
جشنواره
سلام
الآن دارم از یک کافی نت (یا سایت) آنچنانی در دانشگاه بوعلی همدان وبلاگ مینویسم. اینبرم آقای اروج زاده نشسته (صاحب ایتنا و دنیای کامپیوتر و ارتباطات (البته ماهنامهاش!)) و آن برم آقای شکراللهی (همان سید خوابگرد) و آقای اکبرپور (گفته لینک نده!) هم دارد برای خودش ول میگرده. چند ساعتی به افتتاحیه مونده و میگویند برخی بسیجیها از همین الان بنای ناسازگاری گذاشتهاند و تحصن کرده اند.
تا اینجا که کارها خیلی خوب پیش رفته. در برخی کارهای گروهی، واقعا هماهنگی و انضباط بر و بچههای برگزار کننده تحسین برانگیزه. اینم یه عکس از اونجایی که ما توش هستیم.

فرستاده شده در دستهبندی نشده | بدون نظر
من از یادت نمیکاهم
درسته که عصر انقلابها و قهرمانبازیها سر اومده. ولی یه چیز کوچیکی به نام “شرافت” مونده. باورکن، نمیشه فراموشت کرد.
فرستاده شده در دستهبندی نشده | بدون نظر
احساس
الآن ساعت دو نصفه شبه و من، بعد مدتها، چند ساعتیه که خوشم. آره واقعا از ته دل خوشم و عجبیب اونکه تا همین دو سه ساعت پیش خیلی دلتگ و عصبی و ناراحت بودم. حتی احساس غریب یک مکاشفه رو هم دارم. هیچ هم مهم نیست این احساس دقیقا ناشی از چیه. شاید به خاطر این کنت آبی باشه که امشب خریدم یا نسیم خنکی که از پنجره میاد، یا میگویی که پرییسا پخته بود… یا شاید هم خود خدا همین نزدیکی هاست!
اصلا مهم نیست، چون هیچی رو نمی خوام اثبات کنم: نه خوبی سیگار، نه دلپذیری هوای تهرون، نه خوشمزگی دسپخت پریسا، نه وجود خدا… . مهم اینه که من الآن خیلی خوشم و حیفم میاد به شما نگم که الآن حس یک مکاشفه خیلی کوچیک ولی بی ادا و اطوار رو دارم حس می کنم و مهم هم نیست این حس تا کی ادامه پیدا می کنه. مکاشفه ای که در چند سووال از خودم خلاصه میشه:
چرا اینقدر زندگی رو سخت می گیری؟ چرا می خوای همه چیز رو عوض کنی؟ چرا انرژی بی خود صرف مسایل الکی می کنی؟ چرادست پریسا و سهراب رونمی گیری ببری شمال، مثل خر پول خرج کنین؟ چرا اینقدر دودوتا چهرتا می کنی؟ چرا پانمی شی بری قدمگاه دلت واشه؟
دوشنبه می رم قدمگاه!
فرستاده شده در دستهبندی نشده | بدون نظر
یاد رفتن تو، دردآور نیست.
کاش آن روز صبح چند بار تلفن نزده بودی که داری میای تهران؛ کاش به همه نگفته بودی امسال جشن تولدت را تهران می گیری؛ کاش اینقدر نگفته بودی که ایندفعه سهراب را کم دیدی؛ کاش دفعه آخر ساعت پنج صبح سرد زمستان نیامده بودی دنبالمان راه آهن؛ کاش آنهمه برای هدیه سهراب نقشه نکشیده بودی…
نه، یاد رفتن تو دردآور نیست. یاد رفتن تو دلم را ریش میکند.
تا به حال ناخنت از ریشه برگشته؟
فرستاده شده در دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
پیام و فرهاد!
رادیو پیام عزیز
تو را به ارواح خاک رفتگانت، اینقدر “فرهاد” نگذار. حالم دارد به هم میخورد .
قبول؟
فرستاده شده در دستهبندی نشده | بدون نظر