
سال نو مبارک
سال نو بر شما مبارک. من الان از کافی نتی در دمشق این یادداشت را می نویسم. صفحه کلید عربی است و من با مکافات این جند کلمه را می نویسم. جای حروف به طرز فجیعی جابجاست و افزون بر این باید مواظب باشم ان ۴ حرف را بکار نبرم. با بدر و مادرم و سهراب و بریسا از ۵ شنبه به اینجا امده ایم و فردا به بیروت می رویم. تا اینجایش که خیلی خوش کذشته و اصلا فکر نمی کردم دمشق اینقدر دیدنی باشد.
این جند کلام را نوشتم تا هم از حال خودم خبر داده باشم و هم سال نو را تبریک بکویم. امیىدوارم همه مان سال خوب یا دست کم بهتری داشته باشیم. و البته با صبر و استقامت شایسته اوضاع بهتری هم هستیم.
فرستاده شده در بی دستگان | ۱۴ نظر
مردی که نفسش (او) را کشت
می خوام یه چیزی بگم یعنی به همین سوی چراغ که هی داره تلو تلو می خوره نامردین مشغول ذمهاین اگه درباره من فکرای بد بکنین. درباره من فکرای خوب بکنین… من خوبم… شما چطورین؟… داشتم چی می گفتم؟ ها… می خوام بگم امشب این داستان هدایت منو دیوونه کرد که الهی به همین سوی چراغ خدا دیوونه ش بکنه… یاد تموم اون روزایی افتادم که ریدم توشون… آره خودم به دست خودم ریدم توشون… خدا از سر تقصیراتم نگذره… نگذشت هم البته نگذره… خب کفاره که شاخ و دم نداره وختی آدم حتی ماکسیم نداشته باشه… ماکسیم چیه؟ … دندون رو جیگر بذار الان می گم… آخ دیوث دندون رو جیگر خودت بذار ول کن این جیگر آش و لاش منو… آخ…
مردی که نفسش را کشت
صادق هدایت
نفس اژدرهاست او کی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است
مولوی
میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه های طرف سرچشمه بیرون میآمد، از جلو مسجد سپهسالار میگذشت، از کوچ ة صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت. در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیکرد . مثل اینکه فکر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار، چشمهای کو چک، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلیمتواضع و کم حرف بود.
ولی گاهی، طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد که دستهایش را از پشت بهم وصل کرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینکه چیزی را جستجو می کرد،گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد.
فرستاده شده در بی دستگان | ۴ نظر
چند پیشنهاد برای سبزها
خیلی سریع و تلگرافی چند نکته برای بروبچه های جنبش سبز:
۱- سیاست مثل بازی شطرنج است. هرچقدر هم که ماهر باشید محال است در مقابل حریفی که همسطح خود شماست خطا نکنید. اصلا مزه و شاید هویت شطرنج به این است که حرکت ها در هم گره بخورد و بازی چندان قابل پیش بینی نباشد. بجز بچهها و افراد خیلی آماتور یا خیلی عصبی، سایرین وقتی حرکتی را غلط انجام دادند با لگد زیر صفحه نمیکوبند یا قهر و گریه نمیکنند. شطرنجباز خیلی خونسرد مینشیند و به بازی ادامه میدهد و حرکت اشتباهش را جبران میکند. ۲۲ بهمن هرچقدر هم که مهم بوده یا ماجرای اسب تروا هرقدرکه اشتباه بوده گذشته و رفته است و فقط باید از آن درس گرفت و به آینده فکر کرد. اینکه اینروزها دوستان ناامید شدهاند –یا بدتر از آن- همدیگر را متهم میکنند و یا بعضا به رهبران جنش میپرند مثل گریه کردن و قهر کردن از بازی در هنگام خوردن یکی از رخهاست.
۲- مهاجرانی، مخملباف، سازگارا، نبوی، بر و بچههای وبلاگنویس،بالاترینیها و سایر کسانی که دستشان به رسانه میرساند همانقدر از جنبش سبزسهم دارند که بقیه دارند. نه میتوان آنها را برای یک اشتباه (حتی به بزرگی اشتباه طرح تروا) طرد کرد و نه درست است که به آنها جایگاه رهبری جنبش را داد. درست یا غلط الان صلاح است که رهبران جنبش سبز موسوی و کروبی باشند. البته فعالیت همه افراد به موازات همدیگر اشکالی ندارد و خیلی هم خوب و کاربردی است اما باید در نظرداشت که وقتی در یک مورد عملی (عملیاتی) موسوی و کروبی صریحا موضع دارند، آنها مقدمند. مثلا درماجرای ۲۲ بهمن موسوی و کروبیاعلام کردند که سبزها “با حفظ هویت و نماد” حاضر شوند که دقیقا برخلاف طرح “اسب تروای” برخی دوستان بود و در عمل هم ثابت شد که حق با موسوی و کروبی بوده. در موارد نظری اختلاف نظر با موسوی و کروبی هیچ اشکالی ندارد و خیلی هم خوب است، مثل سکولارها که موضع صریحشان در مقابل تمام مذهبیهایی که میخواهند دین با سیاست مخلوط باشد (و از جمله موسوی و کروبی) را اعلام کردند اما در مواردی تا این حد عملی و عینی باید سبزها تابع سران رسمی جنبش باشند.پیشنهاد میکنم از این به بعد دست کم درمواردی مثل راهپیماییهای رسمی این مساله به عنوان یک اصل درنظر گرفته شود وبحث و جدلی نباشد.
۳- از این به بعد به هیچ عنوان، به هیچ عنوان نباید توهین و تعرض فیزیکی در راهپیماییها و تظاهرات نسبت به موسوی و کروبی صورت گیرد. اگر آنها آنقدر نجیب یا کمتوقعند که از طرفدارانشان نمیخواهند آنها را در مقابل متعرضان حفاظت کنند، سبزها باید خودشان اینقدر درک و غیرت داشته باشند که لااقل در حضور آنها نسبت به رهبرانشان ضرب و شتم صورت نگیرد. موسوی و کروبی اگر رهبر جنبش نباشند، نماد و پرچم آنند. در نبردها عدهی بسیاری جانشان را فدا میکنند تا پرچمدار سپاه سالم بماند. لشکری که در چشمبرهمزدنی پرچمدارش را تار و مار کنند و پرچمش را پاره و منهدم، پیش از هر چیز باعث بالا رفتن روحیه طرف مقابل شده و روحیهی سربازان خودش از میان میرود. چنین لشکری از هم میپاشد و هر کس به سویی میرود و به زودی شکست میخورد. اما وقتی پرچم هست هر کس می داند قلب سپاه کجاست و با حفاظت از پرچم و پرچمدار، سپاهیانی که در یک جا جمعند و پشت به پشت هم دادهاند در واقع از جان خود و همزمانشان حفاظت میکنند. موسوی و کروبی پرچم جنبش سبزند،ناموس سبزها هستند. به هیچ عنوان نباید وقتی آنها در میان راهپیمایان ظاهر میشوند کسی جرات کند که به آنها ناسزا بگوید یا کتکشان بزند. داشتن یا نداشتن چند محافظ رسمی برای آنها هیچ اهمیتی ندارد، مهم چند هزار نفریست که گرداگرد آنهایند. هر وقت آزادی بیان و شعور همگانی به آن حدی رسید که سبزها به احمدینژاد نزدیک شوند و هرچه دل تنگشان خواست بگویند (پرتاب اشیا پیشکش) مخالفان سبزها هم حق نزدیک شدن به موسوی و کروبی رادارند. به نظر من زشتترین چیز که جدا مایه ننگ سبزها در ۲۲ بهمن امسالست، کتک زدن کروبی در مکانی بود که دست کم ده هزار سبز در آنجا حضور داشتند. گویا در آن موسوی و خاتمی هم در نقاط دیگری مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. فراموش نکنیم که این افراد هم مثل ما انسان هستند و رفتارهای بیرونی بر روحیه و تصمیمگیری آنها تاثیر میگذارد. من و شما اگر جای هر کدام از آنها بودیم و می دیدیم در میان هوادارنمان یک عده به راحتی به ما نزدیک میشوند، فحش میدهند، لنگه کفش پرت میکنند و کتکمان میزنند چه نتیجهای میگرفتیم؟ من هیچ جایگاه قدسی و فراانسانی برای موسوی و کروبی قائل نیستم اما بنا به همین دلایل عقلانیای که برشمردم معتقدم حتی اگر پای خون هم بیفتد باید به هر قیمتی سلامتی و حرمت آنها لااقل در جمع یارانشان در مناسبتهای عمومی حفظ شود.
۴- سبزها تا اینجا به اندازه کافی از اشتباهات حریف امتیاز گرفتهاند. یک نمونهاش را بگویم همان ماجرای واکنش گسترده ائمه جمعه سراسر کشور در برابر نامه کروبی در مورد تجاوزها؛ که باعث شد تا ته دهکورههای ایران هم این مساله هولناک (که برای ایرانیها هولناکتر هم هست) مطرح شود. یا مثلا حرکت خام طرفداران دولت در گرفتن جشن زودهنگام پیروزی و ماجرای خس و خاشاک که باعث شد فردای آن روز بزرگترین راهپیمایی تاریخ انقلاب انجام گیرد. از این نمونهها زیادند. میخواهم بگویم نه جای ناامیدی است و نه خودخوری بر سر ۲۲ بهمن. تلاش برای پیدا کردن مناسبت و آمدن به خیابان جز بازی در زمین حریف و تحلیل روحیه و انرژی سبزها (با نمایی که انگار روز به روز آب میروند) نتیجهای نخواهد داشت. درمقابل سبزها میتوانند بازی را چنان به زمین خود بکشانند که مخالفان اصولا توان ورود به آن را نداشته باشند. مثلا به عنوان یک پیشنهاد، پیشنهاد میکنم چهارشنبه سوری امسال را سبزها آنچنان شاد و صمیمی و سرشار از پایکوبی برگزار کنند که تهران و سایر شهرهای بزرگ شادترین و نورانیترین شب تاریخ خود را داشته باشند. قشرمتوسط جامعه که پشتیبان اصلی جنبش سبزاست سرباز این جور مبارزهه است نه آمدن پیاپی به خیابان و خوردن باتوم و گاز اشکآور و گلوله.
چرا بجای فرستادن دست خالی و تن بی حفاظ در مقابل تفنگ و چماغ، یکبار شادی و دستافشانی در مقابل زاری و گریه و دلمردگی و تباکی و نوحههای دوبس دوبسی به میدان فرستاده نشود؟ و پیشاپیش گمان میکنید در نظر شاهد بی قصد و غرضی که در این جامعه دلمرده و افسرده زندگی می کند پیوستن کدام یک ازاین دو جبهه دوست داشتنیتر بیاید؟
روی این پیشنهاد آخری فکر کنید و نظرتان را بگویید شاید بازترش کردیم.
فرستاده شده در بی دستگان | ۲۴ نظر
گزارش از ۲۲ بهمنی که گذشت و پیش بینی آینده
ساعت حدود ۹ و نیم پنج شنبه شب ۲۲ بهمن است که این یادداشت را می نویسم. چند روزیست که چیزی ننوشتهام در وبلاگم. یکی از دلایلش این است که نمیتوانم در وبلاگ فیلتر شدهام چیزی آپلود کنم. افزون بر این اشکالی فنی هم باعث بروز خطا میشود که با توجه به کند بودن اینترنت و همینطور استفاده از فیلترشکن برای دسترسی به سورس قالبهای وبلاگم، رفع آن تا الان ناممکن شده. دلایل دیگری هم البته بود که گفتن ندارد. به هرحال الان این یادداشت را در وبلاگ جدیدی که روی وردپرس برای خودم دست و پا کردهام میگذارم و بعدا شاید آرشیووبلاگ قبلیام را هم به اینجا منتقل کنم.
آدم وقتی پیشبینیهایش درست از آب درمیآیند باید خوشحال باشد و به خودش امیدوار؛ اما وقتی این پیشبینیها حاکی از شرایط ناامیدکننده است و آنچه عقل و منطق میبیند خلاف آنچیزیست که دل میخواهد، وضعیت پارادوکسیکالی پیش میآید. مثل وقتی که یک ایرانی عاشق فوتبال پیش میکند که تیم ملی ایران از تیم ضعیف فلان کشورمیبازد و در حالی که با تمام وجود دوست دارد تیمش نبازد اما پیشبینیاش درست از آب درمیآید. و تاسفبارتر اینجاست که چنین شخصی اگر بر اساس وضعیت تیم و تحلیلهای فنی خودش پیشبینیهایش را بگوید، چه درست از آب درآید و چه نه، همیشه متهم به بدبینی، بدخواهی، تضعیف روحیه و امثال آنها میشود.
در مورد آنچه امروز اتفاق افتاد وبه نظرمن یکی از بزرگترین شکستهای جنبش سبز بودهم من پیشبینی کرده بودم اما نمیِخواستم –یا شاید مقداری هم نتوانستم- آن را پیش از این به طور عمومی اعلام کنم و فقط به دوستان معدودی با ذکر دلیل گفتم.
امروز سبزها در تهران بسیار کمتر از آن چیزی بودند که انتظار میرفتو دلیل آن هم ساده بود: ۵ روزتعطیلی.
آنهایی که در تهران زندگی کردهاند میدانند که محال است یک تعطیلی چند روزه پیش آید و جمعیت تهران به طور قابل ملاحظهای کم نشود. قشر مرفه به شمال و جنوب و خارج از کشور میروند و قشرمیانه هم یا به سفر تفریحی و یا به دیدار خویشان در شهرستان. چنین اتفاقی در شهرستانها خیلی کمتر میافتد. من خودم آن اوایل (سال ۸۰) که از مشهد به تهران نقل مکان کرده بودم واقعا تعجب میکردم از تهران در روزهای تعطیل متوالی. شهری خلوت و سوت و کور به خصوص در نواحی مرکزی و شمالی. عموم سبزها هم ازکدام قشرجامعه هستند؟ متوسطبه بالا.
امسال همین اتفاق به سادگی افتاد. همه راهی سفرشدند و شنیده نشد کسی در اینباره هشداربدهد. خود من درمیان دوستانم میتوانم دست کم نیمی از آنها را نام ببرم که عصر چهارشنبه یا صبح ۵ شنبه عازم سفر شدند. اینیکی رفت شاهرود، آن چندتا رفتند کرمان، آن دیگری کرمانشاه…
بسیاری ازجوانها را هم والدینشان به زور به سفربردند تا از درگیریها به دور باشند. به خصوص که این ماجرای اعدامها هم خیلی تاثیرگذار بود.
اینها را که دارم میگویم بیش از آنکه تحلیل باشد گزارش است. من هر چند که خط و ربط مشخص سیاسی دارم اما در مقام یک گزارشگر سعی میکنم بیطرف باشم. کسی که گزارش میکند دارد مواد خام تحلیل برای خودش و دیگران را فراهم میکند و ازاین رو اگر گزارشگر برای خودش مقام خیرخواهی یا وظیفه امیددادن یا تهییج … و از این قبیل امور را قائل باشد و بخواهد همزمان آنها را هم در گزارشگریاش دخیل کند عملا به خودش و دیگران لطمه زده و –حتی به نظر من- خیانت کرده است.
درباره تاثیر سفر در حضور سبزها در ۲۲بهمن من نه فقط مشاهداتم از سطح شهر،جامعه و دوستان و نزدیکانم را میگویم بلکه خودم هم عملا با این مساله درگیر بودم و تجربه شخصی دارم. مادرم سه هفته است که به من اصرار دارد ایام تعطیلات به مشهد برویم و از “عیادت مادر بیمار” تا “بیا برویم با هم سفر” و “یک مجلسی داریم تو هم بیا” دلایل این اصرار تغییر میکرد که در واقع ته مایهی همهی آنها نگرانی از مسائل امروز بود. حتی برادرم جداگانه تماس گرفته بود که “اگرمیتوانی بیا که از وقتی خبراعدامها پخش شده مامان شبها خوابش نمیبرد…” طبیعیست در چنین شرایطی، ماندن چقدر سخت میشود. و تازه وقتی امنیت برقرارنباشد حضور هم بسیار سخت. مثلا ما مجبور شدیم پسرمان را صبح زود با هزار سلام و صلوات وشرمندگی ببریم بگذاریم منزل یکی از اقوام تا همسرم که امروز میخواست بیاید راهپیمایی بتواند بیاید. در حالی که خیلیها با تمام اعضای خانواده و طیب خاطر آمده بودند!
امروز هم من در چند مسیر در راهپیمایی بودم و مهمترین وظیفهی خودم را هم مشاهده و گزارشگری میدانستم. در همین کانتکس است که میگویم سبزها درراهپیمایی ۲۲بهمن بسیار کم و کماثر بودند. در مسیر خیابان انقلاب که عملا لای جمعیت گم شدند و چون نتوانستند نماد سبزهایشان رانمایش بدهند به پرشکوهتر شدن جمعیت آنها کمک کردند! و در فلکه صادقیه هم که شاید بزرگترین میعادشان بود نتوانستند کاری بکنند. آنقدر پراکنده و بیبرنامه بودند که نه تنها نتوانستند دور هم جمع و منسجم شوند بلکه حتی نتوانستند دور کروبی که به محل آمد یک حلقه انسانی تشکیل دهند و دست کم ازکتک خوردن این پیرمرد جلوگیری کنند.
در مقابل هواداران دولت که از تهران و شهرهای اطراف آمده -و آورده شده- بودند نه فقط زیاد بودند بلکه با سازماندهی خوبی همان اجتماع پراکنده سبزها را هم میتاراندند. مثلا دور میدان صادقیه یک دسته حدود ۷۰ نفره که مترسک نامفهومی را هم جلویشان گرفته بودند دائما دورمیزدند و از دل جمعیت سبزهاکه هیچ کاری نمیکردند رد میشدند و آنها را پراکندهترمیکردند. و البته به موازات همه اینها نیروهای نظامی و انتظامی و بسیجی هم که سنگ تمام میگذاشتند…
از آنسو نکته جالب برای من – که راهپیمایی ۹ دی را هم به همین صورت ازنزدیک دیده بودم- این بود که در این راهپیمایی ازشعارهای موهن و تحریک کننده «نسبت به راهپیمایی ۹ دی» چندان خبری نبود. به خصوص متوجه شدم که به قول معروف “وزیر شعار”های رسمی و سازماندهی شده از شعارهای افراطی دوری میکردند و بیشتر به مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس متمرکز بودند. حتی خود احمدینژاد هم در سخنرانیاش چندان به مسائل تحریک کننده، افشاگری و تحقیر کنندگی نپرداخت و حرفها عمومی درباره انقلاب و جمهوری اسلامی زد.
با توجه به همهی اینها و از مجموع چیزهایی که در این ایام از نزدیک دیدهام و شنیدهام من دو پیشبینی عمده درباره آینده دارم:
۱- ممکن است نظام به این نتیجه رسیده باشد که بهتر است این قائله با کمترین هزینه جمع شود. از اینرو هیچ بعید نیست که پرهیز از شعارها و مواضع افراطی (که با توجه به روحیه دولتیها و طرفداران دولت عجیب مینماید اما کاملا محسوس بود) در همین راستا باشد با توجه به حضور و فعالیت کمرنگ سبزها در ۲۲ بهمن، نظام هم با خیال راحتتری دنبال این موضع باشد. این یعنی که معتدلها در جناح اصولگرا قالب شدهاند و اگر چنین باشدنه فقط روزهای آینده روزهای کمتنش تری خواهد بود بلکه احتمال آزادی بسیاری از زندانیان سیاسی نیز میرود.
۲- احتمال زیادی هم وجود دارد که سبزها با ازدست دادن این فرصت تاریخی، ضعف خود را به حریف افراطی نشان داده و سرکوبی بسیار بیشترو شدیدتری را متحمل شوند. سرکوبیای که تا حد دستگیری موسوی و کروبی هم پیش رود. البته این یک روی سکه است و من گمان میکنم اگر جناح مقابل چنین اشتباهی را مرتکب شود به دست خودش مقدمات اتحاد سبزها را فراهم آورد. سبزهایی که در روزهای آینده بیشتر درک خواهند کرد که چه فرصت بزرگی را با سهلانگاری و بیبرنامگی از دست دادند چنانچه تحت فشار بیشتری قرار گیرند مترصد فرصتی خواهند بود تا بایک اقدام برقآسا جبران مافات کنند و اگر با خبری نظیر دستگیری موسوی روبرو شوند چنان پتانسیلی آزادخواهند کرد که مبهوت کننده باشد و مجددا کشور در بحران بزرگتری فرو خواهد رفت.
*************
البته باید دوباره یادآوری کنم که آنچه آمد الزاما ربطی به خواستهها و آرزوهای شخصی من ندارد و من صرفا سعی میکنم گزارشگری کنم و بر پایه آن تحلیل. و البته فکر هم میکنم اینکه یک تحلیلگر بتواند خودش از نزدیک حوادث را ببیند و کاملا بیواسطه آنها را تجربه کند مزیت بزرگی است که بسیاری ازدوستان ما از آن محرومند.
فرستاده شده در بی دستگان | ۲۰ نظر
نکاتی درباره بیانیه هفدهم موسوی؛ چیزی میان اتمام حجت و مانیفیست
بیانیه شماره ۱۷ موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانههای اوست. موسوی در حالی این بیانیه را مینویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شدهاند و حکومت تمام برگههایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکههای صدا و سیما به طور شبانهروزی حادثه عصر عاشورا به "شکستن حرمت امام حسین" توسط طرفداران او نسبت داده شده است و بسیاری از مردم مخالف موسوی به دشمنان خشمگین او بدل شدهاند. هرکسی از مسئولان نظام که اهل گرفتن موضع علیه او بوده به سخنرانی و مصاحبه علیه او –با سختترین و سنگینترین عبارات و تهمتها- واداشته شده است و علیه سایرینی که سکوت کردهاند شعار سر داده میشود. صدها هزار نفر از مخالفان به خیابان آورده شدهاند و بعضی از آنها خواهان اعدام او شدهاند. او به پشتیبانی از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل متهم شده و رسانههای رسمی حکومت در تلاشند تا لقب "منافق" را این بار به او و هوادرانش اعطا کنند. تمام شبکههایی که امکان خبررسانی بیطرفانه از وقایع ایران را دارند، توقیف، فیلتر یا با ارسال پارازیتهای قوی مختل شدهاند.
در چنین حالتی بیاینه دادن موسوی به شیوه پیشین بسیار کمفایده بود. چنان بیانیهای اگر هم مجال انتشار مییافت صرفا در چند سایت فیلتر شده و سپس چند رسانهی مختل و زمینگیر شده منتشر میشد و عدهی بسیار کمی از محتوای آن باخبر میشدند. عدهی بسیار کمی که عموما یا طرفدار موسویاند و یا دشمن سرسخت او؛ و این درحالیست که در چنین موقعیتی هدف عامه مردم سردرگم، دودل و به شک افتاده هستند.
بیانیه شماره ۱۷ اما طوری نوشته شده که از آن نرمش استنباط میشود و طبعا در رسانههای حکومتی و رسمی هم به آن پرداخته می شود حتی اگر شده به ناسزا و با تمسخر (آنگونه که امروز کیهان پرداخت). نامه محسن رضایی به رهبر در خصوص این بیانیه نیز (که حتی خبرگذاری فارس هم آنرا عینا منتشر کرد) به این وجه کمک کرد هرچند که همچون بیشتر کارهای محسن پخته نبود و همچون گذشته بیشتر در راستای مطرح کردن خود به عنوان یک مصلح خیرخواه و در نهایت سهمخواهی بیشتر در حکومت بود. اما هرچه هست چنین واکنشهایی در نهایت در آن مسیری قرار میگیرند که کمترین اثرشان برگرداندن فضا از فضای تند و خشونتبار روز چهارشنبه به فضایی معقولتر و انتقادیتر بود. مطرح شدن نام موسوی، آنهم در حد "یک طرف ماجرا" چندین گام از آن هم جلوتر بود.
میرحسین در این بیانیه توپ رابه زمین مخالف میاندازد. تلویحا میگوید باشد ما این دولت را به رسمیت میشناسیم اما برای آن شرطهایی میگذارد که خودش میداند قبول نمیشوند. شرطهایی که معقولند و نشانهای هستند از مسالمتجویی و خیرخواهی و بسیاری از آنها همان راهکارهای رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص "مصلحت" نظام هستند که در اولین و شاید آخرین نماز جمعهاش پس از انتخابات بر زبان راند.
تازه از همین فرصت هم استفاده میکند و بسیاری از نظرات و انتقادهای خود را دوباره و موجز تکرار می کند. ضمن آنکه شدیدا به صدا و سیمای نظام حمله میبرد تاکید می کند که از دستگیری و مرگ نمی ترسد و خودش را از دیگران جدا و برتر نمیبیند. از این سو به هوادارنش که تجربه مرد سازشکار و سست عنصری چون خاتمی در دوران ۸ سالهی اصلاحات را دارند قوت قلب و اطمینان میدهد که هیچ اهل سازش نیست و از آنسو به مخالفان یادآوری میکند که این جنبش منتظر بیانیه او نمانده و نخواهد ماند. با اعتماد به نفس فراوان نه فقط به دام مجادله با حریف نمیافتد بلکه در کنار محکوم کردن حرمت شکنی (اگر واقعا حرمتی شکسته شده باشد)؛ مردمی که روز عاشورا به میدان آمدند و یک هفته تمام است که از سوی تمام تریبونهای رسمی "منافق، بی دین، توهین کنندگان به مقدسات، جیرهخواران آمریکا، اغتشاشگر…" خوانده شدهاند را «مردم خداجو» مینامد.
موسوی حتی آنقدر تیزهوش است که با نگفتههایش هم نکتههای زیادی را به مخاطبان زیرکترش میفهماند. هیچ اشارهای به برخی افراد نمیکند و حتی از قتل خواهرزادهاش کلمه ای نمی نویسد. این یعنی من به خیلیها کاری ندارم؛ یعنی خواهرزادهی من هم مثل بقیه، یعنی کنارگذاشتن من از فرهنگستان هیچ اهمیتی برایم ندارد… .
به نظر من این بیانیه چیزیست مابین اتمام حجت و مانیفیست؛ برای آنان که کار را تمامشده میپنداشتند.
——————
*** این یادداشت را شنبه نوشته بودم اما به خاطر فیلتربودن وبلاگم نتوانستم تا الان اینجا بگذارم. آپلود مطلب بر روی سایتی که فیلتر شده بسیار سخت تر از دیدن آن سایت است. لطفا از این پس سری به وبلاگ موقتی که روی بلاگ اسپات برای خودم دست و پا کرده ان بزنید. debsh1.blogspot.com
فرستاده شده در دستهبندی نشده | ۲ نظر