
موسوی ناموس جنبش است؛ به هیچ قیمتی نباید دست لاشهلاتها بیفتد
دولت کودتا که با توافق بر سر انتقال سوخت هستهای به خارج از ایران (بخوانید عقبنشینی ذلتبار از آنهمه “افتخارآفرینی هستهای” با هزینههای نجومی که صبح تا شب در بق و کرنا میکردند) به خیال خودش توانسته دل اروپاییها را به دست بیاورد حلقه دستگیری اطرافیان موسوی را تا حد سرمحافظ قدیمی او تنگ کرده است. حالا دیگر از دایره اطرافیان موسوی کسی نمانده که دستگیر نشده باشد و فقط خود موسوی و رهنورد ماندهاند که در مرکز ایستادهاند. پس هیچ بعید نیست بخواهند با دستگیری موسوی کار را یکسره کنند.
به عبارت دیگر ما داریم به “برخورد بزرگ” نزدیک میشویم؛ اما چه باید کرد؟
پیش از هر چیز به نظرم باید توصیف دقیقتری از رفتار و کردار رقیب داشت تا بتوان بهتر گفت چه کاری بهتر است. در مورد میزان پایبندی حضرات به اخلاقیات و قانون و شرافت و انسانیت و شرم و حیا که دیگر حرف ناگفتهای نمانده است. کافیست اسمهایی مثل جنتی و احمد خاتمی و شریعتمداری و رسایی و کوچک زاده و کلهر و دانشجو و کردان و رحیمی و محرابیان و اعلم الهدی و حداد عادل و الهام و رجبی و… را در کنار اسم احمدینژاد بگذاریم تا به معجون گدازندهای برسیم که یک قطرهاش میتواند یک اقیانوس عرق شرم را تبخیر کند.
نکته مهم در این میان آشنایی با رفتار و کردار لاشه لاتی آقایان است. اگر در فرهنگ کوچه و بازار ما لاتها موجودات بزنبهادر و بددهن و بیفرهنگ و قانونشکنی هستند اما در عوض به بعضی چیزها مثلا قول و قسم و رفاقت و ناموس بعضا پایبند هستند. از این رو لاتها قاموس خودشان را دارند و میتوانند به نوعی با آنها کنار آمد و کار کرد. اما لاشهلاتها (یا لاتهای لاشی) موجوداتی هستند بدون هیچگونه پایبندی به هیچ مرامی. آنها نه فقط قانون و ادب و مدارا و فرهنگ سرشان نمیشود بلکه از هرگونه قانون و مرام صنفی و حتی شخصی هم معاف هستند. به راحتی آدمفروشی میکنند و قول و قسم و غرورشان را میشکنند و حتی ناموس را هم پایش هم که بیفتد میفروشند. اگر گنده لات شکمش دریده میشود چون فحش ناموسی را تاب نمیآورد اما لاشه لات خطر را که جدی ببیند الدرم بلدرمش را قورت میدهد و چشم دیدن تعرض به ناموسش را هم دارد. (سهل است منافعش خوب باشد مدد هم میرساند!)
همین لاشهلات پای ضعیفکشی برسد یلیست برای خودش. بگویی بالای چشمت ابروست یا حتی اگر دیر سلام کنی روزگارت را چنان سیاه میکند که خوابش را هم ندیده باشی. پای لاف زنی هم که برسد رودست ندارد.
اگر لاتها را میتوان از روی توصیفها و نوشتهها شناخت و حتی منطقشان را فهمید، برای شناختن لاشهلاتها حتما باید با آنها زندگی کرد. چون نه منطقی دارند و نه در بیشرافتی و تناقض رودست دارند که بتوان توصیفشان کرد. اگر لات عربده میکشد و سر گذر میایستد و باج میگیرد در عوض وقتی آژان میبیند کتککاری میکند یا دست بالا فرار میکند. اما لاشه لات میتواند پنج دقیقه بعد از اینکه سرگذر ایستاد و به عالم و آدم فحش ناموسی بار کرد همینکه یکی قویتر از خودش یقهاش کرد، به پابوسی بیفتد و بعد مثل دختربچهها گریه کند اما فردایش برای همانها که شاهد آن آبروریزی بودهاند نطق کند که دیدید چطور مادرش را به عزایش نشاندم؟
نگاهی به عملکرد تیم احمدینژاد و حامیانش بهترین تماشاگه برای دیدن یکی از نمونههای عینی و شگفتآور رفتار لاشهلاتها در مقیاس بزرگ و ملی است. ناپایبندی آنها به تمام مرام و مسلکهای انسانی و ملی و دینی و “حتی” خودساخته و رفتارهای به شدت متناقض به حدی عظیم است که بعید است نسلهای بعدی بتوانند باور کنند روزگاری نه چندان دور چنین مردمانی هم میزیستهاند.
اساس موفقیت لاشه لاتها سه چیز است: ۱- اعتماد به نفس ۲- فرصتطلبی ۳- عدم پایبندی به هر نوع مرام، مسلک، خط قرمز…
بر همین اساس هرچند پیشبینی رفتار آنها سخت است اما برنامهریزی برای مقابله با آنها آسان است. در کوچه و خیابان میتوان از شر لاتها با باج دادن، احترام گذاشتن، “هر چی شما بفرمایید” یا “گه خوردم” و اکثر مواقع با سکوت خلاص شد اما لاشه لاتها برعکسند. هرچه بیشتر به آنها احترام بگذارید بیشتر حرمتتان را میشکنند. هرچه بیشتر بدهید بیشتر میخواهند. اگر کتکتان بزنند و هیچ کاری نکنید تا شرمنده بشوند بیشتر تحریک میشوند و کتکتان میزنند.
تنها راه خلاصی از دست لاشه لاتها گرفتن زهرچشم از آنهاست. مهم نیست این زهر چشم چقدر هزینه داشته باشند، اگر نگیرید دمار از روزگارتان درمیآورند اما اگر بگیرید میفهمند “نه بابا… یارو اینکارهس… نمیصرفه”. آنهایی که در زندان به بند “زندانیان خطرناک” تبعید شدهاند می دانند که اگر در همان ابتدای ورود لغز نخوانند و دعوا راه نیندازند شب اول را باید به دادن سرویسهای جنسی بگذرانند. در چنان شرایطی بسیار احمقانه خواهد بود که یک ناظر بیرونی بر اساس منطق و قوانین اجتماعی و انسانی عادی شروع به خرده گیری از زهرچشم گرفتن تازه وارد بدبختی بکند که به محض ورود دعوا راه می اندازد و کتک هم میخورد تا خودش از شر عواقب بعدی خلاص کند. به عبارتی باید در برخورد با لاشهلاتها بیشتر از هزینه کنونی به حاشیه امنی که این هزینه در مقابل هزینههای بیپایان بعدی به وجود میآورد فکر کرد.
مقایسه عملکرد موسوی و خاتمی به درستی نشان می دهد که اشتباه گرفتن لاتها و لاشهها لاتها چه عواقبی میتواند داشته باشد. خاتمی که با رای و حمایتی بزرگتر از موسوی رئیس جمهور شده بود و تا مدتها جناح راست و حکومتی در بهت و شوک ناشی از رای بیست میلیونی او بود، آنقدر با لاشه لاتهای حکومتی راه آمد و به آنها رو داد که در عرض مدت اندکی نه تنها به جای سابق برگشتند بلکه اقدامات بی سابقهای مثل ترور اصلاح طلبها، کتک زدن وزیر، بستن فلهای مطبوعات، زندانی کردن فعالان اجتماعی، رد صلاحیت بی سابقه نمایندگان مجلس و در مجموع فلج کامل اصلاحات به قیمت زمین گیر کردن کشور پرداختند و هربار هم جری تر شدند.
اما موسوی که حریف را میشناخت از همان نخستین ساعات کودتا زهرچشم گرفت و خودش را رئیس جمهور اعلام کرد و به شهادت تمام اسناد و مدارک این یک سال، یک گام هم از موضعش و حق ملت عقب ننشست. بر همین اساس بسیار بی انصافی و بلاهتآمیز است بدون درنظر گرفتن ماهیت لاشهلاتی حریف که در ده سال گذشته عیان بوده رفتار موسوی را صرفا با در نظر گرفتن آداب و قوانین کشورهای مترقی با حکومتگرانی شریف و بافرهنگ -یا دست کم عاقل- تحلیل کرد. در این باره گفتنی زیاد است که در وقت خودش با دوستانی که از این منظر موسوی انتقاد میکنند مفصلا خواهم گفت.
اما در حال حاضر میخواهم بگویم در مقابل دستگیری موسوی هم با توجه به ذات لاشهلاتی حریف ضروری است. درست است که نمیتوان رفتار حریف را که به هیچ مرام و مسلک و منطقی پایبند نیست به خوبی پیشبینی کرد اما میتوان با دقت و صراحت گفت که کوتاه نیامدن در مقابل آن و رو ندادن به او حتی به قیمت دادن هزینه گزاف بهترین راه است. سکوت در مقابل دستگیری موسوی نه فقط ناجوانردانه و غیر انسانی است که در عمل هم منجر به دیکتاتوری سیاهی صدها برابر سیاهتر از اکنون خواهد شد.
قبلا نوشته بودم و دوباره تکرار می کنم موسوی پرچم جنبش سبز است. نباید به دست دشمن بیفتد به هر قیمتی. او ناموس جنبش سبز است و پایش که بیفتد باید برایش جان داد. این یک ادعای احساسی و هیجان برانگیز نیست، بلکه بنا به آنچه گفته شد کاملا منطقی و عقلانی هم هست. فراموش نکنیم که ماجرا دیگر نه یک رقابت انتخاباتی که یک جنگ تمام عیار است و چه کسی فرماندهای را دیده است بدون سربازان و دلاورانی که گرد او جانبازی کنند؟
———–
پیافزود: نباید فراموش کرد که همیشه نیاز نیست برای خلاصی از دردسرهای لاشهلاتها با آنها درگیر شد. ترساندن و تهدید ضمنی و نگه داشتن آنها در حالت تعلیق از اینکه مزاحمتهایشان با چه واکنشی روبرو خواهد؛ بهترین و کم هزینهترین راه برای امنیت داشتن از شر و زیان آنهاست. در این باره بیشتر خواهم نوشت.
× باز انتشار این مطلب در هر رسانه دیگری آزاد است به شرط رعایت امانت و نام منبع. در این صورت توصیه میکنم از نسخه سیمیلی که هم میانتیترهای مفید دارد و هم تیتری عالی برای آن انتخاب شده است استفاده کنید.
فرستاده شده در آدمشناسی،یادداشت | ۲۰ نظر
فقط در طول یک شبانهروز
با خودم میگویم بد نیست چند تا از مدارکم را هم ترجمه کنم همراهم باشد. وقتی میخواهم هزینهاش را به دارالترجمه بدهم نفسم از رقمی که میگویند بند میآید. مدیر دارالترجمه میگوید دو هفته پیش دادگستری یک شبه نرخ تمبرش را «ده برابر» کرده است.
مجید از عصبانیت خون خونش را میخورد. بعد از پرداخت آنهمه پول به آستان قدس و شهرداری مشهد، بالاخره ساختمان را ساختند اما با رکودی که در بازار هست ضرر کردند و خودش رفت در یکی از واحدها ساکن شد. شهرداری حالا برگ جریمه جدیدی برایشان صادر کرده است که در کوچه هشت متری بیش از حد مجاز ساختهاند. مدارک را برده که خودتان اجازه دادید؛ گفته اند اشتباه شده و کوچه هشت متری جریمه دارد. گفته اصلا کوچه بیست متری است و اگر قبول ندارید کارشناس بفرستید متر کند؛ قبول نکردهاند. زمین رفته آسمان رفته که بابا این بیست متری است و ماجرا با یک متر کردن ساده حل میشود، قبول نکردهاند که نکردهاند.
هادی خونسردتر است و میگوید اگر جای من بودی چه میکردی. چند هفته پیش نامهای فرستادهاند برای مغازهای که پیارسال بعد از مرافعه حقوقی، مبلغ سرقفلیاش را گرفتیم و به مالک تحویل دادیم، و نوشتهاند بیایید سه میلیون تومان مالیاتش را بدهید. رفتیم گفتیم مالیاتش همان موقع کسر شده چون پول به حساب دادگستری ریخته شد، گفتند این داستانش فرق میکند اما حالا که اینطور است یک میلیون و نهصد هزار تومان بدهید، اما بدون چک و چانه والا باید همان سه میلیون تومان را بدهید.
شب میرویم که خروجی بریزیم. کارمند بانک میگوید چه خوششانسید چون از ساعت دوازده امشب نرخ عوارض خروجی فرودگاه دوبرابر میشود. فکر میکنیم شوخی میکند. بخشنامه را نشانمان میدهد.
آقاجان میگوید به مسئولشان اعتراض کردیم که این پولی که موسسه شما برای زمین ما داده که کوچه درست کند نرخ زمینمان نیست و اصلا ما راضی نیستیم. گفتیم کارشناس از خودتان بود و گفتیم که ما بیست سال است اینجا ساکنیم و شما سه چهار سال است که آمدهاید. گفتند اصلا بروید خدا را شکر کنید که اعلام نکردیم فروشگاه شما صلاحیت همسایگی با یک موسسه وابسته به سپاه را ندارد و حکم تخلیه برایتان نگرفتیم.
صندلیهای بویینگ ۷۴۷ ایران ایر را کندهاند و از صندلیهای اتوبوسی گذاشتهاند. همان صندلیهای تنگ و ناراحتی که در توپولفها دیدهایم. یکی از گرانقیمتترین بلیطها در مقایسه با تمام خطوط مشابه عربی در دستم است و وسایلم را در باکس دیگری میگذارم چون باکس بالا سر ما خراب است. هنوز در هوای ایران هستیم. به مهماندار ایران ایر میگویم اگر ممکن است یک بالشت اضافه به من بدهد. میگوید روی هر صندلی یک بالشت گذاشتهاند یعنی حق هر مسافر یک بالشت است. از دیگری میپرسم چشم بند میدهند که لااقل بخوابم، میگوید شاید بدهند. میگوید نگران نباشید صبحانه هم میدهیم! از اینکه مبادا یکوقت متوجه طعنه و تمسخرش نشوم صدایش را کش و تاب میدهد و بعدا هم که دارد رد میشود میگوید چشمبندتون رسید بالاخره؟ نیم ساعت بعد که نیم خالی هواپیما را میبینم به سر مهماندار اشاره میکنم که کارش دارم. اشاره میکند اگر کاری داری تو بیا پیش من. میروم پیشش و ماجرای بالشت را از سر گلایه میگویم. یک بالشت میدهد بهم و میگوید بیا این هم بالشت.
———–
صبح شده است.
خوابم نبرده است و سرتاسر شب یکی در فضای سرم پرسشوار تکرار کرده است: این وطن برای من وطن نبود؟…
فرستاده شده در آدمشناسی،بیشعوری،یادداشت | ۶ نظر
آخرین زمزمههای کسی که دوست ندارد برود و میرود
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندهگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادهگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
…
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
——–
× بخشی از شعر “بگذارید این وطن دوباره وطن شود”؛ لنگستون هیوز، احمد شاملو
فرستاده شده در یادداشت | یک نظر
بیماری "اینا همشون عین همن" و تب نقد جنبش سبز
نقل است روزگاری مسابقهای گذاشتند بین فیلسوفان جهان که زرافه را توصیف کنند.
بعد از شش ماه تحقیق و تفحص جانانه؛ فیلسوفان آلمانی رسالهی دشوار فهمی در باب وجود زرافه دادند. فیلسوفان فرانسوی رسالهی جانانهای درباره سکوالیتهی زرافه و ارتباط آن با ماهیت این جانور ارائه کردند. فیلسوفان بریتانیایی با نظریه تکامل نشان داند که زرافه در واقع یک مولکول خودتکثیرشونده بوده که بعد از ۴ میلیارد سال به این شکل درآمده و آن را شاهد دیگری بر عدم وجود خدا گرفتند.
فیلسوفان عرب هم برای عقب نماندن از قافله به بحثهای لغوی در مورد الزرافه پرداختند و بعد از ۷۵ صفحه اطناب دربارهی صور مختلف این کلمه در کتابهای صرف و نحو، به آنجا رسیدند که زبان عربی با داشتن ۱۳۲۹ لغت مختلف برای زرافه و صرف آن در بابهای مختلف کاملترین زبان روی زمین است. …
تا اینکه نوبت به مقاله فیلسوفان ایرانی رسید. نماینده ایرانیها پشت تریبون قرار گرفت دستش را در جیبش کرد و گفت: ما معتقدیم زرافه همان شتر خودمان است که گردنش درازتر است و رنگش تغییر کرده. موضوع را الکی نپیچانید. والسلام.
*************
این روزها تب “نقد جنبش سبز” بالا گرفته. کار بعضی از دوستان ما –به خصوص خارجنشینها- این شده که به جای تظاهرات و اعتراض و شعار و کمک فکری و مالی و سایر کارهایی که یک جنبش به آنها نیاز دارد؛ فقط به نقد میپردازند که البته مفتتر است و البته از شدت “آوانگاردیت” میتوان نوک تیزش را بدنه و رهبران جنبش کرد. ادعا هم این است که دارند آسیبشناسی میکنند. خوش به حالشان. چه راحت است هزاران کیلومتر آنسوتر نشست و برای مردمی که روح و جسمشان خرد میشود اشکالات کارشان را گوشزد کرد. بالای ابرها نشست مارمالاد خورد و به جوانی که هفت دندانش از ضربه مستقیم باتوم توی حلقش ریخته گفت: عزیزم؛ کار خوبی نکردی آن یارو را هل دادی ها!… چرا باتومشو از دستش گرفتی؟… نه نه نه… ببین خشونت از همینجاها شروع میشهها.
البته که یک جنبش مدرن محتاج نقد است. نقد روح مدرنیته است و بدون آن انسانگرایی فلج است. بی نقد آزادی مفهومی ندارد. اما سوال اینجاست که با چه غلظتی و در در چه جهتی؟ ذرهبین برداشتن و در جنبشی به این عظمت، با دشمنی به آن مخوفی که از هیچ دسیسهای فروگذار نمی کند، به دنبال عیبها گشتن و آن معدود –بسیار معدود- رسانههای آزاد را هم درگیر پخش این نقدها کردن چه هنریست و به چه کار می آید؟
در جایی که کیهان و صدا و سیما و صدها سایت و تریبون دروغزن و بهتانزن مشغول به بمبارانند و از آن سو کوچکترین صدها با مشت و باتوم و انفرادی خفه می شوند، جدا باید مدال شجاعت و موقعیتسنجی داد به کسانی که هنرشان مثلا این است که رای دادن سبزها به موسوی در مجله تایم را مصداق دروغگویی و تقلبکاری اینها می دانند و آن را با تقلب در انتخابات مقایسه میکنند! یعنی واقعا نمی دانند یا خودشان را به نفهمی میزنند که این فقط یک نظرسنجی نامحدود برای اندازهگیری کمیت و کیفیت هواداران شخصیتها مختلف در یک مجله خاص صرفا برای انتخاب طرح روی جلد آن است؟ و اصولا چندباره رای دادن در سایت تایم عمدا بازگذاشته شده است تا بدانند هوادارن کدامیک دوآتشهترند و گرنه بستن آیپی رای دهندهها برای رایدهی مجدد یکی از سادهترین کارها در طراحی سایت و نظرسنجی است. (و یک سوال اخلاقی: همه اینها بهکنار؛ وجدانا لیدی گاگا پارسال تاثیرگذارتر بود یا موسوی؟)
هشدارهای بهداشتی البته خوب است اما نه آنکه بالا سر کسی که گلوله پهلویش را شکافته و ترکش پایش را قطع کرده بروی و بگویی: عزیزم… نباید خودت را روی زمین ول کنی… میکرب داره…
انتقاد بجایی است اما پاسخ منطقی و طبیعی به آن این خواهد بود: ابله!… من دارم می میرم… بیا جلوی خونریزی را بگیر… کمک کن برسانم بیمارستان، یا یکی را خبر کن ببرد مرا… هیچ کاری هم ازت برنمیآید لااقل خفه شو!
انتقاد بجا هم نباید بیجا گفته شود؛ خصوصا اگر مصداق گزک دادن به دست جنایتکاران باشد.
تب “اینا همشون مثل همن” هم دست کمی از تب قبلی ندارد. اخیرا خانم صدر مقالهای نوشته و در آن مدعی شده که همه مردهای ایرانی مثل صدیقی امام جمعه تهران هستند که زلزله را به زن ها ربط داده. صدر مدعی شده که همه مردهای ایرانی تجربه زنآزاری جنسی و جسمی را دارند: «به من نگویید که میتوان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بیاغراق، این بخشی از روند بزرگشدن برای مردان در ایران است. تجربهای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمیشود.» البته ادعای بیربطیست و همانطور که بسیاری از اهل وبلاگستان گوشزد کردهاند مردها و پسرهای زیادی هم هستند که به دلایل مختلف اصلا اهل چنین کارهایی نبودهاند؛ اما من می خواهم بگویم گیریم که خیلیها هم باشند. آخر این چه حرفیست که مردانی را که تحت شرایط سنی خاصی دست به کار زشتی زدهاند (که البته میتواند مستحق مجازات هم باشد) را همشان و شعور آدم هایی دانست که از تریبونهای رسمی سخنان ضد زن میزنند و در حیطه عمل راه را برای تحقیر و طرد “کانالیزه” زنها هموار میکنند؟
یا آن رفیق خبرنگار ما که دائما در سایتش جا میزند اصلاحطلبها هم عده ای هستند تل اصولگراها و اصرار هم دارد که مشغول نقد است. سایت جرس را که به هزار بدبختی و مشکل درست شده و عده ای بی مزد و منت –بیاغراق- از جانشان مایه میگذارند تا آن را به عنوان یکی از معدود رسانههای سبز بهروز نگه دارند را کیهان سبز توصیف میکنند چون ادبیاتش کمی تند است. قبول. تند است و در ماجرای خبر درگذشت شجاعالدین شفا هم کار بسیار اشتباهی انجام داد (البته تصحیحش کرد) اما خدا را؛ چطور میتوانید چنین رسانهای را با عصاره بی اخلاقی و بیشرافتی کل تاریخ مطبوعات ایران مقایسه کرد؟
حتی این نوشته معقولتر خانم فاطمه صادقی را ببینید که چه اصراری دارد بگوید سیاستهای تکنوکراتی و لیبرالی زمان هاشمی فرقی با سیاستهای احمدینژادی نداشته و نهایتا به یک میزان در حق طبقه فرودست ظلم رواداشته و طبقه متوسط دوره پس از جنگ و حتی بدنه جنبش سبز هم همان بورژواهای زمان شاه است «با همهی ادا و اطوارهای همیشگی مصنوعی و تمایل تاریخی اش به ایجاد تمایز با به قول خودش دیگران.»
یعنی واقعا ماها هممون مثل همیم؟
**************
پ.ن
۱- شدیدا ابا دارم از اینکه از این نوشته این طور برداشت شود که من روی سخنم با بعضی از رفقای وبلاگ نویس یا روزنامهنگاریست که در عین کمکهایشان به جنبش مردم، اعتراضهایی هم به بعضی حرکتها دارند. از میان همه، لازم می دانم به داریوش محمدپور عزیز اشاره کنم که انصافا برای بهبود نظری و عملی جنبش مایه میگذارد و البته نقدهایی هم دارد.
۲- اقتصاددانها مثال مشهوری در حیطه جرم و جزا دارند. میگویند اگر در کشوری مجازات تجاوز به عنف حبس ابد باشد و مجازات قتل عمد اعدام باشد؛ تبدیل مجازات تجاوز به عنف به اعدام، به میزان جرایم قتل عمد هم خواهد افزود. چرا که کسی که مرتکب تجاوز به عنف میشود مجازات خودش را با مجازات قاتل یکی میبیند و احتمالا قربانی را خواهد کشت تا شانس فرار بیشتری هم داشته باشد. دوست دارم نه فقط در مورد سبز که حتی در مورد مخالفان آن هم این مطلب را در نظر داشته باشیم. مثلا من هم مثل خیلیها معتقدم که احمد توکلی آدمیست کممایه و شدیدا مخالف با اصلاحات و آزادیخواهی که اپوزوسیون بودنش هم گلخانهای است اما همو را هم نباید با آدمهایی مثل شریعتمداری یا رسایی به یک چوب راند.
فرستاده شده در کرتیک | ۱۲ نظر
عبدالله کوثری
یکی از اتفاق های خوب پارسال، شرکت در کلاس های ترجمه عبدالله کوثری بود. استاد مترجمی که هر بار در شروع کلاس غزلی از سعدی بخواند درس بزرگی به مترجم های جوان می دهد؛ بچه ها… اول فارسی!
آقای کوثری در مشهد زندگی می کند. عکس در شهر کتاب گرفته شده است.
فرستاده شده در عکس | یک نظر
