حمله به ایران از مردمک عاصی‌شدگان

این یادداشت در روزآنلاین منتشر شده است. به دلایلی که برایم مشخص نیست چند سطر اول و بعضی اصطلاحات کلیدی در آن توسط سردبیر روزآنلاین طوری تغییر داده یا حذف شده‌اند که معنای دیگری از متن حاصل می‌شود. از جمله آنکه عبارت “تحت هر شرایطی” که تمام بحث بر سر آن است و در متن هم برای تاکید داخل گیومه گذاشته شده است در روزآنلاین غیرمجاز شناخته شده و با عبارات دیگری جایگزین شده است! متن اصلی را می‌خوانید:

اگر با ترحم از کسانی که با داشتن تحصیلات دانشگاهی و چندین دهه زندگی در فرهنگ غربی همچنان به دنبال نیت‌یابی، انگ‌زنی و ستون پنجم‌خوانی کسانی هستند که درباره جنگ محتمل علیه ایران نظری جز نظر آنها دارند، بگذریم وآنها را در ردیف پس‌گیرندگان دکتری‌های افتخاری کشکی قرار دهیم، نمی‌توان و نباید انبوهی از روشنفکران و اهل قلمی که به مخالفت شدید و “تحت هر شرایطی” با جنگ علیه ایران مشغول هستند را نادیده گرفت. بحث بر سر اخلاقی بودن گزاره‌هایی که حکم ابدی درباره موضوعی مادی و انسانی می‌دهند هم بحثی‌ست جداگانه که البته به خاطر ذات کلی-ایجابی خود قضیه می‌توان با مثال‌های نقض آن را به چالش کشید. مثلا پرسید اگر به فرضی که اصلا هم محال نیست، رژیم ایران در شرایطی قرار بگیرد که به جنگ مسلحانه علیه گروه کثیری از ایرانیان مبادرت بورزد و یک فاجعه انسانی تمام عیار در حال وقوع باشد آیا جامعه جهانی حق دارد در این مورد بشردوستانه – حتی در قالب حمله نظامی- دخالت کند یا خیر؟

انسان به امید زنده است و همچنان امید می‌رود که روشنفکران صلح‌جو و میهن‌دوست صد سال پس از انقلاب مشروطه کمتر تعصب داشته باشند از ایلیاتی‌های گردنه‌بگیر دویست سال پیش که هر کمکی از اغیار را ننگ می‌دانستند حتی اگر بدست رئیس ایل خود شکنجه می‌شدند.

در حالیکه اجماعی از روشنفکران دینی، ملی-مذهبی‌ها، ملیون، چپ‌ها، اصلاح‌طلبان و امثال آنها علیه هرگونه حمله نظامی به ایران دست کم در حد دادن بیانیه و نوشتن یادداشت شکل گرفته است عجیب به نظر می‌رسد که گروهی از ایرانی‌ها نه فقط در این باره بی‌تفاوت نیستند که طرفدار حمله به ایران هم هستند. چه در گفتگوهای کوچه بازار و چه در فضای وب فارسی به وفور دیده و شنیده می‌شود نظرات کسانی که چنان از حکومت اسلامی ولایت متنفرند که اگر دکمه فرمان حمله به ایران زیر دستشان بود لحظه‌ای در فشردن آن درنگ نمی‌کردند.

همه‌ی این افراد از دستگیرشدگان و شکنجه شدگان حوادث پس از انتخابات ۸۸ نیستند و بیشتر آنها حتی یک روز را در محبس ج ا ا نگذرانده‌اند. از آن سو کم نیستند در میان مخالفان سرسخت هرگونه دخالت خارجی برای براندازی رژیم جمهوری اسلامی که ماه‌ها و سال‌ها در زندان‌های این رژیم بوده‌اند.

آیا این دلیلی نیست بر هیجان‌زده بودن جماعتی کم‌صبر و زودرنج که در خیال پردازی‌های ایده آل‌گرایانه خود گمان می‌کند همه چیز در جهان غرب (یا دست کم در آمریکا و چند کشور جهان اولی) بی عیب و نقص است و مشکلاتی که آنها با آن روبرویند فجایع انسانی هستند؟ کسانی که مشکلات اقصادی کشور خود را می‌بینند اما بر روی مشکلات اقتصادی قشر فقیر در صنعتی‌ترین کشورهای دنیا چشم می‌بندد؟ کسانی که گمان می‌کنند فساد اقتصادی پدیده‌ای است منحصر به ایران؟ کسانی که دخالت نظامی‌ها در ده‌ها کشور کوچک و بزرگ جهان (و از جمله همسایه نزدیک: ترکیه) را نمی‌بینند و فقط سواستفاده‌های سپاه را رصد می‌کنند؟…

احتمالا پرسش‌هایی از همین دست است که فعالان تحت‌هرشرایط‌گرای جنگ یا براندازی حکومت ایران را متحیر و نسبت به درک و شعور کسانی به نظر آنها جوانانی هیجان زده و عاصی می‌آیند ناامید یا نگران می‌کند. طبیعتا در چنین حالتی عکس‌العمل فعالانه، طیفی را در برمی‌گیرد از نصایح پدرانه تا انگ زدن‌های شریعتمدارانه (البته به انگلیسی فصیح) که بسته به حسن نیت یا رذالت طبع گوینده، متغیر است.

در حالیکه “قشر متوسط شهری” به وفور در تحلیل‌ها و یادداشت‌ها حضور دارد دور بودن از فضای واقعی زندگی قشر جوان طبقه متوسط به بالای شهری ایران یکی از عوامل مهم این عدم درک است. این نقصان در درجه اول متوجه آنهاییست که در خارج از ایران زندگی می‌کنند. چنین افرادی عموما برای آگاهی از اوضاع جامعه ایران از دو منبع استفاده می‌کنند: اخبار و نتایج آماری. با این دو منبع البته می‌توان خبرهایی را دانست از این دست که مردم به طور کلی تا حد فقیرتر شده اند، رئیس دولت امروز چه حرف خنده‌داری زده است، در باشگاه پرسپولیس چه می‌گذرد، فحشا تا چه در جامعه بیشتر شده، مجوز انتشار کدام کتاب‌ها لغو شده، میزان صادرات و واردات نسبت به سال قبل چگونه شده، رئیس پلیس نسبت به آنتن های ماهواره چه گفته، چند روزنامه‌نگار زندانی‌اند و قیمت دلار چقدر بالاتر رفته. خبرهایی که اغلب واقعی‌اند که البته شاید بتوانند اطلاعات واقعی را منتقل کنند اما بعید است بتوانند احساس واقعی زندگی در جامعه‌ای که اینها چند لکه از تصویر بزرگ و پیچیده آن هستند را انتقال دهند. با دیدن تصویری از برخورد با بدحجابان در خیابان‌های تهران از طریق اینترنت می‌توان سری به تاسف تکان داد و حتی غمگین شد، بعد به مک دونالد شبانه‌روزی سرکوچه رفت، قهوه‌ای سفارش داد و با دوستی چند ساعت گپ زد. گپی که حتی موضوعش می‌تواند برخورد غلط دولت ایران با بدحجابان باشد در حالیکه فراموش شود در آنجا مشکل فقط باتومی نیست که به سر زنی که حجابش به نظر قشریون مذهبی کامل نیست فرود می‌آید بلکه زنجیره‌ای عظیم از به ظاهر پیش پاافتاده‌ترین مسائل روزمره را در بر می‌گیرد: در آنجا فیلم‌های وطنی را می‌توان به دلیل مشابهی توقیف کرد و معدود فیلمهای خارجی را مثله شده به خورد مردم داد، می‌توان در عادی و عمومی‌ترین رفتارهای مردم دخالت کرد، می‌توان به تمام مهمانی‌های خصوصی سرک کشید، می‌توان برای تمام زن‌ها و مردها پاپوش دوخت، می‌توان پاتوق‌های فرهنگی را تعطیل کرد، می‌توان به خاطر آپلود کردن یک عکس خصوصی معمولی وضعیت شغلی کسی را به مخاطره انداخت، می‌توان ییلاق‌ها و کوهسارها را هم به محل سین جیم تبدیل کرد… و البته می‌توان حکم داد هیچ فست‌فودی حق ندارد نیمه شب قهوه و اینترنت و فضای گپ و گفت برای رفقا فراهم کند، حتی اگر حجابها کامل باشد یا حتی همه از یک جنس باشند.

از میان این زنجیره عظیم مصائب کوچولو اما مکرر، معمولا آنچه خارج‌نشینان خیرخواه و نوع‌دوست را به خود مشغول می‌کند همانهایی‌ست که از صافی خبرها گذشته است. خبرهایی که قرار است خبر باشند و نه گزارش‌هایی ملال آور از ملال‌آورترین و تکراری‌ترین وقایع روزمره. اصل دربازه بانی خبر همین است. اما زندگی و عمر آدمها توپی نیست که قل قل‌کنان در دست دربازه بان‌های خبر باشد.

همین دور بودن از فضای روزمرگی و چشم پوشی از مسائل به ظاهر پیش‌پاافتاده ا‌ست که حتی منصف‌ترین ناظران خارج نشین را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که البته اوضاع خوب نیست اما در همه جا مشکلات هست و بالاخره با صبر و حوصله باید آنها را حل کرد.  خیرخواهی‌هایی محافظه کارانه که اندک اندک به سمت این‌همان‌گویی‌های شاعرانه میل می‌کند.

خارج بودن از فضا منحصر به خارج‌نشینی نیست. می‌توان در داخل هم بود اما توی باغ خارج نبود. داغ و درفش و انفرادی و محبس البته هولناکند اما تنها صورتهای شکنجه نیستند. در حسرت به دنیا آمدن و زندگی کردن شکنجه‌ایست غیر رسمی که شاید از نوع رسمی رقیق تر باشد اما وقتی در روزهای عمر ضرب شود حاصل آن دردناک‌تر است. شمردن روزهای زندان و ضربه های شلاق می‌تواند ملاکی برای رنج و درد باشد اما منحصر به آن نیست و امتیازی به نفع صائب بودن نظرات کسانی که رسما محبوس و شکنجه شده‌اند محسوب نمی‌شود. تقصیر قشر جوان و بخش عظیمی از جامعه هم نیست که روشنفکران دینی، اصلاح طلبان، ملی مذهبی‌ها و ایدئولوگ‌ها محسن نامجو گوش نمی دهند، آواتار تماشا نمی‌کنند، اسپرسو نمی‌نوشند، دوستی ندارند که برایشان در پارک گیتار بنوازد، دوست دختر یا دوست پسر ندارند، به اینترنت پر سرعت نیازی ندارند، رقص را جلف می‌دانند، وقتشان را با آب‌بازی تلف نمی‌کنند، ابرو برنمی‌دارند، به رنگ‌آمیزی درو دیوار شهرها اهمیت نمی‌دهند … نسل جوان می‌خواهد بشنود، بگوید، بخندد، بنوشد، برقصد، ببیند، زندگی‌ کند. مساله ایران این نیست که کار نیست، آزادی نیست، رفاه نیست… در وهله اول این است که زندگی نیست. و زندگی را همان چیزهای کوچک و پیش پا افتاده‌ای تشکیل می‌دهند که نه در خبرها چندان ظاهر می‌شوند و نه در تحلیل‌های سیاسی و نه در بیانیه‌های “تحت هر شرایطی”.

شاید لازم باشد آقایان و خانم‌های موقر و جاسنگین مخالف با جنگ برای براندازی حکومت ایران، برای پرهیز از افتادن به ورطه مکررگویی و نصیحت کردن و نظر افکندن‌های عاقل اندر سفیه و غر زدن و ردیف کردن بدترین نتایج محتمل در حمله نظامی و امثال آن‌ها بهتر است برای یک روز هم که شده خود را در موقعیتی خرد کننده‌ای تصور کنند که جوان ایرانی – علاوه بر مشکلات درشتی مثل بیکاری و فقر- با آن‌ها روبروست: در چهار ساعت اتصال به اینترنت به اندازه یک ساعت اتصال مفید داشته، آنتن ماهواره‌اش توسط پلیس خرد شده و تلویزیون دولتی هم چیزی جز توهین به طرز فکر و سلیقه او ندارد، با دوستش نمی‌تواند بیرون برود، در و دیوار شهر پر از مهملات است، هوا آلوده است، کنسرتی که بلیطش را خریده بوده در آخرین ساعات توسط اماکن لغو شده، جرات رفتن به میهمانی دوستان را ندارد، نمی‌تواند لباسی که دوست دارد را بپوشد… و اینها را ضرب کنند در روزهای باقیمانده‌ی عمر!

اسباب‌کشان

روزگاری بود که هم این وبلاگ رونق بیشتری داشت و هم وبلاگستان. آن زمان‌ها – که بر خلاف تکیه کلام معمولِ “شما یادتون نیست” باید گفت:- که شما هم باید خوب یادتان باشد وبلاگ‌نویسی بیشتر مترادف بود با شخصی‌نویسی و گزارش از حال و احوال صاحب وبلاگ، و نه مقاله و یادداشت و بیانیه سیاسی. هرچند هنوز هستند وبلاگ‌نویس‌هایی که همان سنت را ادامه می‌دهند اما به نظر می‌رسد با همه‌گیری شبکه‌های اجتماعی از یک‌طرف، و دردسرهای احتمالی ثبت گزارش‌های شخصی از طرف دیگر، شخصی‌نویسی‌هایی با آن سبک و سیاق جریان غالب وبلاگستان نیست.

گزارش‌های شخصی به شکل استاتوس‌های کوتاه و گذرایی درآمده‌اند که “دوستان” می‌توانند آنها را ببیند. اما اینها جای یادداشت‌های وبلاگی را نمی‌گیرند، همانطور که گپ‌های تلفنی هیچگاه جای دیداری دوستانه در کافه‌ای دنج را نمی‌گیرند.

این روزها مشغول اسباب‌کشی هستیم. این اسباب‌کشی هم فیزیکی است و هم روانی. اسباب‌کشی کاریست بسیار پردردسر اما مفید. آدم اجبارا یک بار مجبور می‌شود تمام خرت و پرت‌هایش را نگاهی بیندازد، درست‌وحسابی‌ها را گردگیری و دسته‌بندی کند و  بدنخورها یا کم‌فایده‌ها را بفرستد همانجایی که دیر یا زود باید بروند. این از اسباب‌کشی فیزیکی.

اما یک اسباب‌کشی روانی هم مصادف شده با این ماجرا که در حکم یک خانه‌تکانی مهم در زندگی من است و اینکه چه نتیجه‌ای خواهد داشت بعدها مشخص خواهد شد. شرحش بماند…

جز اینها مشغول پایان‌نامه‌ام هستم با موضوع “بررسی انگیزه ها‌ی تولید طنز سیاسی در مطبوعات ایران” که در آن سه تئوری مشهور و عمده‌ی طنز یعنی “برتری”، “ناسازگاری” و “تسکین” برای آنالیز داده‌ها استفاده می‌شوند. مصاحبه با طنزپردازان سیاسی معروف ایران به همراه گزیده‌ای از طنزهای سیاسی‌شان، منبع اصلی تامین داده و محتوا برای این پایان‌نامه است.

یک کار ترجمه هم با یکی از دوستان در دست داریم که در مورد فلسفه‌ی طنز است. البته نه فقط فلسفه، تحقیقی‌ست جانانه در جنبه‌های روانی، فیزیولوژیکی، فلسفی و حتی تکاملی طنز و خنده. شاید جالب باشد اگر بدانید من و این رفیق همکار هیچوقت همدیگر را ندیده‌ایم، با خواندن یادداشت‌های وبلاگی‌ همدیگر با هم آشنا شدیم و به پیشنهاد من ترجمه این کتاب را دست گرفتیم. کار احتمالا تا بهار سال ۹۱ تمام می‌شود و به نظرم در حوزه‌ی خودش در زبان فارسی کم‌نظیر خواهد بود (البته اگر بخواهم دقیق تر بگویم باید بگویم “بی‌نظیر خواهد بود” منتها چون هم من و هم آن همکار آدمهایی‌ هستیم شدیدا ماخوذ به حیا، شرممان می‌آید بیشتر از این به افتخار خودمان شامپاین باز کنیم)

اگر از این دو اسباب‌کشی جان و روان سالم بدر ببرم قصد دارم تا پایان امسال کاری را هم روی صحنه ببرم. نقدا دو تا استندآپ کمدی آماده دارم و طرح یک تئاتر موزیکال کمدی را هم نوشته‌ام. فقط باید یکی هلم بدهد تا مثل آن رفیقمان که از بالای نیاگارا شیرجه زد، بروم توی دل کار.

برای نوشتن مطبوعاتی و کار رسانه‌ای هم انگیزه‌ی شدید دارم. روایت است که بی‌کاری و “از مایه خوردن” برترین انگیزه‌هاست، و من شهادت می‌دهم که این روایت بی‌پیر بدجور درست است. پس نصف مساله حل است و می‌ماند آن نصفه دومش که تا به ما می‌رسد وا می‌رسد. این‌همه سایت و رادیو و تلویزیون و روزنامه و کوفت و زهرمار هست دریغ از یک پیشنهاد قابل اعتنا. البته اگر مطلبی مفت باشد یا در ۷ ثانیه بشود از وبلاگ کپی پیست‌اش کرد خوب است، اما اگر قرار باشد رسانه ی عظیم الشان(۱) مبلغی اخ(۲) کند هزار مشکل وجود دارد.

خلاصه این‌جوری‌هاست دیگر. خواستم دو کلمه بنویسم داریم اسباب‌کشی می‌کنم ببین حرف کشید به کجاها. آها… راستی وسط این هیر و ویر کتاب “عشقی، سیمای نجیب یک آنارشیست” را هم دارم از روی سایت محمد قائد می‌خوانم. عجب کتابیست آقا!

 

———————-

پانویس‌ها:

۱- رسانه عظیم الشان: رسانه‌ای با دفتر و دستک و مدیر و منشی و مسئول امور مالی و ردیف بودجه و اهن و تلپ .

۲- اخ کردن: سلفیدن، حق کارگر یدی یا فکری را دادن

یک فیلمنامه کمدی واگذار می‌شود

اواخر سال ۸۷ با دو نفر از دوستان تصمیم گرفتیم یک کمدی تلویزیونی کار کنیم . در یک دفتر فیلمسازی خصوصی دور هم جمع شدیم با طرحی یک خطی از داستانی که کارگردان کاری که هنوز نوشته نشده بود پیشنهاد داد.

کار باید بامزه می‌بود، کم‌خرج جمع می‌شد، عوامل زیادی نمی‌خواست و از نظر داستان و حواشی آن در چارچوب‌های پخش در تلویزیون دولتی ایران یا گرفتن مجوز برای پخش در شبکه ویدئویی می‌گنجید. البته “آموزنده”گی هم نباید فراموش می‌شد.

بعد از چند ماه طرح داستان تکمیل شد و قرار شد فیلمنامه‌ی نهایی را من بنویسم. نوشتم و چند بار بازنویسی کردم. به نظر می‌رسید متن خوبی شده: تمام داستان از یک صبح تا عصر پنج شنبه در تهران می‌گذشت و کاراکتر اصلی یک پیک موتوری بود. داستان پر ماجرایی داشت و در لابلای آن انتقاد از وضعیت اجتماعی و اخلاقی جامعه طوری جاسازی شده بود که در چارچوب خط قرمزهای موجود باشد. یک کمدی سبک با ریتمی تند که با هزینه و امکانات بسیار اندکی قابل ساخت بود.

بعد ماجرای انتخابات پیش آمد و همه چیز تغییر کرد. دست کم اینکه من تصمیم گرفتم برای صدا و سیما هیچ کاری نکنم. گویا آن رفقا هم دنبال کارهای دیگری رفتند و جریان ساخت فیلم با هزینه شخصی (یا بخش خصوصی) منتفی شد.

این فیلمنامه همچنان آماده‌ی ساخت است و چون دقیقا مبتنی بر وقایع، مشکلات و حتی مکان‌های همین روزهای تهران است اگر حالا تبدیل به فیلم نشود هیچگاه نخواهد شد.

این فیلم‌نامه قابلیت تبدیل به فیلمی تلویزیونی بین ۷۰ تا ۱۰۰ دقیقه (بر حسب دکوپاژ) را دارد و جنس دیالوگها و وقایع آن به جنس قصه‌ها و گفتگوهای “راننده تاکسی” (نوشته من چاپ ۸۸ نشرنی) نزدیک است. البته در صورتی که کارگردان آن کسی باشد که با اصول کمدی‌ آشنا باشد به نظرم حاصل کار مفرح‌تر از راننده تاکسی خواهد بود.

چون از ابتدای نوشتن طرح و بعدا خود فیلمنامه همواره محدودیت امکانات و منابع در نظر بود، فیلمنامه‌ی نهایی به گونه‌ای شکل گرفته که این کمدی تلویزیونی با حداقل منابع و امکانات قابل ساخت است و بنابراین سرمایه‌گذاری شخصی/خصوصی برای ساخت آن ریسک بزرگی محسوب نمی‌شود. از آن سو با توجه به اقبالی که این یکی دوساله از بیشتر کمدی‌های عرضه شده در شبکه‌ی رسمی ویدئوهای خانگی شده، بسیار محتمل است که عرضه آن روی دی‌وی‌دی سود خوبی را نصیب تهیه‌کننده(گان) کند.

لطفا اگر دستندرکار ساخت هستید یا دوستانی دارید که فکر می‌کنید چنین فیلمنامه‌ای احتمالا به درد آنها می‌خورد ندا بدهید بلکه بتوان این کار را کلید زد. ایمیل من هست m_farjami در سایت فخیمه یاهو دات کام.

———–

پ.ن: لطفا نگویید حالا در این وضعیت بحرانی چه وقت این حرف‌هاست. وقت غیر بحرانی کی می‌رسد؟ یک سال بود می خواستم این یادداشت را بنویسم، دریغ از یک روز غیربحرانی مناسب برای چوب حراج زدن به فیلم‌نامه!

قضاوت‌های اخلاقی در باب یادآوری سوسمارخواری و جنگل‌نشینی

راننده تاکسی در آمازون

آخرین شنیده‌ها درباره‌ی انفجار مهیب تهران

واقعی اما نه حقیقی؛ درباره‌ی حمله احتمالی اسرائیل به ایران

ادب دیکتاتور به ز دولت است