لینکدونی

انتشار متن کامل نامه انیشتین درباره تشرف به مذهب حقه شیعه


سرانجام پس از سال‌ها بحث و تردید در مورد اصالت نامه انیشتین در خصوص مشرف شدن به آیین شیعه، متن کامل این نامه منتشر و پژوهشگران حوزه انیشتین‌شناسی تایید کردند که نه فقط دستخط بلکه محتوا و لحن نامه نیز دقیقا بر سایر نوشته‌های آلبرت انیشتین مطابقت کرده و نویسنده حقیقی آن نامه انیشتین می‌باشد.

به گزارش خبرنگار ما تا پیش از این، همواره خبر از نگارش نامه‌ای توسط این فیزیکدان برجسته جهانی بود که در آن ضمن اعلام رسمی پذیرش اسلام و مذهب شیعه جعفری، از برخی احادیث پرنغز این آیین به عنوان پیشرفته‌ترین مباحث فیزیکی و شیمیایی نام برده بود اما همواره بخش‌هایی از آن نامه منتشر شده بود که همین مطلب باعث تشکیک در اصالت آن شده بود.

اما اکنون برای نخستین بار محتوای این نامه ارزشمند منتشر و بلافاصله به فارسی برگردانده شده است که نشان می‌دهد انیشتین آن نامه تاریخی را در واقع در پاسخ به مهندس ایرج حسابی پسر پروفسور محمود حسابی نوشته بوده است. ایرج حسابی که در آن زمان ۱۷ سال داشته و در سال دوم دبیرستان تحصیل می‌کرده است (توضیح: ایرج حسابی در کتاب “من و پدر اعجاب انگیزم” خاطر نشان ساخته که پروفسور حسابی تاکید داشته فرزندش باید هر سال دبیرستان را دو بار بخواند تا پایه‌اش قوی شود) اخیرا فاش ساخته است که نامه تاریخی مذکور در واقع از طرف انیشتین خطاب به او نوشته شده بوده است.

متن کامل این نامه که چند روز پیش از درگذشت آلبرت انیشتین خطاب به ایرج حسابی نوشته شده بوده است و در آن صراحتا به موارد مذکور اشاره شده است به شرح زیر است. ذکر این نکته ضروری است که تا پیش از این بخش‌هایی از این فقط بخش‌هایی از نامه منتشر شده بودند که در متن زیر بولد شده هستند و جملاتی که با حرف معمولی نموده شده اند منتشر نشده بودند:

ایرج حسابی عزیز

سی و هفتمین نامه تو را دریافت کردم. شخصا از اینکه جوانی در سن و سال تو از آن سوی دنیا با این جدیت برای من نامه می‌نویسد و هر بار از جواب‌های تند و کوتاه من نمی‌رنجد یا از رو نمی‌رود شگفت‌زده‌ام. در مورد پدرت برای سی و godel.jpgهفتمین بار خاطر نشان می‌سازم که من چنین شخصی را به خاطر نمی‌آورم اما ممکن است یکی از دانشجویان من در پنسیلوانیا بوده باشد. به خاطرم می‌آید در طی این ده‌ها سال تدریس، چند دانشجوی باهوش هم از خاورمیانه داشته‌ام که شاید پدر تو هم یکی از آنها باشد اما داستان‌هایی که در مورد من و ایشان نوشته‌ای همگی مضحک هستند و بیم آن دارم در آینده با انتشار آنها موجبات مضحکه شدن خودت و پدرت و من و تمام کسانی که آن خزعبلات را باور می کنند را فراهم آوری. عکسی هم که فرستاده‌ای مربوط به من و آقای گودل است که یک ریاضی‌دان و منطق‌دان بزرگ جهانی است. امیدوارم اگر -آنچنان که می گویی- پدرت یک استاد برجسته فیزیک است، در تعلیم و تربیت علمی تو تا آن حد که بتوانی آقای گودل را از ایشان تشخیص دهی بکوشد.

من نامه‌های دیگری هم از خاورمیانه و به خصوص ایران در چند سال اخیر داشته‌ام که متاسفانه هیچکدام از آنها ربطی به فیزیک نداشته‌اند. همین چندی پیش فرد دیگری با امضای Doctor Haj Molla Ali Kallepaz e Dinparast چند نامه‌ برای من نوشته بود و اصرار داشت که من رسما اعلام کنم “در پی مکاتبات با پیشوای جهان اسلام جناب سید حسین بروجردی به دین اسلام و مذهب حقه شیعه جعفری می‌گروم.” من البته مختصر آشنایی با دین اسلام داشته‌ام اما مطلقا تا پیش از آن نام فرد مذکور و آن مذهب مذکورتر را نشنیده بودم. از این رو کنجکاو شده و در وقت استراحتم در هنگام نوشیدن قهوه از یکی از اساتید متخصص در ادیان و مذاهب خاورمیانه و هند درباره آن پرسیدم که وی گفت چیزهایی درباره مذهب شیعه مطالعه کرده است و گفت که آن یکی آیینی است که پیروان آن گمان می‌کنند مذهب شیعه بهترین و کاملترین مذهب روی زمین است و تنها راه نجات و رستگاری بشر است. بعد هم چیزهای بامزه‌ای درباره برخی باورهای معتقدان به این مذهب گفت که باعث انبساط خاطر شد. از جمله گفت که آنها معتقدند در نخستین شب دفن یک مرده، دو فرشته وحشتناک – به گمانم با نامهای نوپنیس و نام دیگری شبیه آن- با گرز آتشین بر سر جنازه می‌آیند و سوالهایی از وی درباره معتقدانش می‌پرسند و اگر آن بدبخت بلد نباشد یا دچار استرس پیش از امتحان شود آنقدر او را فشار می‌دهند که روغنش درآید! همچنین او می‌گفت آنها پس از مرگ کسی که به اندازه کافی عبادت نکرده باشد به یک نفر پول می دهند تا به جای او عبادت کند. مثل اینکه پس از درگذشت یک کاتولیک که به به اندازه کافی یکشنبه‌ها کلیسا نرفته است، بازماندگانش پول بدهند تا به جای او مکررا و به سرعت به کلیسا برود!

این موضوع ما را به قدری خنداند که اشک در چشمان من در هنگام شنیدن اعتقادات مذهب شما جمع شد. سپس عمیقا تحت تاثیر قرار گرفتم که چرا عده‌ای از این افراد به جای اصلاح این باورهای شگفت‌انگیز خود و مردمشان، در پی آن هستند که افرادی چون من را به آیین خود دعوت کنند. اما در رابطه با شخص مذکور کسی ایشان را نمی‌شناخت اما من چندین بار دیگر در نامه‌های مشابه نام ایشان را مشاهده نمودم که البته بعید نیست وی نیز فرد محترمی باشد که همچون اینجانب ملعبه ذهن ساده‌لوح دیگران شده باشد.

حسابی عزیز، نوجوان چسبنده
امیدوارم این نامه را علاوه بر مطالعه به دوستان و همفکرانت هم منتقل کنی تا دیگر شاهد چنین پیشنهادهای ابلهانه و گستاخانه‌ای نباشم. اکنون که مرض پیری مرا از کار انداخته و سست کرده است ماه مرتس (مارس) از سال ۱۹۵۴ است که من مقیم آمریکا و دور از وطن هستم و اعصاب کافی حتی برای خندیدن هم ندارم. گذشته از این بدانید و آگاه باشید که تنها چیزی که من بدان عمیقا معتقدم نظریه نسبیت خودم و نظریه “تنها چیزی که نهایت ندارد خریت است” ناپلئون است که اگر همه دنیا بخواهند من را از این اعتقاد پاکیزه پشیمان سازند هرگز نخواهند توانست حتی من را اندکی دچار تردید سازند!

خیال‌بافی‌های کودکانه برخی از هموطنان شما تا به آنجا رسیده که در یکی از نامه‌ها با کمال حیرت مشاهده کردم که نویسنده حتی چیزی شبیه به سناریو هم برای اینجانب نوشته است که البته بیشتر به آثار کمدی و بلاهت‌آمیز شباهت داشت. بخش‌هایی از این‌نامه را برای شما نقل می‌کنم چون بسیار عبرت‌آموز است. در بخشی از آن نامه، نامه‌ای از قول من به آن آقایی که نمی‌شناسم کیست نوشته شده که در آن آمده:

همانگونه که آقای بروجردی – مقیم شهر قم / در ایران – می¬دانند : من در آگوست ۱۹۳۹ ۷طی نامه¬ ای به روزولت – رئیس جمهور وقت آمریکا – او را از پیشرفت آلمان نازی – که در ابتدای جنگ جهانی دوم بود – در مسئله شکافتن اتم و آزاد کردن و مهار انرژی عظیم آن جهت کشتار و نابود کردن آنی برخی شهرها مطلع ساختم و اکیداً به او گفتم که برای بازداشتن آلمان نازی از این نقشه جنایت امیز … باید ابرقدرتی چون آمریکا – که به نظر من عاقل¬ ترین و … خونسردترین ابرقدرت¬ های دنیای فعلی است – سریعاً گروهی را مأمور بررسی و تحقیق علمی – در شکافتن هسته اتم – بنماید و به سرعت باید بمب اتم را بسازد چون دیر یا زود این سگ از زنجیر در رفته – یعنی آدولف هیتلر نژآدپرست خونخوار – آن (بمب اتم) را ساخته و چون ببیند از راه جنگ متعارف حریف تمامی دنیا نمی¬ شود – حتماً متوسل به آن شده و لااقل چندین شهر بزرگ را هدف بمب اتمی خود قرار می¬دهد. اما وقتی آمریکا … آن را از قبل ساخته و اعلان نموده باشد یدگر امثال هیتلر دیوانه نمی¬ توانند دنیا را به آتش بکشند! پس جناب پاپ پیوس دوازدهم نیز – که آغاز دوره پاپی وی برا مسیحیان کاتولیک جهان / از همان سال ۱۹۳۹ بود – فتوا به این امر صادر کرد و فقط اکیداً قید نمود که : هرگز نباید از این سلاح اتمی برای جنگ – حتی با خود نازی¬های آلمان – استفاده شود سپس من نامه¬ ای به محضر شریف پیشوای اسلامی آن زمان سید ابوالحسن (ابوالحسن اصفهانی – که مقیم نجف بودند – نوشتم / ایشان نیز در جواب گفتند که : از باب ناچاری لازم است که بمب اتم ساخته شود تا آلمانی¬ ها بهراسند و دست به حمله اتمی به هیچ کشوری نزنند . ولی استعمال این سلاح مرگبار در قانون اسلام بطور کلی ممنوع است و هرگز نباید از آن – به نحو ابتدایی – استفاده شود حتی علیه خود آلمان نازی باز تأکید می¬کنم . تا آنجا که امکان دارد نباید سلاح اتمی بکار گرفته شود و باید با اسلحه متعارف با آلمان نازی مقابله کرد”

کار تا آنجا پیش می‌رود که نظریه نسبیت من هم درگیر اعتقادات مذهبی شما شده و من با خواندن کتابی از فردی به نام آقای علامه مجلسی متوجه می‌شوم که: “هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر اسلام به ظرف آبی می¬خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما بعد از این که پیامبر اکرم (ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌کنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است … و آنگاه اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه‌ی “انبساط و نسبیت زمان” دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد….!

این مهملات به همینجا هم ختم نمی‌شود و تا حد اهانت به یکی از بزرگترین تمدن‌های بشری، یعنی تمدن شرق دور آنهم از زبان و قلم من ادامه می‌یابد که البته با ناکامی من هم که دور از چشم سناتور مک‌کارتی نامه‌های فوق محرمانه‌ای برای آن آقا (که با ایکس شماره می‌خورند!) می‌نویسم همراه است:

… در مقیاس‌های کوچک‌تر نیز همواره ناکام بوده ‌ام. هنگامی که ورزش‌های رزمی از جمله کاراته / جودو/ و کنگ فو و مانند این چیزها {…} از شرق وحشی بی تمدن و خرچنگ خوار – یعنی چین و ژاپن و کره – به وسیله اروپا و آمریکا آمد / من از جمله مخالفان این گونه ورزش ها بودم و تأکید می¬کردم که چنین آداب و رسول وحشیانه¬ ای خشونت را در جامعه رواج می¬دهد … ولی همه مانند دیوار گچی (!) به من نگاه کردند و هیچ نگفتند و چنان که خود حضرتعالی ( =آقای بروجردی برای من در جواب نامه ایکس – ۲۵) مرقوم فرموده ¬اید . در اسلام … حتی کندن یک مو یا ایجاد یک خراش سطحی و یا حتی اندک ناراحت ساختن یک انسان – غیر مجاز و ممنوع است !! . آری ! سیاست فقط فکر لحظه ¬های هیجان ¬آور را در سر می¬ آورد، حال آن که این عملکردهای سیاسی همچون قوانین معادلات ریاضی نتایج و عواقبی جبران ناپذیر و غیر قابل دفع را در پی می¬ آورد!! و اکنون ای جناب … بروجردی، ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان بسیار از شما سپاسگزارم که در ۱۹۵۲ در پی مرگ (وایتسمن) – رئیس جمهور وقت اسرائیل هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که / آیا ریاست جمهوری اسرائیل را – که رسماً و علناً به من پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیا دیده و مهاجر از وطن می دانستند – بپذیرم؟ / خود در جواب نامه ایکس – ۳۲ فرمودید: انسان خداترس و خردمند چنین پیشنهادی را هرگز نمی‌پذیرد. هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است . پس شما خود را آلوده سیاست نکنید” لذا من نیز به بهانه اشتغالات علمی، این پیشنهاد را رد کردم.

بیش از این ادامه نمی‌دهم و ضمن احترام برای همه مردم دنیا و پیروان تمام مذاهب، به شما و دوستانتان که پیرو آیینی هستید که بر طبق تمام مستندات تاریخی از همان ابتدا با زور شمشیر راه آسیا و آفریقا و اروپا را گرفت توصیه می‌کنم که برای پرهیز از یادآوری برخی حقایق نه چندان دلپذیر در مورد اعتقادت‌تان، از فروکردن آنها به ذهن و روان دیگران و توهین به سایر افراد – آنهم به بهانه صلح‌دوستی!- دوری کنید.

در مورد خودت هم مرد جوان امیدوارم هرچه زودتر ار این مسیری که می‌روی برگردی. چون حدس می‌زنم چنین درخواست‌های مکرری از طرف تو و برخی هموطنانت برای ساختن داستان‌های محیرالقول عامه پسند، نشان از آن دارد که شما مردمی هستید ساده‌دل که عاشق افتخار آفرینی‌ها و ستایش شدن‌های خیالی هستید و در چنین محیطی هیچ بعید نیست سال‌ها بعد حتی داستانی بسازی که در آن من به میهمانی پدرت می‌آیم یا دستش را در دانشگاه می‌بوسم یا دسته چک سفید امضا به دانشجویان ایرانی می‌دهم!

پسرخوبی باش و بیشتر مطالعه و کمتر خیالبافی کن
آلبرت


به نقل از آی طنز



فرستاده شده در آدمشناسی،طنز و منز | ۷ نظر

موسوی‌ ناموس جنبش است؛ به هیچ قیمتی نباید دست لاشه‌لات‌ها بیفتد


دولت کودتا که با توافق بر سر انتقال سوخت هسته‌ای به خارج از ایران (بخوانید عقب‌نشینی ذلت‌بار از آن‌همه “افتخارآفرینی هسته‌ای” با هزینه‌های نجومی که صبح تا شب در بق و کرنا می‌کردند) به خیال خودش توانسته دل اروپایی‌ها را به دست بیاورد حلقه دستگیری اطرافیان موسوی را تا حد سرمحافظ قدیمی او تنگ کرده است. حالا دیگر از دایره اطرافیان موسوی کسی نمانده که دستگیر نشده باشد و فقط خود موسوی و رهنورد مانده‌اند که در مرکز ایستاده‌اند. پس هیچ بعید نیست بخواهند با دستگیری موسوی کار را یکسره کنند.

به عبارت دیگر ما داریم به “برخورد بزرگ” نزدیک می‌شویم؛ اما چه باید کرد؟

پیش از هر چیز به نظرم باید توصیف دقیق‌تری از رفتار و کردار رقیب داشت تا بتوان بهتر گفت چه کاری بهتر است. در مورد میزان پایبندی حضرات به اخلاقیات و قانون و شرافت و انسانیت و شرم و حیا که دیگر حرف ناگفته‌ای نمانده است. کافیست اسم‌هایی مثل جنتی و احمد خاتمی و شریعتمداری و رسایی و کوچک زاده و کلهر و دانشجو و کردان و رحیمی و محرابیان و اعلم الهدی و حداد عادل و الهام و رجبی و… را در کنار اسم احمدی‌نژاد بگذاریم تا به معجون گدازنده‌ای برسیم که یک قطره‌اش می‌تواند یک اقیانوس عرق شرم را تبخیر کند.

نکته مهم در این میان آشنایی با رفتار و کردار لاشه لاتی آقایان است. اگر در فرهنگ کوچه و بازار ما لاتها موجودات بزن‌بهادر و بددهن و بی‌فرهنگ و قانون‌شکنی هستند اما در عوض به بعضی چیزها مثلا قول و قسم و رفاقت و ناموس بعضا پایبند هستند. از این رو لات‌ها قاموس خودشان را دارند و می‌توانند به نوعی با آنها کنار آمد و کار کرد. اما لاشه‌لات‌ها (یا لات‌های لاشی) موجوداتی هستند بدون هیچ‌گونه پایبندی به هیچ مرامی. آنها نه فقط قانون و ادب و مدارا و فرهنگ سرشان نمی‌شود بلکه از هرگونه قانون و مرام صنفی و حتی شخصی هم معاف هستند. به راحتی آدمفروشی می‌کنند و قول و قسم و غرورشان را می‌شکنند و حتی ناموس را هم پایش هم که بیفتد می‌فروشند. اگر گنده لات شکمش دریده می‌شود چون فحش ناموسی را تاب نمی‌آورد  اما لاشه لات خطر را که جدی ببیند الدرم بلدرمش را قورت می‌دهد و چشم دیدن تعرض به ناموسش را هم دارد. (سهل است منافعش خوب باشد مدد هم می‌رساند!)

همین لاشه‌لات پای ضعیف‌کشی برسد یلی‌ست برای خودش. بگویی بالای چشمت ابروست یا حتی اگر دیر سلام کنی روزگارت را چنان سیاه می‌کند که خوابش را هم ندیده باشی. پای لاف زنی هم که برسد رودست ندارد.

اگر لات‌ها را می‌توان از روی توصیف‌ها و نوشته‌ها شناخت و حتی منطقشان را فهمید، برای شناختن لاشه‌لات‌ها حتما باید با آنها زندگی کرد. چون نه منطقی دارند و نه در بی‌شرافتی و تناقض رودست دارند که بتوان توصیفشان کرد. اگر لات عربده می‌کشد و سر گذر می‌ایستد و باج می‌گیرد در عوض وقتی آژان می‌بیند کتک‌کاری می‌کند یا دست بالا فرار می‌کند. اما لاشه لات می‌تواند پنج دقیقه بعد از اینکه سرگذر ایستاد و به عالم و آدم فحش ناموسی بار کرد همینکه یکی قوی‌تر از خودش یقه‌اش کرد، به پابوسی بیفتد و بعد مثل دختربچه‌ها گریه کند اما فردایش برای همانها که شاهد آن آبروریزی بوده‌اند نطق کند که دیدید چطور مادرش را به عزایش نشاندم؟

نگاهی به عملکرد تیم احمدی‌نژاد و حامیانش بهترین تماشاگه برای دیدن یکی از نمونه‌های عینی و شگفت‌آور رفتار لاشه‌لات‌ها در مقیاس بزرگ و ملی است. ناپایبندی آنها به تمام مرام و مسلکهای انسانی و ملی و دینی و “حتی” خودساخته و رفتارهای به شدت‌ متناقض به حدی عظیم است که بعید است نسل‌های بعدی بتوانند باور کنند روزگاری نه چندان دور چنین مردمانی هم می‌زیسته‌اند.

اساس موفقیت لاشه لاتها سه چیز است: ۱- اعتماد به نفس  ۲- فرصت‌طلبی  ۳- عدم پایبندی به هر نوع مرام، مسلک، خط قرمز…

بر همین اساس هرچند پیش‌بینی رفتار آنها سخت است اما برنامه‌ریزی برای مقابله با آنها آسان است. در کوچه و خیابان می‌توان از شر لات‌ها با باج دادن، احترام گذاشتن، “هر چی شما بفرمایید” یا “گه خوردم” و اکثر مواقع با سکوت خلاص شد اما لاشه لاتها برعکسند. هرچه بیشتر به آنها احترام بگذارید بیشتر حرمتتان را می‌شکنند. هرچه بیشتر بدهید بیشتر می‌خواهند. اگر کتکتان بزنند و هیچ کاری نکنید تا شرمنده بشوند بیشتر تحریک می‌شوند و کتکتان می‌زنند.

تنها راه خلاصی از دست لاشه لاتها گرفتن زهرچشم از آنهاست. مهم نیست این زهر چشم چقدر هزینه داشته باشند، اگر نگیرید دمار از روزگارتان درمی‌آورند اما اگر بگیرید می‌فهمند “نه بابا… یارو اینکاره‌س… نمی‌صرفه”. آنهایی که در زندان به بند “زندانیان خطرناک” تبعید شده‌اند می دانند که اگر در همان ابتدای ورود لغز نخوانند و دعوا راه نیندازند شب اول را باید به دادن سرویس‌های جنسی بگذرانند. در چنان شرایطی بسیار احمقانه خواهد بود که یک ناظر بیرونی بر اساس منطق و قوانین اجتماعی و انسانی عادی شروع به خرده گیری از زهرچشم گرفتن تازه وارد بدبختی بکند که به محض ورود دعوا راه می اندازد و کتک هم می‌خورد تا خودش از شر عواقب بعدی خلاص کند. به عبارتی باید در برخورد با لاشه‌لاتها بیشتر از هزینه کنونی به حاشیه امنی که این هزینه در مقابل هزینه‌های بی‌پایان بعدی به وجود می‌آورد فکر کرد.

مقایسه عملکرد موسوی و خاتمی به درستی نشان می دهد که اشتباه گرفتن لات‌ها و لاشه‌ها لات‌ها چه عواقبی می‌تواند داشته باشد. خاتمی که با رای و حمایتی بزرگتر از موسوی رئیس جمهور شده بود و تا مدتها جناح راست و حکومتی در بهت و شوک ناشی از رای بیست میلیونی او بود، آنقدر با لاشه لاتهای حکومتی راه آمد و به آنها رو داد که در عرض مدت اندکی نه تنها به جای سابق برگشتند بلکه اقدامات بی سابقه‌ای مثل ترور اصلاح طلب‌ها، کتک زدن وزیر، بستن فله‌ای مطبوعات، زندانی کردن فعالان اجتماعی، رد صلاحیت بی سابقه نمایندگان مجلس و در مجموع فلج کامل اصلاحات به قیمت زمین گیر کردن کشور پرداختند و هربار هم جری تر شدند.

اما موسوی که حریف را می‌شناخت از همان نخستین ساعات کودتا زهرچشم گرفت و خودش را رئیس جمهور اعلام کرد و به شهادت تمام اسناد و مدارک این یک سال، یک گام هم از موضعش و حق ملت عقب ننشست. بر همین اساس بسیار بی انصافی و بلاهت‌آمیز است بدون درنظر گرفتن ماهیت لاشه‌لاتی حریف که در ده سال گذشته عیان بوده رفتار موسوی را صرفا با در نظر گرفتن آداب و قوانین کشورهای مترقی با حکومتگرانی شریف و بافرهنگ -یا دست کم عاقل- تحلیل کرد. در این باره گفتنی زیاد است که در وقت خودش با دوستانی که از این منظر موسوی انتقاد می‌کنند مفصلا خواهم گفت.

اما در حال حاضر می‌خواهم بگویم در مقابل دستگیری موسوی هم با توجه به ذات لاشه‌لاتی حریف ضروری است. درست است که نمی‌توان رفتار حریف را که به هیچ مرام و مسلک و منطقی پایبند نیست به خوبی پیش‌بینی کرد اما می‌توان با دقت و صراحت گفت که کوتاه نیامدن در مقابل آن و رو ندادن به او حتی به قیمت دادن هزینه گزاف بهترین راه است.  سکوت در مقابل دستگیری موسوی نه فقط ناجوانردانه و غیر انسانی است که در عمل هم منجر به دیکتاتوری سیاهی صدها برابر سیاهتر از اکنون خواهد شد.

قبلا نوشته بودم و دوباره تکرار می کنم موسوی پرچم جنبش سبز است. نباید به دست دشمن بیفتد به هر قیمتی. او ناموس جنبش سبز است و پایش که بیفتد باید برایش جان داد. این یک ادعای احساسی و هیجان برانگیز نیست، بلکه بنا به آنچه گفته شد کاملا منطقی و عقلانی هم هست. فراموش نکنیم که ماجرا دیگر نه یک رقابت انتخاباتی که یک جنگ تمام عیار است و چه کسی فرمانده‌ای را دیده است بدون سربازان و دلاورانی که گرد او جانبازی کنند؟

———–

پی‌افزود: نباید فراموش کرد که همیشه نیاز نیست برای خلاصی از دردسرهای لاشه‌لات‌ها با آنها درگیر شد. ترساندن و تهدید ضمنی و نگه داشتن آنها در حالت تعلیق از اینکه مزاحمت‌هایشان با چه واکنشی روبرو خواهد؛ بهترین و کم هزینه‌ترین راه برای امنیت داشتن از شر و زیان آنهاست. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

× باز انتشار این مطلب در هر رسانه دیگری آزاد است به شرط رعایت امانت و نام منبع. در این صورت توصیه می‌کنم از نسخه سی‌میلی که هم میان‌تیترهای مفید دارد و هم تیتری عالی برای آن انتخاب شده است استفاده کنید.


فرستاده شده در آدمشناسی،یادداشت | ۲۰ نظر

فقط در طول یک شبانه‌روز


با خودم می‌گویم بد نیست چند تا از مدارکم را هم ترجمه کنم همراهم باشد. وقتی می‌خواهم هزینه‌اش را به دارالترجمه بدهم نفسم از رقمی که می‌گویند بند می‌آید. مدیر دارالترجمه می‌گوید دو هفته پیش دادگستری یک شبه نرخ تمبرش را «ده برابر» کرده است.

مجید از عصبانیت خون خونش را می‌خورد. بعد از پرداخت آنهمه پول به آستان قدس و شهرداری مشهد، بالاخره ساختمان را ساختند اما با رکودی که در بازار هست ضرر کردند و خودش رفت در یکی از واحدها ساکن شد. شهرداری حالا برگ جریمه جدیدی برایشان صادر کرده است که در کوچه هشت متری بیش از حد مجاز ساخته‌اند. مدارک را برده که خودتان اجازه دادید؛ گفته اند اشتباه شده و کوچه هشت متری جریمه دارد. گفته اصلا کوچه بیست متری است و اگر قبول ندارید کارشناس بفرستید متر کند؛ قبول نکرده‌اند. زمین رفته آسمان رفته که بابا این بیست متری است و ماجرا با یک متر کردن ساده حل می‌شود، قبول نکرده‌اند که نکرده‌اند.

هادی خونسردتر است و می‌گوید اگر جای من بودی چه می‌کردی. چند هفته پیش نامه‌ای فرستاده‌اند برای مغازه‌ای که پیارسال بعد از مرافعه حقوقی، مبلغ سرقفلی‌اش را گرفتیم و به مالک تحویل دادیم، و نوشته‌اند بیایید سه میلیون تومان مالیاتش را بدهید. رفتیم گفتیم مالیاتش همان موقع کسر شده چون پول به حساب دادگستری ریخته شد، گفتند این داستانش فرق می‌کند اما حالا که اینطور است یک میلیون و نهصد هزار تومان بدهید، اما بدون چک و چانه والا باید همان سه میلیون تومان را بدهید.

شب می‌رویم که خروجی بریزیم. کارمند بانک می‌گوید چه خوش‌شانسید چون از ساعت دوازده امشب نرخ عوارض خروجی فرودگاه دوبرابر می‌شود. فکر می‌کنیم شوخی می‌کند. بخش‌نامه را نشانمان می‌دهد.

آقاجان می‌گوید به مسئولشان اعتراض کردیم که این پولی که موسسه شما برای زمین ما داده که کوچه درست کند نرخ زمین‌مان نیست و اصلا ما راضی نیستیم. گفتیم کارشناس از خودتان بود و گفتیم که ما بیست سال است اینجا ساکنیم و شما سه چهار سال است که آمده‌اید. گفتند اصلا بروید خدا را شکر کنید که اعلام نکردیم فروشگاه شما صلاحیت همسایگی با یک موسسه وابسته به سپاه را ندارد و حکم تخلیه برایتان نگرفتیم.

صندلی‌های بویینگ ۷۴۷ ایران ایر را کنده‌اند و از صندلی‌های اتوبوسی گذاشته‌اند. همان صندلی‌های تنگ و ناراحتی که در توپولف‌ها دیده‌ایم. یکی از گرانقیمت‌ترین بلیط‌ها در مقایسه با تمام خطوط مشابه عربی در دستم است و وسایلم را در باکس دیگری می‌گذارم چون باکس بالا سر ما خراب است. هنوز در هوای ایران هستیم. به مهماندار ایران ایر می‌گویم اگر ممکن است یک بالشت اضافه به من بدهد. می‌گوید روی هر صندلی یک بالشت گذاشته‌اند یعنی حق هر مسافر یک بالشت است. از دیگری می‌پرسم چشم بند می‌دهند که لااقل بخوابم، می‌گوید شاید بدهند. می‌گوید نگران نباشید صبحانه هم می‌دهیم! از اینکه مبادا یکوقت متوجه طعنه و تمسخرش نشوم صدایش را کش و تاب می‌دهد و بعدا هم که دارد رد می‌شود می‌گوید چشم‌بندتون رسید بالاخره؟ نیم ساعت بعد که نیم خالی هواپیما را می‌بینم به سر مهماندار اشاره می‌کنم که کارش دارم. اشاره می‌کند اگر کاری داری تو بیا پیش من. می‌روم پیشش و ماجرای بالشت را از سر گلایه می‌گویم. یک بالشت می‌دهد بهم و می‌گوید بیا این هم بالشت.

———–

صبح شده است.

خوابم نبرده است و سرتاسر شب یکی در فضای سرم پرسش‌وار تکرار کرده است: این وطن برای من وطن نبود؟…


فرستاده شده در آدمشناسی،بیشعوری،یادداشت | ۶ نظر

آخرین زمزمه‌های کسی که دوست ندارد برود و می‌رود


بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)


آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

——–

× بخشی از شعر “بگذارید این وطن دوباره وطن شود”؛ لنگستون هیوز، احمد شاملو


فرستاده شده در یادداشت | یک نظر