![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
این روزها دوستان بسیاری را میبینم که افسردهاند. این افسردگی ناشی از آن میشود که آنها گمان میکنند وضعیت فعلی بدترین وضعیت موجود است. از یک نظر این فکر میتواند درست باشد: کمتر کسی گمان میکرد حتی با انتخاب دوباره احمدینژاد به ریاست جمهوری چنین وضعیت اسفباری پیش آید. آنچه که نهایتا قابل پیشبینی بود ادامهی همان وضعیت اقتصادی فرهنگی و سیاسی دوراه اول احمدینژاد بود البته با سیر نزولی بیشتر. اما آنچه که در این سه هفته شاهد بودیم یک بحران و فاجعهی به تمام معنا بود. خود من که در کل دوره ریاست جمهوری احمدینژاد و با وجود مشکلاتی مضاعف (از جمله خدمت 20 ماههی نظام وظیفه با داشتن زن و بچه!) به هر حال گلیمام را از آب بیرون کشیده بودم؛ از 23 خرداد تا الان کاملا بیکار شدهام. تمام ستون هایم تعطیل شدهاند، آی طنز را فیلتر کردند، خرده فعالیتهای اقتصادی ام کاملا راکد شدهاند و حتی چند پروژهی تلویزیونی هم دربارهی آنها با من صحبت شده بود متوقف شدهاند. جالب اینجاست که چند روز پیش به یکی از فعالان مطرح اقتصادی که از دهه چهل در کشور فعال بوده و دهها سال در اتاق بازرگانی سمتهای عالی داشته صحبت میکردم و او میگفت بلایی که در این چند هفته بر سر اقتصاد ایران آمده است حتی در بهمن 57 هم نیامده بود.
با تمام این اوصاف من معتقدم اگر از منظر دیگری نگاه کنیم وضعیت فعلی نه تنها بدترین نیست بلکه می تواند در دراز مدت بهترین هم باشد. اول بیایید دو نتیجهی ممکن برای این انتخابات را بررسی کنیم:
1- اینکه احمدینژاد قبول کند بازنده است و به موسوی تبریک بگوید یک خواب شیرین است که با توجه به روحیات و خلق و خوی احمدی نژاد هیچگاه قابلیت تحقق ندارد. در دولت احمدینژاد قعطا باید نام احمدینژاد از صندوق دربیاید. اما احمدینژاد اگر اینقدر حرص و ولع برای شکستن رکورد خاتمی و خاکمال کردن کروبی و رضایی را نداشت می توانست به گونهی دیگری عمل کند. اگر انتخابات به دور دوم می رفت و آنگاه او در مقابل موسوی مثلا 53 درصد رای میآورد قابل باور بود و این موج عظیم علیه او راه نمیافتاد. اعتراضهای کوچکی نهایتا شکل می گرفت که خود معترضین هم زیاد به درستی اعتراض خود اعتقاد نداشتند. آنگاه احمدی نژاد می توانست با لبخند ملیحی بر صفحه تلویزیون ظاهر شود از همه تشکر کند و اعلام کند همه کسانی که در این مدت به او حمله کردهاند را میبخشد و یک ملودرام اشکانگیز از رئیس جمهور محبوب (دست کم برای 30 چهل درصد از مردم ایران) بازی کند و مخالفان را آچمز کند. کروبی اوت میشد، موسوی به کنج خانهاش برمی گشت و رضایی هم نهایتا به مجمع تشخیص برمی گشت. آنوقت او 4 سال دیگر به ترکتازی ادامه می داد و ما هم همچنان از اینکه او «نظام جمهوری اسلامی» را تضعیف میکند حرص می خوردیم تا دق کنیم.
2- فرض اینکه احمدینژاد بگذارد کسی جز خودش رئیس جمهور شود محال بود اما فرض رئیس جمهور شدن موسوی محال نبود. کاملا محتمل بود که با دخالت رهبر یا دوراندیشی عقلای قوم، موسوی علیرغم تمام مجاهدتهای محصولی و کردان و رحیمی... رئیس جمهور شود. اینکه اصولا احمدی نژاد کلا صلاح نیست هیچ مسئولیتی درکشور داشته باشد که البته درست است اما من معتقدم حتی اگر حضرات احمدی نژاد را بهترین رئیس جمهور ایران می دانند هم صلاح بود موسوی رئیس جمهور بشود. سادهترین دلیلش اینکه طرفداران احمدینژاد اصولا نمی توانستند در صورت اعلام نام موسوی به نام برنده به تقلب اعتراض کنند چون موضوعیت نداشت اما طرفداران موسوی توانستند و همچنان به اعتراضات ادامه خواهند داد.
با این حال دیدیم که موسوی رئیس جمهور نشد و از این جهت هرچند تداوم نابودی 4 ساله کشور تاسف برانگیز است و هر ایرانی حق دارد به خاطر این واقعیت تلخ خون گریه کند؛ اما از منظری پراگماتیستی بهترین حالت ممکن اتفاق افتاده است. چرا؟ به این دلایل:
1- احمدینژاد رئیس جمهور شده است اما در بدترین حالت ممکن و با بیشترین تعداد مخالفان. علاوه بر کسانی که خیلی ساده به موسوی رای دادند و حالا خیلی خشمگین و جدی اعتراض می کنند که رایشان نادیده گرفته شده، من به چشم خودم دیدهام که بعضی از کسانی که به احمدی نژاد رای دادهاند و انصاف دارند هم، اکنون با مخالفان همراهی میکنند. در میان تمام راههای رئیس جمهور شدن خوشبختانه احمدی نژاد و حامیان اصلیاش پرهزینهترین راه را برگزیدهاند.
2- «وجهه داشتن و چهره بودن» که بزرگترین عامل حرکت و جوهرهی اعتماد احمدی نژاد است از او ستانده شد. حالا او باید در حالی به سفرهای استانی برود که می داند مخالفانش که پیش از این نهایت اعتراضشان این بود که قاطی جمعیت مستقبلین او نشوند؛ حالا با انگیزهای بالاتر از مخالفانش به پیشواز او خواهند آمد! او اگر با گارد و پلیس و جماعت لباس شخصی چماقبدست به سفر استانی برود دیگر آن "رئیس جمهور محبوب مردمی" نخواهد بود و اگر اینها را فرو بگذارد باید هر بار هزاران نفر را که علیه او شعار می دهند را تحمل کند.
در سفرهای خارجی وضعیت برایش بدتر خواهد بود. دیگر عده ای سادهدل که او را رئیس جمهور صادق و استکبارستیز مسلمانی می دانستند که به جای توجه به افکار عمومی جهان به ملتش پشتگرم است به استقبالش نخواهند آمد و حتی مخالفانش هم برای هو کردنش به هیچ دانشگاهی دعوتش نمی کنند. او هر جا که پا بگذارد اعتراضهای شدید خواهد دید و سردی. و سردی و بیاعتنایی از همه چیز برای کسانی با روحیهی احمدینژاد خردکننده تر است.
3- با رویدادهایی که پس از اعلام نتایج رخ داد بسیاری از مشکلات و معضلات سیاسی و اجتماعی ایران که با روند پیش از این 20 سال طول میکشید تا چند میلیون نفر به آنها واقف شوند، در عرض چند روز (حد اکثر از شنبه 23 خرداد تا بعد از ظهر جمعه 29 خرداد) برای بیش از 20 میلیون نفر روشن شد. فراموش نکنید که تنها مشکل بزرگ ما احمدینژاد نبود بلکه سیستمی بود که به احمدینژادها میدان می دهد و از آنها حمایت میکند. یکی از آنها مساله بسیج است که اشکالات ساختاری وارد به آن تا پیش از این با توجیهاتی نظیر "بین همه قشر خوب و بد وجود دارد" در ذهن عامه مردم قابل حل بود اما الان میلیونها ایرانی نسبت به آنها طور دیگری می اندیشند و حتی بسیاری از بسیجیهای منصف نسبت به آفات تداخل نهادهای نظامی و غیر نظامی آگاه شدهاند. معضلات و مشکلات بزرگتر هم به همچنین...
4- هنوز احمدینژاد در ایران میلیونها طرفدار دارد. اما اینها همان میلیونها طرفدار دورهی پیش نیستند و میلیونها علامت سوال و تردید در ذهن آنها رسوخ کرده است. در پس ذهن همهی آنها کلماتی مثل دروغ، فریب، آمار ساختگی و امثال آن قرار دارد که قابلیت رشد دارند. حالا تمام حرکات احمدی نژاد که در طول 4 (بلکه 6) سال گذشته صرفا با جنگ روانی و بازیهای رسانهای و شلوغکاریهای خودشان لاپوشانی و حتی به صورت عکس نشان داده می شد زیر ذره بین مخالفان و حتی طرفداران احمدی نژاد است. این مناظرهها در حکم آن کودکی بود که گفت شاه لخت است. واقعیت را او کشف نکرد، اما به رو آورد و همهمه آورد و شد آنچه شد.
5- فراموش نکنید که اگر نام موسوی یا هر کس دیگری به عنوان رئیس جمهور بعدی ایران از صندوق درمی آمد او بلافاصله رئیس جمهور نمیشد. احمدی نژاد در هر حال تا شهریور ماه امسال رئیس جمهور بود و طی این مدت بلایی به سر بنگاه های اقتصادی و شرکتهای عظیم صنعتی ایران میآمد که فقط و فقط با عقبنشینی زمانمند نظامی قابل مقایسه است. در یک عقبنشینی نظامی که زمان معینی برای آن در اختیار است، اصل بر این است که هیچ چیز قابل استفادهای به دست «دشمن» نیفتد. از این رو یا تجهیزات غنیمتی به همراه نیروهای خودی به عقب برده میشوند و یا با آتش سوزی و بمبگذاری نابود میشوند. و فراموش نکنید که در نزد این دولت، همهی غیرخودیها دشمناند!
6- امسال نه از نفت 150 دلاری خبریست و نه از صندوق ذخیره ی ارزی پر و پیمان. میرحسین موسوی اگر رئیس جمهور میشد به معنای کامل کلمه به خاک سیاه مینشست. او نه فقط صنعت و اقتصاد ایران را – که به شرح فوق مشمول عقبنشینی قرار گرفته بود!- ویران تحویل میگرفت بلکه توان بازسازی آن را نمی داشت. بر طبق گمانهزنی های مدلل، صندوق ذخیره ارزی ایران تا اول مهر ایران کاملا تهی خواهد شد و دولت حتی برای تامین پرداخت حقوق کارمندهایش با مشکلات جدی روبرو خواهد بود. روستائیانی که در سال های اخیر عادت به گرفتن پول از دست رئیس جمهور کردهاند (گیریم هر دو سال یکبار) اگر با رئیس جمهور موسویِ کیسه تهی مواجه میشدند همه اشکالات را به پای او و همه ی خوبی ها را با هزاران آه و اندوه و نوستالژی به پای احمدینژاد می نوشتند. حتی شاید بسیاری از طرفداران موسوی هم در مقابل بحرانهای عظیم پیش رو و بوقهای رسانهای مخالف دولت فرضی (نظیر کیهان) در مورد توانایی و کفایت موسوی و تیمش به تردید می افتادند. اما حالا همهی توپها در زمین احمدی نژاد است که تا پیش از این با دادن پول و اضافه حقوق و وام رای جمع کرده است و مردمی را به این شیوه عادت داده.
7- فراموش نکنید که ما الان از میرحسین موسوی یک تصور بیشینه داریم که احتمال بسیار زیادی دارد با واقعیت منظبق نباشد. بی شک اگر در دوم خرداد خاتمی به ریاست جمهوری نمیرسید ما همین تصور را از خاتمی می داشتیم و گمان می کردیم اگر خاتمی ریس جمهور میشد ایران مدینه فاضله می شد یا دست کم جلوی بیقانونیها گرفته میشد. اما دیدیم چنین نشد و با اشتباهات، خیانتها و بیعرضگیهای فاحش بعضی از اصلاحطلبان (و با عرض پوزش: تا حدودی خود خاتمی) بخش اعظم دوران اصلاحات به فجایعی گذشت که هرکدام زمینهساز فجایعی بزرگتر شد. فقط در دوران رئیس جمهور 20 میلیونی بیعرضهای چون خاتمی ممکن بود گناه فاجعه ای چون 18 تیر در حد دزدیدن یک ریشتراش خلاصه شود، کسی که به صورت نایبرئیس شورای شهر تیرزده و به ترورهای دیگری هم اعتراف کرده است بعد از چند ماه نه فقط آزاد شود بلکه در طرشت به دانشجوها قمه بزند، ضاربان دو وزیر کشور هیچ عقوبتی نبینند (دستور دهنده که فیلمساز هم شد!)... و در نهایت مردم از شر اصلاحطلبانی که حتی در شورای شهر پایتخت نمی توانند با شهردار و وزارت کشور همسو با خودشان بسازند (با رای دادن یا ندادن) به دامن اقتدارگراهای متحجری پناه ببرند که همین مردم وقتی دوم خرداد 5 سال پیش به خاتمی رای میدادند امیدوار بودند آنها را به زباله دان تاریخ سپرده باشند.
احتمالی هم وجود دارد که موسویِ بیحزب و بی استراتژی و خط فکری مشخص در صورت رسیدن به ریاست جمهوری؛ اشتباهاتی مشابه همانها را تکرار می کرد که در نهایت به ضرر کشور و اصلاحات منجر میشد و این احتمال وقتی شدت می گیرد که بدانیم موسوی پیروز تمام بازندگان دولت نهم، شورای نگهبان، راستهای سنتی و طیف وسیعی از سپاه را در مقابل خود و به عنوان اپوزوسیون داشت. اما اکنون و بدون آن هزینهها، بسیاری از شعارها و انتظارات اصلاحطلبانه به وجود آمده که به جای صبر و مداراها و توجیهات بی مورد دوران 8 سالهی خاتمی، بسیار صریح و روشن به پیش میروند....
یکی از بزرگترین عاملهای شکست اصلاحات در دوران خاتمی؛ خرمردرندیهای مکرر بعضی احزاب و روزنامهنگاران اصلاحطلب در توجیه بیاخلاقیها و بزدلیهایشان بود که نه فقط اعتماد تودهی مردم را نسبت به اصلاحات از بین برد بلکه ارزشهای اخلاقی والایی نظیر "ایستادگی" و "شهامت" را هم با برچسب "قهرمانبازی" به کلی مخدوش کرد.
در اینکه بسیاری از دستگیریها و پروندهسازیها در ایران خارج از روال قانونی و تحت فشار انجام میشود شکی نیست ولی از یک فعال سیاسی یا روزنامهنگار تاثیرگذار هم انتظار میرود بداند که در ایران زندگی میکند نه فرانسه! به خصوص از نیم غورههایی که با تیزاب سیاست و به طور دوپینگی مویز میشوند این انتظار بیشتر میرود.
در این شرایطی که دخترکان محصل شجاعانه در برابر ضربات باطوم میایستند و از جان مایه میگذارند؛ از آنهایی که در سیاست و اقتصاد هیکل گنده کردهاند توقع بیشتریست و دستاویز نخنمای "تحت فشار بودن" کهنه شده است.
"سگ که استخوان میخورد فکر (...)یدنش را کرده است" این ضرب المثل قدیمی خیلی خوب نشان می دهد که آدمیزاد وقتی میخواهد وارد بازی بزرگان شود تا سودهای کلان ببرد باید فکر ضررهای بزرگ احتمالی را هم کرده باشد. از جوانی که در درگیریهای خیابانی دستگیر میشود و تحت فشار جلوی دوربین تلویزیون به کارهای ناکرده اعتراف میکند گلایه چندانی نیست. او را باید برای همان باطومهایی که خورده و چند روز مصیبتی که کشیده ستود. اعترافش هم به جایی برنمیخورد. اما کسی که با سابقه خبرنگاری، به عضویت شورای مرکزی یک حزب سیاسی تندرو درآمده و دم انتخابات سردبیر روزنامهای اصلاح طلب هم شده؛ خیلی بیجا میکند که با چند روز بازداشت لب به دروغهای شاخدار علیه اصلاحطلبان باز میکند. علاوه بر این خیلی چیزهای دیگری هم میخورد که به جای آنکه ضعف بزدلیاش را با چند کلام توبه و اعتراف به هم بیاورد هزاران کلمه یاوه میبافد و با 130 کیلو، بندری خوشرقصی میکند!
از همین الان گفته باشم که این قبیل اعترافها "از این سو" هم اصلا پذیرفتنی نیست. مجاهدین و مشارکتیها و همهی آنهایی که سیاست کارشان است و عواقبش را هم میدانستهاند دست از خرمردرندی بردارند و سعی نکنند با پیشدستی، قباحت رفتار بزدلانه و یا آتوهای اخلاقیای که دست حضرات دارند و نهایتا منجر به خودفروشیهایی اینقدر وقیحانه و پلشت میشود را ماستمالی کنند.
حرفهای امیرحسین مهدوی را که طبیعتا خوراک خوبی برای خبرگذاری (بر روی ذ تاکید دارم) فارس شده بخوانید تا بهتر متوجه منظورم شوید. همین خوراک و توجیه ناموجهی که برخی احزاب سیاسی بی پرنسیب ایرانی از "تحت فشار بودن" از خودشان درآوردهاند باعث میشود آدم سالم و جوانی که به مدد پلکان سیاست تا حد عضویت در شورای مرکزی حزب و سردبیری روزنامه بالا رفته و اگر میرحسین رئیس جمهور میشد لابد کمترین انتظارش وزارت و معاونت میبود، چند روز که از تحت فشار بودنش گذشته چنان حرفهایی بر زبان بیاورد که یک فاجعه کامل از بزدلی و وقاحت توامان است.
جدا مهدویها و احزاب متبوعشان ما را چی فرض کردهاند؟ چند روزی وارد بازی انتخابات بشوند و بعد که برنده شدند چند سالی در بالاترین ردههای مدیریتی و به خصوص اقتصادی دولت عشق و حال کنند، اما اگر هم مشکلی پیش آمد هیچ دردسری نکشند و خط به خط آنچه به آنها برای لجنمالی کردن کل این جریان دیکته میشود را اعتراف کنند و بعد هم بگویند «تحت فشار» بودیم؟!
به همین راحتی؟...
---------------------------------
پ.ن.
با خواندن بعضی از کامنتها متوجه شدم بعضی از خوانندهها منظور اصلی من را متوجه نشدهاند. به جای توضیح بیشتر سوالی میپرسم:
آیا فرقی بین عماد باقی یا زیدآبادی که با داشتن مشکلات جسمی و خانوادگی بسیار، بعد از چند سال زندان حاضر به گفتن یک کلام علیه اصلاحطلبان و دوستان خودشان نمیشوند با آدمهایی مثل مهدوی نیست؟ می دانید اگر با توجیه "تحت فشار" بخواهیم همهی کارهای این قبیل افراد فرصتطلب و کممایه را مالهکشی کنیم چه ظلمی به آدمهای آزاده و شجاع و با شهامتی مثل باقی کردهایم؟ می دانید چه پایههای بدی گذاشته میشود؟
سردار جنگی بودن مزایای زیادی دارد. یک سردار پیاده راه نمیرود، امربر و بیسیمچی و راننده دارد، میدان مین پاک نمیکند، خط مقدم نمیرود... ولی اگر گیر دشمن بیفتد خیلی بد است و باید انواع شکنجهها را تحمل کند؛ تا اسرار را لو ندهد و از همه مهمتر اینکه نشکند تا روحیه خودیها خراب نشود. اینها هزینههای احتمالی اندکیست که یک سردار در ازای آنهمه مزایای بسیاری که در مقابل سربازان دارد؛ باید بپردازد و اگر چنین نکند به عنوان خائن به وطن شناخته میشود. حالا فکرش را بکنید در یک نبرد بزرگ، عدهای که بدون پیمودن مراحل رسیدن به سرداری، یک شبه سردار شدهاند؛ قرار باشد از مشقات احتمالی آن هم معاف شوند و اگر اسیر شدن هر آنچه دشمن خواست بکنند و وقتی هم که برگشتند همه روی سرشان گل بریزند!
پ.ن2: تاجهای گل از همالان برای سردار آماده میشود... علی معظمی و نیما نامداری فقط دونفر از خیل تشویقکنندگان هستند. چرا که نه؟ سمیه توحیدلوی بیپناه و سعید حجاریان نیمهجان، جان بکنند شازده رفیق ما سرش سلامت! خلط بین اعتراف تحت فشار بیاعتبار است با خیلی خوب کردی که بعد از چار روز بازداشت، یک طومار علیه ما حرف زدی را میبینید؟
فکرش را کردهاید این سیستم چه فاجعهای به بار خواهد آورد؟!
امروز رفیق نازنینی در چت حال و روزگارم را پرسید. گفتم از این بهتر نمیشود؛ تمام ستونهایم توقیفاند، آی طنز فیلتر شده، چند کار تلویزیونی که سفارش شده بود لغو شد، کاملا بیکارم، هرلحظه احتمال کمرگیریام* میرود...
احساس کردم طفلکی از سوالی که پرسید پشیمان شد! ولی واقعیت همین است بعلاوهی وضع روحی و روانی بسیار خوبی که همگی داریم...!
شاید به خاطر همینها هم باشد که میخواهم سایت دبش را توسعه بدهم. حالا که از هشت خلد مستغنی و از هفت دولت آزاد شدهام میخواهم رها باشم. میخواهم دبش را به یک رسانه شخصی نزدیک کنم.
دبش در ایام پیش رو هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ محتوایی تغییر خواهد کرد. شما پیشنهادی ندارید؟
-----------
توضیح: کمرگیری چیزیست در مایه دستگیری منتها خیلی عمیقتر!
سرنوشت محسن رضایی سرنوشت عبرتآموزیست برای آنها که گمان میکنند بخت و اقبال همیشگیست.
برادری دارم که همیشه میگوید هرکس شایستهی همان جایگاهیست که دارد و بدشانسیها و خوششانسیها نمیتوانند موقعیت آدمها را زیاد تغییر دهند. من به این ادعا اطمینان صددرصدی ندارم ولی صدها بار دیده ام که صادق بوده است. مفلسترین آدم فامیلتان را که معتقد است اندوخته و دارایی و حتی خانهاش را به خاطر "رفیقان نامرد و بدبیاری در بازار و رودست خوردن" از دست داده، در نظر بگیرید. حالا فرض کنید که ناگهان چند صد میلیون پول بادآورده از قرعه کشی یا ارثیه به او برسد. چقدر احتمال می دهید دو سه سال بعد دوباره در همین وضعیت فعلی نباشد؟
ماجرای محسن رضایی در انتخابات اخیر از همین دست است. در حالی که هنوز کمتر کسی باور میکرد محسن رضایی واقعا اقتصادخوانده (آنهم در حد دکتری از دانشگاه تهران!) باشد، بر اثر جنجالهای بیسابقه در جریان مناظرهها و بی دست و پایی حیرتآور موسوی و کروبی در برابر جدلیات احمدینژاد و به خصوص ختم مناظرات با مناظره رضایی و احمدینژاد، بخت بینظیری به رضایی رو آورد. احمدینژاد پیش از این بازیاش را رو کرده بود و اگر میخواست به شیوهی پیشین از در "مچ گیری و افشاگری" با رضایی درآید؛ باید عملیات را در یک زمین لو رفته انجام میداد. آن هم در شرایطی که حاج محسن، موسس و تشکیل دهندهی "اطلاعات سپاه" با عقبهی رسانهای بازتاب و تابناک و مشاورانی چون فواد صادقی که اصولا متخصص افشاگری هستند؛ قطعا چیزی از احمدینژاد کم نمی آورد.
بنابراین شانس از هر سو رو به رضایی آورد و او توانست در قالب یک شخص فرهیخته و مودب که فقط با اطلاعات و آمار و بحثهای اقتصادی به مناظره آمده، هم احمدینژاد را تا حد زیادی همان خلافگوی آمارسازی که کروبی و موسوی ادعا میکردند نشان دهد و هم خودش را دکتر اقتصادی که سابقه فرماندهی نظامی دارد و از سابقون انقلاب است؛ نمایش دهد. ضمن آنکه تقابل او با احمدینژاد در جبهه اصولگرایی هم باعث شده بود تا اصلاحطلبان به نقد جدی او نپردازند و در مقابل ادعاهای عجیب و غریب او (از جمله: ادعای تمدید نخست وزیری موسوی توسط امام به خاطر توصیه محسن رضایی؛ که در فیلم تبلیغاتیاش گفته شد) ساکت بمانند که این از سوی عموم مردم به عنوان تایید تمام ادعاهای رضایی محسوب شد.
همان شب بسیاری از اصولگراها که اصرار داشتند به احمدینژاد و موسوی رای ندهند به رضایی متمایل شدند و حتی در میان بعضی از هوادارن اصلاحاتی که عمق بینش و تصمیمگیریشان–از مرحلهی بستن نطفه تا بلوغ کامل!- در طول یکشب شکل میگیرد، رضایی طرفداران جدی یافت. بسیاری از هواداران سایر نامزدها چنان از برنامه اقتصادی رضایی سخن میگفتند که انگار "فدرالیسم اقتصادی" چیزی بیشتر از چند ساعت سخنرانی مغشوش بوده است...!
×××××××××××
رضایی تا اینجای کار به پیروزی بزرگ و بسیار چشمگیرتری از آنچه گمانش را میبرد دست یافته بود. در بین عموم مرد او فردی بود محترم، تحصیلکرده، رزمنده، مودب، با برنامه اقتصادی مدون که بیشتر از احساسات گوش به فرمان عقل است.
در مدالهای درخشانی که یکی پس از دیگری به سینهی رضایی نصب میشد؛ فقط یک چیز کم بود: دفاع از دموکراسی.
بخت آخری هم به رضایی رو آورد وبا اعلام نتایج خیرهکنندهی انتخابات و رای اندکی که از سوی وزارت کشور برای رضایی در نظر گرفته شد؛ او در موقعیتی قرار گرفت که با کمترین هزینه؛ خود را تا حد یک قهرمان ملی و حتی با وجههای کاریزماتیک که برای دفاع از حق مردم و مردمسالاری به صحنه آمده، بالا بکشد. و این در حالی بود که او حتی در طول دوران فرماندهی طولانی مدتش بر سپاه و حتی جنگ، هرگز از سوی مردم نه قهرمان ملی محسوب میشد و نه توده مردم دوستش داشتند.
محسن رضایی هم ابتدا به خوبی وارد بازی شد و به انتخابات اعتراض کرد و باز هم یکشبه چشم امید بسیاری از تودهها را راحت و کمهزینه به خود دوخت. اما "کم هزینه" همیشه به معنای "بدون هزینه" نیست و با رودررویی بخش بزرگی از مردم با بخش بزرگی از حاکمیت؛ بازی شیرین مناظره ها و تبلیغات انتخاباتی که باعث میشد آدم خارج از گودی در حد دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در طول چند هفته با رئیس جمهور یا کاندیدای بابرنامهای نظیر کروبی، همعرض شود و چهرهای ملی و حتی بینالمللی بیابد؛ تبدیل به میدان جنگ عریانی شد که سردار شیردل بیست سال قبل دست و دلش در آن میلرزید.
در میدان مهیب و پرمخافتی که آدمهای -سابقا- خوشنامی نظیر حدادعادل دوان دوان به سوی حاکمیت پناه برد و حتی با اعمال قبیحی نظیر مسخره کردن موسوی در میتینگ احمدینژادیها ("جشن پیروزی بزرگ ملت ایران" هم خوانده شد!) سعی کرد افتخار وابستگی خود را بیمه کند؛ نهایت شجاعت محسن رضایی آن بود که به جای تیز دویدن، اندکی موقرانهتر عقبعقب برود!
آمدن رضایی به میدان انتخابات کار خوبی بود. او آنقدر شهامت داشت که علیرغم منعهای تلویحی و تصریحی "از بالا"، به عنوان یک اصولگرا پا به میدانی گذاشت که قرار بود فقط احمدینژاد در آن بجنگد (و البته پیروز شود!)
سهمخواهی او از قدرت هم که باید به پشتوانه رایاش به آن میرسید؛ یک عملکرد شرافتمندانه در حوزهی بازیهای رایج سیاسی است. حتی عقبنشینیاش هم میتوانست به زشتی روشی که در پیش گرفت نباشد.
حالا او هر روز قاعده را برهم میزند و با قانونمداری و مودبنمایی و فصل الخطاب دانستن های ظاهری؛ نه فقط باعث سواستفاده قانونشکنان واقعی میشود بلکه به صورت تلویحی هر روز ضربههایی به موسوی، کروبی و از آنها مهمتر، مردم معترض میزند.
او نه فقط نتوانست از بخت بینظیرش –که قطعا بسیار بیشتر از شایستگیهای او بود- استفاده کند؛ بلکه تبدیل به سیاستمداری شدهاست که رفتاری آدمفروشانه در پیش گرفته است.
رضایی در این دو هفته چندین بار از کاندیداهای معترض خواست اعتراضهای خود را از طریق قانون پیگیری کنند و در کنار اعتراضهای خفیفش به وزارت کشور و شواری نگهبان، تلویحا موسوی و کروبی را به قانونشکنی متهم کرد. او نه فقط این دو کاندیدا بلکه دهها میلیون از مردم معترض را "بَده" کرد تا خودش و چند ه نفری از اعوان و انصارش را "خوبه" کند.
اوحالا مثل دانش آموز متوسطالحال کلاس است که در نهایت آبزیرکاهی میخواهد از غضب گرفتن ناحق معلم بر شاگردهای ممتاز سواستفاده کند و خودش را جای آنها بنشاند. او که مثل سایر بچهها در حالگیری از مبصر رذل کلاس شرکت داشته و تا چند ساعت پیش بیشتر از سهمش هم پیش سایر دانش آموزان پز این حالگیری را داده است؛ حالا که آنها به خاطر رذالت و دروغگویی مبصر گیرافتادهاند و به شدت تنبیه میشوند، همه کار میکند تا جای رفقا را در کنار مبصر بگیرد. گردن کج میکند، مظلوم میشود، از کتک خوردن دوستانش خوشحالی میکند و از همه بدتر اینکه جلوی سایر شاگردان و حتی اولیای مدرسه حاضر است –پس از کسب اجازه البته!- بایستد و کار دوستانش را زشت بشمارد و بگوید هر کاری که آقا معلم می کنند درست است و بچهها حق ندارند بیتربیتی کنند و اگر مشکلی داشتند باید به خود مبصر بگویند!
×××××××××
اما آدمفروشی هم آداب و ترتیب خود را دارد. یکی از آداب هر "فروشی" اینست که آدم جنسش را به کسی بفروشد که خریدار آن باشد. سرنوشت عبرتآموز آقا محسن فقط این نیست که از قلههای شهرت و افتخاری که شانسکی در طول دو سه هفته بالا رفته بود؛ به عمق درهای پرت شد که بدنامی و فراموشی در انتظارش است و نشان داد شانس، پرتاب کننده هست اما نگهدارنده نیست. بلکه او آیینه عبرتی است برای همه فروشندگان تا بدانند که حتی خریدار بودن هم شخصیت و شعوری میخواهد که همه کس به آن نرسیدهاند. شورای نگهبان احمدی نژاد اعلام کرده است که "رضایی از شکایت خود صرفنظر کرده چون در بازشماری آرا، رای او کاهش هم داشته است"! این یعنی اینکه حاکمیت حتی مشتری رضایی که به ثمن بخس آدم می فروشد هم نیست. یعنی شلنگ گرفتن روی رضایی که اعتبار مردمیاش را حاضر شد برای تحکیم موقعیتش در حکومت فدا کند. یعنی: کور خواندهای برو به زبالهدان تاریخ!
مثل آن که معلم و مبصر وسط حرف دانشآموزی که دارد حق را به مبصر و معلم میدهد بگوید: تو یکی دیگه خفه شو!... او با چه رویی از فردا بین همشاگردیهایش حاضر بشود؟
محسن رضایی را دوست داشتم. حیف بود از او در تاریخ با همان الفاظی یاد شود که از حداد عادل یاد خواهد شد...
مردم عزیز فلسطین
بیش از 50 سال است که دل بسیاری از ایرانیان با شما میتپد و نزدیک سی سال است که مردم ایران به همراه دولتهای گوناگون رسما با ظلمی که به شما میرود مبارزه میکنند و هزینههای بسیاری را از در این راه پرداختهاند. کمکهای نقدی فراوان، به رسمیت نشناختن و قطع رابطهی کامل با دولت اسرائیل و کمپانیهای وابسته به این رژیم، محکومیت دائمی اسرائیل در مجامع بینالمللی و حمایت از تشکیل کشور فلسطین فقط بخشی از حمایتهای مردم ایران به صورت مستقیم و یا از طریق دولتها بوده است که در هر صورت هزینههای گزاف آن را مردم ایران پرداختهاند. هزینهی کمرشکنی که هیچکدام از مشورهای عربی حاضر به پرداخت آن نشدند. کشورهای عربیای که همواره در منازعات بین ایران و آنها، شما تقریبا همیشه جانب آنها را گرفتید و حتی از تشییع جنازهی نمادین صدام حسین، این جنایتکار بشری که صدها هزار ایرانی را از بین برد نیز دریغ نکردید. کاری که هیچ لزومی نداشت و احساسات یکایک مردم ایران را جریحهدار کرد. اما ما از آن هم گذشتیم و همچنان به حمایت و همدردی با شما ادامه دادیم.
فلسطینیان عزیز
میلیاردها دلار پولی که در طول این سالها به صورت نقدی و غیر نقدی به شما رسیده است از جیب ملت مظلومی تامین شده که سی درصد آنها زیر خط فقر هستند و از آن مهمتر اینکه به خاطر حمایت همهجانبه از حقوق شما و مبارزهی گسترده با اسرائیل و سازمانهای صهیونیستی، صدها میلیارد دلار در قالب انواع تحریمها و محرومیتها به این کشور روبه رشد ضرر خورده است. کودکان ایرانی در حالی بزرگ میشوند که از کتابهای درسی تا برنامههای تلویزیونیشان همواره آنها به دردناکترین حالتها، در جریان ظلمی که به شما رفته چنان قرار میدهند که بعید است کودکان شما چنین فشار روحی و عصبیای را تحمل کردهباشند.
اینها را نه برای به رخ کشیدن شما میگویم، که منت گذاشتن از جوانمردی نیست و هنوز در ایران، "جوانمردی" محترمترینِ چیزهاست. شما هر طور که باشید و هر کاری که بکنید مثل ما انسان هستید و هیچ انسانی نمیتواند شاهد زجر و کشته شدن همنوعاش باشد و وجدان آسوده داشته باشد. عرب و عجم و مسلمان و غیرمسلمان بودن در مقابل انسان بودن هیچ نیست. همه ما یکی هستیم. و از همین روست که وقتی رسانهها تصویر کودکی فلسطینی که در کنار پدش به تیر ظلم میمیرد را پخش میکنند صدها میلیون انسان گویی که خودشان آن پدر بینوایند اشک میریزند. گیرم که همدردیشان در همین حد میماند و مثل مردم ایران هزینههای بیشتری نمیپردازند.
فلسطینیهای عزیز
حالی که این روزها بر مردم ایران میرود را بعید است که ندانید. فقط بر طبق آمار پلیس و دستگاههای دولتی حکومت ایران دهها نفر از شهروندان ایرانی کشته و صدها نفر زخمی و مضروب شدهاند که قطعا از رسانههای ایرانی عرب زبانی که با صرف هزینههای گزاف برای حمایت از شما به وجود آمدهاند، خبر آنها منتشر شدهاست. تلفاتی که با تمام بزرگنمایی ظلمی که بر شما میرود، باز هم چندین برابر آماریست که به طور معمول در طول سال میدهید. البته عددها مهم نیستند؛ مهم آن مادرانی هستند که شب سفره را برای شام چیدهاند و خبر میشوند که نیمه شب باید برای تحویل گرفتن جنازهی فرزندشان به سردخانه بروند. واقعا چه فرقی بین آن پدر فلسطینی است که پسرش در کنارش تیر میخورد و میمیرد و آن پدر ایرانی که در یک قدمیاش تیری قلب دخترش را میشکافد؟

مردم محترم فلسطین
کمترین وظیفهی شما در چنین ایامی، همدردی با مردم مظلوم ایران است. باور کنید درد کتک خوردن و کشته شدن به دست هموطن و حتی همکاری که صبح با شما صبحانه خورده، خیلی دردناکتر از کشته و مجروح شدن به دست سربازان بیگانه و غاصب است. بله همدردی کمترین انتظار مردمیست که نیم قرن است با شما همدردی میکنند و سی سال است که بر همدردیشان انواع کمکهای مادی و معنوی پر هزینه را نیز افزودهاند. این به نفع خود شما هم البته هست. بدبینی که جای خود دارد، هیچ فکرش را کردهاید که ایرانیها اگر اندکی واقعبینانه به اعمال و رفتار و موضعگیریهای شما، از ماجرای صدام گرفته تا نام خلیج فارس و غیره نگاه کنند چه خواهد شد؟
پس تا دیر نشده کاری بکنید. میدانم شما هم در محرومیت به سر میبرید ولی یک بیانیه اعلام همدردی هم نمیتوانید بدهید؟ آدمهای مظلوم دلهای نازکتری دارند. شما که باید بهتر بدانید...
-----------------
× کسی هست که بتواند زحمت ترجمه این نامه به زبان عربی یا انگلیسی را بکشد؟
×× داریوش عزیز زحمت ترجمه به انگلیسی را کشیده است:
در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگهای پیادهروی پارک لاله میکوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمینویسم.
در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه میکرد و میگفت دو تا تیر توی کمر برادرش زدهاند هم چیزی نمینویسم.
خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج میزد هم که به بیان نمیآید...
این هلیکوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد میشود و هراس در دلها میاندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.
آن پسرک چفیه بهگردن و اسلحه بهدستی که وقتی گفتم خانهمان خیابان فاطمی است؛ ناسزا گفت را هم سعی میکنم ببخشم...
فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه سالهای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمیریختم، خودم را میکشتم!
این روزها زیاد میبینم که بعضی دوستانم امیدهایشان را به امامزادههایی بستهاند که کور می کنند ولی شفا نخواهند داد.
اولین امامزاده علی لاریجانی است که از بغض احمدینژاد، دوستان اصلاحطلب از ریاست او بر مجلس شورای اسلامی چنان ذوقزده شدند که حتی فراکسیون نیمبند اصلاحطلبان هم به ریاست او رای داد و جایگاهش را از حیث رای بینظیر کرد. انگار نه انگار که همین شخص در طول ده سال بدترین و ناجوانمردانهترین ضربات را به اصلاحات وارد کرد و بازیهای کثیف فراوانی نظیر برنامه هویت (پیش از دوم خرداد) و کنفرانس برلین و دهها مورد نظیر آن، با نظارت مستقیم خود لاریجانی اجرا شد. حتی همین حالا هم جزو اولین کسانی بود که نتایج انتخاباتی وزارت کشور را تبریک گفت.
حالا هم با تعیین یک کمیته که مثلا قرار است برای حوادث اخیر و به خصوص کوی دانشگاه تحقیق کند، شده است مورد توجه رفقا. و جالبتر اینکه دوستان ما حتی به موجوداتی نظیر زاکانی و نادران هم دلخوش کردهاند که حقیقتیابی کردهاند.
من دنبال گذشتهها نیستم اما به خدا داشتن ذرهای حافظه تاریخی هم بد نیست. یک ذره به ذهنتان فشار بیاورید و پرونده هر کدام از این حضرات در ده ساله اخیر و چگونگی راه یافتنشان به مجلش هشتم را مرور کنید...
درست است که گفتهاند الغریق یتشبث بکل حشیش. ولی ما که غریق نیستیم؛ ما خود خس و خاشاکیم!
---------------------------
پینوشت:
حتی در مورد محسن رضایی هم خیلیها دارند اشتباه می کنند. رضایی آدمیست که می داند رای نیاورده و فقط میخواهد اعادهی حیثیت کند و بگوید رای من بیشتر از اینی که اعلام کردید بوده (که کاملا هم حق دارد). ولی فراموش نکنید دوستان که در زیر این ظاهر موقر و حرفهای فریبنده کسی نشسته است که صددرصد محافظهکار (اصولگراست) و در نهایت حرفش این است که "شورای نگهبان و وزارت کشور کاندیداها را توجیه کند و کانیدداهای معترض هم از مجاری قانونی عمل کنند." شک ندارم که اگر همین آقامحسنی که دم از "قانون" می زند در جایگاهی بود که موسوی الان نشسته، یعنی می دانست رای لازم برای ریاست جمهوری را دارد و میلیونها نفر هوادار فقط در همین تهران دارد، با تانک هم به میدان میآمد که احمدینژاد و شورای نگهبان را سر جایش بنشاند. اما تقی به توقی خورده و با یک برنامه نیمبند که هیچیش معلوم نیست و گرفتن ژستهای "مودبانه" حالا آقا محسن سپاهی (که کمیتهها هم تحت فرمانش بودند) رو آمده و میتواند سهمخواهی کند. فراموش نکنید او الان درحال سهم خواهی از حکومت است و به نظر من تمام امیدش اینست که رهبر گوشه چشمی به او داشته باشد و به پاس این "دعوت به آرامش و قانون و فصل الخطاب دانستن رهبر فرزانه انقلاب" موجبات ارتقا شغلی او را فراهم کند. (نامه را با دقت ببینید) مثلا بشود دبیر شورای عالی امنیت ملی یا رئیس مجمع تشخیص مصلت نظام. این را فراموش نکنید دوستان و چشم امید از این امامزادهها بردارید.
به عنوان یک تمرین برای بیداری سریع ذهنی به حداد عادل فکر کنید و مواضع این روزهایش که عملا برای دفاع از احمدینژاد کفن پوشیده است. همین آقای مودب و موقر و تحصیلکرده، وقتی رئیس مجلس بود و احمدینژاد برایش فحشنامه می نوشت، خیلیها گمان کردند که چه خبر شده و او را به شکل دنکیشوتی دیدند که هر چند زورش را ندارد ولی آنقدر پاک هست که صادقانه لباس رزم پوشیده؛ غافل از اینکه حتی دنکیشوت شدن هم جسارت و شرافتی لازم دارد که خیلیها فاقد آنند و در مواقع لزوم آن را با افتخار هم اعلام می کند. به قصد قربت لابد!
سه تا موش بودند. بچه موشه، بابا موشه و مامان موشه. بچه موشه هی تند و تند حرف میزد و وقتی هم که حرف میزد هی بالا و پایین میپرید. بابا موشه قدش کوتاه بود و صدایش کلفت بود. مامان موشه هم صدایش نازک بود و خیلی ناز داشت. سر و کلهی بچه موشه هر وقت که من گریه میکردم یا حوصلهام سر رفته بود یا کار بدی میکردم پیدا میشد. از پشت بابام میآمد بیرون و میگفت: - آقا سهراب... آقا سهراب... چی شده؟ من جوابش را نمیدادم. اما بچه موشه باز هم بالا و پایین میپرید و هی... ادامه...
اگر فکر میکنید تا مدتهای مدید خنده به لبتان نخواهد آمد فورا به وبلاگ شراگیم بروید و آخرین یادداشتش با عنوان "چشم فتنه..." را بخوانید. البته باید با فیلترشکن بروید چون گویا بعد از کف و هورای من، زدهاند وبلاگ مادرزنده را فیلتریدهاند.
(توضیح: فیلتریدن اسم مصدر مفعول از "فیلتر کردن" است و ربط چندانی از لحاظ لغوی به آن کلمهی دیگری که در آن مستتر است ندارد هرچند که از لحاظ مفهومی کاملا با آن منطبق است. مادرزنده هم معادلیست برای "مادرمرده" که در جهت حفظ ارزشهای والای زن در اسلام، توسط اینجانب اختراع شدهاست تا دست کم حق مادران زندهی دهها میلیون ایرانی مادرمرده حفظ شود)
میگویند یک نفری میرسد به یکی از همولایتیهای ما و میگوید: «ببخشید... خیلی عذر می خوام... جسارته... شرمنده... اسم شما چیه؟» همولایتی تیزهوش ما هم جواب میده: «ولله اینطوری که شما پرسیدی؛ لابد عنه!»
حالا آنطوری که شورای نگهبان و وزارت کشور اصرار به بازشماری صندوقهای رای داشتند، لابد باید منتظر اینطور برگههای تانشده ای می بودیم!

جیگرها انگار تراول چکهایی هستند که باندرول شده همین الان از چاپخانهی بانک مرکزی درآمدهاند؛ آنوقت یک عده مغرض هی بگویند رای ما ارزش ندارد! (+ و +)

گزارش شراگیم از مراسم "مجوزدار" مسجد قبای دیروز را توصیه میکنم حتما بخوانید. این گزارش از چند جهت قابل تامل است. اول اینکه گویا برای نظام مقدس چندان فرقی بین مجوز داشتن و نداشتن و مسالمت آمیز بودن و نبودن یک مراسم وجود ندارد. این کار نه فقط بی اخلاقی و نامردی است بلکه به سرعت به عامل دردسر بزرگتری برای همین حکومت تبدیل خواهد شد. وقتی قرار است یک نفر که آرام دارد قدم میزند به اندازهی کسی که شعارهای تندی داده کتک بخورد، خب شعارش را هم میدهد و اگر قرار باشد کسی که شعار داده به اندازه یک تروریست مجازات شود...
دیگر آنکه پینوشتی که شراگیم در انتهای این گزارش نوشته تکان دهنده است. لااقل برای منی که میدانم شراگیم نامیست واقعی از انسانی که با مشکلات فراوان، دارد در تهران زندگی میکند. بی پشت و پناه و یاوری خاص. من شراگیم را دیدهام. و خدا را شکر میکنم که در زمانهی سیاستبازهایی مثل مهدویها، آدمهای شریفی مثل شراگیم وجود دارند که ادای قهرمانها را در نمیآورند اما کارهایشان نشان می دهد عصر قهرمانها نگذشته است. زنده باد شرافت؛ زنده باد آزادگی؛ زنده باد قهرمان!
هشتاد نود سالی قبل در تهران و در محله درخونگاه یک جاهل سیاسی بود به نام آق منصور رباطی مداح بود و به خود لقب داده بود حق نظر، در دوره صدارت وثوق الدوله، به جرم بدگوئی و گردن کشی یک چند گرفتار شد و نزدیک بود به سرنوشت دیگر یاغی های زمان مبتلا شود، اما بعد از آن سوراخ دعا را یافت و مداحان را گرد خود آورد، خدمت بزرگان می کرد و برای خودش دستگاهی به هم زده بود. جهال هم از او حساب می بردند به حساب آن که لولهنگش آب بر می داشت، از دستگاه سردار سپه میرآبی برزن درخونگاه را گرفته بود.
زندگیش راه می رفت و زندگی نوچه ها و لات و لوطی هایش تامین می شد. ولی عددی نبود، قد و قواره ای نداشت، پهلوانی نکرده بود، فقط می گفتند به فکر مردم است که آن هم بزودی یادش رفت.
پس عجب نبود اگر نسق گرفتن از آق منصور، منتهای آرزوی جوان های زورخانه رو بود و عشق لاتی ها آن روزگار. گیرم او که در جریان جمهوریت و بعد هم تظاهرات ضد قاجار و خلاصه به سلطنت رسیدن رضاشاه، دسته راه انداخته و مداحان را به صف، و خدمت ها کرده بود وانمود می کرد که دمش به جاهای بالا وصل است.
در همین روزگار اصغر آب منگل، یک روز جوانی کرد و سر راه آق منصور قد کشید. آن هم وقتی که داشت برای نوچه ها رجز می خواند که "فرمانفرما از من لم رعیتداری پرسید و رضاخان بهم گفت کجائی آق منصورر، یک سری به کاخ مرمر بزن، بهش گفتم کوخ پیرزن را به صد تا کاخ نمی دهیم". سرمست از این که عده ای از جوان ها زیر بازارچه پای صحبتش ایستاده اند و رهگذران بی سلام رد نمی شدند گل انداخته بود نقلش "همین دیشب صاحب اختیار پیغام فرستاده بود که آقا مستوفی الماللک می فرمایند اگر آق منصور نبود همه جای تهرون درخون بود، اما الان به همت آق منصور درخونگاه و سنگلج بهشت شده".
نوچه ها و مداحان در نشئه این رجزها مست بودند که صدای اصغر آب منگل بلند شد که گفت "حالا که آق منصور نقاره زن سبیل شاه شده چرا تخت گیوه اش سه تاست، چرا تو گوش عین الله پینه دوز کوبیده که گیوه را تخت گرفتی قدمو کوتاه نشون کردی، چرا حسن حاجی را که فقط گناهش این بود که تملق نمی گفت انداختین گوشه خندق، چرا نان زیر کبابتو ضبط و ربط نمی کنی که باعث بی حرمتی محل نشه..." از این تندتر وهنی نمی شد به گنده لات شهر روا داشت. یک باره سی چهل نوچه لات دست به قمه شدند. کنایت های اصغر به بدجاهائی اشارت داشت، آق منصور که از کوتاهی قدش خیلی شکوه داشت با فاش شدن سه تخته بودن گیوه اش، راستی دمغ شد. و این رازی نبود که افشایش بی عقوبت بماند.
کلام اصغر آب منگل هنوز در فضا بود که امنیت پوشالی درخونگاه به هم ریخت، هیاهو بود و صدای الله اکبر از هر سو بلند، حسین شرخر تونتاب حمام گلشن که صدای بمی هم داشت شروع کرد بر پشت بام حمام سنج زدن و وحشت انداختن، از وحشتش بود. همه محل گوش شدند. اصغر و چند تا جوجه پهلوان که باهاش بودند در این کوچه و آن پسکوچه به چنگ لات ها افتادند تن خونینشان به خانه رسید. یکی شان هم در خون غلتید و بی جان شد. تا یکی دو هفته ای هم لات ها سر شب سرچهار راه عربده می زدند و هل من مبارز می طلبیدند. شب های آب انداختن به آب انبارها هم مداح ها و میرآب ها دسته جمع داد می زدند زنده باد آق منصور ندیم فقرا، دشمن اغنیا. مردم در خانه دندان قورچه می رفتند.
دو سه روز بعدش درخونگاه باز آرام شد، و قصه به روزگار ماند.
سال ها بعد خبرنگار فضولی اصغر آب منگل را یافت، هنوز جای نیش چاقوها و کناره قمه بر دست و بالش بود. اما چون به حکایت رسید لبخندی محو صورت پرچینش را پوشاند و گفت ما جوانی کردیم اما آق منصور هم دیگر آق منصور نشد ها.
در بین حکایت هایش اصغر آب منگل می گفت "آن شب ما لت و پار شدیم اما همان صبحش من که خونین تو جوب آب افتاده بودم، صدای یک رهگذر را شنیدم که داشت از سکه های قلب می گفت. یعنی خلاصه، به همت مولا، یک شبه اندازه آق منصور درآمد، رجزخوانی فرمانفرما از ما درس رعیت داری می گیرد، شیشکی انداز شد. حق نظر نبود از نظر افتاد. همان رباطی شد که اصلش بود".
نقل است آق منصور حق نظر سال ها، بعد از وقعه درخونگاه گفته بود آن شب نفس بریدند مداح ها و بچه های گردن کلفت و غیرتی، فضول ها را به سزا رساندند و خاک مرگ پاشیدند بر سر محل. اما دو سه روز بعدش که از بازارچه رد می شدم، ملتفت شدم مردم نگاهشان را می دزدند. محبت از چشم ها رفته بود، احترام هم جا سنگین نمانده بود. فهمیدم روز ما به غروب رسیده. رفتم بلکه تو تکیه، روضه سید الشهدا بشنوم دلم باز شود، دیدم پسر بچه ای آمد و گفت آقامیر حالش خوب نیست گفته امروز تکیه تحطیل است. در حقیقت بخت ما تحطیل شده بود، نفهمیده بودیم.
* به نقل از مسعود بهنود
آی طنز را از این به بعد اینجا ببینید:
اگر لینکها در وبلاگتان نمایش داده نمیشود کافیست تمام آدرسهای itanz.com را به itanz.net تبدیل کنید. همه چیز درست میشود.لطفا اگر مقدور هست این را اطلاعرسانی کنید.
(میدانم که در این روز و روزگار حوصله طنز و این چیزها برای کسی نمانده ولی افسردگی و دست از کار کشیدن ما همان چیزیست که آنها میخواهند...)
همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...
نوشتهی اسلاوی ژیژک دربارهی وقایع اخیر ایران - متن کامل را از اینجا بخوانید.
کی شعر تر انگیزد شاعر که حزین باشد
اما چه کند وقتی او حرفهاش این باشد...
-------------
در خیابان کمی کتک خوردی
نشِکستی ولی ترک خوردی
بستهی چیپس توی دستت بود
ناگهان از دو جا پفک خوردی
یک عدد چوب توی هفتم تیر
دو عدد میله در ونک خوردی
سه عدد چیز نیز شکل چماق
مثل یک جور بیلبیلک خوردی...
***
میرسی پای جعبهی جادو
تا ببینی چقدر چک خوردی
پخش اخبار میشود آغاز
تازه فهمیدهای کلک خوردی
رفته بودی اراذل و اوباش(!)
سگ بغل کرده، آیسپک خوردی
عربده میکشیدهای از بس
چیز بدتر از ایستک خوردی
تازه یک عده را کتک زدهای
گول اخبار قاصدک خوردی...
***
کار دنیا همیشه برعکس است
زدهای منتها کتک خوردی...
----------------