بیشعوری منتشر شد

کتاب بیشعوری، نوشته خاویر کرمنت و ترجمه من (محمود فرجامی) سرانجام در دولت آقای روحانی مجوز چاپ گرفت و توسط انتشارات تیسا رسما از دهم اردیبهشت ماه 93 (نخستین روز نمایشگاه کتاب تهران) توزیع شد. ندادن مجوز انتشار به این کتاب – که شرحش را در مقدمه نشر الکترونیک از کتاب نوشتم- البته آن را از موفقیتی که انتظارش می‌رفت تا حدودی محروم کرد اما نتوانست مانع از خوانده شدنش بشود. به شهادت بسیاری، کتاب بیشعوری که توسط خود من فایل پی دی اف آن برای دانلود رایگان بر روی وب قرار داده شد تا امروز یکی از محبوب‌ترین کتابها در فضای سایبر بوده است. همچنین ده‌ها هزار نسخه از آن به صورت زیرزمینی چاپ و به فروش رفت. چاپی که هیچ سود مادی مطلقا به من نرساند. اما بسیاری از خوانندگان کتاب با واریز وجهی دلخواه از کوشش من برای ترجمه کتاب حمایت کردند. حمایتی که جدا بسیار بیش از حد انتظار من بود و علاوه بر پشتیبانی مالی از کسی که جز ترجمه کردن و نوشتن کار دیگری بلد نیست، به من نشان داد و دائما یادآوری کرد که این کتاب هواداران بسیاری دارد. همین امر بود که من را واداشت دائما پیگیر انتشار رسمی کتاب باشم و ارتباطم با آن و خوانندگانش قطع نشود (از اندکی پیش از نشر الکترونیک کتاب تا الان در خارج از ایران هستم). این پیگیری‌های مستمر سرانجام به اینجا رسید که مجوز کتاب از سوی اداره کتاب در دولت جدید صادر شد و تقریبا همانطور که بود توسط نشر تیسا روانه بازار شد.

امیدوارم این کتاب در بازار رسمی کتاب هم مورد استقبال و لطف کتاب‌خوانان قرار بگیرد. پیش از هر چیز چون مثل هر مترجم و نویسنده‌ای دوست دارم کارم خوانده شود و مورد توجه قرار گیرد. پس از آن بخاطر حمایت از ناشر، که انتشاراتی‌ست جوان و سرمایه و انرژی زیادی بر روی کتابی گذاشته که فایلش همه‌جا هست و بازار زیرزمینی کتاب هم پیاده‌روها را از نسخه‌های آن پر کرده.

ضمن آنکه حالا که کتاب به صورت قانونی وارد بازار شده دوست دارم انعکاس آن را، از معرفی گرفته تا نقد، در رسانه‌ها ببینم. کاری که نمی‌دانم چرا همکاران رسانه‌ای کمتر حاضر می‌شوند در مورد کارهای من مرتکب شوند!

 IMG_3732

 

پ.ن. و این هم توضیحی که در صفحه رسمی این ترجمه از کتاب نوشته‌ام و امیدوارم دست‌به‌دست شود:

کتاب بیشعوری سرانجام در دولت تدبیر و امید مجوز انتشار گرفت و همزمان با اولین روز نمایشگاه کتاب تهران در سال ۱۳۹۳ توزیع شد. ناشر این کتاب انتشارات تیسا است و نسخه‌ای که توسط این ناشر منتشر شده تحت نظارت من (محمود فرجامی، مترجم کتاب) ویرایش شده که بهترین ویرایش از کتاب بیشعوری است. این کتاب، همراه با یک قلم به عنوان هدیه جانبی، با بهای ۱۲ هزار تومان از تاریخ فوق در بازار رسمی کتاب ایران موجود است. بنابراین خواهشمندم اگر می‌توانید به نسخه‌ی رسمی کتاب در ایران دسترسی داشته باشید از دانلود نسخه‌ی الکترونیک و به ویژه خرید نسخه‌ی چاپی زیرزمینی (که بدون هرگونه اطلاع و همکاری من، و بعضا با سواستفاده از نام انتشارات معتبر انجام شده است) خودداری نمایید. همچنان قدردانِ حمایت‌های تمام کسانی هستم که با معرفی، کمک به توزیع الکترونیک، اشتراک نقد و نظر درباره کتاب و به خصوص ارسال وجه (اختیاری) تا کنون از کتاب بیشعوری حمایت کرده‌اند و کمک کردند که این کتاب، یکی از محبوب‌ترین کتابهای فارسی در فضای سایبر شود. امیدوارم نسخه چاپی رسمی کتاب نیز از حمایت لطف‌آمیز مشابه برخوردار شود. به اشتراک‌گذاری همین توضیح می‌تواند نخستین گام در این مسیر باشد.

درباره‌ی افاضاتِ درخت پرسایه‌ی مستقل و خیرخواه و وطندوست و مودب و سرفراز و…. فروتن؛ آقای میرفتاح!

می‌گویند قاضی از کسی که به جرم دعوا و شکستن بینی رفیقش به دادگاه آورده شده بود پرسید چرا این کار را کرده. ضارب گفت چون این به من ده سال پیش گفته بود خوک!

قاضی گفت حالا چرا بعد از ده سال کتکش زده‌ای؟ طرف پاسخ داد چون تا پریروز که یک خوک دیدم، نمی‌دانستم خوک یعنی چی!
به قول زنده یاد صلاحی حالا حکایت ماست. من هم تا همین چند روز پیش نامه‌ی علی میرفتاح به رئیس جمهور را که در ویژه‌نامه نوروزی مهرنامه (ص 55) منتشر شده ندیده بودم. آقای میرفتاح پس از این نامه، پس از شرح مصائب روزنامه‌نگاری در ایران و مشکلاتی که خودش تجربه کرده و اینکه چرا “کرگدن” تخلص می‌کند نوشته:

« از این حیث من قاطبه روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست را نمایندگی می‌کنم که تن به مذلت آوارگی و مهاجرت نمی‌دهند و با همه سختی‌ها می‌سازند و همین نوشتن‌های چندماهه و چندروزه را به بی‌وطنی و آوارگی ترجیح می‌دهند. قصد جسارت به مهاجرین را ندارم، اما کسی که فارسی می‌نویسد و به مخاطب فارسی‌زبان فکر می‌کند، در خارج از ایران مانند درختی‌ایست که نه سایه دارد و نه بر…»

البته من نه با آقای میرفتاح سابقه رفاقت ده‌ساله دارم و نه دستم به بینی ایشان می‌رسد. تازه اگر می‌رسید هم اهل مشت‌زنی نبودم. ولی اینقدر هست که ایشان را نه ده‌سال، که بیست سال است می‌شناسم. از همان زمانی که نشریه ارزان‌قیمت و خوش‌کیفیت “مهر” را که وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات بود، مدیریت می‌کرد. بعدها وقتی در شرق ماجراهای طنزآمیز “قلندران پیژامه پوش” را می‌نوشت خواننده‌ی طنزهایش هم شدم و بعدا برای درباره طنزنویسی در مطبوعات ایران چند بار از او تقاضای همکاری کردم یک بار برای حضور در برنامه رادیویی طنزگفتار و دیگری برای یادداشتی در ویژه‌نامه طنز خردنامه. در تمام این دوران آقای میرفتاح آدم معقولی به نظر می‌رسید و نه فقط از این حرفها نمی‌زد بلکه خوک هم به کسی نمی‌گفت!
از این حیث، علی‌رغم اینکه با کسی که چنین حرفهایی را بنویسد اصولا حرفی نمی‌ماند که گفت؛ می‌توان امیدوار بود که ایشان همچنان روزنامه‌نگار و طنزنویس معقولی است و یادآوری چند نکته شاید مفید باشد و در بازگرداندن ایشان از راهی که انتهایش به اخراجی‌ها می‌رسد تاثیری داشته باشد:

1- “مستقل و خیرخواه و وطندوست” بودن آقای میرفتاح قابل تقدیر است – و البته باید فروتنی را هم به مجموعه خوبی‌های ایشان افزود!- اما قاطبه‌ روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست دقیقا چه کسانی هستند که ایشان نمایندگی‌شان را بر عهده دارند؟ آیا ” قاطبه‌ روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست” نام یک موسسه یا ان‌جی‌اُ است یا نام پاتوقی دوستانه؟ در هر صورت امکان مشارکت و ثبت‌نام در آن هست یا نه؟ اگر بله شرایط ثبت‌نام یا مشارکت چگونه است؟

2- حالا که آقای میرفتاح که متر و معیار مذلت آوارگی و مهاجرت دستشان است؛ لطف کنند و درجه‌بندی آن را هم مشخص کنند. یعنی آیا به نظر استاد همه‌ی کسانی که تن به آوارگی و مهاجرت می‌دهند از یک میزان مذلت برخوردار می‌شوند (سیستم دیجیتال مذلت) یا اینکه بسته به عواملی مثل مدت و شدت و جهت مهاجرت میزان ذلت هم فرق می‌کند(سیستم آنالوگ مذلت)؟ مثلا مذلت اینجانب که در تقریبا هشت هزار کیلومتری شرق ایران در مالزی گرم و مرطوب آواره‌ام چقدر است؟ کسی که به چند هزار کیلومتری غرب ایران، به اروپا مهاجرت کرده چقدر مذلت دارد؟ پس آیا برابرند آنها که عرق می‌ریزند با آنان که نمی‌ریزند؟!

3- “بی‌وطن” خواندن روزنامه‌نگارانی که از ایران خارج شده‌اند ابداع نبوغ‌آمیز خود ایشان است یا دیگر روزنامه‌نگاران باوطنی که چنین فتاوایی به آن‌ها برازنده است هم در این امر مشارکت داشته‌اند؟ کسانی مثل  برادر حسین شریعتمداری که شرافت و وطن‌دوستی آنها عالم‌گیر شده یا جناب یوسفعلی میرشکاک که چون از محصولات همان حوزه هنری و در مجاورت آقای میرفتاح هستند بعید است نیاز به معرفی داشته باشند.

4- در مورد درخت بی‌سایه و بی‌بر بودن کسی که به مخاطب فارسی‌زبان فکر می‌کند و در خارج از ایران زندگی می‌کند البته حق با ایشان است (چون اصولا کسی‌که قاطبه روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست را نمایندگی می‌کند که تن به مذلت آوارگی و مهاجرت نمی‌دهند صاحب حق همیشگی است) اما بد نیست ایشان دست به یک آزمایش عملی بزنند که این قاعده جهان‌شمول به زینت مشاهده و تجربه هم مزین باشد. توصیه من این است که راه خیلی دوری هم نروند و از همین حوزه تخصص ایشان و علاقه‌مندی من، یعنی طنز روزنامه‌نگارانه شروع کنیم: بهترین و فعال‌ترین طنزنویس مقیم ایران و همینطور بهترین و فعال‌ترین کارتونیست مقیم ایران انتخاب شوند و میزان فعالیت و تاثیرگذاری و “سایه و بر”شان با ابراهیم نبوی و مانا نیستانی مقایسه شود. (البته پیشاپیش می‌دانم که بسیاری از همکاران خارج و داخل از این بازی‌ها و مقایسه‌ها و نامه‌نگاری‌ها و نمایندگی‌ها بیزار و مبری‌اند، اما خب وقتی سطح استدلال د بحث در این حد است چه می‌شود کرد؟ به قول آن همشهری ما که می‌گفت وسط شنا در خلیج فارس کوسه دنبالش کرده و مجبور شده برای نجات جانش برود بالای درخت: مجبورُم مِفهمی؟ مجبورم!)

5- یکی دو سوال حاشیه‌ای هم البته می‌ماند. یکی اینکه آقای میرفتاح همه‌ی اینها را فقط در سه چهار سطر پرتاب کرده اما تاکید کرده است که ” قصد توهین ندارد”. زمانی ایشان تا آنجا پیش رفته بود که در ستون طنزآمیزش در روزنامه صبح کشور، در گفتگویی، وقتی نام قهوه برده شد نام یکی از روزنامه‌نگاران همکار را -با اشاره به مادرش- برد، اینکه الان یک گام هم از آن جلوتر است! سوال اینجاست که ایشان اگر قصد توهین داشت چه می‌نوشت؟ یعنی اصولا جز در روزنامه شریعتمداری و وبلاگ قدیانی (هر دو از روزنامه‌نگارانِ  “باوطن” کیهان و جوان)، چطور می‌توان بیشتر و تندتر از این به هزاران روزنامه‌نگار و نویسنده و هنرمند خارج از ایران توهین کرد؟
دیگر اینکه احتمالا “قاطبه”ی مذکور ارتباطی با آقای قاطبه‌ ندارد؟ همان نادرست سوزمانی که نیمه‌شبان از وی “دستمال” ای آخ را طلب می‌نمودند؟

 

————–

(بازنشر از ایران‌وایر)

 

درباره‌ی آن نیمِ مغفولِ شبکه‌ی نیمِ من و تو!


تا به حال چند بار دوستانی از من خواسته‌اند نظرم را درباره “شبکه نیم” و برنامه‌های طنزآمیز شبکه “من و تو” بنویسم اما چندان مایل به این کار نبوده‌ام. البته ناگفته نماناد که به‌علت ابتلا به بیماری رایج پرحرفی و نظر دادن درباره همه‌چیز و همه‌کس که بین ما ایرانی‌ها رایج و به مدد اینترنت و شبکه‌های اجتماعی به سندرم حاد تبدیل شده، اصولا نیازی نیست دوستی از من بخواهد درباره چیزی نظر بدهم، خود به خود می‌دهم! بویژه اگر درحوزه طنز باشد که علاقه‌مندی اولم است. اما در مواردی که نقد و نظری با حرفه‌ی خودم، یعنی طنزنویسی، همپوشانی داشته باشد احتیاط می‌کنم خصوصا اگر چنان برداشت شود که پای منافع عینی یا فرضی خودم در میان است. این مساله وقتی حاد می‌شود که بخواهم ضعف در زمینه نویسندگی و نیاز به جدی گرفتن طنزنویسان خوب را گوشزد کنم.

با این حال گمان نمی‌کنم الان گوشزد کردن ضعف مشهود برنامه‌های طنزآمیز شبکه‌ی بسیار پرمخاطب من و تو در زمینه طنزنویسی سوتفاهم برانگیز باشد. به نظرم، سری برنامه نسبتا جدید شبکه نیم چنان در زمینه مسائل فنی خوب و در زمینه متن ضعیف است که چنین شکافی را هر کس متوجه می‌شود (بر خلاف مثلا برنامه “دکتر کپی” که شکاف چندانی نداشت چون تقریبا در همه زمینه‌‌ها ضعیف بود!).

شبکه‌ی نیم از حیث عروسک سازی، صداگذاری، دکور، جلوه‌های ویژه و در مجموع، عوامل فنی، قابل قبول و بعضا عالی و تحسین برانگیز است. ترانه‌هایی که در آن اجرا می‌شود شاد و مفرح و عمدتا با مضامین روز هستند و نزدیک به سنت ضربی‌خوانی (البته نه حیث جنس موسیقی بلکه از نظر خاستگاه: استفاده از انتقادهای سیاسی اجتماعی روز برای ساختن ترانه‌های شاد و مردم‌پسند، عموما با تقلید از ترانه‌های معروف و جاافتاده). همچنین این شبکه از یک سو، بر خلاف عامه شبکه‌های معروف به لس‌آنجلسی، خوش‌کیفیت و حرفه‌ای است و از سوی دیگر، بر خلاف شبکه‌ای مثل بی‌بی‌سی فارسی، قید و بندها و محدودیت‌های چندانی برای به سخره گرفتن شخصیتهای سیاسی و مذهبی و نظامی ایران ندارد. و این یعنی فضای کم‌نظیری برای طنز و به خصوص طنز سیاسی در این شبکه وجود دارد.

nimparty

 

با این حال شبکه‌ی نیم، که پتانسیل ماندگار شدن به یک برنامه‌ی آیتم‌محور طنزآمیز سیاسی اجتماعی را به خوبی دارد، به خاطر دست کم گرفتن مساله طنزنویسی، در حد یک برنامه معمولی و گه‌گاه ملال آور باقی مانده است. این در حالیست که حتی سوژه‌های انتخابی نیز اکثرا سوژه‌های داغ روز هستند.

به گمان من، ضعف اصلی نویسندگی در مجموعه‌ی شبکه‌ی نیم به دو عامل مهم برمی‌گردد: اول ضعف در دیالوگ‌نویسی که نه فقط در شبکه من و تو، بلکه در بیشتر رسانه‌های ایرانی دست کم گرفته می‌شود. اصولا دیالوگ‌نویسی حوزه‌ایست خاص که به ادبیات نمایشی برمی‌گردد و الزاما هر کس که نویسنده یا طنزنویس خوبی باشد دیالوگ‌نویس خوبی نیست (و بالعکس. مثلا پیمان قاسم‌خانی که یکی از بهترین کمدی‌نویسان ایران است طنزنویس خوبی برای جراید نیست). طنزهای مکتوب، کاریکاتورها، شوخی‌های رایج، تکه کلامها و جکها همگی می‌توانند به خوبی در آیتم‌های تلویزیونی یا رادیویی مبنای یک قطعه کمدی باشند به شرطی که قابلیت داراماتیزه شدن داشته باشند و این کار توسط یک دیالوگ‌نویس حرفه‌ای انجام شود. یک دیالوگ‌نویس می‌تواند حتی با دستمایه قرار دادن یک اتفاق معمولی به زیبایی یک موقعیت یا گفتگو یا اکت بسیار کمیک بسازد در حالیکه یک جک بامزه ممکن است در دست یک نویسنده ناشی تبدیل به قطعه‌ای بی‌مزه شود، یا اصلا پتانسیل نمایشی شدن نداشته باشد. مقایسه کنید (اگر سنتان قد می‌دهد) آیتم‌های “بعد از خبر” را با آیتم‌های “ساعت خوش”.

دومین ضعف در متن‌های شبکه‌ی نیم را بی‌توجهی به “خنده‌گاه” می‌دانم. خنده‌گاه یا punch line همان لُبِ مطلب یا نقطه‌ی اوجی است که مخاطب با کشف یا مواجهه با چیزی به خنده می‌افتد. آیتم‌های شبکه‌ی نیم به ندرت خنده‌گاهی دارند و معمولا مخاطب را گیج می‌کنند که کجا باید بخندد و منتظر چه چیزی باشد. البته منظورم خنده‌گاه‌های دم دستی و غیرنمایشی (مثلا به شیوه‌ی “بعد از خبر”ی که شامل اجرای غیردراماتیک یک جک شفاهی و در نهایت “ئه” گفتن و خیره شدن به دوربین بود) نیست. خنده‌گاه می‌تواند پیچیده‌تر و هنری‌تر باشد اما فرمول ساده‌ی آن برای آیتم‌های تلویزیونی این است که خط وقایع و گفتگوها پستی و بلندی داشته باشد و اکثرا (نه همیشه) در قله تمام شود. به عنوان یک نمونه موفق در این زمینه یادآوری می‌کنم به یک آیتم کوتاه از شبکه‌ی نیم که مربوط به جلسه هیات دولت بود و بعد گفتگوی کوتاهی بین جنتی و سایرین، او گفت که به توصیه پدرش عمل کرده و ناگهان کمربند انفجاری‌اش را نشان داد! یک نمونه‌ی بامزه از نظر نویسندگی که متاسفانه در شبکه‌‌ی نیم کمتر دیده می‌شود.

امیدوارم دستندرکاران شبکه من و تو و تهیه‌کنندگان شبکه‌ی نیم، با رفع این ضعف، شبکه‌ی من و تو را در زمینه‌ی کمدی و طنزسیاسی به سطح بهترین برنامه‌های این شبکه و بلکه رسانه‌های فارسی‌زبان برسانند.

nimtv

راپورت وقتی که ما رفتیم بینی‌مان را عمل کردیم

راستش را بخواهید ما خودمان به چشم خودمان دکتر لیم را ندیده بودیم اما چند از بچه‌های مملکت پنانگِ مالزی رفته بودند پیشش و انحراف بینی‌شان را عمل کرده بودند. ما هم بسکه قبلا دیده بودیم هر که می‌رود دماغش را سربالا و کوچک کند اسمش را می‌گذارد عمل انحراف بینی، اعتنا نمی‌کردیم. تا اینکه بلانسبت گوشمان به خارش افتاد و هر چه رفتیم پیش دکتر اکبرعلی افاقه نکرد. آخرش پرسان پرسان رفتیم مریض‌خانه‌ی پانته‌آی محکمه‌ دکتر لیم که دکتر متخصص گوش و حلق و بینی. همان دم در جلوی ما را گرفتند که بیمه دارید یا نه. گفتیم چرا که نداریم ما محصلیم و این هم بیمه. همان‌جا تلفن کردند به بیمه. ما که نشنیدیم ولی پنداری گفتند این برای بستری و این چیزهاست برای ویزیت نیست. این بود که گفتند شما برو دکتر را ببین ولی اگر کارت به بستری نکشد باید پول ویزیت را بدهی.

خوان اول را که رد کردیم رسیدیم به محکه‌ی خود دکتر. آنجا دو تا خانم که به چشم خواهری منشی به نظر می‌آمدند گفتند ایشان نیست ساعت دوازده می‌آید. نشستیم. غلط نکنیم ده دقیقه به دوازده بود که آمدند. خیلی با ما گرم گرفتند آقای دکتر. دست دادند و معذرت خواستند که منتظر ماندیم. بعد ما را ویزیت کردند. اینطور که اول گوشمان را نگاه کردند. بعد یک تلویزیون بزرگی را روشن کردند و یک سیم نازکی را بلانسبت کردند توی گوش ما و با همدیگر تا هم فیها خلدون گوشمان را دیدیم. یکی از همان خانمها هم همانجا پیشفنگ ایستاده بود و هی این سیم را تمیز می‌کرد. آنوقت دکتر لیم گفت بیا یک نگاهی هم به بینی‌ات بکنیم. گفتیم حالا که کار به اینجا رسیده هر چه باداباد. همین‌کار را هم با هر دو سوراخ بینی‌مان کردند و هی توضیح دادند. بعد آن را درآوردند و ما را نشاندند کنار خودشان و هی از توی کامپیوترشان عکس‌ سوراخ و سمبه نشانمان دادند. ما اولش شک کردیم که اینها عکس بی‌ناموسی باشد. راستش را بخواهید شک هم داشتیم از اول، چون چه معنی داشت که دکتر برای مریض هی توضیح بدهد و بلانسبت آدمش به حساب بیاورد. ما خودمان صد تا دکتر دیده بودیم در ولایت ایران یکی از یکی مریض‌آدم‌به‌حساب‌نیاورتر!

تا اینکه دکتر لیم یک عکسی نشان دادند از همه بدتر. خیلی تنگ و مرطوب. گفتند این مال توست. ما پاک گیج شدیم. یعنی اصلا زبانمان گرفت. ایشان متوجه شد. اینها را گذاشت کنار و قلم و کاغذ برداشت. گفت مال آدمهای دیگر اینطوری صاف است ولی مال کسانی که انحراف دارند اینطوری کج است. اول خیلی به ما برخورد. بعد کم کم فهمیدیم ایشان منظورش داخل بینی‌مان است. کمتر به ما برخورد.
بعد ما گفتیم چه کنیم؟ گفت بگذار اول گوشت را تمیز کنیم. باز همان خانم خبردار ایستاد و آقای دکتر با یک چیزهایی که ویژویژ، عین طیاره انگلیسا، صدا می‌داد – ولی آب هم می‌پاشید- گوش‌های ما را شست. به قدرتی خدا دیگر نه گوشمان را باد گرفته بود نه می‌خارید. بعد گفت یحتمل که سینوس‌هایت هم نیاز به شستشو و تخلیه دارند و اینها با انحراف بینی‌ات مرتبط‌اند. ما دیدیم همینطوری پیش برود آقای دکتر سوراخ و سنبه نادیده و ناشسته برای ما نمی‌گذارد. گفتیم خدا خیرتان بدهد ما دیگر رفع زحمت می‌کنیم.
منتها ایشان یک چیزهایی گفت که پاهای ما سست شد. عینهو آن مرتاض هندی که پارسال آمده بود اینجا غیب‌گویی می‌کرد گفت سردرد زیاد می‌شوی؟ گفتیم بله. گفت چشت چشمهایت درد می‌گیرد؟ گفتیم بله. گفت شبها بد نفس می‌کشی؟ گفتیم بله. گفت وقتی خم می‌شوی روی سرت فشار می‌آید؟ گفتیم از مادر نزاده ما را خم کند ولی خب؛ بله.
گفت پس بیا برو یک عکس بگیر. بعد خود ایشان باز غیبگویی کرد و درد ما را فهمید. گفت عکسش گران است بگذار ببینیم بیمه می‌دهد. این را که گفت ما قلبمان هم مثل بینی‌مان گرفت. چون خودمان در ولایت ایران صدبار دیده بودیم وقتی یکی سروکارش به بیمه می‌افتد چه بلایی سرش می‌آید. حتی همان بیمه بانک ملی ایران که می‌گویند از همه بهتر است را سر پدرزن و مادرزنمان که بیمه بانک ملی ایران بودند دیده بودیم که توی بیمارستان بانک ملی تهران چند هزار بار از این طبقه به آن طبقه فرستادندشان. یا ما را فرستادند به عوض ایشان. خاک هر دوشان عمر شما باشد. تازه آنجا که ولایت خودمان بود، اینجا مملکت غریب.

اما این دکتر لیم، خدا خیرشان بدهد، گفتند شما کارت بیمه‌ات را بده به منشی من و کاریت نباشد. ما دادیم. ایشان یک کپی گرفت و داد به ما و شماره تلفن گرفت و گفت خبرت می‌کند. ما خیلی خوشحال شدیم. یک بار برای یک کپی گرفتن در همان بیمارستان ولایت خودمان، یک ساعت بالا و پایین شده بودیم.
آمدیم دانشگاه. دو ساعت نگذشته زنگ زدند که بیا عکس بگیر که تاییدش را از بیمه گرفته‌ایم. خیلی تعجب کردیم چون نمی‌شد به این زودی که. گفتیم فردا می‌آییم. گفتند اگر فردا بیایی باید دوباره تایید بگیریم. همان روز ساعت 4 رفتیم. یک کاغذهایی به ما دادند و گفتند برو زیرزمین. رفتیم. آنجا ما را کردند توی یک چیزی مثل بلانسبت قبر و یک چیزی را هی دور سرمان چرخاندند. نیم ساعت بعد با یک عالمه عکس فرستادندمان بالا. یک رینگت هم نگرفتند.

دکتر لیم نبود. ما گفتیم خب پس ما رفع زحمت می‌کنیم بعدا می‌آییم. گفتند نخیر بنشین ما تماس می‌گیریم بیاید. اینجایش دیگر مثل ولایت خودمان به نظر می‌آمد. آن وقتی که دکتر شما را می‌بینید و می‌گوید باید عمل کنید و باید زیرمیزی بدهید. دکتر عکس‌های ما را دید و یکی یکی توضیح داد و هی عکس از روی کامپیوترش نشان داد و نقاشی کشید و آخرش گفت بهتر است عمل کنی. ما هم دیگر رویمان نشد بگوییم عمل نمی‌کنیم. گفتیم می‌کنیم؛ چقدر می‌شود؟ گفت بیمه قبول کرده. گفتیم آن که بله؛ منتها زیرمیزی را چکار کنیم؟ ایشان متوجه نشد. ما اشاره کردیم به پایین و انگشتانمان را به هم مالیدیم. ایشان گفت آن یک مورد علیهده‌ایست و باید به ارولوژیست مراجعه کنید. خجالت کشیدیم!

گفتیم کی خدمت برسیم؟ ایشان گفت همین فردا صبح بهترین وقت است چون وقت خالی داریم و ضمنا تایید بیمه شما را هم گرفته‌ایم. گفتیم یعنی چه؟ الان که ساعت 6 عصر است. ایشان گفت شما کاریت نباشد. ما را داد دست یکی از همان خانمهای به چشم خواهری منشی. ایشان هم ما را برد دفتر پذیرش که تعطیل بود منتها برای ایشان که از خودشان بود تعطیل نبود. تا ما به خودمان جنبیدیم حوله و پارچ و مسواک و چه و چه دادند بغل ما و ما را بردند اتاق 315 گفتند بخواب. ما هم گفتیم که نمی‌خوابیم! گفتند چرا؟ گفتیم قرار ما این نبود، ما شب باید پیش زن و بچه‌مان باشیم. همه‌ی زورشان را زدند که ما را بخوابانند حریفمان نشدند. زنگ زدند به دکتر لیم. ایشان فهمیده بود ما چقدر پهلوانیم. بهشان گفت بگذارید برود ولی شب ساعت دوازده بیاید که دوا درمانش را شروع کنیم. ما زدیم بیرون.

خانه هر کار که کردیم رویمان نشد به مادر سهراب بگوییم امروز چه دست گلی به آب داده‌ایم. فقط گفتیم شب باید برویم بیرون. ایشان یک چیزهایی به ما نسبت دادند که اگر دکتر لیم بود ما را فورا می‌فرستاد پیش دکتر ارولوژیست و بلکه بدتر! ناچار خوابیدیم.

غلط نکنیم ساعت 3 نصفه شب بود که زنگ زدند. از بیمارستان. گفتند مگر شما قرار نبود ساعت 12 شب اینجا باشید؟ گفتیم چرا. گفتند پس چرا نیامدید؟ زبانمان نچرخید بگوییم چرا. گفتیم الان می‌آییم خدمتتان. ناچار به مادر سهراب گفتیم دکتر برایمان یک عمل کوچولوی لیزری نوشته. ایشان، خدا حفظش کند، عین پلنگ زخم خورده ما را نگاه کرد… خلاصه به هر بدبختی بود ساعت چهار صبح خودمان را رساندیم به مریض‌خانه. درجا ما را خواباندند. هی دارو دادند، هی فشار خون گرفتند، حتی بابام‌جان یک بار هم از ما خون گرفتند.

تا چشممان گرم شد. دکتر لیم ما را تکان داد که بیدار شو برویم عمل. گفتیم شما بروید ما خودمان می‌آییم. ایشان رفت منتها یک خانم پرستاری آمد به ما گفت لخت شو این لباس را بپوش. دیگر چاره نبود… بعد یک صندلی چرخدار آوردند که بنشین روی این برویم به اتاق عمل. به ما خیلی برخورد. گفتیم هی بابام جان… شما کجا بودید وقتی ما دو نفر را می‌گذاشتیم روی کولمان کوه‌های اخلمد را عین بز به تاخت می‌رفتیم بالا. ما همچو بی‌ناموسی‌ای نمی‌کنیم. دو نفر ریختند سرمان تا دمپایی و بلانسبت زیرجامه‌مان را کندند و با همان تک لباس نشاندمان روی صندلی و بردند اتاق عمل.

آنجا چند تا دکتر و پرستار آمدند احوالپرسی. طفلی‌ها پنداری ما را با یکی از همولایتی‌های خودشان عوضی گرفته بودند. ما هم کم نیاوردیم. یک نیم ساعتی با همه‌شان گپ زدیم. تا اینکه یکهو دیگر نفهمیدیم چی شد.

Marizkhaneh

چشممان را که باز کردیم دیدیدم مادر سهراب عین شیرزخم خورده‌ای بالای سرمان است. خواستیم بلند شویم فرار کنیم دیدیدم نمی‌شود انگار. آن بنده خدا هم از حق نگذریم دلش سوخت و کتک‌کاری نکرد ولی گفت از نگرانی صد بار مرده و زنده شده و چرا نگفته‌ایم که یک عملی داریم که یک ساعت بیهوشی دارد. اینجا بود که خود دکتر لیم هم آمد. یک استخوانی را با شیشه‌اش به ما داد و گفت این از بینی‌ات درآمده. ما خیلی تعجب کردیم که با یک همچو چیزی چطور اصلا ما می‌توانسته‌ایم از بینی نفس بکشیم؟ بعد یادمان آمد که خیلی هم نمی‌توانستیم.
نه گازی نه پنبه‌ای نه لته‌ای… هیچی توی بینی‌مان نبود. البته درد داشت و هی خون می‌آمد که دکتر گفت طبیعی است. بعد به ما آمپول زدند. از همانهایی که در ولایت خودمان با قل‌قلی دود می‌کنند. ما خیلی خوشمان آمد و مثل یک بره شدیم. مادر سهراب هم که همولایتی خودمان و کاربلد است می‌خواست چایی نبات بیاورد اما نشد. گفتیم اشکالی ندارد بالاخره ما باید به این کمبود امکانات مدارا کنیم.

دردسرتان ندهیم که هر نیم ساعت یکی از این پرستارها آمد که بگذار فشارت را بگیریم، باید رومتکایی‌ات عوض شود، بیا دارو بخور، کاری نداری؟… خلاصه که ما را کلافه کردند و نگذاشتند حال آن آمپول را ببریم. بینی‌مان را هم که می‌خواستیم بلانسبت بشوریم یکی کنار دستمان می‌ایستاد که درست انجام دهیم، عینهو که باز و بسته کردن برنو باشد.خیلی ما را خجالت دادند پیش مادر سهراب که مثلا “همراه بیمار” بود. پرستار اگر قرار باشد کار همراه بیمار را بکند خب به همراه برمی‌خورد. یعنی می‌بیند کاری ندارد راهش را می‌گیرد می‌رود خانه، حتی اگر به غمخواری مادر سهراب باشد. حتی یک دستبند به دست ما بسته بودند که در گنجه با آن باز و بسته می‌شد که چیزهایمان امن باشد وقتی نیستیم توی اتاق.

شب هم اصلا آداب پرستاری به جا نیاوردند. نه یک شوخی‌ای نه یک نعره‌ای نه سر وصدایی نه در به کوبیدنی نه مثل یک درخت چغک، جیک جیکی. ما خودمان قبلا ده بار در ولایت خودمان شب بیمارستان مانده بودیم می‌دانستیم وظیفه پرستار چیست.  یک بار حتم کردیم که خوابیده‌اند و خواستیم فرار کنیم. اما تا آمدیم توی سالن دیدیم همگی نشسته‌‌اند دارند به ما نگاه می‌کنند. هول شدیم گفتیم آمدیم بپرسیم مستراح کجاست. گفتند توی اتاقتان؛ ضمنا هر کاری داشتید زنگ کنار تخت را فشار بدهید. ما هم از لجشان تا صبح هی زنگ زدیم و خرده فرمایش دادیم. مگر از رو رفتند؟

صبح باز چشممان گرم نشده دکتر تکانمان داد. احوال پرسید و راپورتها را نگاه کرد و گفتند می‌توانی بروی خانه. خیلی خوشحال شدیم چون اینقدر زنگ زده بودیم و اینقدر آمده بودند تختمان را بالا و پایین کرده بودند که مطمئن بودیم اگر یک شب دیگر بمانیم یا تخت می‌شکند یا کمرمان. گفتند کارهای ترخیص و دارو تا ساعت ده طول می‌کشد. ما هم نشستیم به صبحانه خوردن و دعا که زودتر بیایند آن آمپول را بزنند و بعدش برویم چایی نبات بخوریم در منزل. هنوز ساعت ده نشده بود که سرپرستار آمد که من یکی را فرستاده‌ام رفته کارهایتان را انجام داده فقط کافیست بروید دارویتان را از داروخانه بگیرید. یک کارت هم داد که هفته دیگر ساعت ده و نیم اینجا باشید برای ویزیت مجدد. خیلی برزخ شدیم منتها یک امیدی برایمان مانده بود که تا گرفتن داروها آن آمپول ما هم برسد. ولی زود ناامید شدیم چون ده دقیقه نگذشته مادر سهراب با داروها آمد بالای سرمان. نامسلمان‌ها حتی نفرستاده بودندش چار قران پول بدهد یا دو تا کپی بگیرد بلکه در این مدت آمپول ما هم برسد. تا رفته بود داروخانه و اسم ما را گفته بود یک کیسه دارو داده بودند دستش. خدا کسی را ناامید نکند خیلی بد است… آدم به دهن دره می‌افتد!

*****

دم در دعوایمان شد. پارکینگ می‌گفت چهار رینگت -که به پول اروپا به یک یورو هم می‌رسد- باید پول ماشینتان را بدهید. هرچقدر کارت بیمه‌‌مان را نشان دادیم قبول نکردند. گفتیم ای خدا لعنتتان کند با این کمبود امکاناتتان. با این بیمارستانتان. با این بیمه‌تان. با این آمپول… این دهن‌دره… آخ این دهن‌دره‌تان!

سال نوی در بهترین زمان‌ها

1- نمی‌دانم راز محسوب می‌شود یا نه؛ ولی خب برای اولین بار است که می‌نویسم. من تا همین چند سال پیش به شدت نوستالژی دوران طلایی داشتم. دورانی که تجربه کردم را بدترین دوران می‌دانستم و آرزوی دهه 40 (60 میلادی) را داشتم. راستش را بخواهید الان هم دارم. ولی دیگر دوران خودم را بدترین نمی‌دانم. من به این نتیجه رسیده‌ام که همین دوران حاضر بهترین دورانی‌ست که تا بحال می‌شده تجربه‌اش کرد.

2- مطالعه جدی در ادبیات فارسی با حقیقت تلخی روبرویم کرد. نه فقط تاریخ ما که تاریخ انسان تا همین یکی دو قرن پیش چنان هولناک بوده که تلخترین خاطره‌های ما ایرانی‌های امروزی پیش مصایب روزمره آنها شوخی محسوب می‌شده. شیوع هر بیماری آدمها را درو می کرده چنان که فرصت آخ گفتن را هم نداشته‌اند. مردن چند فرزند برای هر پدر و مادری عادی بوده. جنگها، غارتها، کشتار، تجاوزها و مالیات‌های کمرشکن گه‌گاه یا دائم بوده‌اند. زندگی، جز عده بسیار معدودی، برای آدمها زجری جانکاه و سگدوی همیشگی برای تامین ساده‌ترین نیازها بوده است.

3- هنرمندان و نویسندگان و بطور کلی اهل فرهنگ امروز ایران، در برآیند کلی بی‌نظیرند. هیچگاه در تاریخمان اینهمه درجه یک نداشته‌ایم. با تمام سمومی که از طرف بوستان گذشته، موج عظیم تولید محصولات بسیار خوش‌ساخت و در حد جهانی که از بازار رسمی و زیرزمینی هنر و ادبیات ایران، چه از داخل و چه از خارج جریان دارد واقعا شگفت‌آور است. در سینما در ادبیات در موسیقی در گرافیک در روزنامه‌نگاری… در کدام شاخه از جریان متوسط جهانی عقبیم؟ و در کدام یک ده‌ها نفر را نمی‌توان نام برد که آثارشان حتی در حد جهانی درجه یک محسوب نشوند؟

4- انفجار اطلاعات و دنیای سایبر به ما موقعیتی داده که از تا همین چند دهه پیش در رویاها هم نمی‌گنجید. با همدیگر در ارتباطیم و حتی تقریبا به طور مجانی می‌توانیم با دوستان و نزدیکانمان در آن سوی جهان به صورت صوتی و تصویری دائما در ارتباط باشیم. بسیاری از کتابهای نایاب به رایگان در دسترس‌اند. هر رسانه‌ای، گیریم با اندکی نیاز به دور زدن، در اختیارمان است. با همه کسی می‌توانیم مکاتبه کنیم. هیچ محدودیتی در زمینه موسیقی نداریم و تقریبا هر فیلمی را ببینیم. همه این امکانات را فقط با امکاناتی که در اختیار قشر مرفه مرفه‌ترین کشورها در سی سال مقایسه کنید تا یادآوری شود در کجا ایستاده‌ایم.

5- پارسال همین موقع کجا بودیم و امسال کجاییم؟ رئیس‌جمهورمان، وزیر امور خارجه‌مان، مذاکره کننده هسته‌ای‌مان، وزیر نفتمان… کیان بودند و امسال کیان‌اند؟ سگ زرد برادر شغال نیست سهل است با سگ زردِ برادرش هم فرق دارد. من بی‌جهت امید نمی‌دهم. چه نفعی دارم از امید دادن؟ چه‌کاره‌ام؟ سهل است، کارم هم طوری‌ست که هر چه بیشتر غر بزنم و ناامید کنم و “دیدید گفتم” راه بیندازم به نفعم است. ولی نه. دلم روشن است و سخت امیدوارم. کدامیک از ما به همین وضعیت کجدار و مریز امروز، پارسال شب عید امید داشتیم؟

6- سال نوتان مبارک. دلتان خرم. تن‌تان سلامت. دل‌تان پرامید.

نوشته‌ی دکتر احمد صدری درباره‌ی دو کتاب من: “راننده تاکسی” و “قصه قسمت”

روی جلد کتابها

دوگانه محمود فرجامی (“راننده تاکسی” و “قصه قسمت”) دو لنگه پنجره ای است که بر روی فرهنگ فقر و فقر فرهنگ طبقات زیرین ایران در دهه سوم پس از انقلاب باز می‌شود.

در نخستین اینها، فرجامی با طنزی سهل ممتنع و دیدی شکافنده زیست-بوم یک راننده تاکسی تهرانی را می‌کاود. خواننده از همان صفحات اول خود را در گرداب این نقل می‌یابد. صدای راننده تاکسی که قهرمان کتاب است اصیل و روشن و بی خش است و خالی از پارازیتهای رایج در بسیاری از داستانهای ایرانی است – که اغلب حواس را از داستان به چرخش دنده های فکری نویسنده پرت می‌کند. از جمله اول کتاب مشخص است که این راننده تاکسی خود را دست کم نمی‌گیرد: “راننده تاکسی باید آدم شناس باشه… آدم شناس یعنی کسی که با یه نیگاه می‌فهمه طرفش کیه و چی کاره‌س.” ولی وقتی که همه حدس‌های آدم شناسی‌اش در مورد یک مسافر فرودگاه (منجمله مسافر بودنش که می‌باید از نداشتن چمدان معلوم بوده باشد) غلط در می‌آید و یک “ضد حال” جانانه می‌خورد، از سود بازگردانیدن مسافر و همسرش که مسافری از ایتالیاست می‌گذرد چون: “با آدم بد سفر بهشت هم نباس رفت. شرط می‌بندم زنش هم از این پیف‌پیفی‌های سوسول مغرور و ضد حال بود که با نیم من عسل هم نمیشه خوردش. من این جماعتو می‌شناسم”.

فرجامی با جملات ساده و کوتاه قهرمانانش را معرفی، و فرایند فکری آنها را توصیف می‌کند. نقل قولهای ناب ولی آشنای فرجامی در شخصیتهای داستان روح می‌دمد. فرصت طلبی های روزمره، زرنگیهای در حد اجحاف و پس ندادن پول خرد به مشتری و جدلهای عوامانه برای ابراز وجود و یا تظاهر به سواد و روشنفکری در بیست و یک پرده این نمایش به تصویر کشیده شده‌اند. یکجا قصه بازی موش و گربه با مامورانی است که کارشان تجسس در زندگی مردم است و حتی بی ضررترین لذّات دنیا را بر محرومترین طبقات جامعه حرام کرده اند. در چندین جا آسیب شناسی اقتصاد جنسی بیمارگونه‌ای را می بینیم که نسلی را در چنبره خود گرفته است. پدر سالاری، بیگانه هراسی و عقده‌های جنسی این طبقه در هر داستان به نمایش گذاشته می‌شوند — ونیز خود شیفتگی فرهنگی کسی که در نهایت فقر و محرومیت هنوز خود را “تهرانی” و فارس و ایرانی می‌داند و سعی می‌کند به یک شهرستانی فخر بفروشد و یا یک مسافر افغان را با دریدگی خاصی استهزاء کند.

یکی از شکیل‌ترین داستانهای این کتاب داستان آخر آن یعنی «عذرخواهی»‌ است. موضوع داستان از عنوان آن پیداست. داستان با یکی از کلی‌گویی های رایج در مورد “ما ایرنی‌ها” شروع می‌شود که: “درسته که ما ایرانیها مهربونترین و با گذشت ترین مردم دنیا هستیم، ولی بالاخره بعضی وقتها از دست ما هم در میره.” این داستان مکالمه راننده تاکسی با یکی از آشنایانش بنام ناصر است. ایندو ظاهراَ در حال اعتذار از یکدیگر برای دعوا و خرده حسابهای قبلی هستند ولی در عین حال هر معذرت خواهی را با چاشنی یک گوشه و کنایه به ضربتی در یک جوجیتسوی لفظی تبدیل می‌کنند:

“گفت: همینو بگو، تو جوونی، بچه ای، یه خواهر و یه مادر وبال گردنتن، به ابالفضل هرکی دیگه جای تو بود عربده می‌کشید… از من مرد عاقل و بالغ قباحت داشت که بخوام جلو اینهمه راننده تاکسی و مسافر ادبت کنم”.

“گفتم: به خدا شدمنده‌تم ناصرخان، اصلاً نفهمیدم چی شد و چی می‌گم… والا همه برو بچه های خط منیر خانوم رو میشناسن که چه زن خوب و خانومیه… به جان عزیزت از اون روز تا حالا صد بار خودمو شماتت کردم که بیشعور! آخه اون چه مزخرفاتی بود که در باره عیال ناصرخان گفتی”.

“…یه آهی کشید و گفت: ‌تو که یه جوون جاهلی هستی اینقدر عذاب وجدان داشتی حالا حساب کن منی که حداقلش ده سال از تو بزرگترم چقدر این روزا خودمو خوردم… که بجای اینکه یه دستی واسه این جوونا بالا کنی، وا می‌ستی دوست پسرای خواهر همکارت رو جلو همه می‌شمری؟ ‌استغفرالله، چه زمونه بدی شده!”

“منم همون آه رو تحویلش دادم و گفتم:‌ آره والله… خیلی بد زمونه ای شده… دیگه حرمتها از بین رفته… اون روزی که جوادی نامرد اومد واسه صد تومن چِک برگشتی یه چَک گذاشت زیر گوشت و اون حرفا رو زد… به خدا انگار می‌گفتی با بیل زد تو صورت من. مرتیکه بی شرف.”

تو حرفم دوید که: گفتی بی شرف یاد عموت افتادم… ببینم هنوز مدعیه که خدا بیامرز بابات نصف اتوبوسه رو بالا کشیده بود؟…”

“…دست داد و پیاده شد. یه جوری که بچه ها بشنون گفتم: ‌خیر پیش… سلام مخصوص برسون.”

اون دیوث هم داد زد: ‌شما هم سلام ویژه خدمت خانوم والده برسون.”

***

در رمان کوتاه “قصه قسمت” هم صداها و قهرمانان آشنایند اما اینبار کانون داستان در پایین‌ترین لایه طبقه کارگر، یعنی “زیر طبقه” – یا همان چیزی که مارکس به آن لمپن پرولتاریا می گفت – قرار دارد.

این قشری است که پایه های معاشش بر روی شن روان اقتصادی تورمی بنا شده و کارش در بازار سیاه و در نهایت نوعی “بیکاری پنهان” است.

قهرمان “قصه قسمت” یک پیک موتوری است آنهم در وانفسای دهه “سازندگی” و سالهای مابعد آن! آنچه همین زندگی بخور و نمیر و خطرخیز را ممکن می‌سازد رویای “فیلم-هندی” ثروتی باد آورده است که یک روزه قهرمان داستان را از یوغ کار بی حاصل روزمره آزاد کند و ثباتی به زندگی او بدهد. در برابر این امید البته ترس سقوط به پرتگاه فقر و بی آبرویی هم جایی دارد. در این شرایط عدم امنیت شغلی و تعلیق در ورطه‌ای بین بیم و امید است که اعتقاد به “قسمت” کارکرد روانی خود را می‌یابد. جمالِ پیک موتوری که میان ترس از فاجعه و رویای خوش خریدن یک پراید – و ارتقاء به زندگی مرفه تر یک رانندگی تاکسی – معلق است بدنبال بندر امنی است در دریایی از اضطراب معیشت. اعتقاد به اینکه هر چه “قسمت” باشد پیش خواهد آمد، همان بندر امن و امان است.

تفاوت بارزی بین سبکهای “راننده تاکسی” و “قصه قسمت” وجود دارد. “قصه قسمت” فرجامی مانند “یولیسیز،” شاهکار جیمز جویس در یک روز اتقاق می افتد و البته مانند اثر جویس، خواندن آن هم نسبتاً دشوار است. فرجامی خیلی لیلی به لالای خواننده نمی‌گذارد. مشتری “قصه قسمت” باید از همان اول شش دنگ حواسش را جمع کند تا رشته داستان از دستش نرود. “راننده تاکسی” را می‌شد برد در ساحل خواند یا روی میز کنار تختخواب گذاشت. “قصه قسمت” را اما باید با دقت و تعهّد خواند. بر خلاف “راننده تاکسی” که مجموعه شسته و رفته‌ای از داستانهای تقریباً مستقل بود، “قصه قسمت” تسلسلی ناگسستنی از اتفاقات، دیالوگهای درونی و تداعی آزاد معانی جمال، کسانی است که سر راه او سبز می‌شوند و ناقل داستان است بطوریکه گاه تشخیص بین اینها سخت است.

هر روز جمال قماری است: “امروز رو دنده خوش بیاریه. بعضی روزا اینطوری میشه. خبرای خوب و سرویس های چرب و چیلی گیر آدم میاد. بعضی روزا هم به عکسه همه‌ش. آدم به خنسی می‌خوره. بعضی بچه‌ها صبح به صبح یه ذره اسفند دود می‌کنن. واسه همنیه لابد. الکیه که قدیمیترها یا صاحب بخت و اقبال از دهنشون نمی افتاد؟‌ لابد یه چیزی هست.”

نمی‌توان گفت که جهان بینی جمال قَدَری است زیرا مفهوم “قسمت” غیر عقلانی‌تر از مفهوم “قضا و قدر” یا “مشیّت الهی” است. یکی از فرق‌های عمده “قسمت” با “مشیّت” اینست که قسمت نمی‌تواند مبنای اخلاق کار قابل پیش بینی (از نوع آنچه در “اخلاق پروتستان” سراغ داریم) واقع شود. اعتقاد به قسمت در آخرین تحلیل یک نوع تطبیق روانی انفعالی با شرایط غیر قابل کنترل و پیش بینی محیط است. اما علاوه بر فرض این چارچوب کیهانی (“قسمت”) برای عمل انسانی، جهان بینی جمال مسلح به یک دیسیپلین اخلاقی خاص هم هست: او در منولوگ‌هایش بخود گوشزد می‌کند که به “حلال و حرام” مقیّد است. درست است که این تقیّد انعطاف پذیر، قابل تفسیر و قبض و بسط است و هزار جور ممکن است کش بیاید و تبصره بخورد و توجیه شود. اما به عنوان یک ایدآل این ماکزیم یا اصل اخلاقی می‌تواند عامل را از رفتار نزدیک بینانه و سود جویانه بی امان نجات بخشد. به عبارت دیگر این التزام، هسته ای است که می‌تواند در شرایط خاصی مولّد یک اخلاق کار اقتصادی باشد. در واقع اعتقاد جمال به “قسمت” و “حلال و حرام” که در ابتدای داستان کاملاً (به اصطلاح مارکس) روبنایی بنظر می‌رسد در انتهای آن نقشی بسیار اساسی ایفا می‌کند:

“حاج محمود دو تومن می‌ذاره روش، همونجور که هیچ حرفی نمی‌زنه می ذاره توی جیب جمال یه طوری که یعنی آره ارواح عمه ات می‌دونم واسه کرایه نبود… بعد به جمال می‌گه بگو خدا بده برکت… جمال کوک می‌شه. آره همین جمالی که اونهمه پول یا مفت رو عین کلینکس انداخت ته گودال و عمراً اگه بزنیش هم حاضر نیست بره ورش داره با همین دوازده تومن کوک می‌شه. دوازده تومن که گوشت تنت بشه به تنت بشینه بهتره از صد میلیونه که خورده‌ت نشه.”

منولوگ درونی جمال مدام در جریان است تا به هرج و مرج حوادث و وقایع معنی ببخشد. “قصه قسمت” با پیچیدن یک دسته گل زیبا و معطر بیست و پنج هزار تومانی در یک گلفروشی شروع می‌شود. آنتروپی (هرج و مرج) زندگی جمال و موتور وسپای او در یک روز تهران بلایی سر آن می‌آورد که در آخر روز “اونقد گرما خورده و گلاش ریخته و ضرب خورده که هزار تومن هم نمی‌ارزه.” ولی آنتروپی اخلاقی جمال معکوس است. به قبرستان می‌رود تا به قولش عمل کرده باشد و دسته گلی را بر مزار متوفی بگذارد و پولش حلال باشد. از آن سو پول “حرام” باد آورده را در قبری می‌اندازد، به این امید (امیدی که شاید واهی باشد ولی عمل مبتنی بر آن واقعی است) که از شر “کارما”ی آن رها شود. آنوقت جمال “بخودش یه نیگاهی می‌کنه و خجالت می‌کشه. میره از شیری که اون کنار هست یه خورده آب توی بطری کوکایی که کنارش افتاده میریزه و میاره باهاش سنگ قبر رو می‌شوره. بوی کوکا و گلاب میپیچه تو دماغش.”

این پایان عجیب و غیر منتظره و این رستگاری بهشت زهرایی جمال است که “قصه قسمت” را نه تنها از “راننده تاکسی” بلکه از سایر آثار فرجامی که همه در سیاق طنزی تلخ و تقریباً کلبی هستند (مثلاً “قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب” و “بیشعوری”) متمایز می‌کند.

———–

منتشر شده در وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی

ده کتاب

با تشکر از دوستانی که در فیسبوک از من خواستند نام ده کتاب را که بیشترین تاثیر را بر من گذاشته‌اند بنویسم آنها را در زیر فهرست می‌کنم:

1- کاپیتال: این اثر عظیم انگلس را تا به حال چهار بار خوانده‌ام و هر بار بی‌شک چیزی بر من افزوده است. از بیست سال پیش که با این کتاب آشنا شدم تا به حال یک شب از من جدا نشده است. ترجمه آقای میلانی بسیار خوب است اما من نسخه فرانسوی را ترجیح می‌دهد.

2- در جستجوی زمان از دست رفته: هرمان هسه در این کتاب خواننده را به دنیایی شگفت‌انگیز و سرشار از رنگ و رویا می‌برد. تا به حال دوبار آن را خوانده‌ام. یک بار از اول تا به آخر و یک بار از آخر به اول.

3- اسفار اربعه ملا صدرا: فیلسوف سبزواری در این اثر فلسفه را تمام می‌کند. با این کتاب گرانسنگ در دوران دانشجویی (مقطع فوق فلسفه) و در خدمت دکتر احمدی بهشتی شیرازی آشنا شدم که ایشان هم الحق در شان همان کتاب است. پس از آن به رشته ارتباطات رفتم.

4- سی و هشت درس در ذن و هندوئیسم: اثری به زبان تامیل که آن را از دستفروشی در تبت خریدم و از همان لحظه که یکی از همسایه‌های هندی‌مان درباره محتوای آن توضیح داد درسی بزرگ آویزه‌ی گوشم شد و با خود عهد کردم که دیگر به دستفروشان تبتی اعتماد نکنم.

5- جنایت و مکافات داستایوفسکی: خواندن این کتاب به زبان روسی اثری عمیق و فراموش نشدنی بر خواننده دارد. با آگاهی از همین واقعیت بوده که مدتیست در کلاسهای زبان روسی و خوانندگی ثبت نام کرده‌ام.

6- ریاضیات مهندسی: کتابی که دو سال مکررا توسط یک فرد خوانده شود و هربار هم هزینه هنگفتی برای آن پرداخت شود قطعا کتابی بسیار تاثیرگذار بر زندگی وی خواهد بود. علاقه‌ی من به این کتاب به حدی بود که سرانجام “او” با بغضی در گلو گفت: د آخه بز هم چار بار این درس رو می‌گرفت پاس کرده بود. بیا اینم ده، فقط برو که نبینمت…

7- امثال سلیمان: با این کتاب در سنین کودکی آشنا شدم. گمان می‌کنم تصاویری هم از آن در ذهنم هست آن هنگام که سروشی غیبی هر بار ندا می‌داد “ننه… قلی… این یه ضرب المثله!”

8- سنجش خرد ناب: با این اثر کانت، فیلسوف و جهانگرد معروف، سر کلاسهای درس ابزار دقیق آشنا شدیم. حاضرم یک گوش و قوز روی بینی و تمام چربی‌های روی شکمم را بدهم اما این کتاب را من نوشته بودم.

9- تاریخ تمدن چاه ویل دورانت: معلم کلاس دوممان چون معتقد بود من استعداد خاصی دارم مجبورم می‌کرد مشقهایم را از روی این کتاب بنویسم. بسیار اثر عمیقی بود و تاثیر عمیقی بر من گذاشت چنان که بعد از بیست و پنج سال هنوز هم وقتی به ملاقتش می‌روم می‌دهم مشقهایم را خط بزند. فینیقی‌ها را ماه پیش خط زد.

10- کتاب چهره اثر مارک زوکربرگ: این کتاب را هم هر روز می‌خوانم. واقعا شناخت عمیقی از جامعه به آدم می‌دهد. با خواندن همین کتاب بود که متوجه شدم چه نژاد کتابخوانی هستیم و چه دوستان نابغه‌ای دور و برمان ریخته.

برجسته سازی سیلی و گاز بر بدن دختران موسوی

دو روز پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۰ ناگهان خبری خوشحال کننده رسانه‌های آمریکایی را تسخیر کرد: گروگان‌های آمریکایی در ایران به زودی آزاد می‌شوند.

خبری سخت خوش‌حال کننده که در صورت صحت، بسیار به نفع دولت دموکرات وقت و نامزدی دور دوم رئیس جمهور جیمی کارتر بود. البته “در صورت صحت”. آنچنان که بعدها آشکار شد، خبر به کل بی‌اساس و ساخته و پرداخته رسانه‌های جمهوری‌خواه بود.

تمام نظرسنجی‌های روزهای گذشته نشان از آن داشت که رقابت نامزدهای جمهوری‌خواهان و دموکراتها، یعنی رونالد ریگان و جیمی کارتر بسیار نزدیک است و همه چیز می‌تواند به کوشش‌های رسانه‌ای در لحظات آخر بستگی داشته باشند.

پاشنه‌ آشیل دولت کارتر در آن ایام، در بند ماندن گروگان‌های آمریکایی در ایران بود اما با تمام حملات و یادآوری‌های جمهوری‌خواهان، این مساله موقعیت پایینی در فهرست علاقه‌مندی‌های رای‌دهندگان (در مقایسه با مسائل معیشتی مهمی همچون تورم و بیکاری) داشت.

رسانه‌های جمهوری‌خواه با ساختن چنان خبری که ظاهرا به نفع دموکراتها بود مساله‌ی گروگانها را «برجسته» کردند و آن را از رده پنجم فهرست علاقه‌مندی‌های رای‌دهندگان آمریکایی به رتبه اول ارتقاء دادند.

ترفندی که ظاهرا فریبنده‌ی آن باعث شد رسانه‌های رقیب (دموکرات)، بعضا بیش از طراحانش به آن دامن بزنند و باعث شوند با پس‌زمینه‌ای که در ذهن مردم داشت، فقط در طی دو روز به مساله‌ اصلی رای‌دهندگان تبدیل شود.

البته وقتی معلوم شد خبر واقعیت ندارد عملا چیزی تغییر نکرد و وضع گروگان‌ها همان بود که قبلا، اما آن امید-توجه-ناامیدی باعث خشم و رویگردانی بسیاری از رای‌دهندگانِ بالقوه به رئیس جمهور کارتری شد که اکنون در ذهن عده‌ بیشتری از رای‌دهندگان محکوم به اهمال و بی‌عرضگی در این زمینه می‌شد.

نتیجه: پیروزی قاطع و باورنکردنی ریگان در همه ایالت‌ها بجز شش ایالت و حومه‌ کلمبیا.

آنچه آمد، یک نمونه روشن از تکنیک «برجسته سازی» توسط رسانه‌ها است که حتی به کتابهای درسی نظریه‌های علوم ارتباطات و ژورنالیسم راه پیدا کرده است ( به عنوان نمونه نگاه کنید به “نظریه‌های ارتباطات”، تالیف ورنر جی سورین و جمیز دبلیو تانکارد، ترجمه علیرضا دهقان، فصل دوازدهم).

با برجسته‌سازی می‌توان افکار عمومی را متوجه موضوعی خاص کرد، و با آوردن آن در مرکز توجه، به اهداف و منافعی خاص دست یافت.

اهداف و منافعی که همچون ماجرای فوق می‌تواند به ظاهر خلاف منافع برجسته‌سازان باشد و به همین خاطر به سرعت و بدون زحمت توسط رسانه‌های مخالف پوشش داده شود، اما در نهایت سود آن عاید همان طراحان شود.

ماجرای ضرب و شتم و توهین‌های آزارنده نسبت به فرزندان موسوی و رهنورد که اخیرا رخ داد به گمان من می‌تواند از همین دست باشد.

پیش از هر چیز باید توجه داشت که محال می‌نماید مامورانی خودسر یا خارج از کنترل (چه اداری و چه روانی) از سوی نهادهای امنیتی برای رفت و آمد و کنترل نزدیک رهبران جنبش سبز به کار گرفته شوند.

این امری‌ست تکنیکی و ارتباطی با شرافت، ادب و شرم ندارد: وقتی مساله‌ای، مساله‌ اول امنیت ملی یک کشور (یا در واقع حاکمیت) قلمداد می‌شود طبیعی است که زبده‌ترین و گوش‌بفرمان‌ترین ماموران شناخته شده و امین برای تماس نزدیک با آن برگزیده می‌شوند.

گزارش نرگس موسوی هم تایید می‌کند که مامورانی که “بی‌شرمی و کتک‌کاری” راه انداخته‌اند تازه وارد نبوده‌اند. چنین مامورانی ممکن است به راحتی آدم بکشند اما “کاملا بفرمان”.

چنین ماموران بفرمانی، آنجا که مافوق صلاح بداند در مقابل همین رفتار از سوی دیگران نیز می‌توانند لبخند بزنند (فراموش نکنیم آنها ماهیتا اطلاعاتی/امنیتی هستند نه پلیس و ارتشی) چه رسد به آنکه ناخواسته آن را انجام دهند.

با این فرض از ذهن دور نیست که “طراحانی” تعمدا خواسته باشند سر و صدای حبس موسوی و رهنورد و ضرب و شتم و بی حرمتی نسبت به دخترانشان در حضور آنها (که مساله اخیر سخت موضوع را عاطفی می‌کند و در مرکز توجه قرار می‌دهد) برجسته شود و بر موج رسانه‌ای سوار شود.

مرور چند مولفه از ماجرای کذا این امر را باورپذیرتر می‌کند: بازدید بدنی در موقع خروج از ملاقات، آن هم ملاقاتی که در حضور ماموران بوده، معنایی ندارد؛ درآوردن و بازدید لباس زیر (آن طور که دختران موسوی به صراحت می‌گویند) فقط بعضا برای مجرمانی که برای گذراندن دوره حبس به زندان می‌روند و امثال آنها معنی دارد و نه برای ملاقات کنندگانی که در یک روز عید مذهبی به دیدار پدرومادرشان در خانه پدری رفته‌اند؛ در صورت درگیری کتک‌کاری معنایی ندارد و ماموران می‌توانند با شوکر، دستبند و به خصوص یاری خواستن از سایر ماموران متهمان و مهاجمان را دستگیر کنند و مهمتر از همه اینکه اصولا گذاشتن “رد” سیلی و دندان بر روی بدن دیگران (آنهم دیگران که چند دقیقه دیگر قرار است خود را به خانه برسانند و پشتیبانی وسیع رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را برخوردارند) کار ماموری امنیتی کارکشته نیست، مگر آنکه تعمدی در کار باشد.

از سوی دیگر باید در نظر داشت که “وزارت‌خانه” جایی‌ست با تشریفات و بروکراسی اداری که به راحتی نه آدمهای آن و نه ساختارش قابل تغییر نیست. به خصوص وزاتخانه‌ امنیتی اطلاعات جایی‌ست که هر تغییری در آن –اگر عملی باشد- به سختی و کندی صورت می‌گیرد.

حتی محمود احمدی‌نژاد نیز، با حرکات عجولانه و ساختارشکنش و حمایت بی‌سابقه تقریبا همه‌ ارکان حکومت از او (دست کم در چهار سال اول ریاستش بر دولت) نتوانست تغییر چندانی در این وزارتخانه بدهد.

آنچه بود اینکه در طول هشت سال و به آرامی این وزارتخانه نیز، همچون دیگر نهادهای تحت نظارت مستقیم رهبری، به دست تندروترین نیروها افتاد. بدیهی است که روحانی و وزیر انتخابی‌اش برای وزارت اطلاعات (که تازه طبق قواعد نانوشته باید مورد تایید رهبر نیز باشد) در این مدت چندماهه نتوانسته باشند تغییری در ساختار و آرایش نیروهای این وزارت‌خانه داده باشند.

به عبارت دیگر مسئولیت این “وزارت‌خانه” قانونا با رئیس جمهور و وزیرش است در حالیکه عملا گوش به فرمان جای دیگری است.

با این اوصاف کاملا محتمل است که نیروهایی در وزارت اطلاعات که تحت فرمان بخش‌های تندرو و ضد اصلاحات/اعتدال هستند، برنامه‌ای برای برجسته‌سازی حصر موسوی و رهنورد و حرمت‌شکنی شرم‌آور و احساسات برانگیز از خانواده‌ او داشته باشند.

فشارها بر دولت و رئیس‌جمهور، به عنوان مسئولان و پاسخگویان “قانونی” آن اعمال غیرقانونی بالا گرفته است و بخشی از نیروهای حامی دولت و اصلاحات به یکباره به پرسشگران و منتقدان جدی و پرخاشگر آنها تبدیل شده‌اند، در حالیکه مسئولان و آمران واقعی آن حصرها و حبس‌ها و توهین‌ها و شکنجه‌ها کسانی دیگرند که اتفاقا از این تفرقه و درگیری بین نیروهای معتدل، معترض و اصلاح‌طلب سود می‌برند.

کسانی که در مقابل جبهه اصلاحات و اعتدال قرار دارند و به وضوح موفقیت‌های سریع و پی در پی دولت جدید، اصلاح‌طلبان و حامیان جنبش سبز (که الزاما بر یکدیگر انطباق ندارند اما اشتراک عمل و منافع بسیاری دارند) را در عرصه‌های گوناگون جهانی و داخلی به زیان خود می‌بینند.

شاید رد دست و دندان‌های زندانبانان بر بدن دختران رهبر جنبش سبز بیهوده و به سادگی سیاه و برجسته نشده است.

——————–

باز نشر از بی بی سی فارسی

سرباز سراوان

sarbaz

چهل ساله نیستی هنوز
که گریبان چاک می‌کنی
هنوز بیست ساله نیستم
که چنین سُربین
به خاک سرد می‌روم

……

قرار بود مردی شوم
آموزش دیده
حقوق بگیر
دور از خانه
در جایی که خاطرات خوب در ذهنم رسوب کنند
به پاداش تلخِ
نداشتنِ
پول و پارتی و پایه

……….

سه روز باز و بسته کردن اسلحه آموختم
دو بار به میدان تیر رفتم و بیست پوکه تحویل دادم
یک شب در چادر خوابیدم
و چهل و هشت کلاس آموزشی گذراندم
تا در احکام بول و غائط و استبرا و جنابت و استحلام
و در مخارج ضالین
و در تاریخ التهاب بسیج و انقلاب و دفاع مقدس
و شناختن عقده‌دارترین معلمان عقیدتی
صاحب فن شوم
هر شب هم
آرام و آهسته
زیر پتو
به یادت گریه کردم
مادر

………….

همه‌ی بیماری‌های سخت
نصیب پولدارهایی شد
که پدرانشان پزشکها و بقراط را یکجا معامله می‌کردند
کار کُلُفت‌ها به معامله هم نمی‌کشید
ساندیس‌خورها امریه داشتند
گردن کلفت‌ها، گردن
زبان‌بازها، لیس…
ما هم بی‌نصیب نماندیم
طوفان شن و عقرب و راه دور و شب‌‌نگاهبانی…
چرا گریه می‌کنی مادر؟
سی و شش هزار و هفتصد تومان حقوق هم هر ماه می‌دادند
همه‌اش ته کوله‌ام است
بجز نه هزار و دویست تومن حق سختی آب و هوا
سهمیه‌ی من و عقربها
که هر ماه با محسن و امیر
عرق خوردیم
به سلامتی هر چی مَرده
و
گریه کردیم
به غریبی هر چی مثل خودمان

………

یک سال برایم نماز و روزه بگیرید
و هجده سال تفریح، ویلا، دل خوش
و اگر مقدور بود
پارتی

یک یغلوی
دو پوتین
یک کاپشن
یک کوله
سه روز تشویقی
یک هفته اضافه خدمت
و یک دنیا آرزو
مرده ریگ من است

………

لپ مریم را از طرف من ببوس
پیشانی امیرحسین را از طرف من ببوس
و دست پدر را به جای من بمال
فیزیوتراپی گران است
بیمه‌ی کارگری بی‌فایده
این هم از کار بیفتد
بیچاره‌اید

عوضش پنج سال دیگر
اگر قوانین تغییر نکند
اگر جنگ نشود
اگر فرمانده کل قوا برزخ نباشد
و اگر آسمان به زمین نیاید
امیرحسین معاف می‌شود
و برایتان آن کارهایی را می‌کند
که من در نوزده سالگی
با کارت پایان خدمتی در جیب
می‌خواستم بکنم

………….

وقتی غرش تکبیر آمد
من مخرجش را تشخیص دادم
از همان مخرجی می‌آمد که ما چهل و هشت کلاسش را دیده بودیم
تفنگم را اما پیدا نکردم
و جهت را تشخیص ندادم
در زندگی‌ام فقط بیست و یک گلوله شلیک کردم
بیست تا در آموزشی
و یکی ناخودآگاه
به محض دریده شدن سینه‌ و پا و پهلویم

……………..

مرا عریان نشویید
خجالتی‌ام
هنوز هجده سال دارم
و سیمایم شانزده ساله می‌نماید
به من کافور نزنید
بویش بد است
یاد غذاهای پادگان و پاسگاه می‌اندازدم
و مرا در کفن نپیچید
هنوز از زخمم خونابه جاریست

 

—————–
محمود فرجامی / 7 آبان 92/ برای سربازان کشته در سراوان

کوره و پشت بام

زیاد شنیده‌ام و خوانده‌ام که آدمهایی که زمانی واقعا مومن و دین‌دار بوده‌اند و بعد دست از آن عقاید شسته‌اند و راه ریا هم پی نگرفته‌اند، متهم می‌شوند به اینکه “همیشه اهل افراط و تفریط” هستند و “زمانی از این طرف بام و زمانی از آن طرف بام” افتاده‌اند. 
گویندگان عقل کل این قصارآلات حتما قائل به بامی در حد وسط هستند که از این طرف افتادنش یعنی خالصانه مومن بودن، متون دینی را درست و کامل خواندن، فرائض دینی را دقیق بجا آوردن و حتی سراغ مستحبات و نافله‌ها رفتن. از آن طرفش افتادن هم یعنی دست از دین شستن و فرائضش را بجا نیاوردن و تظاهر به دین‌داری نکردن و علنا از عقاید جدید خود دفاع کردن و انتقاد از عقاید سابق.
لابد حد وسط و جای امن در پشتبام هم یعنی هم دین داشتن و هم فرائض را بجا نیاوردن، هم مدافع دین و مومن بودن و هم بی‌اطلاعی نسبتا مطلق از فحوای دین و تفسیر به رای از هر چیز دینی و خلاصه دور هم باشیم خوش می‌گذره خدا بزرگه تا بعد ببینیم چی می‌شه…

این هم البته سبکی از زندگی است -و تا وقتی به دیگران آزاری نرساند- قابل احترام و شخصی؛ مشروط بر آنکه از این افاضات عاقل اندر سفیه صادر نشود. آن کس که صادقانه به چیزی اعتقاد داشته، به آن عمل کرده و تا آنجا که می‌توانسته درباره آن مطالعه و فکر کرده، و بعد آن را رها کرده، از کوره‌ای گدازان بیرون آمده که فقط آن که تجربه‌ای چنین سوزان داشته باشد می‌توانند رنج روحی و شناختی او را درک کند. آنهایی که جسارت و توان و اراده‌ی همچو کاری را ندارند می‌توانند محترمانه به زندگی سرشار از رفتارهای کجدارومریز “معتدل” خودشان ادامه بدهند و خوش و محترم باشند اما مطلقا آنها را نرسیده که درباره میزان اعتدال و متراژ پشت‌بام، نظر دهند.