
آقای احمدی نژاد، فوری وبلاگ من را باز کنید!
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، رئیس جمهور محبوب و مردمی ایران اسلامی
ضمن عرض سلام و آرزوی توفیق روزافزون به استحضار می رساند، اینجانب نویسنده وبلاگ “باران در دهان نیمهباز” قادر نیستم از شهر مقدس مشهد، وبلاگ خود را مشاهده نمایم وهنگام مراجعه به آن با پیامِ “مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد .” مواجه می شوم.
از آنجاییکه همانطوریکه در مصاحبه ها و نشست های متعدد در نیویورک و به خصوص دانشگاه کلمبیا تاکید فرموده اید، در ایران آزادی بیان به صورت مطلق وجود دارد و حتی دولت شما به رسانههای منتقد کمک میکند تا دولت را نقد کنند، خواهشمند است دستور فرمایید تا از این وبلاگ رفع انسداد شود.
شایان ذکر است که هرگز در این وبلاگ هیچ مطلبی بر علیه خدا، ادیان الهی، دین اسلام، مذهب شیعه، نظریه ولایت فقیه، مقام شامخ روحانیت، ولی فقیه، حوزه های علمیه، اماکن مقدسه، نیروهای نظامی و انتظامی و یکصد و نود و چهار خط قرمز دیگر نظام مقدس جمهوری اسلامی منتشر نشده است؛ و اینجانب تا کنون لحظه ای از وظیفه خودسانسوری غافل نبوده و بعونه نخواهم بود.
از اینرو خواهشمند است با توجه به اینکه ممکن است مساله انسداد وبلاگ اینجانب به عنوان مثال نقض دستاویز دشمنان خارجی و بیماردلان داخلی بشود، دستور فرمایید تا فورا نسبت به رفع انسداد آن اقدام گردد تا خدای ناکرده آفتاب جهانتاب آزادی بیان در ایران را این لکه ابر مخدوش نگرداند.
با تشکر فراوان
محمود فرجامی
فرستاده شده در بی دستگان | ۱۷ نظر
از اوناست که بر ماست!
لی بورینگر، رئیس دانشگاه کلمبیا در جملات معرفی میهمان، خطاب به محمود احمدینژاد گفت:
“شما تمامی نشانههای یک دیکتاتور کوتهفکر و ظالم را در خود دارید.”
خب خدا رو شکر که فقط دیکتاتورها می توانند کوته فکر باشند و این صفت به همراه صفاتی مثل بی ادب، بی شرم و وقیح به روسای دانشگاهی که میهمان عالیرتبه شان را اینطور معرفی می کنند، اصلا نمی چسبد!
تا نظر دوستان چه باشد؟
فرستاده شده در بی دستگان | ۱۵ نظر
یادداشت ها
تصمیم گرفته ام از این به بعد بیشتر یادداشت های جدی بنویسم. با اسم خودم هم می نویسم که پاسخگوی هر نظر و انتقادی باشم.
اولین سری از این یادداشت ها را در پاسخ مقاله ای نوشتم که نویسنده اش با برشمردن محاسن قالیباف معتقد است هر انتقادی که از او می شود به خاطر استقلال قالیباف است. من هم نوشته ام که این استقلال به بی هویتی قالیباف منجر شده و گروهی که تحت نام او فعالیت می کنند با شعار “نه چپ نه راست” در حقیقت ضعف های فکری خود را می پوشانند… دوست داشتید بقیه اش را از اینجا بخوانید و نظرتان را بگویید.
فرستاده شده در دستهبندی نشده | بدون نظر
بازتاب تعطیل شد
سایت بازتاب با شکایت دولت به دستور سعید مرتضوی تعطیل و پلمب شد. رایزنی ها به جایی نرسیده و احتمالا این تعطیلی طولانی و یا حتی همیشگی باشد.
فرستاده شده در دستهبندی نشده | بدون نظر
امیران کوچک خوشبخت*
چه کسی گفته مَجاز را
به واقعیت راه نیست؟
وقتی که ما
در انبوهِ جمعیت دوستانه
در اجتماع عظیم شب های هنر و ادب
همدیگر را بازمی شناسیم
و چه کسی گفته پنج انبوه و
وصد عظیم نیست؟
***
امیران کوچک سیارک های وبلاگی
دلخوش به دیدن امیران کوچک سیارک های همسایه
و شمردنِ دیده شدن توسط امیران کوچک سیارک های همسایه
در منظومه وبلاگستان پرگهر فارسی
در کهکشان لایتناهای اینترنت
که با نفخ شکم مدیر لایقی
یا عطسه خِلّوک** جوانکی با کپه های ریش تازه به دوران رسیده
به مدد مجلل ترین ابزارهای فیلترینگ
در سیارک خود حبس می شوند
***
دیروز چهارصد نفر به سیارک من آمدند
صد و پنجاه و سه نفر
به امید دیدن آکتریس بهترین فیلم پورنوی اتفاقی تاریخ بشریت
(زهره بود یا زهرا؟)
چهل و هفت نفر در جستجوی پنهان ترین اعضای نزدیکترین محارم خود
که به من ارزش شمارندگانی کسخل***
و جذابیت پنهان کسالت را فهماندند!
شصت و یک نفر از این هم اتفاقی تر
مثل شهاب سنگ ها
به سیارک وبلاگ من برخورد کردند
و من در تمام این لحظات به یادماندنی
با جدیت تمام
مشغول ثبت این وقایع تاریخی بودم
امشب شمارنده ام را در بانک خواهم گذاشت
****
لطفا برای من کف بزنید
و شکلک شاخه گل بگذارید
و بگویید چه وبلاگ خوبی داری
به من هم سر بزن!
التماس می کنم
لذت مور مور شدن را از من دریغ نکنید
من به سادگی تمام
و به سرعت تمام
با چند “نظر”
اهلی می شوم
****
آسمان مال منست
و وقتی به ستاره ها نگاه می کنم
همه به من می خندند
آخر من هم در هر کدام نظری
با یک شاخه گل به یادگار گذاشته ام:
چه وبلاگ زیبایی داری
به من هم سری بزن!
——————————–
* بهانه نوشتن: امشب که برای اولین –یا به عبارت خیلی دقیقتر- دومین بار در تمام عمرم به جلسه هنرمندانه ای رفته بودم، کسی توی سالن گفت: “محمود فرجامی؟” برگشتم به طرف صدا و از میان انبوهی از موی سیاه، دو تا چشم و بعضی از لوازم دیگرِ یک صورت انسانی را دیدم. بعد خوش و بش مختصری صاحب صدا گفت که چهره ام را از عکس توی وبلاگم به خاطر داشته و می خواسته بداند همانم یا نه. گفتم ولی من که عکسی از خودم در وبلاگم ندارم. نشانی داد، دیدم عکس برادرم را می گوید که خب البته به هم شبیهیم. یک آن، کمی خوش خوشانم شد که پس من چه مشهورم که در جمعی، از عکس برادرم منِ بلاگر را می شناسند!
نگاهی به جمع کردم و نگاهی به جمعیت؛ و بعد فکرم به کل وبلاگستان کشیده شد که با تمام هارت و پورتمان، چقدر در مقابل کل جامعه منفعل و حقیریم. از خودم خجالت کشیدم و این چند خط را – احتمالا تحت تاثیر گوش دادن مکرر به کاست “شانزده کوچولو”، که این روزها با سهراب مشغول آنیم- نوشتم.
هر گونه شباهت ظاهری با شما، اتفاقی است.
**خلّوک: صیغه مبالغه خِل ریز، بسیار خِل ریز!
*** به خاله جان سلام مخصوص برسانید!
فرستاده شده در بی دستگان | ۳ نظر