
آخرین خبر
مادرزنم هم مرد. در تهران. در خانه ما…
پ.ن.:
با تشکر از همهی دوستانی که با کامنت، تماس تلفنی، پیامک و سایر روشها با من و همسرم همدردی کردند، برای دوستانی که در مورد مراسم ختم پرسیدند و متاسفانه نتوانستم به صورت تک به تک به آنها اطلاع بدهم، عرض کنم که این مراسم امروز سه شنبه (۱۳ اسفند) ساعت ۳ تا ۴و نیم بعد از ظهر در مسجد شفا به نشانی خیابان ولی عصر، بین خ بهشتی و خ مطهری، پشت شرکت مخابرات برگزار میشود.
فرستاده شده در یادداشت | ۲۹ نظر
همشهری عصر و یک خواهش
امروز عصر داشتم از دم دکه روزنامه فروشی رد میشدم که چشمم افتاد به عکس تمام قد منوچهر احترامی روی صفحه اول همشهری عصر. طبعا روزنامه را خریدم و داشتم مطالب راجع به احترامی را نگاه می کردم که چشمم خورد به اسم خودم!
نمی دانم تا حالا اسمتان در غیر منتظرهترین جاها دیدهاید؟ ناخودآگاه ضربان قلب آدم میرود بالا. البته خوشبختانه همشهری روزنامه خوشنامی است و می تواند خیلی هم خوشحال کننده باشد که در پروندهای درباره منوچهر احترامی اسم آدم به عنوان نویسندهی یادداشت آمده باشد؛ ولی من که یادداشتی به همشهری نداده بودم!
ماجرا این بود که دوستان (به احتمال زیاد امید مهدی نژاد) یکی از یادداشتهای وبلاگی من دربارهی آقای احترامی را در روزنامه منتشر کردهاند. البته این نشاندهندهی لطفشان است و چه بسا اگر می گفتند یادداشتی مینوشتم یا همان را آماده برای چاپ در روزنامه می کردم، ولی فکر می کنم چاپ آن مطلب، در صفحه وسط روزنامه پرخوانندهای مثل همشهری و بدون اطلاع من کار درستی نبوده.
من در وبلاگم برای دویست سیصد نفر که معمولا یا دوست و آشنا هستند و یا خوانندهی ثابت مینویسم. میخندانم، می گریانم، احساساتی می شوم، تند میشوم، افسرده میشوم… همهی اینها خطاب به این آدمهاست. درست است که اینترنت یک عرصهی عمومیست ولی آن یک اپسیلونی که در این عرصه عمومی مربوط به من است "کلاسه شده" است. دوست ندارم این فضا با فضاهای دیگر مخلوط شود. واقعا چرا باید خواننده روزنامه همشهری یادداشت خودمانی یکی به اسم محمود فرجامی را بخواند که دراوج غم و اندوه بعد از خاکسپاری استاد نوشته شده؟ یا چرا باید دهها هزار نفر روزنامه خوان بفهمند که او برای فلان نشریه مجانی مقاله می نوشته؟…
از امید که قطعا نظرش خیر بوده و لطف داشته متشکرم و برای چندمین بار از همه دوستان خواهش میکنم بدون هماهنگی من مطلقا هیچکدام از نوشتههای وبلاگی من را در سایر رسانه منتشر نکنند. این خواهش بیش از آنکه ناظر به اهمیت و قدرت نوشتههای من باشد؛ بر می گردد به ضعف و سستی این نوشته ها و همینطور متفاوت بودن فضای نشر. مثلا همین رفقا اگر از من یادداشتی در سوگ منوچهر احترامی میخواستند؛ چیز بهتری که به شان چنان خواجه نزدیکتر و برای شمارگان آن روزنامه شایستهتر باشد می نوشتم. یادمان باشد احترامی هیچ کاری را – و به خصوص روزنامهنگاری- را خرد و سرسری نمیگرفت.
اگر در وبلاگهایمان بجای نوشتن شعری، داستانی، یادداشتی یا نقدی درباره احترامی، با یادداشتهای آبکی و کپی پیست مغلوط یک شعر، از درگذشت آن بزرگ گذشتیم، در مطبوعات چنین نکنیم. یادمان باشد او حرمت مطبوعات بود. او منوچهر احترامی بود…
——————-
پ.ن: این هم یک یادداشت مشابه از وبلاگ من که در روزنامه دنیای اقتصاد چاپ شده. عجب گیری افتادیم ها! به قول یکی از دوستان که کامنت گذاشته، اصلا همین یادداشت را در حکم مانیفستی بدانید که از مطبوعات خواهش می کند مطالب دنیای سایبر را بدون اجازه به فضای خودشان نکشانند.
فرستاده شده در یادداشت | ۱۰ نظر
چند خبر اقتصادی- فرهنگی خوشحال کننده
در این وانفسای بحران اقتصاد ایرانی و جهانی که سال آینده را تبدیل به یکی از فلاکتبارترین سالهای پس از انقلاب خواهد کرد و احتمالا ملخ بوستان خواهد خورد و مردم ملخ؛ انتشار بعضی اخبار خوشحالکننده در زمینه فرهنگ واقعا غنیمت است.
بنا به اخبار رسمی (+و+) در لایحهی بودجه سال آینده:
- موسسهی دایرهالمعارف فقه شیعه دومیلیارد تومان بودجه دارد.
- "مؤسسسه ترجمان وحی" یک میلیارد تومان سهم دارد.
- برای مؤسسه اسرا (که وظیفه بسیار حیاتی نشر و ترویج آثار حضرت آیت الله جوادی آملی را بر عهده دارد) یک میلیارد و دویست میلیون تومان در نظر گرفته شده است.
- بنیاد حکمت صدرا ( که وظیفه خطیر انتشار ترویج آثار ملاصدرا و دفاع سطح عالی از حکمت متعالیه را بر عهده دارد) یک میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان دریافت خواهد کرد.
- شورای عالی انقلاب فرهنگی ۷ میلیارد تومان خواهد گرفت.
- برای شورایعالی حوزه علمیه قم (دامت برکاتهم) در سال ۸۸ مبلغ ۱۳۵ میلیارد تومان در نظر گرفته شده است.
- و موسسه آموزشی پژوهشی آیت الله مصباح یزدی ۵ میلیارد تومان سهم خواهد داشت.
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات در این لحظات ملکوتی اذان.
فرستاده شده در راپورت | ۸ نظر
مرگ امید و احترامی
حالی که بر من این روزها میرود را محال است کسی بفهمد. شبها یا خوابم نمیبرد یا خوابش را میبینم یا کابوس. دیروز در خواب دیدم روی سینهام حفرهای سر باز کرده که گوشتها درونش میجوشند و کنار میروند. آنچنان از خواب پریدم که باورم نمیشد خواب بوده باشد. بعد از مرگ برادر جوانم، هیچ ضربهای اینقدر کارم را نساخته بود. درونم آتش گرفته است. زین آتش نهفته که در سینهی من است خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت…
میخواهم به خودم دلداری بدهم. میگویم "حالا مگر چه شده؟ خب البته خیلی حیف شد که رفت؛ واقعا حیف از مردی با آن همه معلومات و سواد و هوش و حافظه که مرد. ولی مرگ حق است. کی نمیمیرد؟ تازه مگر تو چکارهاش بودی؟ چند وقت بود که میشناختیش؟…" و اشکهایم سرازیر میشود. دلم سرش را به سینهام میکوبد… "سینهی دردکشم را بدرم یا ندرم؟"
کاش میشد بدرم. دودی سیاه و فریادی گلودَر در من مانده است.
کاش نمیدیدمش. کاش به خانهاش نمیرفتم. کاش پای حرفهایش نمینشستم. کاش با آن عظمت منتشر برخورد نمیکردم. کاش بیوگرافی احترامی را دست نمیگرفتم… کاش عاشقش نمیشدم.
عمران صلاحی که رفت و حسرت ندیدناش که به دلم ماند، گفتم احترامی را از دست ندهم. رفتم و احترامی مرا بدست گرفت. آنهمه بزرگی، افتادگی، درویشی، فداکاری، مناعت طبع… ای وای بر من. کاش چنین روزی را نمیدیدم.
میگویند احترامی شعر خوب می سرود. قصه خوب میگفت. طنز خوب مینوشت. با سواد بود… همهی اینها بود و اینها نبود. انطباعات حسیهاش را میشمارند، جوهر احترامی این نبود. منوچهر احترامی آن سوپی بود که هر روز با وسواس برای مادرش، میرزا والده میپخت و در دهانش میگذاشت. منوچهر احترامی آن گپهای بلندی بود که با دهها آدم کوچکی مثل من هر روز میزد. منوچهر احترامی آن تلفن یک ساعتهاش وسط ضبط مصاحبه با زنی در اصفهان بود که با شوهرش مشکل داشت و گوشی برای شنیدن درددلهایش میخواست. آن پانزده کتابی بود که مرور می کرد تا بعد از ماهها، مقالهای برای "فرهنگ مردم" بنویسد؛ مجانی. آن همه کتابهای ریز و درشتی از شاعران جوان بود که آنها را به شوق خواندن شعرهای خوب می خرید و میخواند. وای از آن همه درویشی که به خاک رفت… وای بر دل من.
اشکهایم میریزد و ذره ای دلم برای منوچهر احترامی نمی سوزد. او بهترین دوران تهران را دیده بود. در بهترین مدرسهها درس خوانده بود. زمانی دانشگاه رفته بود که دانشجوها را روی سرشان میگذاشتند. زمانی وردست سردبیر توفیق شده بود که خیلیها آرزو داشتند سطری از آنها در توفیق چاپ شود. بهترین تئاترهای تهران را دیده بود. به سربازی که رفته بود خود تیمسار قرهباغی ستوان منوچهر احترامی را با ماشین و رانندهی خودش به عنوان جانشین سرگرد به قصر فرستاده بود. در زمان کارمندی به میل خودش به یزد رفته بود و همه جای آن طرفها را گشته بود. حقوقش ماهی شش هزار تومان بوده. در دوران طلایی رادیو با آن همکاری کرده… اشکهایم میریزد و دلم برای خودم میسوزد.
برای خودم که عقدهی اینها را داشتم و منوچهر احترامی تنها امید برای گشودن روزنهای به سرزمین رویاها و آرزوهایم بود. آدمی از نسل لوطیهای قدیم که بوی لالهزار و یزد و چخوف را یکجا می داد. درویش مردی. به طور حیرتانگیز و غیرقابل باوری درویش. اسطورهی دلبریدگی از دنیا در عین باخبری از امور… چه همه آرزوهای من به گور رفت.
آهای بدانید که اگر احترامی با اتوبوس و تاکسی این بر و آن بر می رفت، اگر لباسهایش چروک بود، اگر پرستار تمام وقت میرزاوالده بود، اگر دندانی چندانی به دهان نداشت… هیچکدام از نداشتن نبود، از نخواستن بود. پول داشت، حوصله نداشت. حوصلهاش را خرج نوشتهها و شاگرانش میکرد. خرج مادرش. خرج آدمها. آخرِ یک مراسمی، رفیقی دیدهبود احترامی نشسته گوشهای و دارد گریه میکند. چی شده استاد؟ فلانی را دیدم که زنش طلاق گرفته و پکر است… بدانید، همچو آدمی بود احترامی.
به من مربوط نیست که شعرهای احترامی چقدر خوب بودهاند. به من مربوط نیست که طنزهایش چقدر مردم را می خندانده. به من مربوط نیست که احترامی با حسنی برای بچه ها چه کرده. آنچه مرا آتش میزند آرزوهای خودم است که به خاک رفت. امیدم ناامید شده. تمام آن تاریخی که من شیفتهاش بودم، با آن لحنی که می فهمیدمش، در کالبدی که عاشقش بودم امروز دفن شد. خدا امیدتان را ناامید نکند. صدبرابر از دست دادنِ عزیزی سخت است. مرگ چنان خواجه کاری خرد نبود. این را فقط آدمهایی میفهمند که آن کودکی پرابهت و خالص را دیده باشند. نوشیده باشند. ای وای…
دارم دیوانه میشوم. امشب باید گیراترین افیون دنیا را پیدا کنم. بکشم. سر بکشم. سرم به دوران افتاده. خمار صدشبه دارم شراب خانه کجاست…
فرستاده شده در یادداشت | ۱۵ نظر
منوچهر احترامی ورپرید
سرم را بین دستهایم فشار میدهم و نمی دانم چی بنویسم. فاجعه را چطور می توان نوشت؟ چطور میتوان گفت؟ یعنی باید مثل جلال سمیعی زنگ زد و پرسید "خبر را داری؟" و بعد بلافاصله گفت منوچهر احترامی مرده! و فکر نکرد به آدمی که همین دیروز چند بار زنگ زده به منزل احترامی که برود باقی مصاحبه را بگیرد. یا در حقیقت به بهانه مصاحبه برود خانه منوچهر احترامی؛ با هم غذاهای عجیب و غریب درست کنند، از میزوالده حرف بزنند، از توفیق و گلآقا حرف بزنند، از بی انصافی و کارنابلدی بعضی لوله کشها حرف بزنند، غذا بخورند، کارتن ببینند، حرف بزنند… .
میدانستم میمیرد. حس مسخرهای در درونم فریاد میزد میمیرد. همان حسی که هر بار بهش میگویم خیلی عوامی! حرفهایت به درد پشت کامیونها میخورد! خرافاتی هستی! و او هر بار با صدای بلند میگوید خوبها زودتر می میرند؛ میگوید به هر کس دل بستی رفت؛ میگوید لوطیها مال این زمانه نیستند.
زنگ میزنم خانه احترامی. آقایی گوشی را برمیدارد. خیلی طبیعی میگویم که میخواهم با آقای احترامی صحبت کنم. او هم خیلی طبیعی میپرسد که کی هستم و چکارش دارم؟ میمانم چی بگویم. میگویم من شاگرد آقای احترامی هستم ولی میدانم که در این حد نبودم. میگویم دارم با ایشان روی کتابی کار میکنم. می گویم خبری شنیدهام. میگوید درست شنیدهاید. می گوید منوچهر احترامی مرده. می گوید من پورنگ هستم.
پورنگ خواهرزادهی منوچهر احترامی است. او اسم مستعار پورنگ که با آن حسنی و یک سری کارهای دیگر را نوشت از همین پورنگ گرفته بود. سهراب را چند هفتهی پیش بردم خانه داییِ پورنگ. سهراب که از سبیلهای پرپشت حسنی جا خورده بود با احتیاط پرسید:
- شما واقعا نمی رفتید حمام؟
حسنی خندید و گفت:
- نه. اون مال بچگیهام بود سهراب. از اون موقع به بعد من و بابام و عموم… چی؟
سهراب خنیدید و گفت: – هفتهای دو بار میریم حموم!
و با هم دوست شدند. برایش کارتن گذاشت. بهش کتاب داد. باهاش حرف زد. از پورنگ و بقیه بچهها گفت که وقتی اینقدی بودند باهاشان چه میکرد.
پورنگ خیلی آمرانه حرف میزند. در تک تک جملاتش نهفته و آشکار است که "این به خانواده ما و شخص من مربوط است." فعلا فقط اجازه می دهد که از طرف خانوادههای احترامی، مسجد حوضی، سرخهای و یکی دیگر یک آگهی تسلیت بزنیم. نه اسم بیمارستان را میگوید و نه هیچ چیز دیگر. "فعلا نه بیایید و نه هیچ کار دیگری بکنید. هیچ چیزی بدون هماهنگی من هم ننویسید. "
مسجد حوضی نام خانوادگی مادری احترامی است. آنها آخوند بودهاند و مقرشان مسجد حوض تهران. فامیل پدریاش میرزا بودهاند. یعنی سوادی داشتهاند و حساب و کتاب سرشان میشده. آنها دست کم از چهارصد سال پیش ساکن تهران بودهاند. خودش میخندید و میگفت امیدوارم اینها جزو راهزنان تهرانی نبوده باشند!
پدربزرگ پدریاش تاجری بوده بین ایران و روسیه که انقلاب بلشویکی ورشکستهاش میکند. پدرش کارمند وزارت دارایی بوده در زمانی که کارمند بودن پرستیژ خاصی داشته. البته آنها هیچ وقت زندگی مرفهی نداشتهاند. آنها که می گویم، منظورم او و پدر و مادر و خواهر و برادرش است. برادرش سالها پیش –شاید- به عارضهی مشابهی درگذشت. موضوعی که میزوالده، مادرشان را درهم شکست.خود منوچهر خان هم هنوز کمر راست نکرده بود. یک بار برایم گفت یکی از دلایلی که حاضر نیست به اصرارهای من تن بدهد و برویم قفسههای خاک گرفته انبارش را برای یافتن کارهای قدیمیاش بکاویم این است که ممکن است با آثاری از برادرش مواجه شود و های های بزند زیر گریه.
تمام تنم داغ میشود و میخواهم بزنم زیر گریه. اما نمیزنم. برادرم هم که مرد آخرش آن عربدهای را در گلویم مانده بود نریختم بیرون. اما آن وقت اجازه داشتم که اشک ریزان خودم را سه ساعته به مشهد برسانم و الان حق ندارم بروم نیروی هوایی خانه احترامی. پورنگ خان تاکید کرده که نرویم. نه خانه نه بیمارستان و نه فعلا هیچ جای دیگر. باید بنشینم و در این هوای گرفته، در این هوای بارانی، اشک بریزم و فکر کنم که از طرف خانوادههای ذویالعز و الاحترام فوق چه آگهیای چاپ کنم. حالا باید با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ناگهانی بزرگ خاندان، منوچهر احترامی را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم. یک قالب آماده!
احترامی همیشه از قالبها گریزان بود. همین پریروز که داشتم متن مصاحبه را پیاده میکردم به اینجا رسیده بودیم که میگفت از حدود بیست سالگی از نوشتن در ستون ها و قالبهای از پیش تعیینشده گریزان شده. میگفت وقتی تو در ستون و قالبی می نویسی که یکی دیگر به وجود آورده و جاانداخته مثل این است که داری با مغز او فکر میکنی. یک جوان بیست ساله به این نتیجه رسیده بوده! عجیب است ولی نه برای کسی که از ۱۷ سالگی جذب روزنامه توفیق شده و در نوزده سالگی وردست سردبیر!
پدرش را به گمانم سال ۳۶ از دست میدهد. منوچهر از ان به بعد درس می خواند و کار هم میکند تا کمک خرج خانه باشد. "آهنگری، در و پنجره سازی، صندلی سازی… از پس این کارها خوب بر میآمدم. بعضی وقتها شبها تا دیروقت کار می کردم و با اضافه کاری روزی ۱۸ تومان میگرفتم." هنوز هم وقتی از کارهای فنی حرف می زد تبحرش شگفت آور بود. آنچنان از پرههای موتورخانه شوفاژ میگفت و اینکه چطور باید آنها را عوض کرد که انگار پنجاه سال تاسیساتی بوده. "اگر این قلب واماندهام می گذاشت الان هم خودم این کارها را میکردم."
در دبیرستان به خاطر شیطنت زیاد یکی از معلمها قسم میخورد که او را رفوزه کند. به صلاحدید مدیر، پروندهاش را میگیرد و میبرد به دبیرستانی دیگر که رشته ریاضی نداشته و به جایش در رشته ادبی نام مینویسد. خودش و حتی پدرش هم از این توفیق اجباری خوشحال میشوند. پدر منوچهر دوست دارد او وکیل شود. دیپلم را که میگیرد میرود رشته حقوق دانشگاه تهران. اما هوش ریاضیاش حیرت آور بود. چند تا مساله ریاضی داد که حل کنم. هیچکدام را نتوانستم. راه حل های همه را گفت و معلوم شد ریاضی نه به رشته که به هوش و ورزیدگی ذهن است. بی خود نبود که کارشناس سازمان برنامه شده بود.
مگر فقط هوش بود؟ حافظه اش بی نظیر بود. حیرت برانگیز! از آبله مرغان خواهرش که حدودا سه و نیم سالگی خودش رخ داده بود به خاطر داشت به بعد. از آن به این طرف کمتر اسمی را بود که از خاطر برده باشد. تاریخ زندهی نیم قرن مطبوعات ایران رفته است!
اشک هایم میریزد و مانده ام در این زمانهی ریا و چاپلوسی که مقدسترین کلمات هم به مبتذلترین حالات افتادهاند چطور او را توصیف کنم.
- آقای احترامی! سه طبقهی درندشت بالاسرتان افتاده. چرا نمی دهیدش اجاره؟
- بدهم اجاره که چه شود؟
- ماهی یک عالمه پول میآید توی جیبتان.
- فکر می کنی به عقل خودم نمیرسد؟ پول را میخواهم چه کار؟!
- چه میدانم. این همه کارمیشود کرد با پول. مثلا یک پرستار خوب بگیرید برای میزوالده که مجبور نباشید ۲۴ ساعته اینجا باشید. گه گاهی هم بتوانید بیایید بیرون هوایی بخورید.
- میز والده جز من، هیچ کس دیگر را قبول نمیکند. تازه من از این پول هایی که خواب پول است خوشم نمیآید. اصلا من پول میخواهم چه کار؟
- می دانید چیست. یک مقداری ابراهیم گلستان خون شما کم است به گمانم!
- ابراهیم گلستان نمیآمد با تو سیب زمینی پوست بکند برای پوره. آن رنده را بیار!
میگفت عمران صلاحی ورپرید. تاکید میکرد که ورپرید. صابری را هم همینطور. با لحنی میگفت که یعنی وقت مردنشان نبوده، هنوز کلی کار میتوانستند بکنند. نباید میمردند. حالا بهتر میفهمم ورپریدن یعنی چه. ورپریدن یعنی اینکه آن همه انسانیت، آن همه فروتنی، آن همه دانش، آن همه ذوق، آن همه خاطره، آن همه هوش، آن همه کودکی… در جای سردی آرام خوابیده و هیچوقت برنخواهد خاست. خود احترامی ورپریده. راستی خبر را به میزوالده چطور میدهند؟ وقتی از توی آن اتاق عقبی صدا میزند "منوچهر خان!" بهش چه می گویند؟ میگویند منوچهرخان ورپرید؟! میشود بار این همه فاجعه را به عهیده چند کلمهی حقیر گذاشت؟
ببخشید… دیگر نمی توانم ادامه بدهم. حتما چیزهای بیشتری مینویسم و می گذارم.
فرستاده شده در یادداشت | ۲۲ نظر