امر به خودی خود تقصیری را متوجه صابری نمیکند. من بارها خواستهام این مطلب را روشن کنم که اگر ما همچنان از پوپک صابری، وارث و مدیر گل آقا میخواهیم که به این موسسه با دیدی "ملیتر" نگاه کند؛ همین امر است.
چرا ما از "طنز و کاریکاتور" و جواد علیزاده همچو انتظاری نداریم؟ مگر نه اینست که عمر این مجله به اندازهی هفتهنامهی گلآقاست و همچنان هم منتشر میشود؟ چون ما همچنان گلآقا را جدی می دانیم و در شرایط بسیار بد این سالها، از دوره هاشمی بگیر تا خاتمی و به خصوص الان، همیشه گلآقا این پتانسیل را داشته که خانه طنزنویسان باشد.
بله... درست است که هیچوقت گلآقا جلوی دست وزارت ارشاد را برای صدور مجوز نگرفته یا به قوه قضاییه هم نگفته فلان نشریه را ببند، سهل است که به انتشار بعضی نشریات طنز (که همه به رحمت خدا رفتهاند) یاری هم رسانده است. تازه خصوصی هم هست و اختیارش دست مدیرش که هر چه خواست بکند با آن؛ ولی خدا را، حیف نیست حالا که فقط و فقط یک موسسه چنین موقعیتی دارد از آن به راحتی بگذرد؟ و با آن همانطوری که هست –موسسهای کاملا خصوصی و ارث پدری- رفتار کند؟
شک ندارم که دست کم تا بیست سال آینده چنین فرصتی برای هیچ شخص و موسسهای پیش نخواهد آمد. به راستی کدامیک از مقامات عالیرتبهی ما مرد کنار گذاشتن میز و نردبانِ سیاست و قدرت و راه انداختن ستون و مجلهی طنز هستند؟ تازه اگر همچین جنمی داشته باشند کو سواد و قدرت قلمشان؟ این دو را هم داشته باشند کجا بتوانند اعتماد حضرات را جلب کنند؟
حضراتی که جز برای خودیها، برای هیچ کسی حق وجود هم قائل نیستند چه رسد به طنز و انتقاد!
بیشک گلآقا مشکلاتی درونی دارد که ما از آن بیخبریم، یا کامل در جریان آن نیستیم و اظهار نظرهای صریح و قطعی شاید در حکم همان "لنگش کن" باشد که همه در گفتنش (و نه انجامش!) استاد هستیم. با خانم صابری و همکارانش در گل آقا، همدردی میکنم، به همگی خسته نباشید میگویم و امیدوارم هر چه زودتر این اشکالات رفع شوند و گلآقا طرحی نو دراندازد. فراموش نکنیم که موسسهی گلآقا همچنان هست و هزار بادهی ناخورده در رگ تاکست...
-----------
(این مطلب اول بار در آی طنز منتشر شد. یادداشت جلال سمیعی در همین زمینه را هم بخوانید.)
همین الان ایمیلی از دوست عزیزم، ناصر غیاثی دیدم که مودبانه گلایه کرده بود اگر فلان کامنت از شماست برای من و همسرم توهین آمیز است. فورا به آنجا رفتم و دیدم کسی به اسم من (محمود فرجامی) وارد بحثی شده و با عدهای درافتاده. راستش هنوز وقت نکرده ام در وبلاگ مانی ب بگردم ببینم داستان چیست اما معلوم است طرف خیلی بی ادبی کرده که حتی بخشهایی از کامنتهایش حذف شده.
از ناصر خیلی ممنونم که این احتمال را داده که آن کامنتها از من نباشد. نیست و هیچ کامنت توهین آمیزی در سایتها و وبلاگ ها که به نام من باشد، از من نیست. این نه به خاطر آنست که خیلی آدمی مودبی هستم بلکه به خاطر آنست که اگر تشخیص بدهم باید به کسی فحش بدهم (و اسمم را هم پایش بگذارم!) میآیم همینجا فحش میدهم که بُرد بیشتری داشتهباشد!
به هر حال دوستان نه آن کامنتها از طرف من است و نه ادبیاتم اینطوریست. چه با اسم و چه بی اسم. مطمئن نیستم ولی حدسم اینست که این کار کثیف و بزدلانه از کسیست که با نام "سهند" در کامنتدانی وبلاگهای متعددی -و از جمله همینجا- مشغول لجنپراکنیهاییست که جز عقدههای سادیستی قاعدتا نمی تواند منشا دیگری داشته باشد. اگر مدیریت کامنتهای دوستان سیستم کنترل آیپی را داشته باشد گمان کنم حدسم درست از آب درآید.
فعلا تا همینجا را داشته باشید...
پ.ن: یک سهند نامی، که احتمالا سهند مذکور نبوده این مطلب را در کامنتدانی مذکور به خود گرفته و طبیعتا ما را نواخته. رفتم آنجا و توضیح دادم که منظورم الزاما یک سهند خاص نیست و آن سهند اسپمانداز، را تقریبا تمام وبلاگنویسان قدیمی میشناختند (تکه کلامش هم این بود: به قول ما آذریها...). بعد هم نوشتم که اگر قرار باشد هی من بیایم به کامنتدانیهای دیگران و ببینم دیگران به اسم من چی نوشتهاند و هی توضیح بدهم که "بابا من اون نیستم به دست بریده ابوالفضل!" که باید کار و زندگیام را ول کنم بیفتم دوره.
حضرت صاحب وبلاگ ایمیل زده که با اجازهتان این بین خودمان بماند و کامنت شما را به منزلهی ایمیل خصوصی تلقی میکنم!
من هم تشکر کردم و نوشتم که لطف بفرمایید منتشر کنید. به عبارت دیگر اینقدر عقلم میرسد که فرق ایمیل با کامنت چیست. ولی همچنان منتشر نکرده. آدم میماند چی بگوید... انگاری راست گفتهاند 4دیواری اختیاری!
انگار جهان هرچقدر سومتر باشد در تولید انبوه "حماسه" پیشتازتر است! این حماسه حتی میتواند در حد پرتاب لنگه کفش هم باشد که البته ما هم بخیل نیستیم و ناز شصت همجهانمان ( همجهانان چیزی در حد هموطنان است منتهی وسیعتر و عقبماندهتر!)
ماجرای لنگهکفش خبرنگار غیور عراقی به سمت بوش را که لابد صدبار شنیده و دیده و خواندهاید. سهل است چه بسا در بعضی پارکها در بازی جذاب پرتاب لنگه کفش به سمت ماکت بوش هم شرکت کردهباشید. پس ماجرایش را دوباره نمینویسم؛ فقط چند سوال دارم:
1- این جناب قهرمان پرتاب لنگهکفش در دوران صدام کجا تشریف داشت؟ آنزمان هم چیزی به سمت سیاستمداران و یا میهمانان آنها پرتاب میکرد؟! (جانم؟ چی؟ میترسید چوب توی پاچه و سایر اموراتش بکنند؟! خب اگر قرار باشد به لنگهکفش انداز آبنبات چوبی بدهند ما که بهتر میاندازیم!)
2- میگویند عربها هر عیبی که داشتهباشند یک حسن بزرگ دارند و آن "میهماننوازی"شان است. این حضرت از چه نوع آدمهای شریفیست که لنگه کفش به سمت میهمان پرتاب میکند؟ (جانم؟ چی؟ بوش غاصب است؟ پس عمهی من بود که با طرح دولت و پیشنهاد پارلمان همین یک ماه پیش از دولت آمریکا خواست نیروهایش را از عراق خارج نکند؟!)
3- گیریم که دولت و پارلمان عراق بدون اذن این خبرنگار محترم و مهم، خیانت بزرگی کردهباشند و از بوش و نیروهایش دعوت رسمی کردهباشند. خب در این صورت این جناب غیرتمند چرا لنگه کفشش را به سمت رئیس جمهور خائن عراق پرت نکرد تا هم غاصبها حساب کار خودشان را بکنند و هم خائن ها؟ (جانم؟ چی؟ آنوقت دیگر از قهرمانبازیهای رسانهای و ضدامپریالیستی خبری نبود و نیروهای امنیتی عراقی به طور سرپایی کاری میکردند تا قهرمان پرتاب لنگه کفش به بعضی جانداران اهلی بگوید خاندایی؟!)
4- حالا که بکارگیری لنگه کفش به جای زبان و قلم اینقدر حماسی است که رسانههای رسمی ایران دارند از فرط خوشحالی ذوقمرگ میشوند خب چرا خودمان به تولید داخلی دست نزنیم؟ من شخصا اعلام آمادگی میکنم که اگر کاری باهام نداشته باشند به سمت هر میهمانی که آقای احمدینژاد داشت و من ازش خوشم نمیآمد لنگه کفش پرت کنم! (جانم؟ چی؟...!)
در مورد سایت آی طنز که راه اندازی و مسئولیت ادارهاش با من است چند توضیح ضروری لازم شدهاست:
1- ایدهی سایت آی طنز همان پارادایم همیشگی من، یعنی "پاتوق فرهنگی" بوده و هست. من معتقدم هیچ موسسه ی فرهنگی یا رسانهای تا تبدیل به پاتوق اهل فرهنگ نشود کارش نمیگیرد. البته منظورم از پاتوق به معنای جای بی در و پیکر و باری به هر جهتی نیست؛ بلکه منظورم جاییست که عدهای همسلیقه بنشینند و فارق از مقررات دست و پاگیر اداری (اما با نظمی نسبی) بحث کنند و چیز بنویسند و نقد کنند. سایت دبش را هم با همیت ایده راه انداختم و اگر در سال های 83 و 84 به این سایت آمده باشید حتما دیدهاید که صفحهی اول آن چیزی بود شبیه ستونهای روزنامه که هر ستونی مال کسی بود: علی معظمی، یاسر میردامادی، امید مهرگان و مراد فرهادپور، مژگان ایلانلو، محمد رهبر، انوشیروان گنجیپور و چند نفر دیگر که البته حالا دیگر بجز یکی دو نفر (در جاهای دیگر) بقیه هیچکدام وبلاگ نمینویسند.
آیطنز هم بر پایه کار گروهی شکل گرفت؛ هرچند که تجربه به من ثابت کردهبود در مملکتی که بدقولی و "آخ راس می گی... ولی سرم شلوغه و نرسیم" و "باشه... شرمنده" نه تنها دیگر مذموم نیست بلکه تبدیل به نوعی "کلاس" شده است، حساب کردن روی یاری "منظم" دیگران کاریست عبث و سادهلوحانه. و بنابراین طوری طراحی شده که امکان مشارکت و یاری همگان به طور نامحدود فراهم است اما اگر هیچ کس هم در اداره آن من را یاری نکند، باز هم تعطیل نمیشود و یکنفره میتوان آن را –کجدار و مریز- اداره کرد.
2- آی طنز بعد از مدتی خوب گرفت. دست کم به عنوان یک لینکدونی گروهی تخصصی طنز که خوب گرفته. بر اساس یک ایدهی ساده – اما کاربردی- که بعدا از سوی سایتهایی مثل هفتان هم مورد تقلید قرار گرفت، هر کسی می تواند با درج یکی دو خط کد آماده، لینکهای آی طنز را طوری در وبلاگش درج کند که انگار لینکدونی خودش است. این تنها بخشی از سایت آی طنز است که واقعا فعال و بهروز است و بیش از ده نفر از دوستان در تامین لینکها (و در واقع محتوا)ی آن نقش دارند. هر لینکی که در آی طنز داده شود به طور معمول بیش از صد بار کلیک میشود و این عدد بعضا به چهارصد بار هم می رسد (این البته آمارِ کلیک شمار آی طنز است و در حالیست که بعضی دوستانی که تا به حال تجربه ی لینک گرفتن از آی طنز را داشتهاند تعداد کلیک ها را بسیار بیشتر از این می دانند). مهمتر از این عدد این است که بسیاری از بازدیدکنندههای این لینکها، طنزنویسها یا علاقهمندان جدی مقوله طنز هستند. شاید به همین خاطر هم هست که مطالبی که در آی طنز منتشر و یا از آن طریق معرفی میشوند بازخوردهای بسیاری پیدا میکنند. چطور ممکن است یک لینک علاوه بر یک سایت تخصصی، همزمان در بیش از بیست وبلاگ درج و هزاران بار دیده شود و بازخوردی نداشتهباشد؟
3- در آی طنز هیچگونه باند و بازیای وجود ندارد. از اولین اعلام عمومی راهاندازی این سایت و فراخوان برای عضویت در آن، تا الان همواره تنها شرطهایی که برای عضویت در آیطنز و ادامه عضویت در آن وجود داشته، یک سری شرایط عمومی است. بخشی از این استقلال آی طنز به استقلال خود من هم برمیگردد. خوشبختانه یا متاسفانه من تا به حال در هیچ گروه، کلاس آموزشی، جلسه، جشنواره، نشریه طنز، شب شعر یا هر چیز دیگری که تعلق خاطر جمعی به وجود بیاورد نبودهام. من جزو "بر و بچهها"ی هیچ جا نیستم که هوای بر و بچه های خودمان را داشتهباشم. تا آنجا هم که ممکن بوده سعی کردهام در دادن لینک ها این پیلهای که به هر حال در هر جمع وبی پس از مدتی به وجود میآید، را بشکنم. مثلا لینک هایی که من بعضا به وبلاگهایی مثل "شراگیم" می دهم (که به کل فضای وبلاگش با وبلاگهای من و دوستانم متفاوت است) از همین روست.
البته این موضوع اصلا به معنای بی در و پیکری آی طنز نیست. نه هر کسی کلید ورود به اینجا را دارد و نه هر لینکی اجازه انتشار. به خصوص آنکه روال لینکها بر "نظارت بعد از انتشار" است و از این رو، هم در مورد خط قرمزها و هم در مورد کیفیت لینکها باید کسانی دسترسی ورود به مدیریت آی طنز را داشتهباشند که هم اهل طنز باشند و هم وضعیت زندگی و فعالیت ادبی-هنری در جمهوری اسلامی ایران را درست درک کنند. تنها شرایط ما هم حول همین دو محور است.
4- به عبارتی می شود گفت هستهی یک پاتوق خوب از طنز- وبلاگنویسان سراسر ایران در آی طنز شکل گرفتهاست. کسانی که در حال حاضر از نقاط مختلف ایران عضو فعال آی طنز هستند اینهایند: عباس حسیننژاد، سید علی میرافضلی (کرمان)، نادر جدیدی، پوریا عالمی (کرج)، ارژنگ حاتمی (مشهد)، محمد زرویی، نسیم عرب امیری، جلال سمیعی (شهر ری)، میرحسین ظریف (مشهد)، فاضل ترکمن، مهرداد صدقی (بجنورد)، حامد تاملی، محمد رازقی (قزوین)، مهدی استاد احمد، احسان مصلحی، محسن اشتیاقی، فرشته رضایی (رشت) و محمود فرجامی. (امیدوارم کسی را از قلم نینداخته باشم)
علاوه بر اینها بسیاری از دوستان از طریق ایمیل یا کامنت مطلب میفرستند و یا تقاضای لینک دارند. کامنتها هم بسیار زیادند، آنقدر زیاد که بعضا حتی وقت نمی کنم آنها را چک مارک بزنم و گروهی منتشر کنم چه رسد به دیدن تکتک آنها (مثلا این مطلب را با نزدیک 400 کامنت منتشر شده (و شاید به همین میزان منتشر نشده) ببینید). در چنین اوضاعی بخش بزرگی از وظیفهی نظارت بر عهدهی خود دوستان است که خوشبختانه همگی اهل مراعاتند. اگر جز این بود باید فقط یک کارمند تمام وقت برای خواندن و تایید نهایی مطالب و لینک های دوستان استخدام میشد. با این حال آدم است و اشتباه. خود من سردستهی اشتباهگران. محیط وب هم که اصولا چندان نظارت بردار نیست. نصفهشبی آدم به نظرش میرسد فلان چیز را بنویسد چقدر بامزه خواهد شد. می نویسد و به فاصلهی چند ثانیه منتشر میکند و فردا انگشت به دهان میماند که این کار من است؟! و باز بدتر از آن وقتی که نوشته اینطرف و آنطرف لینک و بازمنتشر شود.
ما هم در آی طنز بی اشتباه نبودهایم. هر چند که اکثر دسترسیها مستقیم است و در آییننامه داخلی ما (که پیش از عضویت نهایی برای دوستان با ایمیل ارسال می شود) آمده است که مسئولیت انتشار هر محتوایی بر عهدهی ناشر آن است، اما من به عنوان مدیر اینجا، اخلاقا خودم را مسئول میدانم. به خصوص در مورد خبرهای طنزآمیز تولیدی خودمان که قانون هم به اخلاق اضافه میشود. به همین خاطر به هر کسی که از مطالبی که در آی طنز به هر نحوی منتشر میشود شاکی باشد، حق می دهم که به هر صورتی (در محدوده اخلاق و قانون) آن را منتقل و اعمال کند. از گلایه دوستانه تا شکایت قضایی، پیه همهاش را به تنم مالیدهام. پایش هم می ایستم. اما میخواهم به دوستان – به خصوص آنهایی که مطبوعاتیترند- یادآوری کنم که حتی در نشریاتی که چند ناظر و بازبین دارند به کرات پیش میآید که مطلبی، پاراگرافی، سطری، کلمهای منتشر میشود که انتشارش خبطی بزرگ است و آه از نهاد همه در می آورد. روش برخورد مرتضویستی با چنین اشتباهات معمولی، البته راحت است اما حقیقت آن است که به ندرت چنین اشتباهاتی حاصل تعمد و مستحق برخوردند. در آی طنز طنز و هجو و شوخی تند داریم – و پای عواقبش هم ایستادهام- اما اهانت و تجاوز به حریم خصوصی نداریم. اگر چنین چیزی دیدید بدانید که در این حجم و شتاب سرسام آور محیط وب، سهوی پیش آمده. لطفا اگر موردی، مطلبی یا حتی کلمهای خارج از این پرنسیب دیدید خبر کنید تا دقیقتر کنترل کنیم. بحث ترس نیست، بحث اخلاق است.
5- پرنسیبها همیشه برای حداکثرها نیستند، حداقلها را هم روشن میکنند. از همین رو اگر خودم یا هر کدام از دوستان طنزی نوشت که با این معیارها جور درمی آمد پایش ایستادهام. ملاک ما خوش آمدن و بد آمدن کسانی که در طنزهایمان نقدشان میکنیم یا با رفتار و کردارشان شوخی میکنیم نیست. حرفهایی مثل "شما در جریان همه ماجرا نیستید"، "روی این موضوع حساس هستیم" ، "بعضیها سواستفاده میکنند"، "یک سری برداشتهایی میشود که..." ... تکراری و ناموجهاند. نوشتن این یادداشت و به خصوص این توضیح، سوتفاهم و رنجش بزرگی بود که یکی از طنزهای منتشر شده در آی طنز باعث آن شد و چون قرارمان پرهیز از هر نوع یادآوری و لینک دادن و توضیح مستقیم دربارهی آن است هیچ اشارهای به آن نمیکنم. از این رو به نمونهی دیگری اشاره میکنم: مدت کوتاهی بعد از فوت مرحوم قیصر امینپور، بسیاری از کسانی که کوچکترین نسبتی با او و طرز فکرش نداشتند شروع کردند به مصادره کردن آن بندهی خدا به نفع خودشان. من هم چیزکی نوشتم در این باره منتها به سلیقهی خودم (بدون هیچ تغییری هنوز روی وب است. از این جا بخوانید) یک دو روز بعد آقای ابراهیم نبوی آمد روی وب و بسیار شاکی. چند کلامی بیشتر حرف نزدیم که شروع کرد به ناسزا گفتن و فحاشی. به گمان آقای نبوی من به امینپور اهانت کرده بودم و هدف اصلی طعنههای من نبوی بودهاست. اما آیا واقعا چنین بود؟ آیا شما با خواندن این متن چیزی از وهن به امینپور یا طعنه به نبوی میبینید؟ یا اگر طعنهای هم به نبوی زدهباشم، غیراخلاقی و خارج از عرف بوده؟ من می دانستم که آقای نبوی صادقانه ناراحت شده و واقعا چنین تصوری برایش پیش آمده اما آیا ما مسئول تصورات خاص دیگران هستیم؟ در چنین مواردی است که من یک میلیمتر کوتاه نمی آیم. شاید از جهت انسانی ماجرا اظهار تاسف و حتی اعتذاری بکنم، اما از لحاظ حرفهای اصلا عقب نمینشینم.
و تازه شان افراد و وزن و شهرت سیاسی و اجتماعیشان هم در این میان بیتاثیر نیست. ما با زن کسی شوخی نمیکنیم اما اگر آن شخص غلامحسین الهام باشد چی؟ آیا اگر ما –البته تاکید میکنم با حفظ آن معیارهای اخلاقی- فاطمه رجبی را نقد و هجو کردیم، غلامحسین الهام حق دارد بیاید یقهی ما را بگیرد که شما با زن من شوخی کردهاید؟ یا اگر من بنویسم قاآنی آدم الدنگ بیشرفی بوده که بعد از قتل امیرکبیر آن اراجیف را سروده یکی حق دارد بیاید گریبانم را بگیرد که قاآنی جد پدر من است؟!
طنز بیبو و خاصیتی را هم که اصلا به کرداری یا پنداری نیش نزند طنز نمیدانم. حضرت حافظ را هم که در نظر بگیرید کمترغزلش را بی متلک و نیش و کنایه به اشخاص و یا -مهمتر از آن- اعتقادات زمان خود میبینید. از بین "با هم بخندیمِ"راسل و "به هم بخندیم"ِ عبید، ما چشم بسته راهعبید را انتخاب میکنیم! (در اینباره حتما اگر این یادداشت درخشان حمیدرضا ابک را نخواندهاید بخوانید)
6- تمام هزینههای سایت آیطنز از جیب من پرداخت میشود. جیبی که چندان بزرگ نیست و به همین خاطر علاوه بر پول، "اعتبار" هم خرجش شدهاست. مثلا برای طراحی آن (کدنویسی منظورم است) برنامهنویس ما هیچ پولی تا به حال نگرفتهاست و به اعتبار شخصی و قول قرارهایی که در آینده قرار است محقق شوند، کار جلو آمده. البته من چند بار برای جذب اسپانسر هم پا پیش گذاشتهام اما انتظارات طرفهای مقابل چیزهایی بوده که من ترجیح داده ام از خیرش بگذرم. مثلا شاید بد نباشد بدانید که در حدود دو سال پیش من طرح مکتوب و چارت محتوایی آی طنز را به یکی از حضرات ارائه دادم، و بعد از مدتی مشاور آن آقا قرار گذاشت که با خود ایشان سه نفری بنشینیم و راجع به آی طنز صحبت کنیم. کور هم از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینا. قرار ما از دفتر منتقل شد به یک رستوران. در آنجا صراحتا گفتند از لحاظ مالی خودت و همکارانت آیندهات و دفتری برای استقرارتان را تامین میکنیم به شرطی که اولا با فلانی باشی و ثانیا علیه فلانی، آن هم در لایههای زیرین. بقیه هم با خودت. از قرار ظاهر هم هیچ مشکلی نداشت چون ذائقه شخصی من همان بود که می گفتند. اما این در قاموس من میشود قلم فروشی. مثل اینکه به یکی که بر اساس اعتقادش نماز می خواند بگویی از این به بعد روزی ده هزار تومان می دهیم که نماز بخوانی! گفتم نه. و همیشه نه. من آی طنز را هیچوقت ملک شخصی خودم نمی دانم که سمت و سوی خاص سیاسی به آن بدهم و سلیقههای شخصیام را در آن پیاده کنم؛ هرچند که کل هزینه و مسئولیت و بسیاری از زحماتش تا به حال به گردن من بوده و خواهد بود. آن جایی که ملک شخصی من است "دبش" است. خیال همه هم راحت باشد که جز "طنز" به معنای عام و تخصصی آن، هیچ قصد و غرض دیگری در آی طنز دنبال نمیشود.
7- حرف دربارهی آی طنز زیاد است. باقی باشد برای وقتی دیگر. آخری این باشد که فاز جدید گسترش آی طنز دارد کلید میخورد. یک سری جلسات خصوصی بحث و نقد دربارهی طنز و تولید محتوای بیشتر و بهتر و منظمتر برای مطالب "طنز آمیز" و "دربارهی طنز". هر کس اهلش هست بسمالله. هر کس میتواند بیشتر همکاری کند، اعلام کند. کاریکاتور، عکس، لینک، جک (البته پاستوریزه، برای جمعآوری و آرشیو فرهنگ شفاهی مردم)، مقاله، سرمقاله... همه را طالبیم. هر سازمان، موسسه و نهادی هم که بدون چشمداشتهای سیاسی میتواند یاری برساند؛ لطفا برساند. بعدا کسی نگوید نگقتی...
جنس این آدم از جنس راننده و بقال و دکتر و کارمند و پلیس نیست. اگر میخواستم راجع به این آدمها هم بنویسم که باید روزی شش تا یادداشت می نوشتم! جنس این آدم از جنس روشنفکرهاست؛ از جنس مترجمها، از جنس ستوننویسهای روزنامههای اصلاحطلب. از جنس همان آدم هایی که باز ته دلمان می گوییم "این دیگه آدم حسابیه... هی چی باشه با دیگران فرق داره."
آدمی از جنس آدمهایی که وقتی میروی کتابت را بدهی به یک انتشاراتی تا –در نهایت بعد از یک ماه- بشنوی که کارت رد شده یا تایید؛ می آید جلو و میگوید "بده به من، کاریت نباشه." بعد شما، رویتان نمیشود از جناب دبیر فرهنگی آن انتشاراتی "رسید" بخواهید، ترجمه را با اصل کار، همینجوری میدهید دست آقا.
یک هفته میگذرد و جوابی نمیآید. ده روز میگذرد. تماس میگیرید... جواب نمیدهد. یازده روز... جواب نمیدهد...
روز سیزدهم از تلفن دفتر کارتان زنگ میزنید... "تا آخر هفته بهتان زنگ میزنم و قرار میگذاریم."
آخر هفته میشود. هیچی. زنگ می زنید... جواب نمیدهد.
به انتشاراتی تلفن میکنید. "اگر کار را به ما داده بودید، نتیجه را اعلام میکردیم... حالا که به ایشان دادهاید، باید از خودشان جواب بگیرید."
هفتهی بعد، با یک شماره دیگر. گوشی را برمی دارد. جوابی سرد و نامفهوم. انگار می گوید "خودم تماس میگیرد" اما ته صدایش این است: یه تومن بنداز آش... به همین خیال باش!
هی میخواهی بروی بگویی "آقا غلط کردم... این چهار ورقم را بدهید ببرم جای دیگر" اما هر روز که میگذرد با خودت میگویی "تو که اینقدر صبر کردی... دو روز دیگه هم روش."
حضرتش هم انگار این را می داند. هر بار جواب مثبتتر است و هر بار وعده نزدیکتر. اما هر بار مشکلی پیش میآید. وقت نشد برای صحبت... این هفته کاری پیش آمد... الان رئیس مسافرته...
و هر بار که با جناب مترجم نویسندهی روشنفکر حرف میزنی، ترجیع بند حرفها این است: "راستی اون حقالزحمهی ما چی شد؟ ریختن به حساب؟" و تو هر بار خجالت میکشی از اینکه فکر کنی این دو موضوع به هم ربط دارند. هر بار با خشونت به خودت نهیب میزنی که "این حرفها چیه؟!... طرف آدم حسابیه... مترجمه، ستون نویسه... خجالت بکش!"
بار آخر قرار می شود که پنج شنبه برویم پای قرار داد. "کار تاییده. خودم به شما خبر میدم و قرار قطعی میذاریم برای روز پنج شنبه... راستی اون حق الزحمهی ما رو ریختن؟" و باز تو قسم می خوری که اسم را رد کردهای و خودت را هم جر دادهای که بخش مالی رادیو به حساب دختر آقا پول را واریز کند. و رویت نمیشود بگویی چقدر خودت را پاره کردهای که از این رسانهی سفله و گدا، برای یک ساعت و نیم حضور آقا، چهل و پنج هزارتومان و سرویس رفت و برگشت را جدا کنی.
باز خبری نمی شود. تماس ها بی پاسخ می ماند. مستاصل میشوی. پنج شنبه شال و کلاه می کنی به آنجا. خوشبختانه تشریف دارند. دفعه قبلی با وجود آنکه قرار گذاشته بودی جناب دبیر فرهنگی مترجم اهل قلم روزنامهنگار روشنفکر، تو را از توی همان راهرو برگردانده بود؛ اینبار چه خواهد شد!
خوشبختانه هستند و اذن دخول می دهند. با کمال فروتنی، با کمال بدبختی، با کمال استیصال، با تمام وضعیتِ به گه کشیده شدهای که میتوان در مواجهه با یک روشنفکر اهل قلم ایرانی داشت، التماس می کنی که تکلیف کارت را روشن کنند. با سرافکندگی عرض می کنی که خودت می دانی کارت چندان چیز خاصی نبوده، اما بالاخره در حد خودت زحمتی کشیدهای و دوست داری لااقل بعد از چهل روز، از این وضعیت بلاتکلیفی در بیایی: رد است بدهید بروم و اگر قبول است قرارداد ببندیم.
حضرت، با متانت چای مینوشند. چیزهایی میگویند نظیر همان چیزهای قبلی. چیزهایی در این مایه که کار به نظر ایشان خوب است و این یعنی که 90 درصد اوکی است و باز باید منتظر بمانم و یک مسایلی هست.
آبدارچی بینوا فکر می کند من آدم حسابیام. لیوانی چای میگذارد جلویم. دستم گردن لیوان را میگیرد. استاد نیمخیز میشوند و با خضوعی که جدا تاثر برانگیز است میفرمایند "به هر حال ما در خدمتیم." دستم از گردن لیوان جدا و به دست جناب مترجم و روشنفکر و نویسنده و روزنامهنگار و دبیر فرهنگی گره می خورد.
- پس بازم منتظر خبر شما می مونم... خداحافظ
- به سلامت... زنگ می زنم... راستی اون حقالزحمه ما رو به حساب ریختن؟... ریختن خبر بده... زنگ می زنم...!
گمان نمیکنم اگر کمتر از سی سال سن داشته باشید این درد را لمس کرده باشید و همینطور گمان نمیکنم اگر بیش از پنجاه سال داشته باشید این درد را لمس نکردهباشید: "درد جاودانگی"!
درد جاودانگی یعنی اینکه به خودت نگاه کنی و با تلخترین حالت ممکن بپرسی "خب که چی؟" یعنی به خودت در مردهشورخانه فکر کنی و فکر کنی وقتی مُردی چه چیزی از تو یادگار خواهد ماند. فکر کنی که پنج سال بعد از مردنت، نبودن تو چه فرقی با مردن یک سوسک در فاضلاب یا افتادن برگی از شاخهی بید تک افتادهای خواهد داشت؟ فقط غم و غصهی چند نفر از خویشان و دوستانت؟
درد جاودانگی باعث میشود هر روز از چیزهای کمتر ماندنی، مثل وبلاگ و رادیو دلزدهتر شوم. البته میدانم آن چیزهای به ظاهر ماندنیتر هم دلخوشکنکی بیش نیستند، اما ما به طور رقتآوری نیازمند ماندنیم. بدبختی اینجاست که نیم نگاهی چه به ماندهها و چه به نماندهها ناامیدتر میکند آدم را.کیفیت آن معدود ماندهها و کمیت آن بسیار نماندهها هر دو با قهقهای شیطانی به من میگوید "تو نخواهی ماند!"
میگویند هر روزی که میگذرد گامیست به سوی مرگ. درست است، اما این همهی ماجرا نیست. برای من و خیلیها مثل من، هر روزی که میگذرد، روز تشییع جنازهی یکی از آرزوهاست. روز مردن یکی از امیدهاست. بازیگر خوبی نشدم. فیلمی نساختم. نمایشنامهی خوبی ننوشتم. ورزشکار نشدم. بیانم درست نشد. عکاس خوبی نخواهم شد. پولدار نمیشوم...
هر روز مدیریت وبلاگم را باز میکنم تا چیزی بنویسم. چیزی که شاید جالب هم باشد، اما از خودم میپرسم "که چی؟". بعد پنجره را میبندم و میروم وبگردی یا کار بیهوده و احمقانهی دیگری در همین حدود.حالت دانشآموزی که از شدت اضطراب امتحان، حتی به اندازهی شبهای معمولی هم نمیتواند درس بخواند.
امشب در جواب خودم، اعتراف کردم "عادت!"و نوشتم!
ابراهیم نبوی در بیمارستان بستری است. سکته خفیف کرده و چند رگ قبلش مسدود شده. یکی را با عمل جراحی باز کردهاند. باقی را لابد بعدا باز میکنند. فعلا در بخش مراقبتهای ویژه است. امیدوارم هرچه زودتر خوب شود.
نبوی را با هر معیاری بسنجید طنزپرداز بزرگی است. او تحول بزرگی در فرم طنزنویسی معاصر ما (به خصوص مطبوعاتی) به وجود آوردهاست. معدود افرادی مثل او یا مهران مدیری آنقدر مسلط و حرفهای و مداوم کار می کنند تا میتوانند ذائقهی مردم و نحوهی خنداندنشان را تغییر دهند.
تا به حال چند بار خواسته بودم یادداشت بلندی دربارهی نبوی و اهمیت او در جهان طنز ایرانی بنویسم، هربار نشد. انگار باید اتفاق مهمی میافتاد؛ اتفاقی به بزرگی مرگ!
امیدوارم این اتفاق بزرگ دهها سال نیفتد. هرچند که روزی خواهد افتاد و آن روز صدها ستایشنامه برای "داور" نوشته خواهد شد. اما پهلوان زنده را عشق است. نقد زندهها شاید بیشتر از تمجید مردهها فایده داشته باشد. 22 آبان همین امسال، نبوی پنجاه ساله خواهد شد. آن روز میتوانیم برایش بنویسیم.
آقای ناطق نوری که مثل بسیاری دیگر از حضرات از خرافه هایی که "این سالها" (یعنی در همین سه چهار سال اخیر و نه پیشتر از آن!) رواج یافته دل پردردی دارد، گویا در شبهای قدر اشارهای به "جمکران دوم" کردهاند که باز هم بر مبنای خوابی شکل گرفته و "مقدس" شده است.
این در حالیست که واقعا دل آقای نوری و سایر دلسوزان از خرافه به درد میآید و مردم بهتر است به جای اینجور خرافات و ساخت جمکرانهای جعلی، به سراغ همان اصلی بروند و نامههایشان را در چاه بریزند. (یکی از اقوام که خانم معلمیست مذهبی تعریف میکرد که مدتی پیش بچههای کلاس را با بودجه فوق برنامه و گردشهای تفریحی و علمی، میبرند به جمکران که آنجا برای امام زمان نامه بنویسند و به چاه بریزند. بچهها هم داشتهاند در دفترهایشان نامه مینوشتهاند که یکی از خادمها میآید و میگوید هیچ کدام از نامههایی که روی کاغذهای عادی نوشته باشد را حضرت نمیخوانند و فقط کاغذهایی که از فروشگاه همینجا خریده شده باشد را ایشان میخوانند. بچهها هم میروند دانهای صد تومان برگ سفید میخرند و نامههایشان را توی آن می نویسند!
از آنجا یاد این ماجرا افتادم که خانم معلم محترم داشتند از رواج خرافاتی که فکر میکنند حضرت نامهشان را فقط روی کاغذهای خریداری شده از آنجا قبول میکنند با روشنفکری -بلانسبت مثل آقای ناطق نوری!- انتقاد میکردند و در آخر فرمودند: خودم نامه را روی کاغذ دفترچه خودم نوشتم و در چاه جمکران انداختم!)
بله واقعا حیف است که مردم جمکران دوم درست کنند و "آن جوری" خرافه پرستی کنند!(به قول شاعر شیرین سخن: اینجوری؟ اینجوری؟) بگذریم...
حالا بخوانید کهچند خبرنگار فضول رفتهاند آن مسجدی که جناب ناطق نوری اسمش را نبرده پیدا کردهاند و کتاب کرامات آن را هم خریدهاند. با هم یکی از این کرامات را که در آن کتاب چاپ شده و وزارت فرهنگ و ارشاد هم مجوز داده میخوانیم:
او پیر زنی پاكدل و بی آلایش بود و چون از سادات بود، او را «سیده خانم»صدا می زدند. او و همسرش «مش باب جان» تو فیق خدمتگذاری و نظافت این مكان شریف را بر عهده داشت و در یكی از حجره های قدیمی این مسجد زندگی می كردند. كمتر اتفاق می افتاد كه از مسجد خارج شود. او توفیق یافت كه بارها حضور مبارك امام زمان «عج» را د راین مسجد درك نماید و چنین عادت داشت كه همه حوادث و اتفاقات مسجد را برای شوهرش نقل می كرد و مش باب جان نیز در صحبتها یش با مؤمنین آنها را نقل می كرد. او می گفت: همسرم سیده خانم طبق عادت قبل از اذان وارد شبستان زنانه می شد و سجاده ها را ردیف می كرد و همه جا را بر رسی می كرد، بعد كنار پرده حایل بین مردان و زنان در جای مخصوص خودش می نشست و طبق عادت زیر پرده را بالا می زد و نیم نگاهی به شبستان قسمت مردانه می كرد تا از اوضاع آن با خبر شود و وقتی خیالش از مرتب بودن مسجد آسوده می شد، پرده را پایین می آورد و در انتظار نمازگزاران مدتی می نشست. در یكی از شبها هنگامی كه د ر جای خود نشسته بود، شنید: كسی قسمت مردانه نماز می خواند! دست برد زیر پرده را گرفت تا آن را بالا بزند، ناگهان صدای آن مرد را شنید كه با زبان محلی با لحن خاصی به او می گوید: آهای! سیده خانم پرده را بالا نزن. او شگفت زده شد و شتابان به طرف اتاق آمد و جریان را به شوهرش گفت: چه كسی د رمسجد نماز می خواند؟! گفت: نمی دانم! برویم ببینیم چه كسی است در این وقت خیلی زود وارد شبستان شده است؟ آمدند و كسی را ندیدند ، فهمیدند كسی از بیرون وارد نشده است و پی بردند كه در این وقت كسی جز صاحب این خانه امام زمان «عج» نیست.
دیشب اتفاقی برای من افتاد که برای ثبت در تاریخ هم که شده باید اینجا بنویسماش. پیش از هر چیز تذکر بدهم که اگر شما خبرنگار جوانی باشید که فقط جو مطبوعاتی یکی دو دههی اخیر را -از نظر روابط پرسنلی- دیدهباشید حق دارید که این واقعه را باور نکنید و فکر کنید من از زور فشارهای روانی مطبوعاتی دیوانه شدهام. اما این ماجرا حقیقت دارد :
دیشب به دعوت سردبیر مجلهای، به دفترشان رفتم. خود ایشان بود و یکی از اعضای تحریریه. میخواستند ساختار مجله را عوض کنند و از من هم خواسته بودند که اگر نظری دارم بدهم. یک سری چیزهایی به ذهنم رسیده بود که گفتم. بعد از گپی و چایی و سیگاری، گفتند اگر می شود همین ها را بنویسم. من هم گفتم عمرا! و بلافاصله رگباری از بد و بیراه را ریختم سرشان. آخر از صبح سر بیشعوربازیهای رادیو - که حاضر نیست حق الزحمهی میهمانها را مثل آدم بدهد- اعصابم خورد بود. از قبل هم که کلا از رفقای مطبوعاتی دل خوشی نداشتم. این بود که سخنرانی تندی در باب بیشعوری در رسانه (که نام یکی از فصلهای مهم کتابی که ترجمه کردهام هم هست) کردم و سر آخر رک و پوست کنده گفتم به من چه که شما میخواهید مجلهتان را بهتر کنید، همین که تا اینجا آمدم و این حرفها را زدم هم پای رفاقت و ارادت بود والا ...!
ساعت حدود ده شب شده بود و میخواستم بروم خانه که شوخیام گرفت و گفتم اگر امشب به من یک شیشلیک اساسی بدهید وضعیت فرق میکند. راستش چند روزی هم بود که هوس شیشلیک مشهدی کرده بودم. برای مشهدیهایی مثل من شیشلیک صرفا یک خوراک نیست، خاطره هم هست. هر دو هم خوشمزه! ولی قاعدتا این حرف را جدی نزدم.
از اینجا به بعد قسمت تاریخی ماجرا شروع شد. سردبیر مجله گفت اگر با شیشلیک حل میشود. اشکالی ندارد میرویم شیشلیک میخوریم و سه نفری رفتیم رستوران شاندیز جردن سه پرس خوراک و خاطرهی شیشلیک نوش جان کردیم!
باورتان میشود؟! جان من باورتان میشود که توی این دوره و زمانه توی مطبوعاتی که همیشه مدیرانش در پی ترتیب دادن روزنامهنگارها و کار کشیدن مفت و نیمه مفت از خبرنگارها و نویسندههایش هستند؛ سردبیری بیاید به روزنامهنگاری شیشلیک بدهد و ترتیبش را هم ندهد؟ (یعنی تا الان که ندادهاند!)
اگر بدانید از دیشب تا حالا چقدر خوششانم شده! مساله اصلا شیشلیک و شام و اینحرفا نیست. مساله لذت این است که سردبیری اینقدر شعور داشته باشد که اینقدر برای نظر همکارش ارزش قائل شود. آنهم نظری که خودم میدانم چندان تحفه هم نیست. مساله شعور است، والا من که میدانم دهبرابر آن شام از گردهام کار خواهند کشید! ناز شصتشان.
به این مناسب من دیشب را در تاریخ مطبوعات پس از انقلاب شامالله (معادل یومالله و یادآور شام لذیذ!) اعلام میکنم و اصطلاح "بیششعوری" را در مقابل بیشعوری و بالاتر از باشعوری به این سردبیر عزیز اعطا میکنم. آقای... (اوهوک! اسمش را بگویم از فردا شب بروید دم مجلهشان صف بکشید؟ شرمنده!)
چند شب پیش از دوستانم تذکری جدی بهم داد و تلنگر محکمی بهم زد. او گفت من خیلی تلخ شدهام، آنقدر تلخ که دیگر کسی رغبت نمی کند باهام همکلام شود. البته اگر شما از آن دوستانی باشید که خیلی وقت است من را ندیدهاید یا تازگی دیدار کوتاهی با من داشتهاید، شاید از این حرف تعجب کنید. شاید شما من را آدم شوخ و شنگی دیده باشید که تا حدودی الکی خوش هم هست. اما خودم می دانم دوستم راست می گفت. من خیلی خیلی تلخ شدهام و این را اطرافیانم به همان نسبتی که به من نزدیکترند بیشتر میفهمند.
تلخی آزارندهای که به ناامیدی و عصبانیت ختم می شود. خودم را آزار می دهم و اطرافیانم را هم.
دوستم در لفافه گفت که اگر همینطور ادامه بدهم نه فقط کسی دور و برم نمیماند؛ که خودم را هم نابود می کنم. معتاد خواهم شد و در تنهایی خودکشی خواهم کرد. او میپرسید چرا وقتی همدیگر را میبینیم از آخرین کتابی که خواندهای، آخرین فیلمی که دیدهای و از یک موسیقی خوب حرف نمیزنی؟ چرا اینقدر از قطعیهای برق، گرانیها، مدارک تقلبی، حیف و میلها و بیشعوریها حرف میزنی؟ مگر ما خودمان کم از صبح تا شب میبینیم که احتیاجی به یادآوری تو باشد؟
دوستم گفت حساس باش ولی خودت را نخور. حرفش حساب بود و من قبول کردم. من از این بعد اینقدر سیاه نخواهم بود، یا اگر بخواهم عملیتر بگویم؛ دیگران من را آنقدر سیاه نخواهند دید.
از این بعد این وبلاگ هم اینقدر سیاه نخواهد بود. هر چند که قول نمی دهم گهگاهی دل گرفتهگیهایم را اینجا فریاد نرنم، ولی واقعا خواهد کوشید اینجا سرخوشانهتر بنویسم. زندگی همین است دیگر.
فقط باید خودم یادم نرود و شما هم به یاد داشتهباشید که من از این وضعیت، از سیاست بگیر تا هنر و وضع اجتماع ناراضیام. ناراضی. ناراضی. این وقاحتها، این ناجوانمردیها، این پلشتیها حالم را به هم می زند. این موسیقی حالم را به هم می زند. این رانندگیها به وحشتم می اندازد. این...
ای بابا! مثلا آمدم بگویم از این به بعد غر کمتر می زنم. فرمودهاند برای رد فلسفه هم باید فلسفه ورزید؛ گویا برای غر نزدن هم باید غر زد!
---------------------
آخرین کتابی که خواندم، مرگ ایوان ایلیچ بود که عالی بود، ولی شدیدا مرگاندیشانه بود. در مورد این کتاب عظیم، ولی کم حجم بیشتر خواهم نوشت.
آخرین فیلم، "توتسی" بود از سیدنی پولاک با بازی عالی داستین هافمن. یک کمدی سبک که به یک بار دیدن می ارزد.
شعر... آه شعر! این روزها حافظ می خوانم. درستتر بگویم، نمی خوانم، می خورم، می نوشم. و آی می خندم! تقریبا شبی نیست که حافظ بخوانم و با صدای بلند قهقه نزنم. بعضی گفتهاند قرآن را چنان بخوان که انگار بر تو نازل میشود. من این شبها اشعار حافظ را چنان می خوانم که انگار خودم سرودهام. بعضی وقتها هم خودم و حافظ را میبینم در دربار فلان امیر هستیم. حافظ دارد مدیحه می خواند و من میلرزم که اگر امیر ملتفت نیش و کنایههای حافظ شود چه به روزمان خواهد آورد...! در مورد حافظ هم خواهم نوشت.
موسیقی خاصی این روزها نشنیدهام. همچنان با کارهای نامجو حال می کنم و آخرین کار شهرام ناظری که سال ها قبل در اجرای کاخ سعدآباد هم شنیدهبودم. یک سری کارهای قدیمی و کوچهباغی شیرازی هم پیدا کردهام که باحالند. بدیل (یا شاید ریشهی) ترانههای لالهزاری تهران که عشق منهستند.
نه بابا حس و حال خودم هم بهتر شد اینجوری. راست میگفت دوستم. گور پدر (...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و(...) و...!
این را بشنوید به انتخاب و سرهم بندی خودم:
این را هم ببیند و بشنوید (به خصوص از دقیقه 2 و بیست ثانیه به بعد!)
( ضمنا شمغول ذمهاید اگر با شنیدن اینها دلتان بگیرید و بروید توی فکر که موسیقی ما از آن سرخوشی به این فحش و فضیحت رسیده؟! غرض فقط باز کردن دل شما بود. بیخیال؛ زندگی همین است دیگر!)
کاش میشد بعضی چیزها را نخواند. مرز نا آگاهی ما تا خبر یک فاجعه نباید به فاصله یک "دینگ" باشد.
مشهد بودیم که اس ام اسی به دستم رسید از شمارهای ناشناس. نخواندمش. چند روز بعد که لابلای درختهای نیمه خشکیدهی باغ پدر داشتم پیامهایم را چک میکردم، خواندم. نوشته بود که مراسم سالگرد برادر مرحومم دکتر فلانی روز جمعه برگزار میشود. پینگیلیش اسمها را نامانوس میکند. اول بر نخوردم که کیست. بعد مثل برقزدهها خشکم زد. اسمی شبیه اسم دوستم بود. یکی از دوستداشتنی و بامرامترین دوستانم، و حالا، بعد از یک سال من خبردار میشدم که مرده. تلفن زدم به شماره. هنوز نمی خواستم باور کنم. اسم کوچکی که نوشته بود اندکی فرق داشت و هنوز امیدوار بودم خودش نباشد. خواهرش برداشت. نمی دانستم چه بگویم. بگویم "نکند داوود مرده باشد و انشالله محمد داوودی که نوشتهاید یک برادر دیگرتان است؟" به سه چهار کلمه نکشید که معلوم شد خودش بوده... اشکهایم ریخت. کی گفته مرگ حق است؟ کی گفته آن پسر خوشتیپ، خوشصدا، با معرفت، فعال و پرامید حق بوده که بمیرد؟ این حق را کی به کی داده؟
چشمهایم رابستم. رفتم به هفت سال پیش در قطار چهارتختهای که از مشهد به تهران میرفت. فوق قبول شده بودم و داشتم با حال روحی خرابی میرفتم به پایتخت. "دمیان" هرمان هسه دستم بود و خدا خدا می کردم همسفرانم پر حرفی نکنند. همینطور هم شد. دختری بود ناشنوا و بی حرف که با پدر خوابآلودش برای مسابقات ورزشی به تهران میرفت. و پسری که رو به پنجره یا کتاب می خواند و یا ساکت خیره میشد به تاریکی. سه چهار ساعتی که گذشت خودم حوصلهام سر رفت و سر حرف را باز کردم...
مادرم گفت چشمهایت چرا اینقدر قرمز شده؟ این را ببرید آن اتاق پیش بقیه سرش گرم شود...
دانشجوی دامپزشکی دانشگاه تهران بود. اسم بامزهای هم داشت. داوود جالینوس. صبح جمعه رسیدیم تهران. موقع رفتن که شد آدرس میزبانم را که دید گفت هممسیریم. من میرفتم به خیابان یازدهم امیرآباد، او هم خوابگاه دانشگاه تهران. کرایه را هم هرکار کردم نگذاشت حساب کنم. اینطوری شدیم با هم دوست. همان شب بردم پای برج میلاد به گردش. بارانی زد و نسیمی وزید. گفتم از پا قدم مناست؛ این شب تاریخی به خاطرت بماند!
روزهای بعدی که حوصلهام سر می رفت میرفتم به اتاقشان. همان دم در بود. همانجایی که هیجده تیر آتشش زده بودند. «شانسم گرفت که آن شب تا دیروقت با بچهها توی پارک بودیم و طرفهای صبح برگشتم...» بعدا فهمیدم که بقیه زندگی اینقد خوش شانس نبوده. پدر و مادرش فوت کرده بودند و یکی از بزرگترین فاجعههایی که همیشه یادآوریاش تکانم میدهد را تحمل میکرد... «خواهرم و خانوادهاش رفتند اسپانیا... دخترشان دانشجوی تهران بود، ماند تا درسهایش تمام شود. با نمرات عالی فارغ التحصیل شد اما سفارت اسپانیا ویزا بهش نمیداد. چند ماه دوندگی کردیم تا ویزایش را گرفتیم. توی این مدت خواهرم اینها هم کمی وضعشان در آنجا بهتر شده بود. عاقبت ویزا جور شد و رفت. دو روز بعد زنگ زدند که توی ایستگاه اتوبوس موتور بهش زده و فوت کرده. خواهرم توی غربت ویران شد. تمام پس اندازشان را هم دولت آنجا بابت پول بیمارستان و کفن و دفن گرفت چون هنوز بیمه نشده بود...»
هادی دستم را کشید که بیا آنجا حرف میزنند سرت گرم میشود، دوست صمیمی من هم چند وقت پیش مرد...
من خانهای گرفتم. شبهای زیادی او میآمد پیش من. همیشه با لب پرخنده. همیشه با دست پر. همیشه با دل گرم. یک میکروفن هم آورد که با خواهرش چت صوتی کند. بیشتر صبحها راهم میانداخت که بیا برویم بگردیم دلمان باز شود. طوری توی خیابان ولی عصر قدم میزد که هیچکس در شانزه لیزه نزدهاست و از همه چیز لذت میبرد. آنقدر که به آدم غرغروی افسردهحالی مثل من هم روحیه میداد. فیلم میآورد که ببینیم، آشپزی میکرد، خوش بود، روحیه میداد. دوست داشتنی بود.
روز دفاعش دسته گلی خریدم و رفتم دانشکده دامپزشکی. آنقدر خودمانی دفاع کرد که خندهام گرفت. بعد رفت دوره اجباری افسردهسازی و خاکمال کردن امید و شخصیت؛ سربازی! افتاده بود سرخس و شده بود دامپزشک یکی از این مراکز دامپروری نیمه نظامی-نیمه دولتی که سربازی مفتش را باید امثال من و داوود برایشان بکنیم و حالش را آنها ببرند. آنجا بود که برای اولین بار صدای مایوس و عصبانی اش را شنیدم. با موبایلم تماس گرفت و گفت از حجم ندانمکاری و حیف و میل آنجا دارد دیوانه می شود. می خواست ببیند من می توانم مقالهای گزارشی چیزی دراینباره بنویسم یا نه؟ رویم نشد بگویم نه. گفتم تو بنویس من تنظیم میکنم می دهم برای چاپ. نفرستاد. شمارهاش هم از روی گوشی ام پاک شد...
داشتم دیوانه می شدم. از اتاق و از وسط داستان هولناک غرق شدن پسر آن یکی دیگر از رفقای هادی زدم بیرون و دوباره به خواهرش زنگ زدم. « سربازیاش که تما شد همان سرخس درمانگاه زد... داشته می رفته ویزیت یک دامداری که چپ کرده...کنار یک تپه...» میگویم آخه... و میخواهم بگویم "به همین راحتی؟" که نمیگویم. پرسیدن دارد؟ بله به همین راحتی. مگر محسن، برادر خودم به همین راحتی نمرد. ساعت 4، مثل همیشه با لبی پرخنده و دلی پرامید و دستانی شوخ سویچ را برداشت که دوستش را تا جایی برساند و بیست دقیقه جنازهاش را روی آسفالت کف بولوار وکیل آباد دراز کردند. و مثل همیشه به همین راحتی نوشته شد که "سرعت غیرمجاز" باعث تصادف شده. و نوشته نشد که نبودن گارد ریل، کنده کاری برای تراموا و وجود جوی نابجا در کنار بولوار هم در این ماجرا دخیل بوده یا نه. حتما داوود را هم که با زلف خونی در کنار تپهای از پستی و بلندیهای سرخس دراز کردهاند، باز "سرعت غیر مجاز" مقصر بوده. جاده غیر استاندارد، نبودن محافظ و علائم راهنمایی، افتادگی شانه جاده و نبودن امداد مقصر نبوده. پسر دوست هادی هم حتما به خاطر شنا بلد نبودن یا گرفتگی عضلات غرق شده و مردنش هیچ ربطی به ساحلهای پر از نخاله و بتون و نبودن نجات غریق نداشته.
کم کم سرم گیج میرود. داوود را میبینم با جسمی بی جان و لبخندی بر لب. تصور او بی لب و چشمهای خندان برایم ناممکن است. به جسم بیجان داوود فکر میکنم و ذهنم پر از ماغ میشود. گاوبازی را میبینم با دو چشمهی جوشان خون از بدنش. میگویم خوشا به حال ایگناسیو. نه از این بابت که لورکایی داشت تا از مرگش حماسه بسازد. نه از این بابت که در شهر سهویل شهزادهایی نبود که به همسنگیاش کند تدبیر و هیچ شمشیری مثل شمشیر او نبود و نه حتی به این خاطر که خندهاش سمبل رومی بود و نمک بود و فراست بود...
به این خاطر که اگر کشته شد کشته گاوهایی شد که به یک ضربت کارش را ساختند. گاوباز بود، او با گاوها بازی میکرد؛ گاوها با او بازی نمی کردند. زجرکش نشد. وقتی ضربه را خورد که انتظارش را داشت. نه مثل ما که کشتهی گاوهایی میشویم که...
بگذریم داوود
داوودِ حرفهای خوب
و خندههای چسبناک
و امیدهای دلنشین
و جالینوس گاوهای معصوم
و قربانی درههای بی انتها
و گاوهای بیشعور!
ای دنبالهی کشدارترین ستاره امید
در ناگهان ترین لحظهها
مرگت مبارک
در مورد یاداشت انتقادآمیزی که نسبت به موضعگیری خانم عبادی دربارهی "اتهام بهائیت" نوشتهبودم توضیحی لازم است بدهم.
خانم عبادی در آنجا، برای دفاع از خودش و دخترش از اتهام بهائیت، وکالت بهاییها را با وکالت "قاتلها و قاچاقچیها" مقایسه کرده و بعد هم "به شیعه بودن خود افتخار" کرده بود. یعنی علاوه بر خاکمال کردن شخصیت موکلان خود، که هیچ گناهی به جز اعتقاد به مذهبی که "از نظر ما" غیرموجه است ندارند؛ شیعه بودن خودش را هم به رخ کشیدهبود. (و همانطور که میدانیم اعلام شیعه بودن در حکومت جمهوری اسلامی خیلی هنر بزرگی است!)
من هم ضمن انتقاد به این رویه در دفاع، نوشته بودم خب کسی که اینقدر به شیعه بودن خودش (مثل یک عامی) افتخار میکند بهتر است مثل یک فرد عامی به سایر لوازم "شیعه بودنش" عمل کند. یعنی در حقیقت می خواستم بگویم از زن روشنفکر، تحصیلکرده و به خصوص برنده جایزه نوبلی مثل خانم عبادی انتظار این حرفها نمیرفت.
اما گویا بعضی دوستان فکر کردهاند که منظور من اشکالگیری به حجاب خانم عبادی است. ابدا اینطور نیست و همینجا به صراحت اعلام میکنم من به شدت مخالف "حجاب اجباری" هستم. تازه اگر موافق آن بودم هم به خودم اجازه نمیدادم در مورد حجاب خانم عبادی یا هر زن دیگری اظهار نظر کنم.
در مورد دین و مذهب افراد هم همچنین. همه در انتخاب دین و مذهب آزادند و باید حتی این آزادی را داشتهباشند که برای آئین خودشان تبلیغ هم بکنند. ملاک اعتقادات افراد، عقاید خودشان است نه دیگران. به همان دلیل که وهابیها حق ندارند چون به عقیده آنها شیعه گمراه است شیعیان را آزار بدهند؛ شیعهها هم حق ندارند با بهاییها این کار را بکنند.
اینکه بگوییم از نظر ما فقط فلان ادیان برحقند و باقی نه، فرقی با نفی هر آنچه غیر عقیده ماست ندارد. فاشیسم بد است و بدترین نوع آن فاشیسم دینی است.
این متن را میتوانید به عنوان یک مانیفست کوچولو هم محسوب کنید.
دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم شعبان در خراسان "برات" است. بعضی جاها –مثل قدمگاه ما- فقط دوازدهم و سیزدهم را "برات" می گیرند. برات ( "براتی" و "چراغ برات" هم گفته میشود) عید مردههاست. در این روزها همه به گورستانها میروند و برای رفتگان خودشان و دیگران فاتحه میخوانند. هر کس سر مزار عزیزان درگذشتهاش را فرش می کند، حلوا و شیرینی و خرما و آب و میوه میگذارد و منتظر فاتحهخوانها می ماند تا از آنها پذیرایی کند. خودش هم به همین ترتیب به سر مزار درگذشتگان دیگران میرود، فاتحهای می خواند و پذیرایی میشود. این مراسم با اینکه در گورستانها انجام میشود ولی بیشتر به شادی است تا عزا. به خصوص در روستاها و شهرهای کوچکی مثل قدمگاه که همه هم را میشناسند و گورستانهای عمومی کوچک و منسجم است؛ جایی است برای دید و بازدید و خبرگیری از حال اقوام و همشهریانی که سال به سال هم را نمیبینند. بساط روبوسی و احوالپرسی و شوخی و خنده بهپاست و دیدارهای بسیاری تازه میشود.
اینکه چرا در این دو-سه روز خاص مراسم برات برگزار میشود را من نفهمیدم و از هر کسی که پرسیدم جواب درستی نگرفتم. به احتمال قوی با "نیمه شعبان" در ارتباط است. مراسم معمولا یکی دو ساعت بعد از اذان ظهر شروع میشود و تا یکی دوساعت مانده به غروب ادامه دارد.
"برات" در استان خراسان و بخشهای دیگری از ایران بسیار قوی و ریشهدار است. آنقدر که وقتی من به مادرم گفتم در تهران مردم برات به سر خاکها (گورستانها) نمیروند با تعجب پرسید: «پس براتی کجا میروند؟!»

الان در سفرم و دسترسی ام به اینترنت محدود. با این حال حتما باید این خبر خوش را بدهم.
دیروز آقای مقدم (پدر پریسا) تماس گرفت و گفت که ویزایشان را گرفته اند. در حقیقت چند روز بعد از انتشار آن یادداشت اعتراض آمیز و حمایت خوبی که شد از سفارت بریتانیا در تهران با آقای مقدم تماس گرفتهبودند و اعلام کردهبودند که مدارکشان را دوباره ارائه کنند. مشخص بود که تحت فشار افکار عمومی این اقدام صورت میگیرد چرا که اندکی پیش از آن اعلام شده بود که درخواست ویزای آنها (به همان دلیل غیرموجه: وجود 6500 پاوند در حساب آقای مقدم) قطعا رد شدهاست.
حدس ضعیفی وجود داشت که این کار برای وقتکشی باشد تا به قول معروف آبها از آسیاب بیفتد. به این خاطر آقای دکتر خ. از کانادا که از ابتدا پیگیر کارهای پریسا بود نامه نسبتا تندی به سفارت نوشت و اعلام کرد که پریسا نیاز فوری به ویزا دارد و اگر سفارت بریتانیا در نظر دارد که دوباره کاغذبازیها را شروع کند بهتر است از خیر این کار بگذرد. واقعیت هم همین البته همین بود. پس از رد درخواست ویزا پریسا به شرایط روحی بسیار بدی سقوط کرد؛ خودش را در اتاق حبس کرده بود، افسردهتر شده بود و از همه بدتر اینکه شرایط بد روحی وضعیت چشمهای او را وخیمتر کرده بود؛ بطوریکه صبحها چیزی را نمیدید (نابینایی کامل صبحگاهی).
اما خوشبختانه سفارت بریتانیا به سرعت ویزا به آنها تحویل داد و 27 اوت پریسا در لندن عمل جراحی خواه شد. هر چند که به خاطر این تعلل غیرموجه، هزینه، وقت، اعصاب و به خصوص سلامتی پریسا و اطرافیانش آسیب دید؛ اما جای خوشحالیست که مسئولان سفارت بریتانیا افراد متمدنی هستند که به افکار عمومی احترام میگذارند و جلوی ضرر را زود میگیرند. شاید فرق سیاستمداران و دیپلماتهای یک کشور پیشرفته و متمدن با سایرین همین باشد. اگر در بسیاری از کشورهای جهان سوم، چنین واکنشهایی «لجبازی» سیاستمداران را در پی دارد، در میان سیاستمداران و دیپلماتهای کشور انگلیس چنین واکنش عاقلانه و تحسین برانگیزی نشان داده میشود.
در این مدت دوستانی بسیاری برای حمایت از پریسا –ودر حقیقت حرمت و سلامتی یک انسان- دست یاری دراز کردند. پیشنهادها و راهکارهای زیادی هم ارائه شد که خوشبختانه نیازی به آنها نیفتاد: کشاندن این مطلب به مطبوعات انگلیسی و فرانسوی، ارتباط با چند فعال و نهاد حقوق بشری در اروپا، تجمع در مقابل سفارت انگلیس و حمل پلاکارد، لابی با دو نفر از اعضای پارلمان انگلیس که به زودی – برای دیدار با چند تن از نمایندگان مجلس شواری اسلامی - عازم ایران هستند و کارهایی از این قبیل.
خوبی وجود آدمهای عاقل در راس کارها همین است. نه خودشان را به زحمت بیشتری می اندازند و نه دیگران را.
در این مدت دوستان زیادی با ارسال ایمیل و تماس تلفنی با سفارت بریتانیا در تهران، دادن لینک به مطلب، کمک به انتشار آن در رسانهها، گذاشتن کامنت و ارسال ایمیل برای ابراز همدردی و آمادگی برای کمک، ترجمهی نامه و کارهای مشابه، در به ثمر رساندن این کار سهیم شدند. از همه متشکرم و فکر میکنم همهی ما وقتی به این فکر کنیم که به همت وجدانهای معترض ما، یک دختر جوان از دیروز با امید به دیدن دنیا، از دیروز شاد و خندان به زندگی برگشتهاست پاداش خود را گرفتهباشیم.
و تازه این همهی ماجرا نیست. درسهای بزرگی میتوان از این داستان کوچک گرفت. یکی از آنها شناختن مدافعان سینهچاک حقوق بشر و حقوق زنان، که تقریبا هیچ عکسالعملی در این ماجرا نشان ندادند (اما تا حد هشت در کردن خودشان برای قصاص کسی که مادرشوهر خودش را کشته و به آن اعتراف هم کرده؛ اعتراض میکنند و امضا جمع میکنند).
مهمتر از این، درک ایآنکه هنوز یک اعتراض حساب شده میتواند در رسیدن به یک خواستهی "بهحق" موثر باشد. دیگر آنکه شاید وقتش رسیدهباشد یک کم اعتماد به نفس بیشتری داشتهباشیم؛ همیشه حق (تاکید می کنم: «حق» نه «توقع بیجا») را با گردن کج نمیتوان گرفت بعضی وقتها گردن کلفت بیشتر به درد میخورد!
خستهشدم. گفتم که در سفرم. باز هم از همه متشکرم. گفتم خبر نهایی را بدهم، که خیلیها این مدت با نگرانی پیگیر ماجرا بودند. لطفا اگر دستتان به رسانهها هم می رسد، در انتشار این خبر خوش ( که "آموزنده" هم می تواند باشد!) یاری کنید. به خصوص در آنجاهایی که قبلا مطلبی در مورد اعتراض به سفارت انگلیس درج شده یود. اینطوری از لحاظ اخلاقی هم بهتر است.
در مورد یادداشت قبلیام و کمکخواهی از هموطنان به نتایج بسیار جالبی رسیدم. در حالی که این نامه و در حقیقت یاریطلبی انسانی از سوی هموطنان داخلی و به خصوص فعالان حقوق بشری چندان جدی گرفتهنشد، چند نفر از ایرانیهای مقیم خارج از کشور به جد دنبال قضیه افتادهاند.
کار من هم این چند روزه شده پاسخگویی به چند نفر از رفقا و بلاگرها که چرا لحن نامه ام تند بوده یا چرا فکر میکنم سفارت انگلیس وظیفه داشته که ویزا صادر کند و چرا ما ایرانیها از همه طلبکاریم و چرا یک بار یک عده ای رفته بودهاند جلوی سفارت انگلیس شلوغبازی و چرا... وچرا... .
با این حال ماجرا به همان سادگی و تلخی هست که بوده: دختری دارد کور میشود، پزشکان در ایران قطع امید کردهاند و آنها را به مراکر خاصی در انگلستان ارجاع دادهاند. با مشقات زیاد پدر این دختر تمام مراحل اداری و قانونی را انجام میدهد و با کمک چند آشنا در خارج از ایران پذیرش هم برای دختردر کلینیک انجام میشود. مطابق استعلام سفارت بریتانیا در تهران از آن کلینیک انگلیسی، مخارج درمان حدود 6500 پاوند میشود. به عنوان آخرین مرحله از پدر خواسته میشود که این پول را تهیه و طبق پروتکل خاصی به بانک ریخته و مدارک را ببرد. این کار با قرض گرفتن انجام میشود اما در نهایت و در آخرین لحظات سفارت درخواست ویزا را رد میکند چرا که به نظر آنها بودن این مبلغ در حساب کسی که ماهانه 136 پاوند حقوق میگیرد عجیب است.
ماجرا به همان تلخی دارد دنبال میشود: دختری –دختری که بینا بوده و دانشگاه رفته- دارد کور میشود و دوستان ما طوری حق را به سفارت بریتانیا میدهند که انگار تصمیم کارمند صدور ویزا وحی منزل است. البته من می دانم که این روند تا حدودی طبیعی است اما برای کی؟ برای کسیکه مثلا با حقوق اندکی میخواهد به بهانه گشت و گذار و تجارت و حتی تحصیل برود کشوری دیگر و پس از بررسی حسابهایش معلوم میشود پولی به ناگهان به حسابش واریز شده که با درآمدش و سوابقش نمیخورد. این مورد قاعدتا مشکوک است. یعنی پرسیدن سوال از گردشگری جهان سومی که ماهی 200 پاوند حقوق میگیرد و ناگهان با حساب 20 هزار پاوندی می خواهد برود انگلیس که "از کجا آوردهای" بجاست و –در صورت عدم پاسخگویی قانع کننده- ویزا ندادن به او پذیرفتنی است.
اما آیا پرسیدن چنین سوالی از پدری که فرزندش دارد کور میشود عاقلانه است؟ خب معلوم است که قرض کرده و هیچ نکته عجیب و مشکوکی در این نیست. آن هم کسی که تمام مدارکش را مراکز درمانی معتبر در ایران و انگلیس تایید کردهاند.
ولی میدانید چیست دوستان عزیز؛ ماجرا این نیست. ماجرا تحقیر و توهین و رفتار ضد انسانی است. خواهش می کنم زود نگویید «همینه که هست... ما مستحقیم... احمدی نژاد... هستهای...» کی گفته ملاک آدمها دین و سیاست و اقتصاد است. و کی گفته که همه مسائل به یک اندازه مهماند. من اگر خودم را به انگلیس راه نمیدادند حرفی نداشتم. درک میکنم تا حدودی تاثیر ماجراجویی سیاستمداران بر اعتبار شهروندان را. یا اگر پریسا (همین دختر بیمار) را قرار بود بفرستند آمریکا و نمیشد باز هم درک میکردم چون آمریکا رسما در ایران سفارت ندارد. اما اگر انگلیس سفارت دارد در ایران، این یعنی که برای مسائلی مثل این باید دست کم پاسخگو باشد. یعنی با ما هنوز مثل یک ملت دوست رابطه دارد.
چرا دائما میگویید هر سفارتخانهای حق دارد که ویزا بدهد یا نه. اما آیا با هر بهانهای و بدون هیچ دلیل قانع کنندهای؟ پس انسانیت کجا میرود؟ بله. قاضی هم میتواند هر حکمی را بدهد؛ ولی مگر به این سادگیهاست؟ مگر کارمند سفارت انگلیس در ایران کیست که هر تصمیمی گرفت درست باشد و چون و چرا در مقابلش بی ادبی؟
اصلا شما خودتان بچه دارید؟ خواهر دارید؟ تو را به خدا نگویید این حرفها کلیشه ای است. واقعیت، واقعیت است کلیشه باشد یا نباشد. فکر کنید دخترتان، خواهرتان، دوستتان دارد کور میشود. فکر کنید خودتان ذره ذره دارید کور میشوید و آخرین روزنه امیدتان برای دیدن دنیا (دست کم شبح بیرنگی از دنیا) به خاطر تشخیص و دلیل احمقانه یک کارمند بیشعور که وجدانش لای کاغذها گم شده و انسانیت برایش جهان اول و جهان سوم دارد؛ دارد از بین میرود.
دوستان متمدن من!
همه ما مطابق منشور حقوق بشری که این همه سنگش را به سینه میزنند برابریم؛ ولی متاسفانه از نظر شعور، شهامت، اعتماد به نفس و وجدان برابر نیستیم. به همین خاطر است که اگر در بریتانیا به خاطر اهمال – وحتی به قول شما وظیفهشناسی!- کارمندی یا دیپلماتی یا مقامی یا هر شخص حقیقی و حقوقی بینایی دختری به خطر بیفتد، آزادگان و فعالان حقوق بشر آنها چنان دماری از روزگار آن شخص و سازمان و مسئولانش در میآورند که تا عمر دارند یادشان نرود که با تن و روان مقدسترین موجود کائنات (یعنی انسان) نمیتوان به هیچ بهانهای بازی کرد.
انسانگرایی مّد نیست دوستان؛ آئین است. حرمت و کرامت انسانی تعطیل بردار نیست؛ مثل نمازیست که یک مسلمان مومن در هر شرایطی میخواند. مُد که شد میشود همین پتیشنبازیها و موج های وبلاگستانی ما. امروز هست و فردا کهنه می شود. منحصر میشود به خودی نشان دادن و حالی گرفتن و مثل همه این طور کارها خیلی زود ملال آور میشود. یادتان میآید هربار که دادگاههای آلمان بر ضد مقامات ایرانی حکم میدادند فورا قوه قضائیه و بنیاد جانبازان و صداو سیمای ایران؛ یاد تسلیحات شیمیایی آلمانی که عراق استفاده کردهبود میافتادند و شکایت کشی راه میانداختند اما تا ماجرا در آنسو فروکش میکرد؛ اینجا هم انگار نه انگار که ما دههاهزار شیمیایی داریم. مُد دو سه هفته بیشتر نبود اما واقعیت هر روزه این بود: هزاران نفر ذره ذره در این سالها آب شدند.
از این حضرات که البته انتظار حقوق بشر و کرامت انسانها و وجدان بیدار داشتن بیهوده است. اما لااقل از فعالان حقوق بشر غیر دولتی که باید چشمداشت. از آنهایی که با جلو افتادن در چند اعتراض و جمع کردن امضا «فعال حقوق بشر ایرانی» شدند و همین الان هم خیلیهایشان دارند در اروپا و آمریکا با پول سازمانهای دولتی و غیر دولتی در "حقوق زنان" و "حقوق بشر" مثلا تحصیل و تحقیق میکنند. آیا از این ها هم نمیتوان پرسید "چطور اگر خبطی رژیم ایران بکند یا حقی از شهروندی توسط حکومت پامال شود؛ فریادتان به آسمان بلند میشود و تا موضوع را به دهها رسانه خارجی نکشانید دست از کار نمیکشید، اما اگر پای اعتراض به سفیر انگلیس باشد از دم کر و کور و لال میشوید؟»
و البته چرا که نه! از این جور اعتراضها هیچ بورسیه و اقامت و خیری که نمیرسد، یکوقت دیدی همانها را هم به خطر انداخت! حق آن انسانی ارزش دفاع دارد که حکومت اسلامی پامال کرده باشد؛ زنی دفاع کردن دارد که جمهوری اسلامی ستمش کرده باشد. حقی از دیگران خوب است که حقوقی برای خودمان تویش دست و پا شود!
هیهات که مبادا فکر کنید من میخواهم بگویم از چنین آدمهایی نباید دفاع کرد و چنان زنهایی را باید به حال خود رها کرد. هیهات! برای منِ انسانپرست، آدم آدم است هرجا که باشد، هر که که باشد. پریسا همانقدر برای من محترم است که یک دختر آفریقایی، یک اسکیمو، یک آمریکایی. همه آدمها به حکم آدم بودنشان به هم مربوطند. به تو چه و به من چه نداریم. اگر دستمان به همه نمیرسد لااقل میتوانیم از کارهای ضدانسانی در اطراف و افق دید خودمان جلوگیری کنیم. شاید کم و کوچک اما صادقانه.
چرا فکر میکنید یک فعال حقوق بشر در انگلیس حق دارد به جفری آدامز اعتراض کند و برایش بنویسد Shame on you اما من نمی توانم؟ چون او انگلیسی است و من ایرانی؟ چرا یک بار فکر نمیکنید هر سهی ما انسان هستیم! چه نسبتی از این بالاتر و چه حقی از این روشنتر؟
دوستان عزیزم بس کنید این همه بی اعتماد به نفسی را، مرعوبیت را و مثل بچههای خوب بودن را!
خودتان بهتر میدانید که بیماری خاک و خون و دین به هر که بچسبد به من نمیچسبد. کمتر کسی به اندازهی من به خوی و خصلت های بد ما ایرانی ها انتقاد کرده. اگر خصوصی ندیدهباشید من را، دست کم آرشیو این وبلاگ هست. من هیچ وقت خودمان را نه حالا و نه در تاریخ، تافته جدابافته ندانستهام. حالا هم اصلا بحث ایران و ایرانی بودن نیست. بحث انسان بودن است و اینکه هیچکس حق ندارد با ما –آدمها- مثل حیوان رفتار کند. مثل حیوان رفتار کردن به مثلا "خوک کثیف" گفتن نیست؛ به این است که چشمهای ما به اندازهی چشمهای یک خوک کثیف هم ارزش نداشتهباشد.
من طلبکارم؟ بله که طلبکارم. منتها منشا طلبم غرور بیجا یا سو استفاده کردن یا زیادهخواهی یا دور زدن مقررات نیست. راننده آمبولانسی که مریضش پشت چراغ قرمز به خاطر آنکه افسر اجازه نداده عبور کند بمیرد، نه فقط حق طلبکاری که حق شکایت هم دارد؛ آن هم وقتی که میخواسته چراغ سبز را رد کند!
این روزها من به قدری فرسودهام که از خانه در نمیآیم، روزنامه نمیخرم، نان نمیخرم، تلویزیون نگاه نمیکنم... اما برای این جور مسائل بدجوری انرژی دارم. در انساگرایی نه مُدیام و نه مودی. مادر من نماز میخواند؛ در عزا باشیم یا عروسی یا سفر یا خستگی. کاری هم چندان به بهشت و جهنم ندارد. دفاع از حقوق انسان ها برای من حکم نماز دارند. همیشه در اولویت است و مکرر و ملالآور هم نمیشود. زیاد هم کاری ندارم که نتیجهی تلاشهایم به کجا میکشد.
در ماجرای به اصطلاح "ارتقای طرح امنیت اجتماعی" که به جای برخورد قانونی و مجازات قضایی، به بهانه موادفروشی حرمت آدمهایی شکسته شد من فریاد زدم. اعتراض کردم. ناسزا شنیدم و حتی تهدید شدم. اما کاری که میتوانستم را کردم. اینکه چقدر نتیجهبخش بود البته برایم اهمیت داشت اما حیاتی نبود. هزار بار دیگر هم پیش بیاید اعتراض میکنم. کارهای باشم کارهای دیگر هم میکنم. ماجرای پریسا هم همینطور است. به هر جا که میخواهد بکشد؛ من نمازم را میخوانم!
ادعایی هم جز اومانیست بودن (که گویا نوعی فحش است!) ندارم. از همه دوستانی که با دادن لینک، ترجمه، تماس و کمک به انتشار این مطلب به این ماجرای انسانی کمک کردند تشکر میکنم و خواهش میکنم که پیگیر این ماجرا باشند. ماجرا مربوط به انسانیت است و من هم کارهای در این ماجرا نیستم که طلبی از کسی داشتهباشم یا بخواهم کسی را تشویق کنم. فقط قلبا امیدوارم بحث "حقوق بشر" در ایران از قالب مد و اهرم فشار و دوگانگی و وسیله کاسبی و شهرت بیرون بیاید. و این همان وقتیست که فیمینستهای وطنی تلاش بیشتری از حد گذاشتن یک کامنت برای نجات بینایی "یک دختر" کنند، کاربران بالاترین به اندازه انگشت توی بینی کردن فلان دولت مرد در "موضوعات داغ"شان جا برای چشمان پریسا داشتهباشند... رادیو زمانه به قدر مصاحبه با امیرفرشاد ابراهیمی برای رفتار غیرانسانی سفارت انگلیس و نجات چشمان یک ایرانی اهمیت قائل باشند...
حالا این هشدار است یا دلسوزی یا یادآوری یا تهدید یا خیرخواهی یا فاش گویی تناقض یا هر چیز دیگر؛ به من ربطی ندارد. واقعیت تلخ و تکراری همانست که بود: یک نفر دارد کور میشود؛ لطفا کمک کنید!
--------------
پی افزود:
خبر خیلی خیلی خوب: فقط سه دقسقه تا قطع برق داریم و امیدوارم این خبر خوب را بتوانم تایپ کنم. آقای مقدم تماس گرفت و گفت از سفارت انگلیس امروز با ایشان تماس گرفتهاند و گفتهاند دوباره مدارکشان را ارائه کند. مثل اینکه دارد یک کارهایی میشود. از همه متشکرم. از سفارت انگلیس هم!
این یادداشت قبلی من باعث سو تفاهم هایی شده که باید توضیح بدهم. دست کم در این روزها ده نفر از دوستان یا افراد خانواده که دبش میخوانند با من اظهار تاسف و دلسوزی و همدردی کردهاند. در این مایه ها
- الهی بمیرم؛ توی این سن و سال...
- عمو کی اذیتت کرده بیایم دل و روده شو بهم بریزیم...
- گفتم امروز قرار نذاریم، از وبلاگت فهمیدم افسرده شدی...
- وبلاگتو خوندم خودم قرارت رو کنسل کردم، گفتم محمود دیگه دل و دماغ کار نداره...
- راس می گی به خدا... منم الان خونه نشینم یه مدتی؛ اصلا هم خیال رفتن سر کار ندارم...
- می دونستم اونطور تندروی هایی که می کنی آخرش باعث میشه ببُری...
- حالا نون از کجا می خوای بخوری؟
به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم که من فقط (خیلی) خسته شده ام. همین. نه کم کار می کنم و نه افسرده ام. دقیقتر بخواهید بدانید، هر روز دنبال کار تجاری جدیدم هستم، مطالعه می کنم، روی ویرایش کتابم کار می کنم و از این قبیل. هفته ای چندبار هم فیلم میبینم و ورزش می کنم و از آن قبیل. البته برای اینکه وقت این کارها را داشته باشم تلویزیون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی خوانم و وقتم را زیاد صرف این و آن نمی کنم. برای وقت خودم هر روز بیشتر ارزش قائل می شوم و این احساس خوبی بهم می دهد. البته اوضاع همچنان هست که بود.
مثلا امروز بابت قراری که آن طرف شهر با مدیر یک کارخانه بزرگ داشتیم. با دو تا از دوستان هلک و هلک رفته ایم و درست سر ساعت 10 دور میز نشسته ایم. اما طرف که در اتاق دیگر بود نیامد و فقط یک بار منشی اش آمد به عذرخواهی که جناب رئیس میآیند. همین. نه حرفی نه پذیراییای و نه حتی لیوانی آب. استاندارم 20 دقیقه است. از آن که رد شد آمدیم بیرون. منشی دوید که ای وای چی شد. گفتم هیچی وقت ما ارزش دارد و شما هم بدان که حداقل کار این بود که رئیست خودش بیاید به عذرخواهی و بعد از ما پذیرایی می کردید؛ لااقل با دو تا بروشور و یک چای! انگار این طور حرفها را نشنیده بود تا به حال. هاج و واج ماندهبود. گفت حالا نمیشود...؟ که گفتم نه و با خونسردی رفقا را هم برداشتم و رساندم خانهشان.
باور کنید احساس خوبی داشتم. یا دست کم خیلی بد نبود. نه به خاطر ادب کردن دیگران؛ نه، بیشعورها را خدا هم نمی تواند ادب کند! از این که اگر دیگران برای وقت من و قرار خودشان ارزشی قائل نیستند، من هستم. لااقل نیمی از ماجرا را!
یا بعداز ظهر باز تهیهکننده برنامهام که چند بار قرار برنامه را به خاطر او جابهجا کرده بودم برای چندمین بار گفت فلان ساعت نمیتواند بیاید؛ یا تنها ضبط کنیم و یا ساعت را تغییر بدهیم. به همین راحتی! من هم زنگ زدم به مدیرش و گفتم با این وضعیت نمیتوانم کار کنم. به همین راحتی! دو ساعت بعد تهیهکننده عوض شدهبود و اوضاع روبهراه شد. به همین راحتی!
البته امکان داشت که آنها هم لج کنند ولی استانداردهای من ثابت شده. برنامه هم لغو میشد از حرفم برنمیگشتم؛ باز هم به همین راحتی!
حاشیه نروم. خلاصهاش که افسرده نیستم، فرسودهام. البته همچنان عزمم جزم است که مطلقا کار دولتی یا شبیه به آن نکنم اما بی حال و منفعل نیستم. فقط حال و حوصله علافی و کلکل ندارم. خستهام.
آدم افسرده وسط راه میماند؛ نگاهی دور بر خودش میاندازد و میبیند هیچ انگیزهای برای ادامه ندارد. نه رفتن، نه برگشتن، نه کج رفتن. اما آدم فرسوده، می نشیند یا حتی میافتد؛ از خستگی، از خار، از آزار. ولی نه برای همیشه. بالاخره راه میافتد، گیریم که برگردد یا مسیرش را عوض کند. یا حتی مقصدش را!
واقعیت این است که بیشعورها دارند دنیا را میگیرند. ولی ما نباید بگذاریم. نباید در کتابها و وبلاگها و کافه ها و هنر و ادبیات محصور بمانیم. ما باید به صنعت، تجارت، سیاست و همه کارهایی که به ظاهر عادی و روزمرهاند وارد شویم. لازم نیست زیاد فداکاری کنیم، همین که بیشعور نباشیم کافیست.
چند شب پیش سالگرد ازدواجمان بود. به فکرم رسید به جای کادو، برویم به یک رستوران شیک و با کلاس، بیشتر برای گپ زدن دو نفره. با زنم رفتیم به رستوران نایب خیابان ولی عصر. ساعت9. هنوز شبِ شب هم نبود. دو طبقه داشت. پرسیدم کجا بنشینیم. گفت فرقی ندارد. رفتیم بالا. هنوز ننشستهبودیم که یک عالمه ماست و دوغ و نوشابه و ماالشعیر و زیتون ریخت به سرمان. دو دقیقه بعد منو را آورد و ایستاد بالای سرمان که زود سفارش بدهیم. دادیم. غذا را آوردند. چیز خاصی نبود. هنوز درست نخورده بودیم که آمدند به جمع کردن. و باز چی میل دارید؟ گفتیم هیچی. رفت. ده دقیقه بعد باز آمد. گفتم چیزی بخواهیم زنگ میزنیم. باز دوباره آمد که پس ببخشید ما وقتمان کم است!
هنوز ساعت ده نشده بود که آنقدر آمد و رفت که ذله شدیم. فقط دو سه میز پر بود. آمده بودیم که به خیال خودمان آرام آرام غذایی بخوریم و دو ساعتی گپ بزنیم. گفتم صورتحساب بیاورد. آورد با یک دانه (یک دانه) آدامس موزی در وسطش. بیشتر از 40 هزار تومان دادم. گله کردم پیش مدیر رستوران. او هم اول عذر و بهانه که "وقتشان محدود است" و بعد به عرف جامعه یک "من عذرخواهی می کنم" که یعنی برو دیگه بابا! ساعت ده بود که بیرون زدیم از شعبه چند میلیاردی یکی از معروفترین رستوران های ایران.
رستوران نایب از آنجاهاییست که باید بگیریمش. با حامد قدوسی گپ میزدم، او هم چند خاطره مشابه از رستوران های –مثلا- با کلاس تهران داشت. آنجا ها را هم بگیریم. بیشتر فروشگاههای خیابان جمهوری را هم. اکثر لباس فروشی را هم. هزار جای دیگر را هم. سنگرهای ما در جدال با بیشعوری مغازهها و رستوران ها و کارخانهها و ادارات و خیابانهاست.
درست است که عدهمان کم است، ولی هیچ هیچ هم نیستیم. لازم نیست کار خیلی خارق العادهای هم بکنیم. باور کنید همین که مثلا من یک کفش فروشی بزنم که در آن سود خوبی کنم ولی با آدم ها با روی خوش برخورد کنم، مشتری ها را درست راهنمایی کنم، بوی عرق ندهم، اطلاعاتی اولیه از کفش و چرم داشتهباشم و با آدمها مثل گوسفند برخورد نکنم خیلی مهم است. یک پیروزی است. پیروزیهایی که البته زحمتش بیشتر از شعار دادن و غر زدن و امضا جمع کردن است؛ هر چند محرکش می تواند همین ها باشد.
من راهم این است. همه جوره سعی می کنم فرهنگ و معلومات و شعور خودم را بالا ببرم ولی حتما این را در ضمیمهی یک کار ملموس اقتصادی و اجتماعی می کنم. فقط بحث نان نیست. من اگر تامین تامین هم باشم بیکار نمی نشینم و علاوه بر کارهای تخصصیام در زمینه طنز، یک کار تجاری یا خدماتی دیگر هم می کنم. چرا من نباید یک صافکار یا بقال یا مانتوفروش یا نقاش یا راننده خوب نباشم؟ فقط اندکی شعور کافیست. چیزی که هم به نفع خودم هست و هم دیگران. فکرش را بکنید اگر بقال و قصاب و راننده آژانس و رفتگر و پزشک محلهتان اندکی شعور بیشتر می داشتند چقدر زندگیتان شیرینتر بود و اعصابتان راحتتر!
من دستم به زانویم است و دلم روشن که آینده به طور کامل از آن بیشعورها نخواهد بود! شما چطور؟
این روزها از دوستان، بستگان و خواننده های مطالبم زیاد پرسیده می شوم که «کجایی و چه می کنی؟» به فراخور حالم به هر کس چیزی می گویم. اما راستش جای به خصوصی نیستم؛ خانه هستم مثل سابق، اما فرسوده شده ام و این آن چیزی است که تغییر کرده. من آنچنان فرسوده شده ام که اگر ذره ای از این فرسودگی روحی و روانیم در چهره ام می آمد، کسی من را نمی شناخت.
بیشتر از یک ماه است که نه روزنامه ای خوانده ام و نه تلویزیون دیده ام. دیگر حال و حوصله اخبار بد را ندارم. چیزی هم نمی نویسم چندان. فکر می کنم تمام این نوشتن های ما آب در هاون کوفتن است. مردمی که روزی دو ساعت برقشان برود و حرفی نداشته باشند ، نقد می خواهند چکار؟ طنز می خواهند چکار؟
یک بیزینس خصوصی راه انداخته ام که تا حالا سودی نداشته ولی دست کم خیالم راحت است که مال خودم است. فعلا با اندوخته های قبلی چرخ زندگی می چرخد و در آینده هم اگر این بیزینس به سودی رسید با آن. باقی وقتم را هم می خوانم و می نویسم، منتها برای خودم. تنها کاری که بجز اینها دارم برنامه طنزگفتار است برای رادیو گفتگو که آن هم تمام خواهد شد. بعد از آن بعید است کاری بکنم. همین دبش و آی طنز ما را کفایت. نوشته هایم را هم اگر کسی خواست چاپش کند حرفی، ولی بعید است دیگر برای جایی کاری دست بگیرم.
مصمم که تا آنجا که می توانم دیگر "برای" هیچکس و "با" هیچکسی کار نکنم. شد، شد؛ نشد می روم در و دهات خودمان به کشاورزی، یا مشهد پیش پدرم به کار و کاسبی. لااقل اعصابم آنجوری راحتتر است. دست کم اینطور فرسوده نمی شوم. روزها می روم به کار و شبها می نشینم روی بهارخواب و ستاره ها را تماشا می کنم؛ یا با برادرهایم کباب می پزیم؛ یا با پدر ومادرم حرفهای تکراری ولی شیرین میزنیم، با سهراب کشتی می گیرم، با برادرزاده هایم شّریت می کنیم... مگر یک آدم چقدر چیز می خواهد برای زنده ماندن؟
من افسرده نیستم. فرسوده ام. خبرهای بد، آدم های بی مسئولیت و نظام بی نظم و قانون آدم را فرسوده می کند.
طنز سیاسی من را فرسوده کرد. چهار سال است دارم می نویسم و هیچی به هیچ. طنز سیاسی نوشتن برای مردمی که فقط برای خالی کردن عقده ها و دق دلی از کسانی که مسخره کردنشان به هیچ دردی نمی خورد دنبال طنز می گردند، به چه دردی می خورد؟ آنهم برای نویسنده ای که نه دنبال شهرت آن کار است و بسته ی حزب و دسته ای و نه محتاج پولش و نه اهل زندان رفتن و به خارج گریختن؟ کاری که مستلزم خواندن مداوم و روزانه ی بدترین و احمقانه ترین خبرهای دنیا از وقیح ترین آدم های دنیاست. کاری پر استرس، با تهدیدهای دایمی، با خطرهای بیخ گوش. نشسته توی منجنیق و آماده پرتاب به جایی که عرب نی انداخت! فرسوده نمی کند این کار آدم را؟
برای ویژه نامه طنز خردنامه من فرسوده شدم. گیرم که سردبیرش خیلی آدم خوب و چیزفهم و باحالی باشد با یک سیستم معیوب چکار می توان کرد؟ روزهای فراوانی را –با اینکه وظیفه من نبود- رفتم به آنجا تا کار تمیزی دربیاید. برای هر مطلبی که آن تو آمد من خون دل خوردم. چه مال دیگران و چه از خودم. اما هنوز که هنوز است به همه بدهکارم که: چرا مطلب ما سانسور شد، چرا سوتیترش بی ربط بود، چرا اسممان روی جلد نیامد، آقا ما آمدیم همشهری به دعوت شما ولی نگهبانش 45 دقیقه ما را توی سرما نگه داشت، چرا مطلب فلانی آنجا چاپ شده، فلان فلان شده این چه عکسی بود برای مطلب من...
باور کنید برای یک میزگرد در آنجا (فقط دو صفحه حجم) من یک هفته از کار و زندگی افتادم. دویست بار هماهنگی کردم و آخرش ماشین نرفت دنبال آقای زرویی بیمار با پای خودش آمد، هنوز از عذرخواهی ایشان فارغ نشده، گروه بعدی آمده که ما اینجا کلاس داریم تخلیه کنید، دستمال کشی اینها را بکن که ما اینجا میزگرد داریم و برای تاخیر فلانی جلسه دیگر برگزار شده، اینها را رو به راه می کنی می بینی عکاس نیامده... آقا مگر یک آدم چقدر می تواند هی عذرخواهی کند؟ آن هم برای اشکالات دیگران؟
حق التحریر همه را – با اینکه دردسر داشت- خودم از همشهری گرفتم و تک تک ب دستشان رساندم یا ریختم به حسابشان که مبادا مثل بقیه موارد نویسنده ها برای شندرغاز حق التحریر پاسکاری شوند در روزنامه اما فلان استاد که خودش مثلا یک زمانی خبرنگار بوده و می داند که در مطبوعات ما رسم نیست برای "همراهی در گفتگو" به کسی پول بدهند، بعد از کلی اوقات تلخی که چرا اسم من روی جلد نیامده، آنچنان به من دستور می دهد که شبانه حق الزحمه اش را به حسابش بریزم که انگار با نوکر ش حرف می زند (البته پول را از جیبم ریختم)...
یا برای همین طنزگفتار من دارم فرسوده می شوم. در میان آدم های وقت نشناس و وظیفه نشناس مگر می توان فرسوده نشد؟ مثلا با یکی هماهنگ کرده بودم برای فردا صبح ساعت 9 . طرف ساعت 2 نیمه شب (دقیقا یک و 54 دقیقه!) با آرامش تمام زنگ زده که نمی توانم بیایم! یا با یک نفر دیگر هماهنگ کرده ام و استودیو گرفته ام و هزار تا گرفتاری دیگر، نیم ساعت بعد از قرار زنگ زده ام که آقا کجایی؟ دارم می آیم. هماهنگی استودیو را لغو کرده به خاطر تاخیر که آقا رسیده. حالا کجاست؟ دم در، آفیش نیست (بعد از چهاربار یادآوری) آفیش کن، لپ تاپش را نمی گذارند بیاورد تو. برو با بدبختی و هزار عذرخواهی بیارش تو. استودیو نیست، با هزار خواهش استودیو جور کن، تهیه کننده اصلا نیامده و "وقت ندارم. خام بگیرید بعدا می گیرم" برو منت یکی را بکش که بیاید ناظر ضبط، وقت چندانی نیست...
همه کارها با همین مکافات. و تازه اینها را علاوه باید کرد به مشکلاتی "طبیعی" ناشی از بی برقی و امثال. هر روز علافی... هر روز حرص... هر روز عذرخواهی... هر روز وقاحت...
نمی دانم دیگران چطور زندگی می کنند. شاید مشکل من این است که خیلی کارها را جدی می گیرم؛ یا خیلی فکر می کنم "وقت" ارزش دارد، یا "عذرخواهی" برایم لقلقه زبان نیست و روی اعصابم فشار می آورد. ولی هرچی که هست فرسوده ام می کند این کارها.
از کتاب و این چیزها هم که پولی در نمی آید. از نشر مرکز زنگ زده اند و مدیرش می گوید بیا برای کتابت. رفته ام می گوید کتاب شما را سه نفر از چهاری که خوانده اند تایید کرده اند و من خودم هم خوانده ام و خوب است. خیلی لطف می کند و از قلمم تعریف می کند و می گوید حاضر است اگر اشکالات سیاسی کتاب برطرف شود قرارداد ببندد. "البته از نظر ما مشکلی نیست اما آنها..." قبول. متن را بر می گرداند. در هر صفحه دو سه تا نکته اساسی را مشخص کرده که حذف یا اصلاح شود. روی هم رفته بیش تر از صد نکته! مگر می شود؟ از یال و دم و اشکم هم گذشته. خب حالا فرض کنیم من این را نشستم و دوباره نوشتم... "اگر تایید کردیم قرارداد می بندیم. یک سوم آنجا می دهیم، یک سوم موقع انتشار، یک سوم 9 ماه بعد از انتشار" حالا چقدر هست؟ چرتکه می گوید 300 هزارتومان. قسط اول؟ "نخیر همه اش!" تازه اگر مجوز بگیرد...
به خدا خیلی پوست کلفتیم ما. ولی چه می شود کرد، یک عده هم سخت پوست آفریده شده اند. فعلا برنامه این سخت پوست فرسوده این است: آی طنز برای گروهی، دبش برای شخصی، مطالعه برای روحی، نوشتن برای روانی، بیزینس برای شکم!
فعلا همین.
امروز در چند دقیقه ای که توی ماشین به رادیو گوش می دادم، پر معنی ترین، شیرین ترین و در عین حال صادقانه ترین کلام کوتاهی که از یک رهبر می توان شنید را شنیدم. اینقدر خوشم آمد و رویم تاثیر گذاشت که حیفم می آید برای شما نگویمش.
آقای خامنه ای در جواب جوانان پر شوری که شعار می دادند "ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده" گفتند: «پس حرفی باقی نمی ماند. ما آمده بودیم بگوییم آماده باشید؛ که هستید!»
شبها تا دیروقت با سهراب کلنجار می رویم که بخوابد. نیمه های شب می خوابد. چند ساعتی کار می کنم که امر به خوابیدن می شود چون در یک آپارتمان فسقلی، نور چراغِ کار یکی، مزاحم خواب دیگری می شود. نیم ساعتی کلنجار می روم که بخوابم. پلکهایم که سنگین می شود، برق می رود. برق که می رود، ژنراتور برق ساختمان پشتی که دولتی است خودکار بکار می افتد تا مبادا خدای ناکرده سیستم سرمایشی و سایر دنگ و فنگ هایی که نیمه شبها هم -برای آدمهایی که آنجا نیستند- حتما باید کار کنند، لحظه ای از کار بیفتند. کولر از کار افتاده. پنجره را که باز می کنیم از صدای ژنراتور خوابمان نمی برد. می بندیمش از گرما. دوساعت بعد با صدای بیب-بیبِ فریزر از خواب بیدار می شویم. برق آمده و فریزر ایرانی ما به جای آنکه خدا را شکر و برقش را مصرف کند، آلارم می دهد که آهای من گرمم شده و بیایید فلان دکمه من را فشار بدهید تا کار کنم.
برق هم شده رلیجن. بودنش یک جور آزار دارد، نبودن یک جور!
من آدم آرمانگرایی نیستم ولی فکر می کردم آرزوی داشتن حداقل های زندگی در قرن بیست و یکم و پرسشگری در مورد ویرانی و تباهی، حق هر آدمی ست.
به همین خاطر تا همین چند وقت پیش من با دیدن مشکلاتی که به راحتی قابل حل بود یا می دیدم که عمدا و بدون هیچ دلیلی بوجودآمده اند جوش می آوردم و دائما فکر می کردم باید کاری کرد.
وقتی می دیدم جنگل های شمال دارند عمدا و عمدتا به دست شرکت های دولتی و نیمه دولتی نابود می شوند، مهار بیابان زایی متوقف شده و هرسال هزاران هکتار به کویر اضافه می شود، دریاچه ارومیه به خاطر کشیدن جاده خاکی از وسط آن و تخیله زباله های صنعتی در آن در حال تبدیل به دشتی پر از کثافت است، کارون لجن زار شده و ...غصه ام می گرفت و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی می دیدم بناهای تاریخی ایران در حال نابودی اند، تخت جمشید و پاسارگاد به اندازه گمنامترین امازاده مجعول در فلان آبادی هم در نظر دولت اهمیت ندارند، با فرهنگ ملی طوری برخورد می شود که انگار دشمنی قسم خورده است و اصلا "ملی گرایی" به صورت جرمی نابخشودنی درآمده... ناراحت می شدم و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی می دیدم سرعت و ضریب دسترسی به اینترنت هر روز پایین تر می آید و وقت و اعصاب و روان صدها هزاران نفر مثل منی که سروکار هر روزشان با این شبکه است، بازیچه بازی های بچه گانه مشتی آدم مریض و متوهم می¬ شود عصبی می شدم و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی می دیدم که کیفیت آموزشی در مدارس هر روز پایین تر می آید، دیگر تقریبا در مدارس از فعالیت های فوق برنامهء غیر مذهبی خبری نیست، صدها میلیارد تومان از بودجه آموزش و پرورش هر سال صرف شستشوی مغزی بچه ها می شود تا قرائت شاذِ مذهبی و ایدئولوژیکی عده قلیلی بشود، تمام اردوهایی که یک زمانی قرار بود جزو فوق برنامه های علمی و فرهنگی شوند تبدیل به سفرهای زیارتی و نوحه و روضه شده اند... غمگین می شدم و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی می دیدم بودجه ورزش عمومی کشور قربانی ورزش قهرمانی شده و ورزش قهرمانی قربانی بازیهای کثیف سیاسی، عصبانی می شدم و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی دیدم دولت عملا بودجه کشور را تنخواه امیال خودش کرده گفتم باید کاری کرد.
...
بله؛ تا پیش از این من هر روز حرص می خوردم و می گفتم باید کاری کرد. بعضی هایش را اینجا می نوشتم و خیلی هایش را توی خودم می ریختم و البته همیشه از اینکه چرا ما مردم اینقدر منفعلیم؛ چرا در مقابل اینهمه پسرفت، ندانم کاری و فساد هیچ کاری نمی کنیم و ده های "چرا"ی از این دست، متعجب بودم.
این روزها تحولی در من بوجود آمده. من دارم می فهمم که انتظاراتم بی جا بوده. ما مردمی کاملا کرخت، بلکه بی هوش و گوش شده ایم.
بی برقی های اخیر و انفعال عمومی در برابر آن نشان می دهد که کار مردم ایران از اینکه برای محیط زیست یا آزادی بیان یا میراث فرهنگی یا وضعیت آموزشی یا افکار دینی و خلاصه هر چیزی که جزو نیازهای فرهنگی و اجتماعی یک اجتماع است؛ کاری بکنند گذشته است. مردمی که در مقابل قطع هر روزه برقشان، برقی که تا همین پارسال و با تمام مشکلات نسبتا دائمی بود، هیچ اعتراضی نمی کنند، مثل آدمی می مانند که چنان در بیهوشی یا خلسه یا هپروت فرو رفته که در برابر قطع انگشتش هم اعتراض نمی کند؛ بلکه آخی هم نمی گوید! و چه احمقانه است بحث و استدلال با چنین آدمی درباره مسائل فرهنگی و اجتماعی و هنری...!
تقریبا همه می دانند که انداختن مسئولیت بی برقی های گسترده امسال به گردن بارندگی حرف مفت است. من خودم یک سال در شرکت برق تهران کار کرده ام و اطلاعات بیشتری در این مورد دارم. اولا درصد بسیار کمی از برق ایران از آب تامین می شود؛ ثانیا ایران همیشه کشور کم آبی بوده است و از این لحاظ همیشه باید آماده خشکسالی بود؛ ثالثا سدها اصولا برای همین ساخته می شوند که آب را در شرایط کم آبی "نگه دارند" و با توجه به شرایط اقلیمی، کم آبی فقط ارتفاع آب پشت آنها را کم می کند، نه اینکه باعث خشکی پشت سد شود...
یعنی در مجموع برقی که به خاطر کم آبی از دست می رود، درصدی از آن برق کمی است که هر ساله از آب تامین می شود (نیروگاه برق آبی). چیزی در مجموع کمتر از ده درصد.
این در حالیست که همیشه باید بیست درصدی مازاد بر پیک (حداکثر) برق مصرفی، روی شبکه وجود داشته باشد. به این برق اضافی، "ضریب اطمینان" گفته می شود؛ که در همان سال 82 که من آنجا بودم، اگر نه بیست درصد، ولی دست کم هفت هشت درصد بار اضافی روی شبکه بود که اگر اشکالی برای بخشی از شبکه تولید به وجود آمد، منجر به خاموشی گسترده نشود. در آن دوران متوسط میزان قطعی برق در تهران به کمتر از یک دقیقه در ماه رسیده بود که آن مقدار ناچیز هم به خاطر حوادث بود.
جنتیان، رئیس شرکت برق آنقدر به این وضعیت می بالید که برنامه بیمه کردن تمام وسایل برقی شهروندان تهرانی را دنبال می کرد. حتی تا جاهایی هم کار پیش رفت و قرار بود هر کس، هر وسیله اش که به خاطر قطع برق آسیب دید، برود پولش را از بیمه ایران بگیرد.
منظورم این است که حتی با ادامه همان شرایط نه چندان مطلوب گذشته، باز هم این برقی که حضرات مدعی اند به خاطر کم آبی از دست رفته، به اندازه همان ضریب اطمینان است و محال است که منجر به این قطع برق های عظیم و فلج کننده بشود.
در منطقه ما، هر روز برق دو ساعت می رود. یک بار سر ظهر که باعث فلج شدن کامل کارها می شود و یک بار نیمه شب که دست کم آسیب های فراوانی به وسایل برقی می زند. در بعضی نواحی وضع از این هم بدتر است.
برق زیر بنای توسعه است. اصلا ناموس زندگی مدرن امروزی است. کار و زندگی بی برق فلج می شود. وقتی زیربنای توسعه که برق باشد، امسال نسبت به چند سال پیش ده درصد کمتر شود یعنی ما بیست سال به عقب بازگشته ایم.
البته من خیلی دوست دارم مثل دوستان بگویم که بیایید دست از این حرفهای تکراری برداریم و به احمدی نژاد فکر نکنیم؛ ولی این ها برای مایی که در این مملکت به نکبت مبتلاییم، تکرار نیست، زندگی است! دوستان آن ور آبی، حق دارند اگر 5 بار بشنوند که تهران بی برق است حوصله شان از این تکرار سر برود؛ ولی این 5 بار 500 بار هم که بشود برای ما خبر نیست، واقعه است: یک بار در صف بانک برق می رود و همه علافی ها به زمان نامعلومی منتقل می شود، یک بار باعث از کار افتادن چراغ راهنمایی و ترافیک سنگین می شود، یک بار وسط کار و باعث از بین رفتن بخشی از فایل ها می شود، یک بار پمپ از کار می افتد و می مانی بی بنزین، یک بار میهمانی بابتش بهم می خورد، یک بار وسط دو طبقه توی آسانسور حبس می شوی، یک بار یخچالت نیمسوز می شود، یک بار کارتت وسط خودپرداز گیر می کند و می مانی بی پول توی خیابان، تحمل گرما، تعطیلی کارها...
و تازه این ها همه گوشه ای از این خون جگر و نکبت مدام است. یک بار که توی آسانسور ماندی، دیگر جرات سوار شدن نداری، هر کارمندی شش ساعت بی برقی در هفته را بهانه شصت ساعت تنبلی خودش می کند، دچار استرس بی پولی و بی بنزینی و تعطیلی می شوی، اضطراب های درونی ات بیشتر و بیشتر می شود...
اینها چیزهایی ست که علاوه بر تمام مصائب و مشکلاتِ زندگی در جایی مثل ایران، ما این روزها از بی برقی می کشیم. بی برقی ای که به کم آبی ربطی ندارد، به بی خردی و بی تدبیری و بی کفایتی و خیانت ربط دارد. معلوم است که هیچ مسئولی دلش نمی خواهد مردم بی برق باشند، ولی وقتی شما یک نظامی بی تجربه را می گذاری وزیر نیرو، وقتی او بسیاری از متخصصان با تجربه را کنار میگذاری، وقتی بجای خرید برق از همسایه ها با پول نفت 130 دلاری به فکر خانه سازی در ونزوئلا هستی، وقتی پول های ضروری ممکلت خرج هزار و یک موسسه غیر لازم می شود(تو را به خدا همین امروز یک نقشه تهران بردارید و ببینید "سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی" چه حجمی از شهر تهران را گرفته! معلوم است سازمانی که مکانش هزاران میلیارد تومان بیرزد خرج خودش چقدر می شود.)... مگر نتیجه ای جز این باید گرفت؟
اکثر مردم اینها را می دانند و آنوقت در کمال ناباوری می بینیم مردمی که هر روز با آنها دست به گریبانند، باز هم فقط به غر زدن اکتفا می کنند. فقط زیر لب غر می زنند. از همان دست غرهایی که همیشه و برای هر مساله ریز و درشتی می زنیم و خودمان هم رویش حساب نمی کنیم.
درخواست ها شده این که زمانبندی اش کنید! عین آن مردمی که وقتی پادشاه دستور داد دو تا مامور دم دروازه شهر به همه یکی یک پس گردنی بزنند (یا در نسخه های اصل، آن کار دیگر با آنها بکنند!) و بعد بار عام و امان داد ، که هر خواسته ای دارید بگویید و اعتراضی دارید بکنید که انجامش دهم؛ شیردلترینشان عرض کرد که مامورها را بیشتر کنید تا زودتر به کارمان برسیم!
خاک بر سر ما حرف بدیست?
--------------------
* تیتر برگرفته از یکی از دیالوگهای هزاردستان اثر مرحوم حاتمیست.
یکی از همکاران قدیمی، در وبلاگش و همینطور نامه عجیب و غریبِ بلندبالایی، از من خواسته در بازی وبلاگی ای که راه انداخته شرکت کنم و از خواب هایی که بیشتر می بینم بنویسم. با آنکه اهل بازی وبلاگی زیاد نیستم ولی به خاطر روحیه شهرستانی و احترام به نون و نمک و ساچمه پلویی که در خدمت دوستان خورده ایم، دعوت را به شیوه خودم اجابت می کنم:
1- یکی از خواب های تکراری من با جنیفر لوپز شروع می شود. البته تا آنجا که می دانم نود درصد مردان ایرانی خواب های خاطره انگیزی درباره این بانوی زیبا دارند؛ ولی مال من اندکی متفاوت است. البته اولش زیاد متفاوت نیست. چشم باز می کنم و می بینم در باغ پر گلی هستم و جنیفر نگاه های التماس آمیز به من می کند. منم مثلا محل نمی دهم. او هی می گوید "او مای لاو... کام آن هیر" و من هی می گویم من زن دارم و اگر بفهمد من دست از پا خطا کرده ام من را می کشد و از خدا می ترسم و بهتر است دور من را خط بکشد.
او وقتی می بیند التماس فایده ندارد پا می شود می آید جلو. من هم یوسف وار اعراض می کند و دائما از خدا و زنم حرف می زنم. عاقبت او از پشت مرا در آغوش می گیرد. به محض خوردن دو تا گوی نرم به پشتم تصمیم می گیرم توسط زنم کشته شوم و بعدا یک جوری با خدا کنار بیایم! خودم را شل می کنم و می گذارم دکمه های پیراهنم با دستهایی که از پشت دورم حلقه شده باز شوند. او آنقدر او مای لای... او مالاو کرده که صدایش تغییر کرده است. کم کم فقط صدای نفس هایش شنیده می شود. می گویم "خدایا به امید تو!" و با هیجان بر می گردم که خشکم می زند.
چیزی که حالا جلویم ایستاده جنیفر لوپز نیست. آرنولد شوارتزینگر است با کوهی از عضله که مثل ضحاک دو مار بر شانه هایش دارد! و تازه این تمام ماجرا نیست. نیمی از بدنش هم مثل اسب است. یعنی دو دست دارد و چهارپا. البته حالا به طرز بی ناموسانه ای، در آن لحظه بیشتر پنج پا دارد تا چهارتا!
ناگهان با سرعت هرچه تمام فرار می کنم و او هم "او مای لاو" گویان به دنبالم. آنقدر می دوم تا به دهانه غاری می رسم. او هم همچنان عقبم است. توی غار تاریک است و فقط نوری آن دور دورها دیده می شود. به ستون نور می رسم. چاهی بالای سرم است و طنابی آویزان. عده ای آن بالا فریاد می زنند که ریسمان را بگیر و بیا. جستی می زنم و قبل از اینکه چنگِ ضحاک شوارتزینگرِ خر بهم برسد به دهانه غار می رسم.
آنجا مهدی کروبی و فاطمه رجبی و مریم رجوی و محمد بهارلو و احمد جنتی و جلال الدین فارسی و باقر قالیباف را می بینم که هر کدام مدعی اند من را نجات داده اند و به همین خاطر باید با آنها بروم. کروبی می خواهد من را به مراسم برائت از مشرکین مکه ببرد که فاطمه رجبی با دسته جارویش به او حمله ور می شود. مریم رجوی پلاکاردی به من می دهد و می گوید این عکس خواهرزاده اش است که گم شده و باید آن را سه ساعت جلوی دانشگاه تهران روی دست بگیرم. جلال الدین فارسی می گوید باید سه هزار ساعت نطقش درباره جهان بینی توحیدی را از روی سه کامیون نوار پیاده کنم که در همین حال حاج باقر دسته جارو را بدستم می دهد و می گوید: "ئی ر می گیری از سر پل تجریش تا خانه آقام تو طرقبه ر جارو مزنی". محمد بهارلو از من می خواهد با امیرعباس فخرآور و عبدالمالک ریگی در برنامه امشب شرکت کنم و نظرم را درباره نبود آزادی بیان در ایران بگویم... نفر آخر که به سمتم می آید خودم را توی چاه پرت می کنم و فریاد می زنم: آرنولد نجاتم بده!
2- خواب می بینم که یک چوپانم. نشسته ام وسط دشت و دارم برای گوسفندهام نی می زنم و می گویم ای خدا، یعنی نمیشد این محمود بد بخت به جای چوپون، شاه بشه؟ تا این کلام از دهنم می پرد یک دفعه پرنده ای از لای ابرها به در می آید و می نشیند روی شانه ام. یک باز گنده است. خیلی نمی ترسم. چون قبلا با باز شاهی هماهنگ کرده بودم که تا این حرف از دهنم پرید بیاید بنشیند روی شانه ام! جماعت طبق قرار قبلی سر می رسند و از من که هیچی از ماجرا سر در نمی آورم می خواهند که شاهشان بشوم. من هم اول قبول نمی کنم اما بعد احساس تکلیف می کنم و می شوم.
به محض شاه شدنم، اول از همه می دهم پدر گله دارهایی که هی به چوپان ها زور می گویند را در بیاورند، الا آقای خودم که گله دار خوبیست. بعد می دهم پدر چوپان ها را هم که می گذارند گله دارها پدرشان را دربیاورند دربیاورند مگر حسن و مجتبی و غلام و مملی را که دوستای خودم و چوپون های آقام هستند. بعد هر شب با لباس ناشناس می روم میان مردم که بفهمم دردشان چیست؛ اما چون هیشکی نمی فهمد من شاه هستم می دهم جار بزنند که به من دائما به سفرهای شبانه می روم. می دهم سر هر آدمی که از من بلندتر است را ببرند. تمام امیرها و وزیرها و فراش باشی ها و نسقچی باشی ها و مطرب های قبلی را می دهم گوششان را ببرند و از شهر بیرون کنند، مگر لعابچی باشی که خیلی به درد می خورد!
دِهِمان، فرجام آباد را می کنم شاهنشین و هر روز جلوی مردم دهمان علی الخصوص ننه و آقا و چارتا داداشم برای امپراطوری های چین و ماچین و هند و یونان و روم خط و نشان می کشم و جلوی همولایتی ها پز می دهم. هر روز مردم را به صف می کنم تا حقشان از پول های خزانه را خودم به دستشان بدهم و هر کی توی صف جا بزند و یا بگوید چرا آقا و ننه و داداشای خودش همیشه جلوی صف هستند را می دهم جلوی چشم همه شقه کنند.
خلاصه تا جایی که می توانم از این کارهایی که همه چوپان های تازه به شاهی رسیده می کنم تا دم دمای صبح بشود. آنوقت مردم را جمع می کنم جلوی ایوان کاخ، می روم آن بالا، گردنم را کج می کنم و از مردم می خواهم من را حلالم کنند. آنها هم یا به خاطر صداقت و بی ریایی من یا به خاطر طناب های دارِ دور میدان، حلالیت می دهند. بعد با خیال آسوده می روم بخوابم تا صبح بیدارم کنند.
3- طولانی ترین خوابی که دیده ام این بوده که در یک سرزمین غریبی با مردمان عجیبی زندگی می کنم. مردمی که دلشان می خواهد همه چیز داشته باشند ولی هیچ کاری نکنند. مردمی که دیگران را تحقیر می کنند، از زیر کار دررو اند، بد رانندگی می کنند، منفعلند و در عین حال عصبی، اسراف کارند، به خرافات دلخوشند، جنگل ها را نابود می کنند، آشغالهایشان را توی جوی های کوچه شان می ریزند... و همیشه می نالد از اینکه تحقیر می¬ شوند، پیشرفت نمی کنند، کشته های تصادفاتشان زیاد است، وضعیت سیاسی شان نابسامان است، خرافات ریشه شان را می سوزاند، خشکسالی دارند، بیمار می شوند...
تا حالا کسی از این خواب بیدارم نکرده!
******************
حالا گذشته از شوخی این سه تا خواب را زیاد می بینم:
1- خواب می بینم دارم ساز می زنم. اما نه ساز زدن معمولی؛ بلکه ساز شده جزئی از وجودم و هر چه در ذهنم می آید می نوازم. این خواب را بارها دیده ام و هر بار لذتی عمیق برده ام. فکر می کنم واقعا اگر نوازنده های زبر دست از ساز زدن همان لذتی را می برند که من در خواب می برم، حق دارند همه کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به هنرشان.
2- خواب می بینم دارم پرواز می کنم و خیلی لذت می برم. جالب اینجاست من در بیداری از بلندی می ترسم ولی در این خواب پرنده می شوم. البته بی بال و پر. همین شکلی ام که هستم ولی با استفاده از نیروی ذهنی و تمرکز، از زمین بلند می شوم. آنقدر این خواب واضح، قوی و واقعی است که هربار، تا مدتها فکر می کنم واقعا پرواز کرده ام.
3- این خواب عجیب را ده ها بار دیده ام: نماز عصرم دیر شده و آفتاب دارد می رود. بناچار به سمت مغرب حرکت می کنم و نمازم را در حال حرکت می خوانم.
این چند ماهه، از پاییز پارسال بگیر تا الان (که ساعت سه و نیمِ سیزدهم خرداد است) به ترجمه کتابی گذشت طنزآمیز، از انگلیسی به فارسی که در نوع خودش کم نظیر است. اول از همه به این خاطر که با نثری مخلوط به "نثر علمی وزین" و "زبان کوچه بازاری اطراف هارلم" نوشته شده و پر است از لغات چندپهلو و بعضا مجعول؛ و از این رو جگردرآور برای آدمی مثل من که نه مترجم حرفه ای هستم و نه آن طرفها زندگی کرده ام.
دیگر به خاطر تحلیل اجتماعی قوی و حرف حساب هایِ شنیدنیِ نویسنده کتاب، که هر چند مطالب خودش را با چاشنی طنز و شوخ طبعی همراه کرده، اما موضوع کتابش آنقدر تکان دهنده هست و مثالهایش آنقدر دقیق که خواندن آن بر هر کسی تاثیر جدی می گذارد.
این کتاب درباره بیشعوری در دوره معاصر است. بله، بیشعوری! و تاثیر عمیقی که بیشعورها با نفوذ در اجتماع، سیاست، علوم، تجارت، دین و امثال اینها در دنیای معاصر می گذارند. به نظر نویسنده، بیشعورها احمق نیستند، اتفاقا بیشتر آنها نابغه اند؛ اما نابغه هایی خودخواه؛ مردم آزار، خودخواه، با اعتماد به نفس بالا و البته وقیح که نتیجه تیزبازی هایشان در نهایت به ضرر خودشان و اطرافیانشان می شود.
چاپی که من دارم سال 1990 در آمریکا چاپ شده، اما آنقدر عمیق و به روز است که انگار همین الان نوشته شده است. همانطور که خود نویسنده هم در ابتدای آن اشاره کرده، تمام اسامی و وقایع جعلی اند، اما برخی نشانی ها از آدمهای بیشعور به قدری بر روی معاصران قابل تطبیق است که خواننده با خواندن آنها گمان می کند دقیقا با توجه به وضعیت فعلی جهان نوشته شده است. ( من هم احتمالا مجبور خواهم شد آنها را سانسور کنم تا متهم به غرض ورزی با برخی ، نباشم!)
نویسنده با شوخ طبعی و یک عالمه ماجراهای ساختگی (اما در واقع بسیار شبیه به اتفاقاتی که هر روز دور و بر ما می افتد) نظریه من درآوردی خودش را مطرح می کند: بیشعوری یک بیماری مسری است و دارد دنیا را تهدید می کند! باید کاری کرد والا بیشعورها دنیا را نابود می کنند.
لااقل برای ما تکان دهنده است، نه؟
همزمان با ترجه من، متن ها یک بار دیگر با یکی از اساتیدی که ده ها سال مقیم کانادا بوده اند، چک می شد. معنی بسیاری از جملات پیچیده و به خصوص دوپهلو و اصطلاحات را از ایشان (آقای دکتر هادی خرقانی) پرسیدم و اگر کمک های آقای خرقانی نبود معلوم نبود که از پس ترجمه بربیایم یانه. از ایشان بسیار سپاسگزارم.
به زودی بازنویسی کتاب را شروع می کنم. هنوز شک دارم که بهتر است خودم هم چیزهایی به آن اضافه کنم یا ترجمه –حتی المقدور- همانطور که اصل هست، باشد. اما فکر می کنم طنزش زیادی آمریکایی است و بهتر است ضمن حفظ اصل حرفها، لحن طنز کتاب، ایرانی شود.
فعلا خیلی خسته ام. بروم بنشینم با سهراب یک کمی کارتون نگاه کنم.
راستی اسم کتاب را نگفتم؟ بس کن بیشعور!
می خواهم تغییراتی در دبش و آی طنز بدهم. هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ محتوایی. اول اینکه شکل ظاهری دبش را باید تغییر داد، یا دست کم تصحیح کرد. فکر می کنم علاوه بر بعضی جوادبازی های گرافیکی، شلوغ و پلوغ هم هست. می خواهم صفحه اول را از سه ستون به دو ستون کاهش بدهم. همه نوشته ها و عکس ها را بریزم در یک ستون و ستون کناری هم برای لینک ها و موارد ضروری. این کار البته مستلزم این است که ستون براده ها را با ستون اصلی ادغام کنم. خب می کنم! والبته این هم شاید مستلزم آن باشد که کمتر و گزیده تر بنویسم که خب می نویسم!
آقای نبوی عزیز عهد کرده بودم که درباره چیزهایی که به من مربوط نیست، برای کسانی که ارتباطی ندارم چیزی ننویسم. به خصوص درباره مسائل بودار که به راحتی ممکن است آدم را به جاهای بی ربطی بکشاند. ولی چه می شود کرد؟ لازم است آدم گه گاهی عهد شکنی کند. شما در مطالبتان بارها و بارها به بهانه نقد "تحریمی ها"، به کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند تاخته اید. شما اینگونه استدلال می کنید که در هر انتخاباتی و با هر تعداد گزینه های تایید صلاحیت شده ای، بالاخره کسانی هستند که از رقبایشان بهترند، یا دست کم زیانشان کمتر است، در نتیجه ما باید در شرکت در انتخابات، بهترها را انتخاب کنیم یا دست کم مانع از انتخاب بدترها بشویم. حرفیست کاملا منطقی، اما الزاما درست نیست. در ادامه توضیح می دهم چرا. پیش از هر چیز من فکر می کنم شما با یکسان انگاشتن "تحریمی ها" با "کسانی که رای نمی دهند" دچار اشتباه عمیقی هستید. تحریمی ها کسانی هستند که در هر شرایطی (دست کم با وجود جمهوری اسلامی) رای نمی دهند و در بدون در نظر گرفتن نحوه رای گیری در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. من هرچند که بر اساس ارزش های انسانی برای رای و اندیشه تحریمی¬ها به اندازه بقیه حرمت قائلم اما نه تحریمی هستم و نه تحریمی ها را تایید می کنم. در بسیاری از مواقع هم با استدلال هایی نظیر همین استدلال شما با آنها مخالفت بحث و مخالفت کرده¬ام. مثلا در انتخابات ریاست جمهوری من فعالیت های زیادی کردم تا این دوستان را مجاب کنم که انتخاب شدن هاشمی یا به عبارت دقیقتر انتخاب نشدن احمدی نژاد به سمت رئیس جمهوری خیلی برای مملکت مفیدتر از گزینه مقابل است، اما این دوستان غالبا فرقی بین این ها نمی دیدند. بعضی هایشان حتی الان هم نمی بینند. در انتخابات شورای شهرها هم که نسبتا با نظارت ها و رد صلاحیت های محدود کننده¬ی کمتری برگزار می شود این دوستان باز همان عقیده را داشتند و احتمالا در انتخابات های بعدی هم شرکت نخواهند کرد. اینها تحریمی ها هستند. اما هر کسی که رای نمی دهد الزاما تحریمی نیست. صرفنظر از کسانی که به خاطر تنبلی و مسائلی از این دست در انتخابات شرکت نمی کنند (و مورد بحث ما نیستند)، آدم های بسیاری هستند که پیش از هر انتخاباتی، دقیقا شرایط آن را می سنجند و بعد تصمیم می گیرند که رای بدهند یا نه. این ها به خودشان و رایشان احترام می گذارند و اگر فکر کنند به هر دلیلی از آنها قرار است سواستفاده شود، پا پس می کشند. اینها بر خلاف تحریمی ها هستند، یعنی از پیش تصمیم نگرفته اند که در هیچ انتخبات شرکت نکنند؛ اما ممکن است تصمیم بگیرند در یک انتخابات شرکت نکنند، و در اینصورت در تصمیمشان از تحریمی ها هم ثابت قدم ترند. در مورد این گروه استدلال عقلانی شما جواب نمی دهد و به هیچ وجه نمی توان به صرف منطق آنها را محکوم کرد. منطق به راحتی ممکن است با شرافت و انسانیت در تضاد باشد و آنچه که اهمیت بیشتری دارد البته انسانیت و شرافت است. می گویید نه؟ مثالی می زنم: فرض کنیم شما گرسنه اید. فرض کنیم شما آنقدر گرسنه اید که دارید می¬میرید. استدلال عقلانی و حتی براهین شرعی حکم می کند که هر جوری شده غذایی بیابید تا از مرگ برهید؛ حتی اگر شده با گوشت مردار. در چنین شرایطی حتی ازمسائلی مثل بهداشت هم می توان صرفنظر کرد، چون اگر عدم رعایت بهداشت بیماری های احتمالی را در پی داشته باشد، اما ادامه گرسنگی مرگ قطعی شما را باعث خواهد شد. حالا من از شما می پرسم: آیا شما پیشاپیش و بر اساس براهین عقلی می¬توانید در مورد خودتان حکم به خوردن غذا "تحت هر شرایطی" کنید؟ اگر تنها غذای یافت شده، لقمه آدم پست فطرتی باشد که با تحقیر و توهین به سوی شما پرتاب کند تا مدیون خودش سازدتان و به خاطر آن عمری حرمت شما را لگدمال کند، باز هم حاضرید آن غذا را بخورید؟! پر حرفی نکنم آقای نبوی عزیز. برای ذکر این تذکر و گفتن این چند کلام منتظر ماندم تا انتخابات دور دوم هم تمام شود و خدای ناکرده حرف های من خللی در تلاش های قلمی تحسین برانگیز شما در تشویق شهروندان به شرکت در انتخابات ایجاد نکند. کاری به شکست اصلاح¬طلبان و احتمال تقلب در انتخابات و این چیزها کاری ندارم. فقط این را می خواهم بگویم که با همان طرز فکر، بعضی از دوستان من در بعضی از انتخابات ها شرکت نمی کنند و تمام استدلال های شما برای تشویق آنها به شرکت در انتخابات بر روی آنها بی اثر است. چون بعضی وقت¬ها انتخاب¬هایشان را آنقدر دیگران محدود می¬کنند که عملا بی انتخاب می شوند. چون همانقدر نسرین سلطان خواه نماینده آنها نمی تواند باشد که علیرضا محجوب. چون این¬ها کسانی هستند که با تمام عشقی که به زندگی و زنده ماندن دارند، اگر لوله هفت تیر را روی شقیقه شان بگذارند و مجبورشان کنند که از بین دو تا، یکی را انتخاب کنند، قاطعانه خواهند گفت: شلیک کن! .
من چند مدتیست که به جای حرص خوردن از دست احمدی نژاد و دولتش، نشسته ام و با هیجان به ماجراهای عجیبی که هر روز با شتاب بیشتری حادث می شوند نگاه می کنم. مثلا در طول همین چند روز گذشته، سخنرانی تاریخی احمدی نژاد در قم که علاوه بر همه قبلی ها و سایر قوا، حتی دولت خودش را هم متهم کرد تا شخص خودش را تبرئه کند و همینطور اتهام رشوه 5 میلیارد دلاری به کسی که سالها فرمانده جنگ بوده، نامه تند و توهین آمیزش به رئیس قوه مقننه و کنار گذاشتن دو وزیرِ مرتبط با رهبری واقعا موضوعات جذابی هستند که سرگرم کننده هستند.
من مطمئن هستم اگر در هر سال یکی از این اتفاقات در یکی از کشورهای اسکاندیناوی می افتاد، اینقدر آمار خودکشی در میان مردم آنجا بالا نبود و از شدت بی حوصلگی و کسالت آنها کاسته می شد. به همین جهت اگر بحث تبعات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بعضی سرگرمی ها نبود، حتما آنها از ما تقلید می کردند؛ ولی گویا اکثر مردم جهان ترجیح می دهند حوصله شان سر برود تا اینکه مثلا اقتصادشان ویران شود!
بگذریم. به نظرم حرفهای دانش جعفری که در مراسم تودیع خود گفته، اهمیت بسیاری دارد. دانش جعفری از اعضای نسبتا درست و حسابی کابینه احمدی نژاد، مرتبط با رهبری و کم حرف و جنجال گریز است.
او در مراسم تودیعش چیزهایی گفته که به نظرم بسیار تامل برانگیز است. البته بسیاری از افشاگری های او را ما قبل از این هم می دانستیم اما اینکه این حرفها از دهان همچین آدمی درآید و بعد به طور رسمی در خبرگزاری ها (آنهم فارس!) منتشر شود اهمیت خاصی دارد.
وقت کردید همه گزارش سخنرانی را بخوانید. فرازهایی از حرف های دانش جعفری که به نظر من اهمیت خاصی دارد را در زیر دستچین کرده ام. به نظر من با این حجم مشکلات روز افزون، مدیریت نالایق و دشمن سازی داخلی که یک بنده خدایی ادامه می دهد، تنها راه نجاتش یک فرافکنی بسیار بزرگ است. چیزی در حد جنگ!
در طرح مربوط به انحلال سازمان برنامه هم ديده بودم كه اين اقدام حساب شده نبود و جز ايجاد سرخوردگي و ياس براي كاركنان اين سازمان عظيم اثر ديگري نداشت.
از ويژگيهاي ديگر اين دوره هيجاني اين بود كه هر كس به خود اجازه ميداد در مسايل كلان اقتصادي كشور دخالت كند. نميدانم چه فايدهاي از اين كار ميبردند.
يك بار آقاي دكتر رحيمي رئيس كل ديوان محاسبات (سرپرست فعلی و احتمالا وزیر پیشنهادی وزارت کشور)در يك مصاحبه داخلي - خارجي اعلام نمود كه يكي از قراردادهاي نفتي كه در دولت قبل منعقد شده است، مسالهدار است و لذا بايد اين قرارداد را كه 20 ميليارد خسارت به كشور ميزند لغو شود. هم من و هم وزير نفت جداگانه با ايشان صحبت كرديم و گفتيم اين نحوه رفتار شما با قراردادهاي بينالمللي حيثيت ما را زير سوال ميبرد و ديگر در بستن قراردادهاي جديد به ما اعتماد نميكنند. اگر اشكالي وجود دارد بايد آن را رفع كرد و نه اينكه با مصاحبه مطبوعاتي هو و جنجال راه بياندازيم. از طرف ديگر دليلي وجود ندارد كه قبل از اينكه اين پرونده رسيدگي شده باشد و حكمي صادر شده باشد اين بحثها رسانهاي شود. ايشان خيلي ساده گفت: من از شما دستور نميگيرم، بعد از آن با هيات رئيسه مجلس صحبت كردم و خوشبختانه آنها با روشهاي خود، فتيله اين بحث را پائين آوردند. به نظرم ميرسد ريشه اين هيجانات برميگردد به يكسري اطلاعات كارشناسي نشده يا پردازش نشده كه بدون بررسي به مراجع بالاتر ميرسد.
به قرار اطلاع در قسمت بازرسي رئيس جمهور افرادي نفوذ كرده بودند كه جزو ناراضيهاي دستگاهها بودند. عدهاي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل را نداشتند. بطور مثال معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود. قاعدتا اشراف او به مسايل اقتصادي نميتواند بالا باشد. اين افراد با دسترسي محدودي كه داشتند، به خود اجازه ميدادند در مسايل پيچيده گزارش تهيه كنند و با دسترسي آساني كه به مقام بالا داشتند، ذهنيت كارشناسي نشده خود را منتقل كنند. اينها مديران بالاي دستگاههاي اجرايي، حتي وزرا را نيز كه منتخب مجلس رئيس جمهوربودند و از مجلس راي اعتماد گرفته بودند، به راحتي زير سوال ميبردند و در موارد بسياري باعث شكلگيري مديريت دوگانه يا موازي در دستگاه .
البته تهيه اين نوع گزارشات فقط مختص بازرسي رئيس جمهور نبود و از اشخاص درون دستگاهها هم استفاده ميشد. گاهي با تشويق و گاهي هم با تهديد. ولي ويژگي همه اين گزارشات اين بود كه با رئيس دستگاه مشورت نمي شد و به يكباره تصميم بر علني شدن گزارش ميگرفتند: يك بار نامه آورند كه كليه مديران شعب خارجي بانكها به دليل اينكه بازنشسته هستند بايد بركنار شوند .كي؟ موقعي كه تحريم بانكي شروع شده بود! يكبار نامه آوردند كه گروهي از مديران سطح مياني بانكها به دليل حرف گوش نكردن بايد بركنار شوند. از شش ماه قبل فشار براي بركناري بيدليل آقاي درخشنده اين جانباز فعال كه الحق نقش برجستهاي در بازسازي بانك سپه شروع شد ولي من همه اينها را عليه منافع ملي ميدانستم و لذا همكاري نكردم.
فشار بيمه ايران، از ناحيه ديگر اعمال شد. يك گزارش ساده در مورد تخلف مديران قبلي بيمه ايران كه در دوره من هم نبود، به زودي تبديل به يك مسئله ملي شد و بعد جمع كردن موضوع چقدر نيرو برد!
در همين سخنراني اخير قم نيز كه بازتاب وسيعي داشت، ريشههاي اين نوع گزارشات غيركارشناسي كه بدون چك كردن به مراجع بالاتر رسيده به راحتي قابل مشاهده است. در جلسه دولت با جناب آقاي دكتر صحبت كردم و گفتم طرح اين بحثها به كشور آسيب ميرساند.
ايشان گفتند منظور من اين بوده كه مشكلات نظامهاي مالياتي، گمرك و بانك را بشكافم و قصد ديگري در كنار نبوده است. با اين حال وقتي بعدا به مطلب دقيق شدم، همان نگراني كه داشتم، بيشتر شد. اولا هيچ يك از روساي گمرك، ماليات و يا دخانيات از مسايل مطروحه با خبر نبودند و ايرادات اشاره شده جملگي قابل خدشه است.
به طور مثال همه ميدانند كه در حال حاضر واردات سيگار در كشور كاملا آزاد است و هيچ امتياز انحصاري به كسي داده نشده است. 21 شركت بزرگ و كوچك، بازار واردات رسمي سيگار ايران را در اختيار دارند و در سال 1386 حدود 300 ميليون يورو واردات داشتهاند. چطور ممكن است فردي براي گرفتن مجوز واردات سيگار كه هيچ مانعي هم براي آن وجود ندارد، حاضر باشد 5 ميليارد حق حساب بدهد؟! اين بحث منطقي به نظر نميرسد!در طول اين دوره هر قدر من و بانك مركزي تلاش كرديم اين دوست صميمي و دوست داشتني مان جناب آقاي دكتر جهرمي را كه اخيرا از حوزه سياسي وارد فعاليتهاي اقتصادي شده، متقاعد كنيم كه چاپ اسكناس براي ايجاد اشتغال مفيد نيست، اماموفق نشديم.
می خواهم صادقانه و صریح، اعترافی بکنم. من آدمی حسودی هستم. راستش خیلی دوست دارم زبان بازی کنم و اسم دیگری روی این حسادت خودم بگذارم (مثلا بگویم "غبطه" می خورم یا یک کم زیادی "حساس" هستم و از این حرفها...) ولی واقعیت این است که من آدم حسودی هستم.
من سالهاست که حسودی می کنم. از همان روزهای اول که وبلاگ نوشتم هم دائما حسودی می کردم. همیشه دوست داشتم که یادداشتهایم کامنتهای زیادی داشته باشد و برای رسیدن به لذت داشتن کامنتهای زیاد، هر کاری که بگویید کردم. مطالب بلند نوشتم، مطالب کوتاه نوشتم، مطالب خنده دار نوشتم، به صراحت از خواننده های وبلاگم خواستم که روحم را با نثار کامنتی شاد کنند و از همه بدتر اینکه برای بسیاری از یادداشتهای وبلاگم وقت و انرژی زیادی گذاشتم؛ ولی هیچکدام فایده نداشت. حالا بعد از چهار سال وبلاگ نوشتن، هر یادداشت من به طور متوسط ده تا هم کامنت ندارد؛ در حالی که هر وبلاگ نویس تازه کاری دست کم برای هر یادداشتش بیست سی تا کامنت می گیرد.
راستش را بخواهید کار من بعضی وقتها از حسادت هم می گذرد و به عقده می رسد. به خصوص وقتی چند روز وقت می گذارم و یادداشت مفصلی را می نویسم و از صدقه سری چند تا لینک خوب، آخرش بیست و سه تا کامنت می گیرم، اما در همان موقع به وبلاگ عامه پسندی می روم که برای یک "اِهِن"اش (تیتر: "اهن". کل متن یادداشت: "اهن…") در عرض سه ساعت، هشتاد و چهارتا کامنت گرفته، واقعا دیوانه می شوم و بعض گلویم را می گیرد و هی آقای شریفی، معلم جبر دبیرستانم به ذهنم می آید که با نهایت صداقت و تنفر به چشم های من خیره می شد و می گفت: "تو آخرش هیچی نمی شی فرجامی!"
حالا می خواهم کاری را که سه سال است در ذهنم بالا و پایین می کنم اما هربار آنرا به دفعه بعد موکول کرده ام، انجام بدهم و دست کم خودم را از این عقده ای که مثل خوره روحم را می خورد خلاص کنم.
بله... من برای این یادداشت، کامنت جعل می کنم.
(هرگونه شباهتی میان این کامنت ها و کامنت های شما اتفاقی و تامل برانگیز است…!)
یک واقعه خیلی کوچک و معمولی می تواند سرآغاز "کشف" بزرگی باشد.ماجرا از یک ترانه شروع شد. یک ترانه نیمه لوس آنجلسی که خواننده به طور غلط و غلوطی یک عزل را می خواند. میانه راه تهران مشهد بودیم و برای آنکه حوصله ام سر نرود آن ترانه مهجور را گوش می دادم. در حقیقت به ترانه گوش نمی دادم بلکه داشتم فقط می شنیدمش. بعد کم کم احساس کردم خواننده، غزل را اشتباه می خواند و باید طور دیگری آن را خواند. در ذهنم، آن طوری که به نظرم درست می آمد را بازسازی کردم و ناگهان حس کردم مثل آنکه در باغ پرگلی ایستاده باشم، غرق لذت و سرورم! یک بار دیگر غزل را خواندم و باز هم لذت بردم. باز هم خواندم و بازهم بیشتر لذت بردم...
ضبط را خاموش کردم و شروع کردم به مرور دوباره هرچقدر شعری که از حافظ از بر داشتم. شاید ده پانزده بیت بیشتر نمی شد، اما هر کدام را که دوباره زمزمه می کردم، لذتی تجربه نشده را درک می کردم.
جاده که تمام شد و به خانه پدر رسیدیم، له له زنان رفتم سراغ دیوان حافظ. اصلا باورم نمی شد که غزل های حافظ اینقدر زیبا، عمیق، خوش فرم، رندانه بوده اند و تا حالا متوجه نمی شده ام. خانه که خلوتتر شد دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم وشروع کردم به بلند بلند خواندن حافظ. آنجور که خودم می فهمیدم، نه آنجور که بقیه می خوانند. پدر و مادرم هم لذت زیادی بردند، بطوریکه هیچوقت حافظ را آنجور نشنیده بودند. هیچ تکلفی درست نکردم، شام را کشیدند و سر میز نشستند و من همچنان شعر خواندم. حافظ اجرا کردم. مادرم به به می گفت و غذا می خورد. ریا نمی کرد، جدا لذت می برد. می فهمید. چون من می فهمیدم. من داشتم حافظ را اجرا می کردم. انگار که خود حافظ شده بودم!
---------------
ماجرای من با حافظ سری دراز دارد.
اولین بار که به سراغ حافظ رفتم، با ذهن ریایی و آلوده بود. آلوده به مدعیات مرسوم عده ای که ریاکارانه و دلسوزانه (به حساب خودشان) درباره حافظ به هم می بافند تا مثلا شرابخواری و مدیحه سرایی او را ماستمالی کنند که به نظر من همین ها بزرگترین جفا به حافظ یا دست کم به کسانی که مشتاق فهم حافظند را می کنند. حافظی می سازند که منظورش از شراب و ساقی و دلبر و ساق های سیمین و حتی شاه شجاع مفاهیمی از قبیل خدا و پیغمبر و عرفان و ایجور چیزهاست! وچنین حافظی چیزی جز کلی گویی های بی ربط برایم نداشت. چند غزلی را هم حتی از حفظ کردم، ولی چیزی دستگیرم نشد. چیزهایی در ذهنم کرده بودند که من هم وظیفه داشتم به زور آنها را به شعر حافظ تحمیل کنیم و البته جواب نمی داد! و تازه برای ارتباط با خدا و پیغمبر و امام و اخلاقیات چه نیازی به اینهمه پیچیدگی؟ شعرای مذهبی خودمان که دم دستتر بودند؟ اینها ماجراهای نوجوانی ام هستند.
بعد کم کم که از این فضا فاصله گرفتم و دوباره به سراغ غزل های حافظ رفتم جا خوردم. به وضوح می دیدم که فلان جا -که جماعت به زور برداشتهای عرفانی می کنند- این جناب شاعر دارد مدح فلان امیر را می گوید تا صله ای بستاند و بهمان جا به روشنی از شراب سخن می راند. الی ماشاالله هم که این دیوان پر است از وصف اندام های شاهدهایی که –به عکس ادعاهای حافظ شناس های قلابی، هیچ ربطی به مفاهیم و معانی متعالی نداد و – همگی زنده و حاضرند و خوشگل! از اینجا به بعد درگیری ذهنیم با حافظ شروع شد و به خصوص با دیدن تناقض گویی های او در اشعارش، حتی تا مرحله انزجار پیش رفت. بعدا با این توجیه که "ای بابا به تو چه مربوط... خب یه آدم خوشگذرونی بوده که نونش از این راه درمیمومده ..." سعی کردم بی خیال حافظ شوم و هرچند که دیگر از او بدم نمی آمد اما در مورد زمینی بودن اشعار حافظ و تناقضات درونی آنها هیچ شکی نداشتم.
--------------------
الان، بدون اینکه از نظر خودم درباره زمینی بودن منظور و استعارات حافظ برگشته باشم، دوباره حافظ را کشف می کنم. اگر از من می پرسید کلید کشف حافظ اتفاقا همین زمینی بودن است. نمی گویم حافظ آدمی مادی بوده، اما معتقدم باید برای درک غزل حافظ کلیت را زمین گرفت و فقط گاهی به آسمان نگاه کرد. اصلا اکثرا اینها مدیحه هائیست که جز با در نظر گرفتن ممدوح های انسانی و دنیوی برای آنها، درک و لذت بردن از اشعار حافظ ناممکن می شود. مثلا وقتی می گوید:
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا / تفقدی نکند طوطی شکرخارا؟
من احساس می کنم او دارد خطاب به ممدوحش که صاحب منصبی بوده گله می کند که "بزرگوارا!... تو که قدر و منزلت شعر مرا می دانی چرا چیزی مرحمت نمی کنی؟" این مدح هیچ چیز بدی نست و هیچ احتیاجی به عرفانیزه کردن و بزور آسمانی کردن ندارد. اتفاقا وقتی به این درک درست رسیدیم چند بیت بعد که می گوید:
به خلق و لطف صید توان کرد اهل نظر / به بند و دام نگیرند مرغ دانارا!
می بینیم چقدر زیبا و با مناعت طبع و رندی به طرف هشدار می دهد که "آهای... فکر نکن که شاعری چون من، فقط به خاطر جاه و مقام و مکنت توست که برایت مدیحه می فرستد و حاضر است هر رفتاری از جانب تو و نوکرانت را تحمل کند... اگر ما را می خواهی، مودبتر و مهربانتر و دست و دلبازتر باش!"
باور کنید من وقتی این شعر را می خوانم حتی این صحنه را هم به وضوح می بینم. اصلا هر غزل حافظ این روزها برای من شده یک سری اسلاید که مصرع به مصرع عوض می شود. حافظ را می بینم لمیده کنار جو که به رفیقش اشاره می کند پیاله را پر کند، حافظ را می بینم زیر درخت، حافظ را می بینم در دربار شیخ ابواسحاق که در ضمن مدح، متلک هم می پراند، حافظ را می بینم، کنجی خزیده از ترس امیرمبارزالدین دیوانه ولی آنجا هم دست بردار نیست و «محتسب» را به صد شیوه می نوازد و دورویی و ریاکاری این زاهدِ سابقا دزد را برملا می کند. شعر حافظ را میبینم که وزیر شاه شجاع در محضرش می خواند و شاه شجاع را می بینم که متلک های زیرپوستی حافظ به پدرش را در لابلای مدح بلندبالایش می فهمد و سرخ می شود، اما چاره ای جز فرستادن صله برای شاعر ندارد.
می گویند برخی بزرگان نصیحت کرده اند که وقتی قرآن می خوانید چنان بخوانید که انگار همین الان برخود شما نازل شده. پس چه عیب که من غزل حافظ را چنان بخوانم که انگار خودم سروده ام؟ وقتی چنین شد می توان حتی شعر و شاعر را دید. با همین "دیدن" است که کمتر غزلی می شود بخوانم و با صدای بلند نخندم.
دوستی دارم به نام محمد که چند سالی از من بزرگتر است. محمد یکبار می گفت «وقتی بچه بودم فکر می کردم پدرم بزرگترین و قوی ترین و بهترین مرد دنیاست. وقتی بزرگتر شدم و به بلوغ رسیدم، دیدم که پدرم آدمی ضعیف و معمولی است و خیلی هم پرنقص. اما حالا که سن و سالی ازم گذشته، زن و بچه دارم و سالهاست که پدرم را ندیده ام، می فهمم پدر یعنی چه!» و من کمتر کسی را دیدم که اینقدر عاشقانه از پدر حرف بزند.
حافظِ من هم، نه آنقدر بزرگ و آسمانی است که بعضی ها می گویند و نه آنقدر کوچک و معمولی که من فکر می کردم؛ حالا من عاشقانه می فهمم حافظ یعنی چه!
امسال سال حافظ است برای من. سال گل، سال رندی...
شهریست پر ظریفان وزهر طرف نگاری / یاران صلای عشقست گر می کنید کاری
می بیغش است بشتاب وقتی خوشست دریاب / سال دگر که دارد امیّد نو بهاری؟
این مهران مدیری و پیمان قاسم خانی گه گاهی کارهایی می کنند که آدم جز تحسین کار دیگری نمی تواند بکند. در چند قسمتِ اخیر سریال مرد هزار چهره که این شبها پخش شد، به طوری محسوس سیستم مدیریت دیمی احمدی نژادی و مهمتر از آن طرح پرسر و صدای مبارزه با اراذل و اوباش توسط نیروی انتظامی هجو شد. در مورد دومی واقعا کاری کارستان شده به نظر من. اصلا خود نفس شوخی با نیروی انتظامی (حتی در قالب یک سواستفاده چی که لباس سرهنگی برتن کرده) خودش در ایران بی سابقه است چه رسد به اینکه در رسانه ملی (در حقیقت: رسانه دولتی!) چنین حرکت جسورانه ای شده باشد. اما مدیری و قاسم خانی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و مشخصا به سراغ طرح ضد انسانی و قانون شکنانه مبارزه با اراذل و اوباش رفته اند و با درک درست از اشکالات ساختاری چنین طرح هایی، کاریکاتوری دلپذیر و مفرح از سیستمی که چنین اعمال و رفتاری در آن میسر می شود ارائه داده اند.
خود داستان در این باره آنقدر گویا هست که احتیاجی به رمز گشایی نداشته باشد: آدم عقده ای و ساده لوحی که بر حسب سوتفاهم و سواستفاده، قدرت فراوانی در نیروی انتظامی بدست آورده، در عرض مدت کوتاهی در سایه عدم نظارت، دچار چنان توهمی می شود که برای برقراری امنیت در حوزه استحفاظی اش دست به احضار و دستگیری افراد بیگناه، شکنجه متهمان، برقراری حکومت نظامی و صدور احکام قضایی می زند. اما در حقیقت، «برقراری امنیت» نقاب و توجیهی است برای پوشاندن دلیل اصلی تمام این اقدامات، یعنی عقده؛ عقده قدرت و قدرتنمایی که در پس ظاهر دلسوزانه «برقراری امنیت در اجتماع» و طرح های ضربتی کذایی به سرعت از یک کارمند دونپایه یک فرمانده پلیس خشن و قانون شکنی می سازد که کوچکترین حرمتی برای شخصیت و حریم افراد تحت حوزه استحفاظی اش قائل نیست. کسی که با این استدلالِ درست اما ابلهانه که "هرچقدر آدم کمتر، جرم هم کمتر!" مقررات منع آمد و شد در شبها برقرار می کند و لاتی را که با زنش دعوا کرده چنان شکنجه می کند که – با وجود بی سوادی!- چهار زونکن اعتراف می نویسد و اوباش بزرگتر از خود را لو می دهد! فرمانده ای که برای دستگیری گنده لات محل می خواهد به خانه او حمله ببرد و روس سر زن و بچه او نارنجک پرتاب کند و معتقد است در این طور کارهای بزرگ تا دو سه تا قربانی بیگناه اشکالی ندارد!
با اینکه انتقادهای زیادی نسبت به یکدست نیودن دیالوگ ها و بازی ها در این سریال دارم، اما به نظرم چند قسمت مربوط به نیروی انتظامی و جمع آوری اراذل و اوباش در این سریال، شاهکاری از جسارت در تلویزیون ایران بود. یک امتیاز مثبت برای عوامل اصلی این سریال و دو امتیاز مثبت برای عزت الله ضرغامی که با موافقت با پخش چنین برنامه هایی به استقبال دردسرها می رود و گه گاهی اجازه می دهد رسانه ملی شان واقعا ملی باشد!
پ.ن.
راستی از سردار زارعی، مجری درجه اول طرح مبارزه با اراذل و اوباش و ریختن در خانه مظنونین و کتک زدن آنها جلوی زن و بچه شان و لخت و خونین در خیابان دواندن چه خبر؟ مردان هزارچهره فقط در جام جم محاکمه می شوند؟
روز اول عیدی مطلبی نوشتم برای تبریک عید نوروز تا در وبلاگ بگذارم. هرکار کردم به اینترنت وصل نشدم. فکر کردم اشکال از مخابرات است و مثل تلفن همراه و پیام کوتاه ها که تقریبا روز اول سال نو در مشهد مختل بود، اینترنت هم عیب و علت پیدا کرده، اما بعد معلوم شد اشکال از لپ تاپ ما بوده. به هر حال سال نو شما مبارک. امیدوارم سال نو بهتر از سال پیش باشد، پر از شادی و آرامش و سلامت. امسال که گذشت ولی امیدوارم نوروز سال بعد، مثل سالهای دور باشد. پر از خنده، پر از خوشی و دورهم بودن و بخشش و آشتی. خدا دروغ را از این مملکت دور کند و خوشی و خنده را به آن بازگرداند و این گرفتگی را از دلهامان بدر کند.
نوروزتان مبارک. امید و آرزوی روز نو دارم، برای شما و خودم. روزهای نو، روزهای بدون ملال و افسردگی. روزگاران نو باد. نوروزتان مبارک.
سال دگر که دارد امید نوبهاری؟
پ.ن.
امسال یک طوری از تهران راه افتادیم که چهارشنبه سوری مشهد باشیم. به عمرم چهارشنبه سوری به این بی حالی ندیده بودم. به نظر من این سوت و کوری فقط به اقدامات پلیس بستگی ندارد. یادم هست سالها پیش چهارشنبه سوری افتاده بود شب شهادت یا ضربت خوردن حضرت علی. کمیته ها هم شدیدا برخورد می کردند با برپایی هر مراسمی، بجز عزاداری. اما باز هم اهل محل آتش ها را روشن کردند. نه. این سوت و کوری از پلیس نیست. از ملال است. از افسردگی است؛ همانطور که سوت و کوری انتخابات امسال و آرامش بی سابقه کشور در ایام تبلیغات، از افسردگی و بی دل و دماغی بود. این بی تفاوتی ها و ملال ها و افسردگی های عمومی خطرناک است به نظرم. حتی خطرناک تر از فاشیسم...
پدرم می گوید زمانی که بچه بوده، حتما باید از بالای هر خانه ای در شب چهارشنبه سوری کوزه ای به کوچه پرتاب می شد و می شکست. می گوید از سر صبح ملت می رفتند از فلان محله روستا که آبش تمیزتر بوده، کوزه ها را پر آب می کردند. پدر می گوید یک سال رفتم از آقابزرگ پول بگیرم برای خریدن کوزه. نداشت و نداد. شب ماندیم بی کوزه برای شکستن. مادرم رفت کوزه روغنمان را خالی کرد و آورد تا مبادا کوزه نشکسته چهارشنبه سوری بگذرد.
پدرم چیزهایی می گوید که اشک آدم را سر سال نوی درمی آورد...
یکی از چیزهایی که شدیدا به آن حساس هستم برخوردهای آخوندی در بحث های علمی است. این اسم را از خودم درآورده ام ولی حتما با آن مواجه شده اید. نیم ساعت بحث می کنید و دلیل می آورید و در آخر با لبخند طرف مقابل مواجه می شوید که با مهربانی توام با تحقیر به شما نگاه می کند. بعد اظهار خوشحالی می کند از اینکه جوانانی مثل شما اینقدر ذهن فعالی دارید و بعد – با نهایت بزرگواری- اعلام می کند که هیچ اشکالی ندارد که این "شبهات" به ذهن شما آمده و شبهه و شک مقدمه رسیدن به یقین است. بعد بلااستثنا می گوید که این ها شبهات جدیدی نیست و در طول تاریخ بارها و بارها مطرح شده و از سوی علما (معمولا شهید مطهری و مرحومان طباطبایی و جعفری پای ثابت هستند!) با دلایل عقلی به آنها جواب داده شده که شما با مطالعه بیشتر می توانید آن جواب ها را بخوانید و از شک و شبهه به یقین برسید. البته اگر سواد طرف بیشترک باشد، فورا ریشه "شبهات" شما را از میان آرای معتزله تا پوزتویست ها و حتی کتابهای شجاع الدین شفا و تلویزیون های ماهواره ای کشف می کند تا در پس همان لبخندهای ملیح و نگاه های دلسوزانه، با بیلِ شباهت بر فرق شما بکوبد.
قاعدتا هم این فقط شباهت آرا و حرفها و تکراری بودن حرف نهایی شماست که دلیلی بر بی ادعا بودن حرفهایتان است و اگر حرف ها و نیجه گیری های طرف تا به حال هفتصدهزاربار تکرار شده باشد، نه تنها این تکرار دلیلی بر کم مایگی نیست بلکه نشاندهنده حقانیت آن است! تازه اینهایی که شما مدعی هستید، در بهترین حالت «شبهه» است، یعنی از پیش فرض شده امری بر شما مشبه شده و قطعا در اشتباهید (مثل اینکه کسی در پاسخ به اشکالات و ادعاهای شما بگوید " بله. این غلط هایی که می فرمایید فی الواقع...!") و اگر بچه خوبی باشید به یقینی که مدنظر حضرات است خواهید رسید.
البته این برخوردهای آخوندی نه منحصر در طلاب و علماست و نه تمام افراد این قشر این طورند. من دوستان زیادی در بین طلبه ها و قشرهای سنتی دارم که وقتی بحث علمی می کنند کاملا به شرایط و ملزومات آن آگاهند و شیوه بحث و استدلالشان آنقدر عقلی و آکادمیک است که آدم لذت می برد و در عوض رفقای زیادی در میان دانشگاهیان (حتی تا حد دکتری فلسفه) دارم که شرایط بحث کردنشان دقیقا مطابق همان چیزی ست که در بالا عرض کردم.
به نظر من نامه دوم آیت الله سبحانی به دکتر سروش که به اشتباه "پاسخ" خوانده شده، نه فقط علمی یا فایده بخش نیست بلکه به نوعی حاوی اهانت به مخاطب است. انگار آقای سبحانی پدری یا مرشدی بزرگوار است که دلش برای طفل یا سالکی راه گم کرده می سوزد و به او نصیحت می کند که به جای بازیگوشی یا مهمل بافی برود به دفترچه "مشارطه ومراقبه"اش سرک بکشد و ببیند چه خطایی کرده که حالا به این کژراهه کشیده شده و چرند می گوید!
من هیچوقت طرفدار سروش نبوده ام. به خصوص در سالهای میانی دهه هفتاد که خیلی سروش مد بود و من دانشجو بودم. آن زمان تب سروش خیلی بالا بود و البته خیلی هایی که به خیالاتی سنگ او را به سینه می زدند متوجه شدند که او را درست نشناخته اند و دشمنش شدند. برای من اما همیشه حرفهای او برایم اهمیت داشته و سالهاست که کاملا بیرون از دو دایره طرفداری و دشمنی، آثار و آرای او را دنبال کرده ام. او برای من یک اندیشمند درجه یک و شجاع است و البته صفاتی هم دارد که نمی پسندم، مثلا همین نیش و کنایه هایی که هر بار نثار منتقدانش می کند و آنها را متهم به حمایت و حتی کاسه لیسی از قدرت حاکمه می کند. بماند که اصلا بسیاری از حرفهای اصلی و نظریه هایش را هم بلکل قبول ندارم.
با تمام اینها فکر می کنم به بهانه سروش هم که شده کمی درباره این شیوه های برخورد با یک ادعای علمی دقیق شویم. آیت الله سبحانیِ عالم از سروش می خواهد که برود تحقیق کند ببیند کدام سیئه ای باعث شده تا کارش به اینجا بکشد. مجید مجیدیِ هنرمند عملا چوب تکفیر برمی دارد و با کمال وقاحت در جمع خبرنگاران فارس و کیهان و این قبیل رسانه ها ی خوشنام (انجمن روزنامه نگاران مسلمان) علنا جماعت را تشویق می کند که واکنشی تندتر از آنچه نسبت به کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر انجام دادند نسبت به این ماجرا نشان دهند. دکتر خرمشاهی دانشگاهی در گفتگو با خبرگزاری فارس حرف از «آلوده شدن به ارتداد» می زند و حرف های سروش را با مسلمان زاده بودن هم در تناقض می داند.
هیچ قصدم تشبیه نیست، ولی من چنین واکنش هایی را در حد جاروجنجال راه انداختن آن روضه خوانی می دانم که در شب شهادت مسلم ابن عقیل، از طرف دایی جان ناپلئون ماموریت پیدا کرده بود تا آقاجان را خفه کند و تا آقاجان می آمد حرفی بزند، فریاد می زند اگر شماها دین ندارید و می خواهید وسط این مجلس مقدس حرفهای بی ربط بزنید، بروید خانه خودتان عرقتان را بخورید!
حیف نیست واقعا؟!
امروز بالاخره فایل نهایی شماره پایان سال خردنامه که حدود نیمی از آن اختصاص به پرنده طنز دارد به چاپخانه رفت. بیشتر از سه ماه بود که درگیر این کار بودم و فکر می کنم کار بدی نشده باشد. پیشنهاد بازکردن پرونده طنز با نگاهی فلسفی، یا به عبارت بهتر "عمیقتر" را خودم به دکتر میرعبداللهی داده بودم.
خیلی درگیر این کار شدم و این یک ماه آخری تقریبا هر روز می رفتم خردنامه برای راست و ریست کردن کارها. کارهایی که می توانست به من مربوط نباشد و همگی خلاصه شود در چند تلفن و ایمیل. اما وسواس عجیبی روی این کار پیدا کرده بودم و به خصوص نمی خواستم با سهل انگاری هایی که در تحریریه و حروفچینی و به خصوص صفحه بندی هر نشریه ای پیش می آید، لطمه ای به کار بخورد و دوستانی که هرکدام با اعتماد و لطف به من به مجله ای که تخصصی طنز نبود و بعضی هم زیاد نمی شناختندش؛ نوشته یا مصاحبه داده بودند، دلگیر شوند. این اتفاقی بود که سه سال وقتی که یک ویژه نامه مورد اینترنت و فضای سایب، برای همین خردنامه (که آن زمان 16 صفحه ای بود و به صورت لایی روزنامه) در آوردم، افتاد و بعضی از اشتباهات و سهل انگاری های فنی باعث کدورت خاطر دوستان شد و نمی خواستم تکرار شود.
علاوه بر اینها، می خواستم یک جورهایی هم خودم را محک بزنم و ببینم واقعا اگر روزی قرار باشد مجله دربیاورم چطور می شود. البته می دانم که نقش امکانات موسسه همشهری و به خصوص یاری های خود سردبیر خردنامه را نباید از خاطر برد، ولی بالاخره سلیقه و توان یک نفر را می توان از همچو کارهایی فهمید. این را از این جهت می گویم که بجز کارهایی که از خودم هستند، تقریبا همه کارهایی که در این ویژه نامه آمده را من با یک طرح فکری خاص سفارش داده ام و بعدا ویرایش کرده ام. البته اگر مجله خردنامه یک مجله طنز بود یا لحن طنز هم وارد این ویژه نامه می شد وضع کاملا فرق می کرد و خیلی دست ما بازتر بود، اما به عنوان یک ویژه نامه "درباره" طنز هم فکر می کنم پر و پیمان باشد.
خب فکر می کنم آگهی های تبلیغاتی فعلا کافیست.
(5 دقیقه سریال. حالا بخش بعدی آگهی ها!)
بعضی از بخش هایی که ممکن است شما را تحریک کند تا مبلغ شرم آور 400 تومن را هفته آینده صرف خریدن خردنامه کنید، از این قرارند:
گفتگو با نجف دریابندری: هرچند که خان اعظم، شازده ساکن کاخ ساکس، ابراهیم خان گلستان در نوشتن با دوربین 7 صفحه درباره بی سوادی و بی مایگی و زیردست بودن نجف دریابندری افاضات فرموده است اما هنوز نجف دریابندری یکی از خوشنام ترین و پرمایه ترین روشنفکران ایران است و شدیدا دوست داشتنی. به خصوص اگر کسی «چنین کنند بزرگان» را خوانده باشد، دریابندری به نظرش یکی از شیرین ترین روشنفکران ایران می آید. مصاحبه با آقای دریابندری در شب یلدا و با حضور مترجم زبردست آثار طنز، آقای اسدالله امرایی انجام شد. در این گفتگو که درباره "ترجمه آثار طنز" و طبیعتا بیشتر حول و حوش چنین کنند بزرگان است، سرانجام راز ساختگی یا واقعی بودن ویل کاپی و چنین کنند بزرگان باز می شود...
از کمدی تا تراژدیِ کورش نریمانی: اگر اهل تئاتر باشید حتما من و کورش نریمانی را می شناسید! کورش نویسنده و کارگردانی با تجربه ایست که پایان نامه اش درباره کمدی و تراژدی در یونان بوده است. او را از طریق رضا بهبودی پیدا کردم و مقاله پر و پیمانی در این باره ازش گرفتم. با خواندن این مقاله شِمایی کلی از سیر پیشرفت تراژدی و کمدی در یونان باستان بدست خواهید آورد (هر چند که می دانم شما هم مثل خود من آریستوفان و سوفوکل و بر وبچه های یونانی را مثل دخترخاله تان می شناسید و آنقدر اهل مطالعه اید که تا پنجاه صفحه نمایشنامه کلاسیک را به زبان اصلی نخوانید خوابتان نمی برد، ولی خب کار از محکم کاری عیب نمی کند!) ویژه نامه با این مطلب شروع می شود.
به هم بخندیمِ ابک: این حمید رضا ابک شیطون ترین مهندس-فلسفه خوانی است که من تا به حال به عمرم دیده ام. یادم می آید وقتیکه برای صفحه اندیشه لایی همشهری (در دوره عطریانفر) مطالب کوتاهی به ابک می دادم، وقتی می خواست ازم تعریف کند می گفت :"آفرین... تو مثل من می نویسی!" البته این که شوخی بود و من از همان اول خیلی بهتر از ابک می نوشتم! ولی همیشه طرز نگاه پوزتیویستی او به مسائل برایم جذاب و خیلی شبیه به عقاید خودم بود. چون علاوه بر نوشته های ابک، سالهاست که با او دوست هستم و طرز فکرش را می شناسم، از همان روز اول اصرار داشتم که او یادداشتی در خردنامه داشته باشد. وقتی که بعد از چند باردودره بازی (البته ابک هفت در دارد ولی معمولا با دوتایش بازی می کند!) موضوع یادداشتش را بهم گفت کَف کردم، چون تقریبا درباره همانی بود که خودم می خواستم بنویسم! ابک با آوردن شاهد مثال هایی نظیر کمدی "ابرها" و طنزهای راسلی، نشان می دهد که از آموزه اخلاقی دست مالی شده "با هم بخندیم، به هم نخندیم" هیچوقت طنز درست و حسابی در نمی آید. نوشته کوتاه او در حقیقت مانیفست خیلی از طنزنویس ها و از جمله خود منست. حتما این یادداشت را بخوانید. (به زودی این یادداشت و چندتای دیگر را به نقل از خردنامه روی سایت آی طنز خواهم گذاشت)
ابرهای رضا شیرمرز: دو نوشته قبلی همگی ارجاعات زیادی به کمدی ابرها اثر آریستوفان داشتند. ابرها یک شاهکار واقعی است که علیه سقراط و شاگردانش نوشته شده. ابرها به نوعی اولین کمدی تاریخ ادبیات نمایشی است و جالب آنکه مستقیما با فلسفه مرتبط است. پرس و جو کردم و فهمیدم کل آثار آریستوفان را آقای شیرمرز ترجمه کرده، ولی کتاب نایاب بود. با زحمت آقای شیرمرز را که خارج از تهران بود پیدا کردم و از او خواستم خلاصه ای از این کتاب را برایم بفرستد. شیرمرز در یادداشتی چکیده این نمایشنامه را ارائه داده است.
سیاحت شرقِ محمود فرجامی: البته راستش من اهل سیاحت شرق نیستم و ترجیح می دهم به جای آن به سیاحت یونان و مصر و پرو بروم، ولی چون فعلا امکانات جور نیست به سیاحت شرق آقا نجفی پرداخته ام. آقا نجفی همان بنده خدایی ست که کتابی به نام "سیاحت غرب" او در نزد عوام و قشریون مذهبی طرفدارهای زیادی دارد، ولی کتاب با ارزش آقا نجفی، سیاحت شرق است که یک اتوبیوگرافی منحصر به فرد و طنزآمیز به قلم یک مجتهدِ دوره قاجار است. طنزآقا نجفی در این کتاب واقعا خنده دار و از آن مهمتر انسانی است، به این صورت که او به جای هجو و شوخی با دشمنانش، در این کتاب بیشتر با خودش شوخی می کند و این مطلب در آن زمان بی سابقه بوده است. متاسفانه در صفحه بندی همه مطالب بودم، الا این مطلب خودم و نمی دانم دکتر میرعبداللهیِ "تیزتر از تیغ!" (البته فقط در صفحه بندی!) چقدر از آن را بریده است، ولی آنچیزی که من نوشته بودم، علاوه بر بررسی طنز آقانجفی، گزارشی کوتاه از زندگانی آقا نجفی هم بود. این را هم از دست ندهید، سر جدتان!
گزارش جلال سمیعی: نمی دانم جلال هفته ای چندگالن آب را صرف استحمام می کند ولی یکی از شسته و رفته ترین مطالبی که به دستم رسید، همین گزارش جلال بود که در آن به بررسی نهادهای متولی طنز (یا به عبارت بهتر: نهادهایی که خودشان را متولی طنز می دانند) در جمهوری اسلامی پرداخته است. گزارش خوبی شده و اگر می دانستم جلال اینجور از پس کار برمی آید پیشنهاد این گزارش را بهش نمی دادم. ولی چه می شود کرد، کاریست که شده...
لطیفه رضا ساکی: تا این رضای مکنده باز برنداشته "جای خالی فرجامی کوچک" برای من بنویسد، و تحلیل از خودش درکند که فرجامی می خواهد سردبیر همشهری بشود! عرض کنم که او هم مطلبی درباره لطیفه –با گرایش مردمشناسانه- نوشته است، اگر بخوانید راه دوری نمی رود.
گفتگو با قاسمخانی: چون می دانم ساکی خیلی از قاسمخانی خوشش می آید، همینجا بگویم که گفتگویی با قاسمخانی هم انجام داده ام درباره کمدی اجتماعی. من خودم از یک نکته که قاسمخانی در این گفتگو گفت خیلی خوشم آمد و آن اینست که برای گرفتن یک کار "خلق جهان قابل باور" خیلی مهم است. شرحش را در گفتگو بخوانید.
گفتگو با نامجو: اگر شما هم تحت تاثیر خاصیت مکندگی این رفیق ما نه از قاسمخانی و نه از مدیری و نه از نامجو خوشتان نمی آید، این ویژه نامه را نخوانید، چون یک مصاحبه پر و پیمان با محسن نامجو در آنجا می بینید. اعتراف می کنم که این مصاحبه حاصل مستقیم علاقه من به محسن نامجو و کارهای اوست. من در موسیقی نامجو یک شوخ طبعی و بازیگوشی اصیلی را می بینم (معمولا دیگران می شنوند!) که کاملا نو و تاثیرگذارست وامیدوارم بدون تاثیرپذیری از بعضی از شهرستان بازی های نامجو، ادامه پیدا کند. قاعدتا این گفتگو درباره کمیک در موسیقی است. راستی این را هم درباره نامجو بگویم که در ضمن صحبت با او خیلی یاد مراد فرهادپور می افتادم، آخر سر این مطلب را به خوش گفتم. گفت که بلااستثنا تمام آثار فرهادپور راخوانده و فرهادپور هم بعضی از کارهای او را خیلی پسندیده.
گفتگو با مرتضی احمدی: این آقای احمدی، با وجود سن بالای هشتاد سالش من را... ! فکرش را بکنید با موسسه همشهری که ماشالله قد یک وزارتخانه بوروکراسی دارد هماهنگ کنی که فلان ساعت فلان اتاقش برای مصاحبه جور شود و ماشین دنبال فلانی برود و بعد از چند بار لغو و تغییر ساعت، آخرش طرف به راننده بگوید من که امروز قراری نداشته ام؛ آن هم وقتی که دیشبش با طرف برای چندمین بار هماهنگ کرده بودی! ولی مگر من وقتی پیله کنم ول کنم؟ پیر ضربی خوانی و پیش پرده خوانی ایران، با دلی پرخون و در حالیکه هنوز التماس می کرد که موسسه دولتی یا خصوصی ای برای ضبط و آرشیو ضربی های قدیمی و لاله زاری هزینه کند، از این موسیقی فوق العاده فرح بخش برای ما می گوید.
وبلاگ های رویا صدر: آها... اینجا جائیست که جماعت وبلاگ نویس هم باید بروند خردنامه بخرند و اسمشان را در مطلب خواندنی خانم صدر پیدا کنند. رویا صدر در این مطلب به بررسی طنز وبلاگی پرداخته و نمونه هایی متعددی از نوشته های طنزآمیز وبلاگی (که عمدتا وبلاگ های طنز هم نیستند) آورده است. فراموش نکنید که مادر صدر میانسال چند سر عائله مشغول نوشتن کتابی در این مورد هم هست و از این جهت این نوشته از پرباری و نکات جمع آوری شده برای یک کتاب بهره برده.
طنز در صدر مشروطه: رویا صدر مقاله دیگری هم در این پرونده دارد که به بررسی چهره زن در طنز مشروطه پرداخته. این هم باج سیبیل به خواهران فیمینیست! توصیه می کنم اگر بی بی خانم استرآبادی را نمی شناسید حتما این مطلب را بخوانید. من بخش هایی از کتابِ معایب الرجال بی بی خانم را در انتهای مطلب خانم صدر اضافه کردم. بخوانید و ببینید چطور این زن در دوره قاجار زورگوی آن سالها را شسته و گذاشته کنار. (ریکا دوست شماست. آگهی در آگهی!)
نظریه های طنز: یک مطلب خیلی عالی در مورد نظریه های رایج درباره خنده و طنز از دایره المعارف فلسفی اینترنت پیدا کرده بودم، که دادیم به مترجم همکار خردنامه برای ترجمه. آنقدر مطلب خوب بود که جناب مترجم هم جذبش شده بود. من و مجید کمالی هم دوباره ویرایشش کردیم و حاصل واقعا به یادماندنی شده. چهار نظریه رایج و کلاسیک درباره خنده و طنز به همراه «نظریه بازی» در طنز در این مقاله شرح داده شده اند؛ که دست کم این آخری افرادی مثل حامد قدوسی که عاشق نظریه بازی (با هر چیزی!) هستند را وادار به مطالعه آن می کند.
فعلا انگشتهایم درد گرفته و نمی توانم بیشتر تایپ کنم. تازه اصلا برای چی تایپ کنم؟ مگر چهارصدتومان های شما به جیب من قرار است برود؟!
این روزها خیلی سرم شلوغ و اوضاعم قاطی پاتی شده. خانه را رنگ و مختصری بازسازی کردیم. حجم کارهای نوشتی ام بیشتر شده و ویژه نامه طنز «خردنامه» هم یک ماه تمام است که من را مشغول کرده. درباره این ویژه نامه –که اگر بدوبلایی پیش نیاید هفته آینده روی دکه خواهد بود- یادداشت مجزایی می نویسم ولی فعلا همینقدر بگویم که اگر فکر می کنید نمی شود نجف دریابندری، منوچهر احترامی، ابوالفضل زرویی، اسدالله امرایی، یوسفعلی میرشکاک، اسماعیل امینی، حمید ابک، رویا صدر، کورش نریمانی، مرتضی احمدی، کامبیز درمبخش، محسن نامجو، پیمان قاسم خانی، فرهاد آئیش، داریوش مودبیان، رضا ساکی، جلال سمیعی، هادی حیدری، محمود فرجامی و از این قبیل آدم ها را در یک ویژه نامه پنجاه صفحه ای جمع و جور، جمع کرد؛ بدانید ما کردیم و شد!
دیشب برای اولین بار بعد از رنگ کاری، شب را تنهایی در خانه خوابیدم. شدیدا به بوی رنگ و تینر حساسم و مطمئن بودم یک بلایی در خواب به سرم می آید. شب خواب دیدم احمدی نژاد برای دیدن من آمده به خانه، آنهم با مصطفی پورمحمدی!
حاج مهدي جامي، سفري به مصر رفته و آنطور كه از نوشتههايش برميآيد (مشكل قاهره و تهران و و ما ادراك المصر و جمهوري اسلامي مصر) خيلي از اوضاع نابسامان آن ديار حالش گرفته شده. البته حاج مهدي مودبتر و مذهبيتر و باتدبيرتر از آنست كه شعر ايرج ميرزا را كه
«جز گه و گند كثافت چيزي ---- اندر ين شهر نديدم بنده
هر كجا شهر مسلماناست ------ از گه و گنده بود آگنده» در اين مورد به كار بگيرد؛ ولي از شواهد و قرائني كه از مطالب ايشان برميآيد، پنداري ميخواهد همچو چيزي بگويد!
البته تا اينجاي كار كه چيز چندان غريبي نيست. يعني اگر براي حاج مهدي عجيب هست براي ما كه در كنه اين آگندگي، به زندگي و تفكر و تهوع مشغوليم نيست؛ منتها نكته آنجاست كه حاج مهدي با ديدن اوضاع قاهره و مصر ياد تهران و ايران ميافتد و اين دو را اينقدر شبيه به هم ميبيند كه مينويسد: «به نظرم بر خلاف تصوری که عموم هموطنان عزیز دارند مشکلات ما در ایران اصلا یونیک و کم نظیر و عدیم النظیر نیست... قاهره تهران است به اضافه قم!»
مشكلات را فقط در «سطحِ» مسائل اقتصادي و اجتماعي و سياسي ديدن، به نظرم همين اشتباه در قضاوت را هم باعث ميشود، حتي اگر قاضياش به بينظري و تيزبيني جامي باشد. من يك دنيا حرف در اينباره دارم كه متاسفانه چون درگير تعمير منزل و بستن ويژهنامه و اينجور كارهايم، الان نميتوانم چيزي شايستهاي بنويسم.
اما انگار كه شاهد از غيب باشد مهدي در همين يادداشتش، به عنوان شاهد مثال مي نويسد: «... آنجا هم همین است. عاشورایی اش به کنار ولی باقی اش همان است. یک شب تمام تلویزیون های قهوه خانه ها پر بیننده شده بود. صندلی می گذارند رو به تلویزیون مثل اینکه سینمای کوچکی باشد. این خواننده زیبای مصری نانسی عجرم در استادیوم می خواند. جشن بزرگی گرفته بودند که نخست وزیر و دیگر مقامات هم در آن شرکت داشتند و مردم هم با پرچم و موسیقی در استادیوم می رقصیدند. تیم ملی فوتبال مصر برنده کاپ قهرمانی منطقه شده بود. جشن ملی گرفته بودند.»
فكر ميكنم خود مهدي با همين مثال يكي از فرقهاي اساسي زندگي در ايران و مصر را نشان داده. باور كنيد مشكل بزرگ ما در ايرانهمين است كه نميتوانيم يك روز بعد از ظهر در يك كافه جمع شويم و رو به تلويزيون شادي كنيم؛ منتها ضربدر 365 ضربدر سالهاي عمرمان!
ممكن است خواهش كنم چند مشكل ديگر را شماي خواننده در بخش نظرات بنويسيد؟
( در همين رابطه: سوال دوست من: كجاي دنيا "ملي گرايي" جرم است؟)
سلام محمود خوبی؟ پریسا و سهراب خوبن؟
من زیاد اهل نوشتن نیستم ولی می خواستم درباره حرفای چند شب پیش که زدی یه کم باهات حرف بزنم ولی دیدم اگه باز هم ببینمت لابد تو شلوغ بازی درمیاری و من نمی تونم حرفمو درست یزنم، اینه که فکر کردم واست ایمیل بزنم. به خصوص که امشب خوابم نمی بره و دلم می خواد با یکی حرف بزنم.
محمود من نمی دونم حرفمو چطوری شروع کنم که اون آتش فشانی که تو دورنمه رو درست بیرون بریزم، واقعا کلمات بعضی وقتها برای بیان احساسات کم میان، خصوصا اگه احساساتی در میاه های ناامیدی و نفرت باشه. اگه یادت باشه بحث ما بعد از دیدن فیلم سنتوری تو خونه علی پیش اومد و اونوقتی داغ شد که من گفتم جای ماها تو این مملکت نیست. محمود من این حرفو جدی می گم. من مدتهاست که دارم به این موضوع فکر می کنم و هر روز بیشتر متوجه می شم که جای ما تو این مملکت نیست و فقط با یه نگاه کوچیک به حال و روز خودمون متوجه می شیم که این حرف درسته. محمود بیا بجای فلسفه بافی، همین تیکه های کوچیک روزمرگی های خودمون رو بذاریم کنار هم. باور کن پازلی که بعدا تکمیل میشه هزار بار از فلسفه بافی ها و استدلال ها اثربخش تره.
محمود جان، کدوم تئوری¬ای می تونه ظلمی که برما از همین صدا و سیما میره رو بیان کنه؟ چرا من و تو و هزاران نفر مثل ما، ده دقیقه نتونن از این لامصبی که با میلیاردها تومن از پول مردم داره میچرخه، لذت ببرن؟ لذت بخوره تو سرمون، چرا این دم و بساط باید دقیقا در جهت اعصاب خوردکنی و عصبی کردن و بدسلیقه کردن مردم و لمپنیسم و تبلیغ بدسلیقگی راه بره؟ باور کن روزی ده بار این سوال مثل پتک می خوره تو کله من که آخه کدوم دولتی هست که دقیقا بر خلاف فرهنگ و تمدن خودش رفتار کنه؟ ببین حتی حکومتهایی مثل استالین و هیتلر هم که ملتشون رو بیچاره کردن، هیچ کدوم فرهنگ خودشون رو نفی نکردن، تاریخ خودشون رو بی دلیل زیر سوال نبردن. محمود همون استالین دیوانه دست کم در مورد هنرهای بومی و فولکلور حمایت می کرد. در بسیاری از کشورهای عقب مانده آفریقا، شاید هنوز اونقدر گرسنه باشند که فرهنگ براشون اهمیت چندانی نداشته باشه، ولی هیچوقت کمر به نابودی هنرهای قدیمی خودشون نمی بندن. یعنی افراد هیچ قبیله بدوی و خشنی، حتی اگه هنوز دنبال قتل عام قبیله همسایه شون هم باشن، اونقدر بیشعور نیستن که عادت ها و رسوم و هنرهای خودشون رو نابود کنن. ولی اینجا مگه ما چی میبینیم بجز اونکه پول مردم صرف تحقیر خود مردم میشه. اونم بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ استثنایی.
محمود تو خودت میدونی که من دیگه برام چیزی به اسم ایران تقدس خاصی نداره ولی به خدا دلم خون میشه هر وقت یاد کارای اینا می افتم. خدا پدر خلخالی رو بیامرزه که جلو چشم همه با بولدوزر رفت سراغ کوروش و تخت جمشید؛ از اون روز به بعد هر روز رفتن سراغ اونا منتهی نه جلوی چشم ها. اصلا چه لزومی داره در یه مملکتی که همه چیزش دولتیه برای نابودی چیزی کاری کرد؟ بودجه اش را قطع کنی خودش نابود می شه، چه برسه به اینکه "ملی گرایی" جرم هم باشه. راستی محمود تا حالا فکر کردی یه مملکتی باید تا چه حد ازخود بیگانه شده باشه که به خودی خود "ملی گرایی" توش چیز مذمومی باشه؟ اصلا منظورم این گروه های سیاسی که ملی گرا به خودشون می گن نیست ها؛ اصلا تو کل سیستم ملی گرایی مذمومه. تو می تونی از قلب آفریقا تا قطب شمال، فقط یه کشور به من نشون بدی که حاکمانش اونقدر (...) باشن که گرایش به ملیت و فرهنگ سرزمین خودشون رو در حد جرم دربیارن؟
می تونی یه جایی رو نشون بدی که تمام هم و غم سیستم آموزشی دولتیش این باشه که هرچی راجع به عظمت و زیبایی تمدن اون مملکت باشه رو از توی کتاب های درسی بچه¬ها حذف کنه یا ماجرا رو برعکس کنه؟ یادت میاد یه شب گفتی که وقتی کتاب فارسی سال پنج ابتدایی¬ت رو خریدی متوجه شدی که داستان آرش تو فهرست اول کتاب هست اما تو خودش نیست و بعدش که از معلمتون پرسیدی گفته که تا سالهای قبل بوده و از امسال حذفش کردن؟ یادته من گفتم تو سالهای بعد من متوجه شدم که یه همچی بلایی رو سر درس کوچیکی که درباره تئاتر بود درآورده بودن؟
بعد هر کدوم از بچه ها یکی دو تا نمونه مشابه آوردن و همه حذفی ها در مورد چیزهایی بود که یا در مورد ایران بودن و یا فرهنگ و هنر.
شاید فکر کنی که من دیوونه شدم ولی من واقعا فکر می کنم که دستگاه کاملا داره بر اساس اشاعه زشتی و پلشتی و خشونت و مردم آزاری و حماقت حرکت می کنه و جز این، کارهاش هیچ اساس دیگه ای نمی تونه داشته باشه. مساله مساله ایران و این حرفها نیست، من که می گم اصلا (...) تو اون تمدن کهن و کوروش و داریوشی که تخم و ترکه شون ما باشیم. حرفم اونا نیست، این منو عصبی می کنه که می بینم اصلا سیستم در پی حرکت جهتی ست که در هر کاری دقیقا بر خلاف حرکت عاقلانه باشه. مثلا محیط زیست ما را ببین. والله حیوانات هم می فهمند که نباید جایی را که زنگی می کنند و منبعی که زنده نگه شان داشته را خراب کنند. یا اگر هم همچین کاری را بکنند از روی نقشه و با هوشمندی نمی کنند. محمود بیا و سرجدت بجای مساله بنزین و گاز و النینو و این جور بحثها، که البته درست هم هستند، یک کم ساده تر فکر کن و نزدیکتر را ببین. دریاچه ارومیه رفته ای؟ تقریبا تا آنجا که چشم کار می کند زباله دان شده است. تا جایی که ملت توانسته اند فاضلاب و نخاله توی آن ریخته اند و بعد هم دولت یک جاده خاکی(!) وسط آن کشیده تا اگر مختصری اکوسیستم باقی مانده، زودتر نابود شود! جنگل های اندکی ایران با سرعتی شگفت انگیز در حال نابودی اند و از بسیاری از آنها مثل جنگل گلستان چیز زیادی نمانده است. هنوز فاضلاب شهرهای زیادی رسما به رودخانه ها و دریای خزر می ریزند. کارون بوی گه میده.
تکلیف طبیعت که این باشه تکلیف هنر و زیبایی معلومه. تورو به خدا به در دیوار شهرها نگاه کن. یا هیچ کس هیچ کاری نمی کنه و یا اگر نهاد و سازمانی هم آستینی بالا بزنه حتما تصویر یا شعاری را می ده نقش بیندازند که صدبرابر زشت تر باشه و بدتر روی اعصاب آدم راه بره. یادت میاد اون زمانی که کرباسچی شهردار تهران بود یکی از اتهام های همیشگی ش این بود که در و دیوار شهر رو رنگ کرده؟ جالب این بود که مثلا چارتا نقاشی دیواری هم اگه داده بود بازم حول و حوش همین مفاهیم شهادت و معنویت و عرفان و این چیزا بود، ولی انگاری چون قشنگ بودن و رو اعصاب زیاد راه نمی رفتن اشکال داشتن. حالا از موضوع پرت نشم (...) لق کرباسچی...
اصلا من نمی فهمم دارم از این (...)شعرا چرا حرف می زنم. اصلا حرف اصلی من اینا نیست. حرف من آدمه. روان آدم. روح آدم. جسم آدم. شان آدم. حرمت آدم. آدم.
محمود، محمود، من دارم دیوانه می شم از این همه بی حرمتی به آدم تو این مملکت. زن علی رو که دیدی. قد بلند و خشک و رنگ پریده س. چند شب پیش می گیرنش دور میدون ولی عصر که مانتوش کوتاهه. اصلا دیدی که چقدر معمولی لباس تنش می کنه. خلاصه علی مطب رو ول می کنه میره اونجا. اول با منطق و قول مردونه و این حرفا می خواد قال قضیه رو بکنه میبینه نمی شه. بعد شروع می کنه به (...)مالی. بازم راه نمیده ولی یارو پلیسه میگه فلان ساعت برو دم کلانتری، وقتی رسیدیم اونجا نمی بریمش داخل و می دیم ببریش. علی میگه رفتم اونجا دیدم بردنش تو. به یارو گفتم قرار ما که این نبود، یارو میگه با هم قراری نداشتیم و با هم بحثشون میشه. خلاصه ماجرا تا اونجا پیش میره که پلاک هم تو گردن زنش می کنن و عکس میگیرن... محمود؛ علی واقعا وقتی اینو تعریف می کرد خون تو چشاش جمع میشد. جلو خود یارو قسم می خوره که اگه یه روزی بیفته زیردستش، سوگند پزشکیش رو بذاره زیرپاش و بزنه ناقصش کنه.
می فهمی یعنی چی؟ فکر کن چقدر حرمت این آدم و زنشو لگد مال کرده بودن که همچی حرفی زده و هنوزم روش وایساده. تو که علی رو می شناسی، این حرف محال بود از دهنش دربیاد...
محمود اینا استثنا نیست. همه قاعده ها استثناهای کوچیک هستن که کنار هم جمع شدن. تاره مگه فقط مساله خود اینایی هستن که باهاشون این رفتار میشه؟ مگه ما درختیم که اگه بغلمیون رو قطع کنن خیالیمون نباشه؟ پس امنیت روانیمون چی میشه؟
زن من از گربه می ترسه. یه شب از تو کوچه اونوری داشتیم رد می شدیم که یه گربه یه دفعه پرید رو پای من. نازنین خیلی ترسید و جیغ زد. الان دوساله که هروقت از اون کوچه رد میشیم، مضطرب میشه و دستاش یخ میکنه. فکرشو بکن، دیگه هیچوقت گربه ای نزدیک ما نشد و تازه اون دفعه هم روی پای من پریده بود، اما به خاطر احتمالش، معلوم نیست تا کی نازنین استرس داشته باشه؛ اونوقت وقتی که هر دم احتمالش هست که حرمت یه نفر لگد مال بشه، چقدر اون یه نفر امنیت روانی شو از دست میده؟ الان هیچ کدوم از ما هام به خاطر همین چیزایی مثل آنتن ماهواره و چارتا فیلم و ترانه تو خونه هامون امنیت نداریم. داریم؟ حتی وقتی تو تلفن حرف می زنیم اینکه یکی داره شنود می کنه آزارمون می ده. نمی ده؟ اینا رو در روزای عمرمون ضرب کن ببین جواب چی میشه!
محمود من خیلی داغون میشم وقتی می بینم توی این جامعهء پر استرس که آدم وقتی سوار هواپیما هم میشه باید منتظر مرگ باشه، روی زمین باید منتظر زلزله باشه، خطر جنگ توش زیاده... اونوقت علاوه بر تمام اینها یه عده ای هم که از پول ملت دارن ارتزاق میشن بیان استرس های مصنوعی درست کنن.
تازه مگه فقط ایناست؟ به ازای تموم کارایی که وظیفشونه که انجام بدن و نمی دن هم دارن به ما خیانت می کنن. به قدر تمام پول هایی که باید صرف جشن ها و کارناوال ها کنن و نمی کنن، به ازای تمام پول هایی که باید با اونا پارک بسازن، به ازای تموم ساحل هایی که تمیز نمی کنن، به ازای تموم کنسرت هایی که نمی ذارن... محمود هیچ فکرشو کردی اینکه تو این مملکت عرف شده که نذارن هیچ هنرمندی با خیال راحت کارشو بکنه، چقدر ضربه فرهنگ عمومی و روان ما می زنن؟ هیچ ملاکی ندارن، همه چیزشون دروغه. مهرجویی و بیضایی و مشکاتیان و شجریان و مخملباف و نامجو و ... هیچ فرقی نداره که با چه فکری و در چه زمینه ای؛ فقط اگه احساس بشه یارو می خواد چیز خوب و زیبایی درست کنه، جلوشو می گیرن. تازه اینا اونایی هستن که پوست شیر داشتن و تا اینجا اومدن جلو، مطمئن باش صدها نفر همون وسطا ول کردن و هزارون نفر که آمادگی و استعدادشو داشتن، با دیدن عاقبت اینا همون اول عطای هر کاری رو به لقاش بخشیدن. اصلا میشه تعداد فیلمها و تئاترها و ترانه ها و مجسمه هایی که هر سال به خاطر همینا ساخته نمیشه رو حساب کرد؟ اینایی که دیده میشن فقط نوک کوه یخن.
مملکتی هم که مهندسی فرهنگیش از دست هنرمندا و آدم حسابی ها دربیاد، میشه همین مملکت زشت خشن بی فرهنگ. تعارف که نداریم. بابا من نمی دونم اینا چه معجونی می خورن که حتی اگه یکی از خودشون هم اهل فکرکردن و فهمیدن و سلیقه باشه، پدرشو درمیارن. فکرشو بکن، جایی که قیصر امین پور و حاتمی کیا هم نالون باشن، دیگه چه انتظاری واسه بقیه؟ چه جایی برای آدمایی مثل من و تو؟
محمود من دیگه بریدم. نمی دونم چیکار کنم که اینا پاشونو از توی زندگیم بیرون بذارن. تلویزیون رو روشن می کنی از صبح تا شب داره پروپاگاندای اینا رو پخش می کنه. تمام برنامه ها رو زشتی و بد سلیقگی پوشونده. حتی فوتبالم که می ذارن حتما زیرنویس می ذارن توش که اعصابتو خورد کنن. روزنامه ها پر اخبار مسخره ان از کارهای احمقانه ای که با پول ما داره میشه. دولتی ها بدتر. کیهان و اطلاعات رو ببین که خداتومن پول هر سال از دولت می گیرن. گریه ت می گیره. امکان نداره از تو یه خیابون رد شی و شعارهای حضرات رو نبینی. ایام مذهبی که دیگه واقعا دیدنیه. فرق نداره عزا یا شادی، میلیاردها تومن باید به دست بدسلیقه ترین و لمپن ترین آدمای مذهبی داده بشه تا خودشون رو تبلیغ کنن. انگار نه انگار که ما هم آدمیم. حتی نوروز رو هم اینا تعریف می کنن. یه روز توی سال مال ما و به سلیقه ما هست؟
تمام دعواهای سیاسی هم سر لحاف ملاست. ماها واسه هیچکدومشون اصلا محلی از اعراب نداریم. حکایت اون یارو قزوینیه ست که داشت بچه هه رو (...) و بچه هی داد می زد کمک کمک. یارو بهش گفت اگه کسی هم بیاد کمک، میاد کمک من!
باز دارم چرند میگم. محمود من اصلا بلد نیستم چطوری بنویسم تا حداقل حسم رو به جای حرفم بیان کنم. حس من مدتهاست که دیگه داد زدن نیست. حس من حس گریه و بیچارگیه محمود.
واقعا موندم چیکار کنم. بمونم و هر روز افسرده تر و مایوس تر و عصبی تر بشم یا از همه چی بکنم و برم غربت؟ تازه کجا برم؟ مگه فرش زیر پامون پهن کردن جاهای دیگه. اونجام باید لابد هزار جور خفت و خواری کشید به خاطر کارهایی که ما هیچ نقشی توش نداشتیم.
تو فکر کن من از شکم سیری حرف می زنم ولی محمود من متنفرم از جایی که نتونم با زنم یک ساعت برم یه جایی و تفریح کنم، متنفرم از مملکتی که تنها تفریح مجاز توش غذا خوردن باشه. تازه اونم به نکبت. باور می کنی یه شب رفتیم دربند ولی یارو ما رو برگردوند چون که دیگه داره ساعت دوازده میشه و از اون موقع به بعد پلیس اونجا رو، یعنی همه دربندو تعطیل می کنه؟! من نمی دونم این حرفای عقده شده تو گلومو چجوری بریزم بیرون. همشون علی الظاهر کوچیکن ولی رو هم که می ذاریشون می بینی همه زندگی ما رو تباه کردن. به گه کشیدن.
محمود بچه گی ما که تو انقلاب و جنگ و نکبت گذشت ولی من هیچوقتو یادم نمیاد که اینقدر مردم از همه چی ناراضی باشن. تو همش تقصیرو میندازی گردن مردم. خب قبول که پرتوقع و تنبل و ناراضی و خودخواه و همه اینا هستیم، ولی تو رو خدا یه نگاهی به همین جمع رفقای دور و برمون بنداز. همه مطلقا از آینده ناامیدن. همه یا تو فکر رفتن هستند و یا همه چی رو وا دادن، (...) و(...) هم که معتاد شدن. بحث های ما رو ببین. تو این سالها از بحث های فلسفی و علمی و سیاسی و اجتماعی، رسیده به فحش دادن. فقط فحش می دیم و متنفریم. من که از نفرت هم رد شدم. بریدم محمود، بریدم. تنها چیزی که یه کم شبا آرومم می کرد و سرمو گرم می کرد این بود که بشینم چارتا کانال خارجی ببینم که اونم یه دستگاهی جدیدا گذاشتن که کل ماهواره های محله ما رو قطع کردن. من هم هی حرص می خورم. هی سیگار می کشم. هی با خودم میگم آخه چرا؟ چرا؟ تا کی؟ تا کی؟
راستشو بخوای اونقدر از این خودخوری ها خسته شدم که از اعتیاد هم باکی ندارم فقط حالشو ندارم. کاش یه مخدری بود که یه سال فقط یه سال همه چیزو از یادم میبرد و بعدش هم بلافاصله منو می کشت. کاش فقط می تونستم یه ماه شاد باشم. محمود این خیلی درده ها، که یه نفر بعد از اون همه زحمت و درس خوندن و سربازی رفتن و قرض و قوله دادن، حالا که باید اول چلچلیش باشه که زن خوبی داره و زندگیش سامونی گرفته اینقدر توی عذاب باشه. اینقدر ناامید و متنفر باشه. این که حساب من باشه، وای به حال اونایی که زیر بار قرضن، خونه ندارن، مریضن، مریض دارن، شکست خورده ان...
خیلی چرند گفتم ببخش. حال خوبی ندارم. فکر کنم دارم دیوونه میشم. دارم جدی میگم. همه چی آزارم میده و دائما "چرا" مثل پتک می خوره تو کله م. بریدم محمود، بریدم. هیچ راه چاره ای هم نیست. چقدر بده فرو رفتن تدریجی و خفه شدن. اونم تو چاه فاضلاب. همینجوری هی فرو بری و هی از خودت بپرسی چرا یه عده بی خود و بی جهت تو مسیر تو چاه زدن و توشو با هزار زحمت پر از شاش و گه کردن. بعدش یه ذره فکر کنی و یادت بیاد تمام زندگیت، تو همچین گودالی گذشته. اونوقت بی خیال بشی و فقط آرزو کنی زودتر فرو بری...
بریدم محمود، بریدم.
(...)
چند ماهیست که به این فکر افتاده ام بروم درخواست انتشار نشریه کنم. آدرسش را هم دارم. باید به یکی از ادارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مابین شهید مطهری و شهید بهشتی بروم و مدارک لازم را به همراه چندتا فرم پر کنم و تحویل بدهم. خیلی ساده است، منتها مثل امتحانی که سوال هایش خیلی ساده است اما جواب هایش خیلی سخت!
به گفته مطلعین در بهترین حالت، چهارسال طول می کشد تا نوبت بررسی درخواست مجوز من بشود و دوستانی که سه سال پیش درخواست صدور مجوز نشریه را داده بوده اند هنوز مشغول سماق مکیدن هستند. تازه به تایید اهل نظر تقریبا محال است برای آدم روی و دل سیاهی مثل من مجوز انتشار مجله ای صادر شود.
با این حال، به قول شاعر دل من هوس رطب کرده، و تا اسم صدور مجوز می آید، تب می کند. آنقدر به این مطلب حساس شده ام که هر خبری در این باره را دنبال می کنم. امروز که خبر صدور مجوز پنج نشریه را دیدم، باز هم با شوق و اشتیاق شروع کردم به خواندنش. شما هم بخوانید:
مجوز انتشار پنج نشریه صادر شددر سی امین نشست از یازدهمین دوره هیئت نظارت بر مطبوعات با انتشار پنج نشریه موافقت شد.
به گزارش مهر مدیرکل مطبوعات و خبرگزاریهای داخلی بر اساس گزارش دبیرخانه هیئت نظارت بر مطبوعات اعلام کرد: سی امین جلسه از یازدهمین دوره هیئت نظارت بر مطبوعات صبح روز دوشنبه 15 بهمن برگزار شد.
محمد پرویزی اضافه کرد: در این جلسه با انتشار یک هفته نامه، یک ماهنامه و سه فصلنامه به شرح زیر موافقت شد: هفته نامه "پژواک قم" به صاحب امتیازی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قم و مدیرمسئولی حمید رسایی،
ماهنامه "دارالعلم" به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی علی رنجبر حقیقی،
فصلنامه "معارف عقلی" به صاحب امتیازی غلامرضا فیاضی و مدیرمسئولی احمد ابوترابی،
فصلنامه "قرآن پژوهی خاورشناسان" به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی محمدعلی رضایی رنانی
و فصلنامه "زلال هدایت" به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی احمد عجمینی فهادان.
قبلا که آقای احمدی نژاد گفته بود "آزادی در ایران تقریبا به صورت مطلق است"، بعضی ها می گفتند که معنای این "تقریبا آزادی مطلق" را نمی فهمند. حالا فهمدیدید؟
در بسیاری از نواحی ایران، و از جمله شمال خراسان، به استاد موسیقی "بخشی" می گویند و معتقدند که خدا به آن شخص نظری دارد که چنین ساز و نوای خوشی را "بخشیده" است. حاج قربان سلیمانی هم از این جهت یکی از بزرگترین بخشی های قوچان خراسان و بلکه کل ایران بود، هر چند که معمولا فقط به نام "حاج قربان" شناخته می شد.
در قوچان ترک و کرد و فارس قاطی اند . حاج قربان ترک زبان بود ولی شیوه نواختن و خواندنش بیش از آنکه شبیه ترک های غرب ایران باشد، شبیه کردها بود. موسیقی را –بعد از پدرش، بیشتر از بخشی های کُرد منطقه- سینه به سینه آموخته بود و همینطور هم آموزش می داد. می گویند بیست سی سالی ساز را به خاطر مخالفت روحانیون و متشرعین کنار می گذارد، اما بعدها عده ای روشنش می کنند که اگر قرار به رفتن به جهنم باشد آنقدر از همین متشرعین در صف خواهند بود که نوبت به تو نمی رسد (یا یک همچین چیزی!) و حاج قربان هم باز شروع می کند.
ساز او دوتار بود که به همراه آن می خواند. دوتار در خراسان و گلستان ساز بسیار متنوعی است، بطوریکه دست کم از تربت جام تا قوچان و بجنورد و بندرترکمن آن را هر قومی به شیوه خود می نوازند و با زبان خود می خوانند.
حاج قربان پای ثابت بسیاری از جشنواره های داخلی و خارجی بود و "حس عمیق" او کاملا در موسیقی اش جریان داشت. نوای او واقعا از جان برمی آمد و بر دل هم لاجرم می نشست.
بسیاری از اساتید موسیقی ایران به دیدار حاج قربان رفته و برخی با او کارهایی هم اجرا کرده اند که البته کمتر ضبط شده و آنها هم که ضبط است خصوصی و شخصی محسوب می شود. از جوانترها، محسن نامجو مدتها نزد حاج قربان شاگردی کرده است. حاج قربان می گفت تو عاشق سازت باید باشی، ساز عاشق تو نیست.
قطعه ای که از او انتخاب کرده ام و در اینجا گذاشته ام، یکی از همان قطعاتی ست که شدیدا بر دل می نشیند. اسم این قطعه "شاختایی" است که بی اغراق در منطقه وسیع شمال شرقی ایران جزو موسیقی فولکلور مردم است و خود من اجراهای ترکمنی و کردی و ترکی و جامی آن را شنیده ام، همه هم عالی. اما چیزی که حاج قربان اجرا می کند چیز دیگریست.
این شاختایی در مدح پیامبر اسلام و به زبان ترکیست، اما برای لذت بردن از آن و حتی تحت تاثیر آن قرار گرفتن نیازی به دانستن ترکی و اعتقاد به اسلام نیست. گفتم که... از دل برآمده. روحش شاد.
(این بخشی که اینجا گذاشته ام، هرچند 9 دقیقه است اماباز هم شاختایی کامل نیست و برای آپ لود و داونلود بهتر، فایل را کوتاه و سبک کرده ام. ضمن اینکه کاست ها و سی دی های معدودی که از حاج قربان منتشر شده هیچکدام کیفیت ضبط و تنظیم خوبی ندارد و بخشی از بدکیفیتی کار به این خاطر است.)
اول از کار و بارم بنویسم در این روزها و بعد بروم سراغ اصل مطلب.
خیلی وقت بود که می خواستم از هر چه کار غیر تخصصیست، بیرون بیایم. اما تکلف ها و تعارف ها نمی گذاشت. تا اینکه اول این ماه، از آخرین کاری که داشتم استعفا دادم و صددرصد روی طنز متمرکز شدم. حالا من آدمی هستم بیکار که درآمدم از همین چند ستون طنز و یک برنامه رادیویی خیلی کوتاه و بعضی فعالیتهای مطبوعاتی جسته و گریخته درباره طنز تامین می شود. البته می توانستم از آن کار بیرون نیایم و حقوق خوبی که از آن کار می گرفتم را از دست ندهم و همه این کارها را هم به طور موازی انجام بدهم، اما این حجم - و مهمتر از آن، کیفیتِ- خواندن و نوشتنی را که الان دارم هیچوقت نمی داشتم.
بیشتر وقت من حالا در خانه می گذرد. به نحوی چشمگیری ارتباط های غیر ضروری ام را کاهش داده ام و حتی وبگردی هم به ندرت می کنم. چندماه دنبال ای دی اس ال برای خانه بودم و حالا که وصل شده، می بینم این سرعت اینترنت، بیشتر از آنکه به اتلاف وقت من کمک کند، باعث تلف شدن وقتم می شود!
در عوض تمرکز و آرامشم روز به روز زیادتر می شود. و روز به روز مصممتر می شوم که با هیچی عوضش نکنم!
این از این. و اما بعد.
امروز دیدم رفیقی که شغل خوبی در سازمان صدا و سیما دارد و اخیرا فهمیده بود که من با یکی از شبکه های رادیویی همکاری – بسیار محدودی- دارم، پیغام گذاشته در مسنجر که من با رئیس روابط عمومی فلان درباره تو صحبت کرده ام و معرفی ات کرده ام که چه کاره ای و خوشحال می شود که با تو آشنا شود و این هم شماره اش و زنگ بزن و الخ.
تشکر کردم بابت حسن نیتش ولی یادآوری کردم که من از او همچین کاری را نخواسته بودم و بهتر بود از خودم برای چنین توصیه ای می پرسید. به طبیعتِ رفاقتِ ایرانی مان، بهش برخورد و گفت گویا بدهکار هم شده! بعد هم گفت تو خیلی مغروری و در ایران و به خصوص این سازمان روابط حرف اول را می زند و باید حتما چند تا رابط و رابطه خوب داشت و از این قبیل حرفها.
یکی از معضلات من در این روزها همین دلسوزی های بیجاست. یک بار یکی زنگ می زند کجایی بیاییم دنبالت برویم پیش فلانی، بار دیگر یکی زنگ می زند که فلان جا برایت قرار ملاقات گذاشته ام. یک وقت می بینم سفارشم شده که فلان مسئولیت را بدهندم. حتی یک بار رفیقی زنگ زده بود که چه نشسته ای که من برای ملاقات (عمومی) با "آقا" اسمت را رد کرده ام!
اغلب این وصل کردن ها هم بیمورد است و بدون در نظر گرفتن نظر و اعتقادات شخصی من. اینطور هم که نباشد، بازهم ناخواسته است. دلسوزی مستبدانه و اظهار لطفِ توهین آمیز است. مثل خانی هستند که صلاح رعیتشن را بهتر از خودشان می داند و رد احسان را بی ادبی و مستحق مجازات.
وقتی فردیت شخص به رسمیت شناخته نشود و حرمت واقعی افراد حفظ نشود، حتی دوستی ها و اظهار لطف ها هم به شکل توسری نازل می شوند! همه می شوند دایه مهربانتر از مادر. همه صلاح تو را بهتر از تو می دانند و آنقدر دوستت دارند که حاضرند درازت کنند و این صلاح را بهت اماله کنند!
بعد هم تو یا باید قبول کنی و منت دارشان باشی و یا عذرخواهی کنی و برنجانی شان. البته تو نمی خواهی که برنجانی، اما لطافتِ استبدادی اصلا کاری به کار و دلیل و نیت تو که ندارد؛ می رنجد و ای بسا صلاح بداند که به این خاطر ادبت هم بکند. شخصیت و عقیده و سلیقه تو که هیچ؛ یک بار هم پیش خودش فکر نمی کند که این لطفش ممکن است چه دردسرهایی بوجود بیاورد.
مثلا همین دوست عزیز من با خودش نگفته که شاید من دارم به کسی این توصیه را می کنم که دوستم با او دشمن است و این بابا ممکن است فکر کند این توصیه به عمد است و منظورهایی پشت آن. یک لحظه هم فکر نکرده شاید همکارانِ محمود فکر کنند دارد دورشان می زند و رفاقت کاریشان بابت همین کار به دشمنی تبدیل شود. به هیچ عنوان هم حاضر نیست قبول کند که شاید این میانبرها را خود این رفیق ما بلد است و شاید عمدا از آنها دوری می کند.
این رفقا غذایی را خودشان دوست دارند، همین را دلیل کافی می دانند که توی حلق ما بریزند. یک آن هم فکر نمی کنند شاید ما آن را دوست نداشته باشیم، یا دوست داشته باشیم ولی الان تا خرخره پر باشیم، یا پر نباشیم اما روزه باشیم. نه به این چیزها اصلا فکر نمی کنند، فکر هم بکنند اهمیت نمی دهند.
در کل دوران اصلاحات، یکی از اقوام نزدیک من، که بلا استثنا هفته ای چند بار هم را می بینیم، معاون وزیرِ وزارتخانه مهمی بود. در یکی از این سالها، یکی از شرکتهای تابعه آنجا از من دعوت کرد که نشریه داخلی اش را سر و سامانی بدهم. رفتم آنجا و با یک حقوق خیلی کمی شروع به کار کردم. صادقانه کار می کردم و خوشبختانه حاصل هم به چشم همه آمد. در تمام این مدت نه از آن خویشمان کمکی گرفتم و نه گذاشتم کسی در محل کار بفهمد که ما با هم نسبتی داریم. سلسله مراتب هم رعایت می شد به چه دقتی: من یک ساعت معطل می شدم تا مدیرم را ببینیم، او یک روز معطل می شد تا مدیر عامل را ببنید، مدیر عامل یک هفته علاف می شد تا رئیس کل مجموعه را ملاقات کند و رئیس بزرگ سالی یکی دو دفعه به زیارت معاون می رفت! یعنی همان کسی که هفته ای یکی دوبار با هم کشتی می گرفتیم!
بعد در یک همچین فضایی، بعضی از همکاران که لابد خیلی از من خوششان میآمد، می خواستند راه های چاپلوسی و خود را به مدیر نزدیک کردن و زیرپای همکار را زدن را به من آموزش بدهند. بعد هم که می دیدند تحویل نمی گیرم می گفتند این مغروره، دیگران را آدم حساب نمی کند، نمک نشناس!
چند باری آنقدر این حرفها را زدند که نزدیک بود از کوره دربروم و آشنایی بدهم و بگویم بابا من اگر می خواستم دوپینگ کنم که به همان کسی که با یک برگه – خدا شاهد است برگه یادداشتِ بدون آرم- آدم بالا پایین می کرد توی آن مجموعه می گفتم که برایم کاری کند. اما دوست نداشتم و ندارم این کارها را. (البته بعدها یک فضول الدوله ای راز ما را فهمید و –لابد چون او هم از همین دست رفقا بود و خیلی دوست داشت که برای من کسب اعتبار کند!- خبر را پخش کرد و این حسادت ها و حساسیت هایی را برانگیخت که در نهایت مجبورم کرد از آن کار بیایم بیرون)
مَثَل من در این ماجرا مَثَل کسی ست که تا خرخره سیر است اما یکی از روی دلسوزی می خواهد غذای دهنی خودش را حقنه اش کند. والله خیلی از کارهایی که بعضی ها محض رفاقت برای ما می کنند را خودمان کرده ایم و بعضی از این راه هایی که به خاطر دلسوزی توی آن هلمان می دهند را قبلا رفته ایم. یا از اول نکرده ایم و نرفته ایم و الان هم نمی خواهیم.
جامعه ای که ریایی باشد همین می شود. آنقدر جماعتی که در آتش اشتیاق می سوزند، تظاهر به نخواستن و اعراض می کنند و در باطن "می خوام، می خوام"شان بلند است که همه به همین چوب رانده می شوند. میوه می خواهی باید بگویی "مرسی، نمی خورم"؛ شوهر می خواهی بکنی باید بروی گل بچینی، نامزد انتخابات می شوی "احساس تکلیف شرعی و اصرار دوستان" باعث شده... یکی هم که این وسط پیدا بشود که بخواهد دست و دل و زبانش را یکی کند، می شود بی ادب، پررو، ترشیده، حریص و البته مغرور!
آقا من این "نمی خواهم" را باید به چه زبانی بگویم؟ فرض کنید نه آنقدر ننر و ایده آل گرایم که بحث "سلیقه" باشد و نه آنقدر مغرور و بی نیاز که پای "سیر بودن" در میان باشد. فرض کنید که این آدمِ عزلت گزیده نه تنها تمام خوراکی های باب طبع شما را می پسندد، بلکه خیلی هم گرسنه است، منتها روزه گرفته است.
لطفا بی اجرش نکنید، موقعش که شد خودش مثل بچه آدم می آید پای سفره!
نمی دانم زمستان هشتاد بود یا هشتاد و یک. ولی هرچه بود روزهایی خیلی سرد شد تهران. صبحی بود و داشتم می رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستکش و کلاه و شال گردن و یک عالمه لباس دیگر لرزیده بودم. روی پل عابر بودم و چند دقیقه بعد توی کلاسِ گرم. یک دفعه چیزی دیدم که تا الان و شاید تا آخر همراهم رهایم نمی کند. روی پل فلزی، روی همان ورقه های آهنی که از هر یخی سردتر بودند، زیر چند تکه مقوا و لحاف کهنه و پاره پوره، کسی خوابیده بود. هیچ ازش معلوم نبود، همه اش زیر همان خنزر پنزرها بود. ولی طولش معلوم بود. چیزی در حدود یک مرد کوتاه قد و یا... و یا... یک بچه!
دیگر یادم نیست بعدش را. اصلا چه اهمیتی دارد کارهای حقیر و بی فایدهء یک دانشجوی فلسفه، که خیلی زور بزند می شود مثل حضرات اساتیدش، و حرفهای زیادی درباره ماهیت و وجود و تجرد ذات باری بلد خواهد بود، در حالی که همین کنار گوشش، دویست متر آنطرفتر، یک "انسان" دارد یخ می زند، یا زده...
از همان سال، هر سال که زمستان می شود، هر سال که هوا خیلی سرد می شود، هر وقت که زود پنجره را می بندم که سرما نخورم، هر جایی که کودک لرزانی می بینم، هر گوشه که چند تکه کارتن بریده شده می بینم، کامم تلخ می شود. گاهی هم اشکی...
**************
یکی از اقوام که فرانسه درس خوانده است می گوید یکی از سالهایی که آنجا بوده، موج سرمای سختی فرانسه را فرا می گیرد. آنجا هم البته خیابان خواب دارد. گیریم که هیچکدام کودک نباشند و اکثرا مردان الکلی و فاحشه های بیمار باشند. این فامیل ما می گوید، وقتی سرما بالا گرفت کاتولیک ها اعلام کردند که این شبها کلیساهای ما بازند و با غذا و جای گرم، آماده پناه دادن به بی سرپناهان. بعد فرقه های دیگر هم تبعیت کردند و تقریبا تمام کلیساها به بی سرپناه ها غذا دادند. اینطور که شد، مسلمان ها هم تحت تاثیر قرار گرفتند و مساجد را باز کردند. این بنده خدا که اتفاقا آدمیست مذهبی با افتخار می گوید، حتی با وجود اینکه بسیاری از این بی سرپناه ها الکلی بودند و هرجا که می رفتند بی بطری و باده نمی رفتند، اما مساجد مسلمان ها هیچکس را در آن شبها نراندند.
**************
از برکت نظام اسلامی و اختلاط دین و حکومت، چند برابرِ مردم و موقوفاتشان، هر ساله دولت و نهادهای شبه دولتی (نظیر شهرداری ها) مسجد می سازند. هر کوچه و پس کوچه ای که می روی، چند مسجد خود و خدانمایی می کند. تهِ کوچه مسجدی قدیمی و حاصل وقف آدمی دین دار جاگیر شده، وسط کوچه مسجدی ست یادگار از اوایل انقلاب و شورِ همه چیز در مسجد بینی؛ و سر کوچه هم که به ضرب و زور صدها تن آهن و سیمان و گچ، فلان ادارهء متولی نماز، مسجد علم کرده است! تازه همه اینها زیاد فاصله ای با مسجد مکش مرگ مایی که شهرداری دور میدان می سازد و ماه هاست –علی رغم فراهم بودن پنجاه تا قالی و دوازده تا لوستر و هزاران تکه آینه- لنگ تکمیل عروس بازی محراب آن اند. سر چهارراه هم سازمان تبلیغات مشغول زدن پوز شهرداریست...
طبع حضرات هم هر سال بلندتر می شود و انگار اگر مسجدی ساخته شود و گنبد و گلدسته نداشته باشد، ذنب لا یغفر می شود. کاری ندارم که در این سالها نمازخوان و مسجدرو بیشتر شده یا کمتر. (شک هم دارم که حتی خود گنبدسازها و متاره هوا کن ها هم وارد این معقولاتِ نامعقول شوند!) و هزینه این بریز و بپاش ها چقدر...
من فقط می خواهم از حضرات بپرسم، آیا نمی شود در این شبهای سرد و سرمای استخوان سوز، درِ ده یک این مساجد باز شود و به این آدم ها به اندازهء یک قبرجا، سرپناهی داده شود؟ حرف انسانیت که می شود پزش را می دهید که قرآن حرمت آدم را از کعبه بالاتر وصف کرده و فلان تا آیه و حدیث و روایت از نوعدوستی و احسان و حرمت به انسان می آورید، پای کار که می رسد، به اندازه سگ این آدم ها برایتان ارزش و حرمت ندارند؟
میلیارد میلیارد پول مردم را صرف خدای چاره ساز و خانه هایی که به هیچ کدام نیازی ندارد می کنید، بعد حاضر نمی شوید بندگان نیازمند و بیچاره خدا را که از این سرمای بی پیر تلف می شوند، یک هفته در سال هم که شده، در خانه اش راه بدهید؟!
همه کارتان شده ریا و تبلیغات اما حتی در "تبلیغتان" هم نه صادقید و نه عاقل. وگرنه کدام تبلیغ اثرگذارتر از اینکه همانهایی که دارید خودتان را برای جذبشان هشت در و هفت تکه می کنید، ببینند که وقت مبادا که شد، این تاسیسات عظیم به درد چهارتا آدمِ مسکین هم خورد و دو نفر را از مرگ نجات داد؟ ببینند که این مکان ها، به زور پول و زرق و برق و کاشی آبی و فرش دستباف و اکوی بلندگو و غباروبی های دستوری، مقدس نشده اند؛ توی کار آدم هم هستند!
اصلا این قانون های مسخرهء اداری از کجا برای اداره مساجد آمده؟ کی گفته فقط باید وقت نماز باز باشند و سایر مواقع به زور کلاس قرآنی یا ضرب مجلس ترحیمی (که حتما باید اجاره اش هم پیش پیشکی پرداخت شده باشد) قفلشان وا شود؟ کی گفته که خوابیدن در مسجد کراهت دارد؟ آن هم در این طور مواقع اضطرار.
اصلا این مسجدها مگر از کجا آمده اند؟ مگر جز این است که یا حاصل خیرخواهی آدمهایی مثل ماست، و یا از پول ما مردم است، که دستگاه عریض و طویلی، ساخته و بیلانش را به بالایی داده؟ گیریم آن ها از مال خودشان و برای رضای خدا ساخته باشند و این ها از مال مردم و بخاطر به اصطلاح بسط معنویت در جامعه. در هر دو صورت با اجازه کی مسجد را تبدیلش می کنید به یک بنگاه دولتی که کارمندهایش را شما تعیین می کنید و ارباب رجوع هایش هم باید سر ساعت بیایند و سر ساعت بروند؟
لامذهب ها! خیلی از این خیابان خواب ها بچه اند. یعنی اصولا هیچ گناهی ندارند به جز بیچارگی، بجر بدبیاری، بجز جنایات بزرگترها، بجز سنگدلی آدمها، بجز بی غیرتی مسوولان، بجز بی کفایتی و بی همه چیزی دستگاه... آنوقت شما جوش دزدیده شدن فرش مسجد را می زنید؟ بسوزد آن مسجدی که تویش فرش از آدم مهمتر باشد. درد بی دردی علاجش آتش است.
حرف من فقط با مسجد سازان و مسجدداران ودم و دستگاه ها نیست. با هر کس که دستش میرسد هم هست. مثلا همین بروبچه های بسیجی که پایگاه شان مساجد است. آهای عزیزانی که هی بلدید به سر و سینه بکوبید که کربلای جبهه ها یادش بخیر، در باغ شهادت را چرا بستند! مردِ عملید؟ بفرمایید. بگذارید دل به شکهایی که فکر می کنند حرفهای شما هوایی ست و دلتان در هوای جاها و کارهاییست که واقعا دلش را ندارید، بفهمند که دست کم به اندازه یک شب تا صبح شما حاضرید برای کمک به جان هموطنانتان فداکاری کنید. همه اش که با هوندا سوار شدن و "سوسولا کوشن..." گفتن و پای دعای ارضی گریه کردن و با هلالی ورجه وورجه کردن و "با راهیان نور" ده پانزده روزِ عید را گشتن و اخراجی ها را دیدن... که نمی شود. با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمی شود.
روی حرف من با همه است. با خودم هم. آخر ما چه جور مردمانی هستیم؟ نه دین و نه آزادگی و نه آدمیت؛ حتی به اندازه چند شب در سال نباید داشته باشیم؟
شاید هم همه مان داریم یخ می زنیم. اصلا یخ زده ایم. از درون...
پی نوشت:
ذکر چند نکته، به خصوص با توجه به بحث هایی که درباره این نوشته درگرفته، شاید مفید باشد:
1- من با احساسی کردن این پیشنهاد عملی مخالفم. بعضی ها می پرسند "اصلا تو خودت حاضری یک خیابان خواب را در خانه ات جا بدهی؟" پاسخش منفی ست. آپارتمان کوچک من که با زن و بچه ام توی آن زندگی می کنیم، جایی برای این کار ندارد و گذشته از آن از لحاظ بهداشتی، امنیتی و حتی اخلاقی این کار درست نیست. البته اگر به طور عینی نجات جان یک نفر در گرو پناه دادن من باشد قطعا مساله فرق می کند، اما در حالت کلی، همانطور که گفتم پاسخ منفی ست. اما مساجد، بر خلاف خانه ها، یک جای خصوصی و اختصاصی نیستند و اماکن عمومی تلقی می شوند. شبها هم تاسیسات شان غالبا بی کار است و حتی بعضا سیستم گرمایشی شان تا صبح کار می کند که موقع اذان صبح، نمازگزاران سرما نخورند. قبول دارم که مسجد هتل نیست، ولی در وضعیت اضطراری و برای مدتی محدود، مکانی عمومی نظیر مسجد، بهترین جا برای کمک به جان آدمهاست.
2- من سعی می کنم علاوه بر گریز از احساساتی گری، یک طرفه هم به قاضی نروم و از همین رو، دغدغه برای دزدیده شدن وسایل مساجد را درک می کنم و فکر می کنم برای حل این مساله بهتر است موقع پناه دادن به بی خانمان ها، متولیانی هم در آنجا باشند. مثلا خادم مسجد یا ماموران پلیس یا همین برادران همیشه در صحنه بسیجی. چطور پلیس می تواند ده ها شب، حفاظت از پمپ بنزین ها را به عهده بگیرید، یا برادران غیور ما می توانند شبهای کوی دانشگاه را قرق کنند، اما چند شب - تاکید می کنم فقط چند شب و آن هم در این مواقع اضراری- عاجزند از حضور در مساجد و پاییدن لوازم خانه های خدا؟! البته برای بهانه آوردن، به قول ملانصرالدین می توان ارزن را هم روی طناب پهن کرد و گرنه اگر مشکل فقط همین است، شما در یک مسجد را باز کنید، من شخصا می روم آنجا مراقبت. اهل شعار و تعارف و اینطور شامورتی بازی ها نیستم. این را جدی می گویم، همین نوشته مدرک، تا رو سیه شود هر که در او غش باشد.
3- من قبول دارم که در مرفه ترین کشورهای دنیا هم خیابان خواب وجود دارد، بالاخره هستند همه جا آدمهایی که اگر دنیا را هم بهشان دهید، باز جایشان توی خیابان است؛ اما حکایت بسیاری از خیابان خواب های ما با اینها فرق دارد. من یک شب خودم با اینها بوده ام و به حرفهایشان گوش داده ام (گزارشش هم در ضمیمه همشهری چاپ شد آن زمان). خیلی از اینها آدمهایی هستند که تنها فرقشان با من و شما فقر است و فقر. بعضا کارگرهایی هستند از شهر ها و دهات دورافتاده که برای یافتن کاری به تهران می آیند، اما اینجا بیکاری و بی پولی و بیکسی در انتظارشان است و ولایتشان دهانهای باز و شکمهای خالی زن و بچه منتظرشان. ورزها می روند سر گذر در انتظار کار و شبها می مانند توی خیابان. تازه خیلی هایشان بچه هستند که بی هیچ حرف و کلامی، خیابان خوابیدنشان (و اصلا بودنشان) نشانه بی کفایتی و بی لیاقتی دولت است. مگر جمع کردن و رسیدگی به احوال این بچه ها - که جای اکثرشان به خاطر بی سرپرستی و بدتر از آن: بدسرپرستی، در بهزیستی ست- چقدر هزینه و زحمت دارد؟ آنهم در کشوری که صد و پنجاه میلیارد دلارش فقط در طول یک سال، معلوم نیست به کجا رفته و هزاران پلیسش برای مبارزه با چکمه پوشان چندماه جهاد می کند! مملکت گل و بلبلی که فقط در یک قلم، آموزش و پرورشش 25 میلیارد تومان برای "جهت استفاده دانش آموزان از فضای معنوی و ملکوتی حرم حضرت معصومه (س) و مسجد مقدس جمکران استان قم" اختصاص می دهد و شهرداری پایتختش رسما 500 میلیون تومان برای کمک به برگزاری اردوهای راهیان نور (علاوه بر چهار هزار میلیون تومانی که سازمان میراث فرهنگی به این اردوها رسما می پردازد)تقدیم می کند...
چون ما را با درد میآورد و بلافاصله با لبخند میپذیرند
چون شیرشیشه را قبل از توی حلق ما، پشت دستشان می ریزند
چون وقتی توی اتاق پذیرایی می رینیم با ما بداخلاقی نمی کنند
و وقتی بعد ها توی تشکمان می شاشیم آبروی ما را نمی برند
و وقتی بعدها به زندگیشان ترکمون میزنیم فقط میگویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
چون وقتی تب می کنیم، آنها هم عرق میریزند
چون وقتی توی میهمانی خجالت میکشیم و توی گوششان میگوییم سیب می خوام، با صدای بلند میگویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می کند
چون وقتی می گوزیم اخم و لبخند را قاطی می کنند وفقط می گوید نمیری الهی بوگندو!
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می زند، با پدر دعوا می کنند
چون وقتی در قابلمه عدسی را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد سر صبح زمستانی غش کند
چون هر روز صبح "بسم الله" می گویند و دنبال کیف و دفتر و مداد و جوراب ما می گردند
چون وسط سریال های ملودرام گریه می کنند
و بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا کاسب های بی انصاف سر طفل معصومشان را کلاه گذاشته باشند
چون شبهای امتحان و کنکور پابهپای ما کم میخوابند اما کسی نیست که برایشان قهوه بیاورد و میوه پوست بکند
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می کنند و نذر می کنند
و کسی که این بساط را راه انداخته نفرین می کنند
و پوتینهایمان را در هر مرخصی واکس می زنند
چون وقتی که موقع مریضیشان یک لیوان آب به دستشان می دهیم یک طوری تشکر می کنند که واقعا باور میکنیم شاخ قول شکانده ایم
چون موقع خواندن مفاتیح عینک میزنند
و وقت اشک ریختن برای رفتگان عینکشان را برمیدارند
چون هیچوقت یادشان نمیرود که از کدو بدمان میآید و عاشق بادمجانیم
حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا دکترهای بی انصاف سر طفل معصومشان را کلاه بگذارند...
چون مادرند!
بعد از مراسم کتاب سال طنزِ حوزه هنری، کتاب شعری از اکبر اکسیر خریدم به اسم "زنبورهای عسل دیابت گرفته اند." کتابی کوچک که در هر صفحه اش یک شعر کوتاه طنز از آقای اکسیر چاپ شده. هر کدام از این شعرها که شاعر آنها را "فرا نو" نامیده، بین 6 تا 12 سطرند و قالبی مشابه دارند. یکی از شعرهای این کتاب را اینجا می نویسم، اگر از این خوشتان آمد پس احتمالا از بقیه هم خوشتان خواهد آمد، بروید بخرید. قیمتش فقط هزار تومان است و فقط در هزار نسخه چاپ شده:
ابرمرد
پدرم عقیم بود
مادر از صدای ساز همسایه حامله شد
من به همسایه رفتم
هنر از در و دیوارمان بارید
پدر از غصه فیلسوف شد
حرف های گنده گنده زد نفهمیدیم
بردیم دار الترجمه
می دانید آلمانی چه می گفت؟:
«اگر هنر نبود،
حقیقت ما را می کشت!»
(اکبر اکسیر، زنبورهای عسل دیابت گرفته اند، ابتکار نو)
شب چله یک جورایی عید حساب میشود، به خصوص برای ما شبدوستان. کریسمس هم که کلا عید محسوب میشود. به همین خاطر تصمیم گرفتم به دوستان وبلاگی هدیهای بدهم. البته هدیه که چه عرض کنم! شاید بشود گفت نوشته ویژهای. این نوشته، معرفی بلاگرهاییست که من بعد از خواندن وبلاگشان با آنها آشنا شدم. یعنی اول یک شخصیت وبلاگی در ذهن من داشتند و بعد با دیداری یا تلفنی یا چتی یا ایمیلی، با شخصیت واقعی آنها بیشتر آشنا شدم.
این نوشته طنزآمیز است و حتی شاید بشود اسمش را گذاشت یک جور شوخی و سربه سر گذاشتن با بلاگرها، در طولانی ترین شب سال و در آستانه کریسمس. اصلا میتوانید این نوشته را درخت کاجی تصور کنید که به... بی خیال!
به هر حال امیدوارم کسی از این شوخی کوچک نرنجد، اگر هم رنجید به بزرگی خودش ببخشد، و اگر این هم میسر نشد، قبل از خبرکردن محتسب و شحنههای وبلاگستان، به خودم بگوید تا نوشته مربوط به او را حذف کنم.
***********
سیبیل طلا: نمی دانم چرا خیلی ها فکر می کنند من و نازلی جان با هم دعوایی هستیم، در حالی که اینطورها نیست و ما فوق فوقش با هم اختلاف نظر داریم، آن هم فقط تا حدی که نازلی دلش می خواهد من را در سماور بیندازد و بجوشاند و من هم دلم غنج می رود که روزگاری سماوری که بشود نازلی را تویش جوشاند را ببینم!
در عمل اما اینطور نیست، چون نه جوشانده من دردی از کسی دوا می کند و نه سماوری که نازلی تویش جا بشود به وجود خواهد آمد؛ این است که ما گه گاهی با هم چت هم می کنیم. شاید باور نکنید، ولی نازلی در چتهایش تبدیل به یک دختر مودب و رسمی میشود که به من یا "آقا" میگوید و یا "قربان"! طبع طنز نازلی هم خوب است و بعضی نوشته هایش خیلی با مزهاند، مثل همان توصیف متبرجانهای که از بدن خود کرد و دل آقای شمقدری را برد. راستی با این اوصاف پشمکی که نازلی از خودش کرده و با این دعواهایی که هر از چندی راه می اندازد، من هر بار که اصطلاح "پشمینه پوش تندخو" را می شنوم، یاد او می افتم!
بهمن هدایتی: کلاشینکفی دیجیتال با چشمهای سبز و پوستی سفید و هیکلی درشت و تپلی (بالام جان بگو هلو!) از آن نمونه های نادر است که فقط در آکواریومهای شوروی و وبلاگستان فارسی می شود پیدایشان کرد. اولین برخورد من با او احتمالا چتی بود که همینجور ناغافلی داشتیم و خیلی بامزه از کار درآمد و بعدها شبی او با چندتا از رفقای حزبلش مرا بردند به یک قهوه خانهای به کشیدن قلیان و بحث سیاسی. مدتی بعد من او را به همکاری دعوت کردم که البته بشر جایزالخطاست و بنده از الان همه چیز را تکذیب میکنم. طفلک خیلی زحمت کشید که بچسبد به آقام احمدینژاد و از قبل آن دست کم چارتا سفر خارجی و چهل تا سفر استانی برود، اما از آنجایی که خداوند آبروی بندگانش را بیشتر از شکمشان دوست دارد، خدا خواست و نشد! این است که بهمنِ مذکور تا اطلاع ثانوی به صف اپوزوسیون پیوسته و همکار استراتژیک خودمان شده است. عکس های خوبی میگیرد و روحیه کمیکی دارد. به خصوص اگر محضرش را درک کرده باشید و از هنرنماییهای ویژه بهمن بهره برده باشید، می فهمید چه می گویم.
مهدی جامی: یک دوست سابقا بسیار خوب که جدیدا مشخص شده است که جاسوس سیا و موساد است و با ماه منیر کریمی و ابراهیم رحیمی و مهدی محمدپور و داریوش نبوی و فرح خلجی میخواهند نظام مقدس ج.ا.ا. را سرنگون کنند. مهدی را اول بار همین پارسال که آمده بود ایران – ولابد از طرف سیا با وزارت اطلاعات مذاکره کند!- دیدم. نسبتا ریزنقش است و از جهت دوری اش از تعارف و تملق، خلقیاتش اروپایی و اندکی سرد میزند. جامی هم از آن دوستان با مرام و است که حرمت دوستیها را میشناسد. مهدی هرچند در کارهایش نظم و دیسیپلین اروپایی را سعی می کند رعایت کند به همان میزان در روابط انسانی بی غش است و اهل کلاس گذاشتن نیست. با تمام این اوصاف من هم مثل حسین آقامان ازش متنفرم!
کوروش علیانی: ملقب به " کاف عین احتمالا میشناسیم نه؟" یکی از آن شخصیتهای که جان می دهد برای هجو کردن و من تا به حال صد و نود و نه بار در مقابل این وسوسه مقاومت کردهام. البته یک بار هم از دستم دررفت و تذکره بلندی در احوالات این عارف روشن ضمیر وبلاگستان و فرهنگسرای پایداری نوشتم، اما به محض اینکه دکمه پابلیش وبلاگم را زدم، کل سایت بهم ریخت و جالبتر آنکه بعدا روی هارد دستگاهم هم نتوانستم آن نوشته را پیدا کنم. حالا حیف که من یک کم لامصبم و از این نشانه های روشن درس نمیگیرم والا کاملا مشخص است که این از کرامات شیخ ماست. به نظر من کوروش از آنهاییست که به یک عرفان راستین و ناب دست یافته و البته اصرار هم دارد که آن را توی چشم ما بکند! وبلاگش را عجیب مینویسد، آن را خصوصی میکند و برای خواندن مطالب آن رمز ورود طلب میکند، بعد عمومی میکند اما به عمد آدرس عجقوجق برایش انتخاب میکند... دو سه باری همدیگر را دیدهایم و یک بارش بحث مفصلی کردیم که شد کاریکاتوری از دیدار ابوسعید و ابن سینا: هر چه ما نمیدانستیم او نمیدید و هر چه او نمی دید ما نمی دانستیم! جالبترین خصوصیت کوروش آن است که همانطوری حرف می زند و راه میرود، که می نویسد. اعتراف میکنم که به آن پالتوی گشادش که کوروش تویش مچاله میشود حسودی می کنم. هماین!
داریوش محمدپور: احتمالا تنها بلاگریست که با پیژامه در مقابل هوشنگ ابتهاج مینشیند و تخمه ژاپنی میخورد. موسس حلقه ملکوت و صاحب ارض ملکوت که همانطور که از نامهای انتخابیاش بر میآید، در قلب لندن هم دست از سر عالم معنا برنداشته است! عنایتی به من دارد و گه گاه حالی میپرسد. دوست خوبیست منتها به شرطی که باهاش زیادی شوخی نکنید. این هم البته به شرایط خاص زندگی و عقاید او برمیگردد که قابل درک است. مثلا اگر به شوخی به او بگویید "زن ذلیل"، زندگیاش به خطر میآفتد و پاسپورتش باطل میشود و از همه بدتر اینکه گربهاش سرما می خورد. مذهبی هست ولی خوش قلب و تکثرپذیر هم هست. دوستش دارم حتی اگر بیاید ایران و برود مشهد و احوالی هم از ما نپرسد. به گردن وبلاگستان حق دارد.
رضا شکراللهی: نامی از داریوش آمد، یاد جناب آقای شکراللهی افتادم. ایشان خدا را حفظ کند!
سعید حنایی کاشانی: شما باورتان میشود یک مدرس فلسفه، سالها پیش رفته باشد نرم افزار فرانت پیج یاد گرفته باشد و بعد برای هر پست وبلاگش یک صفحه جداگانه با فرانت پیچ طراحی و آپلود کرده باشد؟ باورتان میشود این آدم متاهل هم باشد؟ اگر دومی را باور نمیکنید کاملا حق با شماست اما در مورد اولی باید بگویم آقای حنایی کاشانی واقعا تا همین پارسال پیارسال، به این روش محیرالعقول وبلاگ مینوشت. من که اگر همچین تیپ و صدایی میداشتم نه میرفتم سراغ فرانت پیج و نه فلسفه، میرفتم آرتیست تلوزیون میشدم. البته آقای حنایی هم کم در تلویزیون ظاهر نمیشود!
حسین درخشان: اگر از دید جنسی به مساله نگاه کنیم او نه تنها پدرخوانده، بلکه پدر واقعی وبلاگستان است! یک روز حوالی انتخابات ریاست جمهوری بود و من هم مثل بچه آدم در اتاق سرویس اندیشه و علم نشسته بودم و سرم گرم کار خودم بود که یکی سلام و علیکی کرد. نگاه کردم دیدم حسین درخشان است. گپی با هم زدیم و عکسی به یادگار گرفتیم. خیلی معقول می نمود، یا دست کم خیلی نامعقول نمینمود! هیچ شباهتی به این حسین شریعتمداریِ تحت وبی که الان سردبیر خودش است نداشت.
ابراهیم نبوی: یک بار کسی در توصیف ابراهیم نبوی گفته بود "او یک نابغه دیوانه است". شاید من با تجربیاتی که دارم خیلی بهتر میتوانم او را توصیف کنم: "او در دیوانه کردن نابغه است"! البته داور خان در چیزهای دیگری هم نبوغ دارد، مثل طنز و محو کردن، ولی همچنان من فکر میکنم نبوغ حضرتش در دیوانه کردن باشد. لا اقل در مورد من که این طور بوده و هست. به قول علما مجرب است!
خوشبختانه بعد از خارج شدن نبوی و نوساناتی که زندگی در غربت به زندگی آدم تحمیل میکند، گویا الان زندگی و افکار آقای نبوی نظم و انسجام یافته و ایشان سر ساعت هشت هر شب تصمیم میگیرد به ایران برگردد و راس ساعت هشت صبح روز بعد، تصمیم میگیرد تا در فرنگ بماند و با رسوای خاص و عام کردن موجودی مریخی که خودش را رئیس جمهور مردم ایران معرفی میکند، جلوی جنگ با ایران را بگیرد.
رادیو سیتی (رها): اثبات زنده این ادعا که جنسیت ربطی به نوشتن ندارد. برای فرض کنید علی اصغر دیمکار، که وبلاگ فنا را مینویسد و عکسی از شعبان بی مخ را در زمینه وبلاگش گذاشته است بنویسد: "شبها عادت دارم یه بالش پر بذارم لای پاهام که راحت بخوابم... صبح رفتم استخر و بعد هم رفتم زیر دوش، زانوم زخم شده بود و می سوخت... بعد رفتم سلمونی..." قطعا اگر چنین وبلاگی خواننده ای هم داشته باشد، هر کسی که این نوشته را بخواند، به خصوص اگر اندکی قوه خیالش به کار بیفتد و علی اصغر صدکیلیویی با پاهای پرپشم و زانوهای پینه بسته شترسانش را تصور کند، دچار چندش و حتی تهوع شود. حالا فرض کنید نویسندهای خودش را خانوم معرفی کرده و عکس مکش مرگمایی از یک دختر توووپ گذاشته در بکگراند وبلاگش، همچین چیزی نوشته باشد. قطعا در جامعهای که –به فرموده رئیس پلیسش- ملت با دیدن چکمه زنانه هم کارخانه فانتزی سازی شان به کار میافتد، خواندن چنین متنهایی دود از کله و چیزهای دیگر از جاهای دیگر بلند میکند. حالا فرض کنید نویسنده این وبلاگ طنز هم خوب بنویسد و شعر هم خوب بگوید. آه... بله... شهادت افتخار ماست!
با رها چندباری چت کردهام. هر که هست، در حاضر جوابی و سرعت انتقال رودست ندارد. کوچکترین نکته ها را خیلی خوب میگیرد و جان میدهد برای پارتنر شدن در یک واریته طنز زنده یا استندآپ کمدی دونفره (فقط واریته و استندآپ کمدی ها!)
حامد قدوسی: آن اوایل که حلقه دبش راه افتاده بود، یک خواننده پر و پاقرص داشت به اسم حامد که گه گاهی هم به مدیر دبش نامه میزد که "این چه وضعیسیت، چرا اینقدر دبش کم خواننده است؟" حامد را هم بعدها در دفتر روزنامه شرق دیدم با همسرش. خیلی درشت هیکل بود و تندتند حرف میزد. از اقتصاد هیچ سردرنمی آورم و دوست هم ندارم سردربیاورم، اما در عوض حامد اهل فلسفه ورزی است. روایت های دست اول او را از زندگی در غرب خیلی دوست دارم. حامد و زنش الان دوست خانوادگی ما هستند و از آن معدود زوج هایی هستند که به راحتی نصف شب توی بولوار کشاورز می نشینیم دور هم و ساعتها بحث میکنیم. بسیار خوشفکر و تیزهوش است و سومین فرقش با من این است که از هر موقعیتی خیلی راحت پول در میآورد. البته خوشبختانه برای هیچکدام از دیدارهایی که با من داشته حق التدریس و حق المشاوره درخواست نکرده!
جلال سمیعی: بزرگترین طنزپرداز زنده ایران و بلکه جهان، از ابتدای نزول اجلال آدمیان اولین از روی درختهای نارگیل تا کنون، بی شک جلال سمیعیست. عظمتی از طنز و چربی و اخبار خاله زنکی که همیشه خدا نگران است که چرا دخترهای دانشکده چنیناند و دخترهای فامیل چنان. تنها کسی که می تواند نهال نوپای طنز و هر کس دیگری که در پناه او قرار بگیرد را از گزند باد حوادث محفوظ بدارد.
آدمی با توانایی نوشتن طنز روزانه مطبوعاتی، که متاسفانه این کار را نمیکند.
پوریا عالمی: نمی دانم پوریا همان شکلیاست که من پارسال دیدمش یا تغییر کرده. اگر همان شکلی باشد، با این مشخصاتی که من میدهم به راحتی میتوانید هرکجا دیدیدش بشناسیدش: یکی از دانشجوهای آنارشیست 1968 فرانسه، با اورکت آمریکایی و سیبیل چخماقی. پسر دلنشینی است و در نوشتن، پیرو عمران صلاحی (یا شاید هم عمران صلاحی پیرو پوریا بوده. از این پوریا هرچی بگید برمیاد!) احتمالا از فرزندان جناب حافظ است که فرمود " عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی" هرچند کاملا مشخص نیست عالمی دیگر که آن جناب آن شب با ضعیفهشان ساختند همین پوریای ما بوده یا یا یک عالمی دیگر!
عباس حسیننژاد: عباس از آن نازنین پسرهاییست که همانطور که در مقابل زن و بچهاش احساس وظیفه میکند، در مقابل وبلاگش هم وظیفه شناس است. مشکل کوچولو این است که عباس فقط یک زن و یک بچه دارد، اما بیست و هفت تا وبلاگ! به این ترتیب، عباس هر روز صبح که از خواب پا میشود، نیم ساعت به زن و بچه اش میرسد و باقی روز را صرف رسیدگی به وبلاگهایش میکند. یک وبلاگ مخصوص طنزهای عباس، یک وبلاگ مخصوص عکس ها، یکی برای عکسهای عباس، یک وبلاگ طنز اشتراکی، وبلاگ آموزش موآرایی، وبلاگ آموزش گرههای کوهنوردی، وبلاگ عرفانی درباره تخم کروکودیل... .
عباس طبع لطیفی دارد، ولی لامصب پا نمیدهد. فکر بد نکنید، منظورم این است که برای کارهای جدی و منظم و هدفدارِ طنز پا نمی دهد، شاید هم میدهد ولی از ما خوشش نیامده! البته زحمت چندتا از خبرهای طنز آی طنز را او کشیده، ولی خب، کافی نیست. در کل خیلی عباس را دوست دارم و آدم بامرامیست. مرام همان چیزیست که این روزها کم پیدا میشود.
علی پیرحسینلو: پسر سر به زیر و محجوبیست که آهسته حرف میزند و تند مینویسد. در جشنواره همدان چند روزی با هم بودیم ولی نشد که چندان با هم اختلاط کنیم. جدیدا وبلاگش را نخواندهام ولی حدس میزنم بالاخره فهمیده باشد که به غیر از کتابهای دکتر علی شریعتی آثار قابل توجه دیگری هم چاپ شدهاند;) . تاکید میکنم که با وجود گرایشها و وابستگیهای مشارکتی، باز هم علی آدم محجوب و نجیبی است. ضمنا اسمی که او برای وبلاگش انتخاب کرده (الپر) کاملا اتفاقی بوده و هیچ ربطی به معنای الپر در گویش مشهدی که به معنای تخس و ورپریده و جَلَب و... خلاصه الپر؛ ندارد و از این جهت یک اصلاح طلب راستین است: اول اصطلاحی را باب می کند، بعد که ملت چند سال دچار سوتفاهم شدند، اعتراف می کند که سوتفاهم شده!
امید مهدی نژاد: هیکلی درشت، صورتی عبوس و لحن نسبتا سردی دارد. بیشتر به درد بازجویی میخورد تا طنزنویسی. نستجیربالله!
لوا زند (بلوط): ... (به درخواست ایشان حذف شد)
امید معماریان: یکی از باهوشترین، سختکوشترین و مهربانترین بلاگرهای سیاسی نویسی که تا به حال دیدهام. امید را هم در همان جشنواره همدان دیدم و علی رغم اینکه مدت زیادی از درآمدنش از حبس و تحمل ناملایمات آنجا نمی گذشت، هیچ گلایه ای نداشت و آنقدر سخت کوش و پرامید بود که انگار همین الان از مادر زاده شده! (قبول دارم تمثیل جالبی نیست ولی هرچه فکر کردم هیچ چیزی که نماد امید و سخت کوشی باشد پیدا نکردم. شما سراغ دارید؟) ضمنا او بلد است که چطور با فاصله گذاری بیجا برای کلمات، اصحاب نیم فاصله را شکنجه بدهد!
محمد زرویی نصرآباد: داداش کوچیکه استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد. از آن برادرهای سنتی که شدیدا احترام برادر بزرگتر را دارد. از آنجاییکه همیشه پای چت است و جک و جملات قصار از خودش سند تو آل وَکنه، میشود حدس زد که در یک اداره دولتی، با وظایف فرهنگی شاغل باشد! مثل خود استاد، مودب و آداب دان است. اصلا شبیه آن عکس داش مشتی که توی وبلاگش گذاشته نیست. به همت اوست که نوشتههای قدیمی ابوالفضل زرویی اندک اندک در وبلاگستان منتشر می شوند، ولی ای کاش گه گاهی خودش هم چیزکی می نوشت.
********************
خب فعلا اشخاص دیگری یادم نمیآیند، مگر اینکه قبلا دربارهشان به بهانه ای نوشته ام. اگر چیزی به خاطرم آمد مینویسم. شما هم لطفا اگر چیزی راجع به من به نظرتان میرسد میتوانید در بخش نظرات بنویسید. خیلی خوشحال می شوم، اگر نه هم بیشتر!
امروز داشتم توی خرت و پرت هایم دنبال چیزی می گشتم که این را پیدا کردم. یک یادگاری خیلی ارزشمند از "مش علی". لابد می پرسید مش علی کیه؟
مش علی اسم کوچک سربازی ست که چند ماهی در دوره خدمت، با هم در یک قسمت بودیم. در آن قسمتی که ما بودیم، من بودم و دو تا جناب سروان که یکی شان داشت دوره افسری ارشد میگذراند و آن یکی دیگر پایش شکسته بود. مکانمان هم نسبتا پرت بود و از این لحاظ من (که ستوان یک وظیفه بودم) برای خودم دفتری و دم و تشکیلاتی بهم زده بودم. اما بالاخره دست تنها بودیم و مدتی دست به دامن نیروی انسانی شدیم که برایمان یک سرباز صفر را مستقیما بفرستند. یک روز، مسوول بخش وظیفه نیروی انسانی، که مختصر احترامی هم برای من قائل بود، کناری کشیدم و گفت که می خواهیم سربازی برایتان بفرستیم. خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم ولی طرف لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت "البته کمی اصلاحات میخواد." مشکوک شدم و به حرف کشیدمش که معلوم شد طرف سربازیست اهل دعوا و فقط در یک فقره، به خاطر شکستن بینی رفیقش چند ماه اضافه خدمت خورده و تبعید شده به یک پادگان مخوف و الان به تازگی برگشته. گویا طرف آنقدر خوشنام بوده که تا به حال هم هیچ قسمتی قبولش نکرده و خلاصه روغن ریخته ای بود که وقف ما شده بود!
چند روزی گذشت تا اینکه روزی جوانی با یک وجب و نیم ریش، دکمه های باز، کفش های کثیف، سه تا انگشتر عقیق خیلی بزرگ در انگشتهایش ولهجه غلیظ شیرازی آمد به اتاق من. فهمیدم طرف خودش است اما بر خلاف انتظارم، یک نوع حس خوبی را منتقل می کرد. تا حدودی خشن بود، اما در عوض با معرفت هم بود. بر عکس خیلی از سربازها، به افسرهای وظیفه حسودی نمی کرد وضدحال نمی زد، در عین حال اهل تملق هم نبود. از زیر کاری که قبول می کرد بکند، در نمیرفت و خیلی خوب اتاق را تمیز می کرد. احترام محترام حالیش نمی شد ولی بددهنی هم نمی کرد. از چیزی باک نداشت و یک بار تو روی یک سرهنگ که بهش گفت فلان کار را بکند وایساد و گفت نمی کنم، ولی در عین حال مرام داشت و اگر من ازش می خواستم برای من و میهمانم چای بریزد، میریخت. (درخواستی که ممکن بود از طرف سربازهای دیگر با بیلاخ –و بدترش!-هم مواجه شود)
قلقش زود دست من آمد و خط قرمزهایش را میشناختم. خیلی مغرور بود و با اینکه وضع مالی خوبی نداشت، چیزی را قبول نمی کرد مگر اینکه تلافی میکرد. مثلا اگر من نان و پنیرو گردو از بیرون می گرفتم و می بردم، او نمی دانم از کجا حتما کره و مربا میآورد. یک روز چندتا شکلات توی جیبم بود، دادم بهش و گفتم بخور. گفت نمی خورم. گفتم خفه شو بخور! ( توجه داشته باشید که مش علی یک بار یکی از سربازها را که با انگشترش شوخی کرده بود، می خواست خفه کند!) شکلات را خورد ولی اخمهایش تو هم بود. من می دانستم چرا. فردایش دیدم توی اتاق دارد قدم می زند و می خواهد چیزی بگوید. منتظر ماندم. انگار که کاملا اتفاقی دستش توی جیبش به چیزی خورده باشد (مثل دیروزِ من) گفت: "ئه! یی دونه شکلات. بیا بخور!" و پرت کرد روی میز من! اینقدر بچه مغروری بود، مش علی.
مش علی آنقدر ریشش بلند بود که با وجود اینکه در پادگان ما تراشیدن ریش ممنوع بود، چند بار بهش تذکر داده بودند که ریشش را بخاطر تشبه به طالبان کوتاه کند! در عوض او هر روز می رفت جلوی آیینه شکستهای که توی اتاق دورافتاده مان به دیوار چسبانده بودیم، شانه پلاستیکی کوچکی را از جیبش در میآورد و توی ریشش فرو میکرد و با افتخار خودش را نگاه میکرد. میگفت مرد باید ریش داشته باشد و او از کودک آرزویش این بوده که روزگاری آنقدر ریشش بلند شود که شانه تویش بماند و نیفتد!
مش علی با اینکه هفت هشت سالی از من کوچکتر بود، نصیحت هم کم نمی کرد مرا. من معمولا با علاقه به نصیحتهای مش علی گوش می دادم و یاد می گرفتم که مرد باشم و با مرام باشم و خدا خیلی خوب است و امام حسین خیلی آقاست و هرچه که مقدر باشد همان میشود و... .
مش علی باید علی القاعده خدمتش زودتر از من تمام میشد اما به خاطر اضافه خدمتهایش، چند ماهی باید بیشتر می ماند. اضافه خدمت به حرف ساده میآید و خود من به خاطر فقط سه روز اضافه (که آنهم به خاطر غیبتهایم بود) داشتم آن روزهای آخر قاطی می کردم، اما مش علی بی خیال این حرفها شده بود. اصولا او بی خیال خیلی چیزها شده بود. یک روز ساعت 8 آمد سرکار و وقتی جناب سروانمان توبیخش کرد و تهدید کرد که دیپورتش می کند به منابع انسانی، خیلی بی خیال دستهایش را کرد توی جیبش و خیلی جدی گفت "همینه که هست! نامه منو بنویس برم!" بعد هر چقدر من خواستم پادرمیانی کنم، کوتاه نیامد. آخرش جناب سروان کوتاه آمد!
یکی از حرفهایی که مش علی بهش حساسیت داشت، کلمه "لُر" بود. یکبار با توجه به شیرازی بودنش ازش پرسیدم "تو از لرهای فارس هستی؟" خیلی عصبانی شد و گفت "بل نسبت عامو!" و ممکن نبود که به شوخی یا جدی حرفی از لری مش علی به میان نیاید و او این "بل نسبت عامو" را نگوید.
بین هم تیپ های خودش، نقاشی های مش علی طرفدار داشت و کلی شعرهای جاهلی بامزه از حفظ بود که قاطی می کرد با نقش هایی از دریا و غروب و کوه و جام شراب و چشم اشکبار و این جور چیزها و به قول هنرمندها "نقاشی-خط" می آفرید! خلاصه کاراکتری بود برای خودش این همخدمتی عزیز من که جدا برای من منبع الهام بود. این یادگاری را روزهای آخر به خواهش من قلمی کرد. قشنگ نیست؟ خاطره انگیز چطور؟
جمعه روز بدی بود. صبحش برای کار ملال آوری چند ساعت در میان باران شدید و ترافیک رانندگی کردم و وقتی بعد از چهارپنج ساعت رسیدم خانه، فقط توانستم بگویم "ناهار و بروفن!" بعد هم مثلا رفتم بخوابم که سهراب بدخوابی کرد و یکی دو ساعت یا حرف زد و یا لگدپراکنی کرد. سردردم بدتر شد و وقتی ساعت زنگ زد، پیشانیم هم عرق کرده بود. در حالی که چشمهایم داشت از کاسه بیرون میزد، رفتم دوشی بگیرم که آبِ گرم کلا قطع شد. آمدم بیرون یک بروفن دیگر خوردم و راه افتادم طرفِ محل برگزاری اولین جشنواره سینمای کمدی گلآقا.
آدرس را که روی تقویم رومیزی محل کارم نوشته بودم، بر نداشته بودم و ظهر هم که نشستم تا نشانی "فرهنگستان هنر" را از اینترنت پیدا کنم، فهمیدم که تلفن قطع است! این بود که به امید پرسیدن آدرس از یکی از دوستانی که می دانستم به آن مراسم دعوت هستند، راه افتادم به سمت شمال شهر. اما دریغ از یک تماس موفق: این یکی روی پیامگیر است و آن یکی گوشی را برنمیدارد و سه چهارتا تماس که اصلا مخابرات اجازه برقراری نمیدهد... . کمکم رسیدم به میدان تجریش و همچنان بی آدرس. تلفنی دست به دامن عیال شدم، او هم بعد از دقایقی گفت 118 فقط تلفن یک "فرهنگستان هنر" را دارد که آن هم در خیابان فلسطین است و کسی به تلفنش جواب نمی دهد! بناچار ماشین را گوشه ای پارک کردم و به هر کسی که فکر می کردم آدرس آنجا راداشته باشد زنگ زدم. آخر سر، محمدرضا یکی از دوستان هنرمند گفت که باید بروم قیطریه! دور زدم و رفتم آنجا، اما از هرکسی که پرسیدم بلد نبود. پاک گیج شده بودم که رضا ساکی تماس گرفت لابد به پیگیری تماس ناموفقم. توی تاکسی بود و راهی همانجا. گفت قیطریه نیست و زعفرانیه است، بیا پارک وی تا با هم برویم. با بدبختی رفتم توی اتوبان صدر که برسم به پارک وی، ولی یک آن دیدم مسیر شما را اشتباه رفته ام. دوباره دور زدم و بعد از کلی ترافیک از دولت افتادم توی شریعتی که دیدم آنجا از فرط ماشین قیامت کبراست! باز دوره دور زدم... و خلاصه اینقدر دور زدم و ترافیک کشیدم تا رسیدم به پارک وی. رضا رفته بود، تلفنی آدرس داد و نسبتا راحت پیدا کردم، اما درست مقابل فرهنگستان هنر، یک کامیون کوچک، خیلی راحت وسط خیابان پارک کرده بود و ماشین ها قفل شده بودند... بالاخره بعد از یک ساعت ونیم سرگردانی و ترافیک، توانستم جایی پارک کنم و بروم داخل سالن.
جمعه شب خوبی بود. مراسم باشکوهتر از آنی بود که انتظارش را داشتم. اجرای خوب علیرضا خمسه، سه ترانه از ایلیا منفردزاده، تکه تئاتری با اجرای فرهاد آئیش و زنش، فیلمی از خوشمزه گوییهای فیروز کریمی، تجلیل از مرتضی احمدی با نمایش مستند کوتاهی درباره او، اهدای جایزه به پیمان قاسم خانی و یدالله صمدی، گلایههای عزت اله انتظامی، خاطره گویی مرشد با لهجه مشهدی، چند کلامی از داریوش کاردان... همه و همه لحظههای خوشی بودند که دیشب را نه تنها خاطره انگیز کردند، بلکه این مراسم را از هر لحاظ، یک سرو گردن بالاتر از جشنواره های مشابه که توسط نهادهای دولتی برگزار می شوند، قرار دادند.
البته برای برپایی این مراسم برخی نهادهای دولتی مثل وزارت ارشاد و شبکه دو سیما یاری رسانده بودند، اما به هر حال این جشنواره رسما توسط یک نهاد خصوصی، یعنی موسسه گلآقا برگزار شد و با استاندارهای مملکت ما، انصافا هم خوب برگزار شد.
در مراسم دیشب صمیمیتی وجود داشت که معمولا در چنین مراسمی وجود ندارد. بیشتر کارها با برنامه ریزی اما غافلگیرانه انجام می شدند، از صدای دندان قروچه و حرفهای نیش دار چندان خبری نبود و انگار همه آمده بودند تا سلام و خسته نباشیدی به هم بگویند، خوش باشند و بروند.
به تمام دوستانی که به برپایی این جشن کمک رساندند، خسته نباشید می گویم و امیدوارم این جشنواره به طور منظم هرسال برگزار شود. هرچند که خیلی کار سختیست، آنهم در مملکتی که فقط برای پیدا کردن یک آدرس، باید جمعی را بسیج کرد و یک ساعت دور خود چرخید!
حاشیهها:
«... در زندان بوديم اکثر زندانيان بروجردی در آن زندان از نيروهای مارکسيستی بودند و اين نشان دهنده فعاليت گسترده اين گروه در شهر مذهبی و فرهنگی بروجرد بود لذا در اسفند 58 که به همراه رياست مجلس وقت جناب آقای رفسنجانی و نمايندگان مجلس شهرهای لرستان به استان عزيمت کرديم، تنها شهری که در آن مشکل به وجود آمد شهر بروجرد بود... هنگام ورود به شهر بروجرد اين گروه (مارکسیست ها) مزاحمت هايی ايجاد کرده و شعارهای مختلفی می دادند و در خلال سخنرانی ايشان (هاشمی رفسنجانی) نيز مزاحمت هايی ايجاد کردند... نگرانم که خدای ناکرده دست پنهان چنين افرادی (مارکسیست ها) در پشت حوادث اخير باشد تا به دست افراد مخلص و ساده انديش با جلوه دادن ناامنی در کشور بخواهند انتقام خويش را از جمهوری اسلامی و مردم شهيدپرور بگيرند.»
از نامه شیخ اصلاحات به وزیر کشور در دفاع از دراویش گناباد
مهدي كروبي و هيات همراه اش صبح جمعه در فرودگاه پكن مورد استقبال رسمی حزب كمونيست چين قرار گرفتند... مهدي كروبي هم با اشاره به عنايتي كه حزب كمونيست چين نسبت به حزب تازهتاسيس اعتماد ملي دارد نسبت به تبادل نظر و همكاري ميان اين دو حزب تاكيد كرد...
گفتني است به گفته يكي از اعضاي حزب كمونيست چين كه به استقبال مهدي كروبي آمده بود، تاكنون حزب كمونيست چين ديدارهايي با احزاب ديگر در اين سطح نداشته است و اگر هم ديدارهايي صورت گرفته، ميان حزب كمونيست و احزاب غيردولتي بوده است... كروبي در اين سفر با شماري از مقامات حزب كمونيست چين ديدار خواهد كرد.
دیشب با یکی از طنزنویسها صحبت میکردم. اتفاقا بحث کشید به گلآقا. ایشان معتقد بود نامه من به خانم پوپک صابری تند بوده و باعث ناراحتی خانم صابری شده است.
اگر اینطور است جدا متاسفم. من شاید مقداری در بیان نظراتم تند باشم ولی هرگز قصد توهین نداشته و ندارم.
در نظر من بالاترین و ارزشمندترین چیز شان انسانی و حرمت و کرامت آدمهاست. آن وقت من چه حقی دارم که آدمهای شریفی مثل خانم صابری وهمکارانشان در گل آقا را برنجانم؟ آن هم به صرف یک اختلاف سلیقه حرفهای؟
همینجا از پوپک صابری عزیز و تمام همکارانش در موسسه گلآقا که از آن نوشته من رنجیده خاطر شدهاند، پوزش میخواهم.
طرفهای ما به چاه کن میگفتهاند "چاخو". این چاخو دقیقا به معنای مقنی نیست، چون مقنی کسیست که قنات می کند ولی چاخو همه جور کاری می کردهاست. قدیم ها، چاخوها چاه می کندهاند، چاه تمیز میکردهاند و آن زمان ها که مستراحها چاههای بزرگی داشتهاند آنها را هم همین چاخوها تمیز میکردهاند.
میگویند مردی بیکار و بیپول بوده و در خانه. زنش یک روز به تنگ میآید و اصرارش می کند در جستجوی کار برود میان کوچهها و تاکید میکند که "روزی را خدا میرساند." مرد با اکراه بیرون میرود. اتفاقا جایی چاخویی میخواستهاند برای خالی و تمیز کردن چاه مستراح. این بنده خدا میرود به کار. در حین کار سرچاه ریزش میکند و جناب چاخو را به درون میکشد. قبل از اینکه خفه شود با زحمت بیرونش میکشند و مزدش را میدهند. با همان سر و وضع مایحتاجی میخرد و میرود خانه. زن از دیدنِ دستِ پر مردش به هیجان میآید و میگوید "دیدی خدا روزی را میرساند" و مرد هم که هنوز مزه محتویات خلا زیر دندانش بوده، اضافه می کند "بله... ولی با دو قُلُپ هم روش!"
این سالها خیلی یاد این حکایت میافتم. به خصوص وقتهایی که برای گرفتن حق التحریر کارهایم و یا دستمزد خرحمالیهای فرهنگیام میروم و برخوردهای عبوسانه و متفرعنانه دوستانی را میبینم که موقع سفارش کار یا انداختن مسئولیت به گردن آدم، خیلی روی دوستی و اخلاص و ارادت تاکید میکنند؛ اما وقتی که پس از کلی صرف وقت، فشار عصبی، مایه گذاشتن از آبرو و اینطور مصائبی که احتمالا مسیح هم تحمل آن را ندارد؛ میروی که تسویه حساب کنی، پشت در نگهت میدارند، غر میزنند، به کارمندهایشان ارجاعت میدهند، فعلا حسابشان خالیست و پولشان صرف کارهای مهتری شدهاست، وقت ندارند، خارجه هستند، دامنه فعالیشان وسیع شده، وزیر شده...
بعضی وقتها هم که کلا نصیب ما از روزی، فقط همان دو قلپِ زیارت دوستان میشود!
هی با خودم می گویم: چند بار راجع به این ماجراها نوشتی و هربار فحش و فضیحت شنیدی؛ بسّت نیست؟
ولی مگر چشمهایم می گذارند؟

- می گویند از سر دل سیری اراجیف می نویسی و از موادفروش ها و معتادها حمایت می کنی!... بست نیست؟
چشمها... این چشمهای لعنتی ام نمی گذارند... باید فکری برایشان بکنم.

- می گویید آنها که از مجرمین حمایت می کنند خودشان شریک جرم اینها هستند... این باتوم از همین الان جلوی صورت تو هم تکان تکان می خورد...!
چشمها... باید برای چشمهایم فکری بکنم...
![]()

چرا بجای شاخک به ما چشم داده است؟
ما که بچه بودیم، دوربین های فیلمبرداری هر کدام چند کیلو وزن داشتند و کلی هیکل! بعد کم کم سر و کله هندی کم ها پیدا شد که هم خیلی کوچک تر بودند و هم بدون نورافکن در مکان های داخلی و حتی شب ها فیلم می گرفتند. از همان موقع ها بود که گه گاه می شندیدم یکی توانسته با جاگذاری یکی از این دوربین ها یک فیلم مخفیانه از یکی دیگر بگیرد؛ ولی فقط می شنیدیم، چون نه گرفتن یک فیلم مخفی با آن هندی کمها (که کم هم کوچک نبودند) کار آسانی بود و نه اگر هم چنین فیلمی موجود بود، تبدیل به نوار ویدئوی آن و تکثیر و رد و بدلش کار آسان و کم خطری بود. (تازه از همه اینها گذشته ما کجا این حرفها کجا!)
در این چند سال اخیر هم هندی کم ها کوچتر شدند، هم سیستم ها به سمت دیجیتال پیش رفتند و هم گوشی های دوربین دار به بازار آمدند. به موازات این تکنولوژی ها، روند تولید فیلم ها و عکس های پورنوی خصوصی هم رونق گرفت و با ماجرای فیلم خصوصی سکسی یک بازیگر تلویزیونی انفجاری در این زمینه رخ داد.
این روزها طوری شده است که رد و بدل کردن این قبیل فیلم های پورنو بر روی گوشی ها، از سطح میهمانی ها (که هر دوست و آشنایی دارد برای دیگری فایلی بلوتوث میکند) به سطح اماکن عمومی هم کشیده شده است.
یکی از دوستانم که از مترو استفاده می کند، می گوید هر روز، به محض ورود به مترو با روشن کردن گوشی اش، فایل های بسیاری را از افراد ناشناس میگیرد که بعضی هایشان هم از همان نوع فوق (یا تحت!) هستند.
نکته جالب اینجاست که بر خلاف چند سال پیش که این فیلم ها بسیار رذیلانه تهیه می شدند و مثلا به این صورت بودند که چند نفر به یکی تجاوز میکردند، یا یکی با نامردی از سکس یا تعویض لباس یا شنای عده ای دیگر فیلم میگرفت، یا یک نفر برای بی آبرو کردن پارتنر قدیمش فیلم خصوصی او را منتشر میکرد یا فیلم خصوصی یک زوج که از خودشان گرفته بودند، بر اثر سرقت دوربین یا هک آی دیشان به دست نا اهلان می افتاد و ...
فیلمهایی که این روزها از در و دیوار می ریزند اکثرا با میل و رضایت طرفین گرفته شدهاند. البته این به خودی خود شاید زیاد بد نباشد که چندنفر طوعا بخواهند جمعی را از تماشای خودشان مستفیض کنند! اما فاجعه آنجاست که این فیلمها در جامعهای مثل نقل و نبات دست به دست میگردند که هنوز باورها و تعصب های سنتی قدیم خودش را دارد.
بخش تکان دهنده ماجرا آنجاست که بدانیم این موج عظیم از فیلمهایی که توی گوشی ها و روی اینترنت قرار دارند و در بیشتر آنها، دختری یا زنی، در حالی که برای دوربین دست تکان میدهد عریان میشود و انواع تکنیکهای پورنو را با پارتنر (که با حفظ سمت! فیلمبردار هم هست) انجام می دهد در همان جامعهای تولید میشود که هنوز برادران غیور از فهمیدن رابطه دوستانه خواهرشان با پسری، غوغا به پا میکنند، مردان به راحتی زنشان را برای داشتن روابط جنسی نامشروع میکشند و قتل های بسیاری در طول سال به خاطر یک فحش ناموسی رخ میدهند.
من از دیدن چنین شکاف ها و تضادهایی در جامعه ایران به خودم میلرزم. شما چطور؟
نمیدانم چرا باید هر حرفی را در رکترین و صریح ترین شکلی که ممکن است گفت تا بعضی از خوانندهها بفهمند منظور آدم چیست. به خصوص اگر موضع آدم در قبال یک مسالهای خیلی خطی و بسیط نباشد سوتفاهم ها هم بیشتر میشود. مثال قبلیاش همان داستان اعتراض من به بعضی از فیمینیستها بود که با قاطی کردن راست و دروغ و مسایل سیاسی و سکسی میخواهند مثلا از زنان ایرانی دفاع کنند، اما در واقع فقط از خودشان دفاع میکنند و در نهایت کارهایشان به ضرر زنان ایرانی است؛ اما خیلیها اینطور برداشت کردند که انگار من با جنش های زنان یا دفاع از حقوق زنان مشکل دارم.
یا مثلا درباره مرحوم امینپور و سواستفادههایی که بعد از درگذشتش از این شاعر شد، شعرکی نوشتم اما یکی از دوستان آقای امین پور – که از قیصر امینپور هم به مشهورتر است- به جرم سواستفاده از قیصر و اهانت به او، نیم ساعت تمام من را ناسزاباران کرد و آخر سر هم گفت که لازم نکرده آدمهایی مثل من، حالا که قیصر مرده خودمان را به او بچسبانیم!
از این نمونهها زیاد است و من هم همیشه سعی میکنم با درک چنین فضای "رُک پسندی"، همیشه خیلی رک و خلاصه حرفم را بزنم؛ اما واقعا بعضی وقتها محذوریت پیش میآید و در برخی مسایل که به راحتی ممکن است صورت امنیتی به خود بگیرد، مجبور میشوم حرفم را در پس لفافه بزنم.
مثلا در مورد همین برخورد با اراذل و اوباش یا بدحجابها و یا قاچاقفروشها و معتادها من یک عالمه حرف و انتقاد دارم. اما وقتی عملا و صریحا بالاترین مقامات امنیتی، به کسانی که –به قول آنها- "از مجرمین حمایت میکنند" و "از اعما قانون ناراحت و نگرانند" علنا هشدار میدهند، آدم یک لاقبایی مثل من چکار میتواند بکند؟