لینکدونی

یوم الله وبلاگ؛ یک نوشته عجله‌ای


عدل دیروز که روز جهانی وبلاگ بود اینترنت ما قطع بود. امروز هم که پسین روز روز جهانی وبلاگ است پیشین روز فرداست که موعد تحویل یک مشق هشت صفحه‌ای به زبان انگلیسی در مورد رولان بارت است. ناگفته پیداست که چنین کاری به زبان فارسی هم مستلزم عرق‌ریزان روح و سایر جوارح (اصل همان سایر جوارح است. روح را قاطی کردم که رنگ عرفونی به داستان بدهم. با تشکر از دکتر حامد قدوسی نویسنده استاتوس‌های جانگداز عارفانه در فیس‌بوک) است چه رسد به انگلیسی که آی کودنات اسپوک ول دیر پروفسور.

از طرف دیگر اینکه در چنین ایام‌الله خجسته‌ای دیگران فمر کنند من لال هستم مرضی رضای الهی نیست. (دوستان بسیجی و حزب‌اللهی به ویژه اگر اسمشان بهمن هدایتی شهرستان است هول نشوند. مرضی و رضا یک دختر و پسری که روی هم ریخته‌اند و دارند اسلام را به باد می‌دهند نیستند. مشارالیهما صیغه یکدیگر بوده مشغول خدمت به مذهب حقه جعفری هستند) از این رو یک هدیه ویژه، اما عجله‌ای دارم صرفا برای فیض بردن از این روز که نقل است در شب آن نامه اعمال بلاگرها اجمعین را روبوت‌های مقرب خدمت فیلترساز اعظم (بلاگی له الفداه) عرضه می‌کنند و مقدارت یک ساله آنها تعیین می‌شود. می‌خواهم درباره چندتا از رفقایی – فعلی و مختومه- بنویسم که اول با وبلاگشان آشنا شدم بعد با خودشان. به عبارت دیگر وبلاگستان نقش واسطه و دلال محبت را در دوستی ما بازی کرد. بعد برای اینکه به رسالت خودم مبنی دوست-دشمن سازی عمل کرده باشم، یکی دو خط هم اظهار نظر می‌کنم. باقی رفقا هم بمانند برای ۳۱ اوت سال بعد به اونه تعالی.

شراگیم زند: یک کیس نادر که از وبلاگستان یافتمش و اگر نمی‌رفتم ببینمش حناق می‌گرفتم. به نظر می‌رسید صاحب این نثر خاص فقط یکی از این دو موجود می تواند باشد: ۱- آدمی به شدت دروغ‌گو اما با توانایی بی‌نظیر در شخصیت‌سازی ۲- یک جوان صاف و ساده و شنگول و بانمک اما کمی‌ خل‌وضع که دقیقا زندگی‌ خودش را در وبلاگش می‌نویسد. آدرس محل کارش که اتفاقا یکی دو کوچه با خانه ما فاصله داشت را گرفتم و به دیدنش رفتم که اگر از نوع اول است برای انتخابات بعدی رئیس ستادش بشوم. خوشبختانه از نوع دوم بود و با هم دوستان جانی شدیم.

حامد قدوسی: زمانی که دبش متقدم را راه انداخته بودم چند تا فن داشتیم که نه فقط تمام یادداشتهای مجموعه وبلاگ‌های دبش را می‌خواندند که حتی آمار شمارشگر ما را هم داشتند. یکی‌شان حامد بود که آن موقع‌ها نمی‌شناختمش و فقط گاهی وبلاگش را می‌خواندم.  تا اینکه یک روز با زنش آمد روزنامه شرق. سلام و علیک کوتاهی با من کرد و نشستند با بهمن دارالشفایی و علی معظمی و دیگران به گپ زدن. من هم از این رفتارش هیچ خوشم نیامد اما نمی دانم چطور شد که بعدا با هم دوست شدیم و چند بار هم رفتیم ترافیک گردی (نوع خاصی از تفریح در تهران که حامد در آن مهارت دارد). متاسفانه باید اقرار کنم که یکی از باهوش‌ترین آدمهایی‌ست که من دیده‌ام – حتی توی آینه. توانایی عجیب خوابیدن راس ساعت ۱۱ در یک میهمانی شلوغ و بیدار شدن راس ساعت ۱۲ و پیگیری ادامه شب‌نشینی را دارد بدون اینکه ساعت شلمان را داشته باشد.

سمیه توحیدلو: یک بار همینطوری داشتم الکی وبگردی می‌کردم که رفتم وبلاگ سمیه توحیدلو و کامنتکی گذاشتم. مدتی بعد (حدودا ۵ ثانیه) جواب داد و بعد چت کردیم و پنج دقیقه بعد من و عیال را دعوت کرد به خانه‌شان که البته حامد و زنش هم بودند. اینطوری با خودش و شوهرش دوست شدیم. اگر چه مذهبی و چادرچاقچوری است اما قابل تحمل است البته به شرطی که سه دقیقه بعد از آشنایی با شما از رشته‌تان، دانشگاه محل تحصیلتان و اینکه دانشجوی دکتری هستید یا نه سوال نپرسد. طبعا خودش دانشجوی دکتری دانشگاه تهران است. (زمانی که پس از کودتای انتخاباتی بازداشتش کرده بودند من دعا می‌کردم به انفرادی بیندازندش چون مطمئن بودم اگر بخواهد از هم سلولی‌هایش روزی ده بار بپرسد “شما کدوم دانشگاه فارغ التحصیل شدید؟” به قتل خواهد رسید) راستی دستپختش هم عالی‌ست.

بهمن هدایتی: موجود پشمالوی مذکور قابلیت حیرت‌آوری در ساختن خبر، چت با رفقا، کشیدن قلیان میوه‌ای، انجام شوخی‌های بی‌مزه، شکستن دیوار صوتی با عربده‌هایی که پنج هزار سال بعد می توانند به قهقهه تکامل پیدا کنند و استعمال کلمات “مهربون” و “شهرستان” به طور همزمان دارد. به این تضادهای کمرشکن اضافه کنید که پدر و مادر او هم دارای طرز فکر کاملا متضاد (موتلفه‌ای و نهضت آزادی‌ای) هستند. طبعا چنین موجودی دارای غلظت بالای حزبل در خون می‌باشد اما با تمام این احوالات نمی‌دانم چرا دوست‌داشتنی است.

شیرین احمدنیا: حضرت ایشان خیلی سریع با من دوست شدند و یک عدد شام دبش در رستورانی در میرداماد میهمانم کردند. شب خیلی بدی بود و احساس پیری کردم. نه از اینکه خانم دکتری که مقابلم نشسته بود با وجود اینکه از نظر سنی از من بزرگتر بود رفتاری مثل دخترکان سرزنده و شاداب دانشجو داشت. نه. از این بابت که سرشب به زنم گفتم “می‌دونی چیه؟ امشب با یه خانومی قرار دارم که اسمش شیرینه.” او هم بدون اینکه سرش را از روی لپتاپ بلند کند گفت” پس یه لباس بهتری بپوش که آبروی آدم رو نبری”


فرستاده شده در آدمشناسی | بدون نظر

حقارت تا کجا آقای دانشمند؟!


پس از کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه “حقارت” بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر هم به سرکوب بسیار شدید مردم می‌پرداختند و هم آنها را خس و خاشاک و اراذل و اوباش و مزدور و وطن‌فروش می‌نامیدند هرچند که کارشان بسیار غیر اخلاقی بود اما حقارت‌آمیز نبود. حقارت اتفاقا از آن کسانی بود که احمدی‌نژاد و مشائی با تیپا آنها را از بلم کوچکشان به دریا انداخته بودند اما آنها بدون آنکه نیاز چندانی به سوار بودن بر این قایق تندرو داشته باشند همچنان متضرعانه به دنبال آنها شنای قورباغه می‌کردند. حداد عادل و محمدجواد لاریجانی دو نمونه بارز و مشمئز کننده از این دسته‌اند. هر دو دانش‌آموخته دانشگاه در بالاترین سطوح، هر دو از سابقون نظام (دست کم در مقابل تازه‌واردانی نظیر مشائی و محرابیان و بذرپاش و سایر اطرافیان احمدی‌نژاد)، هر دو بواسطه‌ی مناسبات خانوادگی در جایگاهی بسیار محکم در نظام آخوند-فامیل-سالار جمهوری اسلامی ایران. لاریجانی از یک سو پسر آیت‌الله میرزا هاشم آملی و از سوی دیگر برادر علی لاریجانی رئیس قوه مقننه و برادر صادق لاریجانی رئیس اخیر قوه قضائیه است و غلامعلی حداد عادل رئیس سابق مجلس شورای اسلامی پدرزن پسر رهبر جمهوری اسلامی ایران است و هر دو علاوه بر این مناسبات و سوابق ده‌ها سمت رسمی و غیررسمی در بالاترین سطوح حکومت فعلی دارا هستند.

افزون بر این هر دوی این افراد در یک چیز دیگر هم اشتراک عمیقی دارند و آن مواجهه با بی اعتنایی و حتی تحقیر از سوی احمدی‌نژاد و دولتش هستند. احمدی‌نژاد نه فقط به محمدجواد لاریجانی به عنوان یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان جناح راست بی اعتنا بوده و از ارجاع هرگونه شغل آبرومندی به وی خودداری کرده بلکه چندین بار در سخنرانی‌های رسمی به راست سنتی و نظریه‌پردازانش هم توهین کرده است. حداد عادل اما به واسطه ریاست سابقش بر مجلس شورای اسلامی سهمی بیشتر از لاریجانی از تحقیر و توهین‌های احمدی‌نژاد برده و به ویژه نامه رسمی سراسر توهین احمدی‌نژاد خطاب به وی در آن زمان هنوز در یادهای بسیاری مانده و بیش از همه در یاد خود حداد عادل.

با این حال حدادعادل، دارنده مدرک دکتری و مدرس رسمی دانشگاه، رئیس سابق مجلس و نماینده و رئیس کمیسیون فرهنگی فعلی، پدرزن مجتبی خامنه‌ای و مشاور او و دارنده ده‌ها سمت بسیار مهم در جمهوری اسلامی روز یکشنبه ۲۴ خردادماه در “جشن پیروزی” احمدی‌نژاد – در همان مراسمی که او مردم معترض را “خس و خاشاک” خواند- با شور و شعف سخنرانی می‌کند و به جای دلداری دادن به مردمی که –به حق یا ناحق- معتقدند حق و رای آنها در انتخابات ناحق شده در شمایل “پااندازی حقیر” می‌گوید: «مگر در سال ۷۶ آقای خاتمی رأی نیاورد. مگر آنانی که به ایشان رأی ندادند که ۱۰ میلیون نفر هم بودند شیشه شکستند، تظاهرات کردند، شبهه افکنی کردند؟»

محمدجواد لاریجانی، ریاضی‌دان، استاد دانشگاه، موسس مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی ، رئیس پژوهشگاه دانش‌های بنیادی و رئیس کمیته حوقوق بشر قوه قضائیه هم در روزهای بعد به طور مستمر به موسوی و طرفدارانش می‌تازد و هر دم به شدت آنها می افزاید.  از جمله آنکه در یک همایش ظاهرا علمی آنچنان عنان از کف می دهد و که حتی خبرگزاری دولتی ایرنا هم پس از انتشار، به تعدیل سخنان او در مقایسه موسوی و معترضین با رجوی و مجاهدین خلق می‌پردازد.

از این نمونه‌ها باز هم می‌توان سراغ گرفت. شاید بیشتر آنها ناشی از کینه‌های قدیمی از دهه ۶۰ باشند اما سخن بر دشمنی ریشه‌دار گروهی با موسوی، چپ‌ها یا اصلاح‌طلبان نیست که اگر بود در میان این مرکبات دانشگاهی و عالی‌رتبه باید از چغندرهایی در ردیف نوحه‌خوان‌های بازار –که البته در معادلات سیاسی سال‌های اخیر نقشی بسیار پررنگ داشته‌اند- نیز یادی می‌شد. سخن بر سر حقارت جلوه‌گر در نحوه واکنش‌هاست که از گروهی بعید می‌نماید. از لاشه‌لات‌هایی که به مدد کلفتی توامان بازوها و صداهایشان به شهرتی رسیدند و بعدا توانستند به جای مدح پدر تازه درگذشته فلان حاجی متول بازاری، مدح رییس جمهوری را بگویند تا به جای تراول‌های صد هزارتومانی، کارخانه‌های چند میلیاردتومانی را “خارج از مناقصه” صاحب شوند انتظار چندانی نیست. مداحی و مجیزگویی، حقارت این بندگان کوچک خدا و خلقش نیست، کار و کاسبی آنهاست و اتفاقا هر چقدر که عایدات مدحشان بیشتر باشد موفق‌تر و ماجورتر محسوب می‌شوند.

حقارت از آن کسانی‌ست که با دانش و هوشی قابل اعتنا، بی‌اعتنا به حق و انصاف و شرافت بر علیه مردم حرف‌هایی می‌زنند و کارهایی می‌کنند، اما نه به کاری که می‌کنند و حرفی که می‌زنند اعتقادی دارند، نه برایشان سود چندانی دارد و نه نیازی به سود آن دارند.

از لات عرق سگی خورده‌ای که بر سر ده‌ هزار تومان پول دعوای خونین راه می‌اندازد انتظار چندانی نیست اما برای پزشک حاذقی که روزی چند عمل جراحی ده میلیون تومانی انجام می‌دهد و شامپاین صد و پنجاه هزارتومانی سفارش می‌دهد قبیح است سر یک میلیون تومان بیشتر یا کمتر به دست و پای بیماران متمولش بیفتد. چنین کاری نه با دانش او همخوان است و نه با درآمدهای هنگفتش؛ اخلاق که جای خود دارد.

ماجرای برگزاری “همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج کشور” را هم بیش از هر چیز از منظر همین حقارت دید. عده‌ای از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و متخصصان ایرانی خارج از کشور به دعوت وزارت امور خارجه دولت احمدی‌نژاد به ایران می‌آیند و در شویی ننگین که صحنه‌گردانانش خود احمدی‌نژاد و رحیم مشائی هستند نقش سیاهی لشکر را بازی می‌کنند گویی انگار نه انگار که در این کشور حادثه‌ای چنان عظیم و جنایاتی چنین فجیع انجام شده است. پرهیز از سیاست و حتی طرفداری از احمدی‌نژاد و حکومت ایران مذموم نیست و اگر هم باشد حقیرانه نیست. حقارت این است که جمعی از دانشگاهیان ایرانی که همگی از سطح درآمد مالی متوسط به بالایی برخوردار هستند برای برخورداری از بلیط رایگان رفت و برگشت هواپیما و چند شب اقامت در هتل و گردش در ایران، تن به شرکت در چنین نمایش‌های وقیحی بدهند که حتی بیشتر دانشجویان کم بضاعت ایرانی هم از قبول چنین چیزهایی سربازمی‌زنند و چشم امید حکومت برای شرکت در چنین بازی‌هایی فقط به نمایندگان بسیجی‌اش در دانشگاه هاست.

این درست است که –بر خلاف تصور عوام، تا پیش از ظهور احمدی‌نژاد- سواد الزاما شعور و اخلاق و فرهنگ در پی نمی‌آورد، اما انتظار این است که آقا دکتر مهندس پرفسورهای مقیم ممالک خارجه دست کم از سطح شعور و شرمی در حد متوسط برخوردار باشند. دروغ گفتن برای ماستمالی قضیه از این هم بدتر است. اخیرا عده‌ای از شرکت‌کنندگان در آن همایش توضیحاتی برای شرکت کردن در برنامه دادند که مشخصا حاوی توهین به شعور مخاطبان و افزون بر آن، دروغ‌گویی است. یکی از آنها که پزشکی مقیم آلمان است –بدون ذکر نام خود- در وب‌سایتی در دفاع از شرکت در آن همایش با پی‌رنگ آشنای “آی گولمون زدن” توضیحانی می‌دهد که بخشهایی از آن برای آگاهی از شرکت ساده‌لوحانه این نخبگان ایرانی در سواستفاده‌ای بزرگ از سوی احمدی‌نژادیان و نیز نگاهی بر منطق توجیهات برخی از شرکت‌کنندگان خواندنی‌اند: (تاکیدها از من)

قرار بود همایش دو روز باشد. البته یک روز هم، بعنوان روز ورود و جابجائی. تاریخ آن ۱۱ تا ۱۲ مرداد اعلام شده بود، اما به محض این که ما رسیدیم به ایران، آن را کش دادند و گفتند تا ۱۴ و حتی ۱۷ می خواهند طول بدهند. ورود ما به فرودگاه امام خمینی؛ خودش یک داستان است. حدود ۵ ساعت ما را در این فرودگاه نگهداشتند. پاسپورت های ما را اسکن کردند، به این بهانه که می خواهند براساس مشخصات آن کارت همایش صادر کنند. اما چنین کارتی هرگز صادر نشد و بجای آن کارت هائی بدون عکس و تنها با مشخصات اولیه صادر کردند، که بعدا دلیل آن را متوجه شدیم.


پیش از رفتن به ایران و در برنامه ای که پیش از رفتن به سالن همایش به ما ابلاغ کرده و اطلاع دادند، صحبت از شرکت احمدی نژاد و سخنرانی وی درمیان نبود. همایش قرار بود پس از شروع، شرکت کنندگان را که همگی تحصیل کردگان و متخصصین بودند به چند “کارگروه” تقسیم کرده و ارتباط آنها را با دانشگاه ها برقرار کنند. قرار بود هیچ نوع تبلیغات سیاسی درباره این همایش نشود. هیچکدام از این قول و قرارها عملی نشد. یعنی به یکباره سروکله احمدی نژاد در مراسم افتتاح همایش پیدا شد.


تا آنجا که من اطلاع دارم بیش از ۷۰۰ نفر به ایران دعوت شده بودند اما، شما اگر به فیلم های این همایش که حتی از تلویزیون ایران پخش شد خود دقت کنید، بسیاری از صندلی ها خالی بود، زیرا بیش از ۲۵۰ نفر از دعوت شدگان به محض پیدا شدن سرو کله احمدی نژاد از سالن خارج شدند. همه آنها معترض به این حضور بودند، چون قرار نبودن همایش تبدیل به نمایشی برای تبلیغ احمدی نژاد بشود. نزدیک ۴۰۰ نفر در سالن ماندند که از میان آنها هم، در اواخر سخنرانی احمدی نژاد عده ای در اعتراض به حرف هائی که او زد سالن را ترک کردند. روز دوم کنفرانس به زحمت تعداد حاضران به ۴۰۰ نفر می رسید. خیلی از آنها حتی محل استقرار خود در سه هتل بزرگ تهران که برایشان در نظر گرفته شده بود را ترک کرده و رفتند به خانه های اقوام خود.

به هیچکدام از “کارگروه”هائی که تشکیل شد، اجازه ارتباط با دانشگاه را ندادند. یک سد امنیتی بین ما و دانشگاه ایجاد کرده بودند.


از همان روز اول و پیش از مراسم افتتاحیه، عده ای که مانند ما کارت همایش به گردن داشتند وارد سالن شده و بین صندلی ها پخش شدند. آنها از خارج نیآمده بودند و هیچکدامشان را در سه هتل محل استقرار مهمانان ندیده بودیم و اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند. با ورود آنها به سالن همایش، تازه ما متوجه شدیم که چرا کارت های عکس دار برای ما، مطابق پاسپورت هایمان صادر نشده بود… آن کسی که نمایش تهوع آور زدن زانو در برابر احمدی نژاد را اجرا کرد، یکی از همین افرادی بود که میان مهمانان همایش جا زده بودند. تمام آن مراسم را قبلا شاید بارها تمرین کرده بود. خیلی خوب میدانست از کدام سمت برود بالا، کجا بایستد و چگونه زانو بزند. خیلی تمرین کرده بود.


یکی از سخنرانی های بسیار کوتاه و اعتراضی این همایش را پرفسور نجابت کرد. او در واکنش به آن صحنه ها و وضعی که درست کرده بودند و این همه خودی و غیر خودی که در کشور بوجود آورده اند، آرام و متین گفت: من در این مملکت بیش از هزار عمل جراحی بدون مزد انجام داده ام. از جبهه تا پشت جبهه. یک روز امام خطاب به ما گفت: شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.

واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد.


آن تشویق هائی که در سالن، هنگام سخنرانی احمدی نژاد دیدید، همه مربوط به همان کسانی بود که با کارت بدون عکس قاطی ما به سالن آورده بودند و اتفاقا دوربین های تلویزیون هم همیشه روی آنها متمرکز بود.

بحث اصلی بین همه ما در فاصله سخنرانی ها، اوضاع آشفته و بلبشوی حاکم بر کشور بود و خیلی ها از این فرصت چند روزه استفاده کردند و رفتند محل اصلی تظاهرات بعد از انتخابات ۲۲ خرداد را دیدند. پل حافظ بیشترین بیننده را داشت.

… تا یادم نرفته این نکته آخر را هم بگویم. روز دوم، یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان به رحیم مشائی گفت: ما از اینجا (داخل کشور) بی خبر نیستیم. شما می گوئی ۵ میلیون ایرانی در خارج از کشورند. این ۵ میلیون اگر با خانواده خود، همسر و پدر یا پدربزرگ خود درتماس باشند، حداقل شامل ۱۵ میلیون ایرانی می شود. فکر نمی کنید که آن ۱۰ میلیون، به این ۵ میلیون می گویند که در کشور چه می بینند؟

بسیار جالب است که اگر به گفته راوی و از قول ” یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان”، “این ۵ میلیون خارج از کشور” بواسطه “آن ۱۰ میلیون داخل کشور” از اوضاع و احوال ایران در سال‌های اخیر خبردارند و میزان مشروعیت دولت احمدی‌نژاد را می‌دانند چطور در چنین مراسم سراسر دولت ساخته‌ای شرکت می‌کنند و اوج اعتراضاتشان به دولت کودتا به جملات مشمشع “پروفسور نجابت” محدود می‌شود که بعد از یادآوری انجام هزار عمل جراحی بدون مزد و منت توسط خود، از قول “امام خمینی” خطاب به خود می‌گوید: «شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.»؟ و بعد هم راوی باشهامت که حتی پل حافظ را هم دیده تاکید می‌کند: “واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد”!

انداختن تمام و کمال مسئولیت به گردن کسانی که کارت به گردن داشتند اما ” اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند” هم از آن ادعاهایی‌ست که نه فقط قابل باور نیست بلکه اگر هم باشد مسئولیت “پروفسور و متخصص و تحصیل‌کرده”‌های واقعی را که شاهد چنین سدءاستفاده‌هایی بودند اما باز هم به شرکت در آن شو تبلیغاتی ادامه دادند را بیشتر می‌کند.

نکته جالبتر و اصلی آن است که گروهی مدعی‌اند -و همین پزشک آلمانی هم تاکید می‌کند- که در دعوت‌نامه‌ها حرفی از سخنرانی احمدی‌نژاد نبوده است و این درحالیست که از چند هفته پیش از برگزاری مراسم طبق برنامه‌ای که توسط ترتیب‌دهندگان همایش تنظیم شده و برای مدعوین فرستاده می‌شد بر سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه تاکید شده بود. از اینجاست که مساله شرکت حقارت بار در چنین مراسمی و توهین به شعور مخاطبان در توجیه آن، جای خود را به دروغ می‌دهد. در ابتدای فایل پی‌دی اف ارسالی که از سوی “فاطمه فرجندی؛ مسئول دبیرخانه کارگروه علمی آموزشی/ شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری”  عینا در پیوست همین مطلب ضمیمه شده است صراحتا به سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه اشاره شده است.

×××××××××××

حقارت گروهی انسان‌ها در قیاس با شرافت و آزادگی گروهی دیگر رنگ می گیرد. همانگونه که اعمال افرادی نظیر حداد عادل و لاریجانی در  کنار آزادگی امثال نوری‌زاد و تاج‌زاده و صدها آزاده‌ی مشهور و گمنام دربند دیگر بیشتر به چشم می آید، برعهده گرفتن نقش سیاهی لشکر به ثمن بخس توسط این دانشگاه‌دیدگان فرنگ رفته و سپس توسل به دودوزه‌بازی و دروغ‌گویی برای توجیه آن، آنگاه بیشتر خود را می نمایاند که بدانیم هزاران نفر از دعوت شدگان به این مراسم در سراسر جهان در اعتراض به دولت کودتا از شرکت در آن سرباز زدند و حتی برخی برای ناکام گذاشتم کودتاچیان در این بازی دست به اقداماتی نیز زدند. یکی از همین افراد شریف چندی پیش از برگزاری جزئیات دعوت‌ها و از جمله همین فایل ضمیمه را در اختیار نگارنده گذاشته بود. امید است معدود شرکت‌کنندگان در آن همایش دست کم نمایندگی این افراد را برعهده نگیرند. یک بلیط دو سره و چند شب اقامت رایگان در هتل چهار ستاره با پول حکومتی که جویندگان رای را در زندان هتک حرکت می‌کند و جوانان معترض بیست و چند ساله را دار می‌زند و از جیب مردمی که هر روز بیکاری و گرسنگی و فلاکتشان بیشتر می‌شود، ارزش این حرکات را ندارد.

دریافت فایل پی دی اف دعوتنامه که برای همه مدعوین ارسال شده بود


فرستاده شده در آدمشناسی،بیشعوری،راپورت | ۱۱ نظر

اسلام زرد، اسلام متفاوت؛ یک نمونه شگفت‌انگیز


در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم اما در این سوی جهان عمق تفاوت‌ها بسیار بیشتر از آنیست که در میان فرهنگهای خاورمیانه مسلمان هست. تا به حال فکت‌های زیادی از این تفاوت‌های بنیادی جمع کرده‌ام که هر بار خواسته ام بنویسم گفته‌ام بگذار کاملتر بشود. امشب که با دیتو گپ میزدم به این فکر افتادم که عجالتا همین حرفهای دوستم را بدون روتوش و دسته‌بندی اینجا بنویسم، ده‌ها نمونه دیگر را بگذارم برای بعد.

اینکه دقیقا دیتو را چطور می‌توان معرفی کرد یک مقداری سخت است. پدرش از سیاهان آفریقای جنوبی است که البته اجدادش رگ و ریشه اندونزیایی هم دارند و مادرش از مسلمانان چینی. دیتو تبعه اندونزی است، زنش از مسلمانان چینی است و دو تا بچه دارند. دیتو دانشجوی دکتری جامعه‌روان‌شناسی است.

امشب بحث اسلام اندونزی بود. دیتو گفت که از دوران دبستان اولین چیزی که به آنها آموزش می‌داده‌اند این بوده که اندونزی سرزمینی‌ست با مردمانی با دین‌های متفاوت و همه باید یاد بگیرند که به پیروان ادیان و مذاهب دیگر احترام بگذارند و هیچ کس برتر از دیگری نیست (مقایسه شود با آنچه به دانش‌آموزان ایرانی آموزش داده می‌شود). او می‌گفت اندونزی هر چند که پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان است اما کشوری اسلامی نیست و سکولار است. در جای دیگری از صحبت طولانی‌مان دیتو گفت برای اینکه بدانی اسلامی که در اندونزی داریم از کدام دست است بگذار برایت از فاحشه‌خانه‌های شهر خودم در اندونزی بگویم. در شهر ما چند محله به فاحشه‌خانه‌ها اختصاص یافته و بدون آنکه مشکل چندانی داشته باشند فعال هستند. عموم مسلمان‌ها نه فقط نفرتی از آنها ندارند بلکه نوعی حس همدردی با این زنان فقیر و فداکار که برای خرج خانواده‌شان تن به این کار می‌دهند دارند. تا آنجا که حتی اسلامیست‌ها (بنیادگرایان) هم که گاهی در بارها و هتل‌های اندونزی بمب‌گذاری می‌کنند هیچگاه در این اماکن بمبگذار نکرده‌اند.

دیتو می‌گفت یکی از این محله‌ها در همسایگی منزل پدرزنم بود و هیچ کس گلایه‌ای نمی‌کند. یک بار هم که کلونی مسلمان‌ها تصمیم داشت یکی از این محله‌ها را خراب کند و به جایش خانه بسازد، همگی متفق‌القول بودند که باید مکان دیگری برای ساکنان آنجا خریداری شود. بعد چرتکه انداختند و دیدند نمی‌صرفد، خودشان رفتند در مکان جدید خانه ساختند و کاری به کاری آن محله نگرفتند.

اما عجیب‌ترین بخش حرفهای دیتو اینجا بود که می‌گفت یک روز ظهر که بیکار بودیم به یکی از دوستانم که از مشتریان یکی از این محله‌ها بود گفتیم بیا سری به این محله بزنیم ببینیم چه خبر است. گفت الان نه، ۲۰ دقیقه دیگر برویم. پرسیدم چرا؟ گفت الان وقت نماز است و آنها در مسجد هستند!

وقتی حرف به اینجا رسید با تعجب از دیتو پرسیدم چطور ممکن است؟ گفت چون آنها مسلمان هستند و خودش هم در جریان است که در ماه‌ رمضان این محله‌ها نیمه تعطیل می‌شود و دولت امام جماعت‌های زن به این محله‌ها اعزام می‌کند تا کارکنان آنجا تحت نظر آنها قرآن بخوانند و به عبادت بپردازند. دیتو گفت حتی در این محله‌ها رستوران‌هایی هست که غذای حلال سرو می‌کند و کارکنان رستوران که معمولا مسلمان هستند و خانه‌شان هم وسط محله است، بدون هیچ مشکلی با فاحشه‌ها و مشتریانشان، فقط با نصب تابلوی کوچکی با نوشته “این خانه عادی است، مشتری پذیرفته نمی‌شود” (یا همچین چیزی)، در آنجا زندگی می‌کنند.

دیتو گفت که زنش (زن دیتو –بدون هیچ اجباری- محجبه است) زمانی که در کشورشان بوده‌اند برای یک کمپانی لوازم آرایشی کار می‌کرده است که مشتریان اصلی‌اش در شعبه محل خدمت همسرش، همین فاحشه‌های مسلمان بوده‌اند و همین زن مسلمان محجبه‌ی دیتو نه فقط مشکلی با آنها نداشته که با چند نفر از آنها دوست شده است.

×××

این موضوع اینقدر به نظرم عجیب و جالب آمد که داغاداغ در اینجا نوشتم. هرچند که ضروری است تاکید کنم مسلمان‌ها در جنوب شرق آسیا هم بسیار متنوع و متفاوتند و مثلا اسلامی که در مالزی غالب است به طور کلی متفاوت از اسلامی‌ست که در بخش‌هایی از چین و اندونزی وجود دارد. در این‌باره بعدا خواهم نوشت.


فرستاده شده در راپورت | بدون نظر

فقط در ایران اتفاق می‌افتد


من: استاد راهنمام می‌گفت یک ایرانی دیگر هم در دانشکده ما هست. پس شمایید؟

اون: بله.

من: می‌گفت شما هم روزنامه‌نگار هستید. درسته؟

اون: بله.

من: چه جالب من هم روزنامه‌نگار هستم.

اون: چه خوب. کجا کار می‌کردید؟

من: جاهای مختلف. آخرینش تهران امروز بود.

اون: نه!… من هم این هفت هشت ماه آخر برای تهران امروز کار می‌کردم.

من: نه بابا… کدوم صفحه؟

اون: نیمتای صفحه آخر رو درمی‌آوردیم با دوستم. البته چون ترجمه می‌کردیم اسممون رو نمی‌زدیم. شما کدوم صفحه بودید؟

من: منم صفحه آخر می‌نوشتم. دقیقا ستون کناری باکس شما. ستون طنز روزانه بود. حتما دیدید.

اون: راستشو بخواین نه… وقت نمی‌کردم روزنامه بخونم.

من: من دقیقا همون صفحه بودم ها.

اون: مگه چقدر می‌دادن؟ باید واسه چند جا کار می‌کردم.

من: خب درسته که حقوق روزنامه‌نگاری کمه ولی بالاخره در طول هفت هشت ماه ممکنه یه بار هم چشم آدم دست کم به ستون کناری لغزیده باشه.

اون: شرمنده.

من: خسته نباشید.

—————-

مکالمه فوق کاملا واقعی است.


فرستاده شده در آدمشناسی | ۴ نظر

شرمندگی با صدای بلند


از بهایی‌ها چندان چیزی نمی‌دانم و برخورد زیادی هم با آنها نداشته‌ام. شاید بارزترین آنها مربوط به پژمان باشد. پسری که در کوچه پشتی ما زندگی می‌کرد و بر خلاف اکثر ما مشهدی‌ها لهجه “تهرونی” داشت. من و او و ده‌دوازده تا از بچه‌های دیگر جزو گروه تئاتر مدرسه بودیم. پژمان قصه‌گوی نمایش بود. بعد از چندی او و چند تا از بچه‌ها از گروه کنار گذاشته شدند و نقش قصه‌گو را به من دادند که تا قبل از آن نقش گرگ را بازی می‌کردم. یکی‌ دیگر از کنارگذاشته‌ها کیانوش، پسر همسایه ما بود که خیلی شر بود. یکی دیگر پسری بود فوق‌العاده بی‌استعداد در تئاتر. اما حذف پژمان دلیلی نداشت جز آنچه که سال‌ها بعد فهمیدم: پژمان “بهایی” بود.

بی‌شک در طول این سال‌ها من با بهایی‌های زیادی برخورد داشته‌ام که بهایی بودن خودشان را رو نمی‌کرده‌اند. سهل است دوستان سُنی زیادی هم داشته‌ام که وقتی مدتها بعد از صمیمی شدن با جمعی با احتیاط فاش کرده‌اند که سنی‌اند، خیلی‌ها کم‌کم از آنها فاصله گرفته‌اند. با این اوصاف تکلیف بهایی‌ها روشن بوده است لابد.

اما بهائیت کم ذهن مرا در این سال‌ها مشغول نکرده‌است. قدیمی‌ترین کتابی که در مورد بهایی‌ها در دوران نوجوانی خواندم، کتابی بود جیبی از کتابخانه پدرم که شاید در دهه چهل چاپ شده بود و علیه بهائیت بود. کتاب به قلم کسی بود که نوشته بود چرا از بهائیت برگشته است. شاید اسمش “چرا بهایی نیستم” بود و تنها چیزی که از آن به خاطرم مانده این است که نویسنده درجایی مدعی شده بود کشف کرده است که دو زنی که برای تبلیغ بهائیت به شهر آنها آمده‌اند و میهمان خانواده او شده‌اند روابط جنسی نامشروعی با بعضی از مردان برقرار کرده‌اند و از این حرف‌ها.

یک‌بار هم معلم تاریخمان در دوره دبیرستان که از آن خان‌زاده‌های طرف‌های فردوس بود برایمان گفت که در دوره کودکی همسایه بسیار مهربان و خوش‌اخلاقی داشته‌اند که بهایی بوده و پسرشان که دوست معلم ما بوده بعضی از وسایل مربوط به آیین‌های مذهبی بهایی را در خانه‌شان به او نشان داده. از جمله یک صندوق مقدسی را. البته معلممان آخرش تایید کرد که بچه‌ها خوب بودن آدم‌ها دلیلی بر خوبی عقایدشان نیست ها!

در تمام این سال‌ها برای من عجیب و حتی بهت‌برانگیز بود که چطور آدم‌هایی عاقل و بالغ –هرچند معدود- حاضر می‌شوند ادعاهای آدم‌هایی مثل باب و بهاءالله را –که به نظر من با چند تا سوال ساده می‌شد بطلان آنها را ثابت کرد- باور کنند و به آنها ایمان بیاورند.

اما این بهت‌زدگی وقتی به منتها درجه خود رسید که داشتم برای تز فوق‌لیسانسم درباره “مکتب تفکیک” تحقیق می‌کردم و رسیدم به انجمن حجتیه که روابط نزدیکی با تفکیکی‌ها داشته و دارد. در آنجا خواندم که انجمن حجتیه اساسا برای مقابله با “خطر روزافزون بهائیت” به وجود می‌آید و آنها در اوج فعالیت‌ها خودشان تصمیم می‌گیرند سه آخوند جوان باسواد معتقد مومن امروزی را، خوب تربیت کنند و وقتی در عقاید شیعه و فنون جدل ملا شدند برای مبارزه ریشه‌ای با بهایی‌ها به میان آنها بفرستند تا چند سالی در بین آنها تمام اعتقاداتشان را زیر رو کنند. یعنی بهائیت را از خود بهایی‌ها هم بهتر یاد بگیرند تا آنوقت بتوانند خوب و مستدل بکوبندش (کاری که تفکیکی‌ها برای کوبیدن فلسفه صدرایی معمولا انجام می دهند). نویسنده متن که خودش یک تفکیکی حسابی بود اعتراف کرده بود که از میان این سه نفر شوالیه دوازده امامی، یکی بهایی سفت و سختی می‌شود و به تبلیغ آن می‌پردازد؛ دیگری پس از بازگشت اصولا دور این کارها را خط می‌کشد و به حرفه‌ای آبرومندانه (شاید کشاورزی، درست یادم نیست) رو می‌آورد و فقط یک نفر موفق به انجام ماموریت می‌شود.

از آنجا به چند نکته تکان دهنده رسیدم:

اول آنکه پس معلوم بود بهایی‌ها نه فقط “عده معدودی” نبوده‌اند، بلکه آنچنان جمعیت آنها رو به افزایش بوده که واکنشهایی چنین وسیع را باعث شده. دوم اینکه شاید آنقدرها هم که فکر می‌کرده‌ام نشان دادن بطلان اعتقادات بهایی‌ها ساده نبوده است و شاید بهائیت هم دینی باشد مثل سایر ادیان. سوم اینکه پس حالا کجا هستند آنهمه بهایی؟

از میان این سه نکته، سال‌های سال ذهنم درگیر نکته دوم بود. البته نه به خاطر بهایی‌ها، بلکه اصل دین ذهنم را مشغول کرد و همچنان مشغول داشته. در تمام این سال‌ها بهائیت البته در ذهن من همان دین دست‌سازی بوده که بود اما به این نتیجه هم رسیده‌ام که هر دین دست‌سازی – با هر تعداد اصول متناقض و حتی مضحکی که داشته باشد- اگر در بستر چند بخت و اقبال تاریخی قرار بگیرد می‌تواند صدها میلیون پیرو پیدا کند و طبعا پیروان آنها هرچقدر که بیشتر باشند بیشتر برای خودشان حقانیت قائل می‌شوند. (به نظر نمی‌رسد آوردن مثال چنان لازم باشد)

حالا من فکر می‌کنم که بهایی‌ها هم دیندارانی هستند مثل بقیه و بهایی بودن یک بهایی می‌تواند همانقدر عادی یا غیرعادی باشد که شیعه بودن یک شیعه و بودایی بودن یک بودایی. عقاید پیروان هیچ دینی به ما مربوط نمی‌شود و ما جز در عرصه نظر و روشنگری مجاز به فعالیت علیه هیچ دینی نیستیم مگر آنکه پیروانش را به اعمال ضد بشری تشویق کند.

در اینباره البته حرف زیاد است که مجالش این‌جا نیست. این یادداشت را برای نکته سوم نوشتم که مدتی‌ست ذهنم را به خود مشغول کرده و هرچه می‌گذرد بیشتر شرمنده‌ام می‌کند چون بیشتر و بیشتر متوجه می‌شوم که من در بطن جامعه‌ای بزرگ شدم که در یکی از ضدانسانی‌ترین واکنش‌ها در مقیاس جهانی، در تمام این سال‌ها نه فقط در آن به طور سیستماتیک به معتقدات دینی عده کثیری توهین شده و حرمت آنها شکسته شده که حتی از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی شان هم محروم شده‌اند.

بهایی ستیزی در تمام این‌ سال‌هایی که به خاطر می‌آورم با چنان قدرتی در تمام سطوح و به ناجوانمردانه‌ترین روش‌ها علیه بهایی‌ها جریان داشته که کمتر در تاریخ می‌توان سراغی برای آن یافت و هرچه می‌گذرد اسناد و حقایق بیشتری از جنایاتی که علیه آن‌ها انجام شده فاش می‌شود. حقایقی به بزرگی اعدام دست جمعی زنان معلم مدرسه بهائیان در شیراز پس از انقلاب ۵۷٫

تازه‌ترین خبرها از به آتش کشیدن خانه‌های تعدادی از بهاییان در ایران ننگ دیگری‌است که هرچند من و امثال من کوچکترین نقشی در آن نداشته‌ایم اما اگر در مقابل این قبیل کارها ساکت بنشینیم در مقابل وجدانمان شرمنده‌ایم. درست است که بسیاری از ما از حقوقی چندان بیشتر از بهائیان برخوردار نبوده‌ایم اما ای بسا که ناخواسته اما ناحق جای آنها نشسته باشیم. مثل همان نقشی که به من رسید.

و حالا من می‌خواهم با صدای بلند و خیلی شفاف و بدون هیچ “اما” و “البته”ای به تمام بهائیان ایران بگویم که بابت آنچه تا به حال برآنها رفته عمیقا متاسفم. و دوست دارم که تمام آنهایی که از ظلم و بی‌عدالتی خسته شده‌اند، به خصوص آنهایی که جزو جنبش سبز هستند هم در این ابراز تاسف با من همصدا شوند. می‌دانم که خیلی جاها و در این موقعیت بغرنج کنونی خیلی‌ها نمی‌توانند علنا ابراز تاسف و عذرخواهی کنند –و اگر هم بتوانند شاید در بعضی جاها به صلاح نباشد- اما می‌توان که در دل متاسف بود. نمی‌توان؟

ایران برای همه ایرانیان، شاید اجر گرانبهای همین تاسف‌ها باشد که روزی آن را خواهیم دید.


فرستاده شده در یادداشت | ۶۸ نظر