لینکدونی

اشک‌ها و لبخندها، یک اتفاق مهم و یک گلایه‌ی بزرگ


سریال اشک‌ها و لبخندها اتفاق مهمی در عرصه‌ی کمدی سازی تلویزیون ایران است. سریالی که اگرچه بر تیپ‌سازی تکیه دارد اما از فضای آیتم محور سال‌های اخیر فراتر رفته و با مولفه‌های درخشانی که در زمینه‌ی فیلمنامه‌نویسی، کارگردانی و بازیگری دارد مجموعه‌ای جذاب و دیدنی از کار درآمده. کاگردانی دقیق حسن فتحیکلاه مخملی‌ها و فیلمنامه‌ی جذاب و به خصوص دیالوگ‌های روان علیرضا نادری را بازی‌های اکثرا درخشان بازیگران این فیلم و به ویژه مهدی هاشمی، گوهر خیراندیش و شهره لرستانی آنچنان خوب ارائه می‌دهند که این سریال را دیدنی می‌کنند.

به نظر من این سریال سطح سلیقه مخاطبان تلویزیون ایرانی را یک گام بالاتر می‌برد. به خصوص در زمینه‌ی کمدی که سال‌هاست در سطح مهران مدیری و پیمان قاسم‌خانی مانده است. البته به هیچ وجه کار مهران مدیری و تیمش را کم نمی‌شمارم و معتقدم مدیری بیش از یک دهه در بالا بردن سطح کمدی در تلویزیون نقش داشته است اما او که اصولا بازیگر و کارگردان آیتم و "90 شبی"ست ژانری مخصوص به خودش دارد که نباید کمدی‌های خوب تلویزیونی در او محدود شوند. بگذریم از اینکه به نظر می‌رسد مدتی هم هست که درجا می‌زند. اشک‌ها و لبخندها اصولا کاری متفاوت است. ریتم یکدستی دارد، دیالوگ‌ها جذابند، فیلمبرداری و نورپردازی‌اش در سطح کارهای سینمایی‌ست، کارگردان‌اش در فضاهای قدیمی صاحب تجربه است، روی دکور، لباس و گریم آن دقت شده… و به ویژه آنکه بازیگرانش "کمدی" بازی می‌کنند.

در همین‌جا این توضیح را بدهم که استفاده از لفظ فیلم یا سریال طنز به جای "کمدی" اشتباهی‌ست که متاسفانه دائما تکرار می‌شود. ما چیزی به نام فیلم، سریال، تئاتر یا فیلمنامه و نمایشنامه‌ی طنز نداریم. هر کدام از این هنرهای نمایشی هرگاه که طنزآمیز و خنده‌ساز باشند "کمدی" نام می‌گیرند. در اینباره بیشتر توضیح نمی دهم تا از بحث دور نیفتیم. (اگر خواستید نظر بزرگان در این زمینه را بدانید می‌توانید مصاحبه‌ی با زنده‌یاد منوچهر احترامی در این رابطه را در اینجا بخوانید.)

مهدی هاشمی در اشک‌ها و لبخندها اوج کمدی تلویزیونی را نمایش می‌دهد. با تمام ظرایف آن و اغراق‌های حساب‌شده‌ای که درست تا لبه‌ی افراط می‌روند اما هاشمی یک لحظه هم اشتباه نمی‌کند و در حالیکه بیشترین خنده‌سازی را می‌کند، اغراق را از حد نمی‌گذراند و باورپذیر و شیرین و در خدمت سایر عناصر مجموعه می‌ماند. هاشمی استاد بازیگری‌ست. شهرتش در تلویزیون هم با بازی دوگانه‌اش (هردو کمدی) در سلطان و شبان آغاز شد اما نقش‌های جدی نظیر نقش دکتر قریب را هم خوب و باورپذیر بازی می‌کند و در این سریال هم بازگشت خوبی به کمدی داشته باشد.

از آنسو حسن فتحی هم که علاقه‌ی خاصی به بازسازی فضاهای تاریخی یا نوستالژیک دارد؛ با این سریال گام بلندی رو به جلو برداشته است. بارزترینِ آن، به نظرم اهمیت دادن به دیالوگ‌نویسی است. کافیست دیالوگ‌های نچسب، مغلوط و پر از کلمات غریبه (نسبت به فضا و تاریخ وقوع داستان) در سریال مدار صفردرجه، را در کنار دیالوگ‌های اشکها و لبخندها بیاوریم که فارغ از ریتمیک بودن یا نبودن‌شان، خوب و دراماتیک تنظیم شده‌اند، با فضای داستان هماهنگ هستند و در دهان هر پرسناژی خوب می‌نشینند. به نظر من اشک‌ها و لبخندهای فتحی در ژانر کمدی تلویزیونی در حد زیر تیغ محمدرضا هنرمند در ژانر تراژدی تلویزیونی است و هر دوی اینها از معدود نقاط درخشان صدا و سیمای ایران است که انگار مدیران آن قسم خورده‌اند بودجه‌های میلیاردی رسانه ملی را در اختیار سلحشورها بگذارند.

جالب اینجاست که نحوه تصویربرداری و بسیاری از فضاهای این دو سریال هم شبیه به همدیگر است. با تمام این توصیفات اما به نظرم فتحی در یک مورد کژسلیقگی کرده است. البته تاکید می‌کنم "کژسلیقگی" و نه اشتباه. آن هم در مورد موسیقی فیلم است. گذشته از موسیقی پایانی که اصولا یک جورهایی‌ست، حسن فتحی می‌توانست با یک ابتکار هم به سریال خودش کمک کند و هم به موسیقی ایران زمین. فتحی می‌توانست موسیقی این فیلم را از ترانه‌های "ضربی" سفارش دهد. ضربی‌ها نوعی از موسیقی مردمی ایران هستند که به ویژه در تهران رواج بسیاری داشته‌اند. اصلا نوعی از ضربی‌ها که به لاله‌زاری و روحوضی معروف هستند موسیقی فولکلور مردم تهران محسوب می‌شوند که اتفاقا بیش از هر چیز یادآور کلاه مخملی‌ها و سینماهای لاله‌زار و همین فضای اشک‌‌ها و لبخندها هستند. جالب اینجاست که این ترانه‌ها عموما چه از حیث محتوای ترانه و چه از حیث اجرا طنزآمیز هستند که باز در این مورد هم با کمدی اشک‌ها و لبخندها اشتراک دارند.

مرتض احمدی استاد ضربی خوانی ایرانجلوه‌ی روشنفکرانه‌تر این نوع موسیقی "پیش پرده‌خوانی" نام داشت که خاستگاه آن تئاترها و سینماهای لاله‌زار تهران بود و در دهه بیست تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد، اّشعار انتقادی سیاسی و اجتماعی به شدت تندی داشت که فکاهی نویسان و طنزسرایانی چون پرویز خطیبی آنها را می‌سرودند. شاید به همین دلیل هم بود که پس از کودتا، دستگاه فرهنگی رژیم عمدا به موسیقی ضربی‌خوانی و تئاتر روحوضی بی‌توجهی می‌کرد و حتی این هنرهای اصیل و مردمی به طور ضمنی تحقیر هم می‌شدند. تا اینکه با انقلاب اسلامی و فضای خاصی که به خصوص آن اوایل به وجود آمد عملا این نوع موسیقی حتی فرصت حیات در مجالس شادی و عروسی‌های مردم را هم نیافت و اندک اندک از یادها رفت. دستندرکاران آن هم در نهایت فقر و فاقه مردند و فقط تعدادی انگشت‌شمار زنده‌اند که عن‌قریب خواهند مرد. ضربی‌خوانی شاید مظلوم‌ترین هنر ایرانی باشد. آنقدر مظلوم که در پیش از انقلاب حتی برای ضبط آن نیز چندان کاری صورت نگرفت و تنها کاست اصیل حاوی ضربی‌خوانی و موسیقی لاله‌زاری، کاری‌ست که مرتضی احمدی در دهه‌ی ۵۰ جمع کرده و آن هم با هزینه‌ی شخصی یک پزشک علاقه‌مند!

بعد از انقلاب هم که وضع روشن است. نه رسانه‌ی ملی (؟) حاضر به استفاده از این هنر است و نه دستگاه‌های فرهنگی دست کم حاضر به صبط و آرشیو این ترانه‌هایند. مرتضی احمدی که گویا تنها بازمانده‌ی ضربی خوان‌ها و تسلط به ترانه‌های لاله‌زاری است در دو گفتگویی که با او داشتم می‌گفت من الان در سن هشتاد و چند سالگی هنوز آمادگی دارم که این ترانه‌ها را با جمع کردن معدود نوازنده‌های اصیلی که مانده‌اند اجرا کنم اما هیچ ارگانی حاضر نیست بودجه این کار را حتی برای ثبت در تاریخ این کشور هم که شده تامین کند. و البته هم که اینطور است. صدا و سیما و ارشاد و حوزه هنری و ده‌ها سازمان ذی‌ربط و بی‌ربط که بودجه‌های فرهنگی میلیاردی می‌گیرند کارهای واجب‌تری دارند…

گلایه‌ی من (و نه ایراد) اینجاست که معنی می‌گیرد. می‌گویم در چنین فضای نامسئولانه‌ای، حسن فتحی می‌توانست با بکاربردن ترانه‌های ضربی تهرانی، به خصوص با لحن کمیک و جاهلانه‌ی لاله‌زاری که مرتضی احمدی استاد آن است نه فقط به سریال خودش جان دیگری ببخشد بلکه با استفاده از رسانه‌ی پرمخاطب تلویزیون، گوش و روان میلیون‌ها ایرانی را با این ترانه‌های دل‌انگیز آشنا کند. شک ندارم که در آن صورت ذائقه‌های بسیاری با طعم شیرین نوع خاص و مردم‌پسندی از موسیقی ایرانی را می‌چشید، می‌پسندید و به سرعت صدها هزار نسخه از موسیقی فیلم این سریال فروش می‌رفت و تقاضاها برای این نوع موسیقی بالا می‌گرفت. و آنوقت شاید به خاطر جنبه‌ی اقتصادی‌اش هم که شده، عده‌ای روی تولید این ژانر سرمایه‌گذاری می‌کردند و به این ترتیب نه‌تنها بخشی از موسیقی فولکلور ایران از نابودی نجات پیدا می‌کرد بلکه اساتید رو به موت ضربی‌خوان و ضربی‌نواز فرصت می‌یافتند آن را به نسل جدید بیاموزند و انتقال دهند.

و افسوس از فرصتی که به این راحتی از دست رفت.

————————

به نقل از فرارو

پی افزود:

۱- برای شنیدن آخرین تجربه‌ی موفق مرتضی احمدی در زمینه‌ی موسیقی فیلم با استفاده از ضربی‌خوانی نگاه کنید به کارتن دوبله‌ شده‌ی هورتن که در بازار به طور رسمی وجود دارد. (+)

۲- در همین رابطه: استمداد مرتضی احمدی از شهرداری برای ضبط فرهنگ موسیقایی تهران

۳- برای درک بهتر فضا، شاید بهتر باشد این فایل که در آن قطعاتی از چند ترانه قدیمی لاله‌زاری را سر هم کرده‌ام، اگر قبلا نشنیده‌اید بگیرید و بشنوید.


فرستاده شده در بی دستگان | ۱۲ نظر

هیجان


برای ثبت در تاریخ شخصی‌ام این را می‌نویسم.

چند ساعت پیش، یعنی در اواخر شب اول اردیبهشت ماه جلالی، در مکاشفه‌ای کاملا عقلانی و غیرعرفانی، گرهی که نزدیک به سه سال بود ذهنم را درگیر خود کرده‌بود، شروع به باز شدن کرد. نوشتم‌اش. همه‌اش روی یک برگ کاغذ.  آنقدر خوشحال و هیجان زده‌ام که نمی‌توانم بخوابم. مساله کاملا حرفه‌ای و کاری‌ست اما برای من رسیدن به این لحظه خیلی مهم بود. حتما برای‌تان رونمایی‌اش می‌کنم. شاید یکی دو ماه دیگر.

الان ساعت ۳ صبح است.


فرستاده شده در یادداشت | ۵ نظر

فیلتر اشتباهی و ربات‌های عوضی


عارضم که ما داشتیم مثل بچه‌ی آدم کار خودمان می‌کردیم که خبردار شدیم وبلاگمان فیلتر شده. یک مقداری صبر کردیم ببینیم باز می‌شود یا نه، دیدیم نشد. حتی دعای افتتاح را هم از مفاتیح خواندیم ولی فتح بابی نشد. هر چه فکر کردیم دیدیم از آن کارهای بدبد گردابی که نکرده‌ایم، پس لابد باید مساله سیاسی باشد. این بود که به یکی از بزرگواران که دستش همه جا می رسد تلفن زدیم که آقا یک کاری بکن. اما بعدش که نشستیم کلاه خودمان را قاضی کردیم دیدیم عجب توهمی! آخر ما در عالم سیاست پشه هم نیستیم که فیلترمان کنند و به قول شیخمان آن پشه هم نیستیم و خود این میان هیچیم.

این بود که به عنوان آخرین راه حل برداشتیم ایمیل زدیم به حضرات (filter@dci.ir) که آقاجان! اشتباه گرفته‌اید، ما نه مریم زی‌زی هستیم نه هادی خرسندی. اگر می شود بازش کنید (سایت دبش را). امروز صبح آمدیم سرکار دیدیم یک همچو ایمیلی برای ما آمده:

با سلام و احترام
لطفا موارد زیر را در وب سایت خود یافته و آنها را اصلاح نمایید:
  Content:   Count:   3 
Keywords:   …کسی | …جاوز | …ونی (نقطه چین‌ها از من است)
 

 در ضمن شما نباید به سایتهای فیلتر شده دیگر در سایت خود لینک دهید.
وب سایت شما رفع انسداد خواهد شد. در صورت تکرار،   مجددا توسط روباتــها بررسی شده وبرای همیشه مســــــدود می گردد.
با سپاس

 
واحد فیلترینگ مخابرات

 

سایت دبش هم انگار نه انگار که اصلا فیلتر بهش استعمال شده؛ خوش و خرم باز شد! ولی حال خودمان گرفته شد. یعنی خدا وکیلی باید وظیفه‌ی خطیر بستن سایت‌ها را ربات‌هایی با این درجه از هوشمندی داد؟

این بود که همچین نامه‌ای برای رفقا زدم:

سلام
متشکرم از پاسختان و همچنین رفع انسداد
چنان مواردی در سایت من به آن معنا وجود ندارد. ولی ممکن است رباتهای شما آنها را بیابند. مثلا ممکن است من از "تجاوز" آمریکا به عراق نوشته باشم، یا در مورد سایت‌های "سکسی" مطلبی اعتراضی نوشته باشم یا مثلا نوشته باشم "برلسکونی" و از این قبیل… . به همین دلیل یافته های ربات‌ها که طبیعتا هوشمند نیستند و محتوای نوشته های من به فارسی را نمی‌فهمند نباید ملاک قرار گیرد.
 
با احترام
م ف

به هر حال این شما و این هم سایت موقتا بی‌فیلتر دبش تا زمانی که آدم آهنی‌های مستقر در واحد فیلترینگ مخابرات دوباره سه کلمه‌ی غیر مجاز در دبش پیدا کنند.

ضمنا این اتفاق من را در کاندیداتوری ریاست جمهوری متزلزل کرد. رئیس جمهوری که دست و دلش بلرزد که مبادا کلمه‌ای بگوید که در ذهن یک عده‌ای معنای ناجوری بدهد و بزنند درش را تخته کنند واقعا چه فرقی با تدارکاتچی دارد؟ فکر کرده‌اید من حاضرم خاتمی بشوم؟ نه خیر آقاجان ما نیستیم…


فرستاده شده در یادداشت | ۱۳ نظر

اعلام کاندیداتوری رسمی محمود فرجامی و دعوت عمومی برای حمایت ماجور


اگر این ماجرای فیلترینگ اتفاق نمی‌افتاد الان شاهد سایتی بود با آدرس qalameh.com به عنوان سایت انتخاباتی حامیان بنده!
می‌توانید فکر کنید شوخی می‌کنم ولی اصلا این اینطور نیست. دومین را ثبت کرده بودم و حتی با نوید هم قرار مدارهای کدنویسی‌اش را گذاشته بودم که به تعویق افتاد. به هرحال جدی جدی می‌خواهم بروم وزارت کشور برای کاندیداتوری ثبت نام کنم.

گمان هم نمی‌کنم کار خلافی باشد. یک شهروند که اتفاقا برنامه هم برای واگذاری مناصب حساس کشوری دارد می‌خواهد برود برای نامزدی ریاست جمهوری ثبت نام کند. اشکالش کجاست؟

موضوع از ماه‌ها پیش به ذهنم رسیده بود ولی هر بار منصرف می‌شدم. نمی دانم بهش می گویند "هنوز احساس تکلیف نکرده‌ام" یا چیز دیگری ولی به هر حال به تصمیم‌گیری نهایی قطعی برای حضور نمی‌انجامید. تا اینکه در این ایام عیدی دو تا از رفقای مشهدی، ارژنگ و احمد آمدند به دیدارم. البته ظاهرش به دیدار عید دیدنی شبیه و در واقع آمده بودند برای احساس تکلیف. حساب همه جایش را هم کرده بودند. کی برای یک عید دیدنی ساده دوربین فیلمبرداری بتاکم با خودش می‌برد؟

من هم سریعا به احساس تکلیف نهایی رسیدم! واقعا اگر قرار باشد رئیس جمهور کارهای شگفت بکند و توجه جهانیان را جلب کند، چه کسی بهتر از من؟

بعد از آن با هر کدام از دوستان که درباره‌ی کاندیداتوری‌ام حرف زدم تصمیم را پسندیدند و حتی رسما هم اعلام حمایت کردند. به وضوح نام بعضی را می برم که گمان نکنید مساله جدی نیست. ارژنگ حاتمی، احمد نوری، آتبین محبتی، حمید ابک، علی معظمی، فرناز سیفی، داریوش محمدپور، محسن اشتیاقی، حمید بهرامی، علیرضا مبارکی‌فرد، سارا هاشمی نیک، فرشته رضایی، جلال سمیعی و خیلی‌های دیگر. حتی کار به بزرگترها هم کشید و دکاتیری مثل دکتر شیرین احمدنیا و دکتر هادی خرقانی هم رسما حمایت کردند.

تازه این درحالیست که به‌جز در یکی دو جای محدود و خصوصی، در جای دیگری کاندیداتوری‌ام را اعلام هنوز اعلام نکرده‌بودم و قطعا در چنین حالتی سیل مشتاقان و حامیان بسیار بیشتر از این می‌بود و خواهد شد.

از آنجایی که سیلی نقد به از حلوای نسیه، همینجا در بدو حمایت هم نفری یک‌دانه منصب برای هر کسی که اعلام حمایت کند می‌گذارم کنار. مَن لم یشکر الحامی مِن الخامی! وقتی در این مملکت سالهای سال است که در  دولت تازه، پست‌ها بین حامیان و روسای ستادهای انتخاباتی رئیس جمهور جدید دست به دست می شود؛ مگر ما با مردم تعارف داریم که بخواهیم نفهمند که در دولت ما پست‌های مدیریتی چطوری تقسیم خواهد شد.تازه من اخلاق‌مدارتر از بقیه‌ام و به جای یک جمع خصوصی و خودمانی، از همین الان همگان را به سر این سفره دعوت می‌کنم.

ایجاد فرصت‌های برابر و مبارزه با رانت خواری از این بهتر؟ هر کس گرسنه است بفرماید این هم کارت دعوت: اعلام حمایت کنید و در جوف اعلام حمایتتان بگویید چه پستی را می‌خواهید تا برایتان رزرو کنیم و بعد از پیروزی در انتخابات با شعار شایسته‌سالاری تقدیم کنیم خدمتتان. هیچ محدودیتی در این رابطه وجود ندارد و حتی اگر لازم باشد پست‌های جدیدی هم ایجاد می کنم فقط تنها شرطش این است که انتخاب پست کاملا بی‌ربط با تخصص و معلوماتتان باشد و در راستای همان  "انجام کارهای شگفت و جلب توجه جهانیان" باشد که مطلوب همه‌ی ماست.

مثلا به پست‌هایی که برای حامیان زیر در نظر گرفته شده و توضیح آنها توجه کنید تا بهتر متوجه مقصودم شوید:

ارژنگ حاتمی/ ریاست سازمان خصوصی سازی (دلیل: منسوب بودن ارژنگ به حاتم و در نتیجه توانایی در حاتم بخشی شرکت‌های دولتی به دوستان خصوصی)

جلال سمیعی/ ریاست سازمان تربیت بدنی کشور (دلیل: جلال (مطابق آخرین وزنکشی در ساعت ۲۰ و ۱۲ دقیقه‌ی دیشب) ۱۵۸ کیلوگرم است… شد ۱۵۹!)

احمد نوری/ وزارت نیرو (دلیل: ارتباط بحث نور با وزارت نیرو)

فرناز سیفی/ وزارت راه (دلیل: شعار فیمینیستی پیشنهادی ایشان" ایران را تونل می کنیم")

داریوش محمدپور/ ریاست سازمان هوا و فضای ایران (دلیل: داریوش "ملکوت" را دارد)

محسن اشتیاقی/ ریاست سازمان ورزش بانوان (دلیل: محسن مرد رند است)

حمیدرضا بهرامی/ ریاست سازمان مراتع و جنگل‌ها (دلیل: انتساب به بهرام که گور می گرفتش همه عمر!)

مجید فرجامی/ ریاست سازمان بازرسی ویژه‌ی ریاست جمهوری (دلیل: داداشمه!)

دکتر علی‌اصغر انجیدنی/ ریاست سازمان ثبت احوال (دلیل: نیاز مبرم وی به تغییر همزمان نام و نام خانوادگی)

سهراب فرجامی/ ریاست سایپا (دلیل: جوانگرایی از نوعی که راه دوری نمی‌رود)

مهدی فرجامی/ وزارت آموزش و پرورش (دلیل: قرار است دخترش را بدهد به سهراب و پدرزن او بشود)

علی معظمی/ وزارت دفاع (دلیل: اشتغال در انجمن حکمت و فلسفه، داشتن جثه‌ی کوچک و اخلاق مهربان)

محمد رازقی/ مشاور در امور زنان (دلیل: تجرد و قزوینی بودن)

دکتر شیرین احمدنیا/ وزارت صنایع و معادن (دلیل: تنها شاخه‌ای که شیرین خانم در آن مطلقا بی اطلاع است)

دکتر هادی خرقانی/ ریاست سازمان ملی جوانان (دلیل: سن و سال دکتر)

….

 تعداد حامیان و پست‌هایی که تا همین الان واگذار شده خیلی بیشتر از اینهاست. اینها را نوشتم که شما در جریان کابینه‌ی ما باشید و اگر خواستید حمایت کنید و پستی را برای خودتان انتخاب کنید بدانید که روال چگونه است. البته قرار است این دوستان برنامه هم بدهند که قطعا در راستای انگشت به دهان کردن جهانیان است و به مرور در سایت مناسبی (و ترجیحا ابتدا در وبلاگ خودشان) منتشر خواهد شد.

برای یک سری افراد را هم با اینکه هنوز اعلام حمایت رسمی نکرده‌اند، پست‌هایی در نظر گرفته‌ام که این خود نشان‌دهنده‌ی اوج سایسته‌سالاری من است. مثلا به ابوالفضل زرویی نصرآباد حتما حکم مشاوره در امور بین الملل رئیس جمهور را خواهم داد چرا که درست است که ایشان سال به دوازده ماه در آمریکا ساکن نیست و در عین حال روزنامه‌ها علیه آمریکا مطلب نمی‌نویسد اما بالاخره سال‌هاست که مشهور به ملا است و چه کسی بهتر از ملانا به جای مولانا؟

ضمنا برای اینکه ریا نشود این را هم بگویم که در میان تمام افرادی که موضوع را شنیدند فقط یه سه نفر حمایت نکردند. یکی محمدعلی ابطحی که گفت می خواهد از کروبی حمایت کند، یکی زنم که گفت "نکن. میان می‌گیرنت خره!" و دیگری عباس حسین‌نژاد که دلیلش را نگفت و بعید نیست خودش خیال رقابت با چراغ‌های خاموش داشته باشد؛ که صد البته با آن وجنات نورانی‌اش زهی خیال باطل!

به هر حال این شما و این کابینه‌ی هفتاد میلیونی ما. نگران پست و مقام نباشید، تمام پول نفت مال دولتست و به قول علما "مقتضی موجود و مانع مفقود." حتی سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی هم نیست که موی دماغمان شود. لازم باشد مملکت را هم چوب حراج می زنم و پولش را می گذارم روی پول نفت و به اندازه‌ی هفتاد میلیون وزارت‌خانه و معاونت و ریاست و دفتر و همایش و کمیته و چه و چه با بودجه ها و تنخواه‌های آنچنانی تاسیس می‌کنم تا همه به کام خود برسیم.

حمایت‌هان ماجور. پیش به سوی دولت محمود!


فرستاده شده در بی دستگان | ۱۲ نظر

فیلتر


خب گه‌گاهی اینطوری می‌شود. اینطوری که آدم بیاید ببیند که وبلاگش فیلتر شده. آن هم تا دسته! و بعد بماند که چه بگوید. دعا هم که خلق نشده برای این طور مواقع که آدم دست به دامن شیخ عباس قمی شود و مثلا با گفتن ۲۳۹ بار " اللهم خلصنا من الفیلترهم" خودش را آرام کند یا دست کم سرکار بگذارد.

به دو سه تا دوست و رفیق زنگ می‌زنم برای پی‌گیری ماجرا و رفع سوءتفاهم. شد، شد؛ نشد، نشد…! من آدمی که برای موقعیت‌های خیلی مهم‌ترش گردن کج کنم نیستم، چه رسد به اینجا که اصلا خبط و خطایی نشده که کار به باقی داستان بکشد.

گفتم که یک وقت اگر آمدید دیدید کل دبش رفته هوا بدانید ماجرا چیست. هرچند بعید می دانم برای آدم‌های زیادی دبش و نویسنده‌اش به اندازه‌ی آن پشه هم قدر و اعتبار و اهمیتی قائل باشند.

شاید درسی باشد برای من که در مملکتی که معلوم نیست از آن بالا چی می آید، دهانم را به انتظار باران نیمه‌باز نکنم!

تف…


فرستاده شده در یادداشت | ۸ نظر