![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
محمود فرجاميام و آنطور كه در شناسنامهام نوشته شده: سيد محمود فرجامي متولد چهارم خرداد 1356 در مشهد هستم. اصالتا اهل شهر كوچكي در 4 فرسخي نيشابور به نام قدمگاه هستيم و هنوز ارتباطمان با زادگاه اجدادي را حفظ كردهايم.
مدارك ديپلم رياضي، كارشناسي مهندسي نرمافزار و كارشناسي ارشد فلسفه و حكمت اسلامي دارم كه همهگي در جايگاه رفيع سر كوزه مشغول فيضرساني هستند.
بعد از شناخت وجوه افتراق دستهاي چپ و راست، در اواخر دوران نوجواني ازدواج كردم. الان يك پسر به نام سهراب دارم كه نشانه عقدههاي آرمانگرايانه و رستمخواهانه من است.
از سال 80 همكاري با مطبوعات را آغاز كردم و جسته گريخته تا بهحال در آذر، آيندهسازان، همشهري، شرق و چند جاي ديگر(!) نوشته و مي نويسم. از ميان هنرها، تئاتر و موسيقي را بيشتر دوست دارم و چند سالي هم خاك صحنه و ساز را خوردهام اما انگار آنها مرا دوست نداشتند و قاعدتا چيزي نشدم.
سايت دبش را كه مجموعهاي از وبلاگها به قلم اهل فرهنگ بود را راه انداختم و بعد از دو سال، مثل بيشتر كساني كه خواستهاند با نخبهگان و اهل فرهنگ اين مملكت كار جمعي كنند، "غلط كردم"گويان، اين پروژه را تعطيل و اين سايت را روي وبلاگم به نام باران در دهان نيمهباز قرار دادم.
فعلا فقط طنز مينويسم و قصدم اين است كه كار ديگري در مطبوعات نكنم.
اتوبيوگرافي طنزآميز مرا در زير ميتوانيد بخوانيد.
بالا
در ایامی که اعلیحضرت آریامهر، هر شب خواب گران شدن نفت می دید و هر صبح خوابش تعبیر میشد و در زمانی که پیکانِ پهلوی، پتپت کنان داشت به دروازههای تمدنِ ترکخوردهی بزرگ نزدیک میشد؛ زن و مردی که از مالِ دنیا یک خانه نقلی و یک ژیان و سهتا پسرداشتند تصمیم گرفتند دختردار بشوند.
شروع خیلی خوبی داشتم: پدرم که نفوذ زیاد و اعتبار خوبی در محل کارش داشت، دمدمای تولد من، با رئیسش که تا پیش از آن دوستش بود آن چنان دعوای سختی کرد که باعث شد به شهر دیگری منتقل شود! این طور بود که بعضی از دلسوزان فامیل فهمیدند من میتوانم در آینده کارهای بزرگتری بکنم و به همین خاطر به پدرم پیشنهاد دادند تا دیر نشده من را بگذارد سرِ راه، بلکه آدم نیازمندی بَرَم دارد ببرد. پدرم اما دلسوزیاش گل کرد و به حرف آنها گوش نکرد و یک آدم نیازمند را از بدبختی نجات داد!
بالا