بایگانی برای مهر

آقای احمدی نژاد، فوری وبلاگ من را باز کنید!

جناب آقای دکتر احمدی نژاد، رئیس جمهور محبوب و مردمی ایران اسلامی ضمن عرض سلام و آرزوی توفیق روزافزون به استحضار می رساند، اینجانب نویسنده وبلاگ “باران در دهان نیمه‌باز” قادر نیستم از شهر مقدس مشهد، وبلاگ خود را مشاهده نمایم وهنگام مراجعه به آن با پیامِ “مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر [...]

از اوناست که بر ماست!

لی بورینگر، رئیس دانشگاه کلمبیا در جملات معرفی میهمان، خطاب به محمود احمدی‌نژاد گفت: “شما تمامی نشانه‌های یک دیکتاتور کوته‌فکر و ظالم را در خود دارید.” خب خدا رو شکر که فقط دیکتاتورها می توانند کوته فکر باشند و این صفت به همراه صفاتی مثل بی ادب، بی شرم و وقیح به روسای دانشگاهی که [...]

یادداشت ها

تصمیم گرفته ام از این به بعد بیشتر یادداشت های جدی بنویسم. با اسم خودم هم می نویسم که پاسخگوی هر نظر و انتقادی باشم. اولین سری از این یادداشت ها را در پاسخ مقاله ای نوشتم که نویسنده اش با برشمردن محاسن قالیباف معتقد است هر انتقادی که از او می شود به خاطر [...]

بازتاب تعطیل شد

سایت بازتاب با شکایت دولت به دستور سعید مرتضوی تعطیل و پلمب شد. رایزنی ها به جایی نرسیده و احتمالا این تعطیلی طولانی و یا حتی همیشگی باشد.

امیران کوچک خوشبخت*

چه کسی گفته مَجاز را به واقعیت راه نیست؟ وقتی که ما در انبوهِ جمعیت دوستانه در اجتماع عظیم شب های هنر و ادب همدیگر را بازمی شناسیم‌ و چه کسی گفته پنج انبوه و وصد عظیم نیست؟ *** امیران کوچک سیارک های وبلاگی دلخوش به دیدن امیران کوچک سیارک های همسایه و شمردنِ دیده [...]

بیماری خبر سایبر ما (نقدی بر سایت های خبری اینترنتی ایرانی)

خیلی وقت بود که می خواستم درباره جریان بیمار خبری در فضای سایبر چیزی بنویسم ولی هر بار منصرف می شدم. تا اینکه چند شب پیش نزد دوستی بودم که بر چند سایت بزرگ خبری نظارت دارد. دیدم مدیریت بخش شمارشگرهای چند سایت بر روی لپ تاپش باز است و علاوه بر آن با استفاده [...]

فقط خود دکتر!

من احساس می کنم این قالیباف یک مقداری حالیشه. شما می توانید فکر کنید فقط اصلاح طلب ها ممکن است حالیشان باشه. محمود آقا هم می تونه فکر کنه هیچکس حالیش نیست. به هر حال این یادداشت را از وبلاگ جدید قالیباف (در این آدرس) بخوانید. از مثالش خیلی خوشم آمد: دوستی تعریف می‌کرد از [...]

سوتفاهم

سهراب: مامانی نمازتو خوندی؟ مامانی (مادربزرگ سهراب): آره… الهی قربون پسرم برم. چقدر… سهراب: (خودش را به زمین پرت می کند و گریه کنان فریاد می زند) چرا یواشکی خوندی؟… می خواستم بیام سر نماز اذیتت کنم… اعصابمو خورد می کنید شماها!