
سر نافریبای دلبران!
چهارشنبه، از بد حادثه در جایی منتظر مانده بودم و از آنجایی که الغریق یتشبث بکل حشیش، برای آنکه حوصله ام بیش از آنچه سررفته بود، سر نرود؛ ساعتی به تماشای تلویزیون نشستم. فیلمی تلویزیونی به نام سفر آخر پخش می شد با بازیگری عده ای از بازیگران زیرخاکی دهه ۶۰ مثل افسانه بایگان و جلیل فرجاد. خود دیدن این چهره های مکش مرگ مای دهه ۶۰ که حالا گرد پیری و فراموشی بر چهره شان نشسته بود، کمی سرگرم کننده بود. اما موضوع فیلم اندک اندک سرگرم کننده تر می شد: زنی در هتلی گیر افتاده بود و نمی دانست چرا بازجویی و شکنجه می شود و عاقبت می فهمید که مرده است و به خاطر اعمال بدش به این روز افتاده و سرانجام مادرش شفاعتش می کرد و به زندگی برمی گشت و… .
همانطور که از گروه معارف اسلامی سیما (تهیه کننده فیلم) انتظار می رفت، تمامی مولفه های ابتذال و تحمیق و سطحی نگری و کژسلیقگی در این کار به بهترین نحو مشهود بود و تا اینجای کار همه چیز مطابق معمول پیش می رفت! اما آنچه برای من جالب بود ارائه تصاویر کاریکاتوری از دنیای پسینی دینی است که حضرات ارائه می دهند. کاری که اگر نصف آن را ما انجام می دادیم، به جرم مسخره کردن باورهای دینی، حسابمان با کرام الکاتبین بود! شخصا آرزومندم تا «سفر آخر» و شاهکارهایی نظیر این را که از ذهن هنرمندان متعهد مذهبی و دین پردازان رسمی حکومتی تراوش می کند را نه تنها از شبکه های داخلی که از شبکه های برون مرزی هم به کرات پخش کنند… چرا که خوشتر آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث دیگران (دیگران دراینجا همان از ما بهتران هستند!)
فرستاده شده در بی دستگان | بدون نظر
معجزه مکرر
رسول نه ام، لیک/
معجزه ای/
اینجا و اکنون/
در دستان من است/
دروغ است معجزگی عیسی/
عظمتی پشت بی پدری نیست/
ساده و کوته انگاشتند، خدایی خدا را در برآوردن کودکی از هیچ /
و ندیدند/
آن عظمت مکرر لطیف را/
گمانشان رفت چه ساده، هرآنچه هرروزه است/
پس/
خلق عظیم روح و بدنی در بطن بدنی را/
هزاران هزار باره چشم فرو بستند/
تا افسانه ای ساز کنند، قدرت خدا را/
که نبود/
که اینجاست/
در برابر چشمان من/
خفته در آغوش مادرش/
عظمت مکرر آفرینش/
سهراب/
فرستاده شده در بی دستگان | بدون نظر
تجربه دینی
دیروز آقای فرهادپور از تجربه دینی اندیشمندی غربی صحبت می کرد که به سادگی اتفاق افتاده بود. در یک اتوبوس، با حسی نسبتا ناخوشایند و اندکی داغ شدن پشت و در نهایت انتخاب یکی از دو راه قبول خدا یا رد آن؛ که تجربه کننده راه خدا را انتخاب می کند و از آن پس با ایمانی محکم زندگی می کند. طبیعتا نکته جالب در این تجربه سادگی و خالی از حشو و زوائد (هاتف، نور، باران، شعله، خواب و…) بودن آن است. اما سوال من این است که اگر به همان راحتی، تجربه کننده راه دیگر را برمیگزید باز هم دیگران، و از آنها مهمتر«خودش» قبول می کرد که تجربه اش دینی بوده است؟
ملاک دینی (یا حتی عرفانی) بودن یک تجربه و یک حالت چیست؟ آیا «پرسندگی» در یک تجربه آنرا از حالت دینی خارج نمی کند؟ اگر جواب منفی است (یعنی تجربه ای مثل تجربه فوق را بتوان دینی محسوب کرد) شق دیگر ماجرا به چه سرنوشتی دچار خواهد شد؟
اگر (آن شق دیگر) دینی محسوب شود که نتیجتا یک تجربه دینی به نفی دین (الوهیت، خدا یا هر چیز دیگر) انجامیده است.
اگر (آن شق دیگر) دینی محسوب نشود در نتیجه ما با یک تجربه دینی طرفیم که نتیجه حاصل از آن تجربه دینی بودن آنرا معین می کند و در نتیجه کل فرآیند غیر قابل اعتماد خواهد بود.
!!!
نظر شما چیست؟
فرستاده شده در بی دستگان | دیدگاهها خاموش