
آیا موسوی دستگیر خواهد شد؟
مصاحبه اخیر میرحسین موسوی (هشتم اسفند۸۸) با سایت کلمه همچون مصاحبه قبلی او با این سایت و نیز بیانیه هفدهم ارزش تعیین کننده ای دارد. به نظر من لحنی که میرحسین در این بیانیه دارد تندترین لحن او تا کنون بوده است و برخی از واژگانی که بکار برده رسما او را در مقابل “نظام موجود” قرار میدهد. به خصوص اگر توجه داشته باشیم که او فردیست که با تامل و دقت حرف میزند و واژه انتخاب میکند. گذشته از آن، این مصاحبهها با سایت کلمه در واقع مقالههاییاند که بارها و بارها بازبینی و ویرایش شدهاند (و حتی من فکر میکنم دیگر کسی در اطراف موسوی باقی نمانده باشد که با او مصاحبه کند و او برای بهروز کردن سایت کلمه خودش زحمت یاران زندانیاش را میکشد!)
در ادامه مطلب متن مصاحبه را از سایت کلمه کپی کردهام و صرفا بعضی از جملهها و کلمهها را که به نظر من نشان می دهند موسوی راهش را از نظام موجود جدا کرده برجسته کردهام. من حتی احتمال می دهم همین مصاحبه باعث دستگیری موسوی هم بشود هر چند تا بحال یک فکر باهوش در پس استراتژی نظام برای مقابله با موسوی از دستگیری او جلوگیری کرده چرا که قطعا چنین کاری مبارزات جنبش سبز را وارد فاز تازه و غیرقابل کنترلی خواهد کرد. به هرحال چه موسوی پیش از عید دستگیر شود و چه نشود؛ او نشان داده که نه اهل کوتاه آمدن است و نه از تحکم و توپ و تشر می ترسد و نه راهپیماییهای -به تعبیر خودش- مهندسی شده رویش اثر میگذارد و نه مثل بعضی اصلاحطلبان وقتی پای “نظام” بیفتد پا پس میکشد (هرچند بر قانون اساسی تاکید دارد). به یاد آوردن ماجرای هجدهم تیر و مواضع اصلاحطلبانی چون خاتمی که در راس قدرت بودند و ختم آن فاجعه با محکومیت دزد ریشتراش؛ نشان میدهد که موسوی چه فرقی با دیگران دارد و چه راهی را دارد می رود.
این گفتگو را در ادامه با تاکیدهایی از من (صرفا برای نشان دادن مصداقهایی برای تحلیل بالا) میخوانید.
فرستاده شده در یادداشت | ۲۶ نظر
سکسیترین نوشته مطبوعات جهان…!
داستان طنزنویسی من در روزنامه تهران امروز داستان پرآبچشمیست که شرح و توضیح آن برای دیگران بیفایده است. هرکس که با اوضاع سیاسی و اجتماعی ما در این چند سال و به خصوص از ۲۲ خرداد ۸۸ به بعد آشنا باشد خودش حدس میزند طنزنویسی انتقادی در سرزمینی که مرتضویها قاضیاش باشند و رامینها معاون مطبوعاتیاش و احمدی نژاد (ها ندارد!) رئیس دولتش چه کار فرساینده و زجرآوریست؛ و هر کس هم که با این اوضاع آشنا نباشد باور نخواهد کرد که ما چه میکشیم و چه می بینیم؛ لابد فکر میکند با اغراق فراوان داریم از کابوسی سوررئالیستی حرف می زنیم.
در این چند ماه تقریبا کار هر روزه من این بوده که چند سوژه “قابل پرداختن” را از میان سوژه های روز جدا کنم، بعد بگردم یکی یکی آنها را رد صلاحیت کنم و عاقبت در مود یکی که از همه بی خطرتر است بنشینم و با خودسانسوری فراوان چیزی بنویسم. بانمک نوشتن در مورد سوژه ای که جزو سوژه های روز نیست و آن هم در کمال محافظهکاری سخت، وقتگیر و اعصابخوردکن است چه رصد به اینکه ببینی همان مطالب هم با حذف نکات بامزهاش توسط سانسورچیباشیهای روزنامه چاپ شده یا اصلا چاپ نشده!
این فشارها هر روز هم بیشتر میشود و الان خط قرمزهای ما از اسلام و امام و رهبری و روحانیت و نیروی انتظامی و رئیس جمهور (منظورشان احمدی نژاد است) رسیده است به کوتولههایی در حد مهرداد بذرپاش و آن هم در حد سوژههایی مثل اختصاص ده میلیارد تومان از سوی سازمان ملی جوانان برای نشان دادن سرخوردگی جوانان آمریکایی از دولت اوباما (یادداشت طنزی درباره همین خبر که خیلی هم با ادبیات ملایمی نوشته شده بود کلا حذف شد). چند روز پیش قرار شد که اصلا سوژهمان طنز نباشد من هم مصاحبهی طنزآمیز خیالیای نوشتم با لوگوی جدید تهران امروز که همان لوگوی قبلی است اما چون حضرات تشخیص داده بودند که سیمای زنی رقصان است قرار شد تغییر کند. با کمال تعجب دیدم فردایش همین یادداشت هم به کل حذف شده. پیگیرش شدم گفتند “بیش از حد سکسی بوده”!
با خودم فکر کردم حیف است شما خوانندگان این وبلاگ، حاضران در وبلاگستان و همچنین ربات فیلترینگ و دوستانی را که صبح تا شب در جستجوی “داستان سکسی باحال” میگردند را از لذت خواندن این نوشته محروم کنم. این شما و این سکسیترین نوشته مطبوعاتی در نسبتا مطلقترین کشور آزاد جهان با باحالترین روزنامه نگاران تاریخ.
مربوط به:X مصاحبه سکسی،آزادی نسبتا مطلق،طنزنویسی با اعمال شاقه
فرستاده شده در بیشعوری،طنز و منز | ۷ نظر
فواد صادقی و علیرضا بهشتی شیرازی
از آنهایی که دربندند و امیدوارم همه شان هرچه زودتر آزاد شوند به یاد دو نفر بیشتر هستم. یکی فواد صادقی و دیگری علیرضا بهشتی شیرازی. درباره فواد صادقی نکته احساس برانگیزی به ذهنم نمی رسد که به سنت یادکردهای اشک برانگیز بنویسم. فواد از بچههای بسیج دانشگاه امیرکبیر بود که آن زمان نزدیک به جناح راست و بعدا اصولگرا محسوب میشد. بزرگترین کارش در عرصه رسانه راهاندازی بازتاب و تبدیل آن به پربینندهترین و تاثیرگذارترین وبسایت خبری فارسی زبان (به همراه عمار کلانتری) بود که بر خلاف آنچه برخی میپندارند موفقیت آن صرفا به خاطر حمایت محسن رضایی و بعضی مصونیتها یا حتی سابقه بازتاب نبود. شاید اینها تاثیر داشت اما نکته اصلی نبوغ خود فواد صادقی بود که من از نزدیک می دیدم و به نظرم بیشتر سایتهای فارسی که بعداز بازتاب راه افتادند از ابتکارهای فواد در مواردی مثل نحوه انتخاب و چینش اخبار و تیترزنی و حتی تحلیل تاثیر گرفتند. خیلی ها هم که کاملا کپی برداری از بازتاب بودند.
البته جنجالساز هم بود و به عقیده من کار او در بازتاب یکی از اصلیترین الگوها برای افشاگریهای آنچنانی بود که احمدی نژاد بزرگترین ثمره آن نوع ژورنالیسم بود. هرچند که احمدینژاد به زودی با بازتاب هم درافتاد و با پیگیریهای مستقیم دفتر او بازتاب پلمب شد، موردی که بهت بسیاری از طرفداران اصولگرای او را به همراه داشت.
او بعدا هیچ همکاریای با تابناک که تا حدودی جایگزین بازتاب شد نداشت (همانطور که خود من هم هنوز حتی رنگ دفتر تابناک را ندیدهام) و سایت آینده را راه انداخت. سایتی که هرچند اشکالات فراوانی داشت و دارد ولی هم در خبررسانی و تحلیل خبر از بازتاب حرفهای تر بود و هم در حمایت از میرحسین موسوی و جنبش سبز کاری کرد کارستان. او نه فقط از محسن رضایی که چشمانتظار حمایت فواد و مجموعه آینده بود حمایت نکرد -و در مقابل حمایت او را از دست داد- بلکه آنچنان قوی و جانانه در جذب اصولگراها به میرحسین موسوی کوشید که سایت آینده پیش از همه و در نیمروز ۲۲ خرداد با جماعت حکم توقیف بدستی که با اسلحه سرد و گرم به دفتر سایت ریخته بودند مواجه شد. “آنها” میدانستند خطدهی بسیاری از اخبار و گزارشها و حتی سیاستها از کجا می آید…
پس از آن چند بار سایت آینده توقیف و فیلتر و رفع توقیف و رفع فیلتر شد و هربار فشارها بر آن و به خصوص صادقی بیشتر میشد و او هم در حمایت از موسوی و انتقادهای تند از دولت و رئیسش تا اینکه سرانجام حوالی ۲۲ بهمن امسال دستگیر شد و هنوز بازداشت است. بازداشتی که آنچنان که باید و شاید از طرف جنبش سبز و همینطور همکاران فضای سایبر ژورنالیسم مورد توجه قرار نگرفته و محکوم نشده و این در حالیست که مجموعه سایت آینده و در راس آن فواد صادقی بیشترین نقش رسانهای در حمایت از موسوی در میان اصولگرایان و طیف معتدل مایل به نظام را داشت و خود آقای موسوی علاقه زیادی به این مجموعه و فواد داشته و دارد. علاوه بر اینها من به عنوان شاهدی نزدیک (که البته همیشه اختلاف نظرهای عمیقی در بسیاری از موارد با او داشته و دارم) شهادت می دهم که فواد صادقی و همینطور عمار کلانتری (پسر استاندار دولت خاتمی) با آن سابقه اصولگرایانه و بسیجیشان می توانستند با کوتاه آمدن در برخی مواضعشان هم به مال و مکنت بسیاری دست یابند و هم پستهای بسیار مهمی را از آن خود کنند. امیدوارم فواد هرچه زودتر آزاد شود.
در مورد علیرضا بهشتی شیرازی می توانم این را بگویم که او یکی از شریفترین، بافرهنگترین و درستکارترین آدمهاییست که در حوزه فرهنگ من تا بحال دیدهام. آقای بهشتی مدیر انتشارات روزنه است و بهانه آشنایی و گپ و گفت من با ایشان انتشار یک کتاب از من توسط روزنه بود که حماقت کردم و در لحظه آخر (که قرارداد و چک هم نوشته شده بود) آن را به هم زدم. اما آشنایی با آقای بهشتی جدا برایم جالب و جذاب بود. آدمی واقعا فرهنگی و با شعور که در همان چند جلسه دیدار و گفتگو (که آخریاش آذرماه امسال بود) دقت نظر و کاردانیاش برایم درسآموز بود. هرچند که عقاید مذهبی او را شخصا قبول ندارم و با هم در این زمینه بحث تندی هم کردیم اما واقعا وقتی فکر می کنم اگر الان میرحسین آنجایی بود که باید میبود سکان فرهنگ بخش دولتی ما دست افرادی باشعور و با فرهنگ مثل بهشتی بود… دلم میخواهد بروم کامران دانشجو را با دستهای خودم خفه کنم! (توجه: خفه کردن کامران دانشجو ربطی به مسائل فرهنگی ندارد و به مسائل انتخاباتی برمیگردد!)
امیدوارم این مرد شجاع و دوستداشتنی هم هرچه زودتر آزاد شود.
فرستاده شده در یادداشت | ۵ نظر
مردی که نفسش (او) را کشت
می خوام یه چیزی بگم یعنی به همین سوی چراغ که هی داره تلو تلو می خوره نامردین مشغول ذمهاین اگه درباره من فکرای بد بکنین. درباره من فکرای خوب بکنین… من خوبم… شما چطورین؟… داشتم چی می گفتم؟ ها… می خوام بگم امشب این داستان هدایت منو دیوونه کرد که الهی به همین سوی چراغ خدا دیوونه ش بکنه… یاد تموم اون روزایی افتادم که ریدم توشون… آره خودم به دست خودم ریدم توشون… خدا از سر تقصیراتم نگذره… نگذشت هم البته نگذره… خب کفاره که شاخ و دم نداره وختی آدم حتی ماکسیم نداشته باشه… ماکسیم چیه؟ … دندون رو جیگر بذار الان می گم… آخ دیوث دندون رو جیگر خودت بذار ول کن این جیگر آش و لاش منو… آخ…
مردی که نفسش را کشت
صادق هدایت
نفس اژدرهاست او کی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است
مولوی
میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه های طرف سرچشمه بیرون میآمد، از جلو مسجد سپهسالار میگذشت، از کوچ ة صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت. در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیکرد . مثل اینکه فکر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار، چشمهای کو چک، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلیمتواضع و کم حرف بود.
ولی گاهی، طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد که دستهایش را از پشت بهم وصل کرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینکه چیزی را جستجو می کرد،گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد.
فرستاده شده در بی دستگان | ۴ نظر
نظر ف م سخن درباره مجموعه داستان های من
مطلب زیر بخشی از کشکول خبری طنزآمیز ف م سخن است که درباره مجموعه داستان طنزآمیز “راننده تاکسی” نوشته من. این بخش را که عینا از کشکول ۱۱۳هم ف م سخن عزیز نقل کرده می شود بخوانید و در انتها یکی دو تا نکته کوچولو از من را ببینید.
راننده تاکسی محمود فرجامی، آینه ی تمام قد در مقابل جامعه ی ایرانی
بعضی وقت ها آدم در می ماند که در باره ی بعضی چیزها مطلب بنویسد یا ننویسد. مثلا شما کتابی را می خوانید که بسیار جالب و خواندنی ست و خواندناش بسیار لذت بخش و آموزنده است و می خواهید به خوانندگان تان توصیه کنید که این کتاب را حتما بخوانند، که اگر نخوانند از دست شان می رود، آن وقت به تردید می افتید که این کار را بکنید یا نکنید و مطلبی در معرفی آن کتاب بنویسید یا ننویسید. چرا؟ چون ممکن است این معرفیِ شما برای نویسنده ی بی خبر کتاب دردسر درست کند، یا حتی فردا مانع نشر کتاب او شود! بدیهی ست با تمام گرفتاری ها و مصائب این چنینی، سکوت در مورد بعضی چیزها جایز نیست، از جمله کتاب راننده تاکسی آقای محمود فرجامی که کتابیست به غایت خواندنی و لذت بردنی!در باره ی خصائل اخلاقی و رفتاری ما ایرانیان تا کنون چند کتاب شاخص نوشته شده است از جمله کتاب “خلقیات ما ایرانیان” مرحوم محمد علی جمالزاده، که هر چند نویسنده سعی کرده با نهایت احترام و ادب و از نگاه خارجی به بعضی از ضعف های اخلاقی و رفتاری ما ایرانیان اشاره کند باعث اعتراض و واکنش شدید شده، آن قدر که کتاب در زمان خود سانسور شده و بعدها اجازه ی نشر نیافته است. بعضی نویسندگان هم در قالب داستان کوتاه و داستانک به این منطقه ی ممنوعه ی خطرناک نزدیک شده اند؛ مثلا فریدون تنکابنی در راه رفتن روی ریل یا یادداشت های شهر شلوغ، یا هنرپیشه و نویسنده ی ارجمند رضا کیانیان، در این مردم نازنین.
محمود فرجامی هم با انتشار کتاب راننده تاکسی به این وادی پر خطر گام گذاشته و به اعتقاد من توانسته از پیچ و خم های دشوار آن به سلامت عبور کند. این کتاب ۱۱۲ صفحه ای آینه ی تمام قدی ست در مقابل ما مردم که اگر در این آینه نیک بنگریم، می توانیم بسیاری از ضعف ها و زشتی های خودمان را ببینیم و در صدد رفع آن ها بر آییم.
کتاب محمود خان فرجامی از آن دست کتاب هایی ست که می توان آن را یک نفس تا انتها خواند و خسته نشد؛ از آن دست کتاب هایی ست که وقتی آن را می خوانیم، در بعضی جاهایش لبخند بر لب می آوریم، در بعضی جاهایش نیش مان باز می شود و می خندیم، و در بعضی جاهایش قهقهه می زنیم! از قدیم گفته اند که گریاندن مرده شور و خنداندن طنزنویس کاری ست بس دشوار، و این روزها که خود من مثل بُرجِ زهرمار هستم و لبخند خشک و خالی هم به زور می زنم، اگر کتابی بتواند آن طور مرا به وجد آورد که صدای قهقهه ی مرا در و همسایه بشنوند قطعا کتابی ست موثر که نویسنده اش می تواند حتی بر لب طنزنویس خنده بنشاند!
من در حاشیه ی بعضی از کتاب ها احساسی را که با خواندن بعضی جملات به من دست می دهد با حروف و کلمات و اَشکال نشان می دهم. مثلا در جایی که جمله ای جالب باشد، در کنارش حرف “ج” می نویسم؛ خیلی جالب باشد “خ ج” می نویسم؛ با مزه باشد با مداد شکل “:)” می کشم؛ خیلی با مزه باشد شکل “:)))” می کشم. در حاشیه ی کتاب محمود خان فرجامی تعدادی “ج” و “خ ج” و “:)” و “:)))” به چشم می خورد که واکنشِ مثبتِ منِ خواننده را نسبت به محتوای کتاب نشان می دهد.
راننده تاکسی کتابی ست که به دست آوردنش آسان نیست. به رغم این که ناشر معتبر و معروفی مانند نشر نی آن را منتشر کرده، این کتاب را بسیاری از کتاب فروشی های تهران نمی شناسند و از وجودش خبر ندارند. بعد از مراجعه به چند کتاب فروشی، بالاخره یک فروشنده با شنیدن نام کتاب و ناشر و استماعِ توضیحاتی در باره ی محتوای آن و این که مطالب اش از زبان یک راننده ی تاکسی بیان شده و به زبان طنز است جرقه ای به ذهن اش زد و گفت “آهان! آن کتاب فیلمنامه را می گویید!” و با این جرقه توانست بالاخره کتاب را پیدا کند. اگر شما هم نتوانستید این کتاب را پیدا کنید، باید به جست و جوی تان در کتاب فروشی ها ادامه بدهید، والا مراجعه به سایت اینترنتی نشر نی هم کارساز نیست، چرا که بعد از باز شدن صفحه اول، اگر برای پیدا کردن شماره ی تلفن یا نشانی انتشارات، روی “اطلاعات تماس” کلیک کنید، طبق معمولِ اکثر سایت های ایرانی که فقط ظاهر زیبا و “نما” دارند و باطن شان تهی ست، با صفحه ی “اِرور” مواجه می شوید!
راننده تاکسی کتابی ست کم غلط. مجموعاً ۵ غلط مطبعی در صفحات ۲۹ و ۴۶ و ۶۳ و ۷۳ و ۱۰۴ وجود دارد که ناچیز است. شیوه ی نگارشِ دیالوگ ها بسیار سنجیده است طوری که خواندن از روی نوشته، به راحتیِ شنیدنِ همان دیالوگ هاست و چشم و ذهن، با مانعِ کلماتِ شکسته و رسم الخط عجیب غریب رو به رو نمی شود.
راننده تاکسی شامل یک مقدمه و هجده ماجرای کوتاه از زبان یک راننده تاکسی زرنگ و همه چیز دانِ تهرانی ست. در صفحاتِ محدودِ این کتاب، بسیاری از خصائص و رفتارهای “ما ایرانیان” مورد انتقاد صریح قرار گرفته است. این که ما ایرانی ها چقدر تیز و با حالیم؛ این که چگونه در راه حقوق مردم فعالیت و مبارزه می کنیم؛ این که چطور مردان قانون را دور می زنیم؛ این که چقدر متخصص مسائل اقتصادی هستیم و در زمینه ی اقتصاد به چه چیزهای مهمی فکر می کنیم؛ این که چطور بعضی وقت ها از بعضی آدم های بی خبر سوءاستفاده می کنیم؛ این که از همه چیز -از میزان برفی که فلان سال باریده تا پدیده ی النینو- اطلاعات دست اول داریم؛ این که اکثر مردان ما، به زنان، به چشم خواهر و مادر خودشان نگاه می کنند؛ این که تجاوز اگر از طرف خودی صورت بگیرد خوب است و از طرف غیر خودی بد؛ این که چقدر برای پول گرفتن و پول دادن تعارف می کنیم و سرانجام به چه نتایج درخشانی می رسیم؛ این که پدرِ اراذل و اوباش را باید در آوریم و پوست آن ها را بکنیم تا جلوی معتاد شدن بچه ی مردم گرفته شود و جامعه به آرامش برسد؛ این که خارجیِ موطلایی در ایران چه قدر و منزلتی دارد و ما چه تصوری از خارجی ها در ذهن خودمان داریم و در این تصور، چه کارهایی می توانیم با آن ها و بخصوص زن هایشان بکنیم؛ این که یک نویسنده، در ایران چقدر ارج و قرب دارد و چقدر به او احترام گذاشته می شود و چقدر به او از نظر مالی خوش می گذرد؛ این که اوضاع روانی ما ایرانیان چقدر میزان و درست است و از این نظر -شکر خدا- هیچ مشکلی نداریم؛ این که در چشم ما ایرانیان، افغانی یعنی چه، و ما چگونه باید با افغانی ها برخورد کنیم تا بزرگی و برتری مان معلوم شود؛ این که مدرنیسم و مظاهر آن مثل آزادی جنسی در چشم ما ایرانیان چگونه است و چه چیزهایی را مدرن و خوب می دانیم و نظر واقعی مان نسبت به مظاهر آن چیست؛ و بالاخره این که زبان فارسی چقدر غنی ست و ما چقدر خوب می توانیم نظر تلخ و زشت خود را لا به لای کلمات قشنگ و تعارفات مبالغه آمیز پنهان کنیم و در جدال لفظی با دوستی که دشمن می پنداریم به کار بریم، مواردی ست که در این کتابِ کم حجم و پُر مایه، به زبان طنز بیان شده و خواننده را در مقابل تصویرِ خودش قرار داده است.
با خواندن این کتاب، ما به رفتار راننده تاکسی و جماعتی که او با آن ها سر و کار دارد خواهیم خندید. مثل نمایش های هادی خرسندی که حاضران در سالن به شدت می خندند، ما هم با خواندن کتاب فرجامی خواهیم خندید. ولی در واقع آن کسی که ما به او می خندیم راننده تاکسی و مسافران اش نیستند؛ ما به خودمان، به خودِ خودمان می خندیم ولی خبر نداریم. مثل بازیِ سیاه بازی که به صورت سیاه شده ی طرفِ مقابل مان می خندیم، و دیگران هم می خندند، غافل از آن که صورت خودمان هم سیاه شده و من و تو و او و ما و شما همه در حال خندیدن به همدیگر هستیم و با بلاهت، خودمان را تافته ی جدا بافته و موجودی عاری از عیب و دارای صورتی تر و تمیز و پاک و درخشان می بینیم!
کتاب راننده تاکسی می توانست شکل و شمایل جذاب تری داشته باشد. روی جلدی با رنگِ غالبِ تیره، و یک نام، با حروف ایرانیک بر زمینه ی صورتیِ چرک، شاید متناسب با محتوای داستان های کتاب و حتی فضای واقعیِ تاکسی های ما باشد، ولی جذابیت بصری برای خریدار یک کتاب طنز ندارد.
این کتاب ارزنده را که با تیراژ ۱۶۵۰ نسخه منتشر شده می توانید به قیمت ۲۰۰۰ تومان از بعضی کتاب فروشی های تهران تهیه کنید.
و اما توضبحات من:
۱- تقریبا هر کس به من می رسد و طالب این کتاب است یا می گوید نتوانسته پیدایش کند یا به سختی موفق به این کار شده. گویا کتاب خوب فروش رفته و کمیاب است. حتی کتابفروشی محله مان در میدان سلماس هم که نسبتا پرت است به من گفت سه بار آن را آورده و الان فقط یک نسخه برایش مانده. اما ناشر این حرف را قبول ندارد و می گوید هنوز کلی کتاب درانبار مانده و معتقد است رفقا این حرفها را می زنند که کتاب مجانی از خودم بگیرند! در عوض بعضی رفقا که با ناشر جماعت سر و کار دارند هم می گویند حتما ناشر بیشتر از تیراژی که رسما اعلام کرده چاپ کرده (گویا این کار مرسوم است). من که قضاوت نمیکنم و می گویم ان شالله گربه است!
۲- اسم این کتاب قرار نبود “راننده تاکسی” باشد. همینجوری این اسم را گذاشتیم رویش و قرار شد وقتی از ارشاد برگشت برای دفعه بعد اسم مناسبی رویش بگذاریم. اما در کمال تعجب من و جناب ناشر کتاب با حذف دو سه داستان مجوز گرفت و ایشان معتقد بود که صلاح نیست حالا که بخت با ما یار بوده برای تغییر نام دوباره آن را به ممیزگاه بفرستیم. با همین نام چاپ شد و متاسفانه با کتاب (فیلمنامه) “راننده تاکسی” اسکورسیزی که در بازار کتاب هست اشتباه میشود. هرچند که من با فروتنی اعلام میکنم که بدم نمیآید با اسکورسیزی اشتباه شوم (!) ولی داستان انتخاب این نام برای این کتاب اینطوری بود و خودم دوست داشتم اسمش “مستقیم تهران” باشد.
۳- از ف م سخن متشکرم که اینقدر با دقت قصه ها را خوانده و اینقدر با لطف این کتاب را معرفی کرده. راستش اینقدر تعریف و تمجید کرده و آن را در کنار آثار بزرگ قرار داده که خودم هم هیجانی شدم بروم یک بار دیگر آن را بخوانم! شاید هم یک امضایی از خودم گرفتم. آدم اسمش محمود باشد از خود متشکر و متوهم نباشد؟!
پ.ن- این هم ماجرای خرید و خواندن “راننده تاکسی” به قلم یکی از دوستان خوش ذوق مشهدی.
مربوط به:راننده تاکسی،ف م سخن،معرفی کتاب
فرستاده شده در طنز و منز | ۶ نظر