
سال خوبی به نام هشتاد و هشت
اگر بخواهم سال ۸۸ را در یک کلام توصیف کنم اینطور خواهم گفت: عالی، شگفت انگیز و پر از اتفاقهای خوب. آنهایی که در این سال در ممکلت گل و بلبل ایران زندگی کرده باشند و وقایع آن را دیده باشند البته حق خواهند داشت فکر کنند که من یا دارم شوخی میکنم یا به خاطر اصابت جسم سختی در حدود باتوم به سرم، دچار اختلال حواس شده ام و پرت و پلا میگویم.
خب البته ممکن است پرت و پلا بگویم اما فکر میکنم واقعا این سالی که گذشت به شواهد و دلایل شخصی و اجتماعی فراوانی، واقعا عالی بود. از اجتماعیهایش همینقدر بس که به نظرم میلیونها ایرانی در فاصله کمتر از یک ماه (از آغاز مناظره ها تا جمعه سی خرداد) به درک و یقینی در حوزه سیاست ایرانی و جمهوری اسلامی رسیدند که بدون آن وقایع دست کم ده سال زمان و البته کار مداوم و پرهزینه لازم داشت تا این تعداد به آن آگاهی برسند. من نه فقط مثل سایر مردم از آن وقایع آسیب روحی و روانی و جسمی و اقتصادی دیدم بلکه به واسطه نوع کارم، زیانهای مضاعفی متحمل شدم اما فکر می کنم همهی اینها در مقابل آنچه به دست آمد هزینه چندانی نیست. کافیست به جای آنکه خودمان را ملاک بگیریم، به جامعه ایرانی فکر کنیم که به طور متوسط پارسال کجا بود و امسال کجاست. یک دانشمند و فیلسوف با تیمی از دستیارانش سالها وقت صرف میکنند و هزاران کتاب را زیر و بالا می کنند و روی جوامع و افراد مختلف تحقیقهای عمیق انجام میدهند تا جواب یک پرسش یا بیابند و یا – در بیشتر مواقع- فقط به پاسخ نزدیکتر شوند آنوقت میلیونها ایرانی (به آمار خودشان بگیر ۱۳ میلیون) صرفا در طی دو سه هفته (و به خصوص یک جمعه) جواب دهها پرسش خودشان را با فکتهای عریان مییابند و در بسیاری از شکهایشان مبدل به یقین میشود؛ این کم موهبتیست؟
از نظر شخصی هم اگر بخواهم سال ۸۸ را جمعبندی کنم باز هم پر است از رویدادهای شیرین و امیدوارکننده به شرط اینکه از چند اما و اگر و هرچند چشمپوشی کنم.
در این سال هرچند خبر دادند یکی از کارهایم مجوز چاپ نگرفته اما اولین کتابم “راننده تاکسی” توسط یک ناشر معتبر (نی) چاپ شد و با استقبال خوبی مواجه شد.
آی طنز در همین سال با شمایل تازه رونمایی شد و هرچند دو بار مسدود شد اما به لطف دوستان در همان مدتی که فعال بود به پربیننده ترین و شاید اثرگذارترین سایت تخصصی طنز فارسی زبان بدل شد. حضور آقای حسین توفیق در جلسه رونمایی از آیطنز، رفتن به منزل ایشان و هدیه گرفتن چند جلد از مجلات توفیق در همان جلسه رونمایی از خاطرات خوش این سال برای من است.
در این سال اولین فیلمنامه کمدیام را به طور کامل نوشتم و امید زیادی دارم که در سال ۸۹ جلوی دوربین برود. اسمش هست “پیچ” یا “یک روز در تهران” و البته مقدم تهیهکنندگان و سرمایهگذاران و خریداران گرامی را گرامی میداریم (آگهی میان برنامه به سبک دولتیها!)
در سال ۸۸ دوستان بیشتری یافتم و از دوستان سابق بهره بیشتری بردم. بیش از همه حمید خوشکردار که در دوران سربازی فقط یک دیدار اتفاقی یک ساعته باهم داشتیم و همان بدل به دوستی عمیقی شد که در طی آن کلی فیلم و کتاب و موسیقی یا حمید به من هدیه داد و یا آنها را معرفی کرد و خودم تهیه کردم. امین عزیزنیا یکی از خوانندگان نوشتههایم که در کانادا دانشجوست در پاسخ به یکی از فراخوانهایم با من دوست شد و بهره فراوان رساند. با شراگیم زند صمیمیتر شدم و از طریق او با دوستان دیگری دوست شدم. از طریق آی طنز با خیلیها دوست شدم. و دوستان دیگری که نام بردن از همه آنها نه مقدور من است و نه به صلاح خودشان!
در سال ۸۸ برای اولین بار یک ستون طنز روزانه در یک روزنامه دست و پا کردم. پیش از این تجربه روزانه نویسی در سایتهای فارسی را داشتم اما رسانههای کاغذی فضایی کاملا متفاوت دارند. ستون “منوریل” در “تهران امروز” در شرایطی در مردادماه ۸۸ به راه افتاد که این دوره شاید سختترین دوران برای طنز مطبوعاتی (که ذاتی انتقادی دارد) در دو دهه گذشته بود. این ستون طنز با وجود ذات اصلاحطلبانه خود همچنان به فعالیت ادامه میدهد هرچند با جرح و تعدیلهای بسیار و خون دل خوردن فراوان. و البته این درحالیست که ستونهای طنز هیچ کدام از رسانههای منتقد دولت تا پایان سال جان سالم به درنبردند.
در سالی که گذشت اتفاق بینظیری در عرصه کمدی صحنهای ایران اتفاق افتاد و آن هم به صحنه بردن یک استندآپ کمدی مستقل و کامل (با زمانی نزدیک به دو ساعت) در یک سالن کوچک اما آبرومند در تهران بود. خب لابد از این شامپاینی که به افتخار آن استندآپ کمدی باز کردم حدس میزنید که اجرا کننده استندآپ کمدی مذکور کسی نبود جز خودم و لابد الان هم انتظار دارید از باب ماخوذیت به حیا (اصطلاحی شد ها!) فروتنی کنم و بزنم توی سر مال. اما فارغ از خودستایی و فروتنی، من صادقانه فکر میکنم این کار در نوع خود کاری بود کارستان که یک نفر در همچو فضایی و موقعیتی، یک موضوع کامل و مستقل را بگیرد و یکتنه با مرور منابع علمی متعدد از آن ارائهای چند رسانهای و کمیک را دربیاورد که هم حاوی چند نکته علمی و آموزنده باشد هم خندهدار باشد و هم در خلال آن حرفها و نقدهای سیاسی و اجتماعی و اخلاقی را ابراز کند. افتخار میکنم که در طی سه اجرا و فقط به کمک معرفی وبلاگی سالن کاملا پر شد و هیچ کس از برنامه اعلام نارضایتی نکرد. ضمن آنکه همین استندآپ کمدی باعث یافتن دوستان بیشتری شد.
در این سال به دیدار محمد قائد رفتم. محمد قائد برای من بزرگترین و ارزشمندترین روشنفکر زنده ساکن ایران است. آنهایی که محمد قائد را میشناسند و درگیر کارهایش هستند لابد میدانند دیدار با او و نزدیک دو ساعت گپ خصوصی با این مرد چه ارزشی دارد. باز شدن باب گفتگو و دیدار با او هم برایم جالب بود. یک بار به بهانهای از روی ایمیلی که در سایت آقای قائد در دسترس همگان است ایمیلی برای ایشان زدم. شناسه ایمیلم این بود: meemfe و البته نکتهای که پرسیده بودم ربطی به آن نام مستعار و فعالیت طنزنویسی من نداشت. آقای قائد در انتهای نامه پاسخ پرسیده بود: ضمنا آیا شما فلان کس که با نام میم فه در بهمان سایت طنز می نوشت نیستید؟ با خواندن این پاسخ اعتراف میکنم که سه تا از دندانهایم درجا ریخت و فکم به خاطر اصابت به زمین آسیب دید. آن سایت سال هاست که توقیف شده و حتی در صورتی هم که وجود میداشت بسیار شگفت بود که آقای قائد اینقدر تیزبین و دقیق و خوشحافظه باشد که از روی شناسه ایمیل من به یاد ستون طنزی که آن گوشه پت پت میکرد و نام مستعار کوچکی در آن بود بیفتد و ربط این به آن را جویا شود. (حالا عزیزان سپاه سایبری الان نروند دنبال ایشان که یالله بیا برای ما کار کن و از روی شناسه، هویت مردم را کشف کن. ایشان اهل کتاب و شعر و نقد و فیلم و شرافت و ادبیات و این جور چیزهاست و آن کاره نیست)
در مورد دیدار با آقای قائد شاید بعدا بیشتر بنویسم که به گمانم خواندنی خواهد بود. در مجموع همینقدر بدانید که سالی که گذشت خوبیهای منحصر بفردی هم برای من داشت. ذکر اینها را ضروری میدانستم چون با غرزدنهایم و نالیدنهایم از مصایب زندگی در این سال (که آنها هم البته کاملا صادقانه بود) دوستان و خواننده های این وبلاگ را در غم و اندوههایم شریک کرده بودم و بی انصافی بود که آن یاران جانی را که با ناراحتیهای من ناراحت و از سرخوردگیهای من غمگین شدهاند را با این نقاط روشن و امیدوارکننده، خوشحال و شاد نکنم. این حداقل رسم دوستیست.
فرستاده شده در یادداشت | ۷ نظر
سوریه و لبنان
از بیست و هفتم اسفند تا پنجم نوروز به دعوت آقاجان به همراه پریسا و سهراب و البته خود ایشان و مامان سوریه و لبنان را گشتیم. آقاجان همان پدر و رئیس واقعی باحال و مهربان و دست و دل باز خانواده ماست که در آستانه شصت و نه سالگی نه فقط خاطرخواه سفرهای خارجی ست بلکه هر بار که به سفر می رود چند تایی از ماها را هم مهمان می کند. دفعه قبل که همین چند ماه پیش بود عمویم را مهمان کرد به سفر. یک زنگی هم زد به من خودت بیا به خرج من؛ که من عذرخواهی کردم. بعد چون بنده خدا فکر کرده بود به خاطر زنم نیامده ام، تلفن زده بود به او و اجازه ام را گرفته بود! اما من باز هم نرفتم. در عوض این بار خانوادگی ما را دعوت کرد و در بهترین زمان ممکن.
مادرم زانو درد شدیدی داشت اما آقاجان اسم او را هم در این سفر نوشته بود و چون جنبه زیارتی هم داشت مامان قبول کرد که بیاید. ما اول به سوریه رفتیم که کشوری ست بسیار دیدنی که علاوه بر دو زیارتگاه و تعدادی مقبره و چند بازار که هموطنهای ما غالبا در آنجاها معتکف می شوند مکان های تاریخی و سنتی بسیار ارزشمندی برای بازدید دارد. اینقدر برایتان بگویم که در همان محله مسجد اموی که شیعیان اکثرا به زیارتگاه نوساز حضرت رقیه آنجا می روند؛ آنقدر حمام و کافه و کاروانسرا و مهمانپذیر قدیمی و زیبا وجود دارد که آدم می تواند یک هفته تمام آنجا بگردد و هر ساعت چیزی نو ببیند و لذت ببرد. متاسفانه هتل ما خارج از شهر بود و به همین خاطر ما اسیر تور بودیم که یا به زیارتگاه می برد و یا مرکز خرید و شبها هم مجبور بودیم در هتل بمانیم. اما دست کم یک روز از آن سه روزی که در سوریه بودیم را به خرج خودمان از تور جدا شدیم و رفتیم به آنجاهایی که باب طبعمان بود و حسابی لذت بردیم. به هیچ عنوان فکر نمی کردم در دمشق محله هایی به آن قدمت و زیبایی و آرامش وجود داشته باشد.
در مورد لبنان هم که نمی دانم چه بگویم. به قدری این کشور و به خصوص شهر بیروت – که به درستی عروس خاورمیانه لقبش داده اند- زیباست که من به هر کس که دوستش داشته باشم توصیه می کنم حتما یک سفر به بیروت برود حتی اگر مجبور باشد برای تامین هزینه سفرش به زیر بار قرض برود. بیروت نه فقط زیباست بلکه درس بزرگی ست برای ما ایرانی ها که بفهمیم در سایه “آزادی” چقدر می توان زیبا و انسانی زندگی کرد و خوش گذراند. برای آنکه بدانیم آن فاجعه مهیبی که زندگی انسان هایی مثل ما را نابود می کند جنگ نیست؛ تحجر است. برای آنکه به چشم خودمان ببینیم اگر حکومت ها وظیفه خودشان را درست درک کنند چگونه می توان در حالی که تانکهای نظامی در خیابان حضور دارند در آرامشی شگفت انگیز آزادانه تفریح کرد، خوش گذراند، کار کرد، سرمایه جذب کرد و در نهایت بهتر زندگی کرد.
همچنین در سایه آزادی دینی عالی -دست کم در سطح خاورمیانه- که در لبنان موجود است می توان رفتار و نحوه زندگی مردم مسیحی، سنی و شیعه در این کشور را دید و آنگاه به درک بهتری برای تاثیر مستقیم دین و مذهب بر زندگی انسان ها رسید.
من می خواهم نوشته ها و تاملاتم از این سفر را به صورت کتاب طنزآمیز کوچکی تنظبم و منتشر کنم. فعلا شما را به دیدن چند عکس که خودم گرفته ام دعوت می کنم و بعدا اگر -گوش شیطان کر- کتاب مجوز گرفت و چاپ شد می توانید آن را بخرید. راستی تا یادم نرفته بگویم که با وجود آنکه لبنان دومین کشور کوچک خاورمیانه است ولی به خاطر بیشترین میزان انتشار کتاب و مجله در این کشور لقب “کتابخانه شرق” را گرفته است.

پوشش زن ها در خیابان های دمشق معمولا شلوار جین چسبان با کفش پاشنه بلند یا چکمه است با بلوز یا کت. محجبه ها همینند به اضافه یک چارقد عربی

مرکز پلی بوی در بیروت؛ آرم خرگوش معروف هم در بالا خودنمایی می کرد اما در عکس نیفتاد (زیر پرده اتوبوس)
خودم!
برای دیدن تصاویر بیشتر از گالری زیر استفاده کنید
مربوط به:بیروت،سفرنامه،سوریه،لبنان
فرستاده شده در راپورت | ۱۲ نظر
سال نو مبارک
سال نو بر شما مبارک. من الان از کافی نتی در دمشق این یادداشت را می نویسم. صفحه کلید عربی است و من با مکافات این جند کلمه را می نویسم. جای حروف به طرز فجیعی جابجاست و افزون بر این باید مواظب باشم ان ۴ حرف را بکار نبرم. با بدر و مادرم و سهراب و بریسا از ۵ شنبه به اینجا امده ایم و فردا به بیروت می رویم. تا اینجایش که خیلی خوش کذشته و اصلا فکر نمی کردم دمشق اینقدر دیدنی باشد.
این جند کلام را نوشتم تا هم از حال خودم خبر داده باشم و هم سال نو را تبریک بکویم. امیىدوارم همه مان سال خوب یا دست کم بهتری داشته باشیم. و البته با صبر و استقامت شایسته اوضاع بهتری هم هستیم.
فرستاده شده در بی دستگان | ۱۴ نظر
چهارشنبه سوری در مشهد
بجز دو سه سال، هر سال ایام عید و چهارشنبه سوری را را خانه پدرم بوده ایم. پس چهارشنبه سوری های زیادی را در مشهد دیده ام اما دیشب چیز دیگری بود. مثل هر سال رفتیم جلوی منزل آقاجان چند بیل خاک رو آسفالتها ریختیم (که آتش آسفالت را خراب نکند) و بعد کنده ها را آوردیم و آتش زدیم. تا اینجایش البته عجیب نبود اما از آن به بعد که شروع کردیم به پریدن از روی آتش و ترقه بازی و هی نیروی انتظامی و بسیج و سایر برادران نه چندان گمنام رد شدند و هیچی نگفتند کمی عجیب بود. داداش مجید منشی شرکتشان را بسیج کرده بود به خرید نواع ترقه و فشفه و هدایت (پسر آن یکی برادرم) هم با جیب های پر از مهمات رسید. کم کم چند خانواده که با ماشین های گرانقیمتشان داشتند خیابان حکیم نظامی را گز می کردند هم به ما پیوستند. یک خانم و آقای پیر هم آمدند دور آتش. کارگرهای ساختمان بغلی هم که بیلشان را قرض داده بودند هم آمدند به تماشا و پنج تا هم ترقه گرفتند که بعدا خودشان بترکانند. یک آقا که سوار دو چرخه هرکولس بود و پسر بچه ای (احتمالا نوه اش) را روی میله سوار کرده هم آمد اما پیاده نشد و فقط گفت: “اینا که همه جور شادی را از ما گرفته اند باید خودمان به فکر خودمان باشیم” و بعد هم رفت. منظورش را طبیعتا نفهمیدیم.
آن ماشین لکسوسه سی دی موسیقی شادی گذاشت و کم کم بچه ها شروع کردند به رقصیدن. اول بچه های مهد کودکی بعد پیش دبستانی ها بعد دبستانی ها… تا نوبت به ما ها هم رسید. من عذرخواهی کردم و گفتم هرچند در ناحیه کمرم حرکات مشکوکی حس می کنم اما چون بلاگر محترمی هستم و یکبار هم داریوش محمدپور را زیارت کرده ام که رفیق شیش مشکاتیان و هوشنگ ابتهاج است؛ از این قبیل کارها نمی کنم. اما جماعت انگار کل وبلاگستان و حتی حلقه ملکوت هم به چیزیشان نبود و هی می گفتند “محرکت کم بوده؟” که منظورشان را نفهمیدم اما کاملا از قیافه هایشان مشخص بود که فرق عرفان ناب حافظ و استعاراتی چون شراب شیراز را با الکل گندم و ابسولوت توت فرنگی نمی فهمند. خداوند عز و جل همه ما را به راه راست هدایت فرماید.
جالب اینجا بود که همین پارسال که ما در همان مکان آتش روشن کرده بودیم و هیچ بزن و برقصی هم در کار نبود چند بار نیروی انتظامی به ما تذکر داد و حتی افسر محترمی که سوار موتور هوندا بود به پدر من که داشت هیزم می آورد گفت “حاج آقا از شما بعیده!” و یک جوری گفت که از صد تا فحش بدتر بود. البته آقاجان هم از زیر آن ابروهای پر پشت سفیدش یه نگاهی کرد به طرف که از هزارتا فحش بدتر بود. نهصد تا به نفع رسم های قدیمی!
بالاخره بد از چند ساعت خسته شدیم و آمدیم توی خانه اما بچه ها معتقد بودند که توی حیاط جان می دهد برای حرکات موزون. این بود که در اینجا هم محفل به شدت دوستانه ای برپا شد و مجددا از اینجانب دعوت به مشارکت شد. آقاجان که مثل همیشه کنار گود اقربا را ارنج می فرمودند فرمودند “هرچه که خواستی که بهت دادیم دیگه چه مرگته؟” و من هم مجددا عرض کردم که بنده بلاگر محترمی هستم و اگر دست به این قبیل اعمال بزنم و مثلا فردا فیلمش را دوستان عالم و فاضل و متالهی مثل طلبه بزرگوار وبلاگستان ببیند بنده نزد آقا یاسر میردامادی و کی یرکه گور و باقی دوستان سکه یک پول می شوم که حضرت ابوی شروع کردند به جنباندن سلسله جلیله بنده و دوستان عالم و فاضل و متاله وبلاگستان و کیرکه گور… . این بود که ترجیح دادم قبل از اینکه ایشان به حضرت میردامادی برسند و مساله سیاسی بشود بروم وسط. وسط رفتنی!
صبح که از خواب بلند شدم خبرهای چهارشنبه سوری از سایر نقاط شهر هم رسید. همشهری ها گویا در مناطق نمایشگاه و بولوار امام علی و هاشمیه علاوه بر آتش بازی و ترقه انداختن و حرکات موزون و بدحجابی، کارهای دیگری هم کرده بودند که بر اثر دسیسه یک صهیونیست بنام خورشید که عدل در همان شب غایب بوده؛ در پناه تاریکی شب دستگیری و هدایت و “اعمال قانون” آنها چندان میسر نشده. حتی روزنامه به شدت محافظه کار خراسان هم چهارشنبه در گزارشی از این شب نوشت : “مردم با روشن کردن آتش در این شب سنت نیاکانشان را پاس داشتند” و از این حرفها.
در کل شبی بود شاد و خاطره انگیز. لااقل از برخی جهات.
مربوط به:چهارشنبه سوری
فرستاده شده در راپورت | ۶ نظر
چهارشنبه جوری! (توصیه هایی برای چهارشنبه سوری ۸۸)
همانطوری که می دانید ما ایرانی ها نجیب ترین، با هوش ترین، بافرهنگ ترین و خردمندترین مردم روی زمین هستیم که تمام مردمان دیگر یا به آن معترف هستند و یا از شدت حسادت مجبور به انکار آن می شوند. با این حال و علی رغم اینکه هیچ شک و شبهه ای در این نجابت و زیرکی و تمدن و عقلانیت ما نبوده و نیست اما تعداد انگشت شماری هم کارها و سنت های ناجور هنوز در میان تعداد معدودی از ایرانی ها دیده می شود که بهتر است از آنها پرهیز شود. یکی از آنها رسم روشن کردن آتش در شب چهارشنبه آخر سال یا “چهارشنبه سوری” است که متاسفانه همچون لکه ناجوری بر دامن جامعه سرشار از نجابت و خردمندی و فرهنگ و سایر چیزهای جور ما نشسته است و باعث می شود کشوری سرشار از افتخار و رفها و پیشرفت و اخلاق در نزد سایرین بد نمایانده شود که البته باعث و بانی بسیاری از سوتفاهم ها و نارسایی ها همین رسم خرافی، غیر عقلانی و ضدانسانی است. از این رو (و بلکه آن رو) شایسته است که هر چه سریعتر چهارشنبه سوری نابود و به آتشدان تاریخ سپرده شود.
با این حال بعید است ظرف چند ساعتی که این مطلب در این وبلاگ منتشر می شود تا شروع مراسم خرافی چهارشنبه سوری، پیام روشنگرانه ما به تمام اقصی نقاط ایران از سرخس تا آبادان و از بازرگان تا چابهار برسد و احتمال داده می شود که امشب هم کارهای ناجور و ناخردمندانه ای همچون روش کردن آتس، ترکاندن ترکه و هوا کردن فشفشه، قاشق زنی و خوردن آجیل انجام شود. از همه اینها بدتر اینکه آد م ها ی سرومرو گنده ، با آن هیکل های نمی دانم چنین و چنان ، از روی آتش بپرند و هوار بزنند: ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من. از این رو ترجیح می دهم که بخشی از این نوشته روشنگرانه و مفید را به چند توصیه برای کم خط برگزار کردن این مراسم خطرناک اختصاص بدهم. این شما و این چند توصیه کوتاه برای کاستن از ناجوری چهارشنبه سوری:
۱- آتش ناجور نسوزانید. آتش سوزاندن بر دو نوع است: معمولی و ناجور. آتش ناجور را با لاستیک و درخت و پمپ بنزین و سطل زباله شهرداری و روزنامه می سوزانند و آتش معمولی را با سایر چیزها.
۲- ترقه ناجور نترکانید. ترقه های معمولی از گوگرد و سرنج تهیه می شوند و ترقه های ناجور راسته کارشان باروت به بالاست. دردسر ترقه معمولی نهایتا چند روز استراحت در بیمارستان است اما ترقه های ناجور اگر تق شان دربیاید چند ماه زندان روس شاخشان است. ار ترقه ناجور حذر کنید همینطور از شاخ!
۳- حرف ناجور نزنید. سال ها پیش شاعری در یکی از همین شب ها گفته بود: ای زبان تو بس زیانی مر مرا. “مر مرا” یک نوع فحش بسیار زشت بوده است که این شاعر از شدت عصبانیت از دست زبانش که او را توی درد سر بزرگی انداخته بوده خطاب به زبانش به زبان آورده. شما هم امشب و فردا شب و شب های دگر از زدن حرف های ناجور خودداری کنید تا سر و کارتان به مرمرا و مرتورا و تومرا نیفتد.
۴- حرکات ناجور نکنید. اکیدا از تحرکات ناجور خودداری کنید و نهایت نظارت را بر روی اعضا و جوارح – به خصوص میانی و تحتانی- خود داشته باشید. برای این منظور شاید بهتر باشید در گوش های خود پنبه بتپانید تا وسوسه کسانی که شما را به “یالا یالا رقص و شادی” دعوت می کنند بی اثر نکنید.
۵- جای ناجور نروید. در این شب تقریبا تمام اماکن عمومی جاهای ناجور محسوب می شوند و شاید تنها جاهای مجاز منزل خودتان باشد. البته بدیهی است که در همانجا هم حق ندارید کارهای ناجور بکنید و حرفهای ناجور بزنید و چیزهای ناجور ببینید. شب بخیر!
مربوط به:چهارشنبه سوری
فرستاده شده در طنز و منز | ۳ نظر








