لینکدونی

آهای سیده خانم پرده را بالا نزن!


آقای ناطق نوری که مثل بسیاری دیگر از حضرات از خرافه هایی که "این سال‌ها" (یعنی در همین سه چهار سال اخیر و نه پیش‌تر از آن!) رواج یافته دل پردردی دارد، گویا در شب‌های قدر اشاره‌ای به "جمکران دوم" کرده‌اند که باز هم بر مبنای خوابی شکل گرفته و "مقدس" شده است.

این در حالیست که واقعا دل آقای نوری و سایر دلسوزان از خرافه به درد می‌آید و مردم بهتر است به جای اینجور خرافات و ساخت جمکران‌های جعلی، به سراغ همان اصلی بروند و نامه‌هایشان را در چاه بریزند. (یکی از اقوام که خانم معلمی‌ست مذهبی تعریف می‌کرد که مدتی پیش بچه‌های کلاس را با بودجه فوق‌ برنامه و گردش‌های تفریحی و علمی، می‌برند به جمکران که آنجا برای امام زمان نامه بنویسند و به چاه بریزند. بچه‌ها هم داشته‌اند در دفترهای‌شان نامه می‌نوشته‌اند که یکی از خادم‌ها می‌آید و می‌گوید هیچ کدام از نامه‌هایی که روی کاغذهای عادی نوشته باشد را حضرت نمی‌خوانند و فقط کاغذهایی که از فروشگاه همین‌جا خریده شده باشد را ایشان می‌خوانند. بچه‌ها هم می‌روند دانه‌ای صد تومان برگ سفید می‌خرند و نامه‌هایشان را توی آن می نویسند!

از آن‌جا یاد این ماجرا افتادم که خانم معلم محترم  داشتند از رواج خرافاتی که فکر می‌کنند حضرت نامه‌شان را فقط روی کاغذهای خریداری شده از آنجا قبول می‌کنند با روشنفکری -بلانسبت مثل آقای ناطق نوری!-  انتقاد می‌کردند و در آخر ‌فرمودند: خودم نامه را روی کاغذ دفترچه خودم نوشتم و در چاه جمکران انداختم!)

 

بله واقعا حیف است که مردم جمکران دوم درست کنند و "آن جوری" خرافه پرستی کنند!(به قول شاعر شیرین سخن: اینجوری؟ اینجوری؟) بگذریم…

حالا بخوانید کهچند خبرنگار فضول رفته‌اند آن مسجدی که جناب ناطق نوری اسمش را نبرده پیدا کرده‌اند و کتاب کرامات آن را هم خریده‌اند. با هم یکی از این کرامات را که در آن کتاب چاپ شده و وزارت فرهنگ و ارشاد هم مجوز داده می‌خوانیم:

 

او پیر زنی پاکدل و بی آلایش بود و چون از سادات بود، او را «سیده خانم»صدا می زدند. او و همسرش «مش باب جان» تو فیق خدمتگذاری و نظافت این مکان شریف را بر عهده داشت و در یکی از حجره های قدیمی این مسجد زندگی می کردند. کمتر اتفاق می افتاد که از مسجد خارج شود. او توفیق یافت که بارها حضور مبارک امام زمان «عج» را د راین مسجد درک نماید و چنین عادت داشت که همه حوادث و اتفاقات مسجد را برای شوهرش نقل می کرد و مش باب جان نیز در صحبتها یش با مؤمنین آنها را نقل می کرد. او می گفت: همسرم سیده خانم طبق عادت قبل از اذان وارد شبستان زنانه می شد و سجاده ها را ردیف می کرد و همه جا را بر رسی می کرد، بعد کنار پرده حایل بین مردان و زنان در جای مخصوص خودش می نشست و طبق عادت زیر پرده را بالا می زد و نیم نگاهی به شبستان قسمت مردانه می کرد تا از اوضاع آن با خبر شود و وقتی خیالش از مرتب بودن مسجد آسوده می شد، پرده را پایین می آورد و در انتظار نمازگزاران مدتی می نشست. در یکی از شبها هنگامی که د ر جای خود نشسته بود، شنید: کسی قسمت مردانه نماز می خواند! دست برد زیر پرده را گرفت تا آن را بالا بزند، ناگهان صدای آن مرد را شنید که با زبان محلی با لحن خاصی به او می گوید: آهای! سیده خانم پرده را بالا نزن. او شگفت زده شد و شتابان به طرف اتاق آمد و جریان را به شوهرش گفت: چه کسی د رمسجد نماز می خواند؟! گفت: نمی دانم! برویم ببینیم چه کسی است در این وقت خیلی زود وارد شبستان شده است؟ آمدند و کسی را ندیدند ، فهمیدند کسی از بیرون وارد نشده است و پی بردند که در این وقت کسی جز صاحب این خانه امام زمان «عج» نیست.


فرستاده شده در یادداشت | ۱۵ نظر

معرفی چند کتاب طنزآمیز دست اول-۲


بخش دوم معرفی کتاب‌های طنز. بخش اول را از اینجا بخوانید)

—————-

۷- دن کامیلو:
اگر از ماجراهای دن کامیلو تا به حال کتابی نخوانده‌اید، بدانید که مقداری از عمرتان برفناست. تا آنجا که من خبر دارم تا به حال دو کتاب از دن کامیلو به فارسی ترجمه شده: «دنیای کوچک دن کامیلو» و «دن کامیلو و پسر ناخلف». شاهکاری به قلم "جووانی گوارسکی" نویسنده‌ی ایتالیایی در مورد کشمکش‌های بامزه‌ی یک کشیش کاتولیک و شهردار کمونیست شهری کوچک. شامل یک سری داستان کوتاه به هم پیوسته. هر دو کتاب بعد از انقلاب چاپ شده‌اند اما «دن کامیلو و پسر ناخلف» را که مرجان رضایی ترجمه کرده و پارسال به چاپ دوم هم رسید احتمالا همین الان در کتابفروشی‌ها بتوانید پیدا کنید. نبود تلفن بزنید به نشر مرکز: ۸۸۹۷۰۴۶۲٫ حتما بخوانید. شاهکار است. شاهکار طنز ساده و صمیمی.

۸- قلندران پیژامه‌پوش:
سیدعلی میرفتاح واقعا طنزنویس خوبی‌ست. درست است که پرکار نیست و بیشتر مایوس و تلخ است تا شوخ و شنگ، ولی دست کم با قلندران پیژامه‌پوشش کاری بزرگ در طنز مطبوعاتی ایران کرد. احتمالا ستون طنز صفحه‌ی آخر روزنامه مرحوم شرق را که در آن چند پیرمرد نشسته بودند پای بساط دود و دم، و بخث‌های سیاسی و اجتماعی می‌کردند به چشمتان خورده بود. این کتاب گلچین همانهاست، منتها قسمت‌های اول را که به صورت هفتگی و لایی روزنامه در می‌آمد را هم دارد. قوت و ظرافت آن مطالب هفتگی اصلا با دنباله‌اش که روزانه شد قابل مقایسه نیست. طنزی بسیار ظریف، پیچیده در لابلای کلمات. یک کاملا متفاوت با آنچه که ابراهیم نبوی در مطبوعات راه انداخت و جلودارش است. خوشبختانه اکثر آن مطالب هفتگیِ کمتر دیده شده، در این کتاب هست. به من که آقای میرفتاح کتاب را هدیه کرد ولی شما بروید سه هزار و دویست تومنش را بدهید و بخرید. نشر افق ۶۶۴۱۳۳۶۷٫

۹- طنزآوران امروز ایران:
اینکه آدم بتواند گلچینی از آثار طنزنویسان ایران را بخواند فرصتی خوب است که نباید از دست داد. عمران صلاحی و بیژن اسدی‌پور سال‌ها قبل با «طنزآوران امروز ایران» چنین کاری را باب کردند. این کتاب سال‌ها پیش (پیش از تولد ماها، بجز خانم رویا صدر!) به چاپ رسیده اما این مطلب از ارزش کتاب نمی‌کاهد. اتفاقا با خواندن این کتاب با ده‌ها سبک از طنزنویسی به قلم مشاهیری مثل آل احمد، جمال‌زاده، توللی، پزشکزاد، باستانی پاریزی، صمد بهرنگی، منوچهر احترامی،کیومرث منشی زاده… آشنا می‌شوید. یادتان باشید بسیاری از سبک‌هایی که جدید می‌نماید قبلا هم بوده‌اند و فقط بازسازی‌اند. مثلا میرفتاح در مقدمه‌ی همان قلندران پیژامه‌پوش می نویسد که کل ساختار این مطالب در هنگام خواندن "یک داستان کوتاه" از ایرج پزشکزاد به ذهنش رسیده‌است. کمترین فایده‌ی خواندن این جور آثار این است که نمی‌نشینید میخ را دوباره اختراع کنید! کتاب‌های دیگر مشابه این کتاب باز هم هستند که من توصیه می کنم همه‌شان را بخوانید ( مثل کاوشی در طنز ایران ابراهیم نبوی که قبلا معرفی‌اش کرده‌ام). نشر مروارید این کتاب را (با مختصر ویرایش و اضافاتی به قلم خود مرحوم صلاحی) بارها تجدید چاپ کرده است. تلفن احتمالا۶۶۴۰۰۸۶۶٫

۱۰- شوکران شیرین:
به همان دلایل فوق، گلچین آثار طنزنویسان خارجی را هم بخوانید. «شوکران شیرین» یکی از همین‌هاست که اسدالله امرایی گردآوری کرده‌است (مترجم‌های هر داستانی فرق دارد) و اتفاقا ناشر این کار هم همان ناشر فوق است. نمی گویم خیلی عالی‌است ولی قطعا مفید هست. با آثاری از روسلر، جیمز تربر، ساراماگو، بوخوالد، کالوینو، وودی آلن، فوئنتس و امثال این مشاهیر.

۱۱- فرهنگ گفته‌های طنزآمیز:
رضی هیرمندی را می‌شناسید؟ اگر نمی‌شناسید بروید فرهنگ گفته‌های طنزآمیز را بخرید تا این مترجم بزرگ را بشناسید. البته شناختن هیرمندی یک درصد خاصیت خرید این کتاب است؛ ۹۹ درصد بقیه‌اش آشنایی با مجموعه‌ای غنی و تفکر برانگیز از گفته‌های طنزآمیز بزرگترین آدم‌های جهان است. هیرمندی اینها را از چند دایره‌المعارف معتبر جهان گردآوری کرده و ترجمه‌ی بسیار خوبی کرده است. متن انگلیسی هر جمله‌ای در نیمه‌ی پایینی صفحه است که اینطوری هم انگلیسی‌تان قوی می‌شود و هم با فوت و فن‌های ترجمه طنز (یکی از سخت‌ترین ژانرهای ترجمه) مفتکی آشنا می‌شوید. این کتاب را "فرهنگ معاصر" که به طور تخصصی فقط فرهنگ چاپ می کند چاپ کرده. این فرهنگ عالی را می توانید به همراه «فرهنگ شیطان» (نوشته‌ی آمبروز بیرز) که چیزی‌ست شبیه رساله‌ی تعریفات عبید زاکانی خودمان بخرید و حالش ببرید. دو تا از جملات قصاری که از این فرهنگ به خاطرم مانده: «نویسندگی تنها شغلی‌ست که اگر از آن پول درنیاورید کسی به شما نمی خندد» و «ازدواج یک شغل تمام وقت است!» تلفن فرهنگ معاصر:۶۶۴۶۵۵۳۰٫

۱۲- فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز:
واقعا جای همچو کتاب خالی بود که خوشبختانه چند سالیست به همت محمدرضا اصلانی این نقیصه تا حدود زیادی جبران شده‌است. معمولا خواندن "فرهنگ"ها از یک کنار، کار عبثی است، اما در مقوله‌ی طنز وضعیت فرق می کند. این فرهنگ را هم می توانید در خانه داشته باشید و مثل فرهنگ‌های دیگر در مواقع لزوم به دنبال توضیح اصلاحات خاصی ورقش بزنید و هم می توانید" از یک کنار" بخوانید. چون پر است از نمونه آثار طنزآمیزی که هر کدامش قابل مطالعه به صورت جدا هستند. علاوه بر اینها می‌توانید مثل من مشخصات هر کتابی که بخشی از مطالب آن در این فرهنگ آمده را یادداشت کنید و دنبالش بگردید. نشر کاروان این کتاب را چاپ و تجدید چاپ کرده. تلفن۸۸۰۰۷۴۲۱٫

—————

خب این هم از ۶سری دوم معرفی کتاب‌ها. هرچقدر هم که مشغول (یا زبانم لال روم به دیوار:تنبل !) باشید نباید تهیه و مطالعه‌ی این ۱۲ سری کتاب بیشتر از دوازده ماه طول بکشد. سال آینده خاطرم بیاورید ۱۲ تا کتاب دیگر معرفی کنم!

 


فرستاده شده در بی دستگان | ۱۷ نظر

شیشلیک تاریخی و بیش‌شعوری مطبوعاتی!


دیشب اتفاقی برای من افتاد که برای ثبت در تاریخ هم که شده باید اینجا بنویسم‌اش. پیش از هر چیز تذکر بدهم که اگر شما خبرنگار جوانی باشید که فقط جو مطبوعاتی یکی دو دهه‌ی اخیر را -از نظر روابط پرسنلی- دیده‌باشید حق دارید که این واقعه را باور نکنید و فکر کنید من از زور فشارهای روانی مطبوعاتی دیوانه شده‌ام. اما این ماجرا حقیقت دارد :

دیشب به دعوت سردبیر مجله‌ای، به دفترشان رفتم. خود ایشان بود و یکی از اعضای تحریریه. می‌خواستند ساختار مجله را عوض کنند و از من هم خواسته بودند که اگر نظری دارم بدهم. یک سری چیزهایی به ذهنم رسیده بود که گفتم. بعد از گپی و چایی و سیگاری، گفتند اگر می شود همین ها را بنویسم. من هم گفتم عمرا! و بلافاصله رگباری از بد و بیراه را ریختم سرشان. آخر از صبح سر بیشعوربازی‌های رادیو – که حاضر نیست حق الزحمه‌ی میهمان‌ها را مثل آدم بدهد- اعصابم خورد بود. از قبل هم که کلا از رفقای مطبوعاتی دل خوشی نداشتم. این بود که سخنرانی تندی در باب بیشعوری در رسانه (که نام یکی از فصل‌های مهم کتابی که ترجمه کرده‌ام هم هست) کردم و سر آخر رک و پوست کنده گفتم به من چه که شما می‌خواهید مجله‌تان را بهتر کنید، همین که تا اینجا آمدم و این حرفها را زدم هم پای رفاقت و ارادت بود والا …!

ساعت حدود ده شب شده بود و می‌خواستم بروم خانه که شوخی‌ام گرفت و گفتم اگر امشب به من یک شیشلیک اساسی بدهید وضعیت فرق می‌کند. راستش چند روزی هم بود که هوس شیشلیک مشهدی کرده بودم. برای مشهدی‌هایی مثل من شیشلیک صرفا یک خوراک نیست، خاطره هم هست. هر دو هم خوشمزه! ولی قاعدتا این حرف را جدی نزدم.

از اینجا به بعد قسمت تاریخی ماجرا شروع شد. سردبیر مجله گفت اگر با شیشلیک حل می‌شود. اشکالی ندارد می‌رویم شیشلیک می‌خوریم و سه نفری رفتیم رستوران شاندیز جردن سه پرس خوراک و خاطره‌ی شیشلیک نوش جان کردیم!

باورتان می‌شود؟! جان من باورتان می‌شود که توی این دوره و زمانه توی مطبوعاتی که همیشه مدیرانش در پی ترتیب دادن روزنامه‌نگارها و کار کشیدن مفت و نیمه مفت از خبرنگارها و نویسنده‌هایش هستند؛ سردبیری بیاید به روزنامه‌نگاری شیشلیک بدهد و ترتیبش را هم ندهد؟ (یعنی تا الان که نداده‌اند!)

اگر بدانید از دیشب تا حالا چقدر خوششانم شده! مساله اصلا شیشلیک و شام و این‌حرفا نیست. مساله لذت این است که سردبیری اینقدر شعور داشته باشد که اینقدر برای نظر همکارش ارزش قائل شود. آنهم نظری که خودم می‌دانم چندان تحفه هم نیست. مساله شعور است، والا من که می‌دانم ده‌برابر آن شام از گرده‌ام کار خواهند کشید! ناز شصتشان.

به این مناسب من دیشب را در تاریخ مطبوعات پس از انقلاب شام‌الله (معادل یوم‌الله و یادآور شام لذیذ!) اعلام می‌کنم و اصطلاح "بیش‌شعوری" را در مقابل بیشعوری و بالاتر از باشعوری به این سردبیر عزیز اعطا می‌کنم. آقای… (اوهوک! اسمش را بگویم از فردا شب بروید دم مجله‌شان صف بکشید؟ شرمنده!)


فرستاده شده در یادداشت | ۵ نظر

معرفی چند کتاب طنزآمیز دست اول-۱


چند وقت پیش کتاب‌هایی را معرفی کردم که «درباره»ی طنز بودند. خواندن آنها کتاب‌ها البته حوصله می‌خواست و وقت؛ و به درد کسانی می‌خورد که طنز را بسیار جدی دنبال می‌کنند. اما با خواندن آن طور کتاب‌ها کسی طنزنویس نمی‌شود. (طنزنویس شدن فقط با شرکت در کلاس‌های طنزنویسی امکان پذیر می‌باشد!) سهل است ممکن است یک نفر با خواندن کتاب بسیار سنگین «خنده»ی برگسون، همان یک ذره ملاحتی را هم که دارد در راه فلسفه فدا کند!

این بار می‌خواهم چند تا کتاب طنز آمیز معرفی کنم که همه‌شان در همین سال‌های اخیر چاپ یا تجدید چاپ شده‌اند و پیدا کردن و خواندنشان راحت است. تمام کتاب‌ها را خودم دست کم یک بار خوانده‌ام و نظراتی که درباره‌ی هرکدامشان می‌دهم احتمالا مفید باشد. دست کم صادقانه که هست.

دو دلیل عمده برای این معرفی‌ها دارم. من خودم شهرستانی هستم و بهترین سال‌های عمرم را به خاطر همین "دور از مرکز" بودن کجکی رفتم. متاسفانه سال‌هاست که ایرانی خراب می‌شود تا تهرانی ساخته شود. اگر نگوییم همه، بسیاری از خوب‌ها (در هر زمینه‌ای) از هر شهری به تهران می‌آیند تا از اندک مزایایی که در تهران یافت می‌شود ولی همان هم در شهرستان‌ها یافت نمی‌شود، بهره‌مند شوند. کمبود آدم چیزفهم و راهنمای خوب، به ویژه در حوزه‌های هنری و ادبی نابود کننده است. به این صورت که آدم سال‌ها به بیراهه می‌رود و بهترین سال‌های عمر و بیشترین انرژی‌اش را در راهی که به ترکستان هم نمی‌رسد صرف می کند.

من سال‌های سال عاشق تئاتر بودم. صدها جلد نمایشنامه خواندم و ماه‌ها و سال‌ها در سالن‌ها خاک صحنه خوردم. مشهد البته می‌تواند قطب تئاتر ایران باشد، اما مشهدی که تئاترش نه حسن حامد داشته باشد و نه داریوش ارجمند و نه فیروز صباغیان و نه رضا و داوود کیانیان… چه چیزی می‌تواند به یک نوجوان یا جوان مشتاق یاد بدهد؟ تقریبا هیچ! بعدها بود که فهمیدم آن نمایشنامه‌هایی که من با شوق و ذوق می‌خواندم (و حتی سالی یکبار برای خریدشان تا مرکز هنرهای نمایشی تهران هم می آمدم) اکثرا متن‌های کم‌ارزش، شعاری و دست چندمی بودند که بیشتر استعداد ما را نابود می کردند. همین‌طور تئاترهایی که با شوق و ذوق می‌دیدیم و سرمشق قرار می‌دادیم هم مالی نبودند و سرچشمه‌ی خلاقیت ما را کور می‌کردند. اینها را من وقتی فهمیدم که یک راهنمای خوب پیدا کردم. آن زمان بود که با تلخی فهمیدم عمرم را – دست کم در این یک زمینه- هدر داده‌ام. و متاسفانه هیچ شکستی یک پیروزی نیست!

ماجرا البته ربط زیادی به شهرستانی بودن ندارد. خیلی‌ها را در همین تهران می شناسم که با وجود آنکه در عرض یک ساعت می‌توانند مثلا بروند خانه‌ی استاد مسلمی مثل منوچهر احترامی، دنبال کشف رموز طنزنویسی علی میرمیرانی (ابراهیم رها) هستند تا ان‌شالله در آینده با تقلید از او (که خودش از ابراهیم نبوی تقلید کرده و می‌کند) طنزنویس بزرگی بشوند!

من البته خاکم به دهن اگر ادعای استادی یا بزرگتری یا راهنمایی داشته باشم! پناه بر خدا. مورچه چیست که کله‌پاچه‌اش باشد؟! ولی به عنوان یک دوست دلسوز، دریغم می آید ببینم دیگران هم به همان کژراهه‌ای می روند که ما رفتیم. از این روست که می خواهم همین چهارتا کلمه‌ای را که می دانم از این رسانه‌ای که می دانم بعضی از دوستان طنزنویس جوان به آن لطف دارند به گوش عزیزانم برسانم. مثل بر و بچه‌های متشخص و متواضع «ستون آزاد» که از وقتی نشریه‌شان را دقیق‌تر خوانده‌ام و خودشان را از نزدیک دیده‌ام؛ برایم مسلم شده که اگر با همین نظم و پشتکار و همدلی اندکی کیفیت کارشان را بالاتر ببرند، قطعا یکی از بهترین نشریات طنز ایران را به سامان خواهند رسانید. (البته الان هم یکی از بهترین نشریات طنز ایران را دارند اما به علت قحط‌ الرقیب(!) مسابقه قبول نیست!)

روده‌درازی نکنم. این شما و این هم چند تا از بهترین کتاب‌های طنزآمیزاصیل و دست اول، که مطالعه‌ی آنها هم وسعت دید (و توانایی انتخاب‌های بهتر در آینده) را به خواننده می‌دهد و هم قطعا (تاکید می‌کنم: قطعا!) بر روی کیفیت طنزنویسی، طنزنویسان آماتور و جوان‌تر تاثیر خواهد گذاشت:

۱- سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی:
تو را به جان مادرتان، به مرگ عزیزتان، به دست بریده عباس، به هر چیزی که برایتان عزیز است بروید این کتاب را بخرید. آخرین نسخه‌اش (چاپ ششم بهار۸۷) ۷۸۰۰ تومان است و نهایتا شده باشد ۱۰ هزار تومان. یک شاهکار به تمام معنا و یکی از نخستین رمان‌های ایرانی. تصویری زنده و بسیار اثرگذار از اجتماع مردم ایران در دوره فتحعلی شاه که گویا هیچوقت هم قرار نیست عوض بشود. یک طنز جاندار به قلم جیمز موریه‌ی انگلیسی و با ترجمه و بازآفرینی میرزا حبیب اصفهانی. جعفر مدرس صادقی هم ویرایش بی عیب و نقصی کرده و مقدمه ی جانداری بر آن نوشته‌است. این کتاب به قدری عالی و هیجان انگیز است که اگر بنویسم دیگر نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. شاید وقتی دیگر نوشتم. مطلقا عالی. نگران نثرش هم نباشید که بسیار روان آسان‌فهم است. نشر مرکز منتشرش کرده است. بشتابید که احتمال توقیفش هم هست. (وقتی به قسمت‌های مربوط به توصیف قم‌اش رسیدید می‌فهمید چرا!) تلفن: ۸۸۹۷۰۴۶۲

۲- نیکولا کوچولو:
مجموعه کتاب‌های کودکانه‌ای ایست که همه را می خنداند. خاطراتی از زبان یک کودک شیطان و بازگوش فرانسوی. نوشته گوسینی با کاریکاتورهای عالی سامپه. «نیکولا کوچولوی»ی سامپه و گوسینی یکی از شاهکارهای جهانی در ژانر خودش است و متاسفانه با وجود شهرتش بعد از ۴۰،۵۰ سال اخیرا به فارسی ترجمه شده‌است. (یا شاید ترجمه شده بوده و من ندیده‌ام. کسی اطلاعی دارد؟) تا به حال نزدیک هشت جلد از مجموعه‌ی «نیکولا…» به فارسی ترجمه و منتشر شده و شاید تا الان بیشتر هم شده باشد. کتاب‌ها جیبی‌اند و هر کدام ۱۰۰،۱۵۰ صفحه‌ای حجم دارند. با مجموعه‌ای از داستان‌های۶،۵ صفحه‌ای بسیار خوشخوان.
بیشتر کتاب‌های نیکولا کوچولو را امیرحسین مهدی‌زاده ترجمه کرده است. اگر این سری کتاب‌ها را در کتابفروشی‌ها پیدا نکردید با نشر کیمیا به شماره ۸۸۷۹۵۶۷۴ تماس بگیرید.

۳- وغ‌وغ ساهاب:
صادق هدایت یکی از بزرگترین طنزنویسان ایران است. اگر در این مطلب شکی دارید همین الان بروید «وغ وغ ساهاب»ی که او (با همکاری مسعود فرزاد) نوشته است را بگیرید و بخوانید. شاهکاری خط شکن. هجویه‌ای قوی بر ضد همه‌ی حضرات اساتید گرام فسیل شده. تلنگری محکم به بیضه‌ی هنر و ادبیات کهنه‌ی فارسی که همیشه‌ی خدا چه در صورت و چه در معنی ملانقطی بوده و هست. این کتاب تنها اثر طنزآمیز هدایت نیست اما به عقیده‌ی بسیاری بهترین اثر طنز اوست. یکی از کارهای او و فرزاد در این کتاب ساختن اشعار تخماتیکِ مقفی برای تمسخر اشعار عروضی شاعران همدوره است. (هدایت اندکی متقدم‌تر از نیما بود) کاری که بعدها هرچند بسیار مورد تقلید قرار گرفت اما هیچکدام به قوت آثار این کتاب نشد. موسسه‌ی انتشارت نگاه یکی از انتشاراتی هاییست که وغ وغ ساهاب را منتشر کرده است. تلفن:۶۴۸۰۳۷۹۶٫

۴- بی بال و پر:
تا به حال از وودی آلن چیزی خوانده‌اید؟ فیلم که حتما دیده‌اید؟ نوشته هایش ده‌برابر از فیلم‌هایش بامزه‌ترند. (من و نوشته‌هایش که اینجور فکر می کنیم!) «بی بال و پر» مجموعه‌ای از نوشته‌های کوتاه وودی آلن است که تا به حال چند نفر آن را به فارسی برگردانده‌اند (وجالب آنجاست وقتی داستان واحدی از دو تا ترجمه «بی بال و پر» را با هم مقابله کردم، دیدم دو تا پایان متفاوت دارند!). من ترجمه‌ی محمود مشرف آزاد تهرانی (مرحوم م.آزاد) را پیشنهاد می کنم هر چند که چون متن اصلی را ندیده‌ام نمی دانم که وفاداری‌اش چقدر است. متن‌های وودی آلن ریتمی تند دارند و پر از لحظات کمیک غافلگیرکننده هستند. در این کتاب با همان آلنی مواجه هستید که در ذهن دارید. مرد گیجی با عینک ته‌استکانی که از ترکیب خنگی و فلسفه‌اش طنزهای منحصر به فردی به وجود می آید. نشر ماه‌ریز. تلفنش نمی‌دانم چند است.

۵- شوایک:
«شوایک» اثر یاروسلاو هاشک، یکی از آن کتاب‌های کلاسیک طنز اروپاست. شهرت شوایک در اروپای نیم قرن اخیر به اندازه «دایی جان ناپلئون» در ایران سه دهه اخیر است. کتاب، ماجرای آدم ابله ولی پاکدلی به نام شوایک است که به جنگ جهانی اول اعزام می‌شود اما جالب اینجاست که به قدری این کتاب و شخصیت اصلی‌اش در طول مدت کوتاهی محبوب شد که حتی برتولد برشت نمایشنامه‌ی "شوایک در جنگ جهانی دوم" را نوشت و به صحنه برد. (جالبتر آنکه در سراسر این کتاب، آلمانی‌ها توسط نویسنده‌ی چک (هاشک) دست انداخته و تحقیر می‌شوند؛ اما حتی در دوران نازی‌ها هم شوایک ارج و قرب بسیاری در آلمان داشته است!)
تا پیش از آنکه کمال ظاهری کل کتاب شوایک را به فارسی برگرداند، چند مترجم معتبر قسمت‌هایی از این اثر بزرگ را به فارسی ترجمه کرده بودند. مشهورترین‌شان ایرج پزشک‌زاد (نویسنده دایی جان ناپلئون) است که بخش اول (از آغاز تا اعزام شوایک به جبهه) را ترجمه کرده‌بود و پس از انقلاب هم منتشر شد و در انتهایش هم یک مقاله‌ی عالی از یکی از منتقدان درباره این اثر دارد.
اما ترجمه‌ی کمال ظاهری هم کامل است و هم تصاویر «یوزف لادا» را دارد. ضمن آنکه به طرز واضحی از ترجمه‌ی پزشکزاد به متن اصلی وفادارتر است. ۱۰ هزار تومان. نشر چشمه. تلفن ۶۶۹۵۷۵۷۷

۶- چنین کنند بزرگان:
حتمن حتمن حتمن این کتاب را بخوانید. شیرین‌ترین شیوه برای تعریف کردن تاریخ به صورت داستان‌های طنزآمیز. نوشته‌ی ویل کاپی و ترجمه‌ی نجف دریابندری عزیز. البته دعوا سر اینکه اینها واقعا ترجمه‌ی نجف است یا نوشته‌ی خود ناقلایش، سال‌ها نقل محافل ادبی بود تا اینکه در مصاحبه‌ای که اسدالله امرایی و من با دریابندری داشتیم گفت که نوشته‌ی ویل کاپی است اما او ترجمه و دوباره‌نویسی کرده و یکی از داستان‌ها را هم از بیخ و بن خودش نوشته.
ولی این حرف‌ها در مقابل عظمت خود اثر چیزی نیست. حالا من می‌گویم عظمت فکر نکنید با یک کتاب ۲۰۰۰ صفحه‌ای روبرو خواهید شد. نه بابا کل کتاب در چاپ رقعی ۲۰۰ صفحه هم نمی‌شود، ولی مگر عظمت وجبی است؟ بروید "چنین کنند بزرگان" را بخرید و بخوانید تا ببیند چرا نزدیک چهل سال است که این کتاب (علی رغم آنکه مترجم-نویسنده‌اش اثر طنزآمیز دیگری ندارد) همواره در ادبیات فارسی یکی از بهترین آثار طنزآمیز محسوب می‌شود.
"کتاب پرواز" یکی از انتشاراتی‌هایی است که این کتاب را منتشر کرده است. شماره‌اش را ندارم.

پایان بخش اول. شش کتاب بعدی را بعدا معرفی خواهم کرد.
 


فرستاده شده در بی دستگان | ۱۴ نظر

تلخ نباشم


چند شب پیش از دوستانم تذکری جدی بهم داد و تلنگر محکمی بهم زد. او گفت من خیلی تلخ شده‌ام، آنقدر تلخ که دیگر کسی رغبت نمی کند باهام هم‌کلام شود. البته اگر شما از آن دوستانی باشید که خیلی وقت است من را ندیده‌اید یا تازگی دیدار کوتاهی با من داشته‌اید، شاید از این حرف تعجب کنید. شاید شما من را آدم شوخ و شنگی دیده باشید که تا حدودی الکی خوش هم هست. اما خودم می دانم دوستم راست می گفت. من خیلی خیلی تلخ شده‌ام و این را اطرافیانم به همان نسبتی که به من نزدیکترند بیشتر می‌فهمند.

تلخی آزارنده‌ای که به ناامیدی و عصبانیت ختم می شود. خودم را آزار می دهم و اطرافیانم را هم.

دوستم در لفافه گفت که اگر همینطور ادامه بدهم نه فقط کسی دور و برم نمی‌ماند؛ که خودم را هم نابود می کنم. معتاد خواهم شد و در تنهایی خودکشی خواهم کرد. او می‌پرسید چرا وقتی همدیگر را می‌بینیم از آخرین کتابی که خوانده‌ای، آخرین فیلمی که دیده‌ای و از یک موسیقی خوب حرف نمی‌زنی؟ چرا اینقدر از قطعی‌های برق، گرانی‌ها، مدارک تقلبی، حیف و میل‌ها و بیشعوری‌ها حرف می‌زنی؟ مگر ما خودمان کم از صبح تا شب می‌بینیم که احتیاجی به یادآوری تو باشد؟

دوستم ‌گفت حساس باش ولی خودت را نخور. حرفش حساب بود و من قبول کردم. من از این بعد اینقدر سیاه نخواهم بود، یا اگر بخواهم عملی‌تر بگویم؛ دیگران من را آنقدر سیاه نخواهند دید.
از این بعد این وبلاگ هم اینقدر سیاه نخواهد بود. هر چند که قول نمی دهم گه‌گاهی دل گرفته‌گی‌هایم را اینجا فریاد نرنم، ولی واقعا خواهد کوشید اینجا سرخوشانه‌تر بنویسم. زندگی همین است دیگر.

فقط باید خودم یادم نرود و شما هم به یاد داشته‌باشید که من از این وضعیت، از سیاست بگیر تا هنر و وضع اجتماع ناراضی‌ام. ناراضی. ناراضی. این وقاحت‌ها، این ناجوانمردی‌ها، این پلشتی‌ها حالم را به هم می زند. این موسیقی حالم را به هم می زند. این رانندگی‌ها به وحشتم می اندازد. این…

ای بابا! مثلا آمدم بگویم از این به بعد غر کمتر می زنم. فرموده‌اند برای رد فلسفه هم باید فلسفه ورزید؛ گویا برای غر نزدن هم باید غر زد!

———————

آخرین کتابی که خواندم، مرگ ایوان ایلیچ بود که عالی بود، ولی شدیدا مرگ‌اندیشانه بود. در مورد این کتاب عظیم، ولی کم حجم بیشتر خواهم نوشت.

آخرین فیلم، "توتسی" بود از سیدنی پولاک با بازی عالی داستین هافمن. یک کمدی سبک که به یک بار دیدن می ارزد.

شعر… آه شعر! این روزها حافظ می خوانم. درست‌تر بگویم، نمی خوانم، می خورم، می نوشم. و آی می خندم! تقریبا شبی نیست که حافظ بخوانم و با صدای بلند قهقه نزنم. بعضی گفته‌اند قرآن را چنان بخوان که انگار بر تو نازل می‌شود. من این شب‌ها اشعار حافظ را چنان می خوانم که انگار خودم سروده‌ام. بعضی وقت‌ها هم خودم و حافظ را می‌بینم در دربار فلان امیر هستیم. حافظ دارد مدیحه می خواند و من می‌لرزم که اگر امیر ملتفت نیش و کنایه‌های حافظ شود چه به روزمان خواهد آورد…! در مورد حافظ هم خواهم نوشت.

موسیقی خاصی این روزها نشنیده‌ام. همچنان با کارهای نامجو حال می کنم و آخرین کار شهرام ناظری که سال ها قبل در اجرای کاخ سعدآباد هم شنیده‌بودم. یک سری کارهای قدیمی و کوچه‌باغی شیرازی هم پیدا کرده‌ام که باحالند. بدیل (یا شاید ریشه‌ی) ترانه‌های لاله‌زاری تهران که عشق من‌هستند.

نه بابا حس و حال خودم هم بهتر شد اینجوری. راست می‌گفت دوستم. گور پدر (…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و(…) و…!

این را بشنوید به انتخاب و سرهم بندی خودم:

 

 

 

این را هم ببیند و بشنوید (به خصوص از دقیقه ۲ و بیست ثانیه به بعد!)

 

( ضمنا شمغول ذمه‌اید اگر با شنیدن اینها دلتان بگیرید و بروید توی فکر که موسیقی ما از آن سرخوشی به این فحش و فضیحت رسیده؟! غرض فقط باز کردن دل شما بود. بیخیال؛ زندگی همین است دیگر!)


فرستاده شده در یادداشت | ۸۴ نظر