لینکدونی

تیر و تخته در محله‌ی برو بیا


kooche.jpg 

عکسی که در بالا می‌بیند، سر کوچه‌ی محل کار من است. دقیقترش را بخواهید: فلسطین، نبش مرتضی‌زاده. آن روزهایی که ماشین داشته باشم از اینجا می‌پیچم توی کوچه. از سه هفته مانده به شروع محرم امسال، اینجا این تیر و تخته‌ای را که می‌بینید هوا کردند. حالا ممکن است فکر کنید من به خاطر اینکه هر روز یک ربع بیتشر توی ترافیک باشم تا محله را دور بزنم و از بولوار کشاورز بیایم و خودم را برسانم به کوچه این‌ مطلب را نوشته‌ام؛ اما خدا به سر شاهدست که اینطور نیست. ما تمام زندگی‌مان به این طور دور زدن‌ها گذشته، حالا بیایم به خاطر یک معطلی یک ماهه وقت خودم و شما را بگیرم؟

موضوع جالب اینست که اینجا پر رفت‌وآمدترین محله‌ی یهودیان ایران است. چون این طرفش مدرسه (دبستان، راهنمایی و دبیرستان) پسرانه یهودیان است و آن طرفش کنیسه. و دقیقا بین این دو مکان است که تیر و تخته‌ی مربوطه علم شده است! جالبتر اینجاست که تقریبا تمام همسایه‌ها هم از این وضعیت ناراضی‌اند. دیروز یکی‌شان می‌گفت به دنبال این بوده که بفهمد اگر همسایه‌ها این بساط را راه نمی اندازند پس کی هر سال راه می‌اندازد؛ که از یکی از علم‌کنندگان شنیده: سازمان تبلیغات اسلامی!

حالا هی بگویید این سازمان بودجه‌های میلیاردی‌اش را چکار می‌کند…


فرستاده شده در یادداشت | ۱۳ نظر

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است؛ خانم صابری!


 

 خبر توقف انتشار هفته‌نامه‌ی گل‌آقا به تصمیم پوپک صابری را از طریق آی‌طنز خواندم و بسیار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه برای ابراز همدردی با خانم صابری و همسرش، آقای داوودی. هیچکدام نبودند. پیام گذاشتم که خیلی متاسف شدم و امیدوارم روزی نزدیک شاهد بازگشت قدرتمندانه‌ی نشریات گل‌آقا باشیم. نه هفته‌نامه، که همه‌ی نشریات گل‌آقا. واقعا عقیده‌ی قلبی‌ام همین است.

تا به حال دو سه بار درباره‌ی گل‌آقا نوشته‌ام. یک بار به جد و بقیه به طنز؛ اما خمیرمایه‌ی اصلی همه این بوده که دوست داشته‌ام گل‌آقا بهترین نشریه‌ی طنز ایران باشد. نه از بی‌رقیبی، بلکه فی‌نفسه چنان قوی و خواندنی باشد.

حالا نمی‌خواهم باز آن حرف‌ها و دلایل را تکرار کنم. سوءتفاهم‌هایی سر همانها پیش آمده بود که امیدوارم رفع شده باشد. الان فقط می‌خواهم همدردی کنم. من واقعا وضعیتی که خانم صابری در آن قرار دارد را درک می‌کنم. وضعیتی که من "فرسودگی" توصیفش می‌کنم. دلایلش هرچه که می‌خواهد باشد، فرسودگی حال بدیست و مملکت ما سرزمین فرسودگی‌ست. 

ما باید با دوست و همکار خسته و فرسوده و دلگیرمان همدردی کنیم. ما پیشتر از آنکه خواننده و نویسنده و منتقد و طنزپرداز و رئیس و مرئوس باشیم؛ آدمیم.

گل‌آقا خیلی به گردن ما حق دارد. مرحوم صابری می‌توانست نردبان قدرت را بالاتر برود. وزیر و وکیل بشود. اصلا چه می‌گویم؟ ما هنوز بچه بوده‌ایم که او نزدیک‌ترین مشاور رئیس جمهور رجایی بوده. او تا آخرین لحظه دوست رهبر انقلاب بود. رهبری که بسیاری از شاعران و روزنامه‌نگاران و مدیران و طنزپردازان ما با زحمت زیاد، در نوبت قرار می گیرند تا به دیدن ایشان بروند و احتمالا چند کلامی برای ایشان اجرا کنند.

همچین آدمی گل‌آقا را راه انداخت و خیلی‌ها را زیر بال و پر خودش گرفت. درست است که حکومت ایران از لحاظ فرهنگی – و به خصوص از منظر طنز- به مسیری شبه‌توتالیر افتاده و فقط آدم‌هایی در حد و اندازه‌ی صابری را آنقدر خودی می‌داند که اجازه بدهد –آنهم با انواع فشارها و تهدیدها و "پیغام"ها!- پایگاهی برای طنز سیاسی ایجاد کنند، ولی این امر به خودی خود تقصیری را متوجه صابری‌ نمی‌کند. من بارها خواسته‌ام این مطلب را روشن کنم که اگر ما همچنان از پوپک صابری، وارث و مدیر گل آقا می‌خواهیم که به این موسسه با دیدی "ملی‌تر" نگاه کند؛ همین امر است.

چرا ما از "طنز و کاریکاتور" و جواد علیزاده همچو انتظاری نداریم؟ مگر نه اینست که عمر این مجله به اندازه‌ی هفته‌نامه‌ی گل‌آقاست و همچنان هم منتشر می‌شود؟ چون ما همچنان گل‌آقا را جدی می دانیم و در شرایط بسیار بد این سال‌ها، از دوره هاشمی بگیر تا خاتمی و به خصوص الان، همیشه گل‌آقا این پتانسیل را داشته که خانه طنزنویسان باشد.

بله… درست است که هیچوقت گل‌آقا جلوی دست وزارت ارشاد را برای صدور مجوز نگرفته یا به قوه قضاییه هم نگفته فلان نشریه را ببند، سهل است که به انتشار بعضی نشریات طنز (که همه به رحمت خدا رفته‌اند) یاری هم رسانده است. تازه خصوصی هم هست و اختیارش دست مدیرش که هر چه خواست بکند با آن؛ ولی خدا را، حیف نیست حالا که فقط و فقط یک موسسه چنین موقعیتی دارد از آن به راحتی بگذرد؟ و با آن همانطوری که هست –موسسه‌ای کاملا خصوصی و ارث پدری- رفتار کند؟

شک ندارم که دست کم تا بیست سال آینده چنین فرصتی برای هیچ شخص و موسسه‌ای پیش نخواهد آمد. به راستی کدامیک از مقامات عالیرتبه‌ی ما مرد کنار گذاشتن میز و نردبانِ سیاست و قدرت و راه انداختن ستون و مجله‌ی طنز هستند؟ تازه اگر همچین جنمی داشته باشند کو سواد و قدرت قلمشان؟ این دو را هم داشته باشند کجا بتوانند اعتماد حضرات را جلب کنند؟

حضراتی که جز برای خودی‌ها، برای هیچ کسی حق وجود هم قائل نیستند چه رسد به طنز و انتقاد!

بی‌شک گل‌آقا مشکلاتی درونی دارد که ما از آن بی‌خبریم، یا کامل در جریان آن نیستیم و اظهار نظرهای صریح و قطعی شاید در حکم همان "لنگش کن" باشد که همه در گفتنش (و نه انجامش!) استاد هستیم. با خانم صابری و همکارانش در گل آقا، همدردی می‌کنم، به همگی خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم هر چه زودتر این اشکالات رفع شوند و گل‌آقا طرحی نو دراندازد. فراموش نکنیم که موسسه‌ی گل‌آقا همچنان هست و هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک‌ست…

 

———–

(این مطلب اول بار در آی طنز منتشر شد. یادداشت جلال سمیعی در همین زمینه را هم بخوانید.)


فرستاده شده در یادداشت | ۵ نظر

سلطان واقعی قلب‌ها


سه حرف بیشتر نیست

و همه‌ی کلمات از آن اوست

و بر قلب‌ها سلطنت می‌کند

                          سلطنتی واقعی

 

به سرنیزه‌ها

دارها

تازیانه‌ها

عربده‌ها

و حتی تلویزیون‌ها

فکر نکنید

 

به خودتان

به عکس‌ها نگاه کنید

همین الان آلبوم عکس‌هایتان را بیاورید

        (دارید اصلا؟)

و رد آخرین خنده‌ی سرخوشانه

آخرین لبخند واقعی را

در آنها جستجو کنید

 

چند سال گشتید؟ کجا یافتیدش؟

 

این است سطنت واقعی

مهیب

مطلق

بی واسطه

و خردکننده‌ی

 ج.ا.ا.

بر دل‌ها!


فرستاده شده در بی دستگان | ۳ نظر

من او نیستم


همین الان ایمیلی از دوست عزیزم، ناصر غیاثی دیدم که مودبانه گلایه کرده بود اگر فلان کامنت از شماست برای من و همسرم توهین آمیز است. فورا به آنجا رفتم و دیدم کسی به اسم من (محمود فرجامی) وارد بحثی شده و با عده‌ای درافتاده. راستش هنوز وقت نکرده ام در وبلاگ مانی ب بگردم ببینم داستان چیست اما معلوم است طرف خیلی بی ادبی کرده که حتی بخش‌هایی از کامنت‌هایش حذف شده.

از ناصر خیلی ممنونم که این احتمال را داده که آن کامنت‌ها از من نباشد. نیست و هیچ کامنت توهین آمیزی در سایت‌ها و وبلاگ ها که به نام من باشد، از من نیست. این نه به خاطر آنست که خیلی آدمی مودبی هستم بلکه به خاطر آنست که اگر تشخیص بدهم باید به کسی فحش بدهم (و اسمم را هم پایش بگذارم!) می‌آیم همینجا فحش می‌دهم که بُرد بیشتری داشته‌باشد!

به هر حال دوستان نه آن کامنتها از طرف من است و نه ادبیاتم اینطوری‌ست. چه با اسم و چه بی اسم. مطمئن نیستم ولی حدسم اینست که این کار کثیف و بزدلانه از کسی‌ست که با نام "سهند" در کامنتدانی وبلاگ‌های متعددی -و از جمله همینجا- مشغول لجن‌پراکنی‌هاییست که جز عقده‌های سادیستی قاعدتا نمی تواند منشا دیگری داشته باشد. اگر مدیریت کامنتهای دوستان سیستم کنترل آی‌پی را داشته باشد گمان کنم حدسم درست از آب درآید.

فعلا تا همینجا را داشته باشید…

پ.ن: یک سهند نامی، که احتمالا سهند مذکور نبوده این مطلب را در کامنت‌دانی مذکور به خود گرفته و طبیعتا ما را نواخته. رفتم آنجا و توضیح دادم که منظورم الزاما یک سهند خاص نیست و آن سهند اسپم‌انداز، را تقریبا تمام وبلاگ‌نویسان قدیمی می‌شناختند (تکه کلامش هم این بود: به  قول ما آذری‌ها…). بعد هم نوشتم که اگر قرار باشد هی من بیایم به کامنتدانی‌های دیگران و ببینم دیگران به اسم من چی نوشته‌اند و هی توضیح بدهم که "بابا من اون نیستم به دست بریده ابوالفضل!" که باید کار و زندگی‌ام را ول کنم بیفتم دوره.

 حضرت صاحب وبلاگ ایمیل زده که با اجازه‌تان این بین خودمان بماند و کامنت شما را به منزله‌ی ایمیل خصوصی تلقی می‌کنم!

من هم تشکر کردم و نوشتم که لطف بفرمایید منتشر کنید. به عبارت دیگر اینقدر عقلم می‌رسد که فرق ایمیل با کامنت چیست. ولی همچنان منتشر نکرده. آدم می‌ماند چی بگوید… انگاری راست گفته‌اند ۴دیواری اختیاری!


فرستاده شده در یادداشت | ۴ نظر

لنگه کفش… جانم؟ چی؟


انگار جهان هرچقدر سوم‌تر باشد در تولید انبوه "حماسه" پیشتازتر است! این حماسه حتی می‌تواند در حد پرتاب لنگه کفش هم باشد که البته ما هم بخیل نیستیم و ناز شصت هم‌جهان‌مان ( هم‌جهانان چیزی در حد هم‌وطنان است منتهی وسیع‌تر و عقب‌مانده‌تر!)
ماجرای لنگه‌کفش خبرنگار غیور عراقی به سمت بوش را که لابد صدبار شنیده و دیده‌ و خوانده‌اید. سهل است چه بسا در بعضی پارک‌ها در بازی جذاب پرتاب لنگه کفش به سمت ماکت بوش هم شرکت کرده‌باشید. پس ماجرایش را دوباره نمی‌نویسم؛ فقط چند سوال دارم:

۱- این جناب قهرمان پرتاب لنگه‌کفش در دوران صدام کجا تشریف داشت؟ آن‌زمان هم چیزی به سمت سیاستمداران و یا میهمانان آنها پرتاب می‌کرد؟! (جانم؟ چی؟ می‌ترسید چوب توی پاچه و سایر اموراتش بکنند؟! خب اگر قرار باشد به لنگه‌کفش انداز آب‌نبات چوبی بدهند ما که بهتر می‌اندازیم!)

۲- می‌گویند عربها هر عیبی که داشته‌باشند یک حسن بزرگ دارند و آن "میهمان‌نوازی"شان است. این حضرت از چه نوع آدم‌های شریفی‌ست که لنگه کفش به سمت میهمان پرتاب می‌کند؟ (جانم؟ چی؟ بوش غاصب است؟ پس عمه‌ی من بود که با طرح دولت و پیشنهاد پارلمان همین یک ماه پیش از دولت آمریکا خواست نیروهایش را از عراق خارج نکند؟!)

۳- گیریم که دولت و پارلمان عراق بدون اذن این خبرنگار محترم و مهم، خیانت بزرگی کرده‌باشند و از بوش و نیروهایش دعوت رسمی کرده‌باشند. خب در این صورت این جناب غیرتمند چرا لنگه کفشش را به سمت رئیس جمهور خائن عراق پرت نکرد تا هم غاصب‌ها حساب کار خودشان را بکنند و هم خائن ها؟ (جانم؟ چی؟ آنوقت دیگر از قهرمان‌بازی‌های رسانه‌ای و ضدامپریالیستی خبری نبود و نیروهای امنیتی عراقی به طور سرپایی کاری می‌کردند تا قهرمان پرتاب لنگه کفش به بعضی جانداران اهلی بگوید خان‌دایی؟!)

۴- حالا که بکارگیری لنگه کفش به جای زبان و قلم اینقدر حماسی است که رسانه‌های رسمی ایران دارند از فرط خوشحالی ذوق‌مرگ می‌شوند خب چرا خودمان به تولید داخلی دست نزنیم؟ من شخصا اعلام آمادگی می‌کنم که اگر کاری باهام نداشته باشند به سمت هر میهمانی که آقای احمدی‌نژاد داشت و من ازش خوشم نمی‌آمد لنگه کفش پرت کنم! (جانم؟ چی؟…!)
 


فرستاده شده در یادداشت | ۲۱ نظر