لینکدونی

مشهدانه


مشهد هستم و هیچوقت به خاطر ندارم اینقدر هوای مشهد وسط بهمن ماه لطیف و بهاری بوده باشد. عاشورا هم قدمگاه بودیم مثل همیشه. با دوربین تازه ام سیصد چهارصد تا عکس گرفتم و تلافی یک ماه بی دوربینی را در آوردم. واقعا این لومیکس من -نسبت به قیمتش- محشره. (این هم یکی از عکسهایی که باهاش گرفتم. کپی رایت این آقا و علمش برای من محفوظ است. مفهمی که یره؟)

khorasani.jpg

آی یک چند وقتیست به سرم زده بروم قدمگاه یا مشهد زندگی کنم. آی به سرم زده…

 


فرستاده شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر

اطلاعیه


گمشده

بدینوسیله اعلام می شود
صاحب عکس فوق
سید محسن فرجامی
در تاریخ ۸/۱۱/۸۳
از منزل خارج گردیده
و تا کنون مراجعت ننموده است
از کسانی که از سرنوشت نامبرده اطلاعی دارند
خواهشمند است
با هیچ شماره ای تماس نگیرند
و خانواده ای را از نگرانی نرهانند
و به فاجعه
دچار نکنند
***
نامبرده
صاحب عکس فوق
پوستی تیره
قدی بلند
بینی کوفته ای
و دلی مهربان دارد
تقاضا می شود
در صورت مشاهده وی
لبخندش را پاسخ دهید
***
صاحب عکس فوق
ساعت ۴ عصر مورخه مذکور
با هوشیاری کامل از منزل خارج
و در کوچه های زندگی
گم شده است
***
نامبره جسمش
و ما روحمان
دو سال است که متلاشی می شود
لطفا هر کس از سرنوشت ما اطلاعی در دست دارد
خبر را نزد خود نگه دارد
***
نامبره
با بچه ها
نامبرده
با من
نامبرده با سگها
مهربان بود

ده ملیون ریال مژدگانی نقدی
به کسی داده می شود
که به سگ ها
به بچه ها
و به من
هیچ خبری را نرساند
***
نامبرده
آه نامبرده
در مورخه فوق
زندگی ما را خاکستر کرد

از کسانی که
به هر نحوی
در مسیر باد و درخت هستند
خواهشمند است کنار بروند…


فرستاده شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر

فیمینسم به سبک پری بلنده!


راستش این روزها من شدیدا به شک افتاده‌ام که یا فیمینسم از اول به آن معنایی که ما فکر می کردیم (جنبش برای احقاق حقوق زنان و تلاش برای رفع تبعیض‌های جنسیتی) نبوده‌است و یا ما در ایران با یک نوع فیمینسمی روبرو هستیم که در راستای همان فرمایش گهربار شاه‌بابا مبنی بر اینکه "همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید" به همه چیزمان می‌آید!

این فیمینیسم که هوادارانش اصولا میانه‌ای با ایجاب ندارند و اگر هم فعالیتی داشته باشند سلبی است، این روزها چهره بامزه‌ای از خودش نشان داد. نوشته کوتاهی از من در اعتراض به شهرنوش پارسی پور عینهو آفتاب بغداد این اژدرهای خفته را بیدار کرد (جسارتا همینجا با توجه به سطح سواد و معلومات مقلدین گرانمایه حضرت سیبیل طلا -دامت شاربها- عرض شود که این اشاره به بغداد و اژدرها، ناظر است به یک داستانی از مولوی. فردا باز ننویسید که این ضدزن احمق برداشته به زن‌ها توهین کرده و گفته زنها مثل اژدهایند! تمت توضیح) و به این ترتیب بنده شرمنده یک شبه شدم ضدزن و ضدادبیات و ضدخودارضایی و از این چیزها.

هرچه هم که فریاد زدم بابا! من فقط به این روایت خاص خانم پارسی‌پور معترض هستم و نه به وجه انسانی و حتی ادبی ایشان، همچنان سیل ناسزا روانه که من به زن‌ها توهین کرده‌ام و مخالف تابوشکنی‌های جنسیتی از طرف زن‌ها هستم! و حتی انگار یکی نمی‌رود اصل مطلب را بخواند که در آنجا مثالی هم که بعنوان شاهدی بر بی‌اعتباری روایت خانم پارسی‌پور آورده‌ام یک مثال صددرصد سیاسی (و نه جنسی)‌ است.

این مثل آنست که یک نفر فرضا به صداقت نوری‌زاده در گزارش‌ها و تحلیل‌هایش ایراد بگیرد یا بگوید این پسره، فخرآور هیچ پخی در جنبش دانشجویی ایران نبوده؛ و بعد از طرف مسکولیست‌ها متهم بشود به اهانت به شهر نور یا تمسخر رشته حقوق یا دشنام به جنبش دانشجویی ایران! و در نهایت یک برچسب ضدمرد رویش بچسبانند و سنگسارش کنند.

ولله اینقدر وبلاگ‌هایی که در این باره نوشته‌اند زیاد شده‌اند که حال و حوصله لینک دادن ندارم. (حالا جالب آنکه در یکی از این وبلاگها -که لینکش هم در بخش براده‌ها هست، بنده خدایی برداشته نامه‌ای مثلا خطاب به من در وبلاگش منتشر کرده و صددرصد مطلب من را وارونه نقل و بعد هم مثلا جواب داده، اما در کل متن یک لینک هم به نوشته‌ی نداده. خیلی‌ها هم بر اساس همان متن مثله شده درباره مطالب من قضاوت کرده‌اند. فقط یک نفر استثنائا در بخش نظرات(بخوانید. از صد مقاله گویاترند) پرسیده ببخشید آیا ممکن است آدرس وبلاگ فلانی را بدهید؟!) فی‌المجموع چیزی که از این میان دستگیر من شد اینکه دوستان برای اسم درآوردن در فیمینیسم‌بازی دنبال یکی می‌گردند که به صلابه‌اش بکشند. هرچقدر هم که طرف توضیح بدهد که آن چیزهایی که در ذهن آنهاست را نه گفته و نه مراد داشته، ول کن نیستند و آنقدر به این کار ادامه می دهند که در نهایت طرف عصبانی شود و کت و کلفتی بارشان کند و بعد همین را بکنند پیراهن عثمان و فریاد وازنا و وافیمینسمایشان به آسمان هفتم برسد و عده‌دیگری دورشان جمع شوند و الخ… .

مختصرا با نهایت احترام به تمام انسان‌ها، چه زن و چه مرد و به ویژه مدافعان حقوق بشر و فیمینیستهایی که واقعا مدافع حقوق زن‌ها هستند، خدمت این دوستان باید عرض شود که این روشی که شما به کار بسته‌اید، نه تازگی دارد و نه اثری در دراز مدت. در نهایت در حد فاحشه‌هایی‌ست که سوار کامیون کلاه مخملی‌ها شدند و مرداد ۳۲ زدند ملت را لت و پار کردند؛ و باز برای اینکه موضوع را جنسی‌اش نکنید: در حد سلاخ‌ها و زن‌چادرهایی‌ست که آن آخرین روزهای دهه ۵۰ به دانشگاه تهران ریختند و شکم دانشجوها را پاره کردند.

شما که البته خوخواه‌تر و ترسوتر و کم‌بنیه‌تر از آنی هستید که سازمانی داشته‌باشید و واقعا کاری بکنید، ولی اگر می‌داشتید هم نهایتا از مجاهدین خلق رد نمی کردید. آنها هم همین‌روشهای حذفی و جار و جنجال‌های الکی و حذف مخالفان را پیش گرفتند، و طولی نکشید که در برابر همان‌هایی ایستادند که قرار بود بخاطر آنها مجاهدت کنند! یک عده‌ای هم پیدا شدند که با همان روش‌های خودشان، روزگار مجاهدین را سیاه کردند و در نهایت دود همه این کارها به چشم مردم رفت.

من البته چون از این چیزها زیاد دیده‌ام ذره‌ای تحت تاثیر شما قرار نمی‌گیرم و حساب مدافعان واقعی زنان و فیمینیست‌هایی که با یک صدم هیاهوهای شما، صدها برابر بیش از شما به زنان زجرکشیده‌ ایران خدمت کرده‌اند و هزینه‌های زیادی هم داده‌اند (کسانی مثل زهرا تشکر) را از حساب شما جدا می‌کنم. اما بدانید که کمترین هزینه قرشمالگری‌هایی که شما به عنوان دفاع از حقوق زنان – و در حقیقت برای اغراض شخصی‌تان- می کنید این است که در ذهن بسیاری از کسانی که در وحله نخست هیچ مشکلی با جنبش احقاق حقوق زنان و فیمینیسم ندارند، تلقین می کنید که فیمینیسم مساویست با این قبیل شعارها و سطحی بودن‌ها و کولیگری‌ها و ملانقطی‌ بودن‌ها…

و مگر چند نفر فیمینیسم به سبک پری بلنده را می‌پسندند؟


فرستاده شده در بی دستگان | بدون نظر

آری… اینچنین است خواهر!


امروز یک عالمه کار دارم. از ساعت ۶ صبح بیدار شدم و احتمالا تا ۲ شب باید سگدو بزنم.

فقط آمدم چند کلام در مورد این مسایل اخیری که یادداشت من درباره خاطرات شهرنوش پارسی‌پور در زمانه، بوجود آمده خیلی مختصر و تلگرافی بنویسم و برم:

۱- بلوط و راننده ترن مشخصا خطاب به من دو نوشته‌ی نامه‌مانند در وبلاگهایشان منتشر کرده‌اند. هر دو را چندبار خواندم و جدا متاسف شدم. واقعا درباره این همه سو تفاهم و مصادره به مطلوب کردن مطلبم نمی‌دانم چه بگویم. دوستان یک پارادایمی دارند که خیلی هم محترم است ولی همه چیز را در آن قالب می‌ریزند و بیانیه صادر می کنند. یک طوری نوشته‌بودند که خودم هم داشت باورم می‌شود من نوشته ای در محکومیت یک عمل بسیار طبیعی جنسی نوشته‌ام.  ادبیات بعضی‌ها هم بی شباهت به ادبیات برادر حسین نیست. گیریم که او از فلان نظریه سیاسی دفاع می کند و این از بهمان عمل جنسی. او در جواب اکبر گنجی می‌نوشت تو در فلان سال مادرت را کتک زده‌ای و این در جواب من از سرطان رحم می نویسد! او دائم در جواب اصلاح‌طلبان دائم به حمایت های آمریکا و چمدان های دلار طعنه می‌زد و این در جواب مطلب من – که در «وبلاگ شخصی‌ام»- نوشته‌ام می‌نویسد:

«انشالله این دولت هلند همچنان پابرجا بماند و برای تبلیغ و آوردن دمکراسی در ایران به زمانه دارن برسد. ما که بخیل نیستیم. اما نمیدانم چرا دمکراسی نمیرسد…»

( ادبیات آشنایی نیست؟ متلک‌های صفحه ۲ کیهان؟

 حالا یکی هم نیست بگوید بابا همین شهرنوش‌ خانم هم که دارد توی زمانه خاطرات می گوید دیگه!… بگذریم)

۲- ماجرای کامنتهایی که برای مطالب مربوط به این ماجرا می‌آید هم عبرت‌آموز است:

I am really sorry for you not accepting the real fact she has talked about. I do not know her very well and I have never read any of her works but what I can see is that she is so brave or maybe mad to speak out the truth. I am so sorry for you. I am sorry for you. I am sorry for you.

 این یک نمونه از کامنتهایی است که برای من آمده و تمام مطالبی که مرتبط با این است پرست از کامنتهایی که پیام‌گذار یا خودش اعتراف می کند که مطالب را درست نخوانده و با خانم پارسی پور هم آشنا نیست و یا نحوه نظر دادنش داد می زند که اینطور است. مهم این نیست که چنین نظرهایی در تایید من است یا مخالفت. مهم مردمی‌اند که این سیستم تفکر و اعتراض را دارند. فکر می‌کنید آدم‌هایی که سال ۵۷ آمدند خیابان، سال ۶۰ درگیر شدند، دوم خرداد را بوجود آوردند، ۱۸ تیر به خیابان ریختند و احمدی‌نژاد را انتخاب کردند؛ همان مردمی که همیشه هم بعد از چند سال از کار خود پشیمان می شوند، شاخ و دم دارند؟ فکر می کنید مجتهدی که فقط بر اساس شنیده ها و اعتماد به "معتمدین" فتوا می دهد از یک سیاره دیگر آمده‌اند؟

۳- تاکید می کنم و تاکید می کنم و تاکید می کنم که من حتی یک کلمه هم در مورد این نظر شخصی‌ام راجع به خانم پارسی‌پور در زمانه چیزی نگفته‌ام. من نظر شخصی‌ام را در وبلاگ شخصی‌ام نوشته‌ام. این چه ربطی به زمانه بدبخت دارد که هی لگدش می‌زنید؟ و چرا طوری اظهار نظر می کنید که انگار من با سواستفاده از موقعیتم، یک رسانه را ابزار خودم کرده‌ام؟!

۴- ای دوستانی که مثلا با تکه تکه کردن مطلب من و وارونه جلوه دادنش، می خواهید حرف‌های من را مسخره‌تر و بی‌ربط تر از ان چیزی که هست نشان بدهید! نوش جانتان ولی نگویید که "خودت هم همین‌کار را نازلی کردی"! انصاف هم خوب چیزی است. من کل آن بخش از مطلب نازلی را که راجع به من بود کپی-پیست کردم و بدون حذف حتی یک کلمه (و فقط با نقطه چین کردن دو کلمه، کلا ۵ حرف!) مطلب نازلی را نقل و تحلیل کردم. آن‌وقت شما کلا چند سطر را می‌برید و می‌بَرید و بعد هم وارونه می دوزید؟

۵- حساسیت بالا خطرناک است. آنقدر که حساسیت به سطح کلمات می‌رسد. اینقدر که فکر می کنم اگر به یکی که می‌گوید "کدو تنبل جزو مرکبات قطب جنوب است" عرض کنیم "کسشعر نگو" متهم می شویم به آنکه زن‌ها را بخاطر جنسیت‌شان از شاعرانگی نهی کرده‌ایم!

۶- ما البته هیچ پخی نیستیم که بخواهیم شجاعت و شهامتمان را به رخ کسی بکشیم. زندان هم قابل به عرض نبوده‌ایم. تازه به فرض هم که از این چیزها داشته باشیم، ربطی به بحث و استدلال ندارد. ولی خیلی دوست دارم حضراتی که هی این جور چیزها را در چشم ما فرو می‌کنند و حتی از نقطه‌چین کردن یک کلمه دو حرفی در وبلاگ من هم نتایج عجیب و غریب می‌گیرند؛ توی ایران بودند، با اسم خودشان می‌نوشتند، عکس و آدرس و شغلشان برای هر کس که علاقه‌مند بود مشخص بود… آن وقت ببینم چند مرده یا چند زنه حلاجند!


فرستاده شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر

احمق های مبتذل در خدمت زنان، توضیحاتی برای نازلی و دیگران


«راستش را بخواهيد، دروغ چرا، ما اولش به چشم خودمان نديده‌بوديم كه اين نازلي خانوم -بلانسبت- پشت سرمان چي گفته و چي كرده، ولي بعد كه عيال شيرعلي خبرمان كرد، بدو رفتيم آنجا… چشمتان روز بد نبيند آقا، يك معركه‌اي ديديم راه انداخته‌اند كه قمر كه سهل است، خود عزيز سلطنه خانوم هم تمام عمرش همچين كارهايي نمي‌تواند بكند… محشري بود آقا… ياد آن شبي افتاديم كه خانوم تير انداختند خورد به ماتحت دوستعلي خان… دروغ چرا؟ گمان مي‌كنيم كار كار انگليسها باشد…»

بخشي از گزارش مش‌قاسم غياث‌آبادي به دايي جان

گويا آبجي نازلي ما از نوشته حقير درباره شهرنوش خانوم پارسي پور برآشفته، من و نيكان را به يك چوب رانده و نوشته عتاب‌آلودي نوشته كه حرف دل بعضي‌ها هم بوده‌است. چون قرار است كه از همين سن و سال سعي كنيم پرحرفي را ترك كنيم تا خداي‌ناكرده در ۶۱ سالگي تبديل به آمپلي فاير نشويم، سريع مي روم سر بخش‌هايي از مطالب سيبيل طلا كه بيشتر مربوط به من است و براي هر كدام توضيحاتي مي دهم. نوشته‌هاي نازلي كه عينا از وبلاگش برداشته شده به رنگ آبي و توضيحات من هم بي رنگ آبي است.

مجازات مدرن تنها بدن تو را هدف نمی گيرد. انسانيت را به زير سؤال می برد. چند نفر از شما خاطرات زنانی را که از زندان های جمهوری اسلامی بيرون آمده اند را خوانده اید! معنی" خود ارضايی" در زندان را چه می دانيد يعنی چه!

هاوالله… هابالله! هم معني اين كار در زندان را مي‌دانيم هم معني‌اش را در سربازي مي‌دانيم هم معني‌اش را در خوابگاه مي دانيم… و در اين مرحله احتمالا از شما داناتريم!

معنی سال ها خونريزی نکردن را می دانيد يعنی چه؟

ها راست مي‌گي… من خودم سالهاست خونريزي نكرده‌ام!

در غذای خانم پارسی پور و هزاران زن زندانی سياسی کافور می ريختند که قائده نشوند-که زندان مجبور نباشد پول نوار بهداشتی بدهد. اگر هم کسی خونريزی داشت چند تکه پارچه بود که همه باهم استفاده می کردند.

ببخشيد مگر خانم پارسي پور ضلع مثلث بوده‌اند كه قرار بوده «قائده» بشوند؟
ها… شايد منظور قاعده است. عارضم به حضور شما كه در مورد اين كافور ريختن توي غذا، كه همه‌جا از سلف سرويس دانشگاه تهران تا سلف پادگاه شهداي كرمانشاه و تا زندان اوين بويش مي‌آيد و خلق الله در همه جا فكر مي‌كنند به خاطر خواص عجيب و غريب اين ماده در ناتواني جنسي مردان و –جديدا!- تاخير قاعدگي زنان است (حالا بماند از نظر علمي اين حرف چقدر پايه و اساس دارد) يك چيزي عرض مي‌كنم كه شما و ديگر برادران و خواهران آويزه گوش يا هر جاي ديگري كه دوست داريد بكنيد:

ببين عزيز من، كافور خاصيت نگهدارنده براي غذا دارد و به همين خاطر در جاهايي كه به خاطر ما


فرستاده شده در بی دستگان | بدون نظر