برادهها
- آخ اگه این سمیر میذاشت...
واقعا چهجوری میشه؟! چهجوری میشه یهنفر توی مشهد زندگی کنه و مغازهی «فورژ کلاس» سر میدون ِ ملکآباد رو هر چند روز یهبار ببینه و بعد به چیزی مثه انتخابات فک کنه؟! مغازهای که هنوز دیوارای نمورش سبزه و من هر بار که رد میشم از اونجا، تمامی جیغها و خندهها و گریهها و شور ها و بُهتزدگیها رو جلوی چشمام میآره!؟
.
دکتر خاکپور، مدیر گروه ِِ ما از حوزهی انتخاباتی ِ شیروان و فاروج کاندیدای (کاندیدای من کــو؟) انتخابات ِ(؟) مجلس شده!
برخی همکلاسیهای جاکش، که همه از مدیران ِ شهری شهر مشهد هستن...از مدیران سپاهی خط دو قطار شهری تا مدیران ِ با ریشهای تراشیدهی تا بیخ ِ گردن محافظهکاره شهرداری، همه تلاش وافری برای رای آوردن ِ استاد در ازای چند نمره دارند... وقتی همه تلاشها خـــوب انجام شد، دیگری بهعنوان ِ آس، تلفن دکتر فتاحی (معاون وزیر دفاع و رئیس شورای اصولگرایان ِ استان خراسان) رو روو میکنه... استاد در لیست قرار میگیره! شاد شدی الان استاد؟! الان دیگه رای (؟) میآری! تموم؟ الان دیگه جاش درد نمیکنه؟! الان میری مجلس! شاد باش! خوشال باش!
.
همکلاسی ِ دختری، با مقنعهی عقب، مانتویی تقریبا کوتاه، آرایشی تقریبا غلیظ، آخر کلاس به انتظار استاد که؛ «ما میتونیم فلان کنیم»، «ما میتونیم بهمان کنیم»، در جواب ِ تعجب ِ مدیران ِ سپاهی خط دو قطار شهری که؛ «مگه شما هم توی این کارا هستید؟؟!» پشت ِ چشمی نازک کرد و گفت؛ «من مدیر داخلی ِ یکی از کاندیداهای تربت حیدریهام»... شاشیدم... شاشیدم به تو و اعتقاداتت... شاشیدم به اون آرایشت... شاشیدم به اون مانتوت... شاشیدم به مدیر داخلی بودناِت... شاشیدم به اینکه سر کلاس جامعهشناسی در مورد «هنجارشکنی» نظر میدادی... شاشیدم به جامعهای که به امثال ِ تو بها میده اصلن... شاشیدم به اون چیزی که بهش میگن «احترام به حقوق و آرای دیگران»... کدوم آراء؟ من چرا باید برای نظرات تخمی ِ تو احترام قائل باشم وقتی «مدیر داخلی» کاندیدایی هستی، در حالیکه «کاندیدای من» بیش از سیصد روزه که نیست؟! شاشیدم به «تفتیش عقاید» که الان دارم مرتکباش میشم... شاشیدم به «داخلی» که تو «مدیر»ش هستی... شاشیدم به ساختار جامعهای که تو برای این کار «پول» میگیری... اصن شاشیدم به اینکه چشمای کورتون رو باز نمیکنین واقعن! ینی ندیدین واقعن؟! ینی فک میکنین که «دست ِ شماست» واقعن؟!... شاشیدم... شــُـررر...
.
یادمه چند شب بعد جریانات ِ لیبی، اونقدر برام صحنه التماسهای قذافی توی جوی آب عجیب، غیرقابل قبول و بُهتآور بود که حتی گاهن خوابش رو میدیدم... تصورش هم برام سخت بود... بعد اون بغضی که از هشتاد و هشت توی گلوی همهی ماها گیر کرده، هــِی سر باز میکرد... ربطش رو خودمم نمیدونم... یادمه یهبار با محمدرضا هم سر این قضیه صحبت کردیم... که از هشتاد و هشت بهبعد اشکمون دم ِ مشکمون شده... را به را بغض میکنیم...
چند شب پیشها «من و تو» دوباره مستند دستگیری «صدام» رو پخش کرد... برای چندمین بار بود که میدیدم... پارسال که پخش کرده بود، اصلش رو با همهی بازپخشهاش دیده بودم... امسال که پخش کرد از اول تا آخرش کل ِ پهنای صورتم اشک بود... دلیلاش رو نمیدونم... ینی میدونم... ولی عجیب بود برام... «سمیر» کسی که اولینبار «صدام» رو از توی گودال میکشه بیرون، پونزده سال توی تبعید بوده بهخاطر حکومت دیکتاتوری عراق... بعد دیالوگهاش توی ذهنام حک شده... میگفت «باورم نمیشد... صدام ِ توی تلویزیون، صدام ِ قــوی، صدام ِ قهرمان، الان در یک گودال... و من میفهمم که این یعنی چی» و من اشک میریختم... «سمیـر» درون ِ همهی ما ها بارها بغض کرده و گریه کرده... یه زمانی فک میکردم این بغض فقط مربوط به چیزای با ربطه... مثلن عید رفته بودیم سفر... بین آهنگهای انتخاب شده برای توی جاده، وقتی رسیده بود به «سر اومد زمستون بود»، اونقـــدر اشک ریخته بودم که انگار... بعد مثلن توی تاکسی وقتی آهنگهای توی هدفون میرسید به «یهروز خوب میآد» هقهق میزدم زیر گریه... بغلدستیها هم تعجب نکرده بودن... میدونین که! گریه کلن مقولهی عادیای شده! بعد به یهجاهایی رسید که هرچیز ساده و آروومی «سمیر» رو بیدار میکرد... اینقدر که مرز بین ِ زندگی ِ روزمره با چیزای با ربط به بغض ِ گیره کرده، کم و کم و کمتر شده بود...
.
امروز، مشهد، برفیست که اگر «سمیر» ها بودند... امروز باید تمام این شهر رو صدای خنده پر میکرد.
«سمیر» ها نیستند... «سمیر» ها خوابند... خارجاند... سر ِ کارن... قیمت ِ دلار چک میکنن...
امروز، فقط عکس ِ برف رو منتشر کردیم و پشت ِ مانیتورهامون چایی سر کشیدیم.
دو هفته دیگه همین رو هم میگیرن، همین «عکس» برف رو هم میگیرن.
.
یهروز میآد، توی همچین برفی، بهجای خزیدن زیر پتو و تکرار مدام ِ «الکی ِ نامجو» و تماشای پنجرههای برفی، صدای خندهی ما، شهر رو پر میکنه... شبها میشینیم به شبنشینی و خوشایم... بعدشم که داریم تو برفها میریم خونههامون، پخش ماشین «زلف ِ نامجو» پخش میکنه و پشتچراغ قرمزها همدیگه رو میبوسیم...
یهروز میآد که بین خنده و گریههامون، توی تهران، همراه با «کیوسک» داد میزنیم. همراه «عبدی»، همراه «نامجو»، همراه «یاس»، همراه «هیچکس»، همراه «سمیـــر»ها...
یهروز میآد که...
آخ! اگه این بغض میذاشت...
آخ اگه این «الکی ِ نامجو» میذاشت----------------
از فیس بوک یکی از رفقای مشهدی
نظر - از ایل تا اون، سه روز از درگذشت پیشوای بزرگ

اول.
رادیوی دولتی جمهوری خلق کره شمالیدینگ دنگ دونگ
ساعت هفت بامداد. صدای ما را از پیونگ یانگ میشنوید
هایاتونگ مجری اخبار با صدای لرزان:
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به بالا پیوست. به همین مناسبت از سوی کیم جونگ اون فرزند پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل بنانیهای به این شرح منتشر شد:
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به آن بالا پیوست و دل مالال از عشق به خلق رنجکشیدهی خود را از حرکت ایستاند. او که جهان در برابر عظمتش چونان قطرهای بود و سعادت و رفاه و عظمت ابدی کره شمالی تنها یک چشمهاش بود...
کوسانگ هاشیموتونگ ریاست موقت مجلس اعلای فسیلهای خلق کره شمالی:
ما خدمت حضرت پیشوا عرض کردیم بعد از شما ما کسی را نداریم. فرمودند چرا ندارید؟ همین آقای ایل. کسانی که موافق رهبری ایشان هستند قیام کنند!
کیم جونگ اون: اما من قبول نمیکنم. این وظیفه سنگینیست.
کوسونگ هاشیموتونگ: این تکلیف خلقی ست. مجبورید قبول کنید.دوم.
شبکه یک تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از عزاداری خلق کره شمالی در سوگ پیشوای بزرگ. شرکت داوطلبانه مردم در مراسم سر به جدول خیابان کوبیدن. قرائت اعلانیه شواری هماهنگی شهرداریهای کره شمالی درباره آمادگی کامل تمام شهرداریها برای ترمیم تمام جداول و اطمینان دادن به مردم که خراب کردن جداول عملی ضدخلقی محسوب نشده و میتوانند در آزادی کامل سر خود را ضمن رعایت موازین خلقی به جداول بکوبند و هشتاد و سه گرم برنج مازاد بر سهمیه این ماه به این خاطر دریافت دارند.
شبکه دو تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از آخرین لحظات حیات پر برکت پیشوای بزرگ که به طور مخفیانه از گوشه سمت راست فوقانی در کوپه فیلمبرداری شده است. پیشوای بزرگ مشغول توصیه اکید به فرماندهات ارتش خلق کره مبنی بر چک کردن آبگرم آشپزخانه زوجهای جوان با انگشت سبابه. اعلام 60 روز عزای عمومی و ده سال عزای خصوصی برای درگذشت قائد بزرگ. فراخوان شرکت خودجوش مردمی در مراسم مومیایی پیکر پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل به همراه مجازات خائنینی که با خلق نجوشیده و فردا در مراسم حاضر نشوند.
شبکه سه تلویزیون کره شمالی: هنوز افتتاح نشده.فردا هر دو شبکه تلویزیونی به طور همزمان: پخش مستقیم مراسم مومیایی پیکر قائد بزرگ. جمعیتی حدود سه میلیون و دویست و سی و هفت هزار و چهارده نفر در محل ساختمان موموتونگ که برای همین منظور و با صرف هزینه هفتاد و سه میلیون دلار مخصوص مومیایی قوائد بزرگ ساخته شده است سراسر دیشب حضور داشتهاند. شیون و زاری. عزاداران ابتدا خودشان و سپس همدیگر را در غم این ضایعه بزرگ میزنند. ساعتها میگذرند، حادثهها میآیند...
سرانجام هلیکوپتر حاوی پیکر در آسمان ظاهر میشود و به زمین نزدیک میشود. عاشقان قائد بزرگ به سمت آن هجوم میبرند و از شدت اندوه هلیکوپتر را کتک میزنند. خلبان هراسان دسته فرامین را میکشد و هلیکوپتر صعود میکند. کمونیستهای راستین آن را رها نمیکنند و هلیکوپتر با دهها نفر که به آن آویزانند در آسمان معلق میماند. سرانجام یکی از پیروان راستین خط پیشوا با آرپیجی نیمی از هلیکوپتر را به روح بلند پیشوا واصل میکند. پیکر پاک پیشوا در میان جمعی از عاشقانش به زمین هبوط میکند و باعث لهیده شدن جمعی از ملت میشود. جمعیت هجوم میآورند و دوربینها میتوانند تکهای از پای بیموی قائد بزرگ را ثبت کنند...
سوم.جمعی جوانان حزب کمونیزم کره شمالی برای اعلام وفاداری در دیدار با پیشوای جدید:
کمونیسم برتر است... کمونیسم برتر است.... کیم جونگ اون رهبر است
مرگ بر ضد قوائد کیم جونگ
مرگ بر آمریکا
مرگ بر انگلیس
مرگ بر فرانسه
مرگ بر رایش سوم
مرگ بر کره جنوبی
مرگ بر امپریالیسم خونخوارروزنامه عصر "خلق کره" ارگان خلق کره:
فیلم منتشر نشدهای از ساخته های پیشوای بزرگ پیشین که علاوه بر مقام استادی در رهبری، نظامیگری، فلسفه، حقوق، خانه سازی، استعمال بمب هستهای، خانهداری، کمونیزم، بیوشیمی و تاریخ، در زمینه فیلمسازی هم صاحبنظر بودند به زودی نشان داده خواهد شد. در این فیلم که بعقیدهی تمام صاحبنظران بهترین فیلم تاریخ سنمای خلقی جهان است، یک کمونیست واقعی با دیدن تبخال یک زن رنجبر که به خاطر دسایس امپریالیم جهانی مبتلا به بیماری چشمی است به عشقی خلقی دچار میشود. وی سپس از کارخانه محل خدمت خود فراری میشود و در صف توزیع الکل کوپنی میایستد.
نظر
شورای فرهنگ و هنر و سانسور حزب کمونیست خلق کره ضمن تاکید بر این مطلب که فرار از کارخانه محل خدمت که در این فیلم نشان داده میشود مفهومی است مجازی به معنای کار بیشتر و جیره غذایی کمتر که آمال و آرزوی هر کمونیست واقعی میباشد، مقرر کرد تمام خلق قهرمان کره می توانند هر ماه این فیلم آموزنده و خلقی را بین پانزده تا سی بار در ماه در تمام چهارده سینمای کشور و هفتصد و سیزده دستگاه تلویزیون به طور رایگان تماشا کنند. خائنین به مجازات خواهند رسید.
ضمنا این شورا اعلام کرد نظر به نبوغ و فروتنی خلقی ستایش برانگیز پیشوای جدید، خلق قهرمان میتوانند پس از هر بار شنیدن نام ایشان فقط یک دقیقه به طور ایستاده کف بزنند و قانون سه دقیقه کف زدن ایستاده پس از هر بار شنیدن نام پیشوای پیشین - که خلقهای ما فدای ایشان باد- همچنان بنا به تقاضاهای خلقی پا برجاست. خائنین به مجازات خواهند شد. - در محرم اهل ری...
میگویند قویترین پایگاههای بسیج و حامیان حکومت در شهر ری اند. با این احوالات این شعر ملکالشعرای بهار دوباره خواندنیست:
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون ميكنند
از زمين آه و فغان را زيب گردون ميكنندگاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت
گه كفن پوشيده، فرق خويش پرخون ميكنندگه به ياد تشنه كامان زمين كربلا
جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنندوز دروغ كهنهي يا لیتنا كنّا معك
شاه دين را كوك و زينب را جگرخون ميكنندخادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون ميكنندبر يزيد زنده ميگويند هر دم، صد مجيز
پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنندپيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه
ناله از دست عبيدالله مدفون ميكنندحق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي
هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنندآيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين
شامش از دروازه ی دولاب بيرون ميكنندحضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب
مشك او را در دم دروازه وارون مي كنندگر علي اصغر بيايد بر در دكانشان
درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنندور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان
روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنندلیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد
خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنندگر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد
خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنندسندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است
هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنندخود اسيرانند در بند جفاي ظالمان
بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند
نظر
وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند - گزارش یک شاهد عینی از حمله به سفارت انگلیس
ولله دروغ چرا... آقا خودشان فرمودند ما برویم دم سفارت انگلیسا سروگوشی آب بدهیم ببینیم چه خبر است. گفتند قاسم برو ببین چه شده که از صبح هرکس این و دور بر است دارد شال و کلاه میکند میرود آنجا. تاکید هم فرمودند که قیافهات را عوض کن که جاسوسهای انگلیسی نفهمند تو نوکر مایی نشانت کنند بزنند ناکارت کنند.
بابام جان شما نبودی ببینی ما چه بلاها سر این انگلیسا درآوردیم آنجاها... خود آقا دست کم کمش پنجاه تا تیر انداختند طرف آن کلنل انگلیسی که بیست تایش لااقل خورد وسط پیشانی آدمهای آنها... اینها مگر یادشان میرود؟
خلاصه اینکه یک ریشی از پشم بز از آن دفعه که محمودسیاه و دسته مطربیاش آمده بودند این طرفها داشتیم چسباندیم. یک عینک سیاه گنده هم از یکی از غیاثآبادیها گرفتیم زدیم به چشممان. اولش خوب نمیدیدیم، بسکه این عینکهای غیاثآبادی با غیرتند... مگر میگذارند آفتاب رد بشود؟ یکی از همین غیاثآبادیها با یکی از همین عینکها وسط روز افتاد توی چاه قنات نفله شد...
موهایمان را آبجارو کردیم یک طرف یک پیرهن سفید هم که قبلا آقای دکتر مرحمت کرده بودند را پوشیدیم. آن شال گردنی هم که قبلا از آن مرتیکهی عربی که زن سابق اسدلله میرزا خان را قر زد مانده بود... چی بهش میگویند؟ آها چفیه. آن را هم انداختیم دور گردنمان یک طوری که نصف صورتمان را بپوشاند... خلاصه شدیم یک آدم دیگری اصلا. رفتیم دم سفارت...
دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ... نمیدانیم آقا نوکرهای خودشان را پنهانکی زیاد کردهاند یا دیگران نوکرهایی به هوش و زرنگی نوکرهای آقا دست و پا کردهاند... چشم گرداندیم دیدم هزار تا این طرفمان هزار تا هم آنطرفمان آدم هست تل خودمان... ریش و پشم و عینک و چفیه و پیراهن سفید... البته عین عین ما که نبودند، بعضیهایشان عینکهایشان به غیرت غیاثآبادیها نبود بعضیهایشان هم به جای پشم بز پشم گراز چسبانده بودند، که ما از بویش فهمیدیم... اسدالله خان را به یک نظر همچو شناختیم که انگار نه انگار خودش را خواسته تغییر بدهد و به جای مومنت مونت هی ماشالله ماشالله میگوید... تا دیدیم یکی هی طرف آن چند تا خانم میپلکد حدس زدیم خودشان باشند که خب بودند... بعد هم که در را زد شیرعلی شکست همین اسدالله خان بودند که بتاخت رفتند طرف آن ناحیهای که میگفتند حمام زنانه سفارت است و آتشش زدند اما هیچ ضعیفهای از آنجا برهنه بیرون نیامد...دوستعلیخان را در عوض دیرتر شناختیم... خیلی خوب خودشان را عوض کرده بودند ماشالله... وقتی هی کلید انداختند روی آن ماشینی که توی حیاط انگلیسا بود و درش باز نشد و لگد زدند و گفتند "این بیشرف چرا باز نمیشود پس" از لحنشان شناختیم. غلط نکنیم همین ایشان بودند که بعد از غیظشان آن را آتش زدند...
انگلیسا خیلی ترسیده بودند... ما گفتیم خیلی شانستان گرفت تازه که آقا تشریف نیاوردند... تا این را گفتیم دویست سیصدتا نوکر دیگر را خیلی جوش و شعف گرفت... یکیشان گفت اینا سگ کی باشند که آقا بخواهند بیایند اینجا، پس ما مگر چکارهایم؟
گفتم آقا خودشان من را فرستادهاند... یک دفعه دور من حلقه زدند... ما خودمان یک همشهری داشتیم چهل نفر دورش حلقه میزدند باز دستشهایشان به هم نمیرسید، یک چیزی بود بلانسبت مثل این آقای دکتر فیروزآبادی... خلاصه ما شدیم حاج قاسم و هی از ما میپرسیدند آقا میخواهند ما چه کار کنیم حاجی؟... ما گفتیم این که معلوم است، باید پدر انگلیسا را دربیاوریم...
آسپیران غیاث آبادی را هم دیدیم... ماشالله رخت و لباس سرهنگی چه به ایشان میآید... غلط نکنم نیم مثقالی هب انداخته بود، خیلی صدایش خوب بود و قشنگ امر میداد... گفتند زود متفرق شوید و از این کارها نکنید که عاقبت ندارد... یکی گفت اگر متفرق نشویم چه میشود؟ ایشان هم گفت عاقبت بخیر نمیشوید و از ما گفتن است و بعد رفت گوشهای که یک چای تلخ بخورد... خودش به این کارها میگوید عملیات...پوری خان هم آمده بود... یک بیرقی دستش گرفته بود و هی جولان میداد... از چپ میرفت به راست و از راست به چپ... از وقتی این طفلکی آنطور عیبناک شد خیلی عقدهی آن را دارد که یک چماقی، بیرقی، خلاصه چیزی که راست و کت و کلفت باشد را دستش بگیرد و به دیگران نمایش بدهد... شاید اینکه عضو فعال شد هم سر همین مسائل بوده هرچند که خب شش ماه کسر خدمت اجباریاش هم بیتاثیر نبوده لابد... روی آن قصهی تاسیسات هستهای هم خیلی حساس شده و هی میگوید حق ماست، شکر خدا که آقای سرهنگ نمردند دیدند این پوریخان سر یک چیزی هم تعصب و غیرت داشته باشند...
فرخ لقا خانم آنجا بود مثل همیشه. چادر چاقچور کرده بود اول از همه آمده بود ببیند چه خبر است برود راپورت بدهد... میگویند شده مخبر فارس بسکه سقش سیاه است. خدا عالم است...خلاصه اینکه جماعت هی از ما نظر آقا را میخواستند... ما هم گفتیم آقا میگویند کار کار انگلیساست... گفتند این را که خودمان میدانیم و هزار بار از آقا شنیدهایم بگو الان چکار کنیم... راستش ما هر چه فکر کردیم که اینها چطور هزار بار آقا را دیده اند که ما تا به حال یک کدامشان را ندیدهایم چیزی به عقلمان نرسید، قربانشان بروم لابد مثل جناب هیتلر طیالارض میکنند... گفتیم باید ریشه اینها را خشکاند... یکیشان گفت ریشه کدامها را بخشکانیم؟ ریشه درختها را که بعدا بگوییم اینها درختها را خشکاندهاند و باید اعدام شوند یا یکراست برویم خودشان را اعدام کنیم که کسی نباشد درختها را آب بدهد تا بخشکند؟... ما باز هم چیزی به عقلمان نرسید اما قربان خدا بروم که عزیزسلطنه را فرستادند... چادر به کمرشان بسته بودند همچین نفیره میکشیدند که هیچکدام از همشهریهای ما همچو نفیرههایی نکشیده تا بحال... یک حرفهایی به ملکه انگلیس میزدند که انگلیسا که بماند همین سردار مهارتخان هندی هم اگر بشنود از خجالت میمیرد... پشت سرشان هم قمرخانم دم گرفته بودند... ایشان که ماشالله از وقتی بسیج فرستادهاندشان دانشگاه ، تیر در کردنشان هم بهتر شده... به گمانم یک چندتایی انگلیسا را ناکار کردند...
بعد نایت تیمورخان را دیدیم که از وقتی سرباز گمنام شدند عمار صدایشان میکنند... یک عینکی بزرگتر از مال ما گذاشته بودند و آنجا ها را گز میکردند و بلانسبت با یقهی کتشان حرف میزدند... گاهی میگفتند اوضاع طبق پیش بینی، گاهی میگفتند رو به راه هست، گاهی میگفتند خودم هوایشان را دارم... خدا نیاورد، دروغ چرا؟ ما خودمان یک نفر داشتیم در غیاث آباد از زور عاشقی دیوانه شد با لنگ گیوهاش حرفهای بیناموسی میزد...
بعد یکهو دیدیم چند تا از انگلیسا را دارند کشان کشان میآورند... راستش هول برمان برداشت... چون درست است که تا بحال در رکاب آقا یک کرور انگلیسی را ناکار کردهایم اما ندیده بودیم انگلیسا را کشان کشان بیاورند... آقاجانتان هم البته کم آتش نسوزاندند، حتی پنداری ایشان بیرق انگلیسا را کشیدند پایین بعد یواشکی دادند دست نوکرها که آتش بزنند... اینها را ما میشناسیم خیلی کینهای اند... قیافه شما را الان ببینند 50 سال دیگر آن سر دنیا یادشان میآید چیز خورتان میکنند... این بود که زود گفتیم ما برویم ببینیم آقا چه میگویند خبرتان میکنیم... حالام شما اینجا واینستید بابامجان... بروید یک جایی قائم شوید که این انگلیسا هیچ بعید نیست از غیظشان آقا و تمام ولایت طهران که زیر سایه ایشان است را بمباردمان کنند... البته به قول مرحوم آقای بزرگ هیچ غلطی نمیتوانند بکنند... ولی اینها را ما بهتر میشناسیم، یک جانورهایی هستند یک وقت دیدی کردند بابام جان...
نظر - دکترای افتخاری لیدی گاگا نظر

دکترای افتخاری لیدی گاگا که اخیرا به وی اعطا شده بود پس گرفته شد و وی قانونا و شرعا حق استفاده از عنوان دکتری را ندارد.پروفسور محمود فرجامی رئیس موسسه تحقیقات بین المللی آیطنز ضمن بیان این مطلب تاکید کرد که لیدی گاگا به دلیل هنجارشکنیهای پیدرپی از این به بعد شایسته استفاده از عنوان دکترا که توسط این موسسه به طور افتخاری به وی اعطا شده بود نیست.
پروفسور فرجامی گفت در نامهای که برای لیدی گاگا نوشته است به وی هشدار داده که اگر از این پس از عنوان دکترای افتخاری موسسه بسیار معتبر تحقیقات بین المللی آیطنز استفاده نماید مورد پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و مشخص نیست گاگای مذکور به چه دلیل از درج این نامه در وبسایت خود طفره میرود.
پروفسور فرجامی خاطرنشان ساخت که گرفتن دکتری حساب و کتابی دارد و ضمن اشاره به پس گرفتن دکترای افتخاری از علی میرفطروس گفت: از همکار عزیزم دکتر صمدانی رئیس دانشگاه آمریکایی بسیار معتبر گلوبال به خاطر ابداع این روش به آیطنز سپاسگزارم و اگر لیدی گاگا یک ذره شرف دارد پس چرا نامه من را در سایتش منتشر نمیکند و اگر ریگی به کفشش نیست چرا لااقل چارخط فحش و فضیحت برای من نمینویسد و آن را با لینک به سایت آیطنز، یک جای کوفت و زهرماری منتشر نمیکند؟ آدم اینقدر ناخن خشک و بیخیر؟ روی شووَر نبینی دختر!
پروفسور فرجامی به فنون (fans) سایر خوانندهها، بازیگران، فوتبالیستها و به طور کلی سلبریتیها هشدار داد که چنانچه سفارش پیشخرید مدرکهای این موسسه به حد نصاب نرسد و حمایتهای لازم از موسسه بسیار معتبر و مشهور آیطنز بعمل نیاید هفتهای یک دکترای افتخاری به سلبریتی مورد علاقهی آنها اعطا و سپس سلب خواهد شد.
- اینگونه مردمانی هستیم خانم کلینتون!
اخیرا اظهارات شما را در مورد کمک آمریکا به جنبش سبز و اینکه رهبران جنبش سبز به شما گفته اند یا پیام داده اند که ما نیاز به کمک نداریم، شنیدم. می خواهم برای شما که احتمالا در آینده با این موضوع بیشتر مواجه خواهید بود، نکاتی را درباره اخلاق ایرانیان که چه در حوزه شخصی و چه در حوزه اجتماعی و سیاسی بگویم. این نظر را از این رو می دهم که من بخش اعظم دیدگاهها و اخلاقیات و اصول و منش شما را می دانم و همه را از روی کتابی که شما نوشتید، خوانده ام. ولی شما اخلاقیات ما را نمی دانید و حتی اگر کتابی در مورد آن نوشته شده بود، قطعا به دردتان نمی خورد. چون یک ایرانی به این سادگی حرفهایی را که به آن اعتقاد دارد نمی زند، چه برسد که آن را بنویسد.
ما در ایران پدیده ای داریم به اسم تعارف. شاید این موضوع در مورد هیچ کشور دیگری صدق نکند، ولی ما بشدت به آن پای بندیم. مثلا وقتی یک ایرانی از شما با اصرار می خواهد به خانه اش بروید، منظورش واقعا این نیست که شما دست چلسی خانوم و بیل را بگیرید و سر ساعت هشت بیایید خانه ما. ما تعارف که می کنیم، شما باید بگوئید نه، بعد ما به شما اصرار می کنیم که تو رو خدا بیایید نان و پنیر بخورید، ولی منظورمان این است که اگر آمدید برای شما ده جور غذای رنگ و وارنگ درست می کنیم، شما باید برای اینکه مودب شناخته شوید، دائما خودتان را عقب بکشید. شما باید بگوئید، نه اول شما بیایید خانه ما، بعد ما می گوئیم توی خانه فقیر و فقرا هم یک چیزی برای خوردن پیدا می شه، بعد شما بگوئید از سر ما هم زیاده. بعد ما می گوئیم قابل شما رو نداره، بعد شما می گوئید صاحابش قابل داره و آخرش خودتان با هوش خودتان و بدون اینکه ما چیزی بگوئیم باید بفهمید که آیا واقعا ما دوست داریم شما بیایید به خانه ما، یا دوست ندارید.
ضرب المثلی ایرانی داریم که می گوید صورت ات را با سیلی سرخ نگه دار. از این نظر در ایران همه مردم ما مثل هنرپیشه های هالیوود زندگی می کنند. نه اینکه منظورم این است که مردم ما خوشگل اند یا زندگی پر هیجانی دارند، یا هر روز از این طلاق می گیرند و با آن ازدواج می کنند و روز دیگر از آن طلاق می گیرند و با یکی دیگر ازدواج می کنند. منظورم این است که یک بازیگر هالیوود همیشه باید لباس هایش مرتب باشد و همیشه بدرخشد تا کارگردانان از او برای فیلم دعوت کنند، حتی اگر پول خرید لباس و رفتن به آرایشگاه را نداشته باشد، ما هم همینطور هستیم. همیشه سعی می کنیم خیلی مرتب و منظم و شنگول و شاد به نظر بیاییم، حتی اگر غمگین باشیم. اگر خیلی هم فقیر باشیم، سعی می کنیم نشان بدهیم خیلی پولداریم. وقتی شما از من می پرسید: زندگی خوبه؟ اگر خیلی زندگی بدی داشته باشیم، می گوئیم: ای، بد نیست. و اگر زندگی خیلی خوبی هم داشته باشیم، می گوئیم: ای، بد نیست. اگر بدانید که ما مشکل مالی داریم و برای کمک به ما مثلا هزار دلار در یک پاکت به ما هدیه بدهید، ما هفته بعد دویست دلار از همسایه مان قرض می کنیم و یک گلدان 1200 دلاری عتیقه می خریم و آن را به شما می دهیم تا روی تان کم بشود و دیگر به ما کمک نکنید. اگر توسط سه لات چاقوکش وسط خیابان مشغول کتک خوردن باشیم و ده تا زخم هم برداشته باشیم، و شما یا آقای ناتو بیایید و با یک اسلحه بگوئید کمک می خواهید، ما خواهیم گفت: نه، خیلی ممنون، خودم از عهده این ها برمی آیم. و بعد ممکن است زخمی بشویم یا حتی بمیریم ولی به احتمال زیاد از شما کمک نمی گیریم. اگر یک شبکه تلویزیونی دائر کنیم و همان حرف هایی را در مورد آزادی و دموکراسی و حقوق بشر بزنیم و شما سراغ ما بیایید و بگوئید برنامه های تان خوب است، آیا به کمک مالی ما نیاز دارید یا نه؟ ما می گوئیم نه، ایرانیان خودشان کمک می کنند و ما کارمان را ادامه می دهیم. شما هم فکر می کنید واقعا همین طور است که ما می گوئیم، در حالی که واقعا آن طور نیست. ما حتی برای ماه بعد هم نمی توانیم هزینه های مان را تامین کنیم. ما ترجیح می دهیم به جای کمک گرفتن از کسی که خودش را دوست ما می داند، و ما هم مطمئنیم که دوست ماست، شبکه تلویزیونی مان تعطیل شود، تا اینکه از شما کمک مالی بگیریم. شما نباید به حرف ما گوش کنید، باید اصرار کنید، بعد ما می گوئیم نه، بعد کم کم قبول می کنیم. این یک راز است، لطفا این را به هیچ کس حتی شوهرتان یا آقای اوباما نگوئید. اگر صورت ما تپل مپل و سرخ است، بخاطر این نیست که وضع تغذیه و اوضاع مالی مان خوب است، بخاطر این است که با سیلی صورت مان را سرخ نگه داشته ایم.
-----------------
بخشی از یادداشت ستایش برانگیز نبوی، بسیار مناسب برای ترجمه به انگلیسی توسط کسانی که بر هر دو زبان تسلط دارند
نظر - مدح و ذم عربی اسلامی
زبان و فرهنگ عربی-اسلامی آدم را متحیر میکند. احتمالا فقط در این کانتکس است که "مادر پدرش" مدح محسوب میشود و "پسر پدرش" ناسزا!
(ام ابیها لقب فاطمه، و ابن ابیه لقب زیاد است)
نظر - هک
کسی میداند این چه حکایتیست که هر وقت چند روزی به سفر میروم و از اینترنت دور میشوم، وبلاگم هک میشود؟ هر چند که به طرز دردناکی مشخص است که این هکها به صورت فلهای و رباتیک است ولی بدانید که کار، کار دژمن است که از این وبلاگ تودهنی خورده است....
-تکیییییر
نظر - مدیحه
قسمت نشد شاعر باشیم و مثل شاعر فردیدی، جناب میرشکاک، جلوی حضرتی زانو بزنیم و پاکت بدهیم و سکه بگیریم. بناچار از دیوان دیگران، به از ما بهتران تقدیم میکنیم:
ترا هجا نکند انوری معاذالله
نه او که از شعرا کسی ترا هجا نکند
نه از بزرگی تو زانک در معایب تو
چه جای هجو که اندیشه هم گرا نکند
نظر - بخشش باشد، عزت یاران به جا نشد
رضا دقتی، عکاس ایرانی: چهارده سال پیش من در یکی از سفرهای خودم در کوهپایههای هیمالیا در طرف چین یه یک گروه بیستوهفتهزار نفره که در یازده دهکده در ارتفاع چهارهزار متری زندهگی میکنند، برخورد کردم.
البته اخبارشان را کم کم از جاهای مختلف شنیده بودم و توانستم از حکومت چین، آن موقع اجازه بگیرم که بتوانم به آنجا بروم، چرا که تمام آن منطقه برای خارجیها بسته است و اکثر خارجیها سیزده یا چهارده سال پیش، اجازهی رفتن به خیلی از جاهای آن را ندارند.
باورتان نمیشود که اولین برخورد ما با اینها مثل این بود که سعدی شیرازی، حافظ یا فردوسی جلوی ما نشسته بودند. آنها با همان زبان صحبت میکردند بسیار زیبا. فارسی که هیچگونه خدشهای در آن وارد نشده است، هیچگونه کلمه و لغتی از چیزهایی که جدید هستند در آن نیست و دِه به دِه که ما میرفتیم مردم از دِه میآمدند.
شنیده بودند که یک ایرانی آمده است. تمام مردها و زنها با دایره و دف و رقص و آواز آمده بودند به پیشواز ما و چیزی که جالب بود، این بود که آنها نیهایی داشتند که بسیار صدای سوزناکی داشت. سوزناکتر از این من هیچوقت نشنیده بودم.
یک آلت موسیقی بسیار کوچکی بود مثل استخوان. من پرسیدم که این نی از کجا است؟ گفتند که این نی بال عقاب است، یعنی نی را از بال عقاب میسازند و آنوقت بود که فهمیدم سوزناکی آن از چه بوده است.
وقتی که مردمی دعوت میکردند که بیایید داخل خانه ما چایی بخورید ما زیاد نمیتوانستم بمانیم و سلامی میکردیم و وقتی که میخواستیم برویم یک جمله که یادم است و میخواهم بگویم تا شما ببینید که فارسی آنها چهگونه بود.
معمولن ما مثلن یک همچین چیزی میشنویم که میگویند نشد که خدمت بکنیم، یا نماندید یک چایی بخورید، آن روستایی تاجیک این دِه، نگاهی کرد به ما و گفت: «بخشش باشد، عزت یاران به جا نشد». ببینید چهقدر زیبا! بخشش باشد عزت یاران به جا نشد و خود همین اصلن شعر است.
من در سفرم همیشه کتابهای شعر و کتابهای مختلف همراه دارم. در آن سفر کتاب کلیله و دمنه داشتم و دیدم که مردم این همه علاقه دارند چند تا هم نوار موسیقی داشتم که مال آقای شهرام ناظری و آقای شجریان بود. چند تا موسیقی که گوش میکردم آنها را به اضافه این کتاب موقع رفتن هدیه گذاشتم که باورتان نمیشود مردم اشک در چشمانشان جمع شده بود و میخواستند که به نوعی تشکر کنند به خاطر اینکه همین یک کتاب فارسی زبان را ما برایشان گذاشتیم.
پنجاه سال بود که اینها کسی را ندیده بودند که فارسی حرف بزند، برای اینکه آن منطقه از پنجاه سال پیش در اشغال چین است. در کوهپایهها بین تبت و قزاقستان قرار گرفته است. پنجاه سال بود که اینها خارجی، مخصوصن فارسی زبان ندیده بودند که به این منطقه بیاید.
برای اینکه بدانید در چه حالتی زندهگی میکردند بگویم آن سالی که من رفته بودم، چهارده سال پیش، تا آن موقع آنها معاملاتشان را فقط پایاپای انجام میدادند. یعنی اصلن پول را نمیشناختند و احتیاجی نداشتند و یک جایی کاملن بسته و آخرین فارسی زبانهای چین بودند.
علت اینکه اینها در ارتفاع چهارهزارمتری زندهگی میکنند نشاندهندهی این است در یک زمان تاریخی دشت آن منطقه اشغال شده است حالا توسط شاید مغولها باشد. به نظر من که اینها مجبور شدند بروند بالا ی چهارهزار متری زندهگی کنند که از مهاجمین دشت در امان بمانند.
نظر
- آخ اگه این سمیر میذاشت...
والاگهر گودرخان
آمار داخله
Visits today: 58به همین کیبُرد
بایگانی
- ژانویه 2012
- دسامبر 2011
- نوامبر 2011
- اکتبر 2011
- سپتامبر 2011
- آگوست 2011
- جولای 2011
- ژوئن 2011
- می 2011
- آوریل 2011
- مارس 2011
- فوریه 2011
- ژانویه 2011
- دسامبر 2010
- نوامبر 2010
- اکتبر 2010
- سپتامبر 2010
- آگوست 2010
- جولای 2010
- ژوئن 2010
- می 2010
- آوریل 2010
- مارس 2010
- فوریه 2010
- ژانویه 2010
- دسامبر 2009
- نوامبر 2009
- اکتبر 2009
- سپتامبر 2009
- آگوست 2009
- جولای 2009
- ژوئن 2009
- می 2009
- آوریل 2009
- مارس 2009
- فوریه 2009
- ژانویه 2009
- دسامبر 2008
- نوامبر 2008
- اکتبر 2008
- سپتامبر 2008
- جولای 2008
- ژوئن 2008
- می 2008
- آوریل 2008
- مارس 2008
- فوریه 2008
- ژانویه 2008
- دسامبر 2007
- نوامبر 2007
- اکتبر 2007
- سپتامبر 2007
- آگوست 2007
- جولای 2007
- ژوئن 2007
- می 2007
- آوریل 2007
- مارس 2007
- فوریه 2007
- ژانویه 2007
- دسامبر 2006
- نوامبر 2006
- اکتبر 2006
- سپتامبر 2006
- آگوست 2006
- جولای 2006
- ژوئن 2006
- می 2006
- آوریل 2006
- مارس 2006
- فوریه 2006
- دسامبر 2005
- نوامبر 2005
- اکتبر 2005
- سپتامبر 2005
- جولای 2005
- ژوئن 2005
- می 2005
- آوریل 2005
- مارس 2005
- دسامبر 2004
- نوامبر 2004
- اکتبر 2004
- سپتامبر 2004


